X
تبلیغات
رایتل

فصل سوم - بهشت هزارجات

1395/06/27 ساعت 09:19 ب.ظ

فصل سوم :


 بهشت هزارجات - 16-


مرگ برادر مرگ فرزند و مرگ پدر سخت است و کمر شکن و جانکاه . مادر مرا در بغل گرفت و در فراق محمد علی بسیار و بسیارگریست پدر را ندانستم که چه می کرد؟ صدا و التماس زنان همسایه این بود که مادرم آرام باشد و از خدا اجر بخواهد. منم خشک شده بودم و گریه نمی توانستم. هنگام ورود در سیاه چوب بندر و در هزاره جات لحظه های آن زمان 1343 در ذهنم تداعی و حضور یافت و حالا درست اول ماه تابستان 1365 است که وارد هزاره جات شده ایم. یاد مرگ برادر احساس درد بی پایان مزاری را نیز برایم به تصویر کشید. استاد مزاری هرگز از نحوه شهادت بیرحمانه پدرش حاجی خداداد و برادرانش به دست گروه رقیب با من صحبت نمی کرد اما در این لحظه که در سیاه چوب بندر هستم و به یاد قبر برادر افتاده ام بخوبی احساس می کنم که بر مزاری چه گذشته است ؟ برادر من مریض شد و مرد اما برادر و پدر مزاری را بیرحمانه و ظالمانه شهید کردند. روایت دقیق است که مزاری شبهاگریه های زیادی داشته است و حدس می زنم یک بخش از گریه ها یاد و خاطره های پدر بزرگوار و برادران عزیزش بوده است. واقعا افغانستان برای مردم ما کربلا بود و هست و در وجب وجب این خاک، خون عزیران مان ریخته شده است. من برای شما قصه و روایت سفر هزارجات را دارم و گفتم که در مسیر راه از کاکری تاهزارجات در این 28 شبانه روز چه گذشت. در هرات و در بادغیس و در غور با کمینهای مرگ آفرین روبرو شدیم هر لحظه تا مرز کشته شدن رفته ایم و بر گشته ایم. در همین بادغیس در ولسوالی جوند نیز شاهد یک کمین مرگبار در سالهای 1359 بودیم در ولسوالی "جوند " استاد ابراهیم با چندین نفر از مجاهدین در یک کمین ازنوع راه گیری مولوی قومندان در یک قریه شهید شد. آقای بشیر توحیدی شهید زنده رویداد" جوند باد غیس" هست. از کمین،  بی نهایت ترس و نفرت داشتم و حالا در هزارجات آمده ایم که من در مسیر راه نام آن را" بهشت هزارجات" گذاشته ام و این نام غلط ، خطا و اشتباه بوده است. رویدادهای بعدی که برای تان نقل و روایت می کنم نشان می دهد که بهشت هزارجات یک رویا و یک خیال بیش نبوده است. اولین واقعه تلخ هنگام ورود برای شخص من تداعی و یاد مرگ برادرم محمدعلی در همین منطقه بود. برادر درسال 1343 در" سر غرک بندر" مرد و رویداد تلخ دیگر آغاز در گیری دو سازمان نصر و سپاه در همین" سیاه چوب بندر" در تابستان 1365 هست. دو روحانی و دوطلبه اما متعلق به دو جریان نصر و سپاه آماده یک در گیری خونین در منطقه "سیاه چوب بندر "شدند. صادقی وابسته به سازمان نصر و اصغری وابسته به سپاه بودند اصغری را می شناختم مریض و کوب در مدرسه عباسقلیخان مشهد درس می خواند و حالا شش دونگ سپاهی شده است و این شانس مردم بیگناه سیاه دره بود که در همین روزها ما وارد سیاه چوب شدیم. 

مشکل اساسی دیگر در جامعه ما این است که مردم بخصوص در قریه ها و روستاها خصومتها و گرفتاریهای زیادی دارند مساله پلوان شریکی مساله اختلافات خانوادگی مساله زمین و موضوعات چراگاه و زراعت و علف و آب زراعتی و صد تا موضوع قابل مناقشه در متن زندگی مردم و جود داشت و دارد و حالا تحولات عظیم روی داده و تمامی مراکز دولتی و حکومتی به دست مجاهدان سقوط کرده و هیچ حساب کتابی نیست، احزاب و سازمانهای سیاسی و نظامی تبدیل به ابزار انتقام گیری برای افراد شریر، جاه طلب ، خود خواه و بی تجربه از سیاست شده هست. اصغری را دیدیم استاد مزاری و استاد عرفانی مفصل با هردو صحبت کردند اما میزان تعصب و لجبازی و آشتی نا پذیری بالا بود. اصغری تازه از خارج وارد منطقه شده بود و گفته می شد که اسلحه از سوی گروه خود گرفته است و وظیفه شرعی و دینی خود می دانیست که مطابق اعتقادات خود عمل نماید. صادقی می گفت منطقه تا قبل از آمدن اصغری آرام بود و حالا وی از بیرون آمده و می خواهد تشنج راه بیاندازد و پایگاه درست کند و من هرگز نمی گذارم که چنین شود زیرا سالها است که با مردم در صلح آرامش زندگی کردیم و این یعنی ورود و آمادگی برای جنگ در سیاه چوب و ما در این مورد چه کردیم؟ و چه گونه مانع از وقوع در گیری در سیاه چوب بندر بندر شدیم ؟....

----------------------------------------------------

پ.ن. حاجی خداداد پدر استاد مزاری همراه با فرزندش حاجی غلام نبی  و خواهرزاده اش اسحاق ایلاقی در سال 61 در منطقه چارکنت به صورت وحشیانه ای توسط حرکت اسلامی به شهادت رسید. جزییات در نوشته های بعدی. جوند ولسوالی هست که چریکهای سازمان نصر مظلومانه در آنجا در سال 59 به شهادت رسید. عامل این جنایت گفته شد که طالبان حرکت انقلاب اسلامی مولوی نبی بوده است. سیاه چوب بندر نقطه تلاقی دو ولایت غور و دایکندی هست.

سرزمین محرومان -17-


سیاه چوب بندر در آستانه جنگ نصر و سپاه بود. کاری که ما کردیم تنها زمان را به تاخیر انداختیم. اگر ما وارد بندر نمی شدیم جنگ اصغری و صادقی آغاز شده بود. سر زمین محروم و سر زمین سوخته و ویرانه دچار چه آدمهای شمشیر زن و ...زن شده است. هزارجات واقعیت دارد که سر زمین محرومان هست. یک وقت مولوی خالص گفته بود در هزارجات هشصد هزار انسان زندگی می کند. مولوی صاحب کیلوی حساب کرده بود که جمعیت هزاره و هزارجات هشتصد هزارنفر می شود. مولوی خالص گفته بود از ما چرا گله دارند؟. محرومیت هزارجات ربطی بما ندارد. محرومیت شان مربوط به خدا می شود که هزارجات را چنین خلق کرده است برف از خدا هست و سردی و کوهای هزارجات را خدا جل جلاله آفریده است. سبب محرومیت همین چیزها هست و این مربوط به خداوند. این حرف مولوی خالص بشدت در بین ما شایع بود و استاد مزاری هم این خبر را شنیده بود و در دلش بود. درسال 1370 که برای ادغام دفاتر احزاب آمده بود در سفری به پاکستان در یک جلسه عمومی رهبران احزاب پیشاور. استاد مزاری مولوی را بقول بچه ها خوب پیچیق می کند. عبدالحق شفق که عضو فعال هیات ادغام بود نحوه پیچیق و حملات تند استاد مزاری را نقل می کرد و درست همین تعرض سبب گردید که مولوی خالص عقب نشینی کند و در جلسه خطاب به سایر رهبران بگوید: افغانستان را فقط ما دونفر یعنی من و مزاری صاحب می توانیم نجات دهیم چون راست می گوییم و صادق هستیم. مولوی خالص راست گفته است که هزارجات محروم است. محرومیت هزارجات جلوه های گوناگون دارد یکی جغرافیای خشن و طبیعت دشوار و کوهستانی هست. سرزمین هزارجات با دشتهای وسیع و حاصل خیز هلمند قندهار قابل مقایسه نیست.تنها تولیدات تریاک ولایت هلمند جهان را کفایت می کند. هلمند نهر بغرا دارد که توسط قوای کار و اغلبا عساکر هزاره ساخته شده است. سیاه چوب بندر و یا پسابند و یادره ای، دره خودی و منطقه مرحوم مصطفی اعتمادی با آن سر زمینها قیاس شدنی نیست. گذشته از کوهستانی بودن هزارجات که علت بنیادی عدم توسعه و فقر و مصیبت مردم شده است، مساله اقلیم و سردی بیش از حد آب  هوا است. هزارجات در سال تنها چهار ماه هوایش معتدل و هشت ماه دیگرش سرما و برف باران هست. استاد خلیل الله خلیلی ادیب و شاعر در عراق و در نجف خطاب به ما گفت: ای فرزندان برف باران میهن و... این سرمای طاقت فرسا سبب می شود که مردم کار و زراعت محدود داشته باشند مردم هر آنچه بوته در کوه ها هست همه را لق کرده برای سوخت زمستانی شان استفاده می کنند و با این صورت آسیبهای شدید به محیط زیست وارد کرده است. هزارجات محروم هست و محرومیت عام افغانستان در هزارجات تجسم و ظهور یافته است در این باب و در سفری به هزارجات با شما روایتهای بشتری دارم و طبعا علاوه بر رویدادهای امنیتی و جنگ و سیاست اوضاع جغرافیایی و معیشتی را نیز شرح می دهم و حالا در سیاه چوب بندر در منازعه دو ملا گیر کرده ایم. ظالمانه است اگر گفته شود که ما تعصب افراطی گروهی داشته ایم. استاد مزاری در صلح و مصالحه بین صادقی و اصغری جانب بی طرفی را داشت و یک صلح نیم بند و یک تفاهم شکننده ایجاد شد و معلوم بود که با رفتن ما از سیاه چوب بندر این دوشیخ کار به دست مردم می دهند که همانطور هم شد. سیاه چوب بندر ساکنانش اغلبا از جاغوری اند که مهاجرت کرده اند. در ولسوالی بندر اتفاقا خوب ترین دره همین دره سیاه چوب هست و این عقل معاش مردم جاغوری را نشان می دهد که اینجا را پیدا کرده اند. در همین سیاه چوب" حیوانکی" من با مشکل مواجه شد. حیوانکی پس از کمین آبشاره روزگار خوبی نداشت مثل اینکه در سال گذشته در طلوع گفته بودم" القاعده در پاکستان روز گار مناسبی ندارد" حیوانکی  پیش خودش به این نتیجه رسیده بود که سر زمین افغانستان سرزمین عشق آهنگ نیست سر زمین جنگ و جهاد است. کمین آبشاره در واقع " شاه کمین بود" و مشکلات بعد از آن هم خیلی سخت بود. یاد تان هست که مالک حیوانکی در نیشابور به من گفت که جو حیوانکی ترک نشود و حالا درسیاه چوب بندر دیگر جو برایش پیدا نمی توانم. از چند نفر پرسیدم و از چند مجاهد سوال کردم که می خرم اما پیدا نشد یکی گفت حاجی آقا مردم نان خوردن ندارد و تو برای نرخرت جو طلب داری. این هم از بهشت هزارجات. حیوانکی وقتی برایش جو نمی رسید سست بود آهنگ خرانه سر نمی داد و حالا چنین شده بود. سست بی حال و کمی لاغر و بد موی شده بود اوقاتم تلخ بود که حیوانکی جو ندارد. ما در سیاه چوب بندر یک روز و شب پرکاری داشتیم و گرفتار جنگ دو ملا . مردم غریب می گفتند خدایا این چه وضع است ملاهای مارا چه خدا زده که مردم را به کشتن می دهند و مثل اینکه  همین حالا برخی از مردم می پرسند که "گردانندگان جنبش را خدازد و مردم را در دهمزنگ به قتلگاه داعش فرستادند" و به همین ترتیب و باصد نگرانی از سیاه چوب بندر مسیر بعدی را تعیین کردیم. هدف بعدی حرکت بسوی دره خودی و شکر دره و جای استاد ناطقی شفایی و مصطفی اعتمادی و...بود و چه ماجراهای که خواهید دید و خواند ....

-------------------------------------------------

پ.ن. محمد یونس خالص (۱۲۹۸ - ۲۹ تیر ۱۳۸۵) از رهبران مجاهدین افغان بود که رهبری حزب اسلامی افغانستان - شاخه خالص را بر عهده داشت. وی  به مولوی یونس خالص شهرت داشت. اسامه بن لادن رهبر مخوف ترین سازما بنام القاعده بود که در دوم می 2013 در هیبت آباد پا کستان توسط کماندوهای آمریکایی کشته شد. در دوم اسد جنبش بنام روشنایی راه پیمایی و صدها نفر در دهمزنگ با حمله انتحاری داعش کشته و زخمی شدند.



این اگر مزاری می بود خوب بود- 18-


در سیاه چوب بندر، یک شب و یک روز بشتر نماندیم. نقشه راه این بود که برویم به هزارجات وضعیت عمومی را بررسی نماییم و از وقوع جنگ و در گیریهای داخلی جلو گیری نماییم. این منطق خطا هست که برخی گفته است عجب سند دادید و این دلیل مداخله ایران در امور افغانستان و شما با خود اسلحه به افغانستان می بردید. ما مطلقا قافله نظامی نبودیم ما قافله ای صلح برای وحدت و برای جلو گیری از جنگ داخلی بودیم. حاجی احمد شلگره نام قافله را قافله نور گذاشته بود. من البته منکر مداخله و تاثیر ایران در امور افغانستان نستم ایران برای خود حق قایل است که بر اساس منافع خود با افغانستان روابط بر قرار نماید یک وقت من در تهران باعلا الدین بروجردی بحث داشتم. اعتراض من این بود که حزب وحدت با دولت استاد ربانی درحال جنگ است و شما به دولت کمک می کنید و استاد ربانی مورد استقبال قرارگرفت و سفری با آقای هاشمی رفسنجانی در بندر عباس و باهم سوار بر قایق شد ه اند در حالیکه نیروها حزب وحدت و استاد مزاری در غرب کابل در محاصره نیروهای دولتی هست جواب بروجردی برای من یک کلام این بود که هرکه  در کابل و درارگ باشد حکومت ایران با آن حکومت روابط سیاسی و دیپلماتیک دارد. ابعاد مداخله پاکستان را ببینیم. کشورهای همسایه در امور ما مداخله دارند و اتفاقا دعوای استاد مزاری با سید مهدی هاشمی مداخله و امر نهی وی در امور افغانستان بود. روابط بر مبنای اصول و احترام و منافع مشترک غیر از مداخله و تشکیل گروه و سازمان و ایجاد انشعاب در احزاب سیاسی هست ما با این گونه موارد بشدت مخالف بودیم و احساس ما و دلایلی که داشتیم ثابت می کرد که سید مهدی جنگهای داخلی را در افغانستان در هزاره جات و در جامعه تشیع راه می اندازد. نشانه این جنگ یکی همین در گیری دو ملا در سیاه چوب بندر بود. قافله ۷۲ نفره ما که در مسیر راه با ده ها خطر روبرو شدیم و تامرز شهادت رفتیم و بر گشتیم، قافله نظامی نبود. قافله ما ازسیاه چوب بسوی ، دره خودی، حرکت کرد. نفر پیشاپیش به دره خودی وبه شکر دره جای استادناطقی شفایی فرستاده بودیم. در آن زمان ارتباطات غیر ممکن بود. پایگاه های نظامی مجهز مخابره های نیم کره ای داشت اما در هزارجات خبری از این تجهیزات نبود. تصویر امکانات جبهات گروهای مستقر در پاکستان که روز ده ها موتر ۱۶۲۰ انواع و اقسام سلاحها را برای جبهات منتقل می کرد با تصویر امکانات گروهای مثل نصر ، سپاه و شورای اتفاق و حرکت اسلامی قابل مقایسه نبود سلاحهای سنگین بالاتر از آرپی جی نارنجک و احیانا داشکه و گرینونوف وجود نداشت. وسایل مخابرتی نبود در برخی جاها از همان تلفنهای اندلی استفاده می شد که تنها ارتباطات مراکز ولسوالیها را تامین می کرد. دایکندی از همه این امکانات محروم بود و مانفر فرستادیم که مردم و پایگاه های سازمان نصر را مطلع نماید. استاد مزاری نام و شهرت و آوازه در بین مردم داشت در مسیر راه دره خودی مورد استقبال مردم قرار گرفتیم. مسوولین محلی سازمان نصر مردم رادر مسیر راه برای استقبال سازمان دهی کرده بودند. مجاهدین سازمان نصر با سلاحهای دست داشته شان نیز در صف مستقبلین بودند ریش سفیدها علما و زنان نیز برای استقبال بیرون شده بود. زنان درولایت دایکندی نسبت به هر جای هزارجات آزادی بشتری دارند در گردهمایها حضور زنان دوشادوش مردان آشکارا دیده می شد. زنان شعار می دادند زنان مثل مردها پلاکارت داشتند زنان در اجتماعات سرود مقاله می خواندند.در مسیر راه دره خودی بسوی شکردره پایگاه اصلی سازمان نصر، حضور کودکان مکاتب برای ما جالب بود. بچه ها در این دره سبق می خواندند و مکتب می رفتند اما نمی دانیم که چه نوع کتابهارا می خواندند. طلبه های دینی در مدارس دینی از دره ها و قریه ها به استقبال ما آمده بودند. تفاوتهای زیادی بین استقبال در بالا مرغاب قرارگاه مولوی ملهم و استقبال دره ای خودی وجود داشت و این البته نشانه های تفاوتهای فرهنگی را نشان می دهد دربالا مرغاب زنان مطلقا حضور نداشتند در بالا مرغاب استقبال شبیه استقبال حکومتی و از یک مقام دولتی بود این مساله بر می گردد به اینکه پشتونها نزدیک به سه قرن در افغانستان حکومت کرده اند مزه حکومت را می دانند و استقبال به این صورت جز از فرهنگ و عنعنه مردم شده است.مولوی ملهم در پاسخ به انتقاد استاد مزاری که چرا فیر کردید خیلی راحت و صریح گفت این عنعنه ماست و گو اینکه فیرهای عظیم را یک نوع ادای دین و انجام وظیفه می دانیست و جز از فرهنگ بود که اگر نمی کرد گناه کرده است و اما در دره خودی و دربین هواداران و اعضای سازمان نصر حتا یک مرمی هم فیر نشد. مسوولین محلی ما این تعلیمات و تربیت را دیده بودند. آمان الله موحدی، مصطفی اعتمادی استاد ناطقی شفایی و..ازیاران استاد مزاری بودند و ما هم دیگر رامی شناختیم امان الله موحدی و مصطفی اعتمادی عضو مرکزی گروه مستضعفین درسال ۵۷ بودند و بعد موحدی عضو اصلی سازمان نصر در سال ۱۳۵۸ شد. مردم و نیروهای وابسته به سازمان اصول و مقررات سازمان را رعایت می کردند. معروف است که  سازمان نصر منظم ترین تشکیلات دربین احزاب جهادی افغانستان بود. در قافله ما چهره های مختلف وجود داشت استاد عرفانی در لباسش منظم و عمامه اش را خوب می بست منم تاحدی بد نبودم استاد مزاری بیخی ژولیده بود یک عمامه سندی لشم با رنگ آبی را گاهی خودش و گاهی سید علی در سرش می پچید و در راه رفتند خراب می شد و گاهی چنان بلند می شد گو اینکه مثلا تاج شاه عباس روی سرش گذاشته دست شکسته اش کمی خوب شده بود دیگر آویزان گردنش نبود مملای پیدا کرده بود و می بست و می خورد و اما شیک ترین عضو قافله ما حسین زاده بود وی همیشه سرش را باشامپو می شست لباسش شیک زنان دختران در راه مارا دیده بودند و یا منتظر بودند که ببینند ازجلو جماعتی از زنان که در کنار جوی آب بهاری جمع بودند، گذشتیم و بعد صدای خنده بلند زنان و دختران شوخ طبع دایکندی را شنیدیم پرسیدیم چرا بما خندیدند یکی از مجاهدین گفت زنان به دقت اعضای قافله را زیر نظر گرفته بودند و می خواستند مزاری را ببینند و از مجاهدین می پرسند کدام یکی مزاری هست. مجاهدین استادرا نشان می دهند در دل شان نمی نشنینند و بعد با دست شان به حسین زاده اشاره می کنند و می گویند ا ینی اگر مزاری می بود خوب بود و بعد باصدای بلند می خندند ... 

---------------------------------------------------------------------

پ.ن. گروه مستضعفین در سال ۵۷ پس از کودتا تاسیس شد و ۸ عضو مرکزی داشت. سازمان نصر در بهار۵۸ با ادغام دو گروه نصر و مستضعفین تاسیس شد. نام سازمان را نصر گذاشتیم و امتیاز برای گروه نصر و نام ارگان نشراتی را ، پیام مستضعفین و امتیازی برای گروه مستضعفین. علا الدین برو جردی معین وزارتخارجه ایران و مسوول ستاد افغانستان و ۱۶۲۰ نام لاریهای بزرگ که از پاکستان برای مجاهدین با انها سلاح منتقل می کردند.



جنگ درشهرستان آغازشد – 19-

 

به این صورت دختران و زنان دره خودی درکنارنهرآب به ما خندیدند و رفتند. گفته باشم این که می نویسم نه فلسه است و نه تاریخ و این یک روایت مستقیم از یک راوی هست و با برداشتها و مشاهدات. روایت من یک بخش و یک جز ازیک روایت کلان است دراین روایت تفاوت اساسی و بنیادی میان من و سید علی جاوید درحوزه دو تشکیلات سازمان نصرو حرکت اسلامی هست وی درخاطرات خود مزاری را دشمن معرفی کرده و من درحدیث خاطرات خود مزاری را الگو و نمونه پاکی و پاکیزه گی و یک مبارزصادق و مومن. روایت من به این دلیل معتبراست که ازسالهای 1358 تا سال 1373 دوشا دوش مزاری راه رفتم و راوی صادق و مباشرهستم. سید علی جاوید به دو دلیل خطا کرده است یکی اینکه ازموضع حزبی خود و ازموضع پدرکشته گی با مزاری نوشته است و دیگراینکه آقای سید علی جاوید راوی مستقیم نیست ازدوردستی به آتش گذاشته است اما درهرصورت کاری خوبی کرده باید رویدادهای کشورباید مکتوب و نوشته شده باشد. ودراین حدیث به اینجا رسیده بودم که کارروان ما ازدره خودی به سمت " شکردره" پایگاه اصلی سازمان نصر دردایکندی حرکت کرد و می خواستیم جناب ناطقی شفایی را پیدا کنیم. صادقی نیلی ازناطقی شفایی سخت ناراحت بود و ایشان اعتقاد داشت که ناطقی شفایی اصلا ازدایکندی نیست ازشهرستان آمده و مهاجر درولسوالی دایکندی. دایکندی ازجمله نخستین ولسوالیهای است که توسط مردم به رهبری جناب صادقی نیلی آزاد شد و مقامات حکومتی مثل هرجای دیگر هزارجات دراین ولایت تارمارشدند. برخی اعتقاد دارد که اولین مبارزات و جهاد ازدره صوف و معدن زغال سنگ در26 دلو1357 آغازشده است به هرتقدیر حرف مشترک این است که مردم هزاره ازجمله پیشگامان جهاد علیه کودتای هفت ثور 1357 کمونیستها بود درکابل درپایتخت نیز قیام سوم حوت کابل را داشتیم که بشترین قربانیان این قیام را مردم هزاره داشته است. مجاهدین به رهبری روحانیون درهزارجات واقعا پدیده نو، تازه و فوق العاده و استثنایی بود و یک استثنا درکل افغانستان. شورش و انقلاب درهزارجات دو بعد داشت یکی مقامات حکومتی و دیگری خوانین درحالیکه درهیچ جای افغانستان جنگ با جبهه ضد حکومت و  ضد خان آغازنشد ولی درولایت دایکندی که درآن زمان ولسوالی دایکندی بود، علم بردارجنگ ضد خوانین آقای صادقی نیلی و دیگر روحانیون هزاره درولایت دایکندی بود. اگر نگاه حزبی وازمنظرحزبی بنگریم دو تشکیلات نصر و سپاه ضد خوانین تعریف شده اند اما دوتشکیلات دیگر مثل حرکت اسلامی به رهبری آیه الله محسنی و شورای اتفاق به رهبری آیه الله بهشتی ضدیت و مخالفتی با خوانین نداشتند وخوانین دردو این حزب جایگاه خوبی داشتند ولی بازهم رهبری به دست آیه الله ها وروحانیت بود. البته این واقعیت داشت خوانین ازنظراین دو سازمان سیاسی و نظامی نصر و سپاه پدیده ظالم و ارتجاعی و عقب مانده بود اما میزان خصومت درولایت بامیان و دایکندی به رهبری صادقی نیلی و افکاری شهرستانی و استاد محمد اکبری و.. با خوانین شدید تر و بی رحمانه تربوده است. مثلا خوانین دایکندی خوانین شهرستان خوانین اشکارآباد شهرستان و خوانین لعل سرجنگل و خوانین ورس توسط  شان سرکوب شدند وبه همین گونه درولسوالی بهسود ولایت میدان مثل ارباب غریب داد و دردره ترکمن خوانین ضربه خوردند و حاجی نادرترکمنی بشتر بانام خان و سرمایه دارکشته شد. وقتی که ما دردایکندی وارد شدیم به وضوح نشانه های دربدری خوانین را شاهد بودیم و نشانه ای از آنها درمنطقه دیده  نمی شد تعداد شان کشته واکثرشان مهاجرشدند.

 صادقی نیلی آزادی دایکندی را مدیون مبارزات خود می دانیست وقتی من درپای کوتل چبه لک مرز شهرستان و نیلی استاد صادقی نیلی را دیدم به وضوح برای من گفت: که له لی مه شوی سفره را من آوارکردم و انقلاب من کردم و منطقه را من آزاد کردم اینه همه برادران و آقای دانشی لزیرشاهد است بعد روی طرف سی نفراعضای مجلس کرد پرسید همین طوری نیست؟ همه به یک صدا وازترس استاد صادقی نیلی گفتند بله حاجی آقا همین طوری هست . صادقی نیلی تحصیل کرده نجف، هیبت و صلابتی عجیبی داشت و این هیبت را به همه مردم و مجاهدان و روحانیون دایکندی قبولانده بود. درجلسات این صادقی صاحب بود که حرف می زد و تصمیم می گرفت و کسی دیگری جرات اظهارنظر را نداشت. آقای ناطقی شفایی آقای اعتمادی دره خودی که خودش می گفت : من اعتمادی بزی هستم. وآقای آمان الله موحدی ازجمله شاخص ترین روحانیون بودند که با آقای صادقی مشکل داشتند و سخت با هم مخالف و حالا ما درحوزه ای وارد شده ایم که آقای نیلی مدعی تمامیت و آزادی تمام این مناطق هست و حضور سازمان نصر را تحمیلی وظالمانه می دانیست. اما منطق مسوولان محلی سازمان نصراین بود که ما حق داریم درمناطق خود فعالیت نماییم و سابقه مبارزاتی ما برمی گردد به زمانهای خیلی قبل از کودتای هفت ثور. نصریها بدون شک به لحاظ فرهنگی و آگاهی سیاسی و جهان بینی مترقی، دورنگر و با تجربه بود. دلیلش هم این هست که اکثررهبران سازمان نصر تحصیلات شان درعراق و ایران بودند و نه تنها تحصیلات بل پایه و اساس کارهای تشکیلاتی و مبارزات سیاسی شان ازهمانجاها شکل گرفتند. رهبران سازمان نصر با مبارزان خارج ازکشور آشنایی دقیق و کامل داشتند. استاد مزاری ازسالهای 50 به بعد درقم هم درس می خواند و هم پیچیده ترین ارتباطات را با مبارزان ضد شاه داشت ایشان با سید علی خامنه ای " رهبرمعظم کنونی انقلاب اسلامی ایران "  رفیق و دوست بود آقایان عرفانی ، حسینی دره صوفی، امان الله موحدی، اعتمادی همه ازکسانی بودند که درخارج تحصیلات و مبارزات داشتند. مسولان دیگر سازمان نصر مثل استاد خلیلی و استاد شفق و آیه الله پروانی به دلیل اینکه نیروهای شهری درمرکز و پایتخت افغانستان کابل ودراوج مبارزات سیاسی وفرهنگی نیروهای چپ وراست درکابل حضورداشتند، آگاهی سیاسی شان قابل مقایسه با نیروها و روحانیون ساکن درهزاجات نبودند. مسوولان سازمان نصر به اعتراف همه، آگاهی بشترو عمیق ترنسبت به مسایل داشتند و تشکیلات منظم تری. تنگ نظری و انحصارطلبی را قبول نداشت و خیلی هم ملی فکرمی کرد البته یک سازمان رادیکال اسلامی هم بود. گفتم که ما درتشکیلات ده ها مولوی درشما ل مرکز و غرب داشتیم.

 دردایکندی استاد صادقی نیلی به شدت با نیروهای سازمان نصرمخالف بود و می گفت که اینها روی سفره پهن کرده من نشسته است آقای صادقی با من گفت: عبدالعلی مزاری ازشمال کشورآمده درمناطق ما چه می کند؟ برود منطقه خود را آزاد کند. ما وقتیکه به "شکردره" رسیدیم استاد ناطقی شفایی نبود و به ما گفت که ایشان در ناومیش جای سید نقوی رفته است ما ازشکره طرف نومیش رفتیم. ناومیش دره زیبا و سرسبز و متصل به ولایت هلمند وولسوالی باغران و متصل به کجران مرکزی هست. آقا سید نقوی قومندان با نفوذ منطقه و تقریبا تمامی دره ناومیش دراختیارش بود. نقوی وابسته به سپاه بود اما رابطه نسبتا خوبی با نیروهای سازمان نصردرنومیش داشت. ما همه نقوی را دوست داشتیم استاد مزاری هم به نقوی احترامی زیادی داشت درطی یک شب و روزی که من درناومیش قرارگاه مرکزی آقای نقوی بودم منطق وزبان مشترک داشتیم بحثها و عقاید سیاسی مشترکی داشتیم درمورد همکاری دو سازمان نصرو سپاه درمناطق تاکید می کردیم نقوی با اینکه وابسته به سپاه پاسداران انقلاب جهاد  اسلامی افغانستان بود ولی رابطه بسیارصمیمانه با سازمان نصرداشت و فکر می کنم یکی ازبهترین دوستان ما درناومیش و قابل اعتماد ما. استاد ناطقی شفایی به همین دلیل رفته بود که درمورد خطرات احتمالی جنگ درمنطقه با ایشان رای زنی داشته باشد. سید نقوی ازما بسیار استقبال گرم و پرشوری کرد  و البته بدون فیرهای شادیانه درست ازنوع استقبالی در دره خودی و نه ازنوع استقبال بالا مرغاب مولوی ملهم. شب درقرارگاه سید نقوی راحت آرام خوابیدیم و احساس می کردیم که کمی راحت شده ایم رنج آن همه دشواری 28 روزه کم کم  برطرف می شود صبح چای می خوردیم که ناگهان استاد ناطقی شفایی وارد شد و گفت جنگ درشهرستان بین دو سازمان نصر و سپاه شروع شد....



پ. ن. سید محمد علی جاوید تحصیل کرده نجف رییس شورای رهبری حرکت اسلامی و مولف چند اثر ازجمله جزوه ای درباره شهید مزاری. استاد صادقی نیلی تحصیل کرده  نجف و ازآغازگران جهاد در دایکندی عضورهبری شورای اتفاق و یکی ازرهبران سپاه پاسداران جهاد انقلاب اسلامی افغانستان.


سفر بسوی شهرستان - 20-


خبر استاد ناطقی شفایی واقعا تلخ، نگران کننده و حیرت انگیز بود. تا کنون چنین چیزی در هزارجات اتفاق نیافته بود که جنگ رسما بین دو سازمان نسبتا همفکر آغاز شود. شفایی صاحب در اعلام خبر بد رقم وارد شد. مثل یک آدم بد سلیقه و ناشی که خبر مرگ یک مرحوم را به عزیزانش بشنواند. من خودم این کاررا کردم و بد سلیقه گی را تجربه . خبر شهادت صادقی نیلی را در سال 1370 به فرزندش صادقی زاده نیلی که حالا وکیل پارلمان است را من شنواندم و نزدیک بود او را هلاک نمایم خوب یادم هست صادقی زاده خشک شده بود و اشک در چشمش با خبر شهادت پدرش جاری نشد. خودم هم تجربه خبر مرگ محمدعلی برادرم را درسال 1343 داشتم که مرا شوکه ساخت و خشک شدم .استاد شفایی ما را شوکه ساخت و همه در قرار گاه نقوی در بهت و حیرت فرو رفتیم. استاد شفایی روحیه نظامی گری ندارد وی یک مورخ و یک محقق هست و زیباترین تحقیقات را درباره انساب آدمی در شرق کرده و نسل هزاره را نیز اصیل ترین نسل دانیسته و به گفته دوستم ع. الف. شفایی صاحب ثابت کرده که هزاره اولاد بلافصل حضرت آدم هست. سازمان نصر چنین شخصیتی را مسوول نظامی در دایکندی معرفی کرده بود و در برابر وی استاد صادقی نیلی شخصیت بزن بهادری قرار داشت که ذکر نامش موی در بدن مردم را راست می کرد. همه صلابت و هیبت صادقی نیلی را می دانستند.   جناب ناطقی شفایی صاحب از جنگ بشدت هراس داشت و تقریبا روحیه شبیه روحیه من دارد و حالا با گزارش ولسوالی شهرستان در جنگ، بشدت متاثر و ورخطا شده است. گفتم خبر آغاز جنگ نصر سپاه تا سال 1365 بی سابقه باور ناکردنی بود و این خبر را استاد ناطقی شفایی گزارش داد و دیگر نفمیدیم که چای را چه گونه صرف کردیم ناطقی شفایی خواهان اعزام عاجل یک هیات به شهرستان شد. همه مشوره کردیم  و موضع ناطقی شفایی را تایید. حال بحث ما این بود که کی طرف شهرستان برود؟ و از میان ما سه نفر استاد مزاری، استاد عرفانی و من کدام یکی مناسب این کار هست؟ طرفهای جنگ یکی افکاری و دیگری شیخ جمعه موحدی هست. افکاری متعهد و وفادار به سپاه و موحدی هم نماینده و مسوول سازمان نصر در شهرستان. افکاری از طلبه های نجف بود و استاد عرفانی خوب وی را می شناخت و گفته شد که مناسب ترین فرد برای صلح در شهرستان استاد عرفانی هست در سالهای 1348 و بعد از آن در نجف عراق بوده و افکاری هم در همین سالها در نجف درس می خواند و حالا از همین موقعیتها استفاده شود برای صلح و قطع جنگ در ولسوالی شهرستان. همه فیصله کردیم که استاد عرفانی به شهرستان برود و اما استاد عرفانی گفت نه من به هیچ وجه برای صلح به شهرستان نمی روم کمی اوقات تلخی بین ما پیش آمد. استاد مزاری گفت: خیر برای چه به افغانستان آمدید و خود را به زحمت انداختید خوب ما برای همین کارها و رفع مشکلات مردم آمده ایم و حالا در شهرستان جنگ شده آقایون نمی رود. استاد مزاری احترام زیادی به عرفانی داشت و اما در چنین مواردی سخت گیر و موضع دار و بدون تعارف می شد و اصل گپ را می گفت. استاد مزاری وقتی از رفتن استاد عرفانی مایوس شد روی طرف من کرد و گفت  حاجی آغا ایمانش کوچ کرده نمی رود حال شما چطور؟. استاد عرفانی کمی عصبانی شد و اما برای توجیه نرفتن منطق و استدلال پیدا کرد و گفت: اینه حاج آقای ناطقی هم نجف بود و افکاری را می شناسد خوب ایشان برود. همه منتظر من بود که من چه می گویم خوب طبیعی بود که جواب من مطلقا مثبت بود. استراتژی و هدف از این سفر برای من واضح بود که برای چه به افغانستان آمده ام و برای تفریح چکر و خوشگزرانی نیامده ایم که در سر زمین جنگ و اشغال چنین مفاهیم مرده است ما آمده ایم که کاری برای مردم و گامی در جهت صلح بر داریم. جنگ شهرستان و خبر استاد ناطقی شفایی برای ما غیر منتظره و حیرت انگیز بود زیرا تا کنون چنین خبری را که نصر وسپاه وارد جنگ شده باشد را نداشتیم. البته بار ها از رادیوها این خبرها را می شنیدیم که احزاب مقیم پیشاور در گوشه و گوشه افغانستان باهم در گیریهای خونین دارند. خبرها را می شنیدیم که چه جنگهای سنگین و سخت بین حزب اسلامی و جمعیت اسلامی در شمال کشور و درغرب کشور و شرق و جنوب روی داده است. من درسال 1366 در پاکستان رفتم و در دفتر بی بی سی با خبرنگار بین المللی آن بنام جرج آرنی صحبت مفصلی داشتم. من انتقاد داشتم که چرا اخبار مربوط به تحولات مناطق مرکزی و فعالیت گروهای سیاسی و نظامی سازمان نصر سپاه و حرکت و شورای اتفاق را پخش نمی کنید؟ جورج آرنی گفت ما در داخل کشور خبرنگار نداریم و اما تمامی خبرها را نمایندگی احزاب مستقر در پیشاور برای ما منتقل می کند و بعد گفت متاسفانه احزاب جهادی بصورت درد ناکی باهم در گیر شده اند و در مناطق مرکزی شما کجا ها حضور دارید؟ و دیگر اینکه احزاب مرتبط به جامعه هزاره نیز باهم در گیری دارند؟ و بعد در روی نقشه تمامی مناطق مرکزی و از دایکندی تا مرز نومیش را برایش نشان دادم برای آرنی بسیار جالب بودکه من  ازمرز کاکری تا هزارجات همراه استاد مزاری و استاد عرفانی و با 72 مجاهد سفر داشته ام . جورج آرنی به دقت به روایت و شرح مسافرت ما گوش می داد من ماجرای کمین آبشاره را برایش شرح دادم واقعا برایش حیرت انگیز و بهت آور بود. جورج آرنی بسیار علاقه مند بود که بداند در هزارجات گروهای شیعی و هزارگی با هم جنگ دارند و یانه؟ و اصلا نمی دانیست و هیچ خبری از هزارجات نداشت. گفتم گروهای سیاسی و نظامی در هزارجات اختلافات دارند ولی جنگهای خونین و ویرانگر ندارند. وی پرسید سلاح و مهمات از کجا تهیه می کنند؟ گفتم یک بخش از سلاحها مربوط می شود به سقوط مراکز دولتی و هزارجات تماما آزاد شده است و برایش از همین ناومیش صحبت کردم که مرز مشترک با هلمند است و بشترین سلاحها از همین مراکز آزاد شده بدست آمده است و دیگر اینکه سلاح و مهمات از مجاهدین پاکستان می خریم. گفت از ایران چه طور؟ گفتم سلاحهای ایران به هزارجات نمی رسد و می بینید که قافله ما 28 روز سفر داشت و چه مشکلاتی داشتیم و بعد پرسید یک حزب سراسری در هزاره جات بنام شورای اتفاق بود در چه وضعی هست؟ و گفتم فعالیت دارد اما دیگر سراسری نیست. گفتگو جالب و گسترده بود که در موقعش بشتر شرح می دهم می خواهم بگو یم جنگها و در گیریهای احزاب پیشاور براساس گزارشها بسیار تکان دهنده بود و جورج آرنی با وضوح برای من صحبت کرد و منم از طریق پخش رادیو بی بی سی و صدای آمریکا خبر داشتم  و اما تا این زمان هیچ جنگی بین سپاه نصر روی نداده بود و حالا خبر رسیده است که در شهرستان جنگ آغاز شده است و با مخالفت استاد عرفانی فیصله این شد که من همراه با چهار مجاهد بخیر بسوی شهرستان حرکت نمایم همه چیز برایم تازه بود زیرا من اولین باری بود که وارد این مناطق شده بودم. گفتم که من یک حیوانکی هم داشتم که از نیشابور تا ناومیش همراه من بود و حالامجبورم حیوانکی را رها کنم و حیوانکی چندان روزگار مناسبی نداشت سه چهار روز می شد که جو نخورده بود. کمین ابشاره و خستگی راه نیز رویش تاثیر کرده بود. حیوانکی بد موی بد رنگ و لاغر شده بود و دیگر آهنگ های خرانه سر نمی داد و یا خیلی کم. حیوانکی را به استاد ناطقی شفایی دادم و گفتم که جناب استاد این حیوانکی را هر صبح جو بدی و صاحب اصلیش چنین گفته است و تجربه شخصی من همین است که اگر جو بخورد سرحال و براق است. حمله به ماچه خر آقای ح.ز و لیسیدن پس گردن آقای ح.ز و انداختن و کشال کردن من به زمین و آهنگهای مداوم وی در سرک ترغندی و بیرون انداختن صدا از پیش و پس، دلیل جوی خوری، حیوانکی بود. استاد ناطقی شفایی سرش را تکان داد و گفت حاجی آقا شما بخیر بروید برای خاموش کردن جنگ و در فکر جو خر تان نباشید. کمی جیتکه خوردم و گفتم در بهشت هزارجات اولین قربانی همین حیوانکی من خواهد بود و این دقیق ترین حدسی بود که داشتم و با گذشت یک هفته حیوانکی از بی جوی و کم علفی در ولایت دایکندی مرد. من همراه استاد عرفانی و استاد مزاری و همه مجاهدان همراه در مسیر راه خدا حافظی کردم و با چهار مجاهد بسوی شهرستان حرکت کردم و این هم ماجراهای بعدی....

-----------------------------------------------------

پ.ن. خادم حسین ناطقی شفایی تحصیل کرده نجف. عضوشورای رهبری سازمان نصر و مولف کتاب 900 صفحه ای بنام" نامه تورانیان باستان". جرج آرنی خبر نگار بین المللی بی بی سی در اسلام آباد سالهای 65- 67. ناومیش دره ای متصل به ولایت هلمند و علاقه داری دایکندی.



عبورازدره ها و کوهای ترسناک  – 21 –


 جناب ناطقی شفایی مرا همراهی کرد و درمسیرراه وضعیت عمومی ارزگان و دایکندی را برایم شرح داد. و نگرانی شدید ازصادقی نیلی و ازجنگ دردایکندی داشت و جنگ شهرستان را آغازیک فاجعه برای مردم می دانیست و تاکید زیاد داشت که جناب صادقی نیلی را متقاعد نمایم که هیاتی را همراه من نماید تا جلو جنگ درشهرستان گرفته شود. ایشان عقیده داشت که دو نفردرشهرستان گرداننده همه امورآن سامان هست درشهرستان عارف برادرافکاری نصری هست ولی فکرنمی کنم کاری برای جلوگیر ازجنگ و ازسرکوب نصریها درشهرستان انجام دهد. افکاری و صادقی پالیج گردانندگان اصلی شهرستان هستند. نیروهای نصردرشهرستان آمادگی و امکانات لازم برای جنگ را ندارد آقای موحدی روحیه جنگ را ندارد و امام جمعه القو هم بود ولی حالا نمی دانم چرا چنین شده است که نیروهای افکاری کمربه نابودی وی گرفته است. استاد ناطقی شفایی درمورد نیروهای نصرصحبت کرد و گفت محمدی سرانگاه جوان جنگی و خیلی شجاع هست ولی خوب امکانات افکاری را ندارد. آقای شریفی را هم می شناسید شخصیت معتهد به سازمان نصر است گفتم جناب شریفی را خوب می شناسم دردفترمشهد بود و مولوی ملهم را شریفی رسما نصری کرد. به همین ترتیب صحبتهای جناب ناطقی شفایی تمام شدنی نداشت. برای اولین باربا لشکرنان خور آشنا شدم. آقای ناطقی شفایی " لشکرنان خور" را به این گونه توصیف و تشریح کرد و گفت که اتفاق افتاده است. لشکرازسوی سپاه درمناطق نصریهای برای دستگیری اعضای نصراعزام می شود وقتی نیروهای نصرقریه ها ترک کردند. لشکربرای چند روز درمنطقه و قریه نصریهای می ماند و بالای مردم نان می خورد و این مساله روحیه مردم فقیررا خورد وخمیرمی کند این مساله اگرتکرارو تکرارشود، عقده ها متراکم می شود و نصریها هم لشکرنان خور را سازماندهی می کند و عمل به مثل می کنند این خود فاجعه است. صحبت های آقای ناطقی شفایی تمام شد و من ازایشان خواهش کردم که برگردد استاد مزاری و استاد عرفانی هم برای اولین باراست که ازولایت ارزگان و دایکندی دیدن می کنند و مواظب شان باشید و شما برگردید و من به طرف شهرستان می روم و پرسیدم ازکجا بروم. ایشان گفت: راهی جز قخورنیست ابتدا بروید نیلی و بعد بروید شهرستان. راه همین دره قخوراست. گفتم قخورجای همان مهدوی هست که ازسازمان نصردرسالهای 60 اخراج کردیم ایشان خندید گفت بله همان است منتها دو مهدوی داریم یکی بزرگ و یکی هم کوچک درسال 60 مهدوی کوچک را همراه انصاری بلوچ و ما شاء الله افتخاری و قسیم اخگر به عنوان عناصرنا مطلوب ازسازمان نصراجراج کردیم که خود داستان مفصلی دارد. و گفتم مهدوی بزرگ را هنگام بازگشت ازعراق درسال 56 درقم دیدم وی خطیب توانای هست و بخوبی می شناسم. به این ترتیب ازاستاد ناطقی شفایی جدا شدم و دیگرسفارش حیوانکی را هم نکردم زیرا حیوانکی دیگر برای هیچ کسی قابل ذکر نبود این تنها من بودم که قدروی را می دانستم و چه خاطره های با وی داشتم و چه کارهای که درمسیرراه نکرد و حالا حیوانکی نرخرمست و دیوانه من خود قربانی جنگها ومنازعات داخلی شده است.درمسیرراه به سمت " قخور"ازقریه ای بنام "اوشی" یاد کردم  "اوشی" جای اخلاقی "اوشی" هست که درقم وی را می شناختم به من گفته شد که روحانی ازقومای اخلاقی اوشی در همان قریه هست بروید ایشان ازشما پذیرایی خواهد کرد ما باید رو به بالا می رفتیم و کمی خسته شدم و درفکر حیوانکی افتادم که اگر می بود سوارش می شدم و به یاد سخنان آقای اخلاقی ورس افتادم که گفته بود خرخیلی ازبرخیها شرف دارد. اخلاقی ورس دریک سانحه تصادف و چپه شدن موتر بکلی آسیب دیده بود و نخاعی شده بود. یک روز با چند طلبه درگیرمی شود و اخلاقی ورسی  فحش می ده که شما به اندازه خرهم شرف ندارید زیرا خردرجهاد افغانستان نقش اساسی دارد و به مجاهدین آب و نان می برد و درسنگرها اسلحه می برد و..اما شما چه می کنید خورده و خوابیده اید خرازشما خیلی بهتراست. طلبه ها به استاد مزاری شکایت می کنند که به عیادت آقای اخلاقی رفته بودیم به ما توهین کرد و ما را خرگفته است و ازاستادمزاری خواست که اخلاقی را نصیحت کند که دیگر به کسی توهین نکند. استاد مزاری همین حرف را به اخلاقی می گوید که طلبه ها به عیادت شما می یایند شما به آنها بجای احترام توهین می کنید. اخلاقی می گوید نه توهین نکرده و کسی را خر نگفته ام یکی ازطلبه ها می گوید نه جناب اخلاقی شما دیروزتوهین کردید و خرگفتید. اخلاقی می گوید او خر من کی شما را توهین کردم این قصه را درذهنم مرور می کردم و کمی خندیدم یکی ازمجاهدین همراه که خیلی دوستش داشتم گفت استاد چرا می خندید و با خود خندید و یا کدام کاری ازما دیده شد گفتم نه قصه ای به یادم و به یاد حیوانکی افتادم و خندیدم. حسینی را گفتم برو از کسی پرسان کن که اوشی کجا هست و آقای فاضل اوشی درکجا هست. پرسید و گفت همین قریه بالاتر نزدیک پای کوه سلیمان است. کلمه "نزدیک" و ساعت" دردایکندی و شاید هم درهمه جای افغانستان بی معنا ترین کلمه است وقتی گفته شود یک ساعت راه و یا نزدیک هست باور نکن یک ساعت دراین ملکها برابربا شش ساعت راه است و نزدیک هم همین طوری هست خلاصه با زحمتی زیادی خود را درقریه اوشی رساندیم و آقای فاضل قومای اخلاقی اوشی را پیدا کردیم. روحانی موادب و با سواد و احترامی زیادی کرد و گفت کجا می روید ؟ گفتم قخور. گفت پس امشب دراوشی بمانید بالا شدن ازکوه سلیمان کارحضرت فیل است ازراه کیسو می رفتید بهتربود خوب حالا که ازاینجا می روید فردا صبح بخیربروید اما بالا شدن ازکوه سلیمان برای شما خیلی سخت است. گفتم مجبورم باید بالا شویم. شب درجای فاضل دراوشی ماندیم و بخش زیادی ازشب را قصه کردیم وازرنجهای بی پایان محرومیت مردم و احتمال جنگ نصر سپاه حرف زدیم. فاضل خبرجنگ شهرستان را نشنیده بود و من برایش قصه کردم و سخت پریشان خاطرشد اما گفت تجربه و شناخت که من دارم حاجی آقای صادقی صلح با ناطقی شفایی را قبول نمی کند و اصلا نصریها را درولایت قبول ندارد افکاری خوب تابع امرحاجی آقای صادقی نیلی هست. گفتم درست است سعی می کنم یک نفرآقای صادقی همراه من نماید تا برویم درشهرستان. فردا صبح چای خوردیم و با جناب فاضل خدا حافظی و رو به بالا. این کوه به اندازه بلند وتند بود که دروسط و یا درقسمت بالای کوه کاملا کمبود اکسیژن را احساس کردم و حالم بهم می خورد همراه هانم هم چندان حالی درستی نداشتند نمی دانم با چه مشکلاتی برفرازقله کوه رسیدیم و رمه های عظیم بز و گوسفند کوچیها و یا ساکنان محل غرق درچراگاه دربالای تپه بودند و به این ترتیب وارد دره شدیم این دره به اندازه ترسناک و پرازسنگ بود که ما آسمان را به صورت یک خط آبی می دیدیم و به این دره می گفت " گوردره" از گوردره پایین شدیم و به اولین آبادیهای قخور رسیدیم. پرسیدیم که آقایان مهدوی کجا هستند گفتند کمی بروید پایین و یک قلعه درراه شما درلب راه هست و همان قلعه مهدویها می باشد طلبه دیگری هم ازقخورمی شناختم به نام غفوری که گفت هست اما به دیدن شان نرفتیم و خبرشان هم نکردیم. مهدوی بزرگ درقلعه نبود اما نفرخدمتهای ایشان ازما پذیرایی کرد و برای ما آب و نان و چای آورد تا اینکه مهدوی آمد با هم گرم احوال پرسی کردیم و بعد ماجرای سفرم را برای شان شرح دادیم مهدوی خیلی متاثرشد و گفت بله ما هم شنیده ایم که حاجی آقای صادقی می خواهد نصریهارا ازکل منطقه ارزگان گم کند در"بری" هم تحرکاتی توسط سید اعتمادی بری راه انداخته است. بری منطقه ای است درموازی با قخور و محل قدرت و اقتدار سپاه پاسداران و سخت درگیربا آهالی قخور که نصری بود. ازمهدی اجازه گرفتیم و خیلی عجله داشتیم که خود را به شهرستان برسانیم و قبلش آقای صادقی را ببینیم. وقتی که طرف نیلی حرکت کردیم جوهای عجیبی از بغلهای کوه کشیده شده بود و زمینهای بغل کوه را زیرآب برده بود و خیلی عجیب بود مردم و رهنما به ما گفتند که همه این کارها حاجی آقای مهدوی کرده خدا جنگ را دور ببرد زندگی ما به برکت حاجی آقای مهدوی خوب شده است به این ترتیب ازقخورخارج درمنطقه پشتونها و بعد به تمزان رسیدیم تمزان عجیب منطقه ای است مختلط میان هزاره و افغان و یا پشتون دریک منبرکمی استراحت کردیم و ازخادم منبرنان و دوغ خواستیم خادم مردانگی کرد نان خوب با یک کاسه دوغ شیرین تازه برای ما آورد خوردیم و طرف نیلی حرکت کردیم بین تمزان و نیلی چندان فاصله نبود فکر می کنم یک ساعت و کمی بشترنزدیکهای غروب بود که وارد نیلی شدیم و پرسیدیم که حاجی آقا صادقی نیلی کجا هست؟ به ما برخی چنین گفت حاجی آقا رفته که نصریهارا ازمنطقه گم کند. نصریها را می گه که خوب مسلما نیست نصریها را می گه قصد تصرف ملک و مملکت حاجی آقا را دارند و قصه های شبیه ازاین. این دید گاه دلیل داشت تبلیغات زیادی علیه سازمان نصر درنیلی و قلمرو استاد صادقی نیلی شده بود و درقلمرو نصر هم مردم چنین حرفهای درباره پاسداران می زدند و این ازطبیعت هرمنازعه است که مردم باید نفرت به طرف متخاصم داشته باشد. شب دریک سماور که مردم سماوات می گویند ماندیم شب طبق معمول خبرهای بی بی سی را گوش می دادم صدای رادیو همین و فریاد سماورچی همین او مسافرها شما ازکجا آمده اید شما ازدنیا بی خبرها ازای ملکها نستید هله رادیو را خاموش کن. گفتم چرا ؟ گفت نمی دانی که حاجی آقا گوش کردن رادیو را درسماورها و هتلهای ملک منع کرده و چند دستوروعمل دیگر را سماورچی منسوب به امرحاجی آقای صادقی مرد مردانه سرما تطبیق کرد که می گویم چه بود.....

---------------------------------------------------------------------------------------------

پ. ن. القو مرکزولسوالی شهرستان و آن زمان محل حکم رانی افکاری و صادقی پالیج. قخوردره ای بی زمین مربوط به ولسوالی گزاب محل سکومت مهدویها. تمزان سرزمین مشترک و مختلط افغان و هزاره درنزدیکیهای نیلی. مهدویها دو برادر بزرگ و کوچک وابسته به سازمان نصر. بری محل اقامت و قدرت سید اعتمادی بری قومندان سپاه درآن زمان و مربوط ولسوالی گزاب.


اولین ملاقات با حاجی آقا - 22-

 

حال در یک رستوران سماور و یا هتل درنیلی هستیم. هیچ چیزی این سماور به هتل نمی خورد مخروبه به تمام معنا با یک مالک به تمام معنا ستمگر وی در این شب مثل یک حاکم  ظالم و بیرحم با ما رفتارکرد. دراولین فرمان صدای رادیو مرا خاموش کرد و گفت حاجی آقا دستورداده که رادیو گوش دادن خارجی درسماورها ممنوع است و هله زود او سرحدی صدای رادیو را خاموش کن. این حیوانکی برخلاف آن حیوانکی که مرا کمک می کرد تا بهترصدای رادیو و اخباررابشنوم ، عمل کرد وی صدای رادیو مرا خاموش کرد و نگذاشت که اخبار شبانه را که بشترینش درباره جنگ افغانستان و جنگهای مجاهدین جمعیت و حزب اسلامی بود را گوش دهم و این امر عجیب و غریبی بود. حیوانکی با زور حاجی آقا امر می چلاند. آقای حسینی بادی گارد و همراه من گفت: حیف که مساله حاجی آقا مطرح است و ما هم خدمت حاجی آقا برای صلح می رویم اما اگر نه می فامیدم که با تو چه کارکنم و نشان می دادم یک نان چند پتیرمی شود و دیگری گفت نشان می دادیم که سلوریعنی چهار وی این جملات را پیچ پیچ کنان درگوش من گفت و مالک سماور نشنید. بادی گارد دیگری گفت این سمارچی به زورحاجی آقا حکم می چلاند مثل گوساله که به زور میخ چه می کند من گفتم او بچه ها هوش کنید گپی بی جا و بی مورد نزنید بگذارید که شب بگذرد و ما بخاطرصلح هرتلخی را قبول می کنیم. بچه های همراه دیگه چوب شد و هیچی نمی گفت. مالک سماور در تاریکی شب برای ما غذا پخته می کرد گفت چه برای تان پخته کنم گفتم چه داری ؟ برنج دارم که پخته است گوشت داردم که نا پخته است پیسه برنج هرخوراک ایقه می شود و پیسه گوشت و شوروا هم ایقه می شود نان و چای تان هم ایقه می شود گفتم هرچه می شود خیراست مقصد پخته کن و گفتم همان برنج تان صحیح است و قورمه اش هم کچالو هست. گفتم سماورچی صاحب درست است و حالا کارم بجای رسیده که سماورچی را صاحب می گویم زور است دیگه چه می کردیم" الدهر انزلنی". نماز خواندیم و بعد درهمان تاریکی شب نان خوردیم سماور چی ظالم حتا یک چراغ الکین هم برای ما روشن نکرد. حالا که وقت خواب شده فرمان دیگرازسوی سماورچی صادر شد و  گفت تفنگهای تان را به من دهید و شما نمی توانید مسلح و تفنگ درزیر سر تان بخوانید و این حکم حاجی آقای صادقی است. چهارنفر مسلح گفتند نه نمی دهیم سلاح حکم ناموس برای یک مجاهد را دارد. سماورچی گفت هی هی زور را ندیده اید بچیم که این رقم گپا را می زنید من تفنگهای همه شما را می گیرم و دراین اطاق روبرو که هیزم خانه سماور است قید می کنم و صبا وقتی که رفتید تفنگهای تان را می دهم دیگه بشتراز این با مه گپ و سخن نگویید حکم حاجی آقا است بعدش برای کاری رفت درداخل خانه و یا می خواست کلید چوب خانه را بیاورد ما با هم مشوره کردیم نتیجه این شد که فرمان سماورچی نیلی را قبول کنیم و کردیم و تفنگها را برایش دادیم اما ازوضعش پیدا بود که کدام نیت دیگری ندارد و تفنگها را گرفت برد درچوب خانه سماور. و خو ب معلوم می شد که دروازه سوخت خانه  اش را قفل کرد و رفت گفت شب تان خوش حالا راحت خاو کنید فردا چه ساعت می روید؟ گفتم بعد ازنمازمی رویم گفت نه خیلی زود است چای برای تان درست می کنم و پیسه خوده حساب می کنم و بعد بروید این دستورچهارمی سماور چی بود. من رمز زورحاجی آقا در آنجا فهمیدم و تصدیق کردم که ناطقی شفایی حق داشته است که این همه نگران بوده است. صبح وقت بیدارشدیم هوا نیلی خیلی زیبا و صبح واقعا زیبایی داشت و شب هم بدون کدام نگرانی راحت مثل رعیت مثل آدمهای مطیع و فرمان بردار تحت فرمان آمر و حاکم ، خوابیدیم و نگران این نبودیم که کدام واقعه ای روی دهد. نظم آهنین هست و هیچ کاری درنیلی بدون اجازه و امر حاجی آقا اجرای نمی شود و حاجی آقا نظم آهنین را درتمامی قلمرو خود از رادیو گرفته تا خواب و خوراک و آدمها تعیین کرده بود و معنای حکمرانی و حکم روایی یک عالم و روحانی هزاره در قلمرو حکومتش را لمس کردیم. چای حاضرشد گفت چای و بوره دارم اگر سر شیر و قیماق می زنید بگویم که برای تان بیاره اما پیسه اش ایقه می شود گفتم نه تشکر سماورچی صاحب همین چای بوره صحیح است. چای خوبی با سوخت چوب درست کرده بود گرچی کمی دود پیج شدیم اما می ارزید. پیسه سماورچی هرآنچه به نرخ شاروالی تعیین کرده بود را دادم و هیچ حرفی دراین مورد نگفتم گفت ایقه میشه و ما گفتیم درست است و بعد مردانگی کرد بدون اینکه ما چیزی بگوییم رفت تفنگهای مارا ازمیان سوخت خانه اش بیرون کرد و بما داد خودش شب گرفته بود اما حالا دست نمی زند و امر می کند که بیایید چو چوله های تان را بگیرید این هم جالب بود که تفنگهای ما برایش چنان بی مقدار و بی اهمیت بود که نامش را چوچوله گذاشت. این همه بخاطر اطمینان خاطر از ثبات در قلمرو حاجی آقا هست که تفنگ هم حکم چوچوله پیدا می کند رفتیم و تفنگها را گرفتیم و به طرف کوتل چبه لک برای ملاقا با حاجی آقا حرکت کردیم در راه با قلعه یوسف بیگ رو برو شدیم و ازپهلوی قلعه گذشتیم یوسف بیگ برای ما قهرمان افسانه ای بود از این مرد بسیار حرفها شنیده بودم که بزرگترینش همان مقاومت بی نظیر در برابر تهاجم کوچیها بوده است گفته می شد وی نه به حکومت رعیت بود و با ج می داد و نه هم گذاشت که سرزمینهای مردم توسط حکومت و کوچی غصب شود و خصوصیات دیگر. یوسف بیگ در زمان خودش وا قعا سرمایه دار بزرگی هم بوده است و گفته می شد که چهارزن داشته و چندین فرزند و نوه نبیره. ازقلعه گذشتیم این قلعه در نزدیکیهای شهرنیلی بود اما نمی دانم یوسف بیگ معروف بود به یوسف بیگ شهرستان چنانچه ابراهیم خان گاو سوار نیز ازشهرستان بود. دلیلش شاید این بود که یوسف بیگ ازشهرستان بود و اما درخیلی ازجاها ملک و زمین داشت و حالا هم قلعه ای دراینجا برای خود ساخته است. ازقلعه گذشتیم و ساعت حوالی چهاربعد ازظهربود که وارد چبه لگ شدیم چند نفراز افراد مسلح حاجی آقا درمسیر راه ما آمد و راه را گرفت که شما ازکجا آمده اید و بکجا می روید و من گفتم که قضیه ازاین قرار است. گفت شور نخورید ما به حاجی آقا خبرمی دهیم. ما هم شور نخوردیم دیدیم که مجاهدین حاجی آقا آمد گفتند که بروید حاجی آقا درمسجد نشسته است وارد مسجد شدیم. حاجی آقا با 30 تفر درمسجد نشسته و دربارکرده است با همه دست دادیم و بعد نشستیم دانشی لزیرکه می شناختم و بقیه را نه و حاجی آقا را هم تازه دیده بودم و می دانستم که درنجف تحصیلات داشته است. خودم را معرفی کردم  و اصل هدف که برای چه آمده ایم را گفتم و کمی به خاطرات نجف اشاره کردم و اینکه حاجی آقا درنجف درس خوانده و من هم درس خوانده ام گفتم این مقدمات تاثیر مثبت می گذارد اما دیدم حاجی آقا این حرف ها به گوشش نرفته است و بسیار عصبانی و ناراحت و حرفهایش را به این مضمون شروع کرد......

 

پ . ن. حاجی یوسف بیگ پس از ابراهیم گاو سوار درشهرستان مقتدرترین شخصیت بود. ابراهیم گاو سوار علیه حکومت شاه درسال 1324 قیام کرد با وساطت آیه الله رییس یکاولنگ تسلیم حکومت وقت شد. هردو نامدارترین شخصیهای هزاره در ولسوالی شهرستان . چوچوله همان چوبی را می گوید که زنان با آن آتش را درتنور شور می دهند که خوب مشتعل شود و سرهای آن چوب سوخته است و خیلی بی مقدار می باشد. 


صحبت با حاجی آقا -23-

صحبت با حاجی آقا دردو مرحله بسیار متفاوت وحتا متضاد برگزارشد. درفاز اول ازصحبتها ، حاجی آقا بسیار ناراحت عصبانی بود. معرفی خودم و سابقه مشترک درس و تحصیل درعراق هیچ تاثیر نداشت و تمام صحبتهای حاجی آقای صادقی روی سازمان نصربود و انتقاد شدید ازآقای ناطقی شفایی که وی اصلا از دایکندی نیست بچه شهرستان آمده دردایکندی اربابی راه انداخته و حزب درست کرده و سازمان نصررا تبلیغ می کند. وی درچند مورد ناطقی شفایی گفت اما بشترمی گفت: بچه علی شفا روی سفره که من برایش پهن کرده ام نشسته بچه علی شفا هیچ نقشی درجهاد ندارد منطقه را من آزاد کردم و کمونیستها را من با مجاهدین بیرون کردم بچه علی شفا بی کاره و هیچ کاره است. سازمان نصررا تبلیغ می کند و مرا متهم می کند که من سپاهی هستم. من اصلا سپاهی نستم من حزب وسازمان ندارم افکاری به من ربطی ندارد. سپاه را آقای اکبری درست کرده و من سپاهی نستم و بعد روی استادمزاری صحبتهایش را متمرکز ساخت و بسیارانتقاد شدید ازمزاری داشت و گفت مزاری ازمزار و ازشمال آمده دردایکندی سازمان نصردرست کرده و می خواهد برای مردم دایکندی رهبر باشد. مزاری دردایکندی کار نداشته باشد برود مشکلات شمال و منطقه ای خود را حل کند مردم دایکندی رهبری مزاری را لازم ندارد و نمی خواهد مزاری رهبرشان باشد و نمی تواند دردایکندی رهبرباشد درهمین لحظه ازشدت ناراحتی ازجایش حرکت کرد و گفت او مردم مزاری در دره خودی آمده بچه علی شفا" استاد ناطقی" و تول گردی حسین" اعتمادی وحاجی موسی" مردم را بچه های کوچک را در راه مزاری بیرون کرده و این گونه شعارداده اند. حاجی آقا ازجایش حرکت کرد درحالیکه پتکی دردستش بود دستهایش را به نشانه ادا درآوردن مردم و بچه ها در دره خودی، بلند و گفت او مردم در دره خودی این گونه درراه مزاری شعارداده است: تا خون دررگ ماست مزاری رهبرماست. ای رهبرما خوش آمدی خوش آمدی...

 و بعد نشست کمی نفس کشید و همه نفسایش حبس شده و به سخنان حاجی آقا گوش و به حرکات حاجی آقا نگاه می کردند و بعد رو به من  کرد گفت: له لی مه شوی ازهر راهی که آمده ای خوش آمدی برو درشهرستان نصریهای خود را منع کن که جنگ نکند و ازسنگر پایین کن و بعد با افکاری و صادقی پالیج حرف بزن و جنگ را خاموش کن درهمین لحظه ها صدای خفیف صدای سلاحها از آن سوی کوتل چبه لک ازپنجره های منبرشنیده می شد و گفت اونه صدای فیرشان هم شنیده می شود. حاجی آقا گفت یک بغل عینک را روی صورتت گذاشته ای و ازطرف مزاری و بچه علی شفا آمده ای که صلح کنی خوب برو صلح کن به من غرض نیست و من نه کسی را همرایت می فرستم و نه نامه به بچه شیخ ناظر" افکاری" می نویسم آنها به من ربطی ندارند صحبتهای حاجی آقا به اینجاها رسیده بود که به یک باره ازمنبربیرون شد و همه سی نفرهمراه ، هم به دنبال حاجی آقا ازمنبرخارج شدند. من همراه بادی گارد هایم تنها درمنبرماندیم بالا شدم نماز خواندم و متحیربودم که چه کنم و احساس برایم پیدا شد که درماموریت صلح کاملا شکست خورده ام و با این وضع هیچ کاری هم نمی توانم. درهمین خیالات بودم که جناب دانشی لزیر وارد منبرشد و پهلویم نشست و شروع کرد به ترمیم صحبتهای حاجی آقا و بعد گفت حاجی آقا دربیرون نشسته و مرا فرستاد که شما در بیرون با حاجی آقای صادقی صحبت نمایید گفتم حاجی آقا خیلی ناراحت هست با این وضع صحبت فکرمی کنید فاییده داشته باشد حاجی آقا دراین بخش ازصحبتهایش خیلی تند رفت و درمواردی توهین هم کرد. دانشی لزیرگفت نه حاجی آقا دیگر نمی خواهد تند صحبت نماید و شما را خواسته و گفته همان رفیق نجفی مرا بیاورید که دیق نشده باشد.

رفتم حاجی آقای صادقی دریک میدانی درمیان سبزه با همان سی نفرازهمراهانش حلقه زده و نشسته است و با لحن بسیارمودبانه و با خنده و شوخی و مزاق ازجایش حرکت کرد و گفت بیا رفیق نجفی من درپهلوی من بنشین رفتم پهلویش نشستم و گفت حاجی آقا نصریها مقبولتراز شما را نداشت که شما را فرستاده است همه حضارو همراه هان با  صدای بلند خندیدند و من  دیدم که حاجی آقا سری شوخی را درپیش گرفته است و شنیده بودم دخترهای نیلی نسبت به هرجای دیگرزیباست گفتم خوب حاجی آقا حالا من این طوری شده ام بخیرصلح کنیم و کدام خوشکلی ازملک شما بگیرم  که تا نسل بعدی خراب نشود و هیچ کس نخندید و یک نوع سکوت و همه با هم دیگر نگاه می کرد و خود حاجی آقا هم هیچ واکنش و جوابی نداد و این مساله یک راز سر به مهردارد که بعدها کسانی ازهمان جلسه دلیل سکوت و عبور حاجی آقا ازبحث دخترهای نیلی را برای من نقل کرد و بسیارخندیدم که خیر این طوری. و ازاین شوخیها زیاد شد و بعد حاجی آقا گفت درچه سالی درنجف اشرف درس خواندید و درکدام مدرسه؟ گفتم درجامعه النجف گفت منم همانجا درس خواندم آقای کلانترخوب بود گفتم می دانم که شما همراه استاد خلیلی پنجاب و شیخ محمد داد واعظی بندر و ...درمدرسه جامعه درس خوانده اید و حتا ازدوستان پرسیدم که درکدام اطاق سکومت داشتید اطاق شما درطبقه اول جامعه النجف بود و من درطبقه دوم سکونت داشتم و بعد از آقای فاضل سنگ تخت پرسید و از اساتید جامعه النجف و خلاصه قصه های تماما طلبگی دوستانه و صمیمی شد. استاد صادقی نیلی  به نظر من واقعا شخصیت دوست داشتنی بود و شخصیت فوق العاده با صلابت و با هیبت و مسلط برامور و همه کارها را مطابق با عقیده و نظرخود انجام می داد و برای کسی دیگر وقعی نمی گذاشت و صادقی درهمان زمان کارهای حیرت انگیزی برای سازندگی درمنطقه داشت که کمتررهبری چنین خصوصیتهای داشت درقخور مهدوی و درنیلی حاجی آقا درعرصه زندگی مردم و زیرآب بردن زمینها و رونق و توسعه زراعت فکر می کرد خصوصیت دیگر حاجی آقا هم این بود که همه کارهای سخت و دشواررا ابتدا خودش انجام می داد و این مساله سبب می شد که دیگران هم همان شیوه را درپیش بگیرد.اینها را می دانستم و همه کسانیکه درمنطقه بود به این خصوصیات اعتراف داشت و اما درباره نصر و درباره مسوولین سازمان نصر درولایت ارزگان آن زمان کم ترین گذشت و انعطافی ازخود نشان می داد و درنهایت هیچ همکاری با من هم نکرد و گفت من هیچ کاری درباره جنگ نصریها با سپاه درشهرستان برای تان نمی توانم نه نامه و کسی را همراه تان می فرستم. رفیق و دوست نجفی من می بخشی که درمنبربا شما بد برخورد کردم ما بخیرمی رویم طرف نیلی و شما بخیربروید طرف شهرستان و همین شد که درپای "کوتل چبه لک" با هم خدا حافظی کردیم حاجی آقا همراه با دوستانش برگشت طرف نیلی و من هم رفتم طرف شهرستان و ماجراهای بعدی ...



درمسیرالقو - 24-


شب درپای کوتل چبه لگ دریک سماور ماندیم. ازسماورچی پرسیدم که چه شنیده اید ازجنگ چیزی خبردارید و یانه ؟ درباره آینده این سرزمین چه فکرمی کنید؟ و بعد گفتم که مابرای صلح آمده ایم. سماورچی انسان خیلی شریفی بود خیلی با مهربانی با ما برخورد داشت و گفت: خدا شما را خیردهد که برای صلح آمده اید ازچند روزاست که آن طرف کوتل جنگ است و ما صدای فیرها را می شنویم و نمی دانیم وضع ازچه قرار است تردد بکلی بین شهرستان و نیلی بند شده است هیچ کس ازخاطرجنگ رفت آمد ندارد مردم می گویند که جنگ بین نصر و سپاه شروع شده ما درگذشته این بلاهارا نداشتیم . داشتیم اما کم ولی حالا مصیبت مردم زیاد شده است همه بخاطرگناه و غضب و قارخدا است. دراین جنگها مردم زیاد کشته می شود مردم زیاد دربدرمی شود لشکرنان خور بالای خانه های مردم فقیرمی رود خدا شما راخیردهد که بخاطرخاموش کردن جنگ آمده اید وی نمی دانم چه برای ما پخته کرده بود ازنان کرده صحبتهای این مرد مرا بخود جذب کرده بود دریک مقایسه ذهنی گفتم رفتارسماورچی نیلی را درشب گذشته سیل کن و رفتارمهربانه و احساس امشب سماورچی را، تفاوت از زمین تا آسمان. بعد با خود گفتم سماورچی نیلی غلط شیاد بود که همه کارهای خود را نسبت می داد به امرحاجی آقا درحالیکه از امر حاجی آقا دراین سماور خبری نبود  همین سماورچی خودش گفت خبرهای رادیو را گوش می کنید من رادیو دارم گفتم ما هم رادیو داریم آن شب همه همراه سماورچی به خبرهای رادیو گوش دادیم. سماورچی گفت درهمه جا جنگ است. این احزاب پیشاوردیگه چه رقم مردم هستند که هرروزخبرهای جنگ آنها را رادیو پخش می کنم ازاحزاب جهادی پیشاور برایش صحبت کردم ولی چندان درذهنش کار نمی کرد بیچاره تمام ذهنش متوجه همان جنگ " او شو" آن طرف گردنه چبه لگ بود. سماورچی گفت چطوربین الملل ازجنگ اوشو گپ نمی زند. گفتم خبرندارد گفت بین الملل خبرنمی شود گفتم بله. گفت درست می گویید شاید درجاهای دیگر شاه جنگ باشد که جنگ " اوشوی " نصر- سپاه بیخی ازیاد شان رفته باشد و شاید هم درشان شاید نیاید. گفتم درست جنگهای درافغانستان هست که تخ و توخ جنگ افکاری و موحدی درپیشش هیچ باشد. این واقعیت داشت که جنگهای احزاب پیشاوروکشتارهای عظیم و ویرانگرآنها اصلا و ابدا قابل مقایسه با جنگهای نصر- سپاه نیست. صبح وقت حرکت کردیم چای هم نخوردیم هدف این بود که به القو مرکزولسوالی شهرستان خود را برسانیم. سماورچی گفت بروید پناه تان ده خدا اما درفکرخود تان باشید شما ازای ملکها نیستید سعی کنید شما را ضایع نکنند. دوره زمانه خیلی بد شده است و هیچ اعتباری نیست سعی زیاد کنید که صلح بیارید. ازکوتل چبه لگ گذشتیم دیروز بعد ازظهر درمسجد صدای فیرشنیده می شد ولی حالا هیچ صدای شنیده نمی شد. طرف القو ازدره تگیولور راه افتادیم درمسیرراه با صحنه بسیار تاسف باری روبرو شدیم 10 تا 12 بچه را دیدیم که هیزم آرد گندوم و... درپشت شان بار و اکثرا پای شان هم لوخت ویا توبیهای بسیارکهنه و پاره پاره درپای بچه ها برخی بچه ها ازشدت سنگ و خارلاته درپای شان بسته بود برخی ازبچه ها پاهایش خون داشت و زخم شده بود. رفتم از آنها سوال کردم که پدرمادرتان این قدربد هست که به شما رحم نمی کنند و دراین سن سال شما را بارکرده اند. یکی ازدو بچه ها ازما بشدت ترسیدند و جواب ندادند و بعد که زیاد پرسان کردیم وازطرزصحبت ما هم فهمید که ما ازشهرستان نستیم گفتند: لشکرافکاری نصریهای را شکست داد. نصریها همه گریختند ما همه از" اوشو" جای آقای موحدی هستیم. موحدی شکست خورد برادران و پدران گریخته اند. لشکرافکاری هیزم و جو و گندم  خود ما را برما بارکرده و حالا "القو "

می رویم. فاصله " اوشو" تا " القو" شش ساعت هست و حالا این بچه ها باید همه این شش ساعت را راه بروند تا غنایم جنگ را به پایگاه برسانند. واقعا بی نهایت غم گین شدم کمی گریه کردم و ازما کاری هم ساخته نبود. بعد پرسیدم جای آقای واعظی کجا هست به ما گفت بروید پایین یک حولی رنگی است همان خانه آقای واعظی هست . درسال 61 درتهران استاد شفق و استاد واعظی با هم حرفی شان شد استاد شفق به واعظی گفت پولها را گرفتی و برایت درتگیولورقصر ساخته ای این بحث درذهنم بود که حالا می رفتیم که قصرواعظی را در"تگیو لور" ببینیم. رسیدیم و دیدیم که خانه دربغل کوه با رنگی بسیارتند آبی ساخته شده است و گفتم همین قصرآقای واعظی است. خانه دربغل کوه و چند آفتابه ازهمان جا به طرف دره غلطیده بود و هیچ کسی هم دیده نمی شد راه باریکی رو به بالارا گرفتیم به خانه و یا قصرآقای واعظی رسیدیم هیچ کسی درخانه نبود آخرازیک بچه کوچک پرسان کردیم که ما ازایران آمده ایم می خواهیم خانواده آقای واعظی را ببینیم و برای شان خبرآورده ایم بچه رفت بعد ازچند دقیقه یک خانم آمد و گفت من خانم حاجی آقا هستم بفرمایید " ته وا خانه" یعنی مهمانخانه. نشستیم برای ما چای آورد و نان و گفت که نان نخورده  اید گفتم نه. درهمین لحظه بود که دو جوان آمد اما سرگردن شان پرازکاه پرسیدم حالا وقتی خرمن نیست چرا این همه پرکاه شده اید هردو جوان چیزی نگفتند اما خانم واعظی گفت: شما را دیدیم که ازبالا می یایید گفتم لشکرافکاری آمد بچه ها بردیم درداخل کاه قایم کردیم و حالا ازمیان کاه بیرون شده اند واقعا این گونه قصه ها غم انگیزبود و دل ما را خون کرد از آقای واعظی پرسید و گفت که همراه شما به داخل نیامد گفتم نه اما حال شان خوب بود. گفت خدا یارجان شان باشد اما ازدست افکاری و به جرم خانواده واعظی و به جرم  اینکه می گویند نصری هستیم ممکن بلای سرما هم بیاورد گفتم نه مادرعلی نمی گذارد. مادرخانم واعظی خواهرافکاری بود به این ترتیب خدا حافظی کردیم و حوالی ساعت 4 بعد ازظهر تقریبا 20 سرطان سال 1365 وارد بازار القو شدیم کسی راه ما را نگرفت از دکاندارها می پرسیدیم که آقای افکاری کجا هست یکی گفت حاجی قومندان صاحب را همین چند لحظه پیش دیدم بازاربود حتما همین جا هست درهمین لحظه بود که یک دکان دارصدا زد حاجی آقای افکاری حاجی قومندان صاحب دردکان من هست رفتم جلو دکان که آقای افکاری درازکشیده و یک بالیشت زیرسرش گذاشته با دیدن ما کمی چرتی شد و بعد با خونسردی ازجایش حرکت کرد و پرسید شما کی هستید وازکجا آمدید؟ من خودرا معرفی کردم و گفتم ما باهم درنجف بودیم آن وقت شناخت ازدکان بیرون شد و.....

پ.ن.  " اوشو" منطقه ای شیخ جمعه موحدی مسوول سازمان نصردرشهرستان. "تگیولور" دره سخت که خانه آقای واعظی آنجا هست به همی خاطرگاهی آقای واعظی را هم شهریانش واعظی تگیولورمی گفتند. چبه لگ کوتلی بین شهرستان و نیلی. 

 





del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo