X
تبلیغات
رایتل

بخش سوم -5-

1395/08/01 ساعت 08:31 ب.ظ

 

 

یکی را کشیده و مرا در بدر کرده است -111-

 

 

از گل صبح تا ساعت چهار بعد از ظهر  از مرز تا دو شنبه پایتخت تا جیکستان در راه بودیم. موتروان با همان رندی و چالاکی از هر ایست می گذشت و من گرفتار آبرو و حیثیت خود بودم که مبادا دراین سفر گرفتار شوم. آش نخورده و دهن سوخته شوم. در وسط راه می خواستم خیلی چیزها از موتروان در باره تاجیکستان سوال کنم اما موتروان یک الدنگ و لمپن به تمام معنا بود و بعد برایم معلوم شد که رفیق شش دنگ حسین خان. تاجیکستان کوهایش بشتر از دشتهایش بود و شباهتهای زیادی با افغانستان مرکزی داشت. در راه از راننده پرسیدم که سد عظیم آبی تاجیکستان کجا موقعیت دارد وی به کوه های عظیمی اشاره کرد که شبیه کوه های بابا به نظر می رسید وی گفت سد در داخل دره قرار گرفته است و بی نهایت عظیم و باشکوه است. در راه با زنانی برخورد کردم که مشغول سخت ترین کارها بودند صورت شان را به خاطر جلو گیری از سوزاندن آفتاب کاملا پیچیده و پوشانده بودند و آنها در بغل کو ه های سخت گندم جمع می کردند و واقعا که خیلی رنج آور دیده می شد زیرا خودم زیاد گندم جمع کرده ام و علف کنده ام هردو کار خیلی سخت و طاقت فرسا هست. موتر وان گفت اینها زنان دهاتی و روستایی اند که کار می کنند اما زنان شهری چنین کارهای نمی کنند و بعد خندید. کمی مشکوک شدم گفتم زنان شهری چه می کنند؟ گفت آنها عشق و عشق بازی دارند. گفتم همه شان چنین نیست گفت بله اما در ملک ما این چنین کارهای آزاد است و بعد گفت شنیدم در افغانستان چنین چیزی حتا در شهرها هم نیست. گفتم بله در افغانستان جنگ است. خلاصه این آدم از تجربه های شخصی خود زیاد صحبت کرد احتمالا دروغ هم می گفت اما خوب بی چیز هم نبود در یک مورد گفت که من تاحالا که نزدیک چهل سالم می شود رابطه های زیادی دارم شاید صد و شاید دو صد نمی دانم یادم رفته است. ما مو تر وان جماعت خیلی کارها و خیلی چیزها را یاد داریم. به این ترتیب به شهر دوشنبه نزدیک می شدیم به من گفت یگان یک ساعت مانده وی به لهجه  تاجیکی حرف می زد ولی به دلیل رفت آمدهای مستمر و رفاقت با افغانها با لهجه کمی نزدیک به مردم تخار حرف می زد. اما این دو محافظ قالب شده من از مرز تا دو شنبه یک کلمه حرف نزدند و گاهی من به صندلی عقب نگاه می کردم و چیزهای می پرسیدم و تنها به نه و آری اکتفا می کردند. به این ترتیب به حومه شهر رسیدیم که دو محافظ و مسافر گفتند ما همین جا پیدا می شویم و به شهر نمی رویم. هردو پیاده شدند و کرایه شان را حسین خان در مرز حساب کرده بود و تنها من بودم که کرایه ام را باید در دو شنبه می دادم. مو تروان مرا باید به سفارت افغانستان می رساند وی گفت بلد خو نستم و لی قنسلگری پیدا کردنش سخت نیست. به این صورت پرسیده و پرسیده به دم دروازه سفارت افغانستان رسیدیم و از موتر پیاده شدم و کرایه اش را حساب و بعد وارد سفارت شدم و گفتم که از طالقان و تخار آمده ام و می خواهم استاد را پیدا کنم. سفیر افغانستان بنام سید ابراهیم پهلویم آمد و خودش را معرفی کرد که من سفیر هستم و  استاد همین چند لحظه پیش رفت و گفته است که شمارا ببریم به هتل تاجیکستان و دیگر دوستان هم در هتل تاجیکستان جای گرفته اند گفتم خوب است و با ماشین سفارت سوار شده به هتل تاجیکستان آمدم. همه دوستان در هتل مستقر بودند هتل نسبتا خوبی دیده می شد. شبیه هتل کانتیننتال برای دو نفر یک اطاق ریزیف شده بود و من با یک دوستم در یک اطاق بودیم وی می گفت که درسهایش را در روسیه خوانده و زبان روسی هم بلد است که بلد بود. آقای سفیر خیلی شوخی می کرد و ازخاطرات افغانها در تاجیکستان زیاد چیزها و خبرها بلد بود و یک دو داستان را صحبت کرد که بسیار خندیدیم. فکر می کنم استاد ربانی در نظر داشت که یک طیاره را چارتر کند. این کار مدتی طول می کشید. سفیر گفت بخیر خسته گی تان بر طرف شود و چای بخورید و بعد می رویم پهلوی استاد چای هتل را خوردیم گرسنه هم بودم نان برایم آورد و بعد همراه سفیر رفتیم در اقامتگاه استاد ربانی. حاجی قدیر صاحب آقای انوری سباوون و خیلیها در در کنار استاد نشسته بودند. استاد ربانی گفت بخیر آمدید و در راه کدام مشکلی نبود گفتم نه تا مرز با طیاره آمدم که فهیم خان لطف کرد و یک هلیکو پتر را در اختیار ما گذاشت استاد گفت بسیار همکاری کرده خانه فهیم خان آباد و بعد گفتم از مرز تا دو شنبه با تاکسی آمدم. پرسیدم موضو ع سفر را قاصد شما خبر نداشت و به من چیزی نگفت. استاد ربانی گفت که نشست ایکو در تهران برگزار می شود. روسایی کشورهای عضو ایکو و اعضای ناظر نشست دارند و بعد نشست وزرای تجارت و خارجه هم برگزار می شود و افغانستان عضو ایکو است و داکتر عبدالله قبلا در تهران رفته است و مقدمات نشست سران کشورهای عضو ایکو را با سایر وزرای خارجه عضو ایکو برنامه ریزی می کند. شما بخیر در هتل باشید تا طیاره گرفته شود و بعد می رویم. حال برنامه سفر برایم روشن شد که برای نشست ایکو در تهران می رویم . ایکو یک  سازمان منطقه ای با رویکرد اقتصادی است و حالا تعداد از کشورهای آسیایی میانه نیز به حیث ناظر و عضو برگزیده شده اند. نماز به امامت استاد ربانی خوانده شد و بعد شام را باهم خوردیم. سفرمان در ماه رمضان انجام شد و بحث سحری نیز مطرح شد و ما گفتیم که روزه دار نستیم. در همین جا بود که حاجی صاحب قدیر گفت مه در دو مساله می خواهم شیعه باشم. و گفت این مذاهب باهم فرقی ندارد همه ریشه اش اسلام است گرچه من مولوی نستم ولی در پیش خودم به این نتیجه رسیده ام که این مذاهب با هم مشکل ندارد همه شان یکی است. مثل چند برادر از یک پدر و مادر که قیافه های شاید فرق کنند و لی همه شان از یک ریشه اند. حاجی چنان استدلال می کرد که کسی نمی خواست دربرابر حرف شان چیزی بگوید. استاد ربانی هم چیزی نمی گفت. یکی پرسید حاجی صاحب آن دو موضوع کدام است که می خواهی مطابق مذهب شیعه عمل نمایی حاجی گفت یکی همین روزه است من نمی خواهم در سفر روزه بگیرم و فردا روزه نستم و دیگری همان صیغه است. همه خندیدیم و آقای انوری گفت حاجی صاحب منافع خودرا خوب درنظر گرفته است. حاجی گفت آدم اگر کدام پشتوانه مذهبی نداشته باشد وجدانا ناراحت می شود مذهب شیعه این را حل کرده است. من گفتم در اسلام تا زمان خلیفه دوم حضرت عمر صیغه جایز بوده است. حاجی در سفر مثل ما بدون روزه بود و روزها با ما هم در تهران و هم در مشهد و هم درخود تاجیکستان غذا می خورد. حاجی واقعا روشنفکر و بدون تعصب بود. حال قصه هتل و رفیقم وی هم بی تابی داشت و یک روز گفت استاد صیغه کردن دختر و زن غیر مسلمان جایز است من گفتم بله جایز است به شرط اینکه اهل کتاب باشد گفت یعنی چه گفتم تابع یکی از ادیان آسمانی باشد. گفت منظور اینکه مسیحی و یا یهودی باشد. گفتم بله قربان آدم چیز فهم. گفتم منظور تان چیست؟ امشب حاجی هم شیعه شد و شما هم بحث صیغه را راه انداخته ای کدام گپی در راه هست چی؟ هم اطاقی من گفت استاد با منیجر هتل صحبت کردم وی گفت که هست و یکی را نشان داد که خیلی خوب است به همو خاطر از شما پرسیدم که چه کنم. گفتم خوب که این طوری واقعا افغانستان عجب گرفتاری دارد. وی بیرون شد که نفره را پیدا کند و بعد آمد گفت وی آماده است اما استاد می شود شما همراه آقای ذره در یک اطاق باشید و من تنها. گفتم نه عزیزم این کار شدنی نیست کسیکه خربوزه می خورد پای لرزش هم می نشیند. حالا که این کارها را می کنی خوب برو اطاقش را هم پیدا کن من اطاق را تخلیه نمی کنم. وی رفت و شب ساعت نه آمد و گفت استاد اطاق پیدا کرده ام. وی شبها گم بود و روزها بر می گشت. فکر می کنم سه و یا چهار روزی در هتل تاجیکستان ماندیم و بعد طیاره طرف مشهد پرواز کرد. هوا خیلی خراب بود ابرهای عظیم طیاره را خیلی تکان می داد. حاجی قدیر پهلویم نشسته بود گفتم طیاره خیلی تکان می خورد وی دستهایش را طرف آسمان بلند کرد و یعنی اینکه تسلیم او هستیم. به این ترتیب به مشهد رسیدیم و مورد استقبال گرم مقامات ایرانی. استاد ربانی را در حیات هتل مشهد جای داده بود و اما ما در یک هتل دیگری بودیم. روزها استاد می آمد و باهم جلسه داشتیم. یک روز جلسه داشتیم که دستیار استاد آمد و گفت قومندان ل. ق. ا. آمده. استاد ربانی جلسه را قطع کرد و گفت قومندان را ببینم وی به شدت زخمی شده بود خدارا شکر که خوب شده است مرمی درجاهای حساس بدنش اصابت کرده بود. قومندان وارد شد استاد و همه ما ازجای مان حرکت کردیم. قومندان در پهلوی استاد نشست و استاد ربانی احوالش را پرسید و بعد قومندان با چنان عصبانیت شروع به صحبت کرد که همه ما، مبهوت ماندیم حملات تند علیه خود استاد ربانی حملات علیه جمعیت و دشنامهای آتشین به داکترها و ایران و گفت چرا مرا بد بخت کردی و چرا مرا به این کشور نامسلمان برای تداوی روان کردی و چرا بحال من رحم نکردی و استاد ربانی گفت قومندان صاحب بگو که چه شده است؟ وی درحالیکه گلویش را عقده گرفته بود و نزدیک کریه کند و گفت می خواهی بدانی که چه شده و اینه ای رقم شده است..........

پ.ن. قومندان ل. ق. ا یکی از معروفترین قومندانهای جمعیت اسلامی  از ناحیه مناطق محرمه خود زخمی و برای درمان به ایران فرستاده شد که فکر می کرد بد بخت شده است. صیغه در مذهب شیعه امر جایز است و زنان اهل کتاب را هم می تواند عقد موقت و صیغه کرد. ایکو کنفرانس منطقه ای است با رویکرد همکاریهای اقتصادی و تجاری. هم حاجی طرفدار عقد موقت شد و هم رفیق هم اطاقی ام آقای س. ا. ع. ی چاره خود را کرد. موتر وان الدنگ تاجیکی چنین قصه های از رابطه های خود را با من داشت.  


استاد خلیلی چه شد؟ -112-


قومندان ل. ق. ا. می خواست گریه کند و گفت استاد مرا در بدر کردی. من سه زن دارم و حالا چه خاکی برسرم کنم مرا در این کشور نامسلمان برای تداوی فرستادی می دانی چه کرده است. یک .... یعنی بیضه مرا کشیده و کنده و من حالا یکی دارم. قومندان دیگر شرم حیا از استادرا کنارگذاشته بود. ما همه حیران مانده بودیم آقای انوری گفت استاد تاوان می خواهد و چه رقم تاوانش را پوره کنیم. استاد ربانی گفت انجنیر رحیم را حاضر کنید انجنیر عبدالرحیم قنسل دولت در مشهد بود. قنسل آمد و استاد گفت همین لحظه قومندان را پیش داکتر ببرید که چه بلایی سر قومندان آورده است. قومندان همراه انجنیر رحیم رفت به شفاخانه. این قصه ما را بسیار خندان و هم واقعا متاثر بودیم که نکشیده باشد بیچاره گفت که سه تا زن دارد. استاد ربانی هم ناراحت بود که اوگار نکرده باشد. استاد گفت وی از ناحیه مناطق محرمه خود بشدت زخمی شد و گفتیم ببریم به ایران در تاجیکستان قابل تداوی نبود و داکترها پیشنهاد مسکو و یا ایران را دادند. فرستادیم ایران و حالا این گونه شده است. منتظر انجنیر رحیم بودیم که احوال بیاورد. انجنیر هم بالای سر قومندان که نتیجه معلوم شود. داکترها نگاه می کنند و بعد می خندند و بعد می گویند حاجی بخواب و نگران باش هیچی نیست. دو نرس را و ظیفه می دهند که روغن مالی کند و بعد فشار دهد تا سرجایش قرار بگیرد. شیطان خودش را آن بالا مخفی کرده است. نرسها روغن مالی می کنند و بعد ماساژ می دهد و به راحتی می یارد پایین و بعد می گوید حاجی تمام شد برو بخیر. انجنیر گزارش داد که چیزی نبود هنگام عملیات و بخیه زدن همان بالا گیر کرده بود و نرسها کشیدش پایین. یکی دو روز مشهد ماندیم و بعد رفتیم بسوی تهران و شرکت در کنفرانس ایکو. نشست در سطح روسایی جمهور کشورهای عضو سازمان ایکو، برگزار شد. و سه روز بحث در مورد سازمان ایکو شد. داکتر عبدالله و زیرخارجه مجموعه اسناد و اوراق مرتبط به سازمان را آورد و به استاد ربانی داد. داکتر عبدالله گفت حاصل این نشستها تنها و همین اوراق است و کدام نتیجه عملی درکار نیست. کنفرانس در سه سطح بر گزار شد سطح یک یعنی روسایی جمهور کشورهای عضو ایکو و اعضای ناظر. سطح دو هم به این صورت بود که یک بخش مرتبط به وزرای خارجه می شد که نقش اساسی برای هماهنگی و سیاست گذاری داشتند و یک بخش دیگر هم ارتباط می گرفت به وزرای تجارت و بازرگانی. این بخش هم بسیار مهم بود. ایکو فلسفه و ماهیتش همان توسعه تجارت و همکاریهای اقتصادی منطقه ای بود. آقای طاهریان سفیر ایران در افغانستان درزمان استاد ربانی، یک تحلیل بلندی از همکاریهای اقتصادی و با زرگانی را به من داد که شامل اطلاعات گسترده می شد. وی این تحلیل را به همه توزیع کرد. سطح یک تنها کارش تایید و امضای اسنادی بود که توسط کارشناسان وزارت خارجه و و زارت تجارت تهیه و دراختیارشان گذاشته می شد. 
درکنفرانس چوکیها براساس حروف الف با در نظر گرفته شده بود افغانستان و آذربایجان در کنار هم نشسته بود. چون هردو با حرف الف شروع می شد و ما در صف اول قرارداشتیم زیرا که نام ما حرف اول بود و درکنار ما اذربایجان قرار داشت. نشست سه روز دوام داشت و بعد با یک قطعنامه به پایان رسید. مقر کنفرانس یک ساختمان بسیار مدرن که تازه ساخته شده بود و به ما گفته شد که این دومین نشست است که در این صالون برگزار می شود. هتل هم از بهترینهایش بود. یک روز همراه پرویز مشرف در یک لیفت برابر شدم و من احوال شان را پرسیدم و گفتم که از افغانستان هستم و همراه استاد ربانی از داخل آمده ایم. مشرف ضمن احوال پرسی گرم که عادت پاکستانیها است به من گفت که من یک سرباز و نظامی هستم و سیاست را یاد ندارم. اما شما به رییس جمهورتان بگویید که مساله افغانستان را حل کند. من گفتم که حل مساله جنگ افغانستان به دست سرباز و نظامی است و شما باید حل کنید کمی تبسم کرد و بعد گفت من می خواهم استاد ربانی را ببینم. تا هنوز هم دیگر را ندیده بود و حتا احوال پرسی هم نکرده بود. من این مساله را به استاد ربانی گفتم که آقای مشرف را در لیفت دیدم و این صحبت را با من کرد و گفت که نظامی هستم و سیاست بلد نستم و شما به رییس جمهورتان بگویید که مساله افغانستان را حل شود. استاد ربانی نمی دانم چه گفت؟ فکر می کنم هم دیگر را در همان راهرو ها دیده بود و کدام صحبت جدی باهم نداشتند. کنفرانس تمام شد و بعد وزارت خارجه سه برنامه ملاقات برای ما گذاشت یکی با رییس جمهور آقای خاتمی و دیگری برنامه ملاقات با آقای هاشمی رفسنجانی و سومین ملاقات و آخرین آن با رهبر جمهوری اسلامی ایران آیه الله خامنه ای. در ملاقات با آقای خاتمی ضمن تعارفات و خوش آمد گویی. رییس جمهور ایران اوضاع و احوال افغانستان را پرسید و استاد ربانی گفت که جنگ هست اما طالبان قدرت گرفتن افغانستان را ندارد ولی جنگ با طالبان ادامه پیدا می کند مگر اینکه کدام راه حلی برای پایان جنگ پیدا شود. آقای خاتمی گفت نظر آمریکا در مورد خاتمه جنگ چیست؟ آقای ربانی گفت آنها به ما گفته اند که افغانستان راه حل نظامی ندارد و باید صلح شود و آنها خواهان صلح هستند. آقای خاتمی گفت آنها اگر چیزی را بخواهد همان را می کند اما اینکه صلح را می خواهد و یانه من نمی دانم اما آمریکا چیزی را که بخواهد آنرا انجام می دهد. درهمان روز بود که با آقای هاشمی رفسنجانی ملاقات صورت گرفت. آقای هاشمی بسیار گرم با استاد ربانی صحبت و برخورد داشت این مساله دلیل داشت یکی اینکه هردو هم دیگر را بارها و بارها دیده بودند و یک موردش همان گشت گذار در بندر عباس در 22 دلو سالروز فاجعه افشار بود. در این روز آقای هاشمی و استادربانی روسایی جمهور دو کشور در بندر عباس روی قایقها گشت می زدند. استاد ربانی اوضاع افغانستان و جنگ را به صورت مفصل با ایشان در میان گذاشت. آقای رفنسجانی دو پرسش داشت یکی اینکه گفت فکر می کنم جنگ در افغانستان و سیله ارتزاق برای یک عده شده است و می خواهند از طریق جنگ رزق روزی شان را پیدا کند این حرف چند پهلو و چند تعبیر می توانیست داشته باشد دو مین حرفش این بود که شما حالا کابل را ندارید و کابل در دست طالبان هست و پایتخت حکومت شما در کجا هست؟. استاد ربانی در این مورد تفصیل داد که بعد از کابل چه شد مزار شریف رفتیم و بعد اشاراتی به تخار کرد و گاهی هم به فیض آباد بدخشان اشاره داشت. ما کی نفهمیدیم استاد جواب سوال آقای رفسنجانی را چه گفت؟. بعد که بیرون شدیم آقای انجنیر عبدالرحیم خیلی ناراحت شد و گفت استاد جواب آقای هاشمی را نداد که حکومت موبایلی شان در کجا هست؟ این تعبیر حکومت مو بایلی را از انجنیر عبدالرحیم سرقنسل افغانستان در مشهد یاد گرفتم که برای اولین بار گفت و البته ناراحت بود که چرا استاد جواب آقای رفسنجانی را درست نداد. من گفتم جواب همان بود ما واقعا پایتخت نداریم و معلوم نیست. دیروز مزار شریف و امروز تخار و طالقان و فردا اصلا معلوم نیست که کجا می شویم. این پایتخت جواب ندارد. استاد حقیقت را گفت. واقعیت همین است که داریم. انجینر چیزی نگفت خوب حالا که شد. فردای آن روز به ما اعلام شد که به دیدار رهبر جمهوری اسلامی ایران می رویم در و سط راه آقای حاجی قدیر از من پرسید که شما آقای خامنه ای را می شناسید. گفتم بله و در زمان شاه در مشهد گاه گاهی پای درس شان و سخنرانیهای شان هم رفته ام وی گفت خوب پس استاد شما هم هست. رفتیم به ملاقات آیه الله خامنه ای با احترام زیادی با ما احوال پرسی کرد و دانه دانه احوال همه مارا پرسید و بعد استاد ربانی اوضاع افغانستان را صحبت کرد و گاه گاهی آیه الله بعضی پرسشهای هم داشت و بعد رهبر جمهوری اسلامی ایران از اوضاع جنگ در افغانستان اظهار تاسف کرد و گفت خدا کمک کند که جنگ در کشور مسلمان و برادر ما قطع شود ملت و دولت جمهوری اسلامی ایران همیشه در کنار مردم مسلمان افغانستان قرارداشته و بعد از این هم در کنار برادران و خواهران افغانی قرار خواهند داشت و من دعا می کنم و برای شما آروزوی موفقیت دارم و به این ترتیب ملاقاتها ما تمام شد و در مدتی که درهتل بودم با هیچ کسی نتوانستم تماس بگیرم محدودیت داشت تنها با خانواده تماس داشتم و خبر نداشتم که در بیرون چه می گذرد؟ کم کم مهمانان متفرق می شد. استاد ربانی گفت من می روم طرف تاجیکستان حاجی قدیر گفت که من طرف آلمان می روم و من گفتم که یک دعوت نامه از آلمان دارم احتمالا منم به آلمان می روم و با هم خدا حافظی و متفرق شدیم. فکرمی کنم که درقم استاد دانش و یا آقای افشار را دیدم و آقای فیاض در خانه آمد و جریان داخل کشور و اینکه در ماه های گذشته در تخار چه می کردیم را صحبت کردم و بعد گفتم اوضاع در خارج و دربین مهاجرین چیست؟ و پرسیدم استاد خلیلی کجا هست؟ آقای فیاض گفت استاد خلیلی...........
-------------------------------------------------------
پ.ن. استاد خلیلی پس ازشکست بامیان تغییر موضع داد که دیگر کارهای نظامی نمی کند و کارهای سیاسی می کند. اما حالا تغییر موضع داد برای کارهای نظامی به داخل رفت. در نشست ایکو همراه استاد ربانی در بهار سال 1379 شرکت کردم. ملاقات با مقامات جمهوری اسلامی ایران. گفتگو کوتاه در لیفت همراه پرویز مشرف رییس جمهور نظامی پاکستان. انجنیر عبدالرحیم سرقنسل افغانستان در مشهد حکومت استاد ربانی را موبایلی می گفت. سبیل مانده قومندان با روغن مالی پیدا شد.



پناهنده – 113-

در این مدت کار و فعالیتهای سیاسی شان بجای نرسید. مساله کودتای هرات را که می دانید گفتم بله آن موقع من در همینجا بودم و می خواستم مصاحبه کنم که کردم. استاد خلیلی دفترش در جای دور و درشرق تهران قرارداشت و مردم نمی توانیست در آن دفتر رفت آمد داشته باشند. دوستان می گویند که دفترشان خالی خالی هست. قضیه بامیان روی محبوبیت ایشان تاثیرات منفی زیادی داشت و کسی دیگر آن احترام و عزت را برای شان نمی گذاشت. فضای موجود در حوزات علمیه و در بین مهاجرین به نفع ایشان نبود. دو ستان دیگری که به دیدن من می آمد همین حرف را می زدند که استاد خلیلی سخت منزوی و گوشه گیر شده است. کار سیاسی و فعالیت سیاسی یک قسم بی معنا در ایران دیده می شد. ایران از تسلط طالبان در افغانستان سخت ناراحت و نگران بود و در یک مورد کار به جنگ کشیده می شد که رهبر جمهوری اسلامی مانع آن شد. ایران هر گز با احزاب که در جبهه نباشند و بخواهند کاری سیاسی در کشور شان داشته باشند، روی خوش نشان نمی داد. یک نفر به من گفت که استاد خلیلی در ایران به عنوان یک رهبر حزب وحدت مورد احترام نبود وقتی که طرح شناسایی برای مهاجرین افغانستانی از سوی وزارت کشور اعلام شد. آقای گوهری نتوانیست برای استاد فرم ثبت نام را پرکند و لذا خود استاد خلیلی مجبور شد که درصف ثبت نام برای فرم و طرح شناسایی ایستاده شود. این مساله برای فرد عادی مهم نبود و ما هم بارها در صف برای گرفتن اقامت و یا کارت شناسایی ایستاده شدیم. چاره ای نبود کسی در خانه ما کارت و اقامت مارا نمی آورد اما برای رهبر یک حزب این کار سخت بود و استاد خلیلی دبیر کل حزب وحدت اسلامی و یا رهبر حزب بود. از سوی هم ایشان می شنید که همه امکانات بنام حزب وحدت در داخل افغانستان به حساب استاد عرفانی داده می شود و سهمیه حزب را ایشان می گیرد. اینها و عوامل دیگر سبب گردید که استاد خلیلی از موضع سیاسی خود عدول و رو به موضع نظامی بیا ورد. آقای فیاض به من گفت که ایشان رفت در افغانستان. دوستان دیگر هم به من گفتند که کسی رفتن استاد خلیلی به داخل را خبر نشده است و ایشان بدون اطلاع عازم افغانستان شد. البته این کار به نظر من کار درستی بود زیرا کار سیاسی و کنار گذاشتن امر نظامی یک خطای استراتژِیک بود. حالا دیگر نمی دانم که ایشان در کجای افغانستان رفته است و البته غیر از تخار و طالقان و پنجشیر دیگر جای نمانده بود و طالبان همه جا را به تصرف خود در آورده بود. 
همان گونه که اشاره کردم پس از پایان نشست ایکو دعوتنامه ای ازسوی مهاجرین اروپا برای شرکت در یک کنفرانس دریافت کرده بودم و باید می رفتم که ویزه آلمان را بگیرم. یک روز رفتم به سفارت آلمان دیدم 18 نفر از سوی انجمن مهاجران آلمان برای شرکت در یک سمینار دعوت شده است. مدارک برای و یزا از جمله فتوکپی پاسپورت را دادم و گفته باشم که قبلا حد اقل چهار سفر به آلمان داشتم و تمامی مشخصات من در کامپیوتر سفارت ثبت شده بود. با گذشت 16 روز به سفارت آلمان مراجعه کردم و گفت که با ویزه شما از مرکز موافقت شده است و پاسپورتم که سیاسی بود را تحویل گرفت و گفت یک ساعت بعد و یزای تان صادر می شود که شد. کسانی دیگری که درلیست دعوت بود یکی علی جان زاهدی و دیگری سید عیسی مزاری و چندین تن دیگر. به هیچ کدام آنها سفارت آلمان ویزا نداد و بعد شنیدم که آقای علی جان زاهدی نامه بلند بالای به سفارت آلمان نوشته است و به شدت رد ویزه را ازسوی سفارت را محکوم کرده است و خواهان تو ضیحات و جواب شده است. سفارت آلمان برای شان جواب داد که ما نمی توانیم و موظف نستیم که دلایل رد ویزه تان را اعلام نماییم اما کار شناسی ما این شده که از دادن و یزه معذرت بخواهیم و حالا معذرت می خواهیم و نمی توانیم کاری برای تان انجام دهیم. مقدمات سفر به آلمان را می گرفتم و یک روز از حوزه علمیه به من تلفن شد که گفت شما طلبه حوزه بودید و نزدیک به یک سال می شود که شهریه تان را نگرفته اید و اگر برای تان زحمت نیست یک دفعه بیایید به دفتر شهریه و گفت که چیزی در حدود چهار صد هزار تومان به شما تعلق می گیرد. گفتم نه متشکرم من حالا دیگر شهریه لازم ندارم و گفت چرا؟ گفتم در افغانستان یک وظیفه گرفته ام و احساس می کنم که همان درامد مرا کافی است و احتیاج به شهریه ندارم. راستی خیلی شرم آور بود که وزیر یک دولت شهریه طلبگی را بگیرد. درست همان روزهای که می خواستم به طرف آلمان حرکت کنم به یک باره بی بی سی اعلام کرد که طالبان شهر طالقان را به تصرف خود در آورده است. این خبر برایم بسیار سخت تمام شد و به یک باره تمامی ذهنم رفت بسوی دفاتر و اسناد و دست نوشته هایم و خلاصه در فکر اعضای دفتر و مامو رین وزارت و صد تا فکر دیگر افتادم و همان شب با شنیدن خبر سقو ط شهر طالقان به دست طالبان اصلا خواب نرفتم. خانمم نیز خیلی ناراحت شد و گفت چه قدر اسناد و مدارک شخصی تان به دست طالبان افتاده است و گفتم یک متن بلند بالای را می نوشتم نمی دانم که چه شد و دیگر اینکه نمی دانستم چه تلفات خسارات جانی و مالی وارد شده است. رادیو از تسلط گسترده طالبان تا دره فرخار و اشکاشیم و مرزهای مشترک تخار و بدخشان گزارش می داد. طالبان با تصرف کامل تخار و قصد داشت که وارد ولایت بدخشان شوند و مقاومت در مرزهای مشترک شدید شد و مانع پیشروی طالبان . خبرها نشان می داد که نیروهای احمد شاه مسعود همه به طرف ما ورای کو کچه عقب نشینی کرده اند و طالبان بالای نود درصد خاک افغانستان را به تصرف خود در آورده است. سعی کردم که به یک نحوی با استاد ربانی تماس بگیرم اما هرگز موفق نشدم اما انجنیر عبدالرحیم در مشهد به ما خبر داد که استاد در تاجیکستان هست و تمامی راه های افغانستان و تاجیکستان بسته است و استاد گفته هرکس در هرجای هست همانجا بماند و طرف داخل امکان رفتن نیست و خود استاد ربانی هم نمی تواند به افغانستان برود. گفتم چه قدر بد شد به هر صورت من باید سفرم را می کردم و به این صورت رفتم به میدان هوایی مهر آباد و یک مامور از تمامی صحفات پاسپورتم عکس برداری کرد و به من گفت که در بایگانی می گذاریم و کارش داریم خلاصه سوار بر طیاره و به طرف هالند. در هلند پسرم اقامت داشت. ویزه من شنگین بود یعنی اینکه می توانستم با و یزه شنگین به هالند و هر کشور عضو حوزه شنگین مسافرت داشته باشم. در هالند باقر جعفری و جواد پسرم که نامش را محسن گذاشته است را پیدا کردم. چند روزی در آمستردام بودم مشکل اساسی این بود که کم کم وقت ویزه من تمام می شد نمی دانستم که چه کار کنم دو هفته وقت داشتم در طی این دو هفته برنامه گذاشتم که مقامات هالندی را ببینم و سفرای کشورهای خارجی مقیم هالند و با آنها اوضاع افغانستان را تشریح نمایم. من پاسپورت سیاسی داشتم و به صورت قانونی و با ویزه شنگین رفته بودم لذا خیلی راحت برایم وقت می داد یکی دو ملاقات با مقامات و زارت خارجه هالند حوزه آسیا داشتم. هوا در ارو پا کم کم رو به سردی می رفت من در تاریخ 9 نوامبر 2000 وارد هلند شدم درست لحظه های در گیری شدیدی انتخاباتی بین بوش و الگور. در همین وزارت خارجه هالند از من پرسید که در مورد سیاست آمریکا چه فکرمی کنید؟ کدام یک از نامزدان برای افغانستان خوب است من گفتم نمی دانم اما فکر می کنم بوش و جمهوری خواهان بهتر باشد. همین مقدار کلی گفتم دیگر از جزییات چیزی نمی دانستم در دلم گفتم من گرفتار مصیبت خود هستم این کاکه ها را بنگر از من سیاست آمریکا و بو ش الگور را سوال می کنند. در آخر با کمال شرمندگی گفتم که مرا کمک کنید گفتند چه کمکی؟ گفتم همانگونه که شرح دادم من به افغانستان نمی توانم برگردم و تمامی راه ها بسته است و رییس دولت من آقای ربانی گفته است که به طرف افغانستان نیایید و نمی توانید به افغانستان بروید و خودش هم در تاجیکستان گیر مانده است. مقامات وزارت خارجه گفت دراین مورد ما کاری نمی توانیم این موضوع تماما برمی گردد به وزارت عدلیه ما و شما درخواست پناهندگی به اداره مهاجرت وزارت عدلیه بدهید و اگر احیانا از ما سوال کرد که نمی کند و ما نظر مان را به آنها در مورد شما می گوییم. همین. همراه پسرعمویم بیرون شدیم و فردای آن روز از سفارت آمریکا در هلند وقت گرفتم و ملاقات با سفارت آمریکا داشتم اما نفهمیدم که طرف چه مقام و سمتی داشت. ما پیشنهاد سفیر شان را داده بودم اما این نفر سفر نبود فکرمی کنم معاون سفیر و یا از بخشهای دیگر بود. چیزی در حدود نیم ساعت بشتر ملاقات ما طول نکشید و گفتم که وضع افغانستان این گونه شده است و آمریکا وقتی که جنگ باروسها بود خوب به مردم افغانستان کمک می کرد و لی حالا حتا حرفی از افغانستان را نمی گوید. وی گفت نه این طوری نیست افغانستان درسیاست آمریکا جای خاص خودش را دارد اما ما فعلا گرفتار انتخابات هستیم و اختلافات بین دو نامزد پیش آمده است و قضیه به محکمه کشیده شده است. پس از انتخابات روی مساله افغانستان فکر می کنیم و بعد گفت تشکر از اینکه ما را درجریان گذاشته اید و شما وزیر کابینه دولت تان هستید و اگر کدام پیشنهاد مشخصی داشته باشید به ما بدهید من به واشنگتن می فرستم. گفتم خوب است اگر من در هالند ماندم با شما تماس می گیرم و اما مشکل است که در هالند بمانم ویزه من شنگین است که سفارت آلمان صادره کرده است و من آلمان می روم. چیزی نگفت فقط گردنش را تکان داد. و به این ترتیب از سفارت شان بیرون شدیم. شب در خانه پسرعمو جمع شدیم. باقر گفت اوضاع افغانستان خیلی خراب است و گفته می شود که طالبان به زود ترین وقت تمام افغانستان را می گیرد و شما به افغانستان نمی توانید برگردید دیگر تمام شد و حالا مهاجر و آواره شده اید چه فرق می کند که ایران باشید و یا هالند هنوز هم هالند برای تان بهتر است من و جواد همین جا هستیم. تا پاس از شب را بحث کردیم و دیدم که هیچ راهی جز پناهندگی نیست و این شد که در خواست پناهندگی در هلند دادم و این هم داستان " پناهندگی" ........
------------------------------------------------------
پ.ن. باقر پسرعمویم و محسن فرزندم هردو ساکن هلند. وزارت خارجه هلند گفت که ما کاری نمی توانیم برای تان انجام دهیم و قضیه شما مربوط به وزارت عدلیه می شود و اگر از ما سوال کند که نمی کند ما شما را تایید می کنیم. ویزه شنگین مربوط اتحادیه اروپا و حوزه شنگین می شود. سفارت آمریکا گفت افغانستان در سیاست خارجی ما جایگاه خاص خود را دارد. طالبان تمام ولایت تخار و شهر طالقان را به تصر خود در آوردند. استاد ربانی گفت که هرکس هرجا است همانجا بماند رفتن به افغانستان ممکن نیست. سفارت آلمان به هیچ کس ویزه نداد و علی جان زاهدی نامه تندی علیه سفارت شان نوشت. استاد خلیلی به دلایلی زیادی نتوا نیست در ایران کار سیاسی نماید و برگشت به افغانستان.



غرق در اقیانوس غرب -114- 


خیلی سخت بود که چه گونه، مسایل شخصی خود را برا پناهنده شدن با آنها مطرح نمایم .اینها مصیبت بزرگی برای مردم ما ست،برجسته ترین سیاست مداران افغانستان همین گرفتاری وسرنوشت را دراروپا و هلند، پیدا کرده اند. گذشته ازافغانستان هزارانسان پناهده را ازسراسردنیای شرق،آفریقا و خاورمیانه را می دیدم که درخواست پناهندگی می کردند. درپایان دو مقام وزارت خارجه به من گفتند که شما می دانید تمامی این کارهارا وزارت عدلیه و بخش اداره مهاجرت که زیرنظر وزارت عدلیه است انجام می دهد شما این مشکل تان را با اداره مهاجرت مطرح کنید و می توانید جریان ملاقات تان را با ما درمیان بگذارید و اگراحیانا ازما نظرخواست ما نظرمان را درمورد شما اعلام می کنیم همین. همراه باقرپسرعمویم بیرون شدم.باقرگفت: اینها خیلی حرف خوبی را مطرح کرده اند اگروزارت عدلیه ویا همان اداره مهاجرت شان ازاینها سئوال نماید،من یقین دارم که وزارت خارجه هلند، تایید می کند و این اتفاق برای هیچ کسی روی نداده.با صحبت که داشتم تقریبا عزم خود را جزم کردم که درخواست پناهندگی را به مقامات هلندی تحویل دهم. فکرمی کردم که با نوشتن نامه و درخواست پناهندگی کارمن راه می افتد همراه باقربه اداره مهاجرت رفتم با طی مراحلی و رودی،تا رسیدن به دفتراصلی، کارهای زیادی را پشت سرگذراندم که همه اش جنبه های استخباراتی و تحقیقاتی و جنایی را شامل می شد. عکس ازچشم آدم ها عکس درچند جهت از صورت آدم ها،انواع و اقسام اثرانگشت و بازرسی دقیق بدنی که حتی دریک مورد مناطق محرمه آدم ها را هم دست می کشید. با خودگفتم این آغازسفرباید باشد و با این وضع این سفرادامه خواهد داشت.با گذشت شش هفت ساعت درمحل اداره مهاجرت، نوبت مصاحبه ابتدایی من رسید.دراداره مهاجرت یک مصاحبه نه، بلکه چندین مصاحبه باید داشته باشی ولی ازهمان مصاحبه اول تاحدی زیادی سرنوشتت برای خودت و هم برای اداره معلوم می شود که باتوچه کند؟. مصاحبه اول استراتژی،خطوط بعدی را برای تو معین می کند. ساعت یازده شب و درنهایت خستگی و افسردگی، قرارداشتم که متن گفتگوی سه ساعته مرا بمن داد. من البته هلندی اصلا و ابدا یاد نداشتم ولی حروف لاتین بود و آنچه را که گفته بودم تاحدی می توانستم درک نمایم که چه شده است.بلافاصله وکیل من حاضرشد و گفت متن گفتگوهای شما جالب است ولی یک مشکل بزرگ و چند مساله دیگر، درپیش روداری.گفتم: چه مشکل بزرگ؟.وی گفت:برای شما سفارت آلمان ویزا شینگین صادرکرده و مطابق با قوانین اداره مهاجرت درهلند، مبدا ورود، هرکشوراروپایی که باشد،مسئول و پاسخ گوی پناهنده همان کشور مبدا است. درحال حاضراین آلمان است که باید به امورمهاجرت شما پاسخ بگوید.نکته دومی که وی برایم، مطرح کرد این بود که مطابق با قوانین این اداره اگرشما بخواهید که درهلند دعوای تان را ادامه دهید،دوسیه شما را به آلمان می فرستد و با موافقت اداره مهاجرت آلمان و ارجاع پرونده به هلند،اینهاکارهای شمارا می توانند روی دست بگیرند. وی ادامه داد این خطرهم است که اگرآلمان موافقت نکنند که دوسیه شما درهلند پی گیری شود دراین صورت اینها حق دارند که شما را، تحویل مقامات آلمان دهند. وکیل ازاین گونه صحبتها، خیلی زیاد داشت و مرا درکانال پیچیده ترین قوانین مهاجرت کشور هلند انداخت که مات و مبهوت مانده بودم. یک لحظه با خود فکرکردم عجب اشتباه بزرگی را مرتکب شده ام. من از وکیل دو چیز را پرسیدم یکی اینکه اگربخواهم می توانم پرونده خود را لغو نمایم و جریان پناهندگی خود را متوقف وی گفت: لغو برای چه منظوری می خواهی چه کارکنی؟ گفتم: برمی گردم گفت: وقت برا بازگشت نداری زیرا وقت ویزا شینگین تان، تمام شده و نمی گذارد که ازمیدان هوایی خارج شوی شما باید اول گذرنامه و ویزه شنگین تا را تمدید نمایید و آنگاه می توانید ازهلند خارج شوید شما ویزه کشورمورد نظرتان را هم باید داشته باشید وکیل گفت: شما خیلی کار و گرفتاری دارید. همه چیز وقتش به پایان رسیده است.گفتم: این پروسه ارسال دوسیه من به آلمان و بازگشت رد و یاقبول آن به هلند چه زمانی را دربرمی گیرد.وکیل گفت: شاید زمانی درحد شش تا نه ما این مساله طول بکشد.گفتم: تا آن موقع چه کنم گفت: هیچی بلاتکلیف هستی. سوال دیگرم این بود که من می توانم به آلمان بروم و درخواست پناهندگی ام را درآلمان مطرح کنم و دوسیه خودرا دراینجا باطل کنم وی گفت: این کارممکن است شدنی باشد ولی اجازدهید من ازشعبه مربوطه سوال نمایم وی رفت و ده دقیقه بعد برگشت و گفت: دفترمربوطه گفت: می تواند درخواست پناهندگی خود را درهلند لغو نماید و برود به آلمان ولی وقت ویزای شینگین شان فردا تمام است.مگرامشب ازکمپ خارج شود و فردا خود را به المان برساند. من ازاین گونه پناهندگی به شدت متنفرشدم و گفتم همین لحظه می خواهم ازکمپ خارج شوم بلافاصله وسایل خودرا گرفتم و ازکمپ بیرون شدم فکرمی کنم تنها دریک دو مورد امضای بطلان درخواست پناهندگی را ازمن گرفت و همین شد که ازکمپ بیرون شدم حوالی ساعت یک بعد ازنصف شب بود آنقدرخسته بود که توان راه رفتن را نداشتم.ازمامور کمپ اداره مهاجرت کمک خواستم گفتم مرا دراستگاه قطاربرساند. وی خندید و گفت: ما دیگردرمقابل شما هیچ مسئولیتی نداریم بروید تا خود را به قطار برسانید. رفتم و با نیم ساعت پیاده روی خود را به استگاه قطار رساندم. حال هیچ پول خورد، برای خرید بلیط نداشتم سواربرقطارشدم، مامور بعد ازلحظاتی ،سررسید و گفت: لطفا بلیط  گفتم: ندارم گفت: نمی شود بلیط و بلیط. خوشبختانه یک مهاجرافغان طرف من آمد گفت:خیراست من برای شما ازماشین بلیط می گیرم بلیط گرفت.و پول بلیط را به ایشان دادم وی گفت: شما احتیاج به پول میده دارید وی یک مقدارپول ازمن گرفت و میده کرد.به آمستردام رسیدم نمی دانم ساعت دو و یا سه نصف شب بود حال هرچه به خانه پسرعمویم زنگ می زنم کسی گوشی را برنمی داشت به محسن فرزندم همینطور. درغرب به دلیل کارهای سخت در روز،همه درشب تلفنهای شان را قطع می کنند تا استراحت و خوا ب داشته باشند.ازخسته گی می مردم همه چیز برایم سنگینی می کرد بکسم را روی صندلی مسافرین متروی قطارگذاشتم و رفتم که به سرو صورتم آب بزنم تا برگشتم که بکس را برداشته و کارگران پاکستانی فرود گاه برده اند. یک خانم چینایی که شاهد ماجرا دزدیدن بکس من بود، مرا رهنمایی کرد و علایم دزدان پاکستانی را داد رفتم و کارگر نظافت مترو را پیدا کردم گفتم: چرابکس مرا گرفته ای گفت: من نگرفته ام. گفتم: توگرفته ای آن خانم روی صندلی نشسه، شهادت می دهد. وی تا به آن خانم نگاه کرد و گفت: صبرکن شاید رفیقم گرفته باشد. رفیقش آمد باهم اردو،حرف زدند و گفتند که اهل پاکستان هستند و سرانجام قبول کردند که بکس مرا برداشته اند و برمی گرداند. بکس را آورد و یکی ازدو نفرگفت: چرابکست را رها کرده بودی ما اگرنمی گرفتیم صدتایی دیگرمی گرفتند.القصه ساعت شش صبح، باقرگوشی را برداشت گفت: چه شده گفتم: سریع بیا که من درمترو هستم. گفت: من سرکارمی روم محسن را می فرستم ساعت هفت محسن آمد و مرا به خانه باقر برد. واه که چه مصیبتی داشتم ازخسته گی می مردم ازساعت نه صبح آن همه مراحل را، گذرانده و به این وضع برگشته بودم.ازبی خوابی و خستگی جان می دادم با خود می گفتم: هنوز اول عشق است سفر دنباله دارد. فکر می کنم ،باقر جعفری آن روز بخاطر من سر کارنرفت . گرفتاری من در واقع گرفتاری برای آنها هم شده بود و من نمی دانستم که با چه سرنوشت نامعلومی گرفتار می شوم .دراین لحظه همه چیز را ازیاد برده بودم حتی همسرم و حتی فرزندانم را تنها من بودم و انبوه ازغم خستگی و نگرانی.آدمها شاید درفرصت های آرام، بفکر دیگران می شوند وقتیکه خودش گرفتاراست در واقع گرفتاری دیگران را فراموش می کند. دراین لحظه فکرمی کردم با چیزهای دیگری پرشده ام و هرچه دربسترچهل پنج سال ازعمرم داشته ام، همه را بیرون ریخته ام.مانده بودم که چه کنم گفتگو های وکیل هنوز درگوشم مانده بود. برگشت امکان ندارد زیرا که ویزا ندارم حال چه گونه ویزا را، تمدید کنم. ویزا درآلمان،برلین وزارت خارجه باید تمدید می شد،آن هم باید به برلین بروم آمستردام کجا و برلین کجا. دربرلین کسی رامی شاختم بنام داکترماسینگ وی مسئول امورآسای جنوبی بود و سخت به مسایل افغانستان علاقه داشت. باقر گفت دکترماسینگ با شما همکاری می کند بهتراست که به آلمان بروی چون چاره جز رفتن به آلمان را نداشتم اگرمی خواستم برگردم به ایران باید ویزه ایران را می گرفتم و اگرمی خواستم ویزا را تمدید نمایم بازهم باید آلمان می رفتم و اگرمی خواستم درخواست پناهندگی بدهم بازهم باید این کار را درآلمان می کردم خلاصه همه زندگی و سرنوشتم دراین لحظه ها به آلمان گره خورده بود.باقرگفت: بهتراست چای تان را بخورید و طرف آلمان حرکت نمایید. در هالند پناهندگی من چنین شد و حالا بیا قصه آلمان را بشنو .......

پ . ن. این بخش از خاطرات را سه سال قبل نوشته بودم و حالا با کمی اصلاحات در اینجا آورده ام. باقر جعفری پسرعموی من مقیم هالند و محسن هم فرزند بزرگم مقیم هالند. و کیل گفت گرفتاری تو بی نهایت است. ویزا شینگین تمام شده است و باید فردا بروی آلمان. من نمی توانستم بدون موافقت آلمان در هالند در خواست پناهندگی بدهم چون ویزا مرا سفارت آلمان صادر کرده بود. دو شبانه روز بی خوابی مرا دیوانه می کرد. بکسم را کارگران پاکستانی در میتروی هلند بلند کرد و بردند و زن چینایی شهادت داد. وزارت خارجه هلند گفت تمامی کارهای تان مربوط وزارت عدلیه می شود


چگونه ظاهرشدم ؟– 115-


محسن دراین سفرباید شمارا به آلمان برساند. قرارهمین شد و هیچ وقتی برای ماندن دراروپا را نداشتم ما باید خودرا به آلمان می رساندم.همراه محسن حرکت کردم.محسن به دلیل اینکه زبان هلندی را خوب یادگرفته بود درمیتروقطار رفت و بلیط درجه یک قطارآمستردام و آلمان را گرفت. کمی درداخل ترن بسیارلوکس آلمان، استراحت کردم. این خوب شد، کمی جان گرفته بودم با گذشت دو ساعت، دراولین نقطه مرزی آلمان رسیدیم.قرارما این شد که باید خودرا به پولیس آلمان تحویل دهم، چون ویزاشینگین تمام شده بود.به مقرپولیس مرزی رفتم آنها پرسیدند چه می خواهید؟ و برای چه درمقرپولیس آمده اید؟ گفتم: وقت ویزا من تمام شده افسر پولیس گفت: پاس شما دپلماتیک است باید وزارت خارجه آلمان درمورد آن تصمیم بگیرد. بعد پرسید دیگه ازما چه می خواهید؟ محسن گفت: پدرم ازافغانستان آمده این هم گذرنامه شان،به افغانستان نمی تواند برگردد.بلافاصله پولیس گفت: اداره مهاجرت.درهمان لحظه گواینکه وی تمامی منویات مرا خوانده باشد واقعا که مهارت پولیس خوب را، درآنجا درک کردم وی هیچ حرفی بما نزد تنها به جای تلفن کرد که یک چنین آدمی بصورت قانونی وارد المان شده ویزه شینگین داشته ولی تمام شده من با وی چه کنم؟ با چند اوکی اوکی اول پاسپورت مرا گرفت و سپس مراحل عکس، نشان انگشت را انجام داد البته خیلی سریع کسی هم نبود و بعد آدرسی را بمن داد که درآنجا خود را معرفی نمایم همین. قرارشد که هتلی برای استراحت بگیرم و بخوابم خواب برای من، عمده ترین مساله شده بود، محسن همین کارراکرد و شب درشهرک مرزی آلمان اطاقی دریک هتل گرفتم و راحت خوابیدم نمی دانم چند ساعت خوابیده بودم ولی احساس می کردم کمی به حالت طبیعی بازگشته ام کم کم همه چیزرا درذهنم عبورمی دادم یک لحظه به فکرخانواده ام افتادم چهار و یا پنج روزبود که تماس نگرفته بودم و دلم سخت برای شان تنگ شده بود و گاهی گلویم پرازعقده که باریختن چند قطره اشک خالی می شد.این شده بود روزگارمن. محسن کمی مشکل دردفتر پولیس پیدا کرده بود.واه که این اروپایی ها، بخصوص نوع آلمانی آنها، نسبت به قوانین خود متصلب و سخت گیرهستند.به محسن گفت که تو،پناهندگی ات درهلند درحدی نیست که وارد خاک آلمان شوی کارت اقامت درجه یک را نگرفته ای پس چرا همراه پدرت وارد آلمان شده ای محسن دو استدلال داشت: یکی اینکه، ایشان پدرمن است من باید ایشان را همراهی می کردم این حرف که اصلا بگوش پولیس نرفت گفت: باشه پدرتان، قانون به تو اجازه ورود به آلمان را نمی دهد پولیس گفت: حرف دیگرت چه هست؟ که گفتی دو دلیل داری. محسن گفت: من این کارت را گرفته ام و دوستان من همین کارت را دارند هر روزآلمان رفت آمد می کنند پس چرا مانع آنها نمی شوید؟.پولیس کمی سرش را تکان داد گفت:این حرفت درست است اگر،ما آنها را بگیریم جریمه می کنیم ولی گرفتارنمی شود. همین طور می روند و می یایند و توهم یکی ازآنها شده ای آمده ای ولی باید سریعا خاک آلمان را ترک نمایی این قانون است ما این بار تو را جریمه نمی کنیم ولی درمرحله بعدی باید جریمه ات را به پردازی و بعد بچه گی نکن قانون را رعایت کن. محسن با من خدا حافظی کرد و برگشت طرف هلند و من هم رفتم به دنبال آدرس که پولیس بمن داده بود بازهم با کمک پولیس خود را با محلی رساندم.کشتی کهنه ای که در وسط دریاچه تبدیل به هتل و محل اقامت پناهند گان شده بود.جای بدی نبود برای خواب و فکرکردن و حتی مطالعه مناسب بود. من بازهم احساس می کردم کمبود خواب داشته باشم اداره مهاجرت هلند، ریشه و شیره مرا کشیده بود.چه قدر از این کشور مرموز اروپایی غربی بدم آمده بود. شهر پیچیده با اسرار که برخی می گویند: مرکز و منبع استخبارات آمریکا و برخی هم می گویند: منبع اقتدار و سلطه یهود و شاید هردو ادعا درست باشد و شاید هیچ کدام درست نباشد. من ،دراین شهرموفق نبودم و بعدها بمن گفته شد: که خیلی کارخوبی کرده ای که ادامه دعوای پناهندگی ات را پس گرفته ای و الا این کشور،هرگزبه شما پناهندگی نمی داد همین مقدارکافی بود که گفته بودی باحزب وحدت کارکرده ای.این حرف به نظرم درست بود زیرا جناب فاضل سنگچارکی را دیدم وی باندازه زجرکشیده بود که نپرس وی یک ناخنش بکلی شکسته شده بود و درحد قطع شدن رسیده بود خوب همان گرفتاری روزگار که ناخن دستش زیرکدام چیزی سنگینی له شده بود. وی دریک شهرک دورافتاده و بدون سرنوشت مانده بود که چه کارنماید و سرانجان تصمیمش را گرفت با تحولات درافغانستان و سرنگونی رژیم طالبان به افغانستان برگشت. هلند برای من خیلی سیاه شده بوداما ازآلمان هم به شدت می ترسیدم زیرا بمن گفته بود که ازهفتاد سه هزار پناهنده افغانی، تنها سی سه هزاردرطی این همه سالها قبول شده اند و اصلا شنیده و دیده نشده که آلمان به تبعه افغانستان، پناهندگی داده باشد. ترس ازپروسه پناهندگی درآلمان درکناراینکه درهلند باقرجان پسرعمویم و محسن فرزندم بود،سبب گردید که من درهلند بروم یک شبانه روزکفن پاره کنم و بعد هم برگردم به آلمان. واقعا، روزهای سختی را می گذراندم و بارها آروزوی زندگی بهترازخداوند و یا طلب مرگ کرده بودم. و گاهی می گفتم خدایا این چه وضعی است که برسرمردم افغانستان آورده ای، غافل ازاینکه خدا هیچ تقصیری ندارد و این ما هستم که خرد را کنارگذاشته ایم به اصل "تنازع بقاء" روی آورده ایم این اصل یک اصل حیوانی است.اصل انسانی" تعاون بقاء" است ما درافغانستان برای بقاء، تنازع داریم و نه تعاون. بهرترتیب با جهان اعتراضات برخود و خدا بسرمی بردم و نمی دانستم که خودم به دلیل بی خردی ملامت هستم و یا خدا ملامت است که آدم را آفرید و حرف ملایکش را گوش نداد. و با مشاهده همین حوادث و رویداد ها است که برخی و فلیسوفانی در غرب و شرق فاتحه خداوند را خوانده و گفته اند که خدا درزندگی من و ما مرده است. با همین تخیلات ذهنی بودم که اداره مهاجرت آلمان مرا ازغرب آلمان به شرق آلمان پرتاب کرد." درزدن" یکی ازمعروف ترین شهرهای آلمان شرقی .آقای ولادیمیرپوتین سیزده سال دراین شهر به امور استخباراتی و اطلاعاتی برای کشورش پرداخته بود "درزدن" یکی اززیبا ترین شهرهای آلمان شرقی است.این شهردرجنگ جهانی دوم باویرانیهای زیادی،روبروشد.بزرگترین کلیسا درمرکز،توسط جنگنده های بریتانیا مورد حمله های بیرحمانه قرارگرفت و گفته شده، صدها انسان که درکلیسا پناه گرفته بودند،همه کشته می شوند .من از این کلیسا دیدن کردم هنوزنشانه های بزرگی ازویرانی درآن نمایان است آلمانها تمامی شهر را،از نو بازسازی کرده ولی کلیسارا بعنوان یک سند بعد ازجنگ نگهداشته است و من حالا درشهر" درزدن" آلمان هستم و آماده برای تعیین و تغییر وضعیت و بخوانید که در محکمه آلمان چه گونه ظاهر شدم.....
-------------------------------------------------
پ.ن. این نخش را چهار سال پیش نوشته بودم و احتمالا بلحاظ زبانی تفاوت دارد.
"درزدن" شهری مهم در آلمان شرقی و سر نوشت من در همین شهر با گذشت چهار ماه معلوم شد. ولادیمیر پوتین رییس جمهور روسیه سالها در همین شهر اقامت داشت. به من گفته شد که مجموع پناهندگان افغانستان در این تاریخ اکتوبر 2000 پنجاه سه هزار بود که تنها سی هزار آن قبول و بقیه بلاتکلیف هستند و آلمان به افغانها پناهندگی سیاسی نمی دهد. پولیس آلمان به محسن فرزندم گفت تو با این کارت حق و رود به آلمان را نداری بار دیگر اگر بیایی جریمه می شوی. در اولین شهر مرزی المان درخواست پناهندگی دادم.


 

اعتماد به نفس - 116-


نمی دانم چه نوع کمکی به من شد. اعتماد به نفس عجیبی برایم پیدا شد. آدمی حس ششم دارد و این حس به من می گفت که در این انترویو پیروز هستم. یک روز قبل به من خبر داد که فردا ساعت 9 صبح مصاحبه دارم. چندین افغان در یک اطاق بودیم و هم اطاقیهایم از ولایات مختلف افغانستان. از پنجشیر یک نفر داشتم که از مسکو آمده بود و در راه در کشور چک گرفتار پولیس و مصاحبه داده بود و اثر انگشت و صد کفت و زهر مار دیگر اما در چک تاب نیاورده بود و می خواست طرف لندن برود و لی پولیس المان دستگیر و آورده بود اردو گاه خالد رفته بود برای مصاحبه و برگشت و بی نهایت ناراحت و عصبانی. گفتم چرا؟ خالد جان این قدر عصبانی و ناراحت هستی و بر سر کی؟ گفت استاد نپرس از دست کام پودر عصبانی هستم و می خواستم دروغ بگویم و نام خود را دیگه چیز بگویم و همینطور جایم را نمی دانم چند دقیقه گذشت خانم قاضی گفت تو در یک ما چند نام برایت درست کرده ای و دریک ماه در چند جای افغانستان متولد شده ای مگر یک ما پیش نامت خالد نبود و در پنجشیر متولد نشدی که حالا چیزهای دیگر می گویی. دیدم تمام سر و پودینه مرا از کام پودر کشیده است وی کامپیوتر را کام پودر می گفت و بعد گفتم چه شد؟ گفت هیچی به من گفت تا همان آدمی هستی که در کشور چک انترویو داده ای صحبت و اطلاعات همان است حالا برو و بعد درباره ات تصمیم می گیریم و بعد گفت استاد این کام پودر مرا در بدر کرد و شما احتیاط کنید که در دامش نیافتید گفتم ما هم افتاده ایم حالا ببینم فردا با من چه می کند؟. خالد و دیگر بچه ها خیلی ناراحت از وضع پناهندگی شان بودند و حق داشتند و من یک مورد را درهلند تجربه کردم خدا نشان ندهد. شب تا پاسی ازشب با هم گپ می زدیم و ازبد بختیهای روز گار مردم افغانستان و جنگ و آوره گی و مصیبت حرف زدیم و شب خوابیدیم و فردا وقت نماز خالد گفت استاد خدا حافظ من رفتم دیگه جای من اینجا نیست و مرا به چک دیپورت می کند. گفتم کجا می روی گفت می خواهم از آلمان بیرون شوم اگر شد انگلستان می روم و اگرنشد کشورهای اسکاندی ناوی نروژ و سویدن. گفتم خالد جان خدا حافظ. خیلی متاثر شدم و گفتم سر نوشت من مثل خالد می شود و یا کدام چیز دیگر. ساعت 9 مامور شعبه انترویو آمد و گفت بفرمایید خانم قاضی منتظر تان هست. رفتم به شعبه مصاحبه. مترجم افغان بادو بانوی المانی نشسته و مترجم گفت ابتدا یک فرم است پر کنید اطلاعات عمومی هست و بعد می رویم پیش قاضی. فرم را پر کردم و امضا و بعد همراه مترجم وارد دفتر قاضی شدم. بانوی نسبتا چاق و حدودا پنجاه ساله چشمان آبی و صدای کلفت شبه مردانه. دست داد و گفت هلو ناطقی . گفتم تنگ یو و بعد با مترجم اشاره کرد که ترجمه کند. خانم تمامی گزارشات پولیس را خوانده بود و پرسید هلند رفته بودی گفتم بله و بعد پرسید پناهندگی داده بودی گفتم بله و گفت چرا لغو کردی گفتم ویزای المان را داشتم و بعد گفت زبان عربی انگلیسی دری و پشتو بلد هستی گفتم بله و گفت با گذر نامه و ویزا وارد آلمان شدی گفتم بله. خوب اینها پرسشهای عمومی بود و بعد گفت حالا مصاحبه تان شروع می شود. وی گفت هر سوال را با تمام جزییات پاسخ بگو و وقت زیادی داری امروز فردا و شاید پس فردا با شما بحث و صحبت داشته باشم. گفتم درست است. پرسهایش را در دو بخش دسته بندی کرده بود. بخش خصوصی و بخش سیاسی. در بخش خصوصی نام نام پدر نام پدر کلان و لایت ولسوالی قریه نام مادر و نام برادران و خواهران و نام اقارب دسته دوم پرسید و همه را جواب دادم و بعد داراییها مرا پرسید و پدرم چه کاره بود؟. گفتم که زمین دار بودم و اما حالا زمینهای پدرم را گرفت و غصب کرد و پرسید کی؟ گفتم کوچی و و حکومت و همه را با تمام جزییات شرح دادم و یک تصویر واقعی از مظلومیت خود برایش کشیدم. و بعد گفت کجا درس خواندی؟ و کی از دواج کردی و چند اولاد داری؟ گفتم که در عراق ازدواج کردم و شش اولاد دارم چهار پسر و دو دختر و بعد تاریخ تولدشان را گفتم و محل سکونت شان را شرح دادم و به این ترتیب دو ساعت وقت گرفت و گفت حالا بخش مهم دیگر آغاز می شود. گفتم اشکالی ندارد. گفت از کی وارد فعالیتهای سیاسی شدی و چرا؟ گفتم از سال 1350 هم درس می خواندم و هم کارهای فرهنگی در عراق داشتم و کتابخانه سیار تاسیس کرده بودم و نام همکارانم را گرفتم و در سال 1356 مرا از عراق اخراج کرد و گفت چرا؟ و گفتم کار سیاسی و فرهنگی داشتیم و حکومت صدام خوشش نمی آمد و خلاصه اخراج مان کرد. درسال 1357 کتابخانه رسالت و بعد گروه مستضعفین را ایجاد کردیم و 8 عضو مرکزی داشتیم و در بهار سال1358 سازمان نصر را تاسیس کردیم و اعضای مرکزی سازمان نصر ده نفر و نام دوستان را گرفتم و گفتم که در سال 1368 هشت گروه را تبدیل به یک گروه کردیم و یک حزب بوجود آوردیم بنام حزب وحدت اسلامی افغانستان و رهبرش استاد عبدالعلی مزاری بود که بدست طالبان در 22- حوت- 1373 در کابل به شهادت رسید و از تشکیلات حزب وحدت که 160 نفر عضو مرکزی و 12 کمیته و هیات رییسه دارد را جواب دادم. و گفتم که ازسال 1357 بعد از کودتا و بعد از اشغال افغانستان باروسها جنگ داشتیم و روسها را بیرون کردیم و بعد حکومت سرنگون شد و دولت مجاهدین روی کار آمد و گرفتار جنگهای داخلی شدیم و سر انجام طالبان در 1994 ظهور و در سال1996 کابل را گرفت و طالبان رهبر حزب مارا همراه 8 نفر از اعضای شورای مرکزی دستگیر و در تاریخ 22-12-1373 به شهادت رساند و در تاریخ 1997 به حیث وزیر تجارت در دولت استاد ربانی تعیین شدم و در تاریخ 9 نوامبر 2000 وارد هلند شدم و حالا در خدمت شما هستم. وکیل با این تحلیل و گزارش کاملا متقاعد شد که من بدون شک و شبهه یک مقام سیاسی هستم و گفتم که چهار مرتبه قبلا به المان سفر داشتم و مصاحبه و این هم مصاحبه های من با روز نامه های المان در هنگام فرو ریختن دیوار برلین وگفتم این دیوار را ما در افغانستان چپه کردیم و حالا اینجاهم چپه شد. کمی چهره اش تغییر کرد اما واکنش نشان نداد و به این ترتیب مصاحبه را تمام کردم. خانم المانی گفت درست و شما قربانی حوادث بوده اید و شما جلو و حوادث به دنبال تان در حرکت بوده است و به این صورت ساعت شش بعد از ظهر مصاحبه من تمام شد. بیرون که شدم مترجم گفت به شما تبریک می گویم بهترین مصاحبه را داشتید و کمتر موردی مثل شمارا داشتم و برداشت من این است که قبول می شوید مگر اینکه در تحقیقات بعدی شان با کدام چیزی بر بخورد. مترجم گفت اینها پیرامون شما مطالعات دیگری هم دارد و مترجم راست می گفت و باگذشت دو ماه زنگ زد که شمارا می خواهیم ببینیم و راجع با در خواست پناهندگی تان سوالاتی دیگری پیش آمده است...
-------------------------------------
پ. ن. گزارش مبسوط و موفق در باره وضعیت شخصی و سیاسی در محکمه پناهندگی. خالد ما از دست کام پودر به قول خودش گریخت. به من گفته شد که حدود 73 هزار پناهنده افغانی در المان هستند که 33 هزار شان بررسی شده و بقیه بلا تکلیف مانده است.

 

پس از چهار ماه -117-


دو ماه بعد از اینترویو گفتم که تلفن داشتم و گفت شما را می بینیم موضوع بحث پناهندگی تان هست و گفتم آدرس را دارید گفت بله دارم. با خود گفتم چه سوال احمقانه ای کردم. گفتم کی می یایید گفت فردا ساعت ده صبح. شب با انجنیر نظام هم اطاقیم روی این مساله بحث کردم که چنین تلفنی دارم وی گفت ناطقی صاحب کارت درست می شود اما من بد بخت و بیچاره خواهم شد. گفتم چه گونه ؟ و از کجا می دانی؟. انجنیر نظام گفت یک چنین موردی را سراغ دارم که اگر دنبال پناهنده بیرون شد یعنی اینکه کیسش جدی است و قبول می کند. زمستان سردی هست و هیچ خبری از افغانستان ندارم و یگانه منبع خبر بی بی سی فارسی است. شب رادیو را باز کردم که چه فاجعه عظیمی را طالبان در یکاولنگ راه انداخته است. کشتار هولناک مردم در یکاولنگ توسط طالبان. قصه از این قرار بوده است که استاد خلیلی پس از بازگشت به افغانستان پنجشیر می رود و با آمر مسعود به این توافق می رسد که جبهه جنگ در هزارجات و در بامیان علیه طالبان راه می اندازد. آمر امکانات دراختیار استاد خلیلی می گذارد و هما سهمیه هزارجات که قبلا به استاد عرفانی داده می شد و حالا همان امکانات را در اختیار استاد خلیلی می گذارد. باز شنیدم که استاد خلیلی با هلیکوپتر به دره صوف منتقل می شود. استاد محقق قبلا یعنی درست پس از 22 سنبله 1377 و سقوط بامیان وفتیکه به ایران آمد در جلسه شورای مرکزی در دفتر مهدیه تهران اعلام کرد که در ایران نمی نشیند و به افغانستان بر می گردد و برگشت و تنها بک نفر از شورای مرکزی آقای امان الله موحدی همراه ایشان به افغانستان بر گشت. استاد خلیلی با گذشت یک سال نیم اقامت در ایران کارهای سیاسی را ترک و به افغانستان برگشت و با هلیکوپتر در دره صوف نشست و همراه با استاد محقق به این نتیجه می رسد که ایشان به یکاولنگ برود. در یکاولنگ سید صوفی گردیزی نماینده طالبان حاکم است و نیروهای حزب وحدت طالبان را در یکاولنگ شکست می دهد و همین شکست سبب می گردد که سید صوفی نزدیک بود در کابل اعدام شود. صوفی فرار می کند و به قندهار پیش ملاعمر می رود و ازمرگ نجات پیدا می کند. ملا عمر وی را دوست داشت و مورد اعتماد و حمایتش می کرد. اما طالبان دو باره نیرو از بامیان طرف یکاولنگ اعزام و نیروهای حزب وحدت را شکست می دهند و استاد خلیلی از مرکز یکاولنگ به مناطق پایین یکاولنگ عقب نشینی می کند و طالبان در قعر زمستان مردمان که پرچم سفید بلند کرده بود را در چندین نقطه جمع و بصورت بسیار وحشیانه به رگبار می بندد و به این صورت از کشته ها پشته ها می سازد. کشتار و قتل عام به حدی ترسناک بود که جنازه ها روی برفهای زمستانی انباشته شدند. مایکل سمپل انگلیسی که در منطقه حضور داشت این رویداد هولناک را به سازمان ملل گزارش می دهد. دبیر کل سازمان ملل طی اعلامیه ای کشتار یکاولنگ را جنوساید اعلام و آن را جنایت جنگی طالبان گفته و با شدید ترین الفاظ محکوم می کند. دبیر کل ملل متحد خواهان پی گیری و تحقیق در باره کشتار یکاولنگ می شود. سازمانهای بین المللی و مدافع حقوق بشر جنایت طالبان در یکالنگ را ضد بشری اعلام می کنند. این خبر در این شب اعصابم را خورد و خمیر کرد و بی بی سی به این نکته اشاره داشت که طالبان پشتون و کشتار شان دو دلیل مذهبی و نژادی دارد. انجنیر نظام معین وزارت مخابرات دولت استاد ربانی بسیار ناراحت بود و گفت استاد این جنایت طالبان به قوم پشتون نسبت داده شد و من پیش شما شرمنده ام چون منم یک پشتون هستم و نمی توانم با شما نگاه کنم. گفتم نه خواهش می کنم طالبان تبهکار هستند و این تبهکاری مربوط خود شان می شود و ربطی به قوم پشتون ندارد. تا پاس از شب را نشستیم و باهم اظهار تاسف از اوضاع کشور داشتیم و هردو به شدت نگران سر نوشت مان که چه خواهد شد ، بودیم. شب خوابیدیم و صبح ساعت ده صبح به من خبر داد که سه نفر آمده و در دفتر منتظر شما هستند و رفتم که یک خانم و دو مرد المانی منتظر من نشسته اند باهم احوال پرسی کردیم و بعد بلافاصله از من پرسید که شما عربی و انگلیسی حرف می زنید و اشاره کرد به خانم و گفت ایشان به زبان عربی صحبت می کند و بعد گفت شما با هر زبانی که راحت هستید با ما صحبت نمایید و با خانم المانی کمی عربی گپ زدم و بعد گفتم بهتر است انگلیسی حرف بزنیم. این سه نفر تمامی دوسیه را خوانده بودند و گزارش پولیس را و بعد سوالات نوی که خود شان طرح کرده بود را با من در میان گذاشتند. پرسشهای شان راجع به وضعیت شخصی من عبارت بود از تحصیلات ازداج و فرزندان که برای شان گفتم که در افغانستان بامیان پنجاب متولد شده ام و از هفت سالگی آواره شدم و زمینهای مارا کوچی با زور والی رفیقی غصب کرد و بعد به عراق رفتم و هشت سال فقه فلسفه و الاهیات خواندم رژیم عراق مارا بیرون و به افغانستان بر گشتم. گروه مستضعفین را درست کردیم و بعد سازمان نصر و بعد وارد جنگ باروسها شدیم و ما هشت حزب و سازمان را در سال 1368 تبدیل به یک حزب بنام حزب وحدت کردیم و مرکز تاسیس حزب بامیان بود. دولت مارکسیستی نجیب سقوط و جنگهای مجاهدین شروع شد و طالبان در سال 1994 ظهور و در 1996 کابل را گرفت و طالبان رهبر حزب وحدت استاد عبد العلی مزاری را شهید کردند و پس ازسقوط کابل ما در مزار و بعدش طالقان رفتیم و من همراه رییس دولت در کنفراس ایکو در تهران شرکت کردم و در تهران خبر شدم که طالقان مر کز حکومت ما بدست طالبان سقوط کرد و من ویزه المان را گرفتم و در تاریخ 9 نوامبر 2000 به هلند و سپس آلمان آمدم و حالا پیش شما هستم همه را دقیق یاد داشت می کردند و اما حرفهای نو ایشان این بود که از القاعده چه می دانید؟ و اسامه را در زمان جهاد دیده اید که گفتم القاعده یک سازمان تروریستی و اسامه را هر گز ندیده ام و پرسهای دیگرش این بود که چرا با دولت کابل جنگ داشتید؟ و دلایل جنگ تان با دولت کابل چه بود؟ و بعد از من پرسید حزب تان انشعاب کرد و دلیل انشعاب حزب تان در کابل چه بود؟ و با خود فکر کردم و گفتم بیا و حالا پوره کن .....
------------------------------------------
پ.ن. سوالات شان نو و دقیق که به حیرت افتادم. چرا با حکومت کابل جنگیدید؟ و چرا در حزب تان انشعاب پیش آمد؟ بی بی سی قتل عام مردم یکاولنگ را در زمستان 2000 اعلام و سازمان ملل کشتار یکاولنگ را جنایت ضد بشری اعلام و توصیف کرد.

i

طرح شکایت به دادگاه لاهه - 118-


هر سه نفر با دو ساعت گفتگو رفتند و گفتند که بر می گردند. منم اطاق آمدم و رفیقم انجنیر نظام می تپید که در باره من چه گفتند و چه تصمیم گرفته اند؟. گفتم انجنیر صاحب ابن گونه پرسشها داشتند و بعد هم بر می گردند اما با سوالات سخت تری. وی گفت نمی دانم ولی فکر می کنم پناهندگی تان جدی گرفته شده است و قبول می شوی. گفتم شاید ولی این احتمال هم است که مصاحبه قبلی من نا تمام و ناقص مانده باشد و اینها را فرستاده که تکمیلش کنند و اگر این باشد خوب کار من خیلی سخت می شود یعنی اینکه از صفر شروع شده است. بهرحال نمی دانستم که چه شده است؟ و چه می شود اما حس ششم به من می گفت که هیچ کپی نیست و تو موفق هستی. در کنار این مسایل بخش بزرگی از ذهنم به سوی افغانستان و قتل عامها کشیده شد. همین چند روز پیش اعلام شد که طالبان مردم بکالنگ را قتل عام کردند و این کشتار بسیار هولناک بود در حدی که سازمان ملل و آقای کوفی عنان آن را جنایت ضد بشری خواند. اصلا نمی دانستم که در زمستان سیاه 2000 در کشور چه می گذرد. یک روز حوصله ام سر رفت و گفتم می روم به بی بی سی اعلام می کنم که علیه جنایت طالبان در دادگاه بین المللی لاهه شکایت می کنم و می گویم که کی هستم و در المان زندگی می کنم از شر طالبان پناهنده شده ام و طالبان در یکاولنگ مردم مارا قتل عام کرده اند. یک متن هم نوشته بودم و فهرست از جنایت طالبان در 17 اسد 1377 در مزار را تهیه کردم که طالبان بالای هشت هزار انسان را در مزار قتل عام کردند و هزاران خانواده را هم آواره و مجبور به کوچ اجباری کردند و در 22 سنبله 1377 مرکز حزب وحدت را تصرف و مردمان زیادی را قتل عام و گور های دسته جمعی درست کرده اند و حالا هم در یکاولنگ و یک لیست دیگر از جنایت طالبان در غرب کابل و شهادت استاد مزاری درست کردم و گفتم که تمامی این موضوعات را تبدیل به شکایت علیه طالبان می کنم . اینها موج ویرانگر خیالات بود که در شب و در روز در اردوگاه پناهندگی بر من فشار وارد می کرد و یک روز رفتم به بی بی سی یعنی اینکه تلفن کردم و گفتم در ولایت من بامیان طالبان جنایت ضد بشری شده و می خواهم این موضوعات را تبدیل به شکایت علیه طالبان نمایم. بی بی سی گفت ما اصل خبر و نظر تان را پخش می کنیم ولی شما تا حالا اقدام عملی نکرده اید و تنها با این فکر افتاده اید که علیه طالبان شکایت نمایید پس هر وقت اقدام کردید با تماس بگیرید و ما اقدام شمارا اعلام می کنیم. بی بی سی تنها آن بخشی را نشرکرد که مربوط به جنابت طالبان می شد و گفت که محمد ناطقی عضو شورای مرکزی جنایت یکاولنگ را بشدت محکوم کرد و خواهان پی گیری این جنایت از طریق مجامع بین المللی شد. در اردوگاه مهاجرین منتظر تماس بعدی آن سه نفر باز پرس المانی بودم. هنوز در اروپا ماه های جنوری ، فیبروری و مارچ در واقع ماه های زمستان است. در نهم ماه مارچ 2001 اعلام شد که طالبان دو مجسمه صلصال و شمامه را با خاک یک سان کردند. این رویداد بی نهایت تکاندهنده و غمبار بود. درزمستان 2001 دو جنایت پشت سر هم اتفاق افتاد. کشتار هولناک قتل عام مردم یکاولنگ و دیگر انهام دو مجسمه تاریخی بامیان به ارتفاع 53 متر مجسمه صلصال و شمامه با ارتفاع 35 متر. در 26 ماه فیبروی 2001 شورای علمای طالبان فتوا صادر کرد که مجسمه ها را در افغانستان نالود نمایند زیرا که تماما مظاهر ضد اسلامی است و این فتوا به دستور مستقیم ملاعمر رهبر طالبان صادر شد. آنها علاوه بر نابودی دو مجسمه بی نظیر بامیان ده ها مجسمه دیگر در کابل در غزنی و در دیگر جاها را هم ویران کردند. طالبان تمامی تلویزیونها و فیلم سریال و اسناد ملی تصویری و صوتی را تخریب و به آتش کشاند. اینها اخبار واقعا درد ناکی بود که تمام ذرات و جودم را فشار می داد چه روزهای سیاه و ماتم بر مردم ما می گذشت. درست در همین روزها همان سه نفر زنگ زد که می یاییم و آمدند اما این بار نه سه نفر بل دو نفر یک خانم و یک آقا. آنها گفتند که چند ماه است که در خواست پناهندگی داده اید گفتم احتمالا سه می ماه شود و گفتم که هنوز سر نوشت من معلوم نشد و گفتند که معلوم می شود و اما پرونده شما خیلی جوان هست و بعد گفت پرسشهای ما همان موضوعاتی است که در جلسه قبلی با شما در میان گذاشتیم و دلیل اختلافات حزب تان با حکومت چه بود؟ گفتم سوال مهمی است و جواب دادنش کمی طولانی هست. گفتند ما گوش می کنیم. گفتم پیش از سقوط کابل به دست مجاهدان در سال1371 ما یک هیات به پنجشیر فرستادیم و یک موافقتنامه 10 ماده ای به امضای آمر صاحب مسعود و نماینده حزب وحدت علی جان زاهدی داشتیم. در موافقتنامه دو جانبه گفته شد که نیروهای حزب وحدت از غرب کابل و میدان شهر وارد کابل شوند و نیروهای جمعیت و شورای نظار از شمال کابل و موضوع دیگر در موافقتنامه تقسیم قدرت در ساختار حکومت بود به تناسب حضور اقوام. یک سند دیگری داریم که سه جانبه است یعنی اینکه پس از تمرد جنرال دوستم و جنرال مومن و ملحق شدن فرقه 53 جوز جان به نیروهای مجاهدین، سه طرف احمد شاه مسعود و استاد مزاری رهبر حزب وحدت و جنرال دوستم رهبر جنبش یک معاهده داشتند بنام "معاهده جبل السراج". در این معاهده آمده است که سه طرف یک اداره موقت تشکیل دهند که رییس آمر صاحب مسعود و معاون شان استاد مزاری و مسوول عمومی نظامی حوزه شمال جنرال دوستم. پس از ورود نیروهای مجاهدین در ماه حمل 1371 و یپروزی مجاهدین در 8 ثور1371 به این تعهدات عمل نشد. اداره موقت در پاکستان تشکیل شد و اما حزب ما و جامعه و مردم ما تماما حق شان نادیده گرفته شد. در اداره موقت آقای صبغه الله رییس اداره موقت برای دو ماه و آمر مسعود به عنوان وزیر دفاع اداره موقت تعیین شد. وزارت دفاع تصمیم گرفت که نیروهای حزب اسلامی را که وارد کابل شدند و بخشهای زیادی ار کابل را به تصرف خود در آورده بود را در طی چند مرحله از کابل بیرون نمایند و این کار کرد و حزب اسلامی را شکست داد و بعد نیروهای جنرال دوستم و فرقه 53 را نیز خلع سلاح کردند اما دولت و ادراه موقت در رابطه با خلع سلاح حزب وحدت به بن بست مواجه شد و نتوانیست نیروهای حزب وحدت را شکست دهند و سه سال نیروهای حزب وحدت مقاومت کردند و خواست اصلی و بنیادی ما مشارکت عادلانه در ساختار دولتی بود که این کار نشد و سر انجام طالبان وارد کابل و حزب وحدت شکست خورد و رهبر حزب به دست طالبان اسیر و در 22دلو 1373 در چهار آسیاب با هشت تن از اعضای حزب به شهادت رسید. اما چرا انشعاب در حزب وحدت تان پیش آمد؟ ....
--------------------------------------- 
پ.ن. انشعاب در 23سنبله 1373 پیش آمد و دلیل آن مخالفت جناح اکبری با نتیجه تعیینات 73 و دخالت حکومت و دخالت حرکت اسلامی در امور داخلی و دخالت عوامل دیگر خارجی. معاهده جبل السراج سه جانبه و موافقتنامه دو جانبه حزب وحدت و جمعیت اسلامی پیش از سقوط رژیم کابل در ماه حمل 1371. ورود طالبان به کابل و شکست حزب وحدت و شهادت استاد مزاری با هشت تن در 22 دلو 1373. انهدام بتهای شمامه و صلصال در 9 مارچ 2001 به دست طالبان. طرح شکایت به دادگاه لاهه در باره قتل عامهای مردم در مزار و یکاولنگ و تخریب بتهای بامیان.



قبول شدم -119-

یک سوال اساسی شان انشعاب حزب وحدت بود. و گفتم بله ما انشعاب کردیم و دلیل انشعاب حزب ما اختلافات سیاسی بود. رهبری حزب ما خواهان عملی و اجرایی شدن توافقات دو جانبه و سه جانبه پنجشیر و جبل السراج بود اما دولت استاد ربانی دو کار و شیوه متفاوت را در پیش گرفت یکی اینکه می خواست حزب وحدت را مثل حزب اسلامی حکمتیار و جنبش ملی اسلامی جنرال دوستم خلع سلاح نماید حکومت در این تصمیم خود قاطع و دو تجربه موفق را هم داشت اما حزب وحدت حاضر نشد که بدون توافق سیاسی سلاحهای شان را تحویل دهد. مسئله دوم که دولت در پیش گرفت بجای همکاری با حزب وحدت رفت رقبا و مخالفان سر سخت حزب وحدت را پیدا کرد و امتیازات را به آنها داد. مخالفان حزب وحدت سخت در تلاش بودند که تقابل بین حزب وحدت و حکومت ایجاد نماید. اشتباه دولت هم این بود که با مهره های ضعیف و رقیب حزب وحدت بازی را شروع کرد در حالیکه وزن سیاسی و قومی و نظامی حزب وحدت و استاد مزاری قابل مقایسه با اکبری، آقای محسنی و جاوید و انوری نبود. مزاری و حزبش قدرت فو العاده و محبوبیت بسیار در بین مردم داشت. بازی بامهره های ضعیف در سیاست اشتباه است و دولت استاد ربانی مهره قوی و توانای مثل مزاری و حزب وحدت را کنار گذاشت و با مهره های ضعیف بازی و کار را شروع کرد. انشعاب در حزب وحدت را مخالفان حزب بسیار تر غیب و تشویق می کردند و در تعیینات درون تشکیلاتی 1373 هزینه مالی کردند و جمعی را با خود بردند. شرایط به گونه ای شد که دیگر امکان کار مشترک و جود نداشت. تعهد ما این بود که نتیجه تعیینات و انتخابات درون تشکیلاتی را قبول داشته باشیم. استاد اکبری تاکید داشت که انتخابات و تعیینات سرطان 1373 را دایر نماییم و اگر استاد مزاری برنده شد من اولین کسی خواهم بود که برای شان تبریک می گویم اما تعیینات شد و استاد مزاری با تفاوت 9 رای بشتر، برنده تعیینات شد و لی استاد اکبری نه تنها تبربک بلکه ابعاد مخالفت را چند برابر کرد و این شد که در 23 سنبله 1373 حزب ما در دو انشعاب اقلیت و اکثریت تقسیم شد. جناح استاد اکبری اقلیت انشعابی و جناح استاد مزاری اکثریت مرکزی و محوری حزب. این دو نفر مامور آلمانی دیگر پرسشی در باره انشعاب حزب و اختلاف با دولت را نداشتند و گفتند که دوسیه پناهندگی من تحت بررسی و مطالعه است اما پرونده من جوان است و گفتند زمان زیادی از در خواست پناهندگی تان نگذاشته است و بعد گفتند منتظر جواب تان از طریق پولیس باشید. گفتم دیگر بحث و مصاحبه بشتر نداریم. گفتند فکر نمی کنم. به اطاق بر گشتم انجنیر نظام نبود و شب آمد و جریان مصاحبه خودرا شرح دادم انجنیر نظام معین وزارت مخابرات دولت استاد ربانی گفت حدس من درست است و شما بدون شک قبول می شوید و منم امید واری بشتری پیدا کردم. این امید واری با پایان مصاحبه دور دوم واقعا بشتر شد. ماه اپریل 2001 بود که خبر شدم آمر مسعود سفری به ارو پا و مقر اتحادیه اروپا دارد. در این سفر آمر صاحب را چند تن از مقامات دولت استاد ربانی همراهی می کردند و منم وزیر تجارت دولت استاد ربانی بودم. می خواستم بروم بروکسل و ایشان را ببینم اما کمی دیر تر خبر شدم. و این گونه خبر را در یافت کردم که ایشان از سفر به نیویورک مجمع عمومی سازمان ملل منصرف شده است و می خواهد به افغانستان بر گردد اوضاع افغانستان بی نهایت خراب بود و طالبان در حال پیشروی. نشست خبری ایشان را دیدم و داکتر عبد الله سخنرانی آمر را به انگلیسی ترجمه می کرد. سفر آمر صاحب با استقبال زیادی همراه بود و فرانسویها مسعود را بسیار احترام می کردند و دلیلش هم این بود که آمر در کابل در مدرسه فرانسویها درس خوانده بود و با فرهنگ فرانسه آشنای داشت و گفته می شد که در زمان جهاد علیه روسها فرانسویهای بشترین ارتباطات را با آمر صاحب داشت. آمر خیلی زود از سفر اروپا به افغانستان برگشت و این آخرین سفر شان در اروپا بود که بعدش در 9 سپتامبر 2001 توسط تروریستهای عرب وابسته به شبکه القاعده به شهادت رسید. یک روز در کمپ هستم و یک نوع احساس شادی ناخود آگاه بر من مستولی بود و فکر می کردم خبرهای خوبی را در یافت می کنم. مدیر کمپ یک نامه را به من داد و نامه را با چنان سرعتی باز کردم که مامور کمپ بیخی متعجب شد و این نوع باز کردن پاکت دیوانه وار غیر عادی و غیر معمولی بود. نامه خواندم و زبان آلمانی را در این حد یاد گرفته بودم که چه نوشته است در نامه نوشته بود که به شعبه پولیس برای گرفتن تراول دکمن تان مراجعه کنید و پناهنده تان قبول شده است و پولیس برای تان تراول دکمن با ویزای نامحدود یعنی unbifrested صادر می کند. خیلی خوشحال شدم. قبول پناهنده گی در چهار ماه فوق العاده بی نظیر و استثنایی بود. دوستان افغانی در کمپ و انجنیر نظام بی نهابت اظهار خرسندی می کردند. فردا حوالی ساعت 9 صبح رفتم به اداره پولیس نمی دانم چه مدارکی گرفت و گفت ده دقیقه منتظر باشم تا تراول دکمن من صادر شود. کمتر از ده قیقه مرا صدا کرد و در پشت پنجره تراول دکمن را برایم داد من بدون اینکه نگاه کنم مثل یک مست و یک مجنون سند را گرفتم و مستقیم رفتم در دفتر یک بانوی آلمانی که پناهندگان را رهنمایی می کرد و منم بار ها به دفترش رفته بودم. وارد دفتر شدم گفتم های گفت خوش آمدی وی بدون اینکه پاسپورت را بیرون کنم گفت باید قبول شده باشی وی روان شناس بود قبولی را در چهره من پیش از نشان دادن تراول دکمن خواند. من سند قبولی را نشان دادم با احترام زیادی مدرک را گرفت و باز کرد و گفت ناطقی برای تو ویزای محدود داده و پولیس اشتباه کرده و شما ویزه تان نامحدود است و چرا چنین کرده و این درست نیست و حالا وقت اداره گذشته است فردا بیا برویم پولیس ویزای تان باید تغییر کند و یا اصلا خودت برو به پولیس بگو که اشتباه کرده اید. آنشب کمی ناراحت بودم اما مطمئن بودم که پولیس اشتباه کرده است. فردا بدون اینکه به دفتر خانم آلمانی بروم مستقیم رفتم به اداره پولیس و گفتم که اشتباه کرده اید و این ویزای من نیست. پولیس رفت و بعد بر گشت و گفت inshuldeging یعنی اینکه معذرت می خواهیم اشتباه کرده ایم و خیلی سریع ویزه موقت را مهر باطله زد و در کنارش یک ویزای دایمی را چسپاند و بعد که بیرون شدم خانم آلمانی آمد و گفت چه کردی گفتم حل شد و پاس را نگاه کرد و گفت درست است و این ویزه شما هست حالا می توانی در هر جای آلمان زندگی و می توانی در آلمان و در سراسر اتحادیه اروپا راه بروی. رفتم به دفتر سوسیال. بانوی که دوسیه ام دستش بود شوهرش افغانی بود وی خیلی خوشحال شد و گفت حالا شما در نزد ما یک پناهنده سیاسی هستید و اگر بخواهی در" درزدن" زندگی کنی من برای تان خانه می گیرم و تمامی مزایای تان را پرداخت می کنم و اما اگر بخواهی در جای دیگری بروی آن وقت به دفاتر سوسیال مراجعه کن آنها با شما همکاری می کنند. من به دلیل اینکه همه می گفتند آلمان غرب بهتر از شرق است تصمیم گرفتم که بروم منشن. آقای یوسفی و برادرش را می شناختم و از دوستان خوب من در منشن بود. برادر انجنیر یوسفی از منشن به دنبال من آمد و با موتر بنزش مرا به منشن بورد. چند روزی در خانه آقای یوسفی بودم و آنها بسیار کار داشتند و از صبح تا شب کار می کردند و دکان خشکه شویی داشت که به زبان آلمانی می گفت washary یعنی لباس خشکه شویی. انجنیر باز محمد یوسفی لطف و مهربانی زیادی داشت اما همین مشکل را داشتم که آنها سر کار می رفتند و من باید تاشب در خانه تنها می ماندم و این نمی شد. مهمان تا کی و مشکل دوم هم این بود که من باید خانه برای خود پبدا می کردم دو هفته به ادرسهای زیادی رفتم و می گفتند که خانه نداریم و بعد به شما خبر می دهیم. خانه بزرگترین مصیبت من شده بود و اصلا پیدا نمی شد. احساس می کردم که بار روی دوش دوستم هستم و بعد در خانه حیدر که دوستانش باتورک می گفت رفتم و چهل روز دنبال خانه گشتم اما پیدا نشد که نشد و سخت پیشمان که چرا در" درزدن" ننشستم. درخانه حیدر هم برایم سخت می گذشت و احساس خجالتی می کردم و خانمش از هزاره های کویته بود و مظلوم کار می کرد و از خستگی کار او قاتش همیشه تلخ بود. حیران مانده بودم که چه گونه خانه برایم پبدا کنم. سوسیال می گفت ما درلیست می گذاریم هر وقت خانه پیدا شد خبر می دهیم و می گفت خودت بهتر است خانه پیدا کنی و ما تمامی هزینه هایش را پرداخت می کنیم. تقریبا دو ماه شد که خبری از خانه نشد و این وضع برایم خیلی سخت تمام شد و مانده بودم که چه کنم و گاهی می گفتم کاملا تقصیر خودم هست من اگر فریب نمی خوردم حالا در " درزدن" همه چیز داشتم و اما خود کرده را دیگر در مان نیست و همین بود که یک روز تلفن زنگ زد و گوشی را برداشتم و گفت که....
----------------------------------------------
منشن زیباترین شهر آلمان و شهر به تمام معنا صنعتی. حیدر باتور از اخضرات پنجاب و مسقط الراس من. یوسفیها دو برادر متعهد به سازمان نصر و از دوستان بسیار خوبم. " درزدن" جای که پناهندگی سیاسی مرا قبول کرد و اگر اشتباه نمی کردم این همه بد بختی را نمی دیدم. پس از چهار ماه قبول شدم و به من پناهندگی سیاسی داد. دلایل انشعاب در حزب وحدت . در 5 آپریل 2001 آمر مسعود در اتحادیه اروپا سخنرانی داشت.



آمریکا در آتش القاعده -120-

تلفن از جناب شریفی بود. وی جوان مهذب و مخلص شنیده بود که من بخاطر پیدا کردن خانه شصت روز در پشت خانه های مردم هستم و نتوانسته ام خانه برای خود پیدا کنم از این بابت متاثر و ناراحت بود و زنگ زد که استاد بیا اسنا بروک و من برای تان خانه پیدا می کنم. با حیدر مشوره کردم وی گفت بنظر خانه پیدا کردن در المان و شهر مونشن کاری سختی است و این سیاست المان است که وضع خانه هارا به این صورت در آورده است و خصوصا مونیخ که صنعتی و کار گری هست وضعیت خانه ها چنین شده است. گفتم حیدر جان پس برویم طرف راه آهن و بخیر طرف آسنابروک. از مونشن تا اسنابروک فاصله زیادی بود و این خطر وجود داشت که مثل گذشته سوار برقطار اشتباهی نشوم و سر از یک جای دیگر در نیاورم. این قصه را حیدر می دانیست که من چه کاری کرده بودم. یک روز از اطاق بیرون شدم و رفتم کلاس درس زبان و بعد که برگشتم سوار بر یک ترین تیز رفتار شدم و ده دقیقه راه رفت احساس کردم که قطار چنان سرعتی بخود گرفت ک همه چیز ار نظرم نا پدید شد. قطار تیز رفتار با سرعت بالای چهار صد کیلومتر در ساعت. مامورین قطار سر رسید و پرسید بلیط گفتم درزدن می روم. گفتند این قطار سریع السیر برلین می رود و توقف در وسط راه ندارد. همان طور حیران سر گردان ماندم که این دیگر چه وضعی شد و مامورین قطار پول می خواهد و منم جز بکس کتاب دیگر چیزی ندارم و توضیح دادم که پول ندارم و این آدرس دفتر سوسیال و از آنها پول بگیرید من برلین نمی روم. مامورین فهمید که من گیج و گنس خدایم مرا رها کردند و پس از چند ساعت، ترین در یک استگاه ایستاد و مامورین مرا تسلیم یک مامور زن آلمانی کرد و توضیح داد که وضعیت من این است. خانم نسبتا جوان آلمانی پهلویم آمد کمی مرا متاثر و متالم دید دستش را انداخت زیر دستم مثل یک دوست گفت برویم قدم بزنیم. هوا سرد بود و من دستهایم در جیب بالا پوش و خانم دستش را برد زیر دستم منم چیزی نگفتم و با هم قدم زدیم وضعیت مرا پرسید و منم هر آنچه مصیبت داشتم برایش شرح دادم و فو ق العاده متاثر شد و گفت خیر است و این روزها می گذرد و به خانواده ات می رسی و هر گز نگران نباش و این که با گذشت نیم ساعت قطار درزدن رسید و این بانو که صمیمی تر از خواهر رفتار داشت مرا سوار قطار و توضیحات اکید به مامورین قطار داد که مواظب من باشند و مرا درست در استگاه در خانه پیدا کند و همین کار را کردند و به این ترتیب با یک سر گردانی به درزدن بر گشتم. حیدر این داستان را می دانیست لذا سعی کرد که مرا در قطار اسنابروک سوار نماید. با حیدر خدا حافظی کردم و با شش ساعت و یا هشت ساعت به اسنابروک رسیدم. اسنا بروک شهری مرزی با هلند است و فاصله اش با امستردام یک ساعت نیم. شریفی در ترمینال منتظر من ایستاده بود و همراه شریفی رفتم در منزل ایشان و چه احترام و لطف بی پایان از سوی شریفی و خانمش. احساس کردم که راحت شدم ولی باز هم نگران خانه بودم و این بار شریفی هیچ علاقه نداشت که من خانه داشته باشم می گفت این خانه شما است و گفتم نه نمی شود باید کم کم در فکر بر نامه های بعدی خود باشم خانواده ام چه می شود و باید برای شان ویزه بفرستم. اداره اتباع خارجی آلمان رفتم خانم بنام "فراو تیپه" که برایم پر ونده درست کرد و گفت برای آوردن فامیل تان چند کار را باید بکنی اول خانه که هفت نفر عایله زندگی کند برایت پیدا کن و بعد دنبال کدام کار هم باش و بعد اقدام برای ویزا داشته باش و همین طور کلاس زبان یادت نرود. خانه پیدا کردم و می شد چهار تا پنج نفر زندگی کرد اما اکثر اوقات در خانه شریفی بودم وی نمی گذاشت که در خانه خود باشم. شریفی کارنداشت و تنها کلاس زبان می رفت و منم باید زبان یاد می گرفتم. فراوتیپه گفته بود که زبان هم باید یاد بگیرم. رفتم در یک کورس زبان ثبت نام کردم. و صبحها خیلی وقت از خواب بیدار می شدم و چای درست می کردم و ساعت 7 صبح سر کلاس حاضر می شدم. از ساعت 7 صبح تا ساعت 4 عصر یک سره زبان می خواندم. در کلاس زبان 20 نفر بودیم و اکثرا اتباع کشور روسیه . چون آنجا هم کلاپس صورت گرفته بود و تعداد زیادی اتباع روسی در آلمان آمده بودند و خلاصه ساعتهای درس، ساعتهای خوبی بود. روسها خیلی انسانهای خوبی هستند راست گو مودب و خوش بر خورد. آنها روزهای تولد شان را خیلی جدی می گرفتند و یکی دو مورد جشن تولد در کلاس بر گزار شد. انواع و اقسام مشروبات و غذا از خانه های شان می آوردند و اکثرا فامیلی زندگی می کردند. یک روز به فکر افتادم که خوب اگر نوبت من آمد چه کار کنم؟ من برای این همه شراب تهیه نمی توانم و نان بیست نفر هم برابم سخت نا گهان به فکرم رسید که کلاس ما ششماهه است و من تاریخ تولدم را ماه های اعلام کنم که کلاس تمام شود. البته در دفتر نام و تاریخ تولدم ثبت بود ولی از دفتر نمی پرسید تنها بین خود می گفتیم که این روز تولد و این جشن روز تولد. نکته جالب برایم این بود که من روزهای شنبه و یک شنبه تقریبا هر هفته می رفتم هلند در هلند فرزندم محسن و پسر عمویم باقر زندگی می کردند. فاصله اسنابروک کم بود و گاهی هم می رفتم خانه حاجی توفیق که رفیق و هم کلام من به تمام معنا بود وی در این روزها کمی خسته می دیدم و هم وضعیت پناهندگی شان نامعلوم و یک روز آقای فاضل سنگچارکی را در خانه حاجی توفیق دیدم و سخت دچار مشکل و خسته بود ناخنش شکسته و بی نهایت متنفر از وضعیت پناهندگی در هلند بود و گفت بسیار کار خوبی کردی که در این ملک پناهنده نشدی و الا این کشور همین بد بدختی را سر شما هم می آورد. روزهای آخر هفته را با سفر در هلند می گذراندم و این کار تاحدی به لحاظ روحی و روانی مرا اشباع می کرد فاصله و جدایی از خانواده و فرزندان مرا خورد کرده بود. تعلقات خاطر با فامیل و با خانواده در حدی مرا مستاصل کرد که واقعا اگر مساله درس نمی بود نمی خواستم از خانه پسر عمو و فرزندم بر گردم به آلمان. گرچه محسن خانه مجردی داشت و هنوز ازدواج نکرده بود. ماه ستامبر 2001 است و یک روز در خانه آقای شریفی حوالی ساعت پنج بعد از ظهر اخبار بی بی سی را گوش دادم. خبرهای هولناک از قبیل آمریکا در آتش می سوزد. آمریکا مورد شدید ترین حملات قرار گرفت برجهای دو قلو به فاصله نیم ساعت مورد حمله قرار گرفت و در حال انهدام کامل قرار گرفته است. هزاران نفر به کام مرگ فرو رفت خدایا آمریکا را چه شده است؟ و این نوع حملات را کی سازماندهی کرده است؟. حمله به پنتاگون صورت گرفت پنتاگون را نیز آتش گرفت و پنتاگون با هوا پیمای مسافر بری همین لحظه کوبیده شد و حالا در آتش می سوزد. برجها در حال ریزش و انهدام مطلق قرار گرفت. خبرهای دریافت می شود که هواپیما به طرف کاخ سفید در حرکت است و کاخ سفید نیز مورد حمله قرار می گیرد آقای رییس جمهور آمریکا خارج از کاخ سفید ناپدید است. این گونه خبرها را مرتب بی بی سی پشت سرهم تکرار می کرد. کمی گبچ شدم که نکند خواب می بینم این گونه خبرها غیر ممکن است اما رویا و خواب نه بل عین واقعیت بود. شریفی وارد خانه شد گفتم آمریکا در آتش می سوزد. گفت استاد یعنی چه آمریکا در آتش می سوزد گفتم بیا خبرها را گوش کن وی بسرعت شبکه الجزیره را روشن کرد و چنان صحنه های هولناک را نشان می داد که به حیرت و بهت فرو رفتیم. برجهای دوقلو در میان عظیم ترین دود و آتش فر ریخت و بعد صحنه های را نشان می داد که اولین هواپیما چه گونه خودرا به برج کوبید و بعد به فاصله کمتر از نیم ساعت دیگر هواپیمای دیگری درست در کمر عظیم ترین برج دنیا خودرا کوبید و بعد صحنه حمله به پنتاگون ...
--------------------------------------
پنتاگون بزر گترین مجتمع نظامی آمریکا. برجهای دو قلو در نیویورک منطقه منهتن. دو هواپیما به عظیم ترین برجهای دنیا اصابت کردند و هوا پیمایی سوم به پنتاگون و طیاره چهارم که قصد حمله به کاخ سفید را داشت در آسمان منهدم شد. اسنابروک شهر مرزی آلمان با هلند. امستردام پایتخت هلند و محل اقامت ملکه و مر موز ترین کشور اروپایی. علی شریفی بهترین دوست من در آلمان شهر اسنابروک. حیدر باتور از اخضرات و مسقط الراس من.برلین پایتخت آلمان.




بن 2001 و شماره 121

همراه شریفی تا پاس از شب نشستم و عقل مان در باره رویداد یازده سپتامبر مطلقا کار نمی کرد و حیران مانده بودیم که این دیگر چه حادثه ای است که در آمریکا پیش آمد. تمامی تفسیرها در آن شب شفاف نبود اما از فردای آن روز کم کم روشن که القاعده به رهبری اسامه بن لادن تبعه عربستان سعودی مسوولیت حوادث یازده سپتامبر را به عهده گرفته است. فکر کنم القاعده خیل زود مسولیت انهدام برجها و حمله بر پنتاگون را به دوش گرفت و اولین نامی که گرفته شد نام محمد عطا مصری بود و جمعا گفته شد که 19 نفر طراح و بر نامه ریز حملات سپتامبر بوده اند و سر دسته آنها محمد عطا و چند تن دیگر که دانشجویان دوره آموزش خلبانی در آمریکا بودند و نکته دوم هم اینکه تمامی ترورییستها اتباع کشورهای عربی بوده اند و مسئله سوم هم اینکه همه آنها عضو شبکه القاعده به رهبری اسامه بن لادن تبعه عربستان سعودی. اینها اطلاعات اولیه از رویداد یازده سپتامبر بود. به دنبال این رویداد هولناک اولین سخنرانی را آقای دبلیو بوش و یا بوش پسر رییس جمهور آمریکا داشت وی سخنرانی طولانی و با لحن بسیار و متاثر از واقعه 11سپتامبر این جمع بندی را داشت که دنیا پس از این رویداد یا با ما هست و یا علیه ما. سخنرانی بوش در معرض عمیق ترین تحلیلها قرار گرفت و اینکه بوش دنیا را به دوبخش تقسیم کرد را یک عده آن را معیوب گفتند و سخنان بوش را مورد انتقاد شدید قرار دادند و آنها گفتند که تقسیم دنیا به سیاه و سفید درست نیست و دنیا رنگهای خاکستری هم دارد و به عبارت دیگر جهان می تواند نه با آمریکا باشد و تابع سیاستهای وی و هم می تواند ضد تروریزم باشد. هرکی مبارزه با تروریزم را مطابق یافته های خود دنبال می کند و لزومی ندارد که تبعیت از آمریکا را داشته باشد. بوش حرف و دید آمریکا را اعلام و ایران و کوره شمالی را محور شرارت گفت . آمریکا شوکه شده بود و جهان هم متحیر. کم کم اعلام شد که آمریکا انتقام یازده ستامبررا از القاعده گرفتنی است و القاعده را خصم استراتژیک و غیر قابل قبول و مستحق سرکوب در تمام دنیا اعلام کرد. و این مساله هم تثبیت شد که جغرافیای حضور القاعده افغانستان است و پا کستان هم حامی. طالبان که پیوند عمیق با القاعده ایجاد کرد نیز مورد شدید ترین حملات قرار گرفت. آمریکا دو اخطار یکی به طالبان و دیگری به پاکستان را صادر کرد. دو روایت در باره اخطار آمریکا هست ملا ضعیف سفیر پیشین طالبان در پاکستان و زندانی گوانتوناما و مولوی متوکل وزیر خارجه طالبان مدعی هستند که آمریکا اصولا با طالبان وارد گفتگو نشد و این حرف دروغ است که از طالبان اسامه بن لادن و رهبران القاعده را خواسته باشد و طالبان مخالفت کرده باشند. این دو نفر معتقد هستند که آمریکا پس از حادثه یازده سپتامبر می خواست هم طالبان را و هم القاعده را نابود کند و حملات آمریکا برای محو امارت طالبان و شبکه القاعده بود اما روایت دیگر این است که آمریکا از طالبان و از پاکستان خواست که دست از حمایت القاعده بر دارند و رهبران القاعده را تحویل دهند. روایت غالب همین است که طالبان در خواست آمریکا را رد کردند. و پس از رد در خواست آمریکا از سوی طالبان آمریکا چند موضوع را در استراتژی خود مد نظر قرار داد. پس از سخنرانی بوش که دنیا یا با ما هست و یا علیه ما یعنی با تروریستها، سه کشوری که طالبان را به رسمیت شناخته بود، به سرعت و ازخشم و ترس آمریکا رسمیت خودرا از امارت طالبان پس گرفتند. عربستان سعودی امارات و بعد پاکستان همزمان اعلام داشتند که دیگر بعد از یازده سپتامبر طالبان را به رسمیت نمی شناسند و همه کمکهای شان را قطع می کنند و اما پاکستان در معرضر فشارهای مضاعف قرار گرفت.پرویز مشرف رییس جمهور نظامی پاکستان در کتاب "خط آتش" خود می گوید که آرمی تاج معاون وزارت خارجه آمریکا به پاکستان اخطار داد که دست از حمایت طالبان و القاعده بر دارند و یا اینکه به دنیای ما قبل تاریخ بر گردد. پرویز مشرف می گوید امریکا با وی شوخی نداشت و می خواست تصمیمش را عملی نماید و ما بخاطر منافع ملی خود دست از حمایت طالبان و القاعده بر داشتیم. آمریکا مقدمات یک حمله گسترده و همه جانبه را فراهم و حمله نظامی بی سابقه را در هفتم اکتوبر 2001 علیه طالبان آغاز کرد. حمله بسیار وسیع همه جانبه و سراسری بود. من در این موقع المان بودم و از جزییات جنگ و بمباران های شدید و بمب افکنهای B52 اطلاعات نداشتم اینها خبرهای بود که تنها از طریق رادیو ها می شنیدم. حملات برای نابودی طالبان دو عرصه هوایی و زمینی داشت و موضوع سوم هم تکیه آمریکا به نیروهای اتحادیه شمال به رهبری وزارت دفاع دولت استادربانی بود. در این زمان آمر مسعود نیست حرف اساسی را در قدم اول فهیم خان جانشین نظامی آمر مسعود می گفت و گفته می شد که مبلغ هفت میلیون دالر برای بسیج نیروهای نظامی از آمریکاییها گرفته بود. فکر می کنم این مطلب در کتاب امرالله صالح هم نوشته شده است. استاد محقق می گفت پوسته های طالبان در مناطق ما یکی پس ازدیگری با خاک یک سان می شد. پوسته های که شدید ترین در گیری را با نیروهای ما در دره صوف و بلخاب داشت و با چشم سر می دیدیدیم که در هر بمباران پوسته های طالبان نابود و لنگوته و پتوی طالبان در آسمان بلند و به چهار طرف پرتاب می شد. در ماه اکتوبر و نوامبر ماه های قتل عام القاعده و طالبان در افغانستان شد. طالبان کمی دیر نابود شد اما واقعا شکست خورد و تمامی مراکز خود را در طی 45 روز در شمال و در جنوب و در شرق و غرب افغانستان از دست دادند. در همان آغاز حملات آمریکا، نیروهای حزب وحدت با میان را در تصرف خود در آورد و البته حزب وحدت پیش از حمله آمریکا جنگهای خونین با طالبان در شمال و مرکز داشتند و اما حالا طالبان دیگر تاب مقاومت را نداشت و به زودترین فرصت نیروهای طالبان شکست و از تمام بامیان و هزاره جات عقب نشینی کردند. نیروهای شمال به رهبری فهیم و قانونی به سمت کابل در حرکت بودند و حدود سه هزار نیرو از حزب وحدت نیز دربهسود و سیاه خاک تجمع و آماده و رود به کابل. من در همین لحظه با بی بی سی مصاحبه کردم و گفتم که سه هزار نیروی حزب وحدت در حرکت به سوی کابل هستند این مصاحبه من سبب گردید که آقای قانونی به با میان و با استاد خلیلی صحبت نماید و از ایشان خواهش کرد که این کار را نکند که دو باره جنگهای گذشته تکرار می شود و این مساله را آقای قانونی بسیار جدی دنبال می کرد که این کار نشود. مصاحبه من با عث خرسندی زیادی در شورای مرکزی و برای شخص استاد خلیلی شد و با من در تماس شد و از بابت این اطلاع رسانی بسیار و بسیار تشکر کرد. مصاحبه من اقتدار حزب و ظرفیت و توانایی نیروهای حزب وحدت را نشان می داد و این نوع اطلاع، بنیادی و استراتژیک بود. وقتیکه کابل آمدم همه قومندانهای که دیدم به من گفتند آن خبر رسانی و مصاحبه عزم مارا جزم کرد که باید سرازیر کابل شویم و حالا با هر مقدار نیرو و اما با تماسهای مکرر رهبران دولت استاد ربانی و بخصوص آقای قانونی موضوع از سوی رهبری حزب به تعویق و بعد کنسیل شد. لحظه های سر نوشت ساز است در آخر ماه نوامبر اعلام شد که یک کنفرانس بین المللی در المان برای حل مساله افغانستان و تشکیل یک دولت و اداره فراگیر با مشارکت همه جناحها بر گزار می شود و آلمان همه هزینه ها و تسهیلات این نشست را قبول کرده است. شب ساعت یازده به وقت آلمان است و من به دقت خبرها و رویدادها را دنبال می کنم که تلفن زنگ زد و گوشی بر داشتم که در آن سوی خط استاد خلیلی هست و پس از احوال پرسی ایشان گفت آقای واعظی مصاحبه شما را به من گزارش داد و من از شما بسیار تشکر می کنم که در یک شرایط بسیار حساس صدای مردم تان را به گوش جهانیان و مردم رساندید و آن مصاحبه وضعیت را تغییر داد و همه به قدرت نظامی و سیاسی حزب اذعان کردند و پس از مصاحبه شما جناب قانونی و دیگر مسئولین دولت استاد ربانی با من مکررا تماس گرفتند و بحث و رود نیرهای حزب وحدت به کابل را داشتند. استاد خلیلی گفت و اما حرف دوم من خدمت شما این است .....
--------------------------------------
پ.ن. استاد خلیلی در اول ماه دسامبر 2001 با من در شهر اسنابروک آلمان تماس گرفت. در مصاحبه با بی بی سی گفتم که سه هزار نیروی حزب وحدت آماده و رود به کابل هستند. استاد محقق می گفت سنگرهای طالبان یکی پس از دیگری با خاک یکسان و آسمان را پتو و لنگوته طالب گرفته بود. ب 52 طیاره عجیب و حیرت انگیز بمب افکن آمریکا است که در جنگ علیه طالب و القاعده بکار گرفته شد. بوش رییس جمهور آمریکا پس از حملات 11 سپتامبر دنیا را به دو بخش تقسیم کرد.




شکلیات بن 2001 و شماره 122


حرف دوم اساتد خلیلی این بود که در آلمان یک نشست بین المللی دایر است و موضوع کنفرانس راه حل مسئله افغانستان و تشکیل اداره نو احتمالا باشد و شما به نمایندگی از حزب وحدت شرکت کنید. دو نفر را نام گرفت که فردا خدمت شما می آیند و باهم به طرف کنفرانس بن بروید. حاجی علی میزایی از سویدن و بهادری از دانمارک. هردو را می شناختم. علی میرزایی دستیار صادق و مطمئن استاد مزاری و بهادری هم از مخلصین و هواداران حزب وحدت در دانمارک. حاجی توفیق در هلند و مشاور همیشه گی در امور بنیادی و اساسی. البته خیلی دوست داشتم که حاجی توفیق را هم با خود ببرم اما قبلا نامهای بهادری و میرزایی را در هیات مدیره کنفرانس داده بود. فردای آن روز یک خارجی تلفن کرد و گفت از دفتر لخضر ابراهیمی نماینده و یژه کوفی عنان در امور افغانستان تماس می گیرد. وی گفت که شما از طرف نماینده ملل متحد در کنفرانس دعوت هستید و عضو اصلی کنفرانس و دو نفر همراه هم دارید که نمی توانند در اصل کنفرانس شرکت نمایند و درجای جدا از کنفرانس برای شان هتل در نظر گرفته شده است. گفتم دعوت نامه من کجا هست و بدون دعوتنامه آقای لخضر ابراهیمی من نمی توانم شرکت نمایم. گفت دعوتنامه رسمی تان در محل کنفرانس هتل پترس بورک است. گفتم این هتل کجا هست ؟ رییس دفتر لخضر ابراهیم گفت شما کجا هستید گفتم در اسنابروک و گفت بسیار خوب شما در شهر بن بیایید و بعد هتل پترس بورک را سوال کنید دعوتنامه تان در رسیپشن است و محل کنفرانس هم هتل پترس بورک. شب حوالی ده شب حاجی علی میرزایی و آقای بهادری آمدند و باهم در خانه و فردا به طرف پترس بورک حرکت کردیم و به شهر بن و بعد به طرف هتل حرکت کردیم. من یک جوره دریشی لازم داشتم و گفتم لباس من تماما لباس کلاس درس است و نه کنفرانس. خوب یک جوره دریشی خریدیم و آقای بهادری گفت دو دانه گفتم نه همین یکی کافی است و به این ترتیب به سمت هتل حرکت کردم. هتل بر فراز یک تیپه و مشرف بر تمامی شهر بن قرار داشت و هر پنج دقیقه یک هلیکوپتر بر فراز تیپه حرکت می کرد. گفتم این عوارض و پیامد و پس لرزه های حملات بهت آور و گیج کننده 11 سپتامبر است. واقعا رویداد 11 سپتامبر دنیا را تکان داده و این همه تدابیر در ماه دسامبر 2001 در هتل پترس بورک گرفته شده هر پنج دقیقه هلیکوپترها بالای هتل بی نظیر و تاریخی پترس بورک به پرواز در می آمد و گفت شد که تماما پرواز ها امنیتی است. هتل در نوع خود فو ق العاده و استثنایی بود و سابقه تاریخی چهارصد ساله که از امپراطوران قدیم تاریخ المان بجای مانده است. هتل در واقع کاخ امرای نامدار و تاریخی المان بود و حالا آن معماری را با مدرن ترین معماری زمان میکس و تر کیب کرده است. بما گفته شد که در این هتل بزرگترین سرمایه دارهای دنیا برای خود بر نامه و محفل می گیرند و ستاره های بزرگ سینمای هالیوود مراسم عقد و عروسی شان را برپا می کنند و حالا مقامات آلمان این هتل بی نظیر و تاریخی شان را برای حل بحران افغانستان اختصاص داده اند و گفته شدکه هتل برای چهار و پنج روز به کرایه گرفته شده است.لخضر ابراهیمی خودش به من گفت که که پترس بورک برای پنج روز محل اجلاس است و حالا افغانها اختلافات شان را حل نمی تواند و من مجبورم خاتمه کنفرانس را اعلام نمایم. حالا من در دم در وازه هتل رسیده ام نامهای مهمانان را به دقت چک می کردند و بنام من رسید و گفت شما تنها می توانید وارد هتل شوید اما همراه هان تان در جوار هتل اقامت دارند. بلافاصله موتر بنز آخرین سیستم در پیش پایم ایستاد و دو خانم به اوج زیبایی با سنهای متفاوت از موتر پیاده شدند و هر کدام فرمهای مرتبط به بر نامه های کنفرانس و بر نامه های اطاق و پذیرایی در دست شان.اوراق دسته داشته شان نشان می داد که پروگرامها و خانمها از سوی سازمان ملل وظیفه دارند و اما موترها از سوی تشریفات وزارت خارجه و نهادهای آلمانی تدارک شده و هر کس کار خودرا می کرد. از رهنماپرسیدم همراه هان من کجا شد ؟ و دیگر اینکه می توانم انها را در موقع ضرورت کاری پیدا کنم. گفت بله شما بخواهید مامورین تشریفات می برند و بر می گردانند و باز پرسیدم که تا حالا از هیات ها کی آمده است و لیست مهمانهای مدعو را به من داد و معلوم شد که مهمانان رسمی و مدعو از چهارجانب و از چهار جهت است. هیات ایتلاف شمال به مسوولیت یونس قانونی و هیات روم به سر پرستی عبدالستار سیرت و هیات دیگر به مسوولیت آقای همایون جریر از کنفرانس قبرس و هیات کوچکی دیگر با مسولیت حامد گیلانی از پاکستان. پرسیدم که هیات افغانستان که من جز آن هستم رسیده است و یانه ؟ گفت بله آنهارسیده اند و حالا در اطاقهای شان مستقر شده اند و هیات روم هم آمده و دو هیات قبرس و پا کستان در حال رسیدن هست.از هیاتهای خارجی نپرسیدم زیرا در کل می دانستم که هیات اصلی همان هیات ملل متحد آقای لخضر ابراهیمی نماینده کوفی عنان است و اما از دیگر هیاتهای خارجی چیزی در ذهنم نرسید ولی رهنما گفت که کشورهای زیادی در کنفرانس جهانی بن 2001 هیات فرستاده اند. فکر کنم از روسیه از ایران از پاکستان از فرانسه و از انگلیس و.. نام گرفت و گفت در نشست جهانی بن شرکت دارند که در جریان کنفرانس آنهارا خواهید. رهنما به من گفت موج عظیم خبر نگاران از تمام خبر گزاریها در بن جمع شده اند و تاحالا دو هزار خبر نگار در کنفرانس بن 2001 آمده اند و این عدد بالا و بالا تر می روند. رهنمای جوان در حالیکه به دقت نامها را چک می کرد و اما به سوالات من متعهدانه پاسخ می داد و گفتم این همه خبر نگار در کجا جا گرفته اند ؟ وی گفت در دریاچه پایین هتل پترس بورک و در آنجا ده ها کشتی را مستقر و خبر نگاران در داخل کشتیها جا بجا شده اند. در همین لحظه ها بود که مینجر هتل آمد و گفت بیاید در صالن بنیشینید و چای قهوه بخورید و رفع خستگی تا اطاق شما رزیف و آماده شود و در صالن بزرگ روی چوکی نشستم نمی دانم چه شد که به باره صدها خبر نگار ریختند و چنان حلقه از نور و دوربین پیرامون من ایجاد کردند که واقعا حیران مانده بودم که با آنها چه کنم و هیچ چیز از نشست هم نمی دانم و تا حالا اصلا کسی را ندیده ام و متحیر مانده بودم که با این جماعت چه بگویم. پرسشها پی هم طرح می شد یکی می پرسید برنامه تان چیست؟ دیگری می گفت چه قدر به نتیجه کنفراس امید وار هستید؟ و سومی می پرسید که با حکومت مجاهدین در کابل چه می کنید؟ و چهارمی می پرسید طالبان و القاعده با شما چه خواهد کرد؟ یعنی امکان مذاکره با آنها وجود دارد و یا نه؟ چشمانم در اثر فشار نورهای دور بین کم سو شده بود آدمها را به خوبی نمی دیدم و تنها صدا ها را می شنیدم. خانم رهنما حیران مانده بود که چه و چه گونه مرا نجات دهد.روی ذهنم فشار وارد کردم و گفتم که ما می خواهیم شکست نخوریم و ما می خواهیم با دست پر از کنفرانس بیرون شویم ما آمده ایم و برنا مه هم این است که با کمک ملل متحد و جامعه جهانی حکومتی با قاعده وسیع را در افغانستان پایه ریزی نماییم و افغانستان را برای مردم خود سر زمین امید و نوید و اما اینکه چطور به این چهار چوپ و به این هدف دست می یابیم این بستگی دارد به بحث و مذاکره و اجازه دهید که مذاکرات شروع شود و بعد با هم گپ می زنیم و شما مرا غافل گیر کرده اید می بینید که تازه وارد هتل شده ام و حتا هیات خود را که همان هیات کابل و یا بقول شما اتحادیه شمال است را ندیده ام. با این جوابها کمی خبر نگاران را از خود دور کردم و تنها یکی گفت شما از کابل امده اید گفتم نه و بعد گفت شما عضو کدام هیات هستید گفتم دولت کابل و یا اتحادیه شمال که شما می گویید. دور برم خالی شد که نا گهان باقر معین و ظاهر طنین پهلویم رسیدند و خیلی گرم و صمیمی احوال پرسی کردند. معین سر دبیر بخش فارسی بی بی سی که ریشه های حوزه و اخندی هم داشت و با لحن و ادبیات حوزه ای حرف زدن را شروع کرد و گفت با حضرت عالی باید یک مصاحبه داشته باشیم و این از واجبات بی بی سی و مستحبات دیگران هست. گفتم حرف من همان بود که گفتم. باقر معین گفت نه حاجی آقا با حضرت عالی که از رفقای قدیمی هستید حرفهای خصوصی و محرم داریم و ما شما را محرم اسرار می دانیم و خلاصه این قلمبه و سلمبه اش همین بود که که با شما صحبتهای خصوصی تری داریم .بی بی سی برای من مهم بود و بی بی سی در بد شرایط بهترین حرفهای مرا پخش کرد و من خاطره های بسیار خوب از بی بی سی داشتم یاد تان هست که یک ماه پیش مصاحبه مرا پخش که سه هزار نیروی حزب وحدت وارد کابل می شوند و این خبر موقعیت حزب و استاد خلیلی را در نزد دولت استاد ربانی بسیار اعتبار بخشید که آقای قانونی مرتب التماس می کرد که نیروهای حزب وحدت وارد کابل نشوند و حالا در چنگال باقر معین و ظاهر طنین سر دبیران بخش دری و فارسی بی بی سی افتاده ام که باید به پرسشهای شان جواب دهم و اینها شکلیات کنفرانس بن 2001 بود و حالا رفتم پای دور بین های رادیویی بی بی سی ....
----------------------------------------------------
پ.ن. بی بی سی در آن زمان بالا ترین شنونده را در افغانستان داشت. شکلیات نشست بن 2001 هیات ملل متحد، و هیاتهای چهار جانبه افغانستان. حضور دو هزار خبر نگار در بن 2001 . محل کنفرانس معتبر ترین و گرانبها ترین هتل در بن هتل پترس بورک. تدابیر امنیتی حیرت انگیز بود. هجوم خبر نگاران رویاهای و یا فیلمهای ستاره گان فوتبال و ستاره های هالیوود را زنده کرد. صحبت استاد خلیلی این بود که به نمایندگی از حزب وحدت در نشست بن 2001 شرکت نمایم.




کنفرانس آغاز شد -123-

باقر معین و ظاهر طنین سر دبیران بخش دری و فارسی سوالات شان را این چنین دسته بندی کردند. کنفرانس به نتیجه می رسد و یانه؟ بر نامه های تان در نشست چیست؟ و جامعه جهانی در این شرایط زمانی چه می تواند و شما از آنها چه می خواهید؟ اینها مفاهیم اصلی بحث و گفتگوی من با دو خبر نگار و مجریان سر شناس بی بی سی در بن بود. من گفتم نظر اساسی و بنیادی همین است که کنفرانس به یک نتیجه برسد و این نشست با سایر نشستها باید متفاوت باشد. این درست است که در گذشته همه تلاشهای بین المللی نا موفق بود. بنین سوان به من گفت که من برای صلح افغانستان سی هزار کیلومتر راه رفتم و می دانید که وی حاصل نشستهای ژنیف را تبدیل به طرح اداره موقت به ریاست صدر اعظم سابق افغانستان داکتر یوسف کرد و اما رهبران جهادی با آن مخالفت کردند و طرح بنین سوان را در حمل 1371 ناکام گذاشت اما این بار فکر می کنم اوضاع بسیار فرق کرده است پرسید چه فرقی؟ گفتم تفاوت و فرق هم بلحاظ زمانی و هم به لحاظ ترکیب نشست دیده می شود شکستاندن و مخالفت کردن با این نشست جهانی بسیار سخت و یک نوع تقابل با دنیا هم هست و این کار را رهبران جهادی نمی توانند. و گفتم که حزب ما به تمام معنا تاکید دارد که نشست بن باید به نتیجه بررسد و پرسیده اید که طرح چیست ؟ و من فکر می کنم که طرح اساسی ایجاد و تشکیل یک دولت وسیع البنیاد است. و اینکه اداره با چه ترکیبی ایجاد می شود ما روی آن بحث خواهیم کرد. احتمالا فر مولهای گوناگون بحث خواهد شد یکی از فرمولها مشارکت احزاب است یعنی اینکه حکومت با مشارکت احزاب فراگیر شود و فرمول دیگر مشارکت اقوام است. اقوام افغانستان سیمای خود را در حکومت وسیع البنیاد ببینند. و ممکن دید گاهای دیگری هم باشد. ظاهر طنین پرسید حکومت وسیع البنیاد خوب رییس لازم دارد به نظر شما کی رییس خواهد شد ؟ ظاهر شاه پاد شاه سابق افغانستان و یا کسی دیگر عبد الحق کاندید بود که طالبان وی را کشتند و ما با هم این گونه بحثها را کردیم و قرار مان این شد که در ادامه جلسات با هم گفتگو با مردم داشته باشیم. اما نکته اساسی بحث این بود که ما مصمم هستیم که کنفرانس نتیجه داشته باشد و با دست خالی از نشست بیرون نشویم. بی بی سی به این مضمون صحبتهای مرا پخش کرد که محمد ناطقی یک عضو اصلی کنفرانس بن اظهار داشت که کنفرانس با موفقیت به پایان می رسد و دست آورد دارد وشکست نمی خورد وی خوشبینانه نتایج نشست بن را با ما در مبان گذاشت و بعد اصل اظهارات را بریده بریده پخش کرد. بهرحال مصاحبه خوبی بود و نگاه مثبت من به نتایج کنفرانس. خوشبختانه معلوم شد که همه با دید مثبت وارد نشست بن 2001 شده اند و این راز موفقیت نشست بن بود. واقعیت مسئله هم همین بود که همه از جنگ خسته بودند. مجاهدین گرفتار بزرگترین منازعات و جنگهای داخلی شدند و طالبان نیز فاجعه خلق کردند و مردم خواهان این بود که یک حکومت با قاعده وسیع تشکیل شوند و صلح امنیت در افغانستان بیاید. اولین نشست مشورتی درست بعد از ظهر دوم دسامبر 2001 بر گزار شد و چهار چوب اصلی بحثهای بعدی مورد مشوره قرار گرفت لخضر ابراهیمی در اولین جلسه به دو نکته اشاره کرد یکی اینکه با خبر نگاران صحبتها دقیق و مستند و مصوب باشد و هر کس مطابق بر داشتهای شخصی خود صحبت نکند و دوم اینکه فردا گراهاد شوردر صدر اعظم آلمان و یوشکا فیشر وزیر خارجه رسما کنفرانس را افتتاح می کنند همه در مراسم افتتاحیه هستیم و بعد بحثهای اصلی ما شروع می شود و دیگر بحث جدی نداشتیم و مسئله دیگری که طرح شد و آن این بود که اعضای اصلی جلسه چوکیها را داشته باشند و اعضای ناظر چوکی اصلی ندارند و آنها ناظر کنفرانس هستند. اعضای ناظر به مراتب بشتر از اعضای اصلی بودند. این طبیعت هیات های افغانستان هست که سنجاقی و سنجاق شده زیاد دارد. در همین چند روز پیش در سفر داکتر عبدالله به عربستان 18 عضو اصلی بودند و اما 72 نفر دیگر سنجاق شدند. دربن 2001 اعضای ناظر چند برابر اعضای اصلی نشست بودند. در نشست مشخص و اعلام شد که تنها 22 نفر چوکی دارند و نامها هم نوشته شده بود. کنفرانس بن در شکلیات و تشریفات و نظم دسیپلین خوب مهندسی و طراحی شده بود. همان گونه که اشاره کردم دو هزار خبر نگار در میان ده ها کشتی مستقر در دریا. امنیت حیرت انگیز و تشریفات فو ق العاده. هیات ها و ناظران در جاهای مشخص و از قبل تعیین شده و تیمهای چهار گانه هم با چوکیها و آدمهای معین در چوکی نشسته و سیستم ترجمه زیبا. مترجم موفق یکی جواد لودین بود که سخنگوی رییس جمهور کرزی و بعد سفیر شد و بعدش برای مدتی معین وزارت خارجه. در شکلیات نشست بن 2001 کمبود نواقص و حتا شکایتی نبود. نشست مصادف شد با ماه مبارک رمضان کارمندان و خدمت گزاران شب روز نان پخته و آشپزی می کردند و یک دوست من گفت که کارمندان و آشپز ها می گویند که این افغانها شب روز نان می خورند. آنها فکر می کردند همین طوری است سحری خورها و ماها که روزه نبودیم یک سر درگمی را برای شان ایجاد کرده بود که گویا ما شب و روز نان می خوریم و کار ما خوردن. نمی دانم رفیقم شوخی می کرد و یا اینکه واقعا کارمندان و ماموران آشپز خانه گفته بودند. برای ما هتل را که شاید در چهار صد سال از عمرش چنین تجربه را ندیده بود، یک بخشش را تبدیل به نماز خانه کرده بود یعنی مسجد ساخته و سجاده جا نمازی ترتیب داده بود. واقعا این همه دقت و محاسبه که ما چه می خواهیم دقیقا مطابق خواست ما ترتیبات و شکلیات را گرفته بودند. یوشکا فیشیر وزیر خارجه آلمان در هتل آمد و با مهمانان ملاقات و بررسی وضعیت عمومی هتل را داشت. آقای قانونی سه نفر را درملاقات با خود برد. یکی من و دیگری حاجی قدیر و یکی هم بود که یادم رفت این ملاقات و ترکیب معنا داشت یعنی اینکه هیات شمال ملی و فراگیر است و از همه اقوام در کیب هست. با یوشکا فیشیر صحبت خوبی داشتم وی تاکید داشت که مسئله افغانستان حل شود مردم از بد بختی نجات پیدا کند و بعد روی نقش اتحادیه شمال اشاره کرد و بگونه ای صحبت کرد که کلید و نقش اصلی از شما هست و کمک کنید که نشست تان به نتیجه برسد و دولت و ملت آلمان در کنار شما هست و اما فردای آن اگر تاریخ را اشتباه نکنم روز سوم دسامبر نشست بن 2001 رسما توسط یوشکا فیشیر وزیر خارجه آلمان افتتاح شد. قرار بود آقای گیرهارد شورودر صدر اعظم آلمان هم حضور داشته باشد و اما گفته شد که در مراسم اختتامیه صدر اعظم آلمان شرکت می کند. در مراسم افتتاحیه چه صحنه های حیرت انگیزی داشتیم و هزاران خبر نگار و رسانه این نشست را قویا تحت پوشش قرار داد و حکایتهای بعدی ....
---------------------------------------- 
پ.ن. یوشکا فیشیر وزیر خارجه موفق المان در زمان صدر اعظمی گیر هارد شورودر. ملاقات با وزیرخارجه آلمان و تاکید وی بر موفقیت کنفرانس بن. تبدیل یک بخش هوتل به نماز خانه. افغان ها شب روز نان می خورند. شکلیات کنفرانس فو ق العاده بود. گفتگو با خبر نگاران بی بی سی. باقر معین سر دبیر بخش فارسی و ظاهر طنین مسوول بخش دری و پشتو. موضع ما تشکیل دولت فرا گیر و موفقیت کنفرانس بن بود.


گفتگوی تنهایی با لخضر ابراهیمی -124-

از همان بدو وردود خانم رهنما به من گفت که بالای دو هزار خبر نگار از سرا سر دنیا وارد کنفرانس بن شده اند و رویداد کم نظیر و تاریخی بن را گزارش می دهند. نشست بن به چند دلیل اهمیت فو ق العاده پیداکرد یکی حادثه یازدهم سپتامبر و دیگری مسئله افغانستان و سوم طرح اشغال افغانستان از سوی آمریکا و به همین دلایل هزاران خبر نگار وارد بن شدند. در مراسم افتتاحیه آنقدر دوربین و خبر ریخته بود که حیرت انگیز بود. پس از مراسم بر نامه های تشریفاتی عکس دسته جمعی و دید باز دید و صحبتها در صالن کنفرانس و رای زنیها و رفت آمد هیاتها برای دید و باز دید هم دیگر و اما نشست ما کم کم شروع می شد. بحث ابتدا روی متن سند بود که بر مبنای دیدگاه مشترک سند تهیه شود. گفتم دو نوع فکر و نظر و جود داشت یک نظر این بود که دولت با قاعده وسیع از احزاب ساخته شود. اصل و بنیاد مورد توافق ایجاد و تشکیل یک دولت با قاعده وسیع بود و حال بحث این بود که این دولت با قاعده وسیع و" برود بسید" چه گونه ساخته شود از اقوام و یا از احزاب. لخضر ابراهیمی در همبن خصوص از همه نظر خواهی می کرد از جمله مرا به تنهایی خواست که نظر و دید گاه حزب وحدت چیست؟ و چه گونه اداره با قاعده وسیع را حزب تان پیشنهاد دارد. من با ایشان گفتم دولت باقاعده وسیع بر مبنای مشارکت اقوام ساخته شود و من طرفدار مشارکت اقوام هستم حکومت و یا اداره با قاعده وسیع بنیادش اقوام است ایشان گفت احزاب چه می شود؟ گفتم احزاب انعکاس از اقوام افغانستان هست و هنوز حزب ملی و فرا قومی نداریم. شما از احزاب سوال کنید در نهایت همه خواهان مشارکت قوم و تبار خود در حکومت هستند و گفتم حزب خواهان مشارکت 25 در صدی مشارکت در قدرت و در ساختار حکومتی است و این خواست محوری ما هست و برای اثبات 25 درصد اسناد هم تهیه کرده ام که جمعیت ما در افغانستان بیست پنج در صد هست. و نتیجه صحبت من با ابراهیمی این شد که در اداره موقت با قاعده وسیع مشارکت اقوام معیار، قاعده و اصل باشد. من یک نکته را گفتم که شما عجالتا مشارکت اقوام را حل کنید و ممکن است بیست سال دیگر وضعیت تغییر کند و اصلا ما نماینده خود از یک قوم دیگر انتخاب نماییم. ابراهیم یک نگاهی کرد و گفت تا نیم قرن هم شما به این نقطه برسید باز موفق هستید. لخضر ابراهیمی یک سکر داشت نامش فاطمه بود و مترجم در همان آغاز و رودم در دفتر ابراهیمی پهلویم نشست که ترجمه کند گفتم فاطمه خانم من مترجم لازم ندارم من هم عربی و هم انگلیسی صحبت می کنم. ابراهیمی گفت جالب شما عربی را کجا یاد گرفته اید ؟ گفتم در عراق درس خوانده ام و بعد گفت در چه سالهای گفتم درسالهای 1969 تا 1976 و بعد گفت چه خوانده اید؟ گفتم فلسفه حقوق و الهیات و فقه و اصول. با ایشان زیاد صحبت کردم و هم چای و هم صحبت و هم چای و هم قهوه. در اولین نشست فهمیدم که خود لخضر ابراهیمی باور به احزاب ندارد و طرف دار مشارکت اقوام است و این برای من جالب بود و به این صورت کم کم بحث مشارکت اقوام بجای احزاب فربه تر و عمده تر می شد و اصولا ترکیب جلسه به همین اساس بود گرچه ظاهرا چهار جهت را داشت و لی بحث عمده اقوام بود. در جلسات عمومی هم موضوعات طرح می شد و روی اجندا بحث و تبادل نظر صورت می گرفت یکی دو روز بحث ما روی مشارکت اقوام را در بر گرفت و درنهایت این گونه شد که در حکومت با قاعده وسیع قناعت و رضایت و مشارکت اقوام حاصل شود. از این بحث گذشتیم موضوع دیگر نقش مجاهدین در اسناد بن چه گونه باشد؟ و یک متن تهیه شد که هیچ اشاره ای به نقش مجاهدین نداشت و یک متن ضد جهادی و یا کتمان جهادی بود که رومیها ساکت و سه طرف دیگر کابل، قبرس و پاکستان روی نقش مجاهدین ایستاد و حتا گفته شد که در همه جا بخصوص در مقدمه با عزت احترام از مجاهدین نام گرفته شود. بحث دیگر ما نیروهای بین المللی بود که توافق عام این شد که نیروهای بین المللی وارد افغانستان شوند و اما با مجوز شورای امنیت و لی عبدالستار سیرت با این موضوع گاهی نرم و گاهی هم بشدت مخالفت می کرد. آقای سیرت خیلی طالبانی و بنیاد گرا دیده شد من بکلی تعجب می کردم که ایشان چه گونه نماینده جبهه روم و نماینده پاد شاه افغانستان شده است؟ سیرت تحصیل کرده عربستان و استاد در دانشگاه آن کشور با حضور نیروهای بین المللی بر خلاف همه ما در جلسه مخالف بود. مساله دیگر جدول زمانی برای تشکیل اداره موقت بود و توافق شد که در سه مرحله اداره در افغانستان در مرحله گذار تقسیم شود. اداره موقت برای مدت شش ماه باوظایف مشخص مثل ایجاد کمیسیون 21 نفره اگر اشتباه نکنم برای تدویر لویه جرگه درطی شش ماه تا زمبنه و شرایط را برای مرحله دوم" اداره انتقالی" فرهام نماید. اداره انتقالی هم برای 18 ماه تا زمینه را برای تدوین قانون اساسی و لویه جرگه قانون اساسی فراهم نماید و پس از تصویب قانون اساسی توسط لویه جرگه قانون اساسی مرحله سوم حکومت انتخابی با وظایف و مسولیتهای مندرج در قانون اساسی. جدول زمانی سه مرحله موقت، انتقالی و منتخب هر کدام با وظایف مشخص در جلسات ما تصویب شد و این مراحل به سادگی تصویب نشد و در هر مرحله با دشواریهای زیادی رو برو بودیم و حتا در رابطه با هر موضوع دچار اختلافات شدید شدیم اختلافات در داخل تیمها و هیات ها پیش آمد و در فی صدیهای مشارکت اقوام اختلافات داشتیم این اختلافات در داخل هیاتها هم پیش آمد. حاجی صاحب قدیر جلسات را تحریم کرد و حرفش این بود که در حق پشتونها ظلم و جفا شده است و ایشان سهم 38 در صدی برای پشتونها را قبول نداشت و رفت با بی بی سی و دیگر خبر گزاریها هر روز مصاحبه داشت. دومین گفتگوی تنهای من با لخضر ابراهیمی در باره بن بست مذاکرات بود ایشان مرا در دفترشان خواست و گفت افغانها با هم جور نمی آیند و من ناگزیرم که شکست مذاکرات را اعلام نمایم و شما چه نظر دارید و من گفتم اعلام شکست مذاکرات یک فاجعه ملی و جهانی است و شما این کار را نکنید و نگذارید که مذاکرات شکست بخورد.من البته بسیار با قاطعیت نظر حزب را با ایشان گفتم. ابراهیمی گفت تشکر و اما قانونی رییس هیات شما تحت فشار مرکز است و مرکز بعنی کابل نظرش این این است که کابینه در بن تشکیل نشود توافق صورت بگیرد ولی کابینه در داخل افغانستان ساخته شود. گفتم این آغاز دشواری است همه چیز باید همینجا فیصله و نهایی شود و .......
-----------------------------------------
پ.ن. دولت استاد ربانی با تعیینات کابینه در بن مخالف بود و می گفت کابینه و زرا در کابل تعیین شود. مبنای تقسیم قدرت و ساختار حکومتی مشارکت اقوام بجای احزاب شد و من خواهان مشارکت 25 در صد بودم. حاجی قدیر با مشارکت 38 در صد پشتونها مخالفت کرد و جلسات را تحریم. جدول زمانی ششماهه، برای اداره موقت و 18 ماهه برای دوره اتقالی و پنج سال برای حکومت منتخب. لویه جرگه قانون اساسی در ظرف 18 ماه تدویر و پیش نویس قانون اساسی را تایید. افتتاحیه کنفرانس بی نظیر و توسط وزیر خارجه آلمان. دو ملاقات تنهایی با لخضر ابرهیمی یکی در باره مشارکت اقوام و دیگری در باره بن بست کنفرانس و اعلام شکست کنفرانس.



شکافهای عمیق - 125-

صورت بندی کلی و عام اداره موقت سه مرحله ای تعیین شد. اداره موقت، دوره انتقالی 18 ماهه و حکومت منتخب 5 ساله مبتنی بر قانون اساسی. و گفتم که برای هردوره مکلفیتهای در نظر گرفته شد که تمامی جزییات آن را در اصل سند بن 2001 برای تان می گذارم. شکافها عمیق تر می شد و گفتم که یک روز لخضر ابراهیمی می خواست شکست کنفرانس را اعلام نماید و از من نظر خواست و ما بشدت با آن مخالفت کردیم. در سهمیه بندی قومی اولین عارضه در تیم ما پیش آمد و حاجی قدیر کنفرانس را در اعتراض به اینکه حق پشتونها تضییع شده است را ترک و تحریم کرد و ما بسیار تلاش کردیم که حاجی بر گردد اما وی قبول نکرد و شکاف بزرگتر بین هیات و مرکز پیش آمد آقای قانونی بسیار پریشان حال و متاثر بود که با مرکزیت و کابل اختلاف ایجاد شده است وی گفت که دولت در کابل مرا متهم به کودتا کرده است. اختلافات بین ما و مرکزیت این بود که توافقات در بن اما تعیینات در مرکز باشد اما هیات تحت فشار بود که نه همه امور در بن فیصله شود و ما هم به همین نظر بودیم که کار در بن یک طرفه شود. خوب هرکسی دلایل خاصی خود را داشت. این اختلاف و اتهام برای قانونی که متهم به کودتا علیه حکومت شد خیلی گران تمام شد و از سوی هم نمی توانست خود را نجات دهد. جامعه جهانی و خود اعضای هیات خواهان تمام شدن قضیه در بن بود و اما مرکز خواهان بر گشت هیات به کابل. شکاف دیگر که خیلی گران برای جبهه روم تمام شد اختلاف شدید در درون هیات روم بود یک عده اعضای هیات روم آقای عبدالستار سیرت را قبول نداشت که کاندید و رهبری اداره موقت را به عهده بگیرد عمده ترین دلیل شان تباری بود. سیرت از قوم ازبیک و وابسته به شاه سابق افغانستان ولی سایر رفقای شان می گفتند که نه ما قبول نداریم که رییس اداره موقت باشد و این حرف را بامن هم صحبت کرد که ما وی را بعنوان رییس اداره موقت قبول نداریم و حتا برخی شان تاکید داشتن که آقای سیرت از سوی اعلحضرت هم چنین صلاحیت را ندارد. اعضای پشتون تبار روم می گفتند هرکسی را قبول دارند ولی سیرت را نه.آنها نامزد نداشتند و خود شاه نامزد قابل قبول بود ولی خودش ریاست اداره موقت را قبول نکرد. جبهه روم روزگارش از ما بد تر بود. من اخضر ابراهیمی را دیدم و گفتم که ما از کاندید نامزد روم حمایت می کنیم چون اتحادیه شمال نمی توانست کاندید برای اداره موقت داشته باشد. ابراهیمی به من گفت در فکر هیات روم نباشید و آنها آن قدر مشکلات و اختلافات دارند که هیچ کاری نمی توانند و وضعیت شما به مراتب بهتر از آنها هست.ازسوی خود عبد الستار سیرت شخصاً برایش مشکل خلق کرد وی تحت تاثیر افکار و اعتقادات مذهبی، علیه نیروهای بین المللی قرار گرفت و گاهی علیه حضور نیروهای بین المللی موضع می گرفت و می گفت این اشغال گری هست و گاهی علیه ابراهیمی در ترکیب اداره موقت موضع گیری داشت و واقعا من هم گاهی متحیر بودم و می گفتم وی برای چه در اجلاس شرکت کرده است؟. هیاتهای قبرس و پاکستان به دلیل اینکه ضعیف و عددی حساب نمی شد سر صداهای شان را کسی حتا گوش هم نمی داد و به همین دلیل آقای همایون جریر سخت علیه اجلاس بن شد ولی بصورت علنی و رسانه ای علیه اجلاس موضع گیری نداشت اما بی نهایت ناراحت و خسته دیده می شد. جریر آدم مودب و سیاست مدار با حوصله و زیرک است ولی نشست بن صبر و حوصله وی را گرفت و با هرکسی جنگ می کرد یکی دو مورد با من اوقات تلخی داشت اما من به عمق ناراحتی اش پی برده بودم زیاد سر بسرش نمی گذاشتم و خیلی سخت است که آدم در یک کنفرانس شرکت نماید ولی کسی به حرفایش گوش نکند و به هیچ یک از خواسته هایش نرسد. نشست قبرس از سوی جمهوری اسلامی ایران تمویل و حمایت می شد و اما سیاست ایران همکاری عام تام با نشست بن 2001 بود. داکترجواد ظریف نماینده ایران در ساز مان ملل و رییس هیات ایران در نشست بن بود و در صحبتی که باایشان داشتم به این نتیجه رسیدم که ایران نمی خواهد متهم به سبوتاژ و شکست بن شود. هیات ایران با صراحت به من گفت که نظر و موضع جمهوری اسلامی ایران این است که کنفرانس به موفقیت دست یابد. هیات قبرس تمام امور نشست بن را بر وفق مرادش نمی دانست چون حرف و دید گاه شان شنیده نمی شد و لی مخالفت آشکارا نداشت و اما هیات پاکستان به رهبری حامد گیلانی پسر بزرگ پیر سید احمد گیلانی تنها حرف می زد ولی چیزی عاید ایشان نمی شد و قدرت در واقع در پایان کار بین دو تیم شمال و جبهه روم تقسیم شد. از اول همین گونه طراحی شده بود که قدرت بین دو تیم روم و اتحادیه شمال تقسیم شود و من بارها گفته ام در سیاست کسی با مهره های ضعیف بازی نمی کند. اشتباه دولت استاد ربانی همین شد که با مهره های ضعیف و ناتوان مثل اکبری مثل جاوید و انوری سیاست کرد و مهره بزرگی مثل مزاری را در سیاست شان کنار گذاشت و لخضر ابرهیمی و آمریکا و سازمان ملل نمی خواستند که با تیمهای ضعیف قبرس و پاکستان بازی کنند که حل نمی شد آنها بخوبی تشخیص دادند که قدرت بین دوجبهه قدرت مند روم و اتحادیه شمال تقسیم شود.البته جبهه روم به لحاظ نظامی اصلا قوی نبود ولی اعتبار شاه سابق و تکنوکراتهای دور برش این جبهه را به لحاظ سیاسی در جایگاه دوم قرار داد و می دانیم که نشست بن ماهیت صد در صد سیاسی هم داشت و پادشاه قوی بود. صورت بندی درونی کنفراس و شکافها در تیمها به همین صورت بود. قطع نامه بن 2001 تقریبا مواد اساسی آن ساخته شد و حالا رسیده بودیم به ترکیب اداره موقت و توزیع کرسیها میان تیمها و دیگر اینکه رییس اداره موقت کی باشد؟. سیرت تقریبا مهره سوخته شد و مانده بودیم که چه کسی را برای ریاست اداره موقت پیدا نماییم و حامد کرزی را چه گونه پیدا نماییم؟ ....

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo