X
تبلیغات
کالج کارآفرینی تیوان

بخش سوم -4-

1395/07/27 ساعت 11:21 ب.ظ

سقوط بامیان -101-


سالهای 1376 و 1377 سالهای فاجعه و تراژی برای همه شد. در 30اسد 76 حزب وحدت ضربه ترسناک هوایی را دید و سه نفر از برجسته ترین چهره های سیاسی و نظامی را در سانحه هوایی از دست داد.سید محمد سجادی استعداد فوق العاده حزب ما بود و سید یزدان شاه هاشمی و وکیل عبد الحسن مقصودی نامدار ترین چهره ها و استعدادها ی تشکیلاتی ما در 30اسد از دست ما رفت و این یک مصیبت کلان بود. آمر مسعود هم در این سانحه یک طرح ساختاری را با زبده ترین کادرها از دست داد قرار این بود که داکتر غفور زی ساختار نظام نو سیاسی را طراحی و پی ریزی نماید. وی قراربود صدر اعظم افغانستان باشد و کابینه خود را تشکیل دهد. غفورزی همراه با چندین کادر سیاسی و نظامی مثل عزیز مراد و دانشیار و چند تن دیگر در فاجعه هوایی بامیان به قتل رسید و این یک فاجعه برای طرح نظام و مجریان آن گردید. طالبان نیز در ماه مه 1997 یعنی در سال 1376 با یک کشتار هولناک رو برو شد. جنرال ملک و برادرش با مولوی عبد الرزاق فرمانده عمومی طالبان در حوزه جنوب غرب وارد یک گفتگو شد و هردو برادر ملک و گل محمد پهلوان که نفرت عمیق نسبت به جنرال دوستم پیدا کردند زیرا دوستم را متهم می کردند که قاتل رسول پهلوان برادر جنرال ملک هست. معامله جنرال ملک با مولوی عبد الرزاق بخاطر ضربه زدن و گرفتن شمال کشور از دست جنرال دوستم بود. جنرال ملک و گلی پهلوان یک کار حیرت انگیز دیگری را هم کردند و آن اینکه امیر اسماعیل خان آمر عمومی جمعیت در حوزه جنوب غرب را دست بسته تسلیم طالبان دادند. طالبان با این معاهده موفق شد راه خود را برای اولین بار تا قلب مزار شریف باز نمایند و با همکاری و همراهی ملک و گلی پهلوان و غفار پهلوان وارد مزار شوند و اما پیروزی طالبان با اندک زمانی تبدیل به عظیم ترین فاجعه و مصیبت برای طالبان شد. مردم مزار با یک باره علیه طالبان قیام و همه نیروهای طالب را در شهر مزار شریف قتل عام کردند و گفته می شود که چهار هزار طالب مسلح در ماه می 1997 قتل عام شد و این یک فاجعه کمر شکن برای طالبان بود. طالبان از این رویداد درس گرفتند و در سال بعدی بر نامه ریزیهای بسیار دقیق برای تصرف و اشغال مجدد مزار شریف و انتقام گیری هولناک را سازماندهی کردند. اختلافات بین دوستم و ملک با اوج خود رسیده بود و این دشمنیهای درون تشکیلاتی سبب تضعیف نیروها گردید. گفته شد که حزب اسلامی و برخی قومندانهای جمعیت مخفیانه با طالبان تماس و ار تباط بر قرار کردند و در منطقه بلخ نیروهای زیادی از طالبان را در مناطق شان جا بجا کردند. هزاران طالب در ماه اسد 1377 در بلخ و مزار با همکاری قومندانهاى بومی و محلی در بلخ و در مزار جابجا شدند و نان واییها به مرکز حزب وحدت گزارش می دادند که به صورت سر سام آوری خرید از دکانهای شان بالا رفته است و این نوع کارها بی سابقه است. هماهنگی میان قدرتهای حزبی و تشکیلاتی جنبش حزب وحدت و جمعیت اصلا و ابدا وجود نداشتند نیروهای جنرال ملک با نیروهای جنرال دوستم مشکل داشتند و همین گونه بین حزب وحدت و جمعبت و جنبش همکاری نبود. از بامیان بالای هزار نفر برای پیش گیری از سقوط مزار شریف کمک فرستاده شد و همین شد که در17 اسد 1367 حملات طالبان بالای شهر مزار شریف آغاز گردید و آنها از جاده منتهی به بلخ وارد می شوند و هرچه انسان اعم از زن و مرد پیر جوان کودک و حتا حیوانات مثل الاغ و پیشک و سگ را درو می کردند هدف از این خشونت و بیرحمی زهر پشم نشان دادن به مردم شهر بود. خلاصه هرچه در توان لشکر جرار و بیرحم طالبان بود وکشتن. دریای خون در شهر جاری شد که جنازه ها در تمام کوچه ها و سرکها روی هم انباشته شد. و شب همان روز در اثر شایعات و اطلاعات غلط مصاحبه های از سوی مقامات و مسوولین حزب وحدت و جمعیت پخش شدند که گویا طالبان مثل سال گذشته به دام مردم افتاده و قیام ضد طالبان از محلات شهر مزار شریف و از حومه های شهر آغاز شده است. این نوع خبرهای بی اساس طالبان وحشی را چند برابر وحشی کرد و در محلات هزاره نشین تاجای که توانیستند مردم را در تمام شب کشتن. و در فردای آن شب سیاه ملا منان نیازی در مسجد اعلام کرد که هزاره ها کافر هستند و هزاره ها و شیعه در سال گذشته طالبان را کشتند و امسال بدون رحم و رافت انتقام می گیریم. هزاره ها از دست ما نمی توانند بگریزند اگر به هوا بلند شوند ازپای شان و اگر به زمین بروند از موی شان گرفته بیرون می کنیم هزاره ها کافر هستند. این گونه اظهارات ابعاد جنایت علیه مردم بیگناه را چند برابر کرد.گروه صحابه پاکستان که نقش فعالی در کشتار مردم داشت در همان 17 اسد 1376 به قنسلگری ایران در مزار یورش برد و 9 دیپلمات ایرانی به شمول یک خبر نگار را به رگبار بست و همه را قتل عام کرد. این واقعا یک اقدام شرورانه و ضد انسانی بود ک همه اصول و معیارهای متعارف در روابط کشورها را نقض کرد. ایران در واکنش به این جنایت 70 هزار نیرو در مرزهای شرقی خود جابجا کرد و تحلیلهای اولیه این که وارد افغانستان می شود ولی رهبر جمهوری اسلامی ایران با این کار مخالفت کرد. اوضاع بی نهایت ترسناک بود. گزارشهای سازمانهای حقوق بشری نشان می دهد که طالبان در مزار شریف بالای هشت هزار نفر را به قتل رساند و تعداد بی شمار از مردم را آواره و بی خانمان کردند. طالبان پس از تحکیم موقعیت خود در شمال و تسلط کامل بر شهر مزار شریف و کشتار مردم بر نامه بعدی خود را حمله به با میان انتخاب کرد. در همین زمان تلاشهای گسترده را سازماندهی کرد که پنجشیر را به تصرف خود در آورد و حملات پی هم طالبان در پنجشیر با شکست رو برو شد و اما پلان حمله طالبان بر خلاف تصورات اولیه خیلی ساده و آسان به پیروزی رسید. طالبان مسیر پیشروی خود بسوی با میان را راه سیغا انتخاب کرد و مقاومتهای بسیار اندکی در کوتل "اقراباط" صورت گرفت که در واقع مقاومتی نبود. رهبری حزب وحدت و شورای مرکزی و به تعقیب آن قومندانهای حزب وحدت چندین ساعت پیش از و رود طالبان به بامیان مراکز شان را ترک کردند. طالبان به کوتل" اقراباط" رسیده بود که مرکز با میان تخلیه شد. شاهدان عینی به من گفتند که طالبان باور نمی کردند که بامیان بدون مقاومت و جنگ تخلیه شود. در شامگاه 22سنبله 1377 سخن گوی طالبان اعلام کرد که پیشروی طالبان را تا کوتل" اقراباط" می دانیم که مقاومت در برابر نیروهای ما ناچیز بود اما بعد از کوتل را نمی دانیم که چه خواهد شد. برای چندین ساعت طالبان و رود شان را به بامیان به تاخیر انداختند و دلیلش ترس احتیاط و نا باوری شان بود آنها پس از اطلاع و اطمینان کامل که کسی در بامیان نیست وارد بامیان شدند. استا خلیلی همراه با چند نفر از همراه هان شان طرف دره سیاه سنگ باید رفته باشد. من در همین لحظه های سخت و دشوار در در دفترتهران و همراه استاد واعظی بودم و تماسها روی این موضوع تمرکز یافته بود که چه گونه استاد خلیلی نجات داده شود و این گونه نجات داده شد.....
-----------------------------------------
پ.ن. اقراباط کوتلی است بین سیغان و بامیان. طالبان از راه سیغان اقراباط وارد بامیان شد. در مزار شریف بالای هشت هزار نفر قتل عام و هزاران خانواده دیگر آواره شدند. رهبری حزب وحدت بدون مقاومت با میان را تخلیه کرد. تنها پنجشیر مقاومت کرد و همه جا سقوط کرد. همکاری نیروهای بومی در سقوط مزار شریف. اسماعیل خان توسط جنرال ملک و گلی تحویل طالبان داده شد.



 

ما بر می گردیم- 102-

 

خبر به آمر مسعود رسید که با میان سقوط کرده است و استاد خلیلی در یک دره در فاصله ای اندکی با طالبان که از طریق کابل به سوی بامیان حرکت می کند، قرارگرفته است. آمر مسعود به پلوتها هدایت می دهد که برود به طرف دره ای که خلیلی و همراهانش مخفی شده است. پلوت ها می گویند که امکان رفتن به دره نیست و ما نمی توانیم. آمر مسعود می گوید که پلوت ها می گویند که امکان رفتن به دره نیست. استاد سیاف در تخار به من گفت گرچی شما نصریها مرا در نشریات تان سیاه کرده اید و گفته اید که من ضد هزاره و  ضد شیعه هستم و اما حقیقت مساله این است که ضد شما نستم و نخواهم بود. وی استدلال کرد که پلوتها آمر صاحب را جواب داد و اما من به آمر گفتم این شرط رفاقت نیست که در چنین روزهای به درد هم نخوریم. استاد خلیلی و همراه شان اشد ضرورت به همکاری شما پیدا کرده و روزگار است و  شما به هرقیمتی که می شود دو بال طیاره برای شان بفرستید. پلوتها غلط می کنند که قبول نمی کنند آنها و ظیفه شان همین است کوردنات بدهند و پیدا می کنند البته که کاری سختی هست. آقای سیاف به گفت من فشار آوردم روی آمر صاحب مسعود و ایشان دو بال طیاره فرستان و استاد خلیلی و همراه شان را بیرون کشید و به پنجشیر آورد. از استاد محقق هیچ خبری نداشتیم که در کجا شده است تنها می دانستیم که از مزار خود را کشیده ولی در کجا اما نمی دانستیم تنها با چندین تماس مخابره به صورت غیر مستقیم شنیدیم که حال شان خوب است و اصلا فکر نمی کردیم که استاد خلیلی و استاد محقق به ایران بیایند. اما برخلاف تصورات عام دیدیم که چند روز پس از سقوط بامیان هردوی شان وارد ایران شد. استاد خلیلی ازطریق پنجشیر به تاجکستان می رود و استاد محقق فکرمی کنم از خود میدان "شیبرتو "راهی ایران می شود. روزهای پر از غم  و خونجگری است. حساسیت مردم علیه استاد خلیلی بسیار بالا زده بود و من همراه چند نفر که مرا نمی شناخت و منم آنها را نمی شناختم و درعالم ناشناسی آن سه نفر آن قدر فحش و دشنام نثار مسوولین حزب و حدت و استادخلیلی کردند که پناه به خدا و من اول فکر می کردم که با آنها در مسیر راه قم و تهران می توانم صحبت کنم و قضیه را توجیه نمایم دیدم که قابل توجیه نیست سه جوان در اوج احساسات با شدید ترین لحن رویداد بامیان را محکوم می کردند و من تنها در وسط صحبتهای شان این مساله را طرح کردم که طالبان همه جاه را گرفتند. کابل سقوط کرد و طالبان یک دولت را شکست داد و بعد اسماعیل خان امیرحوزه جنوب غرب به دست طالبان افتاد و اسیر طالبان شد و تمامی حوزه جنوب غرب سقوط کرد و مزار شریف که مرکز قدرت دوستم و حزب وحدت بود نیز به دست طالبان افتاد یکی از دو همراه من گفت تو زیاد چتیات می خوانی یک قسم توجیه گر و حامی نامردان بامیان معلوم می شوی و بعد گفت : هیچ کس نه باخته است و تنها مسوولین بامیان تخت گرفته و باخته اند و شما شاهد باشید که دوستم سر از کوه های شمال می کشد و دفاع می کند و احمد شاه مسعود هرگز از پنجشیر بیرون نمی شود و در همانجا مقاومت می کند تنها بد بخت ما مردم هستیم که سرنوشت خود را به دست چند نفر.... دادیم و خون مزاری و همه شهدای ما پایمال شد. بی غیرتها در بامیان چند روز می جنگید و مقاومت می کردند و بعد ما می گفتیم که بله مقاومت کردند و اما نتوانیستند. دیشب سخنگوی طالبان اعلام کرد که بامیان بدون مقاومت به تصرف مجاهدین ما افتاد. در نزدیکها تهران رسیده بودیم که راننده موتر پژو گفت شما برادران افغانی روی چه با هم جنگ دعوا دارید؟ شمارا به خدا بس کنید مغز مرا خوردید از قم تا تهران بحث کردید من به خدا نمی دانم روی چه چیز باهم درگیر هستید؟ و آنها کی هستند که این قدر فحش دشنام می دهید. من از شما برادران افغانی خواهش می کنم که دیگر بحث تان را متوقف نمایید کمی اعصاب من آرام باشد. من به خدا هرروز مسافر می برم تا کنون با چنین قضیه بر نخورده ام. من دیگر ساکت بودم و این سه نفر که ملبس نبودند ولی خوب از صحبت شان پیدا بود که آخوند کت شلواری باشند و یاهم در دانشگاه درس می خواندند. به این ترتیب به تهران رسیدیم. واقعا وقتی خشم مردم به جوش می آیند باید از خشم مردم ترسید.  همان روز اعلام شد که مردم در دفتر تهران جمع  شوند تا در جریان امور داخل کشور قرار بگیرد. تعداد زیادی مردم در دفتر تهران میدان راه آهن و جنب مهدیه جمع شدند در این اجتماع قرار بود که استاد خلیلی صحبت نماید ولی صحبت نکرد دلیلش واضح بود که مردم به حرف ایشان و به حرف هیچ کسی گو ش نمی داد تنها آقای دانش صحبت کرد و گفت چنین روزهای در تاریخ اسلام تکرار شده است و این تازه نیست. ایشان مساله عاشورا طرح کرد و گفت همه آنها به دست سپاه یزید به شهادت رسیدند. کسی که در پهلوی من نشسته بود گفت مزخرف می گوید و توجیه نا کارا آمدی شان را می کند. در مساله عاشورا کی امام حسین تسلیم شد تا آخرین رمق حیات جنگید ولی آقایان فرار کرده و هیچ مقاومتی در برابر دشمن نداشته اند و بامیان را دو دسته تسلیم دشمنان مردم کرده اند و به خارج برگشته اند. بهر حال جلسه و نشست عمومی بامردم اصلا خوب نبود و بی فاییده و نمی شد رویداد با میان و مزار را توجیه و تحلیل کرد. قرار شد که اعضای شورای مرکزی باهم در تهران بنیشنند و بحث روی موضوعات داخل کشور نمایند که چی باید کرد؟. جلسه در دفتر حزب دایر شد  در همان اولین جلسه اعتراضات و حملات کنایه و گاهی هم با صراحت نسبت به استاد خلیلی آغاز شد. ازجمله سید علا با یک نحوی استاد خلیلی را در مساله بامیان مقصر دانیست برخی هم والی با میان آقای ذکی را ملامت می کرد. والی بامیان مثل سنگ صبود نشسته و تکان نمی خورد و  گو اینکه هیچ اتفاقی روی نداده است وی نه از خود دفاع می کرد و نه هم کسی را ملامت واقعا عجیب آدمی بود.  آقای خلیلی هم به دفاع ازخود پرداخت و دیگران را ملامت می کرد که به حرفش گوش نداده است و هرکی به یک نحوی از میدان گریخته و شانه خالی کرده است. آقای محقق گفت حالا که این کار شد و اینکه هم دیگر را ملامت کنیم مشکل ما حل نمی شود بیایید یک فکری بکنیم هنوز جای برای مقاومت و استادگی هست وی گفت از خارج آمدنم پیشان هستم دیگر در خارج پیش هیچ کسی قدر نداریم و من برای مدتی که در ایران هستم می بینم که مردم ما را ملامت می کند. وی گفت یگانه راه حل مقاومت در برابر طالبان در داخل افغانستان هست  و من اولین کسی هستم که به داخل برمی گردم دومین نفری که صدای شان را بلند کرد و گفت که منم به داخل برمی گردم آقای امان الله موحدی بود و در این جلسه تنها دو نفر از اعضای شورای مرکزی داوطلب بازگشت به داخل شدند. دیگر کسی از اعضای مرکزی رغبتی برای داخل از خود نشان نداد و همین شد که دیگر جلسه و بحث فایده نداشت و کسانیکه به داخل برمی گردند خوب بر گردند و کسانیکه در خارج می مانند خوب کارهای سیاسی و فرهنگی داشته باشند و می شود یک حزب سیاسی بود و به این صورت ما همه در خارج ماندیم. تنها استاد محقق و آقای موحدی آماده گی سفر به داخل را گرفتند که به مشهد رفتند و از آنجا طرف داخل به سوی تاجیکستان رفت. استاد خلیلی برای مدتی بسیار کم مردم را می دید و اثرات شکست بامیان به وضوح روی روحیه شان تاثیرگذاشته بود و بعد شنیدم که ساختمان خوبی در بخش شرقی تهران گرفته است که حالا آن منطقه را خوب یادم نیست فکر می کنم سعادت آباد می گفت. یک روز آقای مجددی که به تهران آمده بود و استاد خلیلی وی را برای چاشت مهمان کرد و اما خیلی دیر به دفتر استاد خلیلی رسید همراه هان آقای مجددی از و زارت خارجه که راه را گم کرده بودند، گفتند که به سختی دفتر را پیداکردیم و آقای مجددی که در صراحت لهجه در میان رهبران جهادی سرا آمد است گفت: آقای خلیلی صاحب به خدا جای آمده ای که دیگر پدر طالبان شما را پیدا نمی تواند. برخی خندید و  ما هم در آن روز در دفترشان مهمان بودیم از حرف آقای مجددی کمی تکان خوردیم. یعنی اینکه رهبری حزب ما از ترس طالبان درتهران مخفی و پنهان شده است. استاد خلیلی دیگر هرگز به دفتر مردمی حزب وحدت در میدان راه آهن نمی آمد یکی اینکه دور بود و دیگر اینکه مردم خیلی مراجعه می کردند و گفتم که استاد خلیلی طاقت صحبت و پرسشهای مردم را نداشت و سوم سویه دفتر  راه آهن و به قول ایرانیها کلاسش پایین بود. استاد خلیلی جای را گرفته بود که مهمانان از نوع مجددی را داشته باشد و یا دوستان خاص ایشان. و نام دفتر سعادت آباد را گذاشته بود دفتر سیاسی حزب و حدت. استاد خلیلی بارها به من گفت که دیگر کار نظامی در طاقت و توان مردم ما نیست و نمی توانیم و تنها همین کار سیاسی را می توانیم به عنوان یک حزب سیاسی داشته باشیم. اختلافات نظر میان ما و استاد خلیلی زیاد بود و ما پس از تعیینات ویرانگر بامیان که همه پرسنل دفاتر برطرف شدند و ما هم بیکار نبودیم و یک فراکسیون را به دفاع از اصول حزب راه انداخته بودیم. تعیینات بامیان از نظر ما برخلاف اساسنامه و قوانین حزب بود و به همان دلیل ما دفتر را به هیات تحویل ندادیم و سر انجام کار به پولیس و اشغال دفتر توسط پولیس کشیده شد. ما چهار نفر فراکسیون اصلاحات در حزب و یا بازگشت به اصول و قوانین را ایجاد کرده بودیم اعضای گروه تصمیم گرنده ما چهار نفر استاد عرفانی، من، آقای فیاض و آقای افشار بود که گاهی ما را گروه چهار نفره هم می گفت و ما این کار ها را راه انداخته بودیم......

پ. ن. گروه چهار نفره فراکسیون اصلاحات درون حزبی و کار اصلی ما بازگشت به اصول و اساسنامه حزب وحدت بود. اعضای اصلی استاد عرفانی  من و استاد فیاض و استاد دانش و حاجی آقای افشار. استاد خلیلی پس از شکست بامیان کار سیاسی می کرد و می گفت کار نظامی دیگر تمام شده است. مردم ازشکست با میان بی نهایت ناراحت بودند. دفترسیاسی استاد خلیلی در شمال شرق تهران در منطقه ای سعادت آباد. آقای مجددی به ما طعنه زد. استاد محقق و آقای موحدی داو طلب داخل شدند. آقای سیاف مدعی بود که من آمر مسعود را وا دار کردم که طیاره به دنبال استاد خلیلی بفرستد. سه نفر در داخل موتر از قم تا تهران مسولین حزب وحدت و  استاد خلیلی را فحش دادند.



 

تنهایی بد چیزی است -103-

 

گروه چهار نفره ما سه کار را پس از تعیینات ویرانگر بامیان شروع کرد. اولین کارش این بود که نشریه ای داشته باشیم و استاد عرفانی معاون استاد خلیلی هزینه پرداخت نشریه را متقبل شد و ایشان دل پرخونی از رییسش داشت و هر وقت به خارج می آمد با دنیا از شکوه و شکایت می آمد. فکرمی کنم رییس و معاون یک روز هم با هم روابط خوب نداشته است. سه سال پیش سخنرانی استادخلیلی و استادعرفانی در مراسم سالگرد رهبر شهید روایت از اختلافات شدید شان در بامیان بود. شکایتهای بی شمار استاد عرفانی و صحبتهای آقای سجادی که می گفت خلیلی خط قرمز ما هست و نمی گذاریم که قومندانهای متمرد و دوستان شورای مرکزی از این خط عبور نمایند. و حالا استاد عرفانی به اندزه ای ناراحت بود که هزینه نشریه " میثاق وحدت" را می پرداخت. ما مرتب جلسه داشتیم و این نشستهای ما پس از تعیینات فراقانونی بامیان توسعه ای بشتر و ابعاد اصول گرایی و قانون مداری بهتری پیداکرد. با تعیینات غیر بامیان درتابستان 1375 و کنار زدن آقای دانش از امور فرهنگی، اوضاع عمومی نشریات ما بهم خورد و مسوولین نو توانایی اعتبار و قدرت آقای دانش را در امر نشریه نداشتند و ما یک نشریه دیگری را بیرون می دادیم و خطوط اساسی نشریه ما دفاع از حزب و دفاع از اصول و دفاع از اساسنامه و قوانین حزب وحدت بود. ما به این نتیجه دست یافتیم که مرکز قدرتمندانه و متکبرانه کارهایش را آن طوریکه دل شان می خواهد به پیش می برد و هیچ اهمیتی برای نمایندگی و قلمرو خارج نمی دهد و به گفته معاون حزب ازیک پاو تیل تا میلیاردها افغانی در اختیار رهبری و به دست رهبری بود. نشریه ما با محتوا و خط اصلی حزب و ادامه راه شهید مزاری و دفاع از قوانین و اصول حزب ، در میان مردم و بخصوص طلاب جاه، بازکرد و ما در بین طلاب به عنوان اصول گراهای حزب کم کم معروف می شدیم. درکنار انتشار نشریه، گروه چهار نفره ما در هر مناسبتی اعلامیه می نوشت و موضع  حزب وحدت را اعلام می کرد و درکنار اعلام موضع گیری و حمایت از اصول و اساسنامه حزب ، جلسات توجیهی با مردم و با طلاب داشتیم و خلاصه اینکه وضعیت به نفع ما تمام شد. و اعضای نمایندگی دیگر آن مدیریت و شناخت را نداشتند. در تابستان سال 1375 استاد محقق از داخل به ایران آمد و در اوج قدرت حزب در افغانستان و قلمرو شمال. ایشان با بررسی اوضاع و اینکه عمده ترین مسوولین حزب در تعیینات ویرانگر بامیان پیش از موعد کنار زده شده اند و اینکه دفتر نمایندگی را پولیس به تصرف خود در آورد و تعیینات با زور پولیس تطبیق شد. این مساله باعث نگرانی استاد محقق شد و کسانی هم به ایشان مشوره داده بودند که کاری برای این عده از مسوولین انجام دهد و الا کم کم ممکن است حزب دچاراختلافات شود. این مشوره درست و دقیق بود علایم و نشانه های اختلافات دیده می شد و معاون استاد خلیلی اقدام به نشر یک نشریه منهای سیاستهای مرکز را راه انداخت و این یعنی اینکه کارهای رییس شان را قبول ندارد. نشریه میثاق و اعلامیه های انتقادی درون تشکیلاتی و فراکسیون اصلاح طلبی در واقع اجتناب از توتالیتریزم حزبی و سنترالیزم بود. حزب برای این ساخته نشده بود که به این طرفها کشانده شویم حزب از خود قوانین اساسنامه و مقرارات داشت. استاد محقق برای جلوی گیری از فاصله های بشتر گفت که من نمی توانم تعیینات با میان را برگردانم اما اینکه مرکز بدون مشوره و دعوت اعضای مرکزی این کار را کرده و همه را دربرابر یک عمل انجام شده قرار داده است و از ایران هم خواسته که تعیینات مرکز در جمهوری اسلامی عملی شود که شد اما من می خواهم کاری درعرصه فرهنگی با دوستان داشته باشم و ایشان یک مبلغی را دراختیار صابر عرفانی و حاجی توفیق گذاشت که یک موسسه فرهنگی را بنام استاد مزاری راه اندازی نماید. ما از کار ایشان استقبال کردیم و لی آن فاصله بنیادی با رهبری را نمی توانیست جبران نماید. موسسه تشکیل و کارهایش کم کم شروع می شد که با حوادث هولناک سالهای 1376 و 1377 نزدیک می شدیم و دیگر اینکه به دلیل مدیریت نادرست موسسه و سفر حاجی توفیق به خارج ، نشد که موسسه مطابق با برنامه های طرح شده ، کارهایش را به پیش ببرد و عملا موسسه بی موسسه شد. با قتل عام مردم مزار شریف در 17 اسد 1377 و با سقوط بامیان در 22 سنبله 1377 و آمدن استاد خلیلی به خارج ، ابعاد اختلافات درون تشکیلاتی ما زیاد تر شد زیرا افکار عمومی و مسوولین حزب و هواداران و مردم هرگز متقاعد نشد که سقوط بامیان اجتناب نا پذیر بود. گروه چهار نفره ما هم اشکالات زیادی داشت و نشریه " میثاق" به شدت موضع انتقادی و بیرحمانه ای را درپیش گرفت. استاد عرفانی و نه ما و نه هیچ کسی دیگری نمی توانستیم که رویداد سقوط بامیان را توجیه نماییم. آقای اصغری از و لایت بامیان و ولسوالی یکاو لنگ که مورد حمایت استادعرفانی بود، مقالات بسیار تندی می نوشت اصغری که حالا چندین جلد کتاب در باره بامیان نوشته و اثر گرانبهای هم است دریک مقاله اشاره به سخنان ناپلئو نا بغه جنگی فرانسه داشت. نا پلئون گویا گفته بود که یک لشکر از روباهان که فرمانده آن شیر  باشد ، بهتر است از یک لشکر شیر که فرمانده آن روباه باشد. این نوع مقالات در نشریه میثاق منتشر می شد. استاد محقق خیلی زود با رویکرد استراتژی مقاومت به افغانستان برگشت و استاد خلیلی با این دیدگاه که دیگر کار نظامی پایان یافت در ایران نشست و یک دفتر سیاسی برای خود در شمال شرق تهران افتتاح کرد و ما هم همان گروه چهار نفره خود را با همان برنامه ها داشتیم. جلسات منظم توجیهی با طلاب و انتشار نشریه میثاق وحدت و صدور اعلامیه ها. یک عده فکرمی کرد که از طریق تعیینات سالانه دبیر کل حزب وحدت و سایر مسوولین را انتخاب نماییم. تحلیل گرو ه چهار نفره و شخص خودم این بود که در تعیینات علیرغم شکست بامیان و علیرغم نا راحتی شدید اعضای شورای مرکزی بازهم امکان ندارد که بتوانیم دبیرکل حزب را تغییردهیم. این مساله دلیل داشت یکی اینکه کاندید نداریم استاد عرفانی از سوی گروه چهار نفره کاندید بود و خود ایشان هم قبول کرد که کاندید می شود اما نگرانی داشت. دلیل نگرانی ایشان مساله تجربه شده بود یکی اینکه می گفت من در بامیان شاهد اعتراضات اعضای مرکزی بودم و آنها می آمدند و انتقادات شدید شان را نسبت به رهبری حزب و استاد خلیلی داشتند اما در عمل چنین نبود و یک شب که درخانه شان مهمان بودم و این مساله را دو تایی باهم بحث کردیم و گفتم که شما گروه چهار نفره درست کرده اید و نشریه هم منتشر می کنید  و اعلامیه هم می نویسیم و که البته عمدتا اعلامیه ها و موضع گیریها من می نوشتم و گفتم فلسفه این کارتا چیست؟ مگر شما اشکال و اعتراض به استاد خلیلی ندارید؟ و حالا وقتش هست که در سالگرد تعیینات خود را کاندید نمایید و همه اعضای مرکزی که از داخل آمده مخالف استاد خلیلی هستند. دلیلش نشست و جلسه دفتر مهدیه در تهران که همه به استاد خلیلی در مورد سقوط بامیان اعتراض داشتند. استاد عرفانی خیلی دوستانه به من گفت من در باره صداقت دوستان و اعضای شورای مرکزی مقیم خارج تردید ندارم  و اما این دوستان که از داخل و از بامیان آمده اند من همه شان را از نزدیک می شناسم و از سال 1374 تا سقوط بامیان 22 سنبله 1377 با همه آنها کار کردم و آنها بارها مرا در نیمه راه گذاشته اند. استاد خلیلی امکانات داشت و دارد و همه این های که مخالف خوانی دارند را طرف خود می کشاند. وی با انگشت خود و یا تسبیح دانه دانه نام گرفت و گفت که من با هیچ از این دوستان باور ندارم که به من رای دهند. من گفتم استاد عرفانی جلسات تعیینات سالانه دایر می شود و ما شما را کاندید می کنیم و ایشان گفت من موافق هستم و دلیل این کارها همین است که تغییر در رهبری حزب ایجاد شود و آن شب که در یک مهمانی دوستانه و فامیلی در خانه شان بودم همین حرفها را داشتیم و بعد با دوستان گروه نیز صحبت کردیم آقای افشار و آیت الله شیخ زاده قویا از نامزدی استاد عرفانی حمایت کردند و این جلسه دایر شد و من در جلسه استاد عرفانی را در مقابل استاد خلیلی نامزد کردم و این کار با مشوره گروه صورت گرفت اما نتیجه همان چیزی شد که استاد عرفانی قبلا به من گفته بود. تجربه بامیان را این بار در تهران تکرار کردیم و دو نفر از دوستان نامزد مرا و خودم را به سخریه گرفتند و من گفتم خوب گرچه نامزد من دراین جلسه حد اقل پنج و شش رای داشت اما وای از بی کسی استاد خلیلی در کنگره بامیان که نامزدی شان تنها یک رای داشت و آن رای استاد حکیمی بود. ما این صبحتها را در قالب خنده و شوخی داشتیم اما در عمق دلها از هم فاصله گرفته بودیم. و نمی شد که آن دید گاهها به آن سادگی و آسانی حل شود ما واقعا پس از تعیینات ویرانگر بامیان و پس از سقوط بامیان دچار دو دسته گی شدیدی شدیم. این واقعیت داشت هر چه زمان می گذشت این فاصله ها بشتر می شد اما خوب این ظرفیت را داشتیم که حزب وحدت را حفظ کرده بودیم و کسی در بیرون احساس نمی کرد که ما باهم چه مشکلات داخلی داریم و ادامه بحث اختلافات ما ......

پ. ن . حزب وحدت پس از تعیینات فراقانونی و پس از سقوط بامیان و شکست 22 سنبله 1377 دچار اختلافات درون تشکیلاتی شد. در تعیینات تهران استادخلیلی و استاد عرفانی نامزد شدند و اما استادخلیلی بارای بشتر به حیث رییس حزب وحدت انتخاب شد و استاد عرفانی معاون ایشان. ما گروه چهار نفره داشتیم و فراکسیون اصول گرایی و قانون گرایی را در داخل حزب ایجاد کردیم. اعضای گروه استا عرفانی رییس و ما سه  نفر آقایان افشار و من و آقای دانش و آقای فیاض، اعضای گروه بودیم. نشریه میثاق وحدت و اعلامیه هارا منتشر می کردیم. استاد محقق در بهار سال 1376 برای جلو گیری از اختلافات موسسه فرهنگی شهید مزاری را تاسیس کرد.Bottom of Form



کودتا در هرات -104-


در تعیینات تهران بلا استثنا تمام کسانیکه که از با میان آمده بودند و ناقی در دفتر مهدیه تهران علیه استاد خلیلی اعتراض داشت که در فاصله زمانی کوتاهی موضع شان را تغییر دادند و منتقدان تبدیل به چا کران استاد خلیلی شدند. در تعیینات همان گونه که اشاره کردم تنها چهار و یا پنج نفر به استاد عرفانی نامزد پیشنهادی من رای دادند و اما ما باقی به استاد خلیلی رای دادند. اختلافات ما ادامه داشت و بعد از تعیینات بین استاد خلیلی و استاد عربانی نشستهای محرمانه دو بر دو نیز جریان داشت و این برای ما هم طبیعی بود و هم پرسش بر انگیز. طبیعی به این معنا که خوب ما انتخابات داشتیم و استاد خلیلی با رای بشتر رییس و استاد عرفانی با رای کمتر معاون شده است و رییس معاون می توانند با هم گپ بزنند و در باره حزب وحدت تبادل نظر نمایند اما نگرانی ما این بود که پول و امکانات بد چیزی است و خط اصلاح طلبی و قانونگرایی ازبین نرود. مردم و طلاب از ما پول نمی خواستند آنها از ما می خواستند که در مبارزه و داعیه خود صادق باشیم و راه مزاری را ادامه دهیم و بر اصول و تعهدات حزب و اساسنامه آن وفا دار و پای بند باشیم. ما پول نداشتیم این استاد عرفانی بود که چراغ را در راه مقاومت و اصلاحات و مبارزه با بی قانونی روشن کرده بود و بیشتر از یک سال کار کرده بودیم که اصول و قوانین حزب را می خواهیم و با انحصار طلبی مقابله می کنیم نگرانی این بود که اصلاح طلبی ما به پایان نرسد. استاد خلیلی از نشریه میثاق و مقالات آن سخت دلخور بود و استاد بارها به من می گفت هی هی آن روزها و آن اعلامیه ها هم گذشت. بعد ها برای ما نتایج گفتگوهای دو جانبه رییس و معاون معلوم شد. استاد عرفانی صحبتها و مذاکراتش را با ما در میان می گذاشت اما استاد فیاض مشکوک بود و می گفت این تمام گپهای حاجی آغا نیست. شنیدم استاد عرفانی مشهد رفته است و به ما گفته شد که بخاطر دید وباز دید فامیل خود رفته است. یک هفته گذشت و ما معمولا ما هر هفته یک نشست و گاهی هم دو جلسه بررسی اوضاع را داشتیم. یک روز استاد عرفانی از مشهد تلفن کرد و گفت حاجی آقا از داخل استاد ربانی پیغام داده و نوشته است که شورای عالی قیادی تشکیل شده است و از استاد خلیلی خواسته است که داخل بیاید اما استاد خلیلی گفت که به داخل نمی روم و لذا به من گفت که من از طرف حزب به داخل و درشورای قیادی شرکت نمایم. می خواستم که بیایم قم و از نزدیک با شما صحبت کنم ولی دیر می شود و شما جلسه تان را تشکیل دهید و به دوستان سلام می رسانید و من سعی می کنم که خودم هم با دوستان تماس بگیرم. من البته همه جزییات تلفن استاد عرفانی را با دوستان در میان گذاشتم. آقای فیاض گفت خوب ها که این طوری. ما به کارهای خود ادامه می دادیم یک وقت شنیدیم که استاد خلیلی نقشه کودتا علیه مقامات طالبان در ولایت هرات را دارد و اصلا باورم نمی شد. استاد خلیلی مکررا اعلام کرد که دیگر کار نظامی در افغانستان نمی کند و به داخل نرفت و بجای خود استاد عرفانی را فرستاد و حالا طرح کودتا و این یعنی چه؟ با دوستان در جلسه بحث کردیم اما اطلاعات از مشهد گرفتیم و با دوستان هراتی خود تماس گرفتیم که قضیه کودتا واقعیت داشته است. شیخ موسی رضایی را چند افسر کمونیست بازی می دهند و رضایی را وسوسه تشویق و ترغیب می کند که قضیه را با استاد خلیلی در میان بگذارد و اطمینان دهد که کودتا علیه طالبان صد در صد پیروز است شیخ موسی رضایی عضو فعال حزب ما و مورد اعتماد استاد خلیلی قضیه را به گونه ای طرح می کند که کودتا یک پیروزی بزرگ برای حزب وحدت است و استاد خلیلی برای عملی کردن طرح کودتای هرات پول تهیه و کودتا را در هرات آغاز می کند. کودتا در هرات اما مقر فرماندهی در تهران دفتر سیاسی استاد خلیلی. کودتا لو می رود و تعداد به جرم کودتا دستگیر و توسط طالبان اعدام می شوند و جنازه های شان روزها در پایه های برق آویزان. گزارشهای بعدی نشان می داد که تعداد زیادی از مردم را از شهر هرات دستگیر کرده اند. این خبر مغز استخوانم را سوزاند که یعنی چه؟ ایشان مطلقا با کار نظامی مخالف بود و حالا خودش در تهران درخانه خود نشسته و در هرات کودتا راه می اندازد دوستان بسیار ناراحت و عصبانی بودند. طالبان مردم و کودتا چیان را سرکوب کردند و گفته شد که حزب وحدت این کودتا را ساز ماندهی کرده است و تصمیم گرفتم که این موضوع را بشدت محکوم نمایم. این رویداد فکر کنم در بهار سال1378 اتفاق افتاد. با بی بی سی تماس گرفتم. ظاهر طنین گوشی را برداشت و گفتم که یک چنین واقعه ای در هرات روی داده و طالبان اقدام به دستگیری، اعدام و سرکوب مردم کرده اند و من می خواهم اعلام کنم که این کودتا ربطی به حزب وحدت اسلامی ندارد و یک اقدام خود سرانه و شخصی است. ظاهر طنین خبر و نظر مرا گرفت و بعد با استاد خلیلی زنگ می زند که یک چنین قضیه در هرات روی داده و گفته می شود کارشما است و ناطقی محکوم کرده است. استاد خلیلی می گوید این قضیه یک طرفه و حساس است و شما آن را یک طرفه پخش نکنید. لحظاتی بعد استاد واعظی به من زنگ زد و گفت او حاجی آقا چرا این کار را کرده ای قضیه کوتا هنوز معلوم نیست استاد خلیلی می گوید ربطی به من ندارد من از شما خواهش می کنم که این خبر رسانه ای نشود و بی بی سی با شما باز تماس می گیرد و شما بخواهید که مصاحبه شمارا یک جانبه پخش نکند. به استاد واعظی گفتم که من سخت ناراحتم و چرا این کارها را می کنید مگر قضیه بامیان بس مان نیست. بی بی سی دو باره زنگ زد که آقای خلیلی حاضر به مصاحبه نیست. گفتم نظر من همان است که گفتم شما اختیار دارید که پخش می کنید و یانمی کنید. این گرفتاریهای نو را پیدا کردیم. یک روز در خانه هستم که از تخار تلفن آمد گوشی را بر داشتم که آنسوی خط استاد عرفانی است.تلفن ستلایت با شماره بلند و ضمن احوال پرسی این خبر عجیب را به اعلام داشت......
---------------------------------------------
پ.ن. مخالفت با کودتای هرات در بهار 1378. دستگیری، اعدام و سرکوب مردم هزاره هرات توسط طالبان. سفر استاد عرفانی به تخار و عضویت در شورای عالی قیادی. مصاحبه با بی بی سی و رد کودتای هرات.




وزیرتجارت -105-

استادعرفانی ضمن احوال پرسی و احوال دوستان آقایان دانش، افشار و آیه الله شیخ زاده و دیگر دوستان را پرسید. گفتم همه خوب است و گفتم که استاد خلیلی طرح یک اقدام نظامی را در هرات داشت و کودتای هرات شکست خورد. ایشان خبری از کودتا نداشت اما خبر سرکوب مردم و اعدام را از رادیو شنیده بود و گفتم که این بدبختی ریشه در چنین اقدامی داشته است خلقیها شیخ موسی رضایی را بازی و شیخ هم در پوست استاد خلیلی در آمد و همه دست به دست هم داد و این مصیبت را به وجود آورد و منم مصاحبه کردم. استاد عرفانی متاثر شد و بعد گفت چه کنیم جای تاسف است آدم نمی داند چه بگوید گفتم شما چه می کنید وضعیت جبهات شمال چه گونه است؟. استاد عرفانی گفت وضع اینجا خوب است و یک شورای عالی قیادی ساخته شده است که من آقای کاظمی و سید حسین انوری اعضای این شورا می باشیم و استاد سیاف و حاجی قدیر از ننگرهار و خود آمر صاحب و آقای فهیم و... اعضای شورای قیادی هستند و بعد گفت استاد ربانی یک کابیه 12 نفره درست کرده و شما هم عضو کابینه استاد ربانی شده اید. گفتم درکدام وزارت. گفت در وزارت تجارت و زیر تجارت را من پیشنهاد و استاد ربانی قبول کرده است و بخیر هرچه زود تر بیایید خوب است. این خبر برای من غافگیر کننده شد. باور نمی کردم که استاد عرفانی چنین کاری نماید ولی خوب به دلیل همان ارادت چنین کاری را کرده بود. از استادعرفانی تشکرکردم و گفتم ما با دوستان صحبت می کنم و جلسه می گذارم و موضوع را با ایشان در میان می گذارم و بعد به شما خبر می دهم یعنی اینکه با من تماس بگیرید و من نمی توانم با شما تماس بگیرم. با هم خدا حافظی کردیم. فردای آن روز با دوستان گروه صحبت کردم و همه در خانه آقای افشار جمع شدیم و روی این موضوع با هم بحث کردیم. دوستان به اتفاق آرا تایید کردند و گفتند که کاری خیلی خوبی شده و بسیار جالب است. وقتی من ترکیب شورای قیادی و حضور سه نفر در شورا و بعد از 12 وزارت دو وزارت خانه را دراختیار ما گذاشته است خوب این اقدام نو می باشد. من گفتم کاش همین گونه اقدامات را دولت استاد ربانی در گذشته می کرد و حالا مثل نوش داروی پس از مرگ سهراب است. بهر حال دوستان همه گفتند که کاری خوبی است و بخیر بروید طرف داخل. یک هفته تلاش کردم کارهای خانه را جمع جور کنم و با خانواده صحبت کردم و آنها هم موافقت داشت یعنی اینکه بانو در تمامی سالها در امور سیاسی با من همکاری داشت. و رفتم مشهد و بعد چند روزی برای پرواز در مشهد انتظار کشیدم. قنسلگری مشهد که زیرنظر دولت استاد ربانی کار می کرد، شرایط و زمینه پرواز را به طرف تاجکیستان فراهم کرد. در قنسلگری به من گفت این پرواز شما کمی سخت است ولی خوب چاره هم نیست. گفتم چه سختی گفت چهار جنازه شهید را هم با طیاره باخود دارید. گفتم هیچ اشکالی ندارد و آنها هم در راه مردم و دفاع از مردم به شهادت رسیده اند. وقتی مبارزه و مقاومت شان قابل ستایش است جنازه های شان هم قابل احترام اند. رفتیم به میدان هوایی مشهد و یک طیاره روسی ان 32 آماده برای پرواز بود.مسافرین شش نفر بشتر نبودیم و چهار جنازه را هم با خود داشتیم. نمی دانم چند ساعت در آسمان بودیم ولی حوالی ساعتهای چهار بعد از ظهر به میدان هوایی تاجکیستان رسیدیم. هنگام پیاده شدن چند افسر زن و مرد روس و چند افسر تاجیک درکنار طیاره استاده بود و افسران تاجیک نام مرا گرفت و گفت بفرمایید مهمانخانه. سوار بریک ماشین خوب مرا به طرف مهمانخانه در همان میدان هوایی برد. نگاهی به چهار طرف کردم میدان پر از انواع طیاره ها و هلیکوپترها بود پرسیدم این همه طیاره مربوط کیست ؟ رهنما گفت مربوط اتحادیه شمال و مربوط آمر صاحب مسعود. واقعا آنجا فهمیدم که دولت استاد ربانی و آمر مسعود شکست نمی خورد. این همه کمک و پشت جبهه دلیل برای شکست ناپذیری دولت اسلامی هست. مرا در اطاق نسبتا مرتبی برد و شب هم پذیرایی خوبی از من داشت من تنها در مهمانخانه میدان هوایی نظامی بودم و یک ملازم از من خوب پذیرایی کرد. قبلا هماهنگی صورت گرفته بود. شب خیلی راحت خوابیدم. هوایی تاجیکستان مطبوع و هوای سرسبز بهاری و میدان هم در یک فضای بسیار باز و صحرایی دیده می شد همه چیز عالی و شب واقعا راحت خوابیدم. فردا برای من چای آورد و پس از خوردن صبحانه یک هلیکوپتر به طرف تخار را آماده کرد و به من گفت در مسیر راه جنازه ها به خانه و قریه ها تحویل داده می شوند و گفتم خوب است. همین گونه در چند قریه در مسیر را هلیکو پتر در چندین قریه درحالیکه مردم برای تحویل گرفتن جنازه شهید شان صف کشیده بودند، پیاده شد و برخواست و به این ترتیب بسوی شهر طالقان حرکت کردیم . از آسمان، زیبایی حیرت انگیز طبیعت افغانستان در فصل بهار نمایان بود همه جاه گل و سبزه دیده می شد و هلیکوپتر از سطح پایین پرواز داشت. تا جای که چشم کار می کرد دشت بود و من کمتر کوه در ولایت تخار دیدم همه جا دشت و سبزی و گل به این ترتیب به شهر طالقان نزدیک شدیم و چه شهر زیبا و با چه نقشه عالی. کمک خلبان گفت این نقشه را فرانسویها در زمان داوو خان طراحی کرد و ماستر پلان شهر طالقان مربوط آنها می شود نمی دانم چه مقدار حرف آن کمک خلبان دقیق بود ولی و اقعا از آسمان با شهر بسیار زیبایی رو برو بودم اما تماما ساختمانها گیلی و خاکی. ماستر پلان زیبا با ساختمانهای گیلی ساخته شده است و این دلیل بر فقر و تنگ دستی و ناتوانی مردم افغانستان بود و به این صورت هلیکو پتر به زمین نشست و پلوت به سرعت هلیکوپتر را با همکارانش در میان سبزه ها و با سبزه ها استتار کرد و پوشاند. زیرا گاهگاهی طیاره های طالبان شهر را بمباران می کرد. استاد عرفانی موتر فرستاد و سوار برمو تر مستقیما رفتم در قرارگاه و دفتر ایشان. اطاقهای منظم و مو کت فرش کرده و آقای جنرال پیمان با تعداد از مجاهدین به استقبال ما در پایگاه جمع شدند و گفتند که استاد عرفانی جای رفته و جلسه داشت و می یاید. در مهمانخانه نشستم چای سبز با بهترین پتنوسها حاضر و چای بسیار خوشمزه را می خوردیم که استاد عرفانی آمد و خیلی سرحال و با نشاط و به مراتب شاداب تر از تهران قم. من چیزی نگفتم اما در دلم گفتم که حاجی آقا تازه از زیر سلطه رییس خود خلاص و آزاد شده است و این نشاط دلیل همان آزادی و رهایی از قید بند باید باشد و یا شاهد عوامل دیگری روی استاد تاثیر گذاشته بود. باهم صحبت می کردیم و هم چای می خوردیم. من آخرین تحولات کودتارا برای شان شرح دادم و گفتم که این رییس شما استاد خلیلی هیچ شناخته نمی شود و این کارش همه را متحیر کرد و آن کسی که پول برایش داده بود را نیز دیدم و همراه آقای فیاض با وی هم صحبت کردم وی گفت آدمی شیر خام خورده و گاهی چنین خطاهای می کند. و بعد قصه آقای مجددی که مهمان در دفتر استاد شده و اینکه راه خود را گم کرده بود را نیزصحبت کردم . مجددی گفت: راه را گم کردیم و استاد خلیلی عجب جای پیدا کرده ای که پدر طالبان هم نمی تواند شما را پیدا کند. استاد عرفانی وضعیت شورای قیادی را بی نهایت خوب توصیف کرد و گفت هیچ مشکلی نداریم و هماهنگیها عالی است جلسات ما هر چند روز برگزار می شود. بحثها خیلی خوب است و من متیقین شده ام که طالبان دولت را نمی تواند شکست دهد. دولت استاد ربانی خوب حمایت می شود و پشت جبهه محکمی در تا جکیستان دارد و من گفتم واقعا میدان هوایی که من دیدم این نشان می دهد که پشت جبهه و امکانات تمام ناشدنی در اختیار آمر گذاشته شده است. و بعد استاد عرفانی گفت کابینه دولت تشکیل شده است و 12 وزیر دارد که شما را به حیث و زیر تجارت پیشنها کردم و استاد ربانی و استاد سیاف قبول کرده است. استاد سیاف نقش صدر اعظم را دارد و درغیاب استاد ربانی کارهای کابینه را وی پیش می برد و گفت فردا آمر صاحب را در مهمانخانه شان می بینید و استاد بدخشان رفته و بعد استاد را هم می بینیم و فردا حوالی ساعت 10 رفتیم. از موتر پیاده شدیم که آمر از اطاق بیرون شد و به سرعت به طرف ما آمد و گفت جناب استاد ناطقی خیلی خو ش آمدید و صحبتهای ما به این صورت آغاز شد .....
------------------------------------------
پ.ن. آمر مسعود 49 ساله و لاغر و چست چالاک، کلاه پکول اما کمی کج روی سرداشت و با خطوط ممتد در چهره و پیشانی اش. استاد عرفانی خوشحال ترین روزهای زندگی شان را داشت. طالقان زیباترین شهر و با ماستر پلان عالی اما ساخته شده از گیل و آجور خام. میدان های وسیع نظامی در تاجیکستان پشت جبهه آمر مسعود. مشوره و خدا حافظی با دوستان و استقبال گرم شان از پست مقام وزارت تجارت. پرواز با طیاره ان 32 و پذیرایی خوب در میدان هوایی تاجیکستان.



 

پنج تمدن -106-

 

این دومین دیدار من با آمرصاحب مسعود بود. اولین آن درتابستان 1373 بود. وقتی تعیینات 73 تمام شد ما ازطریق هرات به ایران برگشتیم و برای اینکه چه گونه از کابل به هرات برگردیم، هماهنگی شد و ازمیدان هوایی کابل به هرات پرواز کردیم و آمرمسعود را در میدان هوایی کابل دیدیم و این دومین بارمی شد که دربهار 1378 آمر مسعود را می دیدم در زیر سایه های درخت و روی صفه که با موکت قرمز فرش کرده بود نشستیم. درافغانستان معمولا توشاک روی فرش موکت و یا قالین انداخته می شود و بعد بالیشت پشت سر مهمانان می گذارد و این پذیرایی سنتی است. یک وقت گفتم که درخانه استاد اکبری روی تشاک نشستم و بالیشت پشت سر ما گذاشت وقتی که به بالیشت تکیه کردم. وسط با لیشت خالی مواد آن دردو سر بالیشت کلوله شده بود اما بالیشتهای آمر صاحب چنین نبود خیلی محکم و زیبا.  درطالقان هوا خیلی عالی و مطبوع و زیبا بود و مراجعین آمر صاحب هم خیلی زیاد. کمی با هم صحبت کردیم و بعد گفت صحبت مفصل را در دفتر می کنیم و ایشان مرتب مراجعین را که لین طولانی ایجادکرده بود را یکی یکی می دید و جواب می داد. این خیلی جالب بود اول فکرمی کردم این همه مراجعین چه قدر وقت خواهد گرفت و تا شب تمام شدنی نیست اما این گونه نبود مراجعین یا عریضه داشتند و یا ایکه شفاهی حرف می زدند. آمر می گفت اصل گپ را بگو چه می خواهی و مشکل چیست؟. اصل گپ کمک می خواهم ، مرمی نداریم، جنگ با فلانی صورت گرفته است و یا طالبان پروگرام جنگ را گرفته است و.... آمر به این صورت مطلب مراجعین شان را می گرفت و نمی گذاشت که کسی حاشیه روی داشته باشد. مراجعین تمام شد و بعد باهم صحبت کردیم ایشان گفت خوش آمدید بخیر کارها شروع شده دست به دست هم می دهیم و کارهار را پیش می بریم. بعد گفت استادخلیلی کجا بود؟ و استاد محقق. استاد عرفانی در باره رییس خودش آقای خلیلی توضیحات داد و در باره استاد محقق گفتم مدتی است که ایشان را ندیده ام و احتمالا به طالقان بازمی آید. صحبتها کم کم از جنگ به طرف شعر ادب حکایت و داستان می رفت. آمر در همین جلسه صحبت آصف باختری راکرد و گفت که اشعارش را می خوانم و من گفتم آمر صاحب شعرا افغانستان در مهاجرت فوق العاده رشد کرده اند. گفتم که گرچه من شعر یاد ندارم و آثار شعراء افغانستان در مهاجرت را می خوانم من از چندشاعر نام گرفتم سید ابو طالب مظفری شریف سعیدی و همین گونه نویسندگان زیادی در دنیای مهاجرت داریم. آمر گفت آثار شان در جای چاپ می شود گفتم در ایران یک مجله ای منتشر می شود بنام " در دری" و مجلات دیگر و گفتم که من این مجلات و نشریات را برای تان تهیه می کنم. من نمی دانستم که شما به امور ادبیات علاقمند هستید. بخش زیادی از صحبتهای ما روی موضوعات فرهنگی کشیده شد از وضعیت عمومی جنگ کم تر صحبت شد در جلسات بعدی که با آمر می شد بازهم امور فرهنگی زیاد تر مورد بحث قرار می گرفت خودش هم شعر شعرا را می خواند. در سفری که به ایران داشتم به قول خود وفا کردم و تعداد زیادی مجلات ادبی خصوصا "در دری" را جمع کردم آقایان استاد دانش و حبیب رضایی به من کمک کردند و این مجلات را جمع کردم  و به آمر صاحب در سفری بعدی دادم و بعد از آقای دانش پرسیدم که آقای سیاف هم به کتاب علاقه دارد و در دفترش کتابهای زیادی بود ایشان گفت چند کتاب را که شامل دیدگاه و احادیث مشترک شیعه و سنی می شد را به من معرفی کرد که بخرم و به آقای سیاف صدر اعظم دولت استاد ربانی هدیه کنم و همین کار را کردم. من آمر را به این صورت دریافتم که درکنار امور جنگ، علاقمند به ادبیات و شعر و شاعری بود. البته در مدتی زمانی که در تخار و بدخشان رفت آمد داشتم دریافتم که مردم این سامان عموما به شعر و شاعری و ادبیات علاقمند هستند. این گونه علاقمندی را در هزارجات کم تر داشتیم.  در هزارجات حمله حیدری بسیار رایج بود و اما در پنجشیر در بدخشان و در تخار " مثنوی خوانی بخصوص شاهنامه خوانی خیلی رواج داشته است ولی متاسفانه حالا به آن صورت سابقه نمانده است. در بدخشان که اشعار حکیم ناصر خسرو زیاد خوانده می شد با این وضع ریشه های علاقمندی شخصیتهای سیاسی و نظامی به موضوعات شعر و ادب و فرهنگ برمی گشت به ریشه های خانوده گی و اجتماعی. یک روز که چند ایرانی هم مهمان آمر صاحب بود در دفتر شان در تخار نشسته بودیم باز بحث شعر و شاعری و بحث کتاب و تمدن شد. سردار موسوی با چند نفر از سپاه پاسداران قدس مرتب به تخار می آمدند و به مان گفته شد که بیایید برای چای صبح و ما رفتیم. داکتر صاحب عبدالله هم تشریف داشت. صحبتها در حین چای صبح از هر طرف زیاد شد و تا رسید به تمدنهای بشری من فکرمی کنم در همان زمان مقاله جنگ تمدنها را خوانده بودم و گفتم که براساس نظریه مولف کتاب "جنگ تمدنها"،تمدهای بشری باهم هاستیلیتی دارد این جمله به این دلیل بکار بردم که درهمانجا این عبارت گفتم. خصومت تمدنها و یا دشمنی تمدنها. همه و ازجمله آمر صاحب به دقت گوش می کرد که این نویسنده چه نوشته است؟ ایشان گفت کتاب را ندیده ام و اما ایده شان را شنیده ام که گفته، تمدنهای بشری با هم آشتی نا پذیر هست. گفتم بله دقیقا چنین گفته است ساماییل هانتون تینگ معتقد هست که بشریت با پنج تمدن خود با لبه های خونین روبرو می شود. این تمدن پنجگانه هرگز با هم آشتی ندارد. با لبه های خونین یعنی اینکه تقابل شان در مرزهای تلاقی ، خونین و خونبار است. پنج تمدن، اسلایو، هند و چین تمدن غرب لیبرالیزم و تمد اسلام. این پنج تمدن با هم آشتی ندارند و  پیروان شان با هم می جنگند. نویسنده، در نهایت پیروزی عام تام را  دراین نبرد از آن تمدن غرب و لیبرالیزم می داند و این در واقع پایان تاریخ هم است. یعنی اینکه لیبرالیزم آخرین تمدن و یافته های بشری است و بشتر از این عقل بشر کار نمی کند و این تمدن پیروز هم می شود. ساماییل سخت ترین و دشوار ترین جنگ با تمدن اسلام را می داند ولی در نهایت می گوید که تمدن اسلام ممکن با تمدن چین رفیق شود ولی باز هم شکست می خورد و در چای صبح در اقامتگاه آمر صاحب همین بحثها را داشتیم. آمر صاحب گفت استاد ناطقی چه گپای خوبی را پیدا کرده بی جهت نبوده است که عصری برای عدالت هشت صفحه مطلب در باره ایشان نوشته است. کمی متحیر شدم که یعنی چه آمر صاحب چطور عصری برای عدالت را خوانده و آن نوشته طولانی که آقای معلم عزیز و حسین حلا میس در باره من نوشته است را دیده است. این درست بود. معلم عزیز و استادش در پیشاور امروز ما را منتشر می کرد. "امروز ما"  خیلی جنجال بر پا می کرد و نمی شد که بنام حزب وحدت این نشریه را ادامه داد .امروزما، ضد دولت استاد ربانی و ضد آمر مسعود و ضد شیعیان در باری بود و با شدید لحنی آنها را می کوبید و واقعا خو انند گان زیادی را پیدا کرد. استاد خلیلی امکانات امروز ما را قطع می کند و با معلم عزیز درگیر می شود. معلم عزیز با استادخود حسین حلا میس که حالا بنام دایی فولاد و آخرین نامش عبدالعدل شده است این دو بزرگوار و انقلابیون دو آتشته با من یک مصاحبه تلفنی ازاسلام آباد با نام مستعار داشتند و اما براساس این مصاحبه و مقاله من در جمع طلاب قم که گفته بودم ما باید با جناح اکبری به صلح برسیم و جنگ قطع شود و درهزارجات جنگ ما بی معنا است و چون یک درگیری در سال 1374 در اخضرات و دهن گودر واقع شد و استادخلیلی دستور جنگ با نیروهای اکبری داده بود. معلم عزیز یک نوشته هشت صفحه ای در عصر عدالت علیه من نوشت و  مرا دراین نوشته ذو حیاتین گفته بود. آمر مسعود این نشریه را که بی نهایت وی را می کوبید را می خواند و در یک شماره به همین مقاله هشت صفحه ای علیه من برمی خورد و به همان خاطر در جلسه چای صبح گفت بله استادناطقی چنین حرفهای بلد است که هشت صفحه مقاله علیه ایشان نوشته می کند. و حالا قرار شد که به همراه استاد عرفانی و یا تنها استاد سیاف را هم در همان روزهای اول و رودم به طالقان ببینم . اولین ملاقات با آمر مسعود و دومین ملاقات من با استاد سیاف در طالقان این گونه بود....

پ.ن. استاد سیاف رهبر اتحاد اسلامی افغانستان و صدر اعظم دولت استاد ربانی. عصری برای عدالت مجله انتقادی معلم عزیز و حسین حلا میس. سردار موسوی از سرداران سپاه ایران و عضو مهم سپاه قدس. جنگ تمدنها نوشته ساما ییل هانتون تینگ جنجالی ترین مقاله در باره جنگ تمدنها. مردمان ساحات شمال پنجشیر تخار و بدخشان عاشق شعر و ادب و شاهنامه و مثنوی اند. آمر صاحب به موضوعات شعر و ادب علاقمندی زیادی داشت. مجله در دری با رویکرد ادبی زیر نظر استاد دانش منتشر می شد. 




وقتی که زنها مرد می شوند – 107-

رفتیم به دیدن استاد سیاف رهبر اتحاد اسلامی افغانستان و صدر اعظم دولت موبایلی استاد ربانی. این اولین باری بود که ایشان را می دیدم و تنها یک بار در پاکستان درسال 1361 دیده بودم. اما هرگز با ایشان صحبتی نداشتم آن موقع هم به این صورت دیدم که به دیدن آقای مهندس گلبدین حکمتیار آمده بود و یک کت آمریکایی مدل بالا را پوشیده و با ریش بلند اما کمی لاغر دیده می شد ولی حالا که بهار سال 1378 است، تغییر و تفاوت زیادی در چهره ایشان ایجاد شده و ریش بسیار بلند و استثنایی که دماغهایش در میان آن کو چک دیده می شد. لنگوته پیشاوری و کلاه خوستی طلایی رنگ در سرداشت که کلاه از وسط لنگوته بیرون و به سمت بالا نمایان بود. لباس سفید و پتوی افغانی روی دوشش درست همان لباس که حالا دارد. آقای سیاف کمتر تغییر در پوشیدن لباس می دهد و لباس سیاف همیشه ثابت بوده است. مثل لباس استاد محقق و استاد خلیلی. آقای سیاف همراه من بسیار گرم برخورد کرد و استاد عرفانی مرا معرفی کرد و گفت که ایشان وزیر تجارت ما است که شما هم مورد تایید قرار داده اید. استاد سیاف بسیار مودبانه و خیلی گرم با من برخورد کرد و تقریبا مراجعین شان را متوقف و می خواست با ما صحبت نماید. استاد عرفانی با ایشان خیلی صمیمی دیده می شد. همان گونه که اشاره کردم استاد عرفانی با اعضای شورای قیادی رابطه بسیار خوبی برقرار کرده و بی نهایت از رفتار اعضای شورای قیادی، با خود شان راضی بود. تعهدات مالی هر ربع پانزده بوجی پول مرتب اجرا می شد و استاد عرفانی ازاین جهت راضی به نظر می رسید و می گفت که سهمیه حزب را مرتب دریافت می کند و دولت استاد ربانی با ایشان همکاری دارد. دراین نشست آقای عرفانی گفت که استاد ربانی نیست منظوری وزارت ایشان را شما لطف کنید. آقای سیاف گفت هزار مرتبه چرا که نه؟ پیشنهاد بودجه وزارت تان را تهیه نمایید و بیاورید و من امضا و منظور می کنم. چای می خوردیم و صحبت می کردیم. آقای سیاف وارد مسایل حساسی شد و گیله کرد که شما برادران نصری مرا سیاه کردید و در نشریات تان بارها و بارها نوشته اید که من دشمن هزاره و دشمن شیعه هستم خدا می داند که چنین نیست و من دوست مردم افغانستان هستم و قضیه افشار هم بگونه دیگری دامن زده شد و دیگر توضح نداد که چگونه؟ ایشان برای اینکه ثابت کند که ضد سازمان نصر و حزب وحدت نیست به مساله نجات استاد خلیلی اشاره کرد و گفت که پلوتها آمر صاحب را متقاعد کردند که امکان رفتن به آن دره ها غیر ممکن است اما به آمر صاحب گفتم که این درست نیست استاد خلیلی از ما کمک خواسته و دریک شرایط سختی قرار دارد و ما باید به ایشان کمک نماییم پلوتها و ظیفه شان است که باید به منطقه برود و این شد که دو بال طیاره رفت و استاد خلیلی را به پنجشیر آوردند. استاد سیاف در اولین ملاقات این صحبتها را باما داشت و من گوش می کردم و کدام حرفی خاصی نداشتم و نمی خواستم که خیلی به گذشته برگردیم بحث حال برای ما مهم بود. اما ایشان در اولین صحبت همین مقدار به گذشته برگشت و به نحوی صحبت کرد که دشمن مردم هزاره و دشمن مردم شیعه نیست و افشار هم آن گونه که تبلیغ شد، مرتبط به وی نبوده است اما توضیح بشتری نمی داد. بشتر از یک ساعت با ایشان بحث داشتیم و بعد استاد عرفانی گفت که اجازه دهید که ازخدمت شما مرخص شویم گفت خوب بنشینید "قره وانه" ما و شما یکی هست و مرخص شدیم. استاد سیاف بازهم تاکید کرد که طرح و برنامه وزارت تان را تهیه کنید و برای من بیاورید که منظور شود. به استاد عرفانی گفتم که این هم از استاد سیاف. ایشان گفت که همه شان با من همکاری دارند و هیچ تعللی نمی کنند. شما هم برنامه وزارت تان را تهیه کنید و ببرید که ایشان زود تر از استاد ربانی منظور می کند. سر استاد ربانی کمی شلوغ است. خوب حالا اولویت من این شد که طرح وزارت را تهیه نمایم. و تقریبا در طی یک هفته با همکاری مامورین وزارت تجارت طرح و پلان وزارت را تهیه کردم و استاد سیاف تقریبا ناخوانده امضا و منظور کرد. من البته شناختی از امور تجارت نداشتم ناگزیر جلسات پی هم با مورین وزارت تجارت که برخی شان سابقه بیست ساله داشت گذاشتم و می خواستم علم من زیاد شود به اصول و طرز العمل های وزارت آشنا شوم و کم کم می رفتم که معلومات خودرا بیشتر و بیشتر نمایم مجموع مامورین که در وزارت پیشنهاد کردم 220 نفر می شد. و این تعداد مامور برای وزارت که تمامی راه ها بسته بود، خیلی زیاد بود تنها راهی که تجارت می شد راه با کشور تاجیکستان بود ولی گفتم دوصد بیست مامور را لازم دارم وضعیت تغییر می کند و کارهای ما بشتر می شود. دفتر نداشتم و یک خانه که مربوط به انجنیر جواد می شد را کرایه کردیم.انجنیر جواد تازه قوم و خویشاوند آقای سباوون شده بود که آقای سباوون وزیر مالیه دولت استاد ربانی. آقای سباوون را خوب می شناختم در سالهای 1372 و 1373 یک کار مشترک داشتیم و سباوون از طرف حزب اسلامی و من از سوی حزب وحدت باید کار را پیش می بردیم. آقای سباوون انجنیر و مسوول اطلاعات حزب اسلامی بود و حالا از حکمتیار جدا و به دولت استاد ربانی ملحق شده است. همکاری ایشان با من خوب بود ولی بدون شیرنی و رشوه به مامورین وزارت مالیه ، کارهای ما حل نمی شد یکی دو مورد را به خبرداد که بودجه وزارت اجرا نمی شود ،مامورین حق شان را می خواهند من رد کردم مامورین با تجربه این گونه طرح کرده بودند و به رییس دفترم آقای توسلی گفته بود که چنین مواردی را نباید به وزیر صاحب درمیان بگذارید این گونه موارد را ما حل می کنیم که حل می کردند. حلش هم این گونه بود که به مامورین وزارت مالیه هم رفاقت داشتند و هم شیرنی می دادند و پول را از وزارت مالیه می کشید. ما در هر ربع تنها پنج بوجی پول می گرفتیم که هر بوجی بین 19 تا 20 هزار دالر می شد و این چیزی نمی شد و وزارت ما واقعا مشکل داشت. وزارت فواید عامه هم همین شکایت را داشت اما مشکل من زیاد تر بود زیرا که مامورین معاش بگیر زیاد تر داشتم. و زیر فواید عامه انجنیر ساعی که ازسوی آقای انوری معرفی شده بود. ماه ها را به این صورت می گذراندیم و گاه گاهی مهمانی می رفتیم و معمولا وقتی که آمر و یا استاد ربانی به طالقان می آمدند. رهبران جهادی و شورای قیادی جمع می شدند. یک روز به ما گفته شد که در دفتر استاد ربانی مهمان هستیم و رفتم همه حاضر بودند استاد سیاف هم نشسته و هرکس هر چیزی در نظرش می آمد صحبت می کرد آقای سباوون صحبت کرد و دلیل جدا شدنش را ازحکمتیار بیان می کرد استاد عرفانی تقریبا ثابت کرده بود که نماینده استاد خلیلی نیست بل خودش مستقلا مطرح است. آقای سیاف پس از صحبت آقای سباوون گفت. من یک گپ یادم آمده، نمی دانم بگویم و یانه؟ آمر مسعود گفت استاد بگو. آقای سیاف گفت می ترسم که انجنیر صاحب سباوون خفه نشود. آمر گفت نه چرا؟ خفه شود آمر بلای خدا بود می دانیست که استاد سیاف کدام ضربه ای فنی حزب اسلامی را می کند. سباوون هم گفت استاد صحبت کنید من خفه نمی شوم. آقای سیاف گفت در بهار سال کمان رستم روی زمین افتاده و خیلی زیبا بود زنان که در کنار جوی نشسته بودند گفتند به به چه کمان رستم زیبایی و بعد می گویند که اگر زنها از روی کمان رستم رد شوند مرد می شوند بیایید رد شویم تا مرد شویم و از دست مرد ها خلاص شویم. فیصله شان همین می شوند که رد شوند تا مرد شوند اما یکی شان می گوید که بی فاییده است، رد هم که شویم باز هم از چنگ شان خلاص شدنی نستیم زیرا که مرد ها به ما عادت کرده و آموخته اند و بعد گفت انجنیر صاحب خوب کار کرده ای از آن طرف خط به این طرف رد شده اید اما چشمی که من در حکمتیار می بینم مچوم که شما را رها کند و اما و اکنش مجلس و سباوون و...
------------------------------------------------
پ. ن. انجنیر سباوون مسوول اطلاعات حزب اسلامی حکمتیار که به دولت استاد ربانی و اتحادیه شمال ملحق شده بود. استاد سیاف رهبر اتحاد اسلامی و صدر اعظم دولت ربانی. انجنیر ساعی وزیر فواید عامه با معرفی آقای سید حسین انوری. وزارت تجارت درطالقان شروع بکار کرد. استاد سیاف گفت مرا نصریها و و حدتیها سیاه کرد. هر بوجی 19 تا 20 هزار دالر می شد. آقایان انوری کاظمی و آقای عرفانی هر کدام در یک ربع 15 بوجی جمعا 45 بوجی سهمیه شان می شد . گفته می شد استاد سیاف بین 60 تا 80 بوجی سهمیه می گیرد و ...


 

"برفی" آقای شیخ باقرسلطانی  -108-

 

 یازده ماه در طالقان امر و زارت را چلاندم. تنها با یک کشور رابطه تجاری بر قرار بود. تاجران افغانی به تاجیکستان و بعد به ازبکستان می رفتند و کالا وارد می کردند و من برای شان جواز تجارت صادر می کردم. عمده ترین تاجر به نظر من آقای اسدالله خالد بود. وی نماینده خاصی استاد سیاف که رفت آمده به آسیای میانه داشت. یک روز تاجری بنام حاجی اسلم سیغانی در دفتر من آمد و آن قدر شکایت کرد که بیخی دلم برایش سوخت وی کاغذهای زیادی داشت که  تیل و کالا به دولت افغانستان داده و لی به پولش نرسیده است. گفتم من چکار کنم وی گفت شما وزیر تجارت هستید و به تجارت من ضربه وارد شده و پولهایم را کسی نمی دهد به من کمک کنید و مرا پیش استاد ربانی و یا استاد سیاف ببرید که عرض حال کنم. گفتم استاد ربانی که نیست ولی چشم شما را پیش آقای سیاف می برم و همین شد که همراه ایشان رفتم پیش استاد سیاف. حاجی شیر سیغانی صاف و سوچه و رییشش را از بیخ تراشیده و عطر گلاب هم زده است اصلا فکرنمی کردم که استاد نسبت به ریش این قدر حساس باشد. وارد دفتر استاد شدم از جایش بلند شد و دست داد و گفت خوش آمدید و بفرمایید این تعارف تنها با من بود ولی به حاجی چیزی نگفت کمی استاد ترش کرده دیده می شد. گفتم جناب استاد حاجی شیر سیغانی از و لایت بامیان و از سیغان هست وی اسنادی را به من نشان داده که از دولت طلب دارد و من را به این دلیل پیدا کرده که وزیرتجارت هستم. استاد سیاف نگاهی تندی به وی کرد بدون اینکه گپ اصلی وی که رسیده گی به اسنادش باشد گفت ریش را کجا کرده ای. حاجی شیر کمی ور خطا شد و دست به صورتش کشید گفت استاد به آسیای میانه می روم آن مردم از ریش بد شان می آیند و به همان خاطر من ریشم را تراشیده ام. استاد سیاف گفت دروغ نگو حاجی هم هستی و دروغ هم می گویی. اسدالله جان من هر روز به آسیای میانه می رود و تجارت می کند و ریش هم دارد. حاجی مانده بود که جواب ریش تراشیده اش را چه بگوید و بیخی حساب و کتاب مال و قرض داری خود را فراموش کرد و حالا مانده بود که دلیل تراشیدن رییشش را بیاورد یک مورد که جواب نداد من همان طور حیران ماندم که چه بگویم و دیگر بحثی روی قرض داری اصلا نشد. خلاصه اینکه استاد سیاف گفت اول برو ریشت را بگذار و صورت مسلمانی به خود بگیر و آن وقت ناطقی صاحب را پیش بیانداز و بیا تا ببینم که چه ادعا و مدعا داری. همین شد که با استاد خدا حافظی کردیم. با هم آمدیم به دفتر من حیران ماندم که این چه وضعی شد که پیش آمد. حاجی هم غافل گیر شده بود و می گفت چه بد شد و هیچ نتیجه ای نگرفتم و بعد گفت والله اگر ریشم را بگذارم و لو اینکه تمام مالم از دستم برود و دیگر پیش استاد سیاف هم نمی روم و اگر شد استاد ربانی را پیدا می کنم و حقم را طلب می کنم و حاجی رفت و دیگر اصلا پیش من نیامد که واسطه شان شوم. تاجرهای زیادی که ازدولت طلب مال داشتند و  هر روز به دفتر من می آمدند و حرف شان این بود که پولهای ما را دولت بدهد ما گناه که نکرده ایم به دولت در مزار و درکابل تیل و کالا داده ایم و قراردادی دولت بوده ایم. البته اسناد زیاد داشتند اما هیچ معلوم نبود که چه گونه اسنادی. بعدا به این نتیجه رسیدم که هم دولت کوتاهی کرده و هم تاجرها یک گرگ و چهل گرگ اموال شان را درست کرده اند یک وضعیت عجیبی داشتیم. یک روز تاجرها گفتند که مارا پیش استاد ربانی رییس دولت ببرید و البته آنها حق داشتند چون تمامی حساب و کتاب شان مرتبط می شد به اموال تجارت شان. و همه را یک روز بردم در خانه استاد ربانی و خودم کار داشتم و رفتم جای دیگری و بعد که دفتر آمدم رییس دفترم آقای توسلی گفت واقعا استاد ربانی عجب مهارتی در قانع کردن دارد. تاجرها در اول آن قدر عصبانی و ناراحت بودند که نپرس. و هرکدام شان با ناراحتی از سرگردانی و ضایع شدن مال شان صحبت کرد و بعد استاد ربانی نیم ساعت با آنها حرف زد و همه را راضی و خوشنود بیرون کرد. گفتم چه شد؟ یعنی استاد قبول کرد که قرض داریهای شان را می دهد و دیگر مزاحم ما نمی شود. آقای توسلی گفت منم نفهمیدم ولی همه تاجرها راضی بیرون شدند و دست استاد ربانی را هنگام خدا حافظی می بوسیدند. در همین گفتگو بودم که سه چهار نفر از همان تاجرها به دفتر آمدند و  پرسیدم که چه شد؟ آنها گفتند که لاحوله و لا و توبه توبه استاد نمی دانم چه گفت؟ و به یک نحوی صحبت کرد که همه ما راضی و با خوشحالی بیرون شدیم اما فکر می کنیم که چیزی بدست نیاورده ایم و  می بینیم که هیچی بدست نیامده. واقعا متحیریم که چه کنیم و من گفتم دوستان شما از من خواسه بودید که برای تان وقت بگیرم که گرفتم و می دانید که من کاری بشتر از این نمی توانم و امکان دارد که برای شما وقت هم ندهد زیرا که صحبت کرده اید و همه تان راضی بیرون شده اید. همه شان گفتند بله درست است و شما دیگر کاری نمی توانید و لی ما را ببین که چطور عقل مان را از دست دادیم.

نکته جالب دیگر که در تخار و درشهر طالقان شعیان زیادی را پیدا کردیم. در ماه محرم برای ما ثابت شد که دراین شهر شیعیان زندگی می کنند و در اطراف شهر قریه های هستند که شیعیان زندگی می کنند. استاد محقق در طالقان آمد و چندین روز در طالقان ماند و همراه ایشان می رفتیم در مساجد و خانه های شیعیان. استاد محقق پول نداشت و در هرمنطقه و قریه ای که می رفتیم مردم توقع داشت که برای منبر و حسینیه و مسجد شان کمک شود. ایشان کمک می کرد ولی من می دانستم که ایشان پول ندارد و بعداز سقوط مزار فکر می کنم استاد محقق روزهای بسیار سختی را گذراند. سنگر داری بدون پول امکان نداشت من فکر می کردم که استاد عرفانی به ایشان کمک می کند ولی کمک نکرد و حرف به این صورت گفته شد که استاد محقق سهم جداگانه برای سنگرهای شمال از دولت استاد ربانی بگیرد و استاد عرفانی کمک برای جبهات مرکز و هزارجات می گرفت که می شنیدیم تماما در کنترل طالبان و نماینده شان بنام سید صوفی گردیزی هست. استاد محقق طرح و برنامه هایش را با آمر مسعود و استاد ربانی در میان گذاشت و از آنها قول کمک گرفتند. یک سفری داشتیم به فیض آباد بدخشان. استاد ربانی برای مدتی زیادی به طالقان نمی آمد و اختلافات نظر در مورد جابجای افراد و پول بین استاد ربانی و آمر مسعود قویا و جود داشت و یک وقت حاجی صاحب قدیر به من گفت که برادر، ما بخاطر اینها وطن و مردم خود را ترک کردیم و حالا می بینیم که بین شان آن قدر اختلاف و کشمکش هست که بیخی از آمدنم پیشمان شدم گفتم حاجی صاحب من تازه آمده ام و دیگر اینکه آنهارا کم می بینم این اختلافات چه گونه هست؟ ایشان گفت سر پولی که چاپ می کند اختلاف دارند سر قومندانها اختلاف دارند سر مناطق باهم اختلاف دارند و قتی که استاد ربانی در طالقان باشد آمر هرگز در طالقان نمی آید و حالا بگونه ای شده که دریک و لایت هم با هم جمع نمی شوند. استاد ربانی برای مدت زیادی طالقان نمی آمد و استاد محقق را گفته بود که بیاید به فیض آباد بدخشان و یک هلیکو پتر گرفتیم و  رفتیم به فیض آباد ما هم مشکل داشتیم شش ماه می شد که اجراات مالی نشده بود. در فیض آباد در مهمانخانه و سط دریا مستقر شدیم و چه مهمانخانه ای. گفتند که شاه در موسم بهار می یامد و تفریحات شان را در این جا می گذراند. این مهمانه خیلی دلپذیر و زیبا ساخته شد بود. استاد محقق جدا گانه با استاد صحبت کرد و بعد ما را هم جداگانه خواست و ما هم مشکلات وزارتخانه مان را گفتیم که مامورین معاش شان داده نشده و از همه قرض دار شده ایم و استاد گفت من به طالقان می یایم و مشکلات تان را حل می کنم و برگشتیم به طالقان. طیاره بیگاری گرفته شده بود استاد ربانی به پلوت گفته بود که درمسیر بازگشت، فلان قومندان را پیاده و فلان قومندان را با خود به طالقان ببرید و همین کار شد و نزدیک بود طیاره سقوط کند آن قدر طیاره تحت فشار قرار داشت که صدای آن گوشهای مارا پاره می کرد. استاد محقق رو برویم نشسته بود و  صدای هم دیگر را نمی شنیدیم تنها استاد محقق دست روی ریشش برد که خیر است دیگر ما و شما پیر شده ایم یعنی اینکه بگذار چپه شود. به این ترتیب برگشتیم به طالقان. گفتم که یازده ماه در طالقان و زیر تجارت بودم. ماه های پاییز بود ولی برف زود تر آمد. یک روز صبح بیدارشدم که همه جا را برف گرفته است و هوا نسبتا تاریک بود که در زده شد آقای توسلی و یا کسی دیگر از اهالی دیزنگی و از دنیا بی خبر رفت و در را باز کرد و یک نفر نامه شیخ سلطان را آورده بود و در نامه این موضوع خطرناک را نوشته بود .....

پ.ن. نامه برفی بود که حکم دین را داشت. همراه استاد محقق به بدخشان رفتیم و با یک طیاره بیگار گرفته شده. در فیض آباد مهمانخانه و سط دریا فوق العاده بود و این مهمانخانه محل تفریحگاه شاه افغانستان. اختلافات بین آمر و استاد ربانی روی موضوعات آشکار می شد. در تخار و طالقان مردمان تشیع هم و جود داشت. استاد سیاف به حاجی شیر گفت اول برو ریشت را بگذار و بعد بیا دنبال طلبهایت. 



  

 

حکومتی که نه خدا راضی هست و نه شیطان -109-

 

البته رییس دفترم کمی گنگو تشریف داشت ولی از سوی هم این گونه مسایل را در ولسوالیهای چهار گانه  نداشتیم. اخلاق عادتها و عنعنات در هر ولایت نسبت به ولایت دیگر متفاوت است چنانچه لهجه ها و گویشها از هم متفاوت است. لهجه مردم جاغوری با مردم بهسود و دایزنگی فرق محسوسی دارد و حتا چهره ها هم همین گونه است. گرچه آقای نورزی با من شوخی داشت که مردم هزاره مثل چینیها و یا ژا پنیها هست. در چین کسی عکس نمی گیرد و هر وقت لازم داشت می رود از دکان می خرد و می چسپاند اما این طوری نیست همه گروه اجتماعی با دیگری فرق بیین و آشکار دارند. "نامه برفی" شیخ باقر سلطانی به دلیل همین تفاوتهای فرهنگی درد سر بزرگی برای من شد و گو اینکه یک دین واجب در گردن من افتاده و باید ادا نمایم "برفی" اهمیت زیادی در شمال و مزار شریف داشته است. نامه را باز کردم دیدم نوشته است برفی سرتان آمد و یک چنین چیزی نوشته بود. گفتم این یعنی چه؟ برف که آمده و این نامه را به خاطر برف نوشته است. دوسه روزی گذشت که شیخ باقر سلطانی را همراه یک نفر بنام  جعفری دیدم. جعفری از هزاره های اهل سنت از ولایت قندز. آقای شیخ باقر گفت استاد نامه برفی را گرفتی .گفتم یک نامه داخل یک پاکت بود که نوشته بود برفی . شیخ گفت درست است حالا برفی را کی آدا می کنی گفتم یعنی چه ؟ وی تشریح کرد که در اولین برف ما نامه می نویسیم و به مقصد مورد نظر  خود می فرستیم اگر قاصد را طرف گرفت آن مهمانی به گردن نامه نویس می افتد و اگر نتوانیست قاصد را دستگیر کند آن وقت باید طرف مهمانی را بدهد و شما قاصد ما را نتوانیستید دستگر کنید پس مهمانی به گردن شما افتاده است و بخیر آماده گی بگیر. من گفتم شوخی نکن دراین وقت سرمای زمستان مهمانی سخت است و چوب نداریم که خودرا گرم کنیم شما مهمانی طلب دارید. ایشان گفت استاد این دین واجب است و باید دین تان را ادا کنید و درغیر آن ضرر می کنید. قصه همین گونه می گذشت تقریبا دو ماه گذشت و هر وقت شیخ باقر را می دیدم تماما در باره برفی اش صحبت می کرد و منم جدی نگرفتم یک روز شیخ گفت استاد این برفی در همان اول با شش و تا ده نفر خلاص می شد ولی حالا قضیه بیخ پیدا کرده ممکن به ده ها نفر برسد و این شد که یک روز عصر به من تماس گرفت که فردا برای هشتاد نفر آماده گی بیگرید که آمدیم بخیر. گرچه دوستان 120 نفر پیشنهاد کرده اند و لی گفتم هشتاد نفر درست است. دیدم این حرف جدی است و برفی را اگر ادا نکنم به یک رسوایی خواهد کشید. گرفتن برفی تبدیل به مساله حیثیتی برای شیخ شده است. با بچه ها مشوره کردم و همه گفتند که ادا برفی مثل ادای نماز واجب است و این یک دین است که باید اداء دین شود. گفتم لاحوله و لا از این نامه لعنتی. چوب نداشتیم و رفتیم خریدیم پول هم نداشتیم و رفتیم از دکاندارها برای 80 نفر مهمان برفی و  تعداد ده بیست نفر از خود مان آذوقه تهیه کردیم گفتم شوروا باشد بهتر از برنج است و برخی هم گفتند که نان قیمت تر از برنج است و گفتم نه همان شور وا باشد حالا نان را خیر است زیرا نگران بودم که 80 شیخ یک وقت به 120 نرسد. و این شد که دریک روز سرد زمستانی این گونه ادای دین کردم و شیخ گفت استاد گره که با دست باز می شد ناقی به دندان کشاندید. بله به این صورت روزها را می گذراندیم. یک روز شنیدم که آقای انوری مریض شده است و رفتم به عیادت ایشان. روی تخت خوابیده بود و گفت استاد یک نوع حمله سرم آمد که یقین کردم که رفتم و لذا با خانواده ام در ایران تماس گرفتم و خدا حافظی کردم و شب ساعت 12 به استاد عرفانی زنگ زدم که بیاید آخرین حرفهایم رابرایش بزنم. استاد عرفانی بجای اینکه مرا دلداری کند و گفت آقا صاحب پیش از مردن کفن پاره نکن و هیچ طور تان نیست و ناقی بچه ها و خانواده ات را ناراحت کرده ای. نمی دانم استاد عرفانی چطو این حرف را به من زد اما حالا خوب شدم و دیگر احساس درد و خفگی و ترس از مردن بکلی  برطرف شده است. آقای انوری درطالقان رفتارش با ما خیلی بهتر از آقای کاظمی بود. آقای کاظمی کمی مخالف دولت استاد ربانی شده بود و بدانم ندانم از حضور آقای عرفانی و ما کمی دلگیر دیده می شد اما نمی دانم که چنین بود و یانه؟ آقای انوری همیشه برنامه های مهمانی شان بدون ما نبود. آقا انوری شوخی بلد نبود و بچه کابل و با زبان مردم هزاره آشنایی نداشت. محمودی که وی خودرا" سیاه" می گفت از یکاولنگ یک وقت درباره انوری گفته بود که انوری صاحب سید خوبی است اما "شخ کاله" است. آقای انوری فکر کرده بود که وی را محمودی تعریف کرده "شخ کاله" را از پیش خودش "شخ کله" و جدی و قاطع معنا کرده بود و درهمه جا می گفت آقای محمودی مرا "شخ کاله" می گوید و البته بخاطر دفاع از حق مردم خود "شخ کاله" هستم. آقای عرفانی بسیارمی خندید و من هم می خندیدم که این آقای انوری چطور خودش را "شخ کاله" قبول کرده است یک روز من گفتم آقا صاحب معنای "شخ کاله" در هزارجات این است. گفتم ما به حیوانات بد خور در زمستان که هر نوع علف را نمی خورد به آنها می گوییم گوسفند شخ کاله بز شخ کاله و  یا اسب شخ کاله و مرکب شخ کاله یعنی بد خور. یک مرتبه آقای انوری آتش گرفت و گفت پس این محمودی مرا توهین کرده است . هله بچه ها محمودی را پیدا کنید که زیر چوب نفسش را بگیرم که من حیوانم و یا او. من توسط رییس دفترم به محمودی پیغام دادم که چند روزی آفتابی نشود که آقا صاحب معنای "شخ کاله" تورا پیدا کرده و سخت سرت ناراحت است و خطرداری. یک روز استاد عرفانی هم خیلی حال آقای انوری را گرفت و گفت در یکاولنگ ما بچه ها زمستان پیش ملا قرآن یادمی گرفتند. و یاد گرفتن قرآن دو مرحله "ایجه و روانی " دارد. در مرحله " ایجه" به بچه ها یاد می دهد مثلا "ملکوس سماوات" را ملا این گونه ایجه می کند: میم لام پیش مول. کاف سی پیش کوس" ملکوس" بچه در خانه پیش مادرش مرتب می گو ید کاف سی پیش کوس. مادرش می گوید او حرامزاده تو چه می خوانی. بچه می گوید مادر آخند به ما همی درس را امروز یاد داده است. مادرش متحیر می شود که آخند درس داده و دروغ نیست و آخند راست گفته است و بعد می گوید بچیم این "کاف سی پیش کوس " که درقرآن گفته شده این از بی بی گو است و نه ازما غریبا. حالا آن قدر شوخی استاد ما را خندان که توبه "از بی بی گو را گفته است و نه از غریبو "را. آقای انوری می گفت و الله در غم استاد عرفانی مانده ایم ای کاش ایشان را از ایران نمی خواستیم. قصه کمان رستم استادسیاف درباره انجنیر سباوون را کردم و یک روز از دفتر استاد سیاف اسدالله خالد" همین رییس امنیت ملی زمان کرزی" آمد و گفت که استاد گفته که بیایید برویم در میدان هوایی که استاد ربانی ازسفر خارج بر می گردد و استقبال کنیم و رفتیم استاد ربانی از طیاره پیاده شد و قطعه تشریفات مراسم احترام را ادا کرد و استاد ربانی بجای اینکه طرف راست دور بزند طرف چپ دور زد و استاد سیاف گفت استاد خراب کرد استاد چپ و راست خود را متوجه نیست. بهر حال یک افسر چپ استاد را ، راست کرد و استاد سیاف می خندید و به این صورت رفتیم در مهمانخانه. استاد ربانی خواست که چپ دور خوردنش را توجیه نماید و گفت همه تقصیر از سباوون صاحب است ما را نگذاشت که چند روز حکومت کنیم تاخوب یاد بگیریم کنایه از اینکه حزب اسلامی جنگ کرد و خراب. آقای سیاف گفت استاد یک حکومت درست گرده ای که نه خدا ازش راضی است و نه شیطان و بعد این گونه توضیح داد ........

پ.ن. قطعه تشریفات مراسم خاصی ادا احترام را برای رییس دولت بجای می آورد. استاد سیاف در شوخی و گیر دادن سرامد رهبران جهادی است. آقای انوری در شوخی بی نهایت کم سلیقه بود و استاد عرفانی ایشان را دربدر کرده بود. شخ کاله به حیواناتی گفته می شود که در زمستان هر نوع علف را نمی خورد. محمودی سیاه از یکاولنگ و دستیار استاد عرفانی می گفت آقا صاحب خوب آدم است اما شخ کاله. پیش ازمردن کفن پاره کردن ضرب المثل مردمی است که برای کسانی گفته می شود که ورخطا می شود و احساس می کند که میمرد.برفی همان رسم جدی است که در اولین برف زمستانی روی کسی که باخته است عملی و تطبیق می شود. اسدالله خالد نمایند قابل اعتماد آقای سیاف و رییس امنیت ملی در زمان کرزی که موردحمله انتحاری قرار گرفت. 



    

حسین خان در مرز -110-

 

یکی در همین جلسه پرسید که استاد چه رقم حکومت درست کرده که نه شیطان و نه خدا از او راضی هست. آقای سیاف گفت که استاد تازه از نشست جهانی برگشته است و در چنین نشستهای رییس جمهور یک کشور در موقع نماز بلند شده نماز می خواند و ریش گذاشته و رییس دولت یک کشور هم است. شیطان کی راضی می شود که رییس جمهور یک دولت نماز بخواند ریش بگذارد و به همین خاطر شیطان از استاد و از حکومتش راضی نیست. اما خدا هم راضی نیست زیرا که استاد بنام خدا و بنام جهاد و بنام مرد مسلمان قدرت را گرفت اما نه برای خدا کاری کرده و نه هم به بندگان او و نه هم کدام خدمتی به جهاد و مجاهدین نتیجه اینکه خدا هم از دولت استاد راضی نیست و خندیدن همه اعضای جلسه. استاد ربانی در مقابل شوخیهای آقای سیاف صفر بود و هیچ چیزی نمی گفت فقط خنده های ملیح و نمکین خود ار ارایه می داد . تنها همین مقدار گفت که آقای سباوون و حکمتیار کی مار فرصت داد که حکومت و دولت داشته باشیم. سخنان ایشان اشاره ای بود به نزاعها و جنگهای حزب اسلامی با دو لت استاد ربانی. اعضای شورای قیادی و کابینه گاه گاهی باهم جلسه داشتند و گاهی هم وزراء به تنهای بین شان به صورت نوبتی در دفاتر هم جلسه می گذاشتند. اعضای کابینه در مقایسه با اعضای شورای قیادی روز گار مناسبی نداشتند. پولی که چاپ می شد بلا فاصله اعضای شورای قیادی سهمیه های را بو جی بست در یافت می کردند و در آخر اگر چیزی می ماند به وزارت خانه های موبایلی می داد و اگر نه خوب نه. من از دست طلبهای دکانداران خسته و افسرده بودم. یگان وقت به استاد عرفانی مراجعه می کردم اما چیزی عاید مان نمی شد. سهمیه وزارت من در یک ربع پنج بوجی می شد و اما سهیمه احزاب شیعی عضو شورای قیادی هر حزب در یک ربع 15 بوجی. و سهمیه استاد سیاف و زارت دفاع و حاجی صاحب قدیر پناه به خدا . گفته می شد استاد سیاف بین 60 تا 80 بوجی در یک ربع می گرفت اما شکایت داشت وی می گفت من از برکت گرد و خاکهای جهاد تیمم می کنم و الا پیسه استاد ربانی خرج نان و چای مجاهدین من هم نمی شود. یک روز سانحه هوایی ترسناکی در کنار ما در نزدیکهای شهر طالقان روی داد. هلیکوپتر از پنجشیر طرف طالقان می آمد و دیده می شد و یک باره دیده شد که پروانه کوچک در دم طیار کنده شد و پرید اما تعادل هلیکوپتر بهم خورد و به این صورت به گونه هولناکی در دره ای نزدیک به شهر طالقان سقوط کرد که تا چند ساعت شعله های آتش و دود آن دیده می شد سرانجام پانزه جنازه جیز غاله شده را به شهر طالقان برای دفن آورد. اینها مسافرانی بودند که از پنجشیر طرف طالقان می آمدند محمودی خوشحال آمد و گفتم در بین مسافرین کیها و از مردم ما کسی بود و یانه وی گفت بله استاد مسافرین شیعه هم داشته است اینه یک مهم کربلا به قدرت خدا نسوخته و صحیح سالم پیدا شده این حقانیت مذهب ما را نشان می دهد. در دلم گفتم مالک مهر بیچاره جیز غاله شد اما مهر نا سوخته اش را آقای محمودی دلیل حقانیت گرفته است. درمراسم تدفین جنازه ها پیکر نیم سوخته یک داکتر بنام داکتر ظاهر فکر می  کنم هم بود که تازه از اروپا آمده بود. قرار که در غرب و اروپا دیپلمات تعیین شود و پنجشیر به خاطر همان کارش رفته بود. آقای فهیم در مراسم تدفین حضور داشت و من در کنارش نشسته بودم و  قبرها کنده شد و منتظر رسیدن جنازه ها بودیم. آقای قسیم فهیم از بابت پول شکایت داشت و می گفت از آمر صاحب پول خواسته و لی برایش نداده و شکایت می کرد که تمام مشکلات تخار را به دوش من گذاشته است ولی پول نمی دهد بعد گفت خوب قرض به من بدهد من بدون پول نستم و اشاره به سنگ قیمتی داشت که در تایلند و یا تایواند رفته و لی هنوز پولش به من نرسیده است. جنازه های سوخته رسید و درمیان گرد خاکهای زیادی دفن شان کردیم. صحنه تلخی بود و از 15 جنازه در طیاره تنها چند نفر شناخته شد اما اکثریت شان غیرقابل شناخت بود. بسیار متاثر بودم و برگشتم به دفتر. کارهای زیادی نداشتم امور وزارت و تاجران توسط چند کار مند مجرب که همه شان از خوست فریند بودند بخوبی پیش می رفت و از این بابت کوچکترین مشکلی نداشتم و با خود می گفتم قربان آدمهای مسلکی. یک روز از فیض آباد بدخشان پیغام استاد ربانی رسید که عازم تاجیکستان شوم  و استاد ربانی در دو شبنه همراه با چند تن از اعضای شورای قیادی و و زراء منتظر ما هست. من به دفتر آقای انجنیر امید ساعی و زیر فواید عامه و آقای ذره وزیر معارف تماس گرفتم و گفتند که آنها در بدخشان بودند و از همانجا طرف تاجیکستان می روند. گفتم خیر من تنها در طالقان هستم که باید خود را به دو شنبه برسانم نمی دانم که موضوع چیست؟ رفتم با استاد عرفانی صحبت کردم. ایشان گفت منم خوب خبر ندارم اما چند روز پیش داکتر عبدالله در دفترم آمد و صحبت یک کنفرانس را داشت که استاد ربانی نیز در آن شرکت می کند. داکتر عبدالله عادت خوبی داشت هروقت از سفرهای خارجی برمی گشت گزارش سفرش را به همه رهبران قیادی شریک می ساخت و در دفاتر شان می رفت و خیلی صمیمی با آنها می نشست و چای می خورد و بعد گزارش سفرهای خود را در میان می گذاشت. استاد عرفانی از همان تخار و طالقان و خاطره های خوبی با داکتر عبدالله و زیر خارجه دولت استاد ربانی داشت و همین رابطه را تا آخرین روزهای زندگی اش حفظ کرد. استاد عرفانی درسال گذشته که به آلمان رفت و همه هزینه های شان توسط داکتر عبدالله پرداخت شد. و استاد محقق همین مساله را با داکتر در میان گذاشت وی گفت خوب است من همه مصارف در مان استاد عرفانی را می پردازم که پرداخت. رفاقت همین رقمی اش خوب است. با خود فکر کردم که حال چه گونه به تاجیکستان خود را برسانم. رفتم پهلوی آقای فهیم خان و گفتم که استاد ربانی درکدام کنفرانس شرکت می کند و مرا هم خواسته است گفت استاد در بدخشان هست. گفتم نه رفته به تاجیکستان و من هم باید به تاجیکستان بروم گفت خوب درست است، پاسپورت دارید گفتم بله فهیم خان گفت طیاره را می گم که شمارا تا مرز برساند و از مرز تا دو شنبه زمینی بروید. اجازه طیاره وقت لازم دارد و سرتان دیر می شود. گفتم درست است. فهیم خان گفت کی می خواهی بروی گفتم امروز هم می توانم بروم. فهیم خان مخابره را طلب کرد و به مسوول میدان گفت استاد ناطقی و زیر تجارت را به مرز برسانید و به حسین خان بگویید که زمینه سفرشان را به طرف دوشنبه فراهم نماید. فهیم خان گفت در مرز یک نماینده حسین خان نام دارد او با شما همکاری می کند. با فهیم خان خداحافظی کردم و خیلی از رفتارش و از همکاری شان خوشم آمد.کارهای دفتر وزارت را منظم کردم و بعد به توسلی گفتم که یک مقدار پول برایم تهیه نماید هروقت پول گرفتید قرض را پرداخت نماید. توسلی رفت نمی دانم از کجا به زحمت 500 دالر برایم تهیه کرد و حوالی ساعت 4 بعد از ظهر رفتم به میدان که طیاره آمده است. سوار شدم دیگر هیچ کسی همراه من نیست. سه نفریم پلوت طیاره و انجنیر همراه شان و من. فکرمی کنم چیزی در حدود دو ساعت شد که به مرز ر سیدیم. هوا تاریک شده بود وقتی از طیاره پیاده شدم یک پسر 12 ساله بود که دم در وازه طیاره آمد گفت پاسپورت دارید گفتم بله. گفت پاسپورت را به من بده. وی خیلی کوچک بود گفتم یعنی چه؟ اما پلوت گفت او مامور اداره تاجیکی است و می خواهد نام شما را ثبت نماید. پاسپورت را گرفت و بعد از چند دقیقه برگشت و گفت شما یک بار هم وارد تاجکستان شده اید گفتم بله و بعد گفت فردا پاسپورت تان را می دهم همین و بعد رفت کمی چرتی شدم که کدام مشکلی پیش نیاید بعد گفتم من کاری نکرده ام که مشکل پیش آید. شب حسین خان نماینده دولت استاد ربانی از من پذیرای کرد و جای خواب برایم در نظر گرفت ولی یک بچه هفت ساله داشت که بیخی دیوانه من کرد آن قدر این بچه می تبید که پناه بخدا و بعد چتیات هم می گفت. مجبور شدم به حسین خان گفتم اگر تا به صبح همین گونه باشد من نمی توانم تاب بیاورم این اشتک تان خیلی شوخی می کند. حسین خان گفت این بچه مدتی است که از مادرش جدا است مرا هم دیوانه کرده است. و بعد رفت یک اطاق دیگر را که خیلی نامرتب بود برایم باز کرد و گفتم بیخی درست است. همینجا می خوابم. شب خوابیدم و صبح برای نماز و بعد چای و سفر حاضرشدم. حسین خان مرتب به چهار طرف در مورد سفرم به دو شنبه تماس می گرفت و فهمیدم که می گفت همراه و زیر صاحب چون پاسپورت سیاسی دارد راحت می تواند برود و کدام مشکلی پیش نمی آید. خلاصه اینکه تاکسی آماده شد و حسین گفت این دو برادر مجاهد همراه تان تا دوشنبه می روند و در راه بگویید که محافظ من هست. و به موتر وان هم گفت که پاسپورت و زیر صاحب روی دستت باشد و یا اصلا جلو دمی رویت پیش شیشه بگذار و پولیس از دور وقتی پاس سیاسی را ببیند، شما را تلاشی نمی کند. کمی مشکوک شدم که این حسین سر مرزی کدام ریگ و فساد در کفشش نباشد اما چاره نداشتم باید هرچه او می گفت قبول می کردم و من همراه دو مسافر که مشکوک می زدند و چندان قیافه ای مجاهدینی هم نداشتند، سوار بر مو تر طرف دوشنبه حرکت کردیم و قصه های جالب دیگر.....

در راه موتر وان در هرایستگاه پولیس می گفت و زیر صاحب افغان است و این هم پاسپورت سیاسی شان و این دو نفر محافظین شان. حسین خان نماینده مرزی دولت بود. چندان نماینده درست و مهذب دیده نمی شد مرز آلودگیهای زیادی دارد. فهیم خان خیلی با من همکاری کرد و یک طیاره تا مرز در اختیار من گذاشت. استاد عرفانی از همان طالقان درسالهای 1378 باداکتر عبدالله رفیق و دوست و این دوستی تا آخرعمر باقی ماند. داکتر عبدالله وزیر خارجه دولت استاد ربانی در این سالها بود. هلیکوپتر در نزدیکهای شهر طالقان با 15 سرنشین آتش گرفت و سوخت. استاد سیاف زیاد سر بسر استاد ربانی و حکومتش می گذاشت. پول با بوجی در آن زمان تقسیم می شد. چون ارزشش بکلی سقوط کرده بود.  

 


 

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo