X
تبلیغات
رایتل

ادامه بخش سوم-

1395/06/31 ساعت 04:30 ب.ظ

دو هفته درگرداب جنگ شهرستان – 25-


با دیدن افکاری دو چهره بسیارمتفاوت ازوی درذهنم مجسم شد. افکاری را درنجف دیده بودم جوان رعنا با قد بلند چهره سفید درزیرعبا و قبای وعمامه روحانیت نمود خاصی داشت اما حالا که می بینم غلدربی باک و بیرحم اما بسیار زیرک و طراح . حاجی آقای صادقی را درنجف ندیده بودم نمی دانستم چه تفاوتی فیزیکی برایش ایجاد شده است اما افکاری بسیا تفاوت فیزیکی و حتا غیرقابل شناخت با زمان نجف پیدا کرده بود درراه با هم صحبت کردیم قرارشد که برویم درمنزل آقای صادقی پالیج دربازار القو پیاده پیاده ، راه می رفتیم و کمی ازگذشته و اینکه خاطرات نجف زمان تحصیل را تجدید کرده باشیم با هم حرف زدیم اما آن صحنه بارکردن 12 طفل مرا آزار می داد و با خود عهده کرده بودم که این موضوع را با افکاری درمیان بگذارم و گذاشتم و گفتم حاجی آقا دنیا می گذرد این گونه کارهای غیرانسانی و غیراسلامی هست حالا خیراست که کلانهای آنها نصری بوده ولی اطفال مردم چه گناهی دارند و اینکه لشکرنان خور درست کرده ای اموال هموطنانت را غنیمت گرفته ای آن هم مجاهدانت درپشت اطفال  10 و 12 بارکرده اند این گونه کارها درست نیست .افکاری باچهره حق بجانب گفت من اصلا ازاین کارها خبرندارم و می رویم پیش حاجی آقای صادقی که قاضی ما است ازایشان می خواهیم که جلو سربازان را بگیرد. زیره کی و چالاکی افکاری این بود که همه نیرها زیرفرمانش بود و همه امکانات دراختیارش اما قبول نداشت که مسوول جنگ با نصریها هست و قبول نداشت که بچه های نصرمثل ابراهیم شهرستانی را کشته است. افکاری به من گفت حاجی آقا کار من برخلاف شرع و شریعت نیست همه کارهای که صورت گرفته مطابق حکم شرع با حکم قضایی حاجی آقای صادقی پالیج صورت گرفته است. درباره حاجی آقای صادقی نیلی صحبت کردم و گفتم که من ایشان را درکوتل چبه لگ دیدم و به شما سلام گفت و بعد به شما گفت که درباره صلح با من همکاری داشته باشید. افکاری گفت چرا کسی را همراه شما نفرستاد و چطور نامه و امری برای ما نداده است. گفتم نمی دانم اما ایشان تاکید داشت که برو درشهرستان با اقای افکاری درباره صلح صحبت کن. افکاری گفت: حاجی آقا ما شما درنجف درس خوانده ایم و حاجی آقای صادقی نیلی هم درنجف درس خوانده است اما خدمت شما عرض کنم که ما همه تابع امرحاجی آقا هستیم و ما هیچ کاری را بدون امرحاجی آقا نمی کنیم صادقی صاحب سرمایه مردم ما ست و تا یک کسی صادقی شود و جای صادقی را بگیرد چهل سال زمان درکاردارد. متاسفانه نصریهای شما درمنطقه علیه ما نه بلکه علیه حاجی آقا می جنگند و می خواهند که ایشان را تضعیف کنند واین برای مردم ما قابل قبول نیست مردم دایکندی شهرستان همه طرف دارحاجی آقا هست. افکاری با این نوع صحبتهایش نشان داد که سربازحاجی آقا هست و همه کارهایش مطابق حکم شریعت انجام شده است و بعد گفت درجنگ مصیبتها و بد بختیها و  ظلم هم می شود یک نمونه اش همین مورد کودکان هست که شما دیدید که خیلی ناراحت کننده است و می رویم نزد قاضی صاحب ازایشان می خواهیم که دیگر سربازان چنین کارهای را  نکنند و همین بود که وارد خانه آقای صادقی پالیج شدیم درپشت بام فرش کرده بود و چای با بهترین پت نوس و استکانهای زیبا چینی راخدمت گاران حاضرکردند. بادیگارد ها درجای دیگری برای شان جای درنظرگرفته شد و درحین چای خوردن صحبتهای من باحاجی آقای صادقی شروع شد. ایشان کمی گوش کرد اما چندان اعتنایی به صحبتهای من و ماموریتی که برای صلح درپیش گرفته ام نکرد و شروع کرد به شکایت ازسازمان نصر و چنان لوخت و عریان بدون زبان دیپلماسی نصریها را کوبید که نپرس آفکاری تماما گوش بود و خیلی کم اظهار نظرمی کرد گو اینکه همه کاره حاجی صادقی پالیچ باشد. واقعا انسان موجود نا شناخته است حرفی که الیکسیس کارل گفته است ما دراینجا نشناختیم و با این نوع صحبتها پدرکس هم نمی توانیست عامل اصلی را از عامل فرعی بشناسد افکاری همه کاره و حالا خود را هیچ کاره نشان می دهد و درحضورصادقی پالیج مرد مردانه گفت که اگرمن آدم کشته ام همه اش با حکم حاجی آقا بوده است و من بدون حکم قاضی صاحب هیچ کاری نکرده ام و کارهایم خلاف شرع نیست و هیچ احساس گناه هم ندارم. صادقی پالیچ هم چنان برنصریها می تاخت و این گونه نشان داد که نصریها قابل صلح قابل و مذاکره نیست و باید کشته شود. بعد گفت حاجی آقای ناطقی من شما را نمی شناسم حالا که آمده اید خوش آمدید ولی نصریهای شما نزدیک بود که همه ما را یک شب درهمین خانه قتل عام کند که خدا نخواست وبعد گفت می بینید آن دیوار روبرورا که ویران شده و سقفش شکسته است، نتیجه حمله شبانه نصریهای شما است. دریک شب ما راچنان راکت باران کرد که نزدیک بود همه مارا درهمین خانه ما قتل عام کند. افکاری گفت من می روم شما با حاجی آقا صحبت کنید و به هرفیصله ای که رسیدید من درخدمت گزاری حاضرم من یک سربازهستم. بعد ازنام شام دیگرعلاقمندی بحث درباره صلح و جود نداشت. آقای صادقی پالیچ  واقعا بی پرده عریان و بدون رو درواسی با من گپ می زند و هیچ دلچسپی و علاقمندی برای صلح هم نداشت و به این ترتیب بستره بسیارلوکس برایم حاضرکرد و بعد خودش خدا حافظی کرد و گفت فردا خدمت شما می یایم راحت بخوابید خدا کند امشب نصریهای تان بازکدام حمله چریکی نداشته باشد و... 

--------------------------------------------------

پ. ن. افکاری فرزند شیخ ناظرحسین شهرستانی و یکی ازبرجسته ترین فرماندهان سپاه پاسداران درشهرستان که بعدا توسط قومندان خود آقای افکار بنام منتظری ترور شد.


درگرداب جنگ شهرستان -26-


شب خواب نرفتم و باخود گفتم که سخت دریک ماموریت ناکام وارد شده ام و با این وضع صلح ممکن نیست. دربین بستره خواب به یاد ابراهیم شهرستانی افتادم جوانی که درسالهای 60 و 61 درمدرسه عربها درتهران درس می خواند و زبان عربی را کاملا بلد بود و مقاله مرا " ارزیابی سه جریان متضاد درافغانستان " را به عربی ترجمه کرده بود و چه ترجمه زیبایی که استادهای عربی اش سخت استقبال کرده بودند. ابراهیم شهرستانی از جای آقای صادقی پالیج و ازقومای ایشان هم بود اما به صورت بیرحمانه ای کشته شد و جرمش تنها این بود که نصری هست. فردای حوالی ساعت ده صبح آقای افکاری و صادقی آمدند و با هم نشستم و آنها کدام گپ خاصی درباره صلح نمی گفتند و من گفتم او دو بزرگوار من برای صلح و قطع جنگ آمده ام با من همکاری کنید که جنگ ختم شود. افکاری گفت خوب شما بروید بچه ها و مجاهدین سازمان نصررا متقاعد کنید و من هم به دستورحاجی آقا با سربازان مان صحبت می کنیم. گفتم نیروهای نصر درکجا هست. افکاری بادستش اشاره به یک تپه بلندی درمقابل آلقو کرد و گفت جنگیهای نصری همان جا جمع اند و من رفتم و با چه زحمتی درآن کوه بالا شدیم و خیلی راه رفته بودیم و شب شد وشب هم دریک خرابه ماندیم فردای اول صبح ده ها نفرازلشکرافکاری را دیدیم که ازجلو خرابه گذشتند و ازبچه ها پرسان کردم اینها کجا می روند؟ گفتند به دنبال نصریها. وبعد برگشتم درالقو و با افکاری گفتم که وضعیت آن تپه این گونه بود بشترین صحبتهارا با افکاری داشتم آقای صادقی جزجنگ و خونجگری دیگر حرفی نداشت و به افکاری گفتم درآن کوه وتپه که گفتی برو نصری نبو و دها نفرازلشکرخودت دنبال نصریها راه می رفتند. اما بجای افکاری صادقی گفت خوب له لی مه شوی جنگ است ما صلح و آتش بس نکرده ایم این کارها می شود و بعد گفتم من واقعا می خواهم بچه های نصررا پیدا کنم با من همکاری کنید که آنها کجا هستند؟  افکاری گفت خوب صبرکنید فردا با هم می رویم " اشکارآباد" مقرفرماندهی قومندان منتظری فردا رفتیم و ازدریای هلمند گذشتیم هنگام عبور نزدیک بود غرق شوم اول افکاری ازآب گذشت و بعد من وارد آب هلمند شدم افکاری با دستش اشاره کرد که ازاین جهت بیا من قبول کردم به یک باره تاخرخره رفتیم زیرآب تنها آنجا مرگ را احساس کردم و بعد با کمی حرکت به این طرف و آن طرف روی سنگی برابرشدم و بعد همراهانم مرا گرفتند و ازآب بیرون کردند. تبصره مشکوکی صورت گرفت که می خواست مرا بکشد بعد بگوید آب بازی بلد نبود وغرق شد و مرد من نمی دانم واقعا چنین نیتی درکاربود و یانه؟ رفتم "اشکار آباد" قومندان منتظری با صدها سرباز به گفته خود شان وجالب بود که به نیروهای خود می گفتند سرباز. آماده حمله به سازمان نصرو نیروهای محمدی سرانگاه . افکاری گفت قومندان منتظری صاحب برای جنگ این همه نیرو را تدارک دیده است و حالا که شما برای صلح آمده اید بروید نزد نیروهای سازمان نصر و ازوسط دو سنگر نصر و سپا می گذرید ما کاری نداریم اما بچه های نصرخبرندارند ممکن طرف شما ازکوه شلیک کنند و به ما ربطی ندارد شب ازگردنه "اوشی گیروی شهرستان" گذاشتم و درتاریکی مطلق شب به دنبال محمدی و شریفی و دیگر نیروهای نصرمی گشتم چندین باربه زمین افتادم ودستهایم پرازخارشده بود و حوالی 1 بعد ازنصف شب شریفی و محمدی راپیداکردم و آنها به شدت مشغول دفاع ازسنگرهای شان بودند و گفتند که صحبتها باشد برای فردا. کمی دربالای یک تپه استراحت کردم شیرین خواب بودم که نفرآمد گفتند که حرکت کنید. گفتم چرا ؟ گفت آقای شریفی و محمدی چنین گفته اند و حرکت کردیم  شب تا به صبح راه رفتیم کوهای عجیب و دره های سخت و دشوار گیروهای شهرستان را طی کردیم صبح دیدیم که تمامی نیروهای سازمان نصر جلو تر ازما دریک قریه رسیده اند با جناب شریفی و با محمدی صحبت کردم گفتند امشب شدید ترین حملات را افکاری و منتظری بالای سنگرهای ما آغازکردند و ما امکانات نداشتیم و عقب نشینی کردیم. نمی دانم یکی دو  روز همراه بچه های سازمان درکوه ها و دره های گیروی شهرستان گشتم و بعد شنیدم که هیاتی ازورس به ریاست استاد اکبری ازپنجاب همراه شیوا ازسازمان نصروارد شهرستان شده و برای صلح آمده اند شریفی و محمدی ودیگرقومندانها مشوره شان این شد و گفتند که ما خو سرنوشت ما همین است و شما بروید دراین چند شبانه روز غیرازخونجگری دیگر چیزی ندیدید ما ازخود دفاع می کنیم تسلیم نمی شویم اگر شویم هم آقایان افکاری و صادقی یک روز هم مارا زنده نمی گذارند. ابراهیم شهرستانی را که هیچ گناهی نداشت چه گونه شهید کردند. دریک فضای بی نهایت تاثرانگیزو غمبار برای خودم با بچه ها خدا حافظی کردم اما محمدی و شریفی و چند قومندان اصلا درفکرش نبودند که چه می گذرد و هیچ احساس شکست را درسیمای شان نمی دیدم همه خنده، شوخی و مزاح باهم مزاح می کردند گو اینکه این گونه رویدادها را تقدیرازلی و بعنوان سرنوشت محتوم خود قبول کرده بودند و خیلی راحت بودند. ازدره های گیروی شهرستان و غلامی پایین شدم هوا خیلی گرم بود. و ماهم بی نهایت خسته و گرسنه درواقع چندین شبانه  روز نه خوابی درستی داشتیم و نه غذا خورده بودیم. درهمان هوای گرم درکنار بوته خوابیدم درعالم رویا و خواب احساس کردم که به اوج آسمانها پروازمی کنم و چنان رعب و وحشت وتب لرز بدنم را فراگرفته بود و درجهانی بی نهایت متغییر قرارگرفتم که تاکنون چنین حالتی را ندیده بودم و این دیگرگونی و این تب ولرز شدید چه بود؟ ....

--------------------------------------------------------------------

پ. ن. ابراهیم شهرستانی جوان تحصیل کرده و آشنا با زبان عربی از منطقه ای پالیچ هوادارسازمان نصر توسط نیروهای سپاه درشهرستان  مظلومانه شهید شد. درشهرستان دو " اوشو" داشتم یکی اوشو، جای موحدی و دیگری اوشو درگیروی شهرستان که آن طرفتر کوه های مقابلش رامی گفت سرانگاه . شریفی و محمدی ازفرماندهان و مسوولان سازمان نصردرشهرستان بودند که محمدی نیز بدست نیروهای افکاری زخمی و درزندان شهید شد و شریفی یک دوره سناتورشهرستان درسنا و حالا درکابل زندگی می کند. وی سیاست مدار مجاهد و نویسنده است. اشکارآباد قلعه با شکوهی خوانین اشکارآباد شهرستان است که ساکنانش درآوایل قیام توسط نیروهای حاجی آقا کشته و تعداد زیان شان مهاجرشدند. سه نفرازخوانین اشکارآباد همراه شریفی و محمدی بودند و چه قصه های تراژدیک اززندگی شان داشتند.


ورود هیات مشترک در القو -27-


 با کابوس عظیم مرگ و زندگی در عالم رویا در گیر بودم. و فکر می کردم که در اوج آسمانها پرواز دارم این ناشی از تموج و اختلال در سیستم خون رسانی در جسم بود و این اختلال را پشه ای خون خار " مالاریا" در اوج گرما و خستگی ایجاد کرد مرا در یک کلام پشه ای مالا ریا گزید و این پشه یکی از خطر ناکترین پشه های هست که بالا ترین رقم مرگ آدمی را در دنیا باخود داشته است. مالاریا یک پشه قاتل هست و باعث مرگ بی شمار آدمها در تاریخ و در حال حاضر شده است. مالا ریا پشه مرگ در جهان، در کشورهای پیشرفته منقرض و ریشه کن شده است اما در افغانستان اوج پادشاهی و اقتدار مالاریا را شاهد هستیم و احتمالآ تعداد کشورهای فقیر، عقب مانده و در مانده گرفتار پشه مالاریا هستند. تب شدید داشتم  و احساس می کردم مغز استخوانم را می سوزاند و آتش می زند. همراه هان گفتند که چه شد؟ و چرا به یک باره چنبن شده اید؟ خودم و هیچ کسی دیگری نمی دانست که مرا چه شده است؟ تجربه گزیدن مالاریا را هیچ کدام ما نداشتیم از همراه هان خواستم از کدام خانه کمی ماست برایم تهیه کنند که بسختی تهیه کردند. رفتیم طرف مدرسه زردنی اگر اشتباه نکنم. راه رفتن برایم خیلی سخت شده بود و هر لحظه به یاد "حیوانکی" می افتادم و واقعا خر برای انسان چه خدمت گذار صادقی هست هیچ حیوانی به اندازه خر قرین رنج آدمی نیست. به مدرسه رسیدم نزدیکیهای مغرب بود. طلبه ها دور من جمع شدند و تماما نگران سرنوشت و نگران جنگ نصر و سپاه و من برای طلاب از باب ناگزیری توضیحاتی از ماموریت خود دادم و جریان صحبت با حاجی آقا را در چبه لک برای شان صحبت کردم و ازگفتگوها باکاظم افکاری برای شان صحبت کردم. و از ماموریتی که در گیروی شهرستان داشتم برای طلاب مدرسه صحبت کردم و ازرییس مدرسه پرسیدم که شما چه خبر دارید؟ گفتند دیروز استاد اکبری در راس یک هیات مشترک وارد شهرستان شد. شب از شدت خستگی و درد ناشی از نیش پشه هرگز خواب درستی نرفتم در فاصله هر ده دقیقه تب فشار وارد می کرد و بیدار می شدم و بعد تا ساعاتی خواب نمی برد. صبح چای خوردم و به طرف القو پای پیاده حرکت کردم حوالی ساعت یک بعد ازظهر وارد القو شدم و مرا مستقیما به منبر برد که جلسه هیات صلح بر گزار شده بود. وقتی وارد منبر شدم که کاظم افکاری صحبت می کرد و به احترام من همه از جای شان بلند شدند و احوال پرسی کردند و بعد استاد اکبری گفت که جناب افکاری به صحبتهای تان ادمه دهید نمی دانم افکاری پیش ازمن چه گفته بود اما با حضور من بدون کوچک ترین شرمی و حیایی گفت ما انتظار داشتیم که استاد ناطقی بخیر تشریف آورده و برای صلح کار می کند و نصریها را متقاعد می کند که دیگر جنگ نکنند و صلح نمایند ولی استاد یعنی من بجای صلح جنگ را دامن زده ام و درگیروی شهرستان رفته نیروهای محمدی سرانگاه و نیروهای شریفی واربابهای خاین اشکار آباد را وادار و تحریک به جنگ کرده است و ازوقتی که ایشان در گیروی شهرستان و در میان نصریها رفت جنگ چند برابرشد. من بی نهایت درد می کشیدم و گفتم افکاری یک کذاب و دروغگو هست مدتی دو هفته است که مرا به کوهای شرق و غرب و شمال جنوب شهرستان به دنبال پیدا کردن نصریها سر گردان کرده و من هیچ اطلاعی از محل سازمان نصر در شهرستان ندارم چون مطلقا بلد نستم و طی این مدت در هر جای که رفتم تا نصریهارا پبدا کنم در آنجا یا پیش از من و یا به دنبال من، افکاری لشکر فرستاده و بچه های نصر گریخته و تمام مناطق را لشکر نان خور و غارتگر افکاری گرفته اند اموال مردم را غارت و غنیمت گرفته به دوش بچه های 10 و 12 ساله بار کرده و به القو آورده در همین لحظه و باسخنان بسیار تلخ و بی پرده و توام با عصبانیت من بود که یک پیره مرد در حضور هیات جراات کرد و گفت من این جناب اشاره به من یعنی مرا  نمی شناسم اما حرفهای شان درست است از همان اطفال که شش ساعت از اشو تا القو هیزم گندم و..آورده اند در همین القو موجود هستند و می تواند هیات محترم آنهارا ببیند. این حرفهای من و شهادت آن پیره مرد افکاری را خلع منطق کرد و اما افکاری رو طرف استاد اکبری و شیوا و سایر اعضای هیات کرد و گفت استاد ناطقی مریض شده و ناراحت هست و دیدید که چه قدر سر ما عصبانی هست من پیشنهاد می کنم که جلسه ما تمام و برای فردا جلسه می گذاریم. فکر می کنم دیگر حرفی نمانده بود و حقایق روشن بود و همه و خود استاد اکبری متیقین بودند که من نا بلد در منطقه شهرستان چه گونه می توانستم نصریها را تحریک نمایم و اصلا نصریها را پیدا نتوانستم و تنها آقای شیخ محمد باقر شریفی و محمدی را در تاریکی شب در" اوشو گیروی شهرستان" پیدا کردم که لشکر افکاری در همان ساعت ر سید و همه را تار و مار کرد و شیخ جمعه موحدی مسوول سازمان نصر گم و آواره کوه و دیار شده بود واقعیت مساله این بود که نصریها جنگ را با افکاری پیش ازما باخته بود و به همین خاطر قصه صلح را سپاه پاسداران جهاد انقلاب اسلامی افغانستان جدی نمی گرفت. درکجای دنیا باشکست خورده مصالحه صورت گرفته است که در شهرستان صورت می گرفت. آقای شیوا در اطاقم آمد و حالا تقریبا یک ماه است که از استاد مزاری و استاد عرفانی جدا شده ام و اصلا از سرنوشت شان خبر ندارم. آقای شیوا گفت استادان در پنجاب هست و استاد شفق و آیه الله پروانی و دیگر اعضا و قومندانها در پایگاه بودند و استاد مزاری سخت نگران سلامتی و زندگی شما بود و بارها می گفت که حاجی آقا را میان آتش جنگ فرستاده ایم و حالا همان قدر مرد نمی شویم که درکش را پیدا کنیم. آقای شیوا گفت استاد مزاری یک روز با استاد اکبری صحبت کرد و کمی ناراحت هم شد که در شهرستان جنگ می کنید و خود شما بی تفاوت هستید و این بی تفاوتی بد است و این جنگ فردا درهر جای دیگر نیز سرایت می کند و شما جلو نیروهای جنگی تان را بگیرید و هیات بروید شهرستان.  استاد اکبری که رابطه خوبی با استاد مزاری داشت و گفت استاد من خودم حاضرم بروم شهرستان و همین شد که استاد مرا وظیفه داد که بیاییم شهرستان.به آقای شیوا گفتم من بسیار مریض سخت هستم کدام دوا و دکتری هم نیست و ازطرفی دیگر نشستن و تماشاکردن جنگها و فتوحات افکاری قابل تحمل نیست من بچه های سازمان و آقای محمدی و شریفی را در گیروی شهرستان دیدم نظر شان این بود که در فکر ما نباشید ما به یک نحوی می گذرانیم و بروید در فکر کلیت مسایل جامعه هزاره باشید من و آقای شیوا باهم  تصمیم گرفتیم که شهرستان را ترک نماییم و به این صورت شهرستان قلمرو قدرت شیخ کاظم افکاری را ترک کردیم .....


خروج ازگرداب جنگ شهرستان -28-

 

تصمیم این شد که خارج شویم . استاد اکبری چهارطرف درالقو سخنرانی داشت و خیلی با شور و هیجان و با عشق و نشاط برای مردم برای اعضای پاسدران جهاد  و برای سربازان افکاری سخنرانی می کرد. لحن استاد پیروزمندانه بود. یک وقت استاد اکبری دراعتراض به رفتار نیروهای افکاری با نیروهای سازمان نصر این گونه جواب داده بود: خو شده است درشهرستان نصریها بیخ نمی گیرد و سووز یعنی سبز نمی کنند ودریکاولنگ پاسداران جهاد. این سخن پاسخی بود که افکاری برای سازمان نصر درشهرستان جای نمی گذارد و واقعا همینگونه شد. سازمان نصر درشهرستان روزگار مناسبی نداشت و آقای افکاری تصمیم قاطع و جدی برای جمع کردن شان داشت و حالا تقریبا نود درصد موفق شده بود. همراه شیوا تصمیم گرفتم که ازراه نیلی بعد خدیر و بعد سیاه دره چهارقول و بعد اشترلی و بعد ازراه اخضرات مسقط الراس وارد پنجا شویم. به شیوا گفتم یک الاغ برای من پیدا کنید با این وضع نمی توانم راه بروم یک حیوانکی را کرایه کردم و این شد که بدون اینکه آقای افکاری با ما خدا حافظی نماید و بدون اینکه کدام تعارفی نماید از شهرستان خارج شدیم. ازراه تگیولور به طرف نیلی حرکت کردیم یک شب در راه ماندیم فردا ظهر درنیلی رسیدیم وضع مریضی من بسیار دردناک شده بود. لاغر و ضعیف و گاهی هم احساس می کردم که ممکن است ازپای دربیایم ولی به لحاظ روحی و روانی به گونه ای قرارداشتم که می روم و به راه خود ادامه می دهم و به پنجاب می رسم و نمی میرم. احساس اینکه زمین گیرشوم و یا بمیرم درمن دیده نمی شد. روحیه برای زندگی امری خوبی هست و اینکه درالقو به افکاری سخت حمله کردم و وی را دربحث و درحضورهیات محکوم کردم این ناشی از همان عزم و روحیه من بود این درست که نیروها شکست خورده بود اما من احساس شکست نمی کردم و با خواندن کتابهای زیادی این گونه تحولات را درهرجنگی طبیعی می دانستم و جالب بود که عین چنین روحیه را برای محمدی سرانگاه و برای آقای شریفی درشهرستان دیدم. درنیلی رسیده بودم و رفتم درمسجد جامع نیلی طبعا جای مسافر درافغانستان منبرو مساجد هست. درهزارجات عموما بجای مسجد منبر مورد استفاده قرارمی گیرد. این ریشه مذهبی دارد منبرمتعلق است به امام حسین علیه السلام و اما مسجد که خانه خدا هست. نجس کردن مسجد گناه و حرام است اما منبرچنین حکمی ندارد البته که باید منبر هم توسط مسافران نباید آلوده شود. منبرخانه امام حسین بجای خانه خدا شاید معنا و ریشه دیگری نیزداشته باشد.

وحالا درمنبرنیلی هستم و شکایت از درد و تب داشتم یک نفرازاهالی نیلی گفت من می روم داکترصاحب را می یاورم حال شما خوب نیست رفت و همراه یک داکتربرگشت. داکتردستم را گرفت و معاینه کرد و بعد نحوه پیدا شدن مریضی را ازمن پرسید و بعد گفت مالاریا گرفته است و یک دو دانه گولی را برای من داد و گفت بخورید خوب میشوید شما راپشه مالاریا گزیده است. گولیهای داکتررا خوردم با گذشت نیم ساعتی احساس راحتی و خواب کردم فکر می کنم خواب کردم و بعد بلند شدم دیدم خیلی راحت شده ام و دیگراحساس درد و تب نداشتم و احساس گرسنگی می کردم کمی نان خوردم و بعد ازحاجی آقای صادقی نیلی پرسان کردم این گونه فهمیده شد که طرف کیان همراه نیرو رفته است کیان جای حاجی آقای ناطقی شفایی است. چیزی نگفتم و گفتم تصمیم یکی است که با نصری جماعت ازولایت ارزگان آن زمان برچیده شود. این یک حدس نبود و این یک واقعیت تلخ بود که آغاز شده بود. گفته باشم جنگهای نصر و سپاه علیرغم بد بختیهای که داشت اما کم ترین تلفات انسانی را داشت ولی با لشکرنان خور و غنیمت فشارهای به مردم وارد می شد.

 درمسجد نیلی وضعیت راه ها را بررسی کردیم به این نتیجه رسیدیم که امکان رفتن به پنجاب از طریق خدیر غیرممکن است و حالا لشکر در چهارطرف برای جنگ با نیروهای نصر بیرون شده است راه خدیر خطرداشت و هیچ راهی جز اینکه برویم بسوی تمزان، قخور و بعد تمران کی ساو و بعد طرف دره خودی و سنگ تخت بندر و بعد طرف تلخک و به ای ترتیب برویم به پنجاب. راه خیلی دور می شد و چاره ای جزاین نبود و این شد که عصر همان روز به طرف قخورحرکت کردیم دیگر الاغی ندارم و من همراه شیوا و چهارنفر محافظ ازراه تمزان وارد قخور شدیم  و درشب حوالی ساعت 9 شب آقای غفوری را پیدا کردیم و دیگر بجای مهدوی نرفتیم. علی غفوری را می شناختیم طلبه جوان و زیبا و مرتب درقم درس می خواند مردم قخور به لحاظ ساختارفیزیکی  به لحاظ فرهنگی با سایرجاها فرق می کرد و همینگونه پرسیدم گفت تمام مناطق متصل به پشتونها به لحاظ فرهنگی و نحوه لباس شباهتهای زیادی به پشتونها دارند زنان این مناطق لباسش با زنان هزاره درسایرجاها فرق داشت لباس زنان عین همان لباسی بود که زنان و دختران درهلمند و قندهارمی پوشند و مردان البته لباسش درکل افغانستان به لحاظ ساختاری فرقی ندارد ولی نحوه انتخاب رنگها و..متفاوت هست مردان هزاره عموما عمامه آبی می بندند اما پشتونها عموما عمامه سفید و یا سیاه و خاکستری. درست همان لباسی که حالا طالبان دارند. ازفروغی پرسیدم که  این تفاوتهای فرهنگی چرا؟ وی گفت ما به لحاظ قومی پشتو هستیم اما شیعه مثلا گفت ما علی زی گفته می شویم این برایم بسیارجالب بود. هزاره ها دراین مناطق یا منتسب به پشتونها بود و یا به تاجیکها و دلیل ازکتمان هویت شکست این مردم درتاریخ هست. شب حوالی ساعت 12 شب بود که صدای فیرها شنیده می شد غفوری بسیارنگران بود و گفت اعتمادی بری جنگ علیه نصریها را شروع کرده است راستی گفت مهدیها هم درجنگ و درسنگر رفته اند شبی ناراحت کننده بود و عملا درقلمروهای نصرو سپاه جنگ شروع شده بود. صبح بسیاروقت با غفوری خدا حافظی کردیم و ازکوتل گوردره به سمت "کی ساو" که کمی راحتر بود ، راه افتادیم. حوالی ساعت یک بعد ازظهر در"کی ساو" وشب درآنجا ماندیم و داکترنوید را دیدیم و دیگردوستان  مربو ط  به سازمان نصر و اضاع چندان تعریفی نداشت همه نگران ازوقوع جنگ بین نصرو سپا بودند و یک شب دراین دره سرسبز ماندیم و بعد حرکت کردیم طرف تمران و بعد همینگونه رفتیم  طرف بزی جای مصطفی اعتمادی. "کی ساو" و تمران و تمزان و کیتی و.. ازمناطقی خوبی هزارجات است و خیلی سرسبز و بادرختهای پراز میوه در"کی ساو؟ یک روحانی بسیارجنجالی را می شناختم که درعراق درس می خواند بنام شیخ آمان الله موحدی کی ساوی. درسالهای 50 به بعد با این روحانی تند رو درعراق و نجف آشنا شدم وی طرف دارآیه الله خمینی بود وسخت مخالف آیه الله خویی وی با حمایت شیخ عبدالطیف درکربلا که آخوند بعثی بود، سخت علیه آیه الله خویی تبلیغ می کرد موحدی آیه الله خویی را سید نمی دانست و می گفت شیخ ابوالقاسم خویی موحدی ازهمین کی ساو بود. پرسیدم که کجا هست؟ گفت ازعراق آمد و برای مدتی درهمین جا بود ولی به دلیل بد اخلاقی و تند خویی مردم ازدورش پراکنده شد و رفت و فکرمی کنم حالا درایران رفته باشد که درست بود وی پس ازشکست درمنطقه به ایران رفت زن ایرانی گرفت و برای ابد با مردم قطع رابطه کرد آن ناسیونالیست و حشتناک حالا شده این گونه ضد هزاره و ضد مردمش. به هرترتیب در این مناطق خاطرات زیادی دارم و حالا رسیده ایم بجای اعتمادی  دره ای بسیار سخت و قرخ که من هنگام پایین آمدن چپه شدم و پایم اوگارشد ومی لنگیدم و به این صورت بجای مصطفی اعتمادی رسیدیم و قصه های بعدی.....

پ. ن. آقای محمد اسلم شیوا عضو سازمان نصربود و روحانی زیرک و مسوول سازمان نصردرپنجاب. مردم هزاره دراین مناطق سعی کرده که کتمان هویت قومی داشته باشد دلیلش همان شکستهای ترسناک این مردم درتاریخ است اما هویت مذهبی شان محکم است. مورخان هزاره قبول ندارند که این مردم تاجیک و یا منتسب به اقوام پشتون باشد. مثلا صادقی نیلی خودرا تاجیک می گفت که نیست. نامهای زیادی برده ام و حتما دراسپیل اشتباه دارد دوستان مناطق تذکردهند تا اصلاح نام صورت بگیرد.



جمع مستان ، جمع یاران -29-


روایت منطق " استقرایی" دارد. شما وارد جزییات می شوید و جزییات درنهایت با تتبع ، تبدیل به قاعده و کلیت می شود. حدیث خاطرات درواقع روایت جزییات هست و این جزییات تابع قاعده و کلیت خود هم هست. دراین روایت گفتم که هنگام ورود درمنطقه ای بزی جای مصطفی اعتمادی به زمین خوردم وپایم کمی آسیب دید و درد گرفت. وقتی که زیردرخت بادام نشستیم و اعتمادی می خواست که نشان دهد باالاخره یک شینگ کلان و صاحب جاه و مکانی هست سعی کرده بود که ترتیبات خوبی بگیرد هوا بی نهایت لذت بخش بود نه گرمی گرم و نه هم سرد ما درماه اسد 65 وارد منطقه ای بزی شدیم و یک ماه درگرداب جنگهای داخلی گم شده بودم و حالا هنگام برگشت به سوی پنجاب و وصل شدن به یاران درمنطقه ای بزی رسیده ایم. حاجی گردی حسین پدراعتمادی پیره مرد با وقار مودب و کم حرف اما با چهره نسبتا غیرهزاره گی و تنومند درکنارماه نشسته بود و هیچ اظهارنظری درباره موضوعات که ما مطرح کردیم نداشت احساس کردم که پیره مرد با پدیده های نو و رویدادهای باورنکردنی جنگ ملاها روبرو شده است و یک قسم مات و مبهوت مانده بود که درباره ناطقی شفایی ودرباره صادقی نیلی و درباره فرزند خودش مصطفی اعتمادی چه بگوید ما هم تمام حرفایم می چرخید روی جنگ شهرستان و گزارشی ازملاقات با حاجی آقای صادقی و ناکامی درماموریت صلح . مصطفی اعتمادی را درمشهد درسالهای 1356 به بعد می شناختم وبعد عضو گروه مستضعفین ما شد. جوان صریح لهجه بی باک دارای تحصیلات حوزه ای و مطلعات و برداشت انقلابی ازاسلام. بعدها رفیق مرحوم اخگرشد و کمی چپ گرایی داشت. رابطه خوبی با استاد ناطقی شفایی نداشت هردو نصری بود اما طبعا رقابتهای خاصی خود را هم داشت. شب درجای اعتمادی درمنطقه ای بزی ماندیم و بخش زیادی ازصحبتهای مان معطوف جنگ شد اعتمادی خیلی امید وارد بود که صادقی نمی تواند نصریها را درمنطقه ای دره خودی شکست دهد. اعتمادی ازتفنگ که داشتم خیلی خوشش آمده بود و چند مرتبه خواست که برایش بدهم و یک تفنگ دیگربرایم دهد اما قبول نکردم این احساس برایم پیش آمده که این تفنگ ازمرزکاکری تا شهرستان همراه من بوده است و خیلی سبک و زیبا و حالا دلیل ندارد که اعتمادی بگیرد و این را یک نوع خلع سلاح می دانستم که فکر کردم نه برای وی خوب است و نه برای من و به همین خاطر به نشه اش خارزدم و گفتم نه تفنگم را برای هیچ کسی نمی دهم اما شیوا درپنجاب با مهارت خاصی مرا خلع سلاح کرد که اصلا نفهمیدم که درموقعش اگر لازم شد صحبت می کنم. پاهایم درد می کرد به شوخی گفتم اعتمادی درجای زندگی می کنی که اگر خرس را بسته کند وقتیکه بازشود خواهد گریخت. فردا به سمت بندر و سنگ تخت حرکت کردیم اخباری می شنیدم که خرده قومها بنام قومی موشو و قوم بند علی دربندر با هم درگیری پیدا کرده اند ارباب صفدربیگ ازقوم موشو و آقای فاضل ازقوم بند علی بنام نصرو سپاه وارد جنگ شده است. درمسیرراه درقریه رسیدیم که یک دیوانه زنش را درانظاردیگه مردم زیرچوب انداخته که فریاد زن به ملکوت بلند شده بود. یک مرتبه ناراحت شدم که برویم مرد رادیوانه را حسابی زیرقنداق تفنگ گرفته و حالش را بگیریم و دلم برای آن زن سوخت و بعد همراهانم قبول نکرد که به مسایل شخصی مردم چه کارداریم و گفتم نیچه بخاطر یک خر که مورد ظلم گاریوان قرارگرفت و به دفاع ازخرخود را به کشتن داد. حالا می بینیم که یک انسان درزیرچوب فریاد می زند ما کمک نکنیم . گفتند نه، شاید حق با آنها بود و قبول کرده بود که این امرمعمولی درزندگی خانواده های افغانها هست حالا ازهرقماشش. شب دریک قریه ای که قومندان آن یک روحانی بنام برهانی بود ماندیم وی گفت جنگ قطعی است ولی سپاه دراین جا ها نمی تواند پیروز شود همه جا که شهرستان افکاری نیست ما نمی گذاریم آقای صادقی مناطق مارا بگیرد. حدس گمان این روحانی و حدس گمان اعتمادی تاحدی درست بود. نیروهای سپاه موفق نشد این بخشها را به تصرخود درآورد. صبح بسمت تلخک حرکت کردیم درمنطقه ای بنام" کونی گاو" رسیدیم به یک باره خاطره سال 1343 به یادم آمد. محمدعلی برادرم دربندرمرد و پدرم بندررا پس ازمرگ محمد علی ترک کرد و به طرف تلخک آمد. فکرمی کنم یک زمستانی دردره تلخک ماندیم مادرم به شدت مریض شد و من کوچک بودم خواهرم ازمن هفت سال کوچک تربود مادرهیچ کسی نداشت پدر همیشه پرستاری می کرد. مادرازحرف گفتن مانده بود و تقریبا پدرمتیقین شد که مادرزنده نمی ماند دوا و درمانی و جود نداشت من شبها روی بام می رفتم برای مادرم دعا می کردم. با گذشت یک زمستان دربهارمادرم کم کم خوب شد.دربهار1344 بود که یک شب تمامی دره را غوغای مردم گرفت درتاریکی شب همه با چراغهای الکین و چوبهای مشتعل شده می دویدند که گرگ دیوانه پیدا شده و همه را گزیده است پدریک تفنگ داشت بنام تفنگ سرپوش رفت و تفنگش را برای کشتن گرگ دیوانه آماده کرد منم یک چوب گرفته بودم خلاصه اینکه درتمامی دره قیامتی برپاشده بود. فردای آن شب قصه های عجیب و غریبی از گرگ دیوانه می شد. و بعد یک ماه این داستان به صورت حیرت انگیزی طرح شد که گرگ دیوانه را درکوتل اخضرات درست سرزمین و مسقط الراس ما یک نفرکشته است. گرگ دیوانه بالای نفرحمله می کند. مسافرعصایش را جلو و گرگ عصا را دردهان می گیرد. مسافرهم ازترس خود عصا را با تمام قدرت درداخل دهن گرگ دیوانه فرومی کند گرگ هم دراول طرف جلو و بعد که یک بخش عصا دراخل شکمش رفته و گوزش فیر رست می رفت می خواهد که به عقب حرکت کند اما کارازکار می گذرد و به این ترتیب گرگ دیوانه خفه می شود و با فشارهای زیادی مسافر گرگ می میرد. گرگ هارشده بود وحامل یک نوع میکروب مرگبار. کسانی را که گزیده بود اغلبا مردند. هنگام ورود به تلخک این همه خاطرات سالهای 1343 و 1344 درذهنم تداعی شد. سخت گرسنه بودیم هوا کمی سرد شده بود. ماه سنبله است ولی درهزارجات کم کم هوا سرد می شد. درتلخک آقای توسلی راپیدا کردم که درمشهد وی را می شناختم درسالهای 56 و57 وی را درمشهد می دیدم. و حالا قومندان شده بود ورقیب سرسختش قومندان دیگری بود بنام عارف. این هم ملا بود واقعا ملاها جای اربابها را به تمام معنا گرفته بودند. توسلی نان جو و دوغ یخ برای ما آورد به دلیل گرسنگی به نرخ شاروالی بدون اینکه با شکم خود مصلحت داشته باشیم خوردیم اما پس ازخوردن کمی احساس نگرانی برایم پیش آمد به شیوا گفتم که نان جو توسلی و دوغ یخش مرا مریض نکند خوب است. شیوا گفته نه پیاده می رویم هزم می شود. شب درخرقول آمدیم بخاطر شیوا که مسوول سازمان نصربود بهترین غذا و سنگین ترین پلو با گوشت را خوردیم البته من زیاد نخوردم زیرا احساسم این بود که معده ام سنگین غیرطبیعی است. نمی دانم چه وقتهای ازشب بود که دردی چنان شدید شکمم را فشارداد که به یک باره درتاریکی مثل گوربیرون شدم به طرف دشت دویدم که سگها خبرشد منم بخاطردرد شکم و سگها بخاطر می دوید ناگزیر درجای نشستم گفتم که سگ با آدم نشسته کاری ندارد درد بسیارسنگینی داشتم شاید هم نیم ساعت و یا کمتردردشت ماندم بعد بلند شدم و سگها هم دو باره فعال شد و درهمان تاریکی همراه با عوعو سگها درهوتل برگشتم. پس ازنیم ساعت و یا یک ساعت دیگر بازهم درد پیچ شدم و بیرون شدم درد شکم ترس سگها رادورانداخته بود و این شد که تمام شب را به این بدبختی گذراندم. فردا حالی خوبی نداشتم اما موترطرف پنجاب می رفت و شیوا مرا همراه خود درسیت موترنشاند و آقای سید محسن هم عالم شناخته شده رفیق پدرم سفارش زیادی کرد که مواظب من باشد به این ترتیب با سرعت موتر به پنجاب رسیدیم. استاد مزاری همراه استاد عرفانی و آیه الله پروانی و استاد شفق و همه مسوولین نصرو سپاه به استقبال ما آمدند و ازشدت خوشحالی بشترازاینکه حرف بزنیم با هم نگاه می کردیم و این حالت برایم پیش آمد که جمع مستان و جمع یاران دور هم جمع می شویم و چه قدرخنده های دل نشین استاد مزاری و شوخیهای آیه الله پروانی و مهربانی استادعرفانی و توصیفهای بی پایان استاد شفق برایم شیرین بود و یک لحظه حس کردم که تولد دیگریافته ام و تمامی رنجگهای دو ماهه را فراموش کرده ام درهمین لحظه بود که کسی گفت بهتراست همین امروزبشنوانیم یک باره سرم دورخورد که چه شده است که مرا می شنواند....
----------------------------------------------------------------------------
پ. ن. گرگ دیوانه همان گرگ مریض و هاربا حمل میکروبهای مرگ آفرین درسال 1344نزدیک به چهل نفررا در دره تلخک کشت. قوم موشو و بند علی دربندرسنگ تخت با هم درگیری بنام نصر و سپاه پیدا کردند. فاضلیها "پدرو پسر"درسنگتخت بندرمسوولین نصرو ازقوم بندعلی بودند. بزی جای مصطفی اعتمادی درمنطقه ای دره خودی. اعتمادی ازاعضای اصلی گروه مستضعفین ما درمشهد و بعد عضو سازمان نصر، سیاست مدار، انقلابی دارای تحصیلات حوزه ای درسال 1393درسن 60 سالگی به علت سرطان درکابل درگذشت.



 

 

تلاشهای مضاعف – 30-

 

فلسفه حضور و سفر و این همه رنج و رفتن تا مرز کشته شدن، رسیدن به صلح و قطع جنگ بود. همه جا خبر ازجنگ و ویرانی بود جنگ با روسها به اوج خود رسیده بود و صحبتهااین بود که روسها جنگ را باخته و ممکن است ازافغانستان بیرون شود اما کسی باور نمی کرد ولی خبرها هرشب پخش می شد که جنگهای بسیارخونین بین احزاب پیشاور درهمه جای افغانستان راه افتاده است اما هزارجات تا این سالها 65 شاهد جنگ و مصیبت نبود و حالا نشانه های جنگ بین نصر و سپاه نمایان شده بود نمونه های آن درسراسر ولایت دایکندی دیده می شد. گزارش مبسو ط را باید می دادم اما گفته شد که همین امروز بشنوانیم این یک خبرشوکه آور بود که گفته شد همین امروز بشنوانیم بهتراست. اما این شنواندن چه بود؟. درگوشه مهمانخانه بزرگ همراه استاد مزاری و دیگر دوستان نشستم استاد مزاری هم سرش را پایین گرفته چیزی نمی گفت و دیگران هم حرفی نمی زدند تنها آقای شیوا به این طرف و آن طرف می دوید و مهمانهارا به درون مهمانخانه رهنمایی می کرد تقریبا با گذشت زمان اندکی مهمانخانه پرشد و خبردردناکی را برای من می شنواند درهمان لحظه به سرعت ذهنم بسوی همه اعضای فامیل بخصوص پدر ، مادر ، همسر و همه عزیزانم دوید و کشیده شد ولی منتظربودم که چه واقعه برای زندگی خصوصی من پیش آمده است. با گذشت اندک زمانی مهمانخانه پرشد دو پسرعمویم باقر جعفری و حیدرجعفری نیز در همان لحظه ها پیدا شدند و هردو آمدند و درپهلوی من نشستند. آیه الله پروانی بود که رو به استاد عرفانی کرد و گفت: حاجی آقا صحبت کنید استادعرفانی گفت حاجی آقای ناطقی عمومی شما به رحمت خدا رفت و خدا گذشته گان همه را بیامرزد و بعد همه فاتحه خواندند و مرگ عمویم را تسلیت گفتند. عمویم درنجف همراه من کمک کرد و با کمک ایشان مراسم عروسی خود را درنجف برپا کردم چون پدر و مادرم به  افغانستان برگشته بودند و من ازعمویم که کمک کرد به من پول داد خاطره شکل گیری ازدواجم را داشتم و اولین زندگی مشترک من و همسرم درسال 1352 درعراق با کمک عمویم که حالا خبر و فاتش را می شنوم شکل گرفت و این درست همان کاری بود که یک پدر درباره فرزندش انجام می دهد. خبرمرگ عمو برایم سخت تمام شد و درواقع غمی بود به همه رنجهای که درطی دو ماه گذشته درولایت ارزگان آن زمان در ولسوالیهای شهرستان و دایکندی با آن روبرو شدم افزوده شد و همین گونه غمی مضاعفی شد به سفری پر از ماجرا و پراز خطر درطی ماه های گذشته ازکاکری - تا هزارجات. گریه نکردم و کمی مبهوت ماندم و مردم کم کم مهمانخانه سازمان نصر را ترک و به من تسلیت می گفتند. آن روز صحبتی خاصی نداشتم استاد مزاری گفت حاجی آقا صحبت برای فردا باشد و درجمع شورای مرکزی صحبت تفصیلی خواهید داشت و امشب راحت بخوابید. شب با دو حالتی فراق عمو و وصل شدن به دوستان سپری شد و فردا پس ازچای صبح صحبت من به صورت تفصیلی آغازشد. جالب ترین بخش صحبتهای من ملاقات با حاجی آقای صادقی نیلی بود و اینکه ایشان درمرحله اول درمنبر ازجایش حرکت کرد و مردمی که در راه استاد مزاری شعارداده بود را به مسخره گرفت و اینکه ازجایش حرکت کرد و پتکی خود را دردست گرفت و گفت: مردم و بچه ها در راه مزاری این گونه شعار داده اند: تا خون در رگ ما ست  مزاری رهبر ما ست. صلی علی محمد رهبرما خوش آمد و... با شنیدن این قصه که برای شان عجیب بود استاد مزاری خندید و آیه الله پروانی یک شوخی کرد که یادم نیست استاد شفق چیزی نگفت و استادعرفانی گفت خی حاجی آقا بی نهایت قهربوده است. استاد مزاری گفت: چه قدر دقیق خبر چینها به حاجی آقا گزارش داده اند. و بعد مرحله دوم برخورد حاجی آقا را برای شان شرح دادم و اینکه گفت: نصریها مقبولتراز شما را نداشت که شما را برای صلح فرستاد و آن جوابی که من دادم که صلح کنیم و کدام خوشکلی از نیلی بگیرم تا نسل آینده خراب نشود. دوستان خیلی خندیدند و همه تعجب کردند که آن برخورد و این برخورد در یک فاصله زمانی اندک چه گونه قابل تصور است. این گزارش برای همه دوستان تازه و نو بود و استاد مزاری خیلی به دقت گوش می داد و دربرخی موارد می خندید و دربرخی موارد با تعجب و سکوت درحالیکه انگشتان پاهایش را ما با دستش ماساژ می داد به دقت گوش می داد. البته دست شکسته اش خوب شده بود دیگر چندان شکایتی نداشت و بعد استاد مزاری گفت درشهرستان چه دیدید؟ و من رویداد آن 10 و 12 کودک را که لشکرافکاری غنیمت بارکرده بود را برای شان شرح دادم واقعا همه غمگین شدند و گفتند این بیرحمی و ظلم درحق نصریها و حتا درباره اطفال که اموال خود شان را درپشت بچه ها بارزده و شش ساعت پیاده تا القو راه رفته اند بسیار تاسف آور هست. آیه الله پروانی گفت واقعا که این حزب گراییها همه ایمان و و جدان ما را گرفته است. و قصه لول خوردن چند آفتابه از قصر حاجی آقای واعظی در تگیولور تا عمق دره و بیرون شدن دو جوان یکی داماد آقای واعظی ازبین کاه ازجمله قصه های بود که کردم و بعد جریان شکست نصریها توسط پاسداران و اینکه لشکر نان خور چه می کند؟ و از وضعیت تاسف بارنیروهای سازمان نصر در گیروی شهرستان و وضعیت و رو حیه آقایان شریفی و محمدی را برای شان شرح دادم و گفتم پیام شان این بود که به هرقیمتی که شده جلو جنگها گرفته شود و بعد گزارشی هیات مشترک که درالقو آمده بود را برای شان شرح دادم که استاد مزاری گفت حاجی آقای اکبری هم با ما درباره نتیجه کارهیاتی شان صحبت کرده است ولی خوب فرق دارد گفتم چه فرقی استاد گفت استاد اکبری خوشبینانه صحبت داشت و می گفت که قضیه حل می شود ولی شما می گویید که آقایان نصریها را ازکل ولسوالیها جمع می کنند خوب خبرهای بعدی نشان می دهد که آقایان تصمیم گرفته اند که بچه های نصر را جمع و قلع قم کنند و ادامه صحبتها و تصمیم گیریها و اینکه تلاشهای مضاعفی باید صورت بگیرد تا جلو جنگهای احتمالی گرفته شود و ما افتخارداشتیم که هزارجات درصلح کامل زندگی می کند و دیگران را طعنه می دادیم و حالا به شدت می ترسیدیم که خود ما گرفتار نشویم گرچه شده بودیم ولی نه به آن پیمانه دربدری و جنگهای هولناک سایراحزاب مثلا آن همه جنگ درشهرستان صورت گرفت ولی من خبری ازکشته شدن کسی را نشنیدم استاد مزاری گفت: حالا باید با جناب آقای اکبری تلاش مشترک نماییم  و فیصله شد که به صورت مشترک با ایشان بنیشینیم.....

پ.ن.

 عمویم فقیرحسین نام داشت درسن شصت سالگی به علت سرطان جلدی درسال 65 فوت کرد و در دامرده اخضرات دفن شد. خانه آقای واعظی دربغل یک گروی قرخ که آفتابه ها هنگام طهارت لول خورده بود به داخل دره افتاده بود. تگیولورجای آقای واعظی بود. 12 کودک را که غنیمت بارکرده بود تا به پایگاه القو غنیمت جنگی را برسانند.

 

ماه های پاییزی درپنجاب – 31-

 

حالا پاییز شده است و ما ماه های پاییز را این گونه سپری کردیم  و هزارجات رو به سردی می رفت گفتم که درهزارجات تنها چهارماه هوا گرم و معتدل است اما هشت ماه دیگر خونوکی و سرما. گرچه اقلیم حالا گرم شده و تغییرکرده است و گرمی کره زمین خود را درهزارجات نشان داده است و دیگرمثل سالهای دهه چهل و پنجاه نیست. استاد مزاری برای اکبری پیام فرستاد که بیاید و درباره پاره از امورگفتگو داشته باشیم استاد اکبری پاسخش همیشه مثبت بود وقرارملاقات گذاشته شد و درجلسه من گزارش تلاشهای صلح ارزگان را به صورت مختصر داشتم و بعد وارد گفتگوهای نحوه وشیوه برقراری صلح درارزگان آن زمان شدیم. و همه به این جمع بندی رسیدیم و خود استاد اکبری هم از بی طاقتی و کم حوصله گی مردم ارزگان شکایت داشت و تحلیلش این بود که این مردم خیلی زود و شتاب زده تصمیم می گیرند و اقدام می کنند و بعد درباره کشته شدن برهانی اولین هیات شورای اتفاق صحبت کرد که توسط روحانی بنام کلانترکشته شد. استاد اکبری تحصیل کرده نجف و درسالهای 57 پس ازکودتا که ایشان را درپنجاب درمدرسه آقای علی حسین نطاق دیدم که هیچ علاقه ای به امر سیاست نداشت و لی حالا تبدیل به یک رهبرسیاسی شده و تشکیلات بزرگی سپاه را رهبری می کند و افراد قدرتمندی مثل شیخ امینی اشترلی ، افکاری و خود حاجی آقای صادقی نیلی درتشکیلات سپاه را دارد درشورای اتفاق عضو شورای مرکزی شورا بود که حالا دشمن درجه یک شورای اتفاق شده است درهمین جلسه نظرش را درباره آیه الله بهشتی و درباره شورای اتفاق بیان داشت موضع بسیارتند و آشتنی ناپذیرداشت و دریک مورد گفت من شورا را ازشوروی جدا نمی بینم من معنی این حرف را جزاینکه قافیه خوبی داشت" شورا و شوروی" واقعا نفهمیدم و بعد با خود فکرکردم سپاه درایران شهرقم تاسیس شد و یک انشعاب ویرانگر درشورای اتفاق و این گونه قضاوت و موضع گیری ناشی ازهمان اختلافات تشکیلاتی و درونی باید باشد. بعد روی موضوعات ارزگان صحبت کردیم و اینکه چه تدبیری برای خاموش کردن جنگ داشته باشیم. بحثهای دیگری روی کلیت افغانستان نیزداشتیم و همه نگران جنگهای خونین با شوروی و نگران جنگهای خونین احزاب پیشاورنشین بودیم و می گفتیم این طوری نیست که این منازعات روی ما تاثیرنداشته باشد درنهایت قضایا باهم بافت می خورد و تاثیرمی گذارد و لی خوب گفتیم که کاری ازما ساخته نیست اما درباره مناطق مرکزی و ولایت ارزگان ولسوالیهای شهرستان دایکندی باید فکری نماییم. نصرو سپاه درهیچ جای درگیرنبود درولایت بامیان فکرمی کنم درطی یک دهه یک مرمی هم طرف همدیگر فیرنکرد درولایت میدان و غزنی هم چنین بود و درشمال کشوره جنگ بین نصرو سپاه نداشتیم و تنها مشکلی که داشتیم ولسوالیهای شهرستان و دایکند و نیلی و بندرسنگ تخت و حالا اشترلی و بغل کندو و چهارقل شده بود. گزارشهای داشتیم که دامنه جنگ به سوی ولایت بامیان و مرزهای مشترک دو ولایت ارزگان و بامیان کشیده می شود. امینی اشترلی با نیروهای نصر درچهارقول بغل کندو عملا درگیرشده بود ما دراین جلسه روی این موضوعات صحبت کردیم و جمع بندی این شد که خود استاد اکبری ازسوی پاسداران جهاد انقلاب اسلامی افغانستان و استاد عرفانی ازسوی سازمان نصر روی ملاقات حاجی آقای صادقی نیلی و استاد مزاری کار نمایند و زمینه را مساعد کنند و این فیصله ما بود. هم جناب اکبری و هم استادعرفانی قبول کردند که با حاجی آقای صادقی تماس برقرارنمایند. و بعد جلسه تمام شد برگشتیم به پایگاه سازمان نصر و بعد شنیدیم که و کیل صاحب اکبرخان نلگیز درمرکز ولسوالی پنجاب آمده و خواهان ملاقات با استا مزاری شده است. استاد عرفانی گفت و کیل صاحب را می شناسم شخصیت دانشمندی هست و با اینکه درلیست خوانین بوده اما به دلیل همان متانت و رفتارخوبش با مردم و با نیروهای نصرو سپاه کسی مزاحم ایشان نشده است آیه الله پروانی و استاد شفق می گفتند که وکیل اکبرخان یکی ازوکلا نامدار مردم هزاره درمجلس شورای ملی بود ما هم با شخصیت شان آشنایی داریم فکرمی کنم تنها استاد مزاری و من بودم که وکیل صاحب را برای اولین بارمی دیدیم. استاد مزاری به دلیل همان حافظه و تیزهوشی و عشق و علاقه اش وکیل صاحب را در غیبتش خیلی دوست داشت و چند بار با من گفت اگرفرصتی پیش آید این مرد بزرگ را باید ببینیم من درباره تحقیقات و علم دانش وی حرفهای زیادی شنیده ام. استاد مزاری پیام داد که و کیل صاحب درپایگاه تشریف بیاورد. اکبرخان نلگیز وارد قرارگاه شد. مرد سیاه چرته با قدی بلند لاغراندام و بی نهایت مودب و متواضع و متبسم درکناراستادمزاری نشست و پس ازاحوال پرسی کم کم وارد بحث شدیم بشترین سوالات ازسوی استادمزاری مطرح می شد و ما عمدتا گوش می دادیم و جناب وکیل صاحب با ادبیات و زبان علمی و تاریخی و بسیارمتفاوت ازگویشهای رایج منطقه صحبت می کرد و  این عادت  حسنه را داشت که گاهی یک جمله که اهمیت زیادی داشت دوباره تکرا می کرد مثلا می گفت کودتای هفت ثور و کوتای هفت ثور دارای چین عوامل وریشه های بوده است ویا وقتیکه  صحبت ازاقوام غلجایی و دورانی می کرد می گفت: دورانیها و دورانیهای دارای چنین پیشینه تاریخی است و اصل نسب دورانیها به کجا می رسد. این شیوه حرف زدن برای من بسیار جالب بود و اینکه درهزارجات با این فصاحت و ادیبانه حرف زدن برای من یک امر بکلی فوق العاده بود این نوع حرف و گفتگو ناشی می شد از مطالعات تاریخی بسیارگسترده و عمیق که فکر می کنم کمتری کسی به پایه این مرد بزرگ می رسید. اکبرخان نلگیزدرطی دو وسه ساعت فوق العاده زیبا صحبت کرد ازتاریخ افغانستان ازتیره های قومی وتباری پشتونها از رگ و ریشه هزاره ها واز تبارهای ازبک ایماق بلوچ و خلاصه اینکه اکبرخان نلگیز یک دایره المعارف زنده بود و این همه اطلاعات برای من حیرت انگیزبود درباره اوضاع فعلی و کودتا صحبت کرد و بسیار زیبا جریان تاسیس دو حزب خلق و پرچم را ازمان تاسیسش سالهای 1965 به بعد صحبت کرد ازدوره وکالتش درپارلمان افغانستان ازملاقاتهایش با شاه و ازکوچیها و بیدادگری آنها درهزرجات صحبت کرد. صحبت اکبرخان نلگیزیکی از جذاب ترین رویداد این سفربود. با گذشت سه و چهارساعت نه ما خسته شدیم و نه وکیل صاحب خسته شد واقعا یک فضای دوستانه بود وفکرمی کنم برای وکیل صاحب هم نو وهم  فوق العاده بود که رهبران سازمان این گونه به سخنان وی گوش دهند و این گونه احترام به دانش وی داشته باشند. استاد مزاری هم با سوالاتش و کیل را بخوبی سرسخن می آورد و اکبرخان نلگیز درهمان مجلس وقتی صحبت ازخوانین هزارجات شد با یک احترام زیادی ازکلبیر زا بیگ و خوانین لعل سرجنگل یاد کرد وی نظرش درباره بچه ملنگ مثبت نبود می گفت یک بی سواد اما چوتار به تمام معنا ولی با احترام زیادی از خوانین سرجنگل نام گرفت به گونه ای از دانش و معلومات تاریخی و اجتماعی آنها صحبت کرد که گویا دانش آنها به مراتب ازوی بلندترباشد و گفت آنها واقعا دانشمند هستند و ازکتابهای عجیب غریب تاریخی نام گرفت که کلبی رضابیگ داشت البته این نشانه ادب و تواضع و کیل صاحب بود که خودرا نسبت به آنها کوچک نشان می داد. جلسه بی نهایت خوبی با وکیل اکبرخان نلگیزداشتیم و بعد قرارشد که ایشان هرازچند گاهی فرصت پیدا کند  به پنجاب بیاید و جلسات و بحثهای بشتری داشته باشیم وکیل اکبرخان نلگیززیاد اصرارداشت که ما را درخانه شان مهمان نماید و می گفت این نمی شود باید یک روزی مهمان من باشید و اززمینهای یخ زده من هم دیدن نمایید. این رفتار مزاری و رهبران سازمان نصر با یک خان هزاره بود و بعد جاوید درکتابش می نویسد که نصریها و مزاری دشمن خوانین بود نه جانم به قول بچه های شاه عبد العظیم ما اینیم دیگه دادش. اما می دانید که چه رویدادهای پیش آمد که دیگرهرگز نتوانستیم چنین نشست خوبی داشته باشیم ....

پ.ن. اکبرخان نلگیز یکی مشهورترین و باسواد ترین خوانین هزاره ازولسوالی پنجا بود و چند دوره وکالت داشت و فرزند شان کتابی درباره پدرش نوشته است که باید بسیارجذاب و خواندنی باشد وکیل اکبرخان درسال 1379 درگذشت و من ایشان را بسیاردوست داشتم و وبلاگم را به همین دلیل " نرگس" گذاشته ام. آیه الله بهشتی تحصیل کرده عراق و رهبرپرنفوذ ترین تشکیلات بنام شورای اتفاق و بعدا عضوشورای عالی نظارت حزب وحدت شد. متولد 1308 و درسال 1375 وفات و درزادگاهش درورس بخاک سپرده شد..


ملاقات سرنوشت ساز اما بی نهایت خطرناک -32-


حالا ماموریت افتاده به دوش استاد اکبری و استاد عرفانی که زمینه گفتگو میان مزاری و صادقی را فراهم نمایند این کار چند هفته طول کشید. کاری خاصی درپایگاه نداشتیم من مثل همیشه اخبارهای دنیا را گوش می دادم درراه ازکاکری تا هزارجات را گفتم که حیوانکی مرا درشنیدن بهترو شفافتر خبرها کمک می کرد تکنیک من این بود که سیم آنتن را درگوش حیوانکی همان نرخرم می بستم و بعد شفافیت خبرها چند برابر می شد و بدون پارازیت خبرها را می شنیدم و اما حالا درپایگاه نیزخبرها را می شنیدم ولی با کمی پارازیت خوب یادم هست که یک روز بی بی سی خبرو کشتاروسیع ترین راه پیمایی میدان "تیانمین چین" را با چنان شدت و حدت پخش می کرد که بکلی بهت زده شدم موضوع را با استاد مزاری درمیان گذاشتم که  استاد درچین رویدادهای عجیبی روی داده است. استاد مزاری برخلاف دیگر دوستان که گاهی مرا مسخره هم می کرد که رادیو درگوشش خبرهارا به زبان انگلیسی گوش می دهد اما استاد مزاری همیشه می پرسید که حاجی آقا خبرهای دنیا را برای ما نقل کن ما فقط تنها فارسی بی بی سی را درشب می شنویم. خبرمیدان" تیانمین" چین را برای استاد شرح دادم که تظاهرات علیه حکومت چین بسیار گسترده و قتل عام مردم و متظاهرین نیز بزرگ است استاد مزاری گفت این کار غرب و آمریکا هست و  چین را آرام نمی گذارند مگر اینکه رهبران چین تدابیربگیرند و مانع شوند. درشب هم یک قومندان داشتیم بنام "مسلمی" ازدره ترکمن که نماز جماعت گذاشته بود و بعد ازنماز به صورت اجباری یک حدیث را سر همه می خواند گاهی تعجب می کردم که یک قومندان این قدربه امورمذهبی متعهد و متعبد وی واقعا افراط می کرد و برخوردش با اموردینی خیلی افراط گرایانه بود خوب این یک بخش ازوجود آدمی هست و ما هم مجبوربودیم روزانه یک حدیث حفظ می کردم که شب بعد ازنماز امتحان "قومندان مسلمی" را بدهیم مگر می شد مخالفت کرد که نه خوب نیست قدرت مذهب و آیین بود و قومندان مسلمی مجری آن البته خودش خوب یاد گرفته بود و واقعا روی احادیث کارمی کرد و همین طورنیروهای تحت الامرش همه حدیث خوان شده بودند یک روز درمورد ایشان بحث کردیم نمی دانم کی بود گفت این بچه هروقت باشد کاردست می دهد زیرا بسیارافراطی شده گو اینکه یک خوارج باشد. و بعد ها شنیدم که وی درانشعاب واختلاف حزب وحدت درکابل درسال 1373 طرف دار اکبری شد و بشدت مذهبی که مخالفانش را ثواب گفته می کشت و بعد شنیدم خودش نیزدرجنگهای کابل کشته شد. یک روز خبررسید که آقای اکبری واستاد عرفانی موفق شده که استاد صادقی نیلی را حاضرنمایند برای گفتگو. خیلی خوشحال شدیم استاد مزاری هم خوشحال بود ولی نه چندان خوشبین. استاد عرفانی که ده روز گم بود و همراه استاد اکبری درمناطق مختلف برای آوردن صادقی نیلی کارمی کرد آمد و خیلی خوشحال شدیم ایشان هم گفت که آقای صادقی حاضرشده است که با شما درخارقول گفتگو داشته باشد و زمان گفتگورا هم مشخص کرد روزی که طرف خارقول حرکت کردیم روزی خوبی برای همه بود. آیه الله پروانی نیزهمراه ما شد فکرمی کنم استاد شفق دراین سفر همراه ما نبود ولی رفتیم طرف "خارقول" ازپنجاب تا "خارقول" با موتراحتمالا چهارو یا پنج ساعت می شد. درفرازگردنه کوتل اخضرات و خرقول حوالی ساعت پنج عصربود که دیدم استاد مزاری و استاد عرفانی ازموترپایین شده و به صورت بسیارغیرمتعارف با هم حرف می زنند آیه الله پروانی فکرمی کنم جلورفته بود و من پس مانده بودم 

استاد مزاری وحاجی آقای عرفانی در وسط بود و تعداد ازمجاهدین تا به دندان مسلح را نیزهمراه مان داشتیم. استاد اکبری ازقبل به "خارقول" رفته بود که تا زمینه را برای یک نشست خوب و موفق فراهم نماید. من به آقایان عرفانی و استاد مزاری رسیدم که صدای شان خیلی بلند و بسیار متشنج حرف می زنند از موترپایین شدم ورفتم که به پرسم که چه شده است؟ پرسیدم. استاد مزاری گفت: اینه حاجی آقا هرکس که گوه را می خورد باید چمچه اش درکمربزند و بعد گفت حاجی آقا شما خو می دانید سازمان نصر را کی درست کرد و گروه نصر را کی درست کرد؟ خود آقایان ، خوب اگر نصر بد است خوب تان درست کردید و حالا آمده می گویید که مشکل مزاری هست. به هرصورت بازبه اصل دعوا دو طرف نرسیدم که  برسرچی بود؟ و فرصت اینکه بنشینیم و با هم حرف بزنیم هم نبود چون هوا تاریک می شد و ما باید به جلسه "خارقول" می رسیدیم و بعد کمی جملات استاد مزاری را سرهم کردم به این نتجه رسیدم که استادعرفانی به نقل از پاسداران گفته بود که آنها به استاد عرفانی گفته بودند که ما با شما اصلا مشکل نداریم مشکل فقط مزاری است. این حرف واقعا مزاری را آتش زده بود. درداخل موتربسیارپریشان بودم که استادمزاری با این روحیه اگر وارد جلسه شود چه خواهد شد؟ بهرتقدیروارد "خارقول" شدیم همه ازموترها پیاده شدند و همه باید خلع سلاح می شدند و هیچ کس حق نداشت اسلحه با خود درداخل منبر ببرد واقعا همه خلع سلاح بودند و فکرمی کردم که مزاری هم تفنگچه اش را داده است. یکی ازبچه ها درگوشم گفت استاد با اسلحه رفت و هیچ کسی نمی دانیست که مزاری اسلحه دارد و حتا همان محافظین دمی درهم نتوانیست اسلحه شان را بگیرند تحت تاثیرقرارگرفته بودند. جلسه تکمیل شده بود شاید ازدو طرف 20 نفر درجلسه بودیم. قرآن خوانده شد بعد آیه الله پروانی صحبت کرد وبعدش استاد اکبری صحبت کرد و هردو بسیارخوب صحبت کردند و بعد تعارف شد که استاد مزاری صحبت کند استاد مزار با یک لحن غیرمتعارف و تند گفت: نه من صحبت ندارم آقایان صحبت کنند که جنگ و آدم کشی راه انداخته اند. سیما و صدای استاد مزاری بی نهایت غیرمتعارف بود من پهلویش نشسته بودم و یگان وقت بغلش را هم خارش می کرد. آقای صادقی نیلی شروع کرد به حرف زدن ازجهاد و ازکارهای که خودش که کرده بود گپ زد و بعد ازدو گروه نصرو سپاه صحبت کرد و گفت: هردو گروه به من ربطی ندارد من اصلا پاسدار نستم و رهبرپاسداران اینه آقای اکبری هست که ازایران پاسدار آورده است خدا می داند که من طرفدار صلح درمنطقه هستم برادران نصرو سپاه باهم جنگ دارند و ناقی پای مرا دخیل کرده است و حالا هم من طرفدار قطع جنگ وخونریزی هستم استاد مزاری و شما اهل مجلس هرفیصله ای داشته باشید من قبول دارم. آقای صادقی نیلی به همین مضمون صحبت کرد وبسیاربا یک لحن خوب و بدورازهرگونه احساسات و تشنج. بعد که صحبتهای ایشان تمام شد استاد مزاری صحبت کرد لحن سخنان تند اما نه به آن تندی که من تصورمی کردم. فکرکنم فضای جلسه تاثیرگذاشت استاد مزاری گفت: ما برای این سرزمین جهاد کردیم این سرزمین متعلق به همه مردم افغانستان و همه حق دارند مبارزه کنند حزب داشته باشند افغانستان خانه مشترک شان هست آقایان نمی دانم ازکجا این حرف را پیدا کرده که ارزگان را ملک خود شان می دانند و به کسی دیگراجازه فعالیت نمی دهند و بعد به آقای صادقی نیلی گفت نه این طوری نیست که بی غرض باشید من درارزگان بودم همه شکایت های مردم و بچه های نصرازشما بود و این درست و حقیقت دارد که شما درارزگان همه کاره هستید و کسی بدون اجازه شما آب هم خورده نمی تواند که این راست هم هست. منم طرفدار جنگ نستم اما به کسی اجازه نمی دهم که مانع کارهای حزبی ما شود من طرفدار احترام متقابل و برخورد متقابل هستم اگر زن گفتید زن می گویم اگرمادرگفتید مادر می گویم و اگر به خوبی و برادری رفتارکردید منم به خوبی وبرادری رفتار می کنم بله اینها است. این مضمون سخنان استاد مزاری بود که بی طرفی و بی غرضی و بی گناهی صادقی را درجنگهای ارزگان رد کرد. استاد مزاری وقتیکه خطاب به آقای صادقی این جملات را آدا می کرد من به صادقی نگاه کردم دیدم بجای واکنش به سخنان مزاری آهسته آهسته به بالیشتی که درپشتش بود تکیه داد بدون اینکه واکنش نشان دهد. بعد آقای اکبری گفت تشکرازهمه دوستان وبرادران و تشکرازاستاد مزاری و تشکرازاستاد صادقی ما باید کاری کنیم که به خیرو صلاح این مردم باشد و بعد جلسه بعدی کی برگزارشود. آقای صادقی گفت جلسه بعدی را هروقت بگذارکنید خوب است منتها من یک سفردرلعل دارم وقتی که برگشتم جلسه برگزارشود محل جلسه دردهن گودرپنجاب تعیین شد به این ترتیب نشست سرنوشت ساز و بی نهایت خطرناکی را گذاراندیم و بعدا از استاد مزاری ماجرای جنگ با استاد عرفانی و اینکه چرا چطور و چرا؟ با خود اسلحه را درداخل مسجد برده بود را پرسیدم و.....

-------------------------------------------------------------------

پ.ن خارقول بازارمعروفی است درسرحدات اشترلی و کرمان و متعلق به ولسوالی پنجاب. محافظین دمی دروازه ازترس اسلحه کمری مزاری را نتوانیست بگیرند."ده هن گودر" نزدیک پنجاب و نزدیک خانه اکبری درپتو جوی ورس است. مسلمی قومندان ازدره ترکمن و ازقومای آیه الله صادقی پروانی.



ملاقات درگودر با چرخش 180 درجه – 33-

اسلحه را که محافظان دمی در ، هنگام ورود مزاری نتوانیست بگیرند تنها دلیلش هراس ازمزاری بود و من این مساله را ازایشان پرسیدم : استاد چرا با خود اسلحه بردید؟ گفت: حاجی آقا نسبت به آقای صادقی بسیارشک داشتم و گفتم قطعا با هم روی موضوعات بسیار حاد منطقه و جنگ درگیرمی شویم و ممکن وی خودش هم اسلحه داشته باشد و نمی خواستم که در درگیری خلع سلاح باشم. دیگراینکه گفتم : جنگ تان با استادعرفانی بالای "کوتل اخضرات" بخاطرچی وبرسرچی بود؟ استاد گفت: حاجی آقا عرفانی حرفی زد که واقعا برایم سخت تمام شد و گفتم کاری را خود تان کرده اید چطور مسوول و گناه اش به من مربوط می شود نصررا که من جورنکرده ام که حالا بخاطرآن ملامت می شوم نصررا همه تان درست کرده اید و حالا همه تان مسوولیت را قبول کنید.حاجی آقا مثل اینکه با پاسداران گفته بود که سازمان نصر را استاد مزاری درست کرده است و ازهمه بد تراینکه پاسداران به حاجی آقا گفته بودند که پاسداران با هیچ کدام تان مشکل ندارد تنها با من مشکل دارد و همین حرفها سبب دعوای من با حاجی آقای عرفانی شد. بعد استاد مزاری گفت خدا را شکر که بخیرگذشت دیگر بعد ازاین من به آقای صادقی هیچ مشکلی ندارم و با هم حرف می زنیم و دیگرآن دیوار برداشته شد. پس ازجلسه "خارقول" و آن رویداد خطرناک و برخورد تند مزاری با صادقی نیلی فکرمی کنم صادقی نیلی با اکبری و یا کسی دیگری گفته بود که تا آن زمان فکرمی کردم مثل من کسی غلدر نیست ولی مزاری در" خارقول" ثابت کرد که ازمن کرده غلدرتراست . ما درپنجاب برگشتیم و حاجی آقای صادقی نیلی لعل رفت و یک هفته بعد قرارشد که در" دهن گودر" جلسه گرفته شود. ما رفتیم در منطقه ای " دهن گودر" و حاجی آقای صادقی هم آمد. وجمع زیادی ازمسوولین نصر و سپاه دراین جلسه شرکت داشتند و تقریبا بالای پنجاه نفربودیم. استاد اکبری همه را درخانه شان در"پتوجوی ورس" و متصل به "دهن گودر"مهمان کرد. استاد اکبری ترتیبات دریک منبرگرفته بود و مهمانی با کش فشی نبود و این طبیعت استاد اکبری هست زندگی اش محقرانه و درویشانه است نمی دانم ندارد و یا اینکه واقعا چنین است. یک وقت درخانه استاد اکبری رفته بودم چند بالشت را درپشت ما گذاشت من تکیه دادم دیدم که وسط بالشت خالی و تمام مواد درهردوسربالشت جمع و کولوله شده است.
استاد اکبری درخلق کلید واژه ها یگانه است. رقبای سیاسی خودرا نامهای می گذارد که نپرس درنزاعهای کابل می گفت جناح مومنین حزب وحدت یعنی جناح خودش و جناح منافقین حزب وحدت یعنی جناح استاد مزاری. با استاد خلیلی هم هیچ گاهی رابطه خوب برقرارنتوانیست و می گفت معاون لمبر2 نزدیک بود که مرا درانتخابات بامیان ازلب "جر" بپراند. استاد اکبری با مزاری رابطه خوبی برقرارکرده بود و استاد مزاری به استاد اکبری احترامی زیادی داشت و نظرات وی را قبول داشت و ازاینکه استاد اکبری توانسته بود آقای صادقی نیلی را درجلسه حاضرکند ازتهی دل از اکبری راضی بود و ستایش می کرد و می گفت غیرازاکبری هیچ کسی دیگری این کار را نمی توانیست. جلسه بسیارمهمی را دریک سماور و یا هتل در" دهن گودر" برگزارکردیم. مردم ازاین نشست بی نهایت خوشحال بود و همه می گفتند دیگر جنگ درارزگان تمام شد دیگر بین نصر و سپاه جنگی روی نمی دهد. بحث عمدتا روی رعایت آتش بس و احترام به هم دیگر و عدم تعرض به مناطق و پایگاه هم دیگر بود و بعد این بحث هم شد که اگرشود درباره وحدت هم صحبت کنیم این دیدگاه را افرادی درجلسه طرح کردند که درآن زمان خیلی زود و آرمان گرایانه بود تازه طرفها ازسنگروازکوه پایین شده بودند و اینکه وحدت کنند خیلی زود بود. استاد مزاری با استاد صادقی خیلی مودبانه و با احترام حرف می زد و گاهی با هم دو تایی راه می رفت نمی دانم چه می گفتند؟ و رابطه دراین حد صمیمی دیده می شد. توافقات کتبی نبود اما شفاها همان موضوعات مورد تفاهم قرارگرفت هرکس درمراکز خود باشد درمناطقی دیگری اقدام به تاسیس پایگاه نظامی نداشته باشد رفت آمدهای مردم آزاد باشد فعالیتهای غیرنظامی نداشته باشد آتش بس به صورت جدی و قاطع رعایت شود و جلسات و رفت آمدها درمناطق جریان داشته باشد خوب این موفقیت بزگی بزرگی بود ازآن مرحله به این مرحله یک تحول بود اما متزلزل زیرا مسایلی زیادی روی داده بود که به ساده گی قابل حل نبود. 
یک بخشی ازوقت جلسات را شوخی و خنده می گرفت شوخ ترین فرد ما آقای حسین صابری بود که خیلی لوخت و بی پرده شوخی می کرد. آقای صادقی از دو نفرخوشش نمی آمد یکی شیوا و دیگری صابری و می گفت نصریها یک شیوه ویک سربله را برای ما گذاشته است. منظورشان از " شیوه " شیوا و ازسربله " صابری" بود. صابری قد کوتاهی داشت آقای صادقی نیلی گاهی دردنیای شوخی به قد قواره آدمها هم می چسپید یک مورد ش با من درکوتل "چبه لگ " شهرستان بود که گفت: نصریها مقبولترازتورا نداشت که تورا برای صلح فرستاده و یا اینکه یک بغل عینک را روی صورتت گذاشته ای و آمده ای که صلح کنی. درهمین جلسه صابری ازجایش بلند شد که خودش را مرتب کند و بعد نشست و بعد صادقی گفت این آقای صابری رقم موترجیف واری کولوله و بوغوند است. بدون اینکه ادامه صحبتهایش را داشته باشد صابری گفت بله حاجی آقا من مثل جیف هستم و ازهرکوه و کوتل بالا می شوم اما شما مثل موترلاری هستید که ازهرکوه و کوتل بالا شده نمی توانی و یک کلینرلازم است که یک دند پندرا درپشت سرشما بند کند تا نغلطید و ازاین گونه قصه ها و خنده ها. خلاصه ساعاتی خوبی برما گذاشت و جلسه به این ترتیب خاتمه یافت و بعد استاد اکبری وظیفه گرفت که زمینه نشستهای بعدی را هروقت لازم شد فراهم نماید. مردم درسراسرولایات خوشحال و خرسند بودند که دیگر جنگ بین نصر و سپاه صورت نمی گیرد و قضایا و مشکلات حل شد و این چرخش 180 درجه ای بود و اما این هم یک سرابی بیش برای مردم نبود بعد جنگهای دیگری بین نصر و سپاه و......
----------------------------------------------------------- 
پ. ن. حسین صابری ازلعل و عضوگروه " مستضعفین" و بعد عضو سازمان نصر و مسوول درجه اول سازمان نصر درلعل. دهن گودر" منطقه ای مربوط به ولسوالی پنجاب واقع درغرب ولسوالی. پتوجوی ورس محل اقامت و خانه آقای اکبری.



 

یکاولنگ و مستعمرات -34-

 

ولسوالیهای  لعل و سرجنگل، ولسوالی پنجاب و و لسوالی ورس و یکاولنگ از امن ترین ولسوالیهای هزارجات بود. جنگ و منازعه دردو ولسوالی شهرستان و دایکندی صورت گرفته بود و حالا با نشست تاریخی و مهم " دهن گودر" و توافقات شفاهی که جنگ نداشته باشیم و آتش بس اعلام شود و تعرضی درمناطق صورت نگیرد و جلسات ادامه داشته باشد و رفت آمد ها آزاد باشد، گامی بنیادی و سرنوشت سازی برداشته شده است. هوا درهزارجات بسوی  سردی می رفت کارخاصی نداشتیم و منتظرنتایج عملی نشست " دهن گودر"  استاد مزاری پیشنهاد کرد که هوا سرد می شود و اوضاع مناطق دایکندی وشهرستان بهبود پیدا کرده است، برویم یک سفرطرف یکاولنگ و بعد یک سفرکوتاهی داشته باشیم به شمال کشور. این پیشنهاد مورد قبول و تایید همه ما قرارگرفت و تصمیم گرفته شد که به طرف یکاولنگ برویم دراین سفراستاد شفق و استاد عرفانی و من و استاد مزاری همراه شدیم. فاصله پنجاب و یکاولنگ را پیاده رفتیم موتردرآن زمان خیلی کم و به ندرت درمناطق رفت آمد داشت. گفته می شد درکل هزارجات تنها چند دانه "موترکماز" رفت آمد دارد البته می شد موترهای باربری و مسافرکشی مردم را گرفت چنانچه این کار درمناطق مجاهدین رواج داشت و موترهای مردم را بیگاری می گرفتند و ما این کاررا نکردیم و نمی کردیم ما خود را انقلابی و خدمت گار مردم می دانستیم و با استثمار و بهره کشی مخالف بودیم گاهی به همین دلایل به ما می گفتند که چپ و کمونیست شده ایم و شیخ محمد علی شورا می گفت که  طرفدار" مارکیس" هستیم مارکس را "مارکیس" می گفت. و به این ترتیب وارد یکاولنگ شدیم. استاد عرفانی مسوول عمومی چهارولسوالی ازسوی سازمان نصر تعیین شده بود. " ولسوالی پنجاب، یکاولنگ ، لعل سرجنگل و ولسوالی ورس"  نوید یکی از قومندانهای بهسود درمرز روی کالاهای چهارولسوالی نوشته بود" یکاولنگ و مستعمرات" و حالا دریکاولنگ و درپایگاه سازمان نصروارد شدیم یکاولنگ به صورت سنتی قلمرو نصربود و بگفته استاد اکبری که هیچ گروهی ازجمله پاسداران دریکاولنگ سبز نکردند. یگاولنگ یکی از امن ترین ولسوالیهای هزارجات شمرده می شد و فکرنمی کنم درطی ده سال کدام منازعه و جنگی روی داده باشد. تنها شنیده می شد یک کسی بنام شیخ صفدر صادقی گاهگاهی درمناطق پیدا می شود و تخ توخ راه می انداخت و بعد گم می شد و شناخته نمی شد که وی ازکی و ازکجا امکانات می گرفت؟ برخی می گفت ازحکومت کمونیستها اسلحه گرفته بود و برخی هم می گفت حرکت اسلامی وی را مسلح کرده است اما معلوم نبود. دریکاولنگ درپنجاب واقعا احساس آرامش داشتیم و هیچ نگرانی ازجنگ ودرگیری وجود نداشت این آرامش دریکاولنگ مضاعف بود زیرا که اصلا هیچ گروهی غیرازسازمان نصر درولسوالی حضورنداشت. مسولین سطح اول سازمان نصردریکاولنگ آقایان محمدی ، علی یار، آقای تقدسی و سعیدی و سید علا رحمتی بودند و بعد جناب احمدی رهبر را دیدیم که به استقبال ما آمده بود. سید علا رحمتی بشترین صحبتها و گزارشها را برای ما می آورد و همیشه ملازم ما بود. چیزی درحدود یک هفته دریکاولنگ ماندیم. و عروسی آقای علارحمتی را گذراندیم. ایشان ازخانواده مرحوم آیه الله رییس یکاولنگی زن می گرفت. یک روز همه مارا دردشت" زارین" یکاولنگ به مراسم بزکشی برد و مراسم خیلی خوبی برگزارشد. بزکشی و اسب دوانی صورت گرفت برای من همه این سرگرمیهای ملی  مخصوصا بزکشی جذاب ودلنشین بود اما ازراز رمز و قواعد آن سردرنمی آوردم. بزکشی تمام شد هنگام برگشت طرف پایگاه بچه های شمال می خندید پرسیدم برای چه می خندید گفتند یکاولنگیها با ما دیان بزکشی داشتند. گفتم چطورمگر بد است گفت این خلاق قایده و قانون بزکشی هست دربزکشی باید اسبهای نربه میدان بیاید. وقتی که اسب ماده درمیدان دیده شود دیگر اسب نرچپه اندازی نمی کند و سست می شود و برد با مادیان می شود بعد گفتند دیدی استاد که همه بازیها را اسپان ماده و مادیان برد و بعد همان خنده ها و مسخرگیها که با خود داشتند.

واقعا لحظه های شیرینی بود و به این ترتیب مراسم عروسی سید علا رحمتی گذشت و بعد تصمیم گرفتیم که عازم شمال کشورشویم. برنامه ریزی کردیم و قرارشد که برای هرکدام ما یک راس اسب و مرکب تهیه نماید که همین طورشد فکرمی کنم تنها استاد شفق بود که اسب داشت و مابقی الاغ داشتیم و سهم من هم یک زبان بسته ای گوش بریده شد. ما می خواستیم بشتر دریکاولنگ بمانیم واستراحتی داشته باشیم و خستگیهای بی پایان ماه های گذشته را بیرون کنیم و یکاولنگ جایش بود و هیچ نگرانی ازجنگ و جود نداشت و همه یک دست و یک پارچه دراختیار سازمان نصربود. مسوولین یکاولنگ ولسوالی شان را خوب اداره می کردند گرچه شنیده می شد که اختلافات میان مسوولین سازمان و جود داشت و این طبیعی بود و درحدی نبود که مشکل ساز باشد. روزی که بسوی شمال حرکت کردیم روزی بسیار زیبایی بود مسوولین یکاولنگ خیلی ازراه را با ما بودند و همراهی کردند و قرارشد ازراه" پودینه تو" وارد دره صوف شویم. راه بسیار سخت و صعب العبوربود و یکی از عجایب طبیعت این بود که درفاصله هر یک ساعت، ناگهان با یک حوضچه آبی برمی خوردیم شفاف زلال و خیلی هم عمیق و خطرناک اگردرشب می بود و می غلطیدیم دیگر حساب با کرام الکاتبین بود. "بند امیر"که حالا پارک ملی اعلام شده است و پنج بند نمونه وبی نظیرو حیرت انگیزدارد نیزمرتبط به این زیبایی هست . درسفرسال 2002 همراه با سفیرژاپن وی ازدیدن "بند امیر" به حیرت افتاد آقای کمانو می گفت اگراین بند با تکنولوژی ژاپن مدیریت شود یکی ازبهترین منبع ماهی گیری و برق و آب آشامیدنی می شود. درمسیرراه به سوی دره صوف با چنین حوضچه های طبیعی سروکارداشتیم این مناطق گواینکه روی اقیانوس ازآبهای زیرزمین کوه بابا نشسته باشد و....

پ . ن. بند امیر نمونه فوق العاده زیبا و دیده نی است و یکی ازمراکز توریستهای دنیا درگذشته. ولسوالی یکاولنگ یکی ازچهارولسوالی بامیان با جمعیت حدودا حالا  چهارصد هزار جمعیت و یا هم بشتر. بزکشی رایج ترین ورزش سنتی درافغانستان که شهره خاص دار و ضرب المثل هرگونه منازعه شدید. 



 

ما هم بوعلی سینا می شدیم – 36-

 

درسال 1359 درمشهد درساختمان 333 واقع درخیابان خسروی دفترسازمان نصر افتتاح شد. من مسوول فرهنگی سازمان نصرو مسوول مجله " پیام مستضعفین" بودم و رییس دفترآقای حسین زاده ولی اموردفترعملا دردست من قرارداشت. یک روز روحانی بنام  شیخ مفید آمد نام وی را شنیده بودم واما ندیده بودم. آقای مفید شروع به صحبت کرد موضوع صحبتش سازمان نصراستاد محقق و قتل کاکایش بنام ارباب سروربود وی چنان اعتراضات شدید داشت که نپرس من حرفی نمی زدم به دو دلیل یکی اینکه اطلاعی ازاوضاع منطقه نداشتم و دیگراینکه ارباب سرورچه کرده است؟ که استاد محقق وی را اعدام کرده است. بحث اعدام ارباب سرور را وی بیان داشت. من آن روزسرپاگوش می دادم و چیزی نگفتم آقای مفید روز دوم و روز سوم آمد و با شدت وحدت تمام روی قضایای داخل ورفتارسازمان نصرو رفتاراستاد محقق صحبت کرد و بعد چند روزبعدش آمد گفتم این بار با این شیخ حرف می زنم و جوابش را می دهم این که نمی شود وی یک جانبه بتازد واقعا تصمیم گرفته بودم که اگربحث چند روزپیش را داشته باشد و استاد محقق را مورد حمله قراردهد. جوابش را خواهیم داد و دیگر نمی گذارم که چنین کاری نماید.  شیخ مفید آمد برخلاف روزهای قبل شروع کرد به معذرت خواهی ازمن که  چند روز آمده ام و علیه سازمان نصر وعلیه محقق صحبت کردم و شما تماما حرفهای مرا گوش کردید و هیچ واکنشی نداشتید. همین مساله مرا وادارکرد که امروز بیایم ازشما عذرخواهی کنم . منم ازایشان تشکرکردم و گفتم قضیه را خود شما حل کردید اگرنه من واقعا می خواستم با شما حرف بزنم.آقای مفید درطی چند روزگذشته به گونه حرف می زد که ارباب سرورهم چندان بی گناه نبوده است این را ازضمن سوالات که داشتم بدست آوردم البته بنا به درخواست آقای مفید صحبتهای ما دو بردو بود.

 درباره استاد محقق اولین صحبت همین صحبت آقای مفید بود. گزارشی دیگری که خوانده بودم یک نشریه ای را حرکت اسلامی درقم پخش می کرد که مخصوص شمال کشوربود وازموضع یک دشمن با سازمان نصرو با استاد محقق برخورد داشت. اینها موضوعاتی بود که  ازمخالفان شینده بودم ازسوی هم می دانستم که امید و مراد استاد مزاری درشمال کشورحاجی محمد محقق است واعتماد فوق العاده نسبت به ایشان داشت وحالا درمرکز دره صوف هستیم  و با چنین ذهنیتی با استاد محقق رو برو می شویم من تا آن زمان عکس و تصویرشفافی ازایشان نداشتم و عکسهای که حرکت اسلامی درنشریه بخش شما لش پخش کرده بود، به گفته جاوید که مزاری دشمن ما بود و این عکسها هم  چنین وضعیتی داشت آدم با عکس دشمنش هم کاردارد و با عکس هم دشمنی می کند. حوالی ساعت ده صبح بود که به ما خبرداد که حاجی محمد محقق وارد دره صوف شده است همه به استقبال ایشان رفتیم.  حاجی محقق بایک لنگوته مرتب و چپن خوب و زیبا وریش بلندی بوعلی سینایی و چهره زیبا و لاغراندام سوار بریک اسب و یاقاطر، وارد دره صوف شد. سیمای ایشان هرگز به یک قومندان و فرمانده نظامی نمی خورد و بشتریک چهره روحانی و علمی را نشان می داد که من درخلال فرصتهای که پیش می آمد گاهگاهی با ایشان صحبت می کردم درحدی یک سوال و نشد که قصه های شیخ مفید را برای شان نمایم و نشد که اخبار حرکت اسلامی را برای شان صحبت نمایم. فرصت خیلی کم بود و ایشان پس ازاحوال پرسی با همه گفت کارخیلی زیاد داشتم اما شما پیغام فرستادید و آمدم ولی باید زود برگردم و همین شد که یک روزبعد برگشت. استاد محقق دریک و دو جلسه که داشتیم و دربحث اختلافات قرین و جعفری بود وهیچ اظهار نظری نداشت و تنها گوش می کرد با اینکه محقق یکی از رهبرانی هست که بشترین حرف را درجلسات می زند درکنگره بامیان آیه الله بهشتی بشوخی می گفت: شصت درصد درجلسه آقای محقق حرف می زند بقیه اش مربوط ما هست. دلیل اینکه استاد محقق کم حرف می زد و یا هیچی درباره اختلافات قرین و جعفری نمی گفت من نمی دانم اما حالا حدس می زنم یکی حضور استاد مزاری درجلسات بود چون شده است که با حضور یک مقام و یک رهبر کسیکه درسطح دو قرارداشته باشد به احترام شان حرف نمی زند و گوش می دهد و این هم می تواند دلیل منطقی باشد و دیگراینکه موضوع اختلافات درونی برادران سازمان نصر بود استاد محقق نمی خواست دراین موضوع حرف بزند که حمل برجانب داری شود و شاید هم دلایل دیگری که من نمی دانم .

 واقعا اختلافات آقای استاد جعفری و قرین جدی بود و دلیل اختلافات را نمی دانستیم. استاد جعفری قطعا حاضرنشد که درخانه آقای قرین بیاید و ما ناگزیرشدیم که جلسات را درمدرسه آقای احمدی بگیریم صحبتها که خیلی زیاد شد ولی فکرمی کنم چندان تاثیری روی هیچ کدام نداشت و هرکس کارخود را بدون هماهنگی و همکاری می کرد و این برای  سازمان خوب نبود و دربلند ملت و دریک شرایط سخت و جنگی عدم هماهنگی مشکل و ممکن فاجعه خلق می کرد این جلسات دایرشد دریکی دو جلسه استاد محقق هم شرکت داشت و گفتم که ایشان دردره صوف زیاد نماند و برگشت و درهمان بدو ورود یک گزارشی خیلی خوب برای ما داد که حاکی بود ازموفقیت خوب سازمان درمناطق تحت سیطره و کنترل سازمان نصر. درهمین سفر من این پرسش را ایشان کردم و فکر می کنم دو بدو بودیم و گفتم حاجی آقا برخلاف آن تصوری که من ازشما داشتم سیما و چهره تان شباهت به بوعلی سینا دارد تا یک قومندان جنگی خیلی راحت گفت : اگرروزگار می گذاشت خوب منم بوعلی سینا می شدم و بعد شنیدم و ازاستاد مزاری پرسیدم ایشان گفت: حاجی، طلبه بسیارفاضل ودرسهایش را درپیش آقای بحرو دیگراساتید خوانده و ایشان سطح تمام است . نمی دانم چند روز دره صوف ماندیم و لی مصمم بودیم که برویم" پشت بند و پیش بند و جنگ گغلی"  جای شیخ دولت رفیعی که گپ و سخن زیادی درآن سامان و درآن ساحت پیش آمده بود....

پ. ن.  استاد شیخ کاظم جعفری متولد 1330 تحصیل کرده نجف و آشنایی کامل به زبان عربی وازمسوولین سازمان نصرو حزب وحدت درشمال کشور.  استاد حاجی محمد محقق تحصیل کرده داخل کشورو سطح تمام مسوول عمومی شمال سازمان نصرو حالا رهبرحزب وحدت اسلامی مردم افغانستان و معاون ریاست اجراییه حکومت وحدت ملی



 

درپشت بند چه می گذشت؟ - 37-

 

ما بشدت نگران اوضاع هزارجات بودیم و اینکه پس ازنشست تاریخی و خطرناک "خارقول" و نشست امید " دهن گودر" و ایجاد رابطه خوب و دوستانه بین استادمزاری و استاد صادقی نیلی، کدام چالش دیگری پیش نیاید زیرا عواملی دردایکندی وشهرستان وجود داشت که طرفدارصلح وثبات نبود آنها منافع شان را درجنگ می دیدند. استاد مزاری می گفت ما بخاطریک سفربسیارکوتاه به شمال آمده ایم و ماباید برگردیم که تلاشها به هدر نرود به همین ترتیب صحبتها در دره صوف با مسوولین سازمان نصر و حل اختلافات قرین و استاد جعفری صورت گرفت گرچه به نتیجه مطلوب و دل بخواه دراین مورد نرسیدیم ولی بازهم مذاکرات درون تشکیلاتی ما بد نبود وحالا عزم سفر به ولایت بغلان را داشتیم. دره صوف مرتبط است به ولایت سمنگان و ولایت بغلان هم جوارسمنگان است و سازمان نصر درهمه این ولایات حضورفعال سیاسی و نظامی داشت. باقرمعین سردبیربخش فارسی بی بی سی درسال 1366 دریک مصاحبه همراه من  گفت : سازمان نصریکی ازسازمانهای فراگیرو توانای جامعه هزاره و شیعه افغانستان هست که حضور دراغلب ولایات افغانستان دارد. این راست بود سازمان نصردرشمال درجنوب درمرکز و درغرب افغانستان حضورچشم گیری داشت. دربادغیس درهرات ، درغور پایگاه های مهم نظامی داشت و حالا بسوی ولایت بغلان بخاطربازدید ازمراکز و پایگاه های سازمان نصر درحرکت هستیم. سازمان نصردراین ولایت حضورفعال و چشم گیری داشت. شیخ دولت رفیعی مشهورترین مسوول سازمان نصر دربغلان و مناطق پشت بند و پیش بند بود.

 ما دریک روز سرد وغبارآلود ازدره صوف بسوی بغلان حرکت کردیم. همه ما به همت مسوولین دره صوف سازمان نصر اسب داشتیم و این اولین باربود که من نیزیک اسب بدست آوردم اما بهترین اسب از جناب استاد شفق بود استاد مزاری که درفکراین چیزها نبود و تاحدی ملاحظه استاد عرفانی شده بود و یک اسب خوب دراختیارایشان هم گذاشته بود. یک روز تا شب راه رفتیم اما به مقصد که پشت بند باشد نرسیدیم و شب دریک سماورماندیم و صبح حوالی ساعت ده صبح به منطقه رسیدیم مورد استقبال با شکوهی ازسوی مردم و مسوولین سازمان نصرقرارگرفتیم. مردم تماما یک دست و یک پارچه نصری بود یعنی اینکه شیخ دولت رفیعی به کسانی دیگری اجازه نداده بود که دراین مناطق پایگاه داشته باشد ازقومندانهای معروف من تنها یک قومندان را می شناختم که نامش ذبیح بود و خیلی ازمعلومات را ازوی می گرفتم. شیخ دولت رفیعی در"جنگغ لی" اگراشتباه نکنم حضورداشت که پایگاه مرکزی شان بود. درمنطقه پشت بند و پیش بند شکایتهای را می شنیدیم و درعمق شکایتها استاد مزاری قرارداشت  شکایت این بود که شیخ بسیار ظالم و بیرحمانه رفتاردارد و مخالفانش را چه ازاحزاب و چه درداخل سازمان نصرکشته است دریک مورد گفته شد که شیخ دولت هفتاد نفرراکشته است. یک شب درپشت بند و در منطقه قینرماندیم وبعد رفتیم بسوی پایگاه اصلی سازمان نصرجای شیخ دولت رفیعی یک کوتل عجیب وحشتناک بین پشت بند و پیش بند و جود دارد. هوا بسیارسرد و برف تمامی مناطق را گرفته بود درراه بلند شدن به کوتل حیرت انگیز، قافله های نظامی را دیدیم که به مقصد نامعلومی می رفتند و پرسیدیم که اینها چه می کنند؟ و گفتند که جنگ شدید و ویران گربین حرکت انقلاب اسلامی مولوی نبی و حزب اسلامی روی داده و حزب اسلامی شکست شان داده و اینها درحال فرارمی باشند. قافله خوبی نبود نمی دانم بچه ها راست می گفتند ویا غلطی می کردند ومی گفتند که قومندان صاحب موفق شده بچه بی ریش خود را با خود ببرد بچه آرایش زنانه داشت و سواربریک اسب. ما ازگردنه پایین شدیم هوا درپایین دره کمی ملایم تر می شد اسبها کمی می دوید. من خوب سوارکاری اسب را یاد نداشتم واما ازمن بدتروضع استاد عرفانی بود که اسبش خیزبرداشته بود و استاد عرفانی مرتب می گفت:  یا ابوالفضل یا ابوالفضل. به این ترتیب بجای شیخ مان رسیدیم در راه می پرسیدم که دراین مناطق پیروان سید کیان زیاد است و دولتی شده اند گفتند بله اما شیخ به حساب همه شان رسیده است و ازترس شیخ نفس کشیده نمی تواند. شیخ دولت رفیعی شباهت زیادی به حاجی آقای صادقی داشت و گو اینکه ازیک جنس و ازیک قماش و دردو حزب و سازمان باشند. شیخ واقعا به گرمی ازما استقبال کرد و نشان داد که یک ابرقدرت دراین منطقه است. جلسات ما شروع می شد قبل ازشروع جلسه من ازشیخ پرسیدم که شما درعراق بودید گفت بله و بعد پرسیدم شما با آیه الله ناصری کرمانی پیوند خویشاوندی دارید گفت بله و بعد گفتم که منم درعراق درس خواندم شیخ دولت رفیعی واقعا درسهایش را درعراق خوب خوانده بود و خیلی باسواد بود. استاد مزاری درجلسات رسمی اما درپشت درهای بسته سرمشکلات منطقه را بازکرد و گزارشهای که داشت همه به صورت مفصل به شیخ طرح کرد و ازایشان خواست که این گونه رفتارنداشته باشد این ظلم است و بعد اشاره به همان گزارشی داشت که دریک مورد هفتاد نفررا کشته است.

شیخ دولت رفیعی به دقت گوش می داد اما واضح بود که جانش بخارگرفته است و ناراحت و عصبانی است. ما فقط گوش بودیم که چه می گذرد؟. شیخ ضمن خوش آمدید گویی، بدون تعارف و مقدمه گفت: من خود تحصیل کرده نجفم و عالم به امورحلال و حرام و من ازچند مجتهد حکم قضایی دارم که یکی دو مورد را خود شما به من فرستاده اید بنابراین تمامی کارهای من مطابق حکم خدا بوده است. دیگراینکه گفته اید که من هفتاد نفررا کشته ام هفتاد که نه بلکه کمتراست اما کشته ام چون آنها قصد کودتا داشتند و خیانت می کردند و منافق بودند و می خواستند فتنه و نفاق درداخل سازمان نصربه وجود آورند و می خواستند مردم را به جان هم بیاندازند و آنها ازدشمنان مردم ازکمونیستها ازبچه سید کیان و.. اسلحه گرفته بودند و من آنها را مطابق احکام شریعت گرفتار و به سزای اعمال شان رساندم و بعد هم اگرچنین  کارهای نمایند بازسزای شان خواهیم داد. صحبتهای شیخ قاطع وصریح بدون هیچ گونه ابهامی بیان شد. ما همه گوش می دادیم اما شیخ دولت رفیعی این اطمینان را داد که برخلاف حکم شریعت رفتار نمی کند ولی کسی هم را نمی گذارد که نفاق و تفرقه و به نفع دشمنان و کمو نیستها کار نماید. دیگر صحبتهای دراین گونه موارد با شیخ نداشتیم. شیخ سوالات را این گونه پاسخ داد اما ازوضع شیخ معلوم بود که خود تبدیل به ابرقدرت منطقه شده است سه روز بشتردرجای شیخ دولت رفیعی نماندیم هوا بسیارخراب می شد و به سوی قعرزمستان می رفتیم به همین خاطربه سرعت ازجای شیخ به طرف دره صوف برگشتیم.....

شیخ دولت رفیعی تحصیل کرده عراق و مسوول تام الاختیارسازمان نصردرولایت بغلان بود که دریک ساحنه رانندگی درسال 2005 به رحمت خدا رفت. دو منطقه ای پشت بند و پیش بند درقلمرو شیخ رفیعی مربوط به سازمان نصر. پیروان سید کیان همان فرقه اسماعیلیه افغانستان هستند. 



اگر گرفته شدم  مسوولیتش را قبول کنید – 38-

 

ازپشت بند با همان اسبهای تیزرفتارهم نمی شد که دریک روز فاصله دره صوف و پشت بند را طی کرد. شب درراه ماندیم وصبح زود به دره صوف رسیدیم وحالا قرارشد که با همه خدا حافظی و طرف هزارجات برگردیم هنوز نیمه ماه عقرب است اما سردی به تمام معنا فشارش را برمردم وارد می کرد ازدره صوف تا جای حاجی سناتوراسب داشتیم اما فکرمی کنم دیگر مردم اسب شان را برای سفرهزارجات برای ما نمی داد و خیلی سخت هم بود که اسب با خود طرف هزارجات با آن برفهای سنگین داشته باشیم. شب درجای حاجی رازمحمد خان مورد پذیرایی گرمی قرارگرفتیم و سناتوریکی ازمخلصین سازمان نصرو حالا هم مخلص حزب وحدت مردم است. "چهارده" یکی ازقریه های خوب دره صوف بالا و نزدیک به هزارجات و هم مرزیکاولنگ است.درچهارده این گونه فیصله کردیم که برویم طرف لعل و بعد برگردیم به پنجاب بامیان و همین شد که ازچهارده به سوی لعل  حرکت کردیم و درراه نمی دانم سید بحرازکجا پیدا شد که درسفر همراه ما شد. بحرسید جوان "که حالا وکیل مردم درپارلمان هست" سید روشنفکر و کاملا با ادبیات و زبان نصریها گپ می زد اما سپاهی شده بود و وابسته به استاد اکبری. تمام روز را بسوی لعل درحرکت بودیم و نزدیکیهای شام بود که ازسرما می لرزیدیم و دریک قریه ای وارد شدیم و ازهرکس می پرسدیم که منبرکجا است و ما مسافریم و مارا جای دهید این درخواست ما با مهربانی ازمردم قریه بود ولی کسی جواب نمی داد. سرما درموقع راه رفتن کم تراحساس می شود اما حالا که چند دقیقه استاده ایم ازشدت سرما می لرزیم دراین لحظه بود که استاد شفق یک نفرازاهل قریه را به دام انداخت و گفت: او خربی شرف منبرکجا است و با چوبی که دردست داشت چندین ضربه را حواله کمر و کن مرد و بعد با همان فحشها جلو انداخت و گفت بی شرف هله منبررا بازکن. مرد قریه حالا چنان به طرف منبرمی دوید که نپرس درحالیکه چوبهای استاد شفق حواله کونش می شد مرد قریه  مرتب می گفت : صاحب اینه منبررسیدیم اینه صاحب منبررا بازمی کنم اینه صاحب منبررا گرم می کنم اینه صاحب چای و نان برای شما می آورم صاحب ازاول می گفتید و به همین ترترتیب من صحنه را می دیدم و خیلی خنده ام گرفته بود ولی بسیارفشارآوردم که خنده نکنم. منبرباز و با سرعت آتش دربخاری روشن و به سرعت منبرگرم و همه راحت شدیم و بعد سفارش چای و نان شب را کردیم که همه حاضرشد و حالا چندین نفرسر پا مشغول خدمت گزاری ما هستند. روان شناسی جامعه مظلوم همین است که تنها بازور سرسازش دارد و منطق زورراعملی می کند زیرا درجامعه استبداد وجنگ عاطفه و انسانیت مرده است. آن شب بخوبی گذشت و همه ازاستاد شفق تشکرکردیم که چه ابتکاری خوبی به خرج داد. استاد مزاری چیزی نمی گفت فقط می خندید استاد عرفانی هم به دلیل و فلسفه آن بی مهری اول و این پرمهری دوم مردم قریه  صحبت می کرد. منم طبق عادت به صدای رادیوی خود گوش می دادم.

 آقای صفرزاده درخاطراتش به این مساله اشاره کرده است که من ازصبح تا بشب رادیوگوش می دادم و هیچ گپ نمی زدم این حرف درست است اما اینکه ازصبح تا به شب گوش می دادم و هیچ گپ نمی زدم، مبالغه است نه من درموقعش حرف می زدم و خوب هم حرف می زدم من "حیوان ناطقم ونه حیوان سامت." صبح بدون اینکه چای بخوریم به طرف لعل حرکت کردیم اتفاق خاصی درراه نداشتیم و شب حوالی ساعت 9 شب درلعل رسیدیم پایگاه سازمان نصر هوا شناسی بود و مقرپاسدران را نمی دانستیم که کجا بود اما می دانستیم که نصرو سپاه درمرکزلعل پایگاه نظامی دارد. آقای صابری مسوول عمومی سازمان نصردرپایگاه نبود و همراه مجاهدین سازمان نصردرجای رفته بود و حوالی ساعت 10 شب برگشت و چه قدرخوشحال خندان. ما منتظربودیم که بیاید و با هم غذا بخوریم. غذا را باهم خوردیم برنج بود و با یک خورش معمولی و بعد آقای صابری گفت: گرچه شما خسته اید ولی من امشب باشما حرفی مهمی دارم. استاد مزاری گفت حاجی آقا حرف مهم را بگذاربرای فردا قبول نکرد و گفت من امشب می گویم وشما امشب درباره حرف من فکرکنید و بعد تصمیم تان را اعلا نمایید. همه متحیرماندیم که حرف مهم صابری چه باشد من که روحیه وی را می دانستم با خودگفتم که نه صابری می خواهد "له وندی" کند و سربسرما بگذارد کدام حرف جدی ندارد گرچه شب بود ازچهره اش نمی شد حرفش را خواند اما ازلحنش پیدا بود که می خواهد سربسرما بگذارد. استاد عرفانی پرسید که اول یک گزارش ازوضعیت منطقه داشته باش و بعد  استاد مزاری و استاد شفق گفتند ازشهرستان چه خبرداری؟ و ازدایکندی چه خبراست؟ آقای صادقی نیلی بعد ازنشست " دهن گودر" چه کرد؟. آقای صابری گفت: حرفهای "دهن گودر" را گرگ خورد و رفت و اوضاع درشهرستان صد درصد به نفع سپاه است افکاری به همه ولسوالی مسلط شده و نصردرشهرستان شکست خورده است اما دردایکندی حاجی آقا صادقی چهارطرف لشکرکشی دارد و ازشهرستان هم نیرو به کمکش آمده و خدا کند جنگ به این طرفها کشیده نشود. گرچه تاهنوز مناطق سنگ تخت، مناطق دره خودی و کیان دراختیاربچه های نصراست کدام پیشروی صورت نگرفته است درخدیرمرکز ولسوالی جنگ است و چند مرتبه ولسوالی دست بدست شده است درلعل هم برادران هم خط ما کم کم آماده می شوند ولی ما همه تلاش داریم که جنگ درلعل صورت نگیرد حال ببینیم که چه می شود و بعد گفت حالا اجازه است که خبرمهمی خودم را عرض کنم. من گفتم آقای صابری حالا وقتش هست خبرمهمت را بگو ما همه گوش می دهیم. آقای صابری گفت که می دانید که نزدیک چهارسال می شود که ازخانه خود دورهستم و برای خدمت سازمان نصرشما درلعل بودم ازخانه و زندگی خود خبرندارم. خوب منم جوانم زن می خواهم. حالا شما بین سه امر مخیرهستید اول اجازه دهید که من به خانه ام برگردم و آقای سجادی را می فرستم و اگراین کاررا نمی کنید برای من پول بدهید که من زن بگیرم و اگراین کاررا هم نمی کنید و می گویید که سازمان نصرپول ندارد و اگرفردا بازنی گرفته شدم آن وقت مسوولیتش را به دوش بگیرید و بگویید که سازمان نصرمسوولیتش را قبول می کند. صحبت صابری آن قدرمارا خندان و بعد گفت من می روم شما امشب فکر کنید و فردا جواب مرا بدهید.....

پ .ن. سجادی سید عبدالحمید سجادی است که به صورت نوبتی درلعل وظیفه انجام می داد و سجادی هم قریب چهارسال درلعل ماند و زمینه های کنگره لعل و پنجاب برای حزب وحدت را با دیگر مسوولین احزاب فراهم کرد درهنگام بازگشت به ایران درپاکستان دریک حادثه رانندگی داعی حق را لیبک گفت. لعل یکی ازولسوالیهای پرنفوس ولایت غوراست. حسین صابری ازمسوولین سطح اول سازما نصردرلعل و حالا درمشهد زندگی می کند. 




تفاهمات" گودر و خارقول" را گرگ خورد- 39-

پس از سه پیشنهاد آقای صابری تا پاس از شب را خندیدیم. استاد مزاری نظرش این بود که اوضاع منطقه خوب نیست وجود صابری لازم است که در منطقه حضور داشته باشد. نظر من و استاد شفق این بود که اجازه دهیم برود خانه شان چهارسال زمان زیادی است که آدم از خانه و کاشانه خود بیرون باشد و کسی دیگری از دوستان مسوولیت را قبول نماید نظر استاد عرفانی این بود یا پول به ایشان بدهیم که زن بگیرد و یا عقد موقت بر پا کند و باز می گفتیم و می خندیدیم. پشنهادات آقای صابری ما را بیخواب کرده بود و خستگیهای سفررا برطرف. صبح اول وقت چای حاضر شد و یک چای جوش کلان چای با چندین پیاله پر از بوره و نان گندم تازه پخت و گرم داغ حاضر شد. صابری هم خودش آمد و خندان، شاداب و بعد گفت خوب خواب رفتید در باره پشنهادات من فکر کردید؟ و همه ما خندیدیم و گفتیم بله فکر کردیم و بعد صابری گفت: استادان بزرگوار من شوخی کردم هیچ اقدامی نکنید و خود تان را به زحمت نیاندازید من زمستان را هستم اوضاع خوب شود و بعد بهار می روم خانه. استاد مزاری گفت: حاجی آقا به این پشنهادات ما را ازخواب بی خواب کردی. در لعل زیاد نماندیم گزارش اوضاع منطقه و دایکندی را شب گرفته بودیم دیگر مطلب بشتر از آن را نداشتیم. توصیه ما به صابری این بود که با سپاه رفتار خوب داشته باشد آقای بحر آدمی خوبی هست و سعی کنید که در منطقه امن شما در گیری نشود. و به این ترتیب برگشتیم به یکاولنگ و شب در کنار مسوولین سطح اول یکاولنگ ماندیم و اول صبح طرف پنجاب حرکت کردیم در حل منازعات نصر و سپاه پنجاب برای ما مهم بود زیرا استاد اکبری در آنجا حضور داشت. ازکوتل " شاتو" طرف پنجاب حرکت کردیم برف بسیار سنگینی در کوتل و پشته "غرغوری" افتاده بود اتفاق خاصی نداشتیم تنها من با چند گرگ که اطرافم را گرفته بود، برخوردم. دلیلش این بود که کمی حدودا ده دقیقه عقب مانده بودم و دوستان ما جلو . گرگها دورم را گرفت به یاد گرگ دیوانه "تلخک " افتادم که در شب مردم را دندان گرفته بود. دیدم می چرخند و قصد خوردن و پاره کردنم را دارد و منم تفنگ را در جان شان کشیدم و با چندین فیر گرگهارا از خود دور کردم. صدای فیررا دوستان شنیدند و متوقف و منتظر من استاد و بخوبی صداهای شان را می شنیدم که چه شده است؟ و چرا فیر کردی؟ و به این ترتیب از میان انبوه برف بیرون و خود را به دوستان رساندم و گفتم که گرگها مرا محاصره کرده بود و به این ترتیب از میان برفها به طرف پنجاب راه می رفتیم. فکر کنم در همین لحظه ها بود که رادیو اعلام کرد که سید مهدی هاشمی بجرم خیانت به انقلاب اسلامی ایران باز داشت شد. استاد مزاری گفت: حاجی آقا دیدی که سید مهدی به ایران هم خیانت کرد و من او را می شناختم که چه بر نامه های خطرناکی برای ایجاد فتنه، جنگ و انشعاب دربین احزاب ما داشت و بعد استاد مزاری به رمز تلفنی که من با ایشان در مشهد داشتم پرداخت و گفت: آن تلفن از عوامل سید مهدی هاشمی بود وی قصد داشت جنایت مرگ عاقلی را به گردن من بیاندازد و دوسیه حقوقی درست کند. رمز تلفن این بود که در ماه ثور1356 درست در لحظه های که بسوی مرز کاکری می رفتیم یک تلفن در دفتر مشهد را دشتم. من گوشی را بر داشتم پرسیدم بفرمایید و شما کی هستید؟ وی با لهجه ایرانی گفت: من عزراییلم گفتم شوخی نکن چه می خواهی؟ گفت جان تان را می خواهم آماده باشید و بعد تلفن را قطع کرد. استاد مزاری سعی می کرد همه تلفنهای که در این لحظات می یامد را بداند و گفت حاجی آقا کی بود؟ که زنگ زد و من گفتم یک ایرانی چنین حرفی را در پشت خط به من گفت. استاد مزاری لا و نعم نگفت و حالا که خبر دست گیری سید مهدی به اتهام خیانت اعلام شد استاد مزاری آن تلفن را این گونه رمز کشایی کرد که سید مهدی می خواست دوسیه قتل و جنایت خودش را به گردن ما بیاندازد و دوسیه درست کند. حوالی نزدیکهای غروب به پنجاب رسیدیم و شب در باره اوضاع صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که همه قرار مدارها و تفاهمات را گرگ خورد و تمام شد شیوا گزارشی دقیق و آهسته هسته ولی خسته کن را داد. سبک گزارش صابری در لعل کجا و سبک گزارش سنگین و متین و خسته کن شیوا کجا؟ من صحبتهای صابری را دوست داشتم چون به مطلب می رسیدیم احتیاج به شرح بسط فلسفی نداشت. قرارشد اولین کار ما پیداکردن استاد اکبری و بحث روی جنگهای باشد که تا مرزهای بامیان رسیده است. گزارش از در گیری نیروهای" امینی اشترلی" با نیروهای سازمان نصر در " بغل کندو" را دشتیم که متصل به ولسوالی پنجاب و مسقط الراس من" دامرده اخضرات" بود. و گزارشی از لشکر کشیها در خدیر، کیان، چهارقول، و شیخ میران و...را داشتیم و خلاصه اینکه اوضاع دایکندی خیلی خراب و بد بود و دل مان می سوخت که چرا چنین شد؟ با اینکه پیشرفتهای عمده ای در ماه های گذشته داشتیم و مذاکرات خطرناک "خارقول" اما سازنده و تفاهمات پنجاب "دهن گودر" را داشتیم ولی حالا وضعیت 180 درجه تغییر کرده است و بقول صابری همه چیز را گرگ خورده است. فردا با استاد اکبری صحبت مفصلی صورت گرفت و نتیجه صحبت این شد که یک هیات برای صلح برای آتش بس به دایکندی برود و با مسوولین نصر و سپاه صحبت کند و حاجی آقای صادقی نیلی را ببیند و حالا درترکیب هیات نام مرا گرفته است در جلسه من نبودم استاد مزاری گفت: حاجی آقا شما از خاطر ارزگان خیلی اذیت هم شده اید و لی نا گزیر شما و قهرمان کربلایی و شیخ حیدر محقق که از طرف استاد اکبری معرفی شده باز بروید به دایکندی.....
------------------------------

پ. ن. قهرمان کربلایی همان پهلوان ابراهیم ، قهرمان افغانستان در کشتی هست. امینی اشترلی عنصر کلیدی و تاثیر گزار سپاه که برخی وی را مغز متفکر سپاه پاسداران جهاد انقلاب اسلامی افغانستان می دانیست. سید مهدی هاشمی مسوول قتل آیه الله شمس آبادی در اصفهان در زمان شاه و حالا به جرم خیانت به انقلاب اسلامی ایران دستگیر شده است. سیدمهدی عامل اصلی جنگ در هزارجات و عامل اصلی انشعاب در شورای اتفاق انقلاب اسلامی افغانستان و دشمن سرسخت مزاری بود.




صلح موهوم -40-

صلح خیالی و صلح موهوم نصیب من شده بود. در ماه سرطان برای صلح درشهرستان رفتم و حالا فیصله رهبران دو سازمان نصر و سپاه این شده است که باردیگر برای صلح در دایکندی بروم. وقتی استادمزاری این فیصله را به من درمیان گذاشت. گفتم اشکالی ندارد من برای صلح درهرجای که لازم باشد می روم ولی وقتی مذاکرات "خارقول" و تفاهمات پنجاب " دهن گودر" با شکست مواجه شده است فکرنمی کنم به این زودیها در دایکندی و شهرستان شاهد برقراری صلح باشیم. دلایلی مرموزی درپشت جنگها و جود نداشت بشتر برمی گشت به همان قدرت طلبی و توسعه قلمرو حزبی و سازمانی و اما برخی هم قضایا را پیچیده می کرد و می گفتند دستهای مرموزی خارجی و داخلی درکار است که صلح در مناطق دایکندی و شهرستان برقرار نباشد و ممکن است درجاهای دیگر نیز جنگها شعله ور شود این برداشت هم می توانیست واقعیت داشته باشد. زیرا مساله افغانستان بی نهایت پیچیده بوده و خواهد بود. من زیاد طرفدار تیوری توطیه نبودم ولی دلایلی زیادی داشتم که صلح در برقرار نمی شود ما به دنبال یک صلح موهو و خیالی روان هستیم. دلیل مساله هم این بود که سپاه باور داشت که می تواند نیرهای سازمان نصر را درهم بشکند و برتمامی منطقه مسلط شود. شیخ حیدر محقق را می شناختم. شیخ جوان و فعال و خوش باور و درسینه زده بود و گفته بود من می روم مساله را حل می کنم. قهرمان کربلایی به امید آمدن صلح و دراوج صداقت و پاکی و خلوص نیت و بدون استدلال همراه ما شد و منم هم تنها با توکل بخدا گفتم می روم و گفتم دیگر دلیل موجه برای آمدن صلح را نداشتم و اصلا سفرشهرستان مرا مایوس ساخته بود. 
برف بسیارسنگینی همه جارا گرفته بود همراه من مثل سفرشهرستان چهارمجاهد بودند. یکی از آنها باقرجعفری پسرعمویم بود من از راه دامرده اخضرات طرف اشترلی حرکت کردم و فرصتی شد که برای اولین بار پس ازسال 1357 دامرده اخضرات مسقط الراس خود را ببینم و برسرقبرعمویم فاتحه بخوانم که درست دو ماه پیش خبر و فاتش را برایم شنواند. قرار مان این شد که همه در اشترلی جای شیخ امینی جمع شویم و من از آقای امینی بسیارمی ترسیدم گرچه رفیق من بود و درعراق مثل افکاری وی را می شناختم اما تحولات افغانستان و تقابل احزاب به گونه ای شده بود که هیچ کس به کسی اعتماد نداشت. رفتار آقای افکاری درشهرستان با من اصلا و ابدا دوستانه نبود و حتا همرانم گفتند که می خواست مرا غرق دریای هلمند نماید . امینی به مراتب سختگیر تر و متعصب تر نسبت به افکاری دیده می شد و هنگام بازگشت برایم معلوم شد که حدس من بسیار دقیق بوده است. تنها شیخ حیدر محقق ضامن و گرانتی بود که بتوانم ازمنطقه امینی اشترلی بگذریم و به چهارقول جای سازمان نصر برسیم و از انجا بغل کندو و شخمیران و سیاه دره را زیرنظر داشته باشیم که. محل درگیری همین جاها بود. درچهارقول که رسیدیم گزارشهای بسیار بدی را دریافت کردیم که جنگ درنواحی و لسوالی خدیربین نصر و سپاه جریان دارد و امکان اینکه من بروم نیست قرار هیات این شد که قهرمان کربلایی و شیخ حیدر محقق بروند طرف نیلی جای حاجی آقای صادقی و من درچهارقول باشم یک هفته ازحضورما درچهارقول و درجای حسین داد بیگ گذشت اما خبرهای جنگ و لشکرکشی مرتب بما می رسید و نشانه ازصلح را نداشتیم. من دربغل کندو رفتم با مسولان سازمان نصرآقای مهاجر و آقای اخلاقی صحبت کردم آنها هم می گفتند که امکان صلح نیست و نیروهای زیادی از شهرستان طرف دایکندی آمده اند. مسوولین سازمان نصر به این باور بودند که آقایان امینی اشترلی و آقای افکاری مصمم هستند که نیروهای سازمان نصر ازمنطقه بیرون کنند و این تصمیم استراتژیک شان هستند آقای حسین داد بیگ هم همین اعتقاد را داشت. در بغل کندو دو نفراز بهترین دوستان من یکی خلیلی که درعراق می شناختم و دیگری آقای رضایی که درقم با هم دوست بودیم رضایی همسرایرانی داشت اما با این همه بخاطر خدمت به مردم به منطقه رفته بود و هردوی شان را ترورکردند و به من گفتند که آقای امینی اشترلی مسوول ترورها هست. تقریبا دو هفته و یا بیست روز درچهارقول ماندم بجای اینکه جنگ خاتمه پیدا کند، جبهات جنگ به طرف شخمران، به طرف چهارقول و به طرف سیاه دره پیش می آمد. 
یک روز گفتم که این شیخ حیدر محقق بجای اینکه جنگ را درنواحی خدیر و نیلی و کیان متوقف کند حالا نیروهای جنگی طرف ما می یاید. وضعیت ما اصلا خوب نبود یک روز بچه هارا برای نان خشک درقریه ای فرستادم گرسنه مانده بودیم باقرجعفری با مبارز برگشتند نان آورده بودند ولی سرهای شان پرازخاک. گفتم او بچه ها خاکبازی داشتید چهارقول برخلاف اشترلی و پنجاب گرم و برف نداشت. باقرجعفری که شرم شد چیزی نگفت اما مبارز گفت: استاد درقریه رفتیم پنج تا زن و دختر پشت بام نشسته بودند و پشم می بافتند و شعرمی خواندند ما رفتیم نان طلب کنیم گفتند صبرکنید و بعد ما را زیر کلوخ گرفتند هم می زدند و هم می خندیدند و خلاصه کلوخهای شان تمام شد و ما می خواستیم بگریزیم که ما را از نان شان تیر که بدنام مان نکنند و نکشند و بعد صدا کردند او مجاهد ها شما خو نامرد هستید جنگ می کنید بیایید ما نا مرد نستیم و برای تان می دهیم و رفتیم یک بغل نان برای ما دادند. مشوره همه مسولان سازمان نصراین شد که نشستن ما بی فایده است. صلح نمی شود قهرمان کربلایی و شیخ حیدر هم گم شدند و بهتراست که برگردید. فکر کردم که راست می گویند همه شان گرفتارسنگر و جبهه و ما هم این وضع را داشتیم نان گیرما نمی آمد و اکثر روزها گرسنه بودیم. تصمیم برای برگشت طرف پنجاب داشتیم و لی همه به ما گفتند که ازراه اشترلی امکان ندارد امینی همه تان را دستگیر می کند و می کشد و قرار شد ازفرازکوهای اشترلی ازمیان عظیم ترین برفها بسوی پنجاب برگردیم خدا نشان تان ندهد که چه کشیدیم اگر چهار مجاهد همراه من نبودند من در میان برفها مرده بودم. از اول صبح تا نه شب از فرازکوهای اشترلی راه رفتیم و خود را رساندیم بجای ارباب نسواری که از آشنایان پسرعمویم بود. شب بسار مارا عزت و احترام کرد می خواست کدام مرغ برای ما سرببرد اما نگذاشتم حلوای سفیدک کرد و از شدت گرسنگی تا جای که توانستیم خور دیم. در منبر بستره خواب را پهن کردند و غرق درخواب بودم که یکی ازمجاهدین به گوشم زمزمه می کند بلند شو استاد خطر بلند شو استاد خطر بلند شو استاد برویم که نیروهای امینی ما را دستگیر می کنند.....
----------------------------------------------------------------
پ . ن . حسین داد بیگ، خان منطقه بود و مسوول سازمان نصر درچهارقول. مهاجر و اخلاقی نیز ازمسوولین سازمان نصردر "بغل کندو" امینی اشترلی برجسته ترین مسوول سپاه در اشترلی برخی می گفت از قو مای استاد سرور دانش. ابراهیم کربلایی ازدره ترکمن و قهرمان افغانستان در رشته ورزشی کشتی. چهار قول ، بغل کندو ، اشترلی ، شخمیران مناطقی مربوط به دایکندی و هم مرز "سگ دیز" و اخضرات" مسقط الراس من.



در زمستان 1356 چه کردیم؟ - 41-

غرق درخاب بودم آن قدرخستگی برمن فشار وارد می کرد که حاضر بودم برای خواب بمیرم و اما ازجایم تکان نخورم ولی قومندان مبارز گفت: استاد بلند شو نمی گذارم بخوابی خطر ما را تهدید می کند. ناگزیربلند شدم ساعت حوالی یک بعد ازنصف شب را نشان می داد. گفتم بگو قضیه چیست ؟ وی گفت من بخاطر و ضو گرفتن بیرون شدم و درپشت منبر صدای ارباب نسواری را شنیدم گوش کردم که با آقای امینی اشترضحبت می کرد. صحبت شان این بود یک نیرو به طرف ما بفرستید. ارباب نسواری به امینی می گفت: من برای شان نان درست کردم گرسنه بود و خوردند و حالا خوابیده ند شما همین الان حرکت کنید تا سه ساعت می رسید ناطقی و همراهانش درخواب هستند و دست گیرشان می کنید. صدای امینی نیز شنیده شد که بسیارخوب مواظب شان باشید ما طرف شما حرکت کردیم. قضیه را به باقر جغفری گفتم : او بچه این ارباب نسواری قوما و دوست تو خاین برامد. باقر گفت و الله نمی دانم دراین دوره زمانه به هیچ کس اعتماد نیست پس باید حرکت کنیم قضیه خطرناک هست همین شد که درساعت یک بعد ازنصف شب طرف سگ دیزحرکت کردیم شب چنان سرد و تاریک است که الله اکبر. ارباب نسواری را بعنوان خاین با خود گرفتیم بعض ازبچه ها گفت یک مرمی را نوش جانش می کنیم خاین بی شرف و من گفتم با خود می بریم و باید رنج بی خوابی و سرما را باهم بکشیم. مبارز گفت استاد ارباب نسواری دوست پسرعموی شما هست و فردا صد گپ دیگه می خیزد و حالا کی ثابت می کند که ارباب نسواری جاسوس و خاین بوده است. پس از یک شور و مشوره گفتم بلا ده پسش رها کنید که برود وی مثل خر واری درشب تاریک ازترس هنگ می زد و از ترس شاید خودش را مردار هم کرده بود. شب تا صبح راه رفتیم حوالی نماز صبح در منبر "سگ دیز" جای حاجی ابراهیم خود را رساندیم خیلی سرما گرفته بود وارد منبرشدیم و نمازخواندیم و بعد خوابیدیم تعداد زیادی از مردم نیزخوابیده بودند حوالی ساعت ده صبح و یا یازده ازخواب بیدارشدیم چای و نان خواستیم و خوردیم و بعد به طرف پنجاب حرکت کردیم و شب درمیان خود را به پنجاب رساندیم برف تمام جارا گرفته بود و هرچند روز یک بار برف سنگین می یامد. درپنجاب کسی ازبازگشت ما خبر نشد و مستقیما رفتیم درپایگاه دوستان همه جمع بودند و با دیدن ما همه خوشحال شدند و گفتند که قهرمان کربلایی کجا شد؟ و شیخ حیدرچه شد؟. من همان گونه که چای می خوردم تمامی جزییات بیست روز سفر به دایکندی را برای شان شرح دادم استاد مزاری به دقت گوش می داد و گاهی می پرسید به این ترتیب از یک صلح موهوم و ناکام برگشتیم اما ازسرنوشت قهرمان کربلایی هیچ خبری نشد تا اینکه ایشان بعد ازگذشت دو هفت برگشتند. من شیخ حیدر محقق زیاد اذیت کردم استاد مزاری هم می گفت : برای صلح رفته بودی و یا برای لشکر کشی. تو مگر نمی گفتی که من قضیه را حل می کنم. شیخ حیدر محقق می گفت: مردم ارزگان حرف سرشان نمی شود من و قهرمان کربلایی زیاد زحمت کشیدیم و استاد صادقی نیلی را دیدیم آنها به حرف ما گوش نمی دادند و کار خود را می کردند. قهرمان کربلایی می گفت آنها برای جنگ به سنگرها می رفتند با ما حرف نمی زدند و ما هم مجبور همراه شان می رفتیم که تا شاید حرف بزنیم و جنگ تمام شود اما هرگز موفق به یک صحبت خوب با آنها نشدیم و این شد که برگشتیم.
هوا این گونه نشان می داد که بسوی قعر زمستان می رویم دیگر جنگها بخاطربرف و سرما هم شاید ختم شود گرچه دایکندی برف گیر نبود و درشهرستان کار تقریبا یک طرفه شده بود. مردم به علت سرما به سوی خواب زمستانی می رفتند و ماهم برنامه برای خود درست می کردیم که در زمستان چه کنیم. دو نوع برنامه روی دست گرفتیم. یک روز استاد مزاری گفت ما تا ابد جنگ نداریم و حالا هم غیرازدو ولسوالی دایکندی و شهرستان درهیچ جای هزارجات جنگ نیست قضیه دو ولسوالی هم باید حل شود بنا براین برنامه برای یک وحدت سراسری داشته باشیم. درکابل نجیب الله رییس جمهور افغانستان برنامه گسترده ای آشتی ملی را اعلام کرده بود سازمان ملل هم تلاشهای گسترده ای برای صلح افغانستان راه انداخته بود صحبت ازصلح ژنیف یک و دو می شد. در روسیه هم تغییرات عمده درحال شکل گیری بود. سیاستهای نو در مورد افغانستان طرح می شد. در پاکستان احزاب هفت گانه روی به یک اتحادیه آورده بود به صورت هر سه ماه رهبری موقت تعیین می کرد خبرهای داشتیم که در ایران احزاب هشتگانه تشکیلاتی را بنام "شورای ایتلاف" راه انداخته است. در چنین شرایطی یک بخش ازکار ما تحلیل روی اوضاع بود و من البته کما کان روی موضوعات بین المللی کار می کردم و اخباردنیا را می گرفتم و برای جلسه مطرح می کردم همه دوستان علاقمند شنیدن خبرهای من بود ولی استاد مزاری مثل یک معتاد به خبرهای منطقه و جهان گوش می داد و خیلی مرا تشویق می کرد که حاجی آقا خوب کاری کردی که زبان را یاد گرفته ای و خبرهارا می شنوی. یک روز استادمزاری گفت: بهار که بیکار نمی نشینیم پس بهتر است یک برنامه و طرح برا ی گفتن تهیه نماییم چند روز بحث کردیم و بعد به این نتیجه رسیدیم که یک اساسنامه برای وحدت سراسری تهیه نماییم و این وظیفه را به من واگذار کرد من واقعا درسازمان حالا تبدیل به آچارفرانسه شده بودم که به درد هرکاری می خوردم. استاد مزاری گفت حاجی آقا شما تیوریسین سازمان ما هستید و از این کارها زیاد کردید. درگذشته هم اساسنامه سازمان نصر را خود شما تهیه کردید و بعد برادران روی آن کار کردند و نظردادند و حالا هم غیر از شما کسی دیگه این کار را نمی تواند و شما یک اساسنامه برای وحد سراسری تهیه نمایید. من گفتم درست است اما اسناد مدارک ندارم. شیوا گفت من اسناد دارم و برای شما می دهم درکمال ناباوری شیوا یک خریطه پراز اسناد را برای من آورد بازکردم که تمامی اسنامه های احزاب اسلامی افغانستان و سازمان چپ و راست ایران را درخریطه جمع کرده است واقعا شگفت زده شدم . گفتم شیوا واقعا لیاقت رهبر چهارگانه را دارد این حرف را درجلو استاد عرفانی که نگفتم ولی با خودش گفتم شیوا در آن زمان نقش بارزی داشت نمی دانم درمرور زمان رشد نکرد و متوقف ماند من با استناد به فیلم سلطان و شبان می گفتم: این شیوا ، شیوای ما نیست. من تقریبا یک ماه روی اساسنامه وحدت سراسری کارکردم و هرروز یک ساعت کاری که می کردم را برای دوستان می خواندم دوستان گوش می دادند اما خیلی علاقمند به اظهار نظر نبودند یعنی اینکه باور نداشتند که وحدت سراسری می شود. اما استاد مزاری بلا استثنا گوش می داد و نظر می داد پس ازیک ماه کار من تمام شد و مورد تایید همه اعضای مرکزی سامان نصر درپنجاب قرارگرفت و این کاربزرگی بود که صورت گرفت. درکنار این مسایل مهمانی می رفتیم و یک روز خبر رسید که استاد مزاری قوم پیدا کرده و قومای شان در ورس و درپنجاب شناسایی شده است. ورس را که نفهمیدم اما درپنجاب قومای استادمزاری پیدا و شناسایی شد. ارباب جمشید زرد سنگ قومای آستاد مزاری برآمد و این برای من بسیار جالب بود که آقای مزاری اصل و نسبش به پنجاب می رسد و ارباب جمشید هم دلیلش. ضابط فرزند ارباب جمشید همه را دعوت کرد. و یک روز ازمیان برفهای بسیار سنگین طرف زرد سنگ خانه ارباب جمشید قومای پدری استاد رفتیم .....
---------------------------------------------------------
پ.ن. ارباب جمشید قومای پدری استاد مزاری در زرد سنگ پنجاب. و بعد معلوم شد که تعداد زیادی ازقومای ایشان در ورس شناسایی شده است. ارباب نسواری قومای مادری پسرعمویم و جاسوس امینی اشترلی. در زمستان 1356 اساسنامه وحدت سراسری را من به کمک استاد مزاری و آقای شیوا تهیه کردم. سگ دیز منطقه نزدیک به دامرده احضرات و مسقط الراس من. ابراهیم کربلایی قهرمان افغانستان دررشته کشتی. شیخ حیدر محقق روحانی از ورس.



 

 

گنگو چه صیغه بود؟ -42 –

 

ارباب جمشید قومای استاد مزاری با خرسندی زیادی ازما استقبال کرد و خیلی خوشحال بود که مزاری قومای پدری خود را بعد ازسالها پیدا کرده است. شب درخانه ارباب صحبت ازگذشته های تاریخی شد. و اینکه ارباب جمشید و دیگرقومای استادمزاری از بقیه السیف 62 درصد قتل عام مردم هزاره است. واقعا صحبتها ارباب به نقل ازگذشته گان موی دراندام آدم راست می کرد که در یک سرزمین چنین قتل عام هو انگیزی صورت بگیرد و بالای پنجاه درصد اتباع یک کشور قتل عام شود. ارامنه درجنگ جهانی اول درترکیه قتل عام شد و هرسال صدای اعتراض شان بلند است. در افغانستان چنین قتل عامی به نقل از تاریخ شفاهی و شاید هم کتبی صورت گرفته است. ارباب جمشید همراه ما در این شب زمستانی ازچنین گذشته ترسناک صحبت کرد. اوقاتم بیخی تلخ شد ما آمده بودیم که درخانه ارباب کمی خوشحال باشیم و لی رفتیم به گذشته غم انگیز قتل عامهای مردم و ارباب در واقع یک کتاب تاریخ و یک سراج التواریخ همراه فرزندانش بود. ضابط فرزند ارباب هم عین پدر بود و اطلا عات زیادی ازتاریخ داشت. من بسیار غم گین شدم و امکان اینکه به رادیو و خبرهایش پناه ببرم هم نبود. تا پاس ازشب به این صورت گذشت و شب خوابیدم فکر می کنم آن شب همه اش کابوس قتل عامها را می دیدم و اسارت زنان و اطفال. صبح چای خوردیم از ارباب اجازه گرفتیم که برگردیم و برگشتیم. سفر در میان برفهای زمستانی چه قدرسخت و دشوار ا ست و ما با این دشواریها عادت کرده بودیم. در پایگاه پنجاب من یک پشنهاد کردم و گفتم بیایید کمی شوخی و فکاهی هم داشته باشیم این سیاست که همه ما را ازپای درآورد. این پیشنهاد مورد قبول واقع شد آیه الله که خود پرچم دار شوخی و مزاح بود و هیچ کدام به پایه آیه الله نمی رسیدیم و همه احتیاط می کردیم که در دم آیه الله برابرنشویم مزاری در شوخی مبتکر نبود اما درپاتک و ضد حمله بی نظیر بود و مهاجم را ویران می کرد. استاد شفق که اصلا سلیقه شوخی را نداشت و همه ما  سعی می کردیم که شوخیهای ما به استاد شفق برنخورد زیرا که ملاحظه استاد شفق برما واجب بود. استاد عرفانی بد نبود کدام تکه های نابی را می پراند و منم بد نبودم نمره داشتم اما نه مثل حالا که " گروه بخمل " را درست کرده ام و دست همه را درشوخی بسته ام. سه چهار موضوع برای شوخی درنظرگرفتیم یکی " تخلیه علمی " حسین زاده را. قصه ازاین قراربود که درمسافرت از کاکری تا هزارجات هنگام عبور از کوه ها حسین زاده پس می ماند نیم ساعت و گاهی بشتر منتظر ایشان می نشستیم یک روز استاد مزار گفت: او تبنگ خدا دراین شرایط خطر این طوری نمی شود که ازهمه دیرتر بیایی. کمی تند راه بگرد همان چاقی هم آب شود تو خو می گفتی من کوه نوردی کرده ام. من گفتم آقای حسین زاده کوه نوردی کرده اما با دخترها. آقای حسین زاده گفت کوه نوردی ازخود قاعده و اصول علمی دارد آقای ناطقی راست می گوید من درمشهد برنامه کوه نوردی داشتم. دراصول علمی کوه نوردی گفته شده است که رو به با لا چه رقم باید گام برداشت و رو به پایین چه گونه باید  راه رفت؟ استاد مزاری گفت:  خیر تو به ما کوه نوردی علمی یاد می دهی. دیوانگی نکن بعد از ازین زود و تند حرکت کن شرایط منطقه خوب نیست. این کوه نوردی علمی در دهان مجاهدین افتاد. آنها هم ازخود عالمی داشتند و با هم شوخیهای "گریس بندی" داشتند. کم کم با هم می گفتند چای خوردن علمی ، نان خوردن علمی و راه رفتن علمی خلاصه اینکه، علمی حسین زاده غلطید در بین مجاهدین. یک روز در پایگاه پنجاب آقای حسین زاده وارد و بسیار ناراحت سر استادمزاری که مرا رسوا و مسخره عام خاص کرده اید. استادمزاری که حسین زاده دوست هم داشت گفت: او سید خدا چه شده؟ چطور رسوای خاص عام شده ای. اول خو نمی خواست بگوید ما فشار آوردیم که بگو قضیه ازچه قرار است . آقای حسین زاده گفت: ازتشناب بیرون شدم، مجاهدین راه مرا گرفته می پرسند: حاجی آقا " تخلیه علمی " چه گونه است؟. حالا آن قدرخندیدیم  و من که بعد از  آن همه رنجهای کمین آبشاره ، غلطیدن ازکوه گرسنگی و تشنگی و کمینهای مکرر و جنگهای شهرستان ، دهانم برای خنده باز نمی شد اما با " تخلیه علمی" آن قدرخندیدم که نزدیک بود کرده کفک شوم. آیه الله پروانی گفت: خوب می گفتی که تخلیه علمی یعنی طهارت و استنجا به این صورت سه کش از پایین به بالا و بعد خودش و بعد هم سه فشار سرحشفه. حسین زاده خودش کوه از صبر حوصله و بی تفاوتی این قدرخندیدیم اما خم به ابرو نیاورد. موضوع دیگر شوخی هم این بود که یک روز همه روی این مساله بحث کردیم که عاقبت جنگها و عاقبت افغانستان چه می شود؟ و ما به کجا می رویم؟ استاد مزاری گفت: بله درست است ما نه روسها گذاشتیم که افغانستان را آباد کند اگر می گذاشتیم آنها این کشور را آباد می کرد حد اقل مثل کشورهای آسیای میانه درست می کرد اما نگذاشتیم و حالا خود ما هم این طوری به گند کشاندیم و نمی توانیم کاری انجام دهیم. استاد عرفانی گفت: بله درست حالا خود را ازدست این مردم خلاص نمی توانیم. آیه الله پروانی گفت: یک راه خلاصی از دست مردم داریم که به مردم ثابت کنیم که ما دیوانه شده ایم آن وقت مردم دست ازسر ما برمی دارد. استا مزاری گفت: حاجی آقا چطو به مردم دیوانگی خودرا ثابت کنیم. آیه الله پروانی کمی خندید و گفت همه جراات کنیم و لوخت مادر زاد در بین مردم بیرون شویم آن وقت مردم دست ازسرما برمی دارند. استاد شفق گفت: خیرحاجی آقا خودت جلو ما ازدنبال تان حرکت می کنیم. از این گو نه مسخرگیها و شوخیها داشتیم و می خندیدیم اما قصه دوامدار " گنگو"  بسیارجالب است که برای تان توضیح می دهم  که گنگاو چه صیغه است؟......

پ . ن. گنگو از نظر سید غلام حسین موسوی که بنیان گزارش هست به گروهای اجتماعی گفته می شود که نه عاقل و نه دیوانه اند. 62 درصد قتل عام اتباع یک کشور در تاریخ کم سابقه است. ارباب جمشید پنجاب خود یک کتاب سراج التواریخ بود و واقعا خوانین هزارجات عموما اهل مطالعه بودند." تخلیه علمی " همان طهارت و استنجا" در فقه و رساله های عملیه است. 




del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo