X
تبلیغات
رایتل

بخش 8

1395/08/26 ساعت 08:29 ب.ظ


چهل کاندید -143-

یک بحث را اشاره می کنم. گفتم که چند بانوی افغانی دم سفارت آمدند و گفتند که پاسپورت می خواهیم و همسران القاعده هستیم. داستان شان این گونه بودند که در زمان طالبان القاعده نقش مهم و بنیادی در افغانستان داشت. رهبران القاعده عموما اتباع عربی بودند. از کشور لیبیا نیز کادرهای مهمی القاعده در افغانستان و پاکستان فعالیت داشتند. ابو فرج اللیبی و ابو حمزه اللیبی و ده ها تن عضو القاعده از کشور لیبیا در افغانستان فعالیت داشتند. ابو فرج اللیبی عضو رهبری شبکه القاعده بود. در نوامبر سال 2001 وقتیکه نیروهای بین المللی وارد افغانستان و این کشوررا اشغال کردند و طالبان با شکست قطعی مواجه و القاعده از افغانستان خارج شد. درست در همین گیرو دار بود که سیف الاسلام فرزند معمر القذافی چند هوا پیما به پاکستان فرستاد و اتباع لیبیایی القاعده را از پاکستان به لیبیا آورد. دختران زیاد پاکستانی و افغانی همسران القاعده بودند و حالا چند تا از آن بانوان دم در وازه سفارت مراجعه و درخواست پاسپورت داشتند. هویت این بانوان برای بخش قنسلی ما تثبیت شد و من گفتم صدور پاسپورت برای اتباع کشور بلا مانع است و اما مشکل اساسی فرزندان شان بود و نمی دانستیم با آنها چه کار کنیم قوانین کشور لیبی و قوانین افغانستان چه حکمی داشت؟. این خانمها به بخش قنسلی گفته بودند که ما در کابل در جلال آباد و قندهار و..ازدواج کردیم وقتیکه طالبان شکست خوردند ما به پاکستان گریختیم و این شد که حالا به لیبیا آمده ایم. آنها گفتند که ابتدا ما در مجتمع های مسکونی جا بجا شدیم و زیر نظر پولیس بودیم اما شوهران ما با پولیس در گیر شدند و حالا حکومت آنهارا به زندان انداخته است و ما در همان مجتمع زندگی می کنیم و سر نوشت نا معلومی داریم. آنها تاکید داشتند که با فرزندان خود به افغانستان بر می گردند. این معضل بود و فکر کنم از وزارت خارجه کسب تکلیف کردیم که احکام و قوانین کشور را برای ما روشن نماید و از سوی دیگر درک و فهم قوانین لیبی را هم باید می داشتیم همه این امور زمان لازم داشت و نمی شد در مورد اطفال شان تصمیم بگیریم. در بررسیهای که داشتیم برای ما محرز شد که استخبارات لیبی با اعضای بنیاد گرا و تند رو قرار مدار داشت که آنها بروند در افغانستان جهاد کنند و کار به کار حکومت لیبیا نداشته باشند و ازسوی هم خانواده و فامیل شان در مصونیت است. من به وزارت خارجه طی چندین گزارش گفتم که داشتن نمایندگی در لیبی و شمال آفریقا برای افغانستان خوب و یک نوع تعریف امنیتی دارد. اگر روابط سیاسی و دیپلماتیک بین کابل و طرابلس بر قرار بود شاید لیبی این کار را نمی کرد ولی حالا استخبارات لیبی تعداد زیاد تند روان شان را برای جهاد به افغانستان فرستاده است و به همین دلیل سیف الاسلام فرزند قذافی آنها را با هواپیما به لیبی منتقل کرد.
در سالهای 85 و 86 رویدادهای مرتبط به افغانستان را داشتیم دو سال پی هم رهبران جهاد افغانستان مثل استاد ربانی و حضرت مجددی به دعوت دکتر احمد شریف به لیبیا آمدند. کلیه الدعوه الاسلامیه هرسال در آستانه پیروزی انقلاب لیبی در اول ماه سپتامبر کنفرانس بین المللی داشت و از سراسر کشورهای اسلامی مهمان دعوت می کرد. در سالهای 84 13 و 1385 رهبران جهاد مهمان کشور لیبی بودند و ما هم از هردو رهبر دعوت کردیم که که سفارت بیایند و آمدند و صحبتهای زیادی داشتیم و همین طور ازدکتر شریف فایض که وزیر تحصیلات عالی در سالهای 1382و 1383 بود نیز در سفارت پذیرایی داشتیم و اما خانم فاطمه گیلانی رییس سره میاشت افغانستان چند بار سفر در لیبیا داشت که محرمانه بود و اما ما خبر می شدیم ولی به گونه ای بر نامه ریزی داشت که نمی خواست کسی را ببیند و خبر شود. دکتر احمد شریف به من گفت که ما به شفاخانه و سره میاشت افغانستان کمک می کنیم و خانم فاطمه گیلانی دختر پیر سید احمد گیلانی پیروی طریقت قادریه در افغانستان چند بار به لیبیا سفر کرده است. در تابستان 1386 بود که آقای عزیز نماینده افغانستان از یونیسکو به من تماس گرفت و گفت که یک کنفرانس در لیبیا شهر طرابلس در سطح وزرای اطلاعات و فرهنگ بر گزار می شود وی گفت از تمام کشورهای اسلامی دعوت شده که در این کنفرانس شرکت نمایند و از موسسه یونیسکو بخش اسیسکو دعوت شده که در نشست طرابلس شرکت نماید وی گفت من نماینده افغانستان در یونیسکو هستم و به لیبیا سفر می کنم. گفتم بیایید قدم شما روی چشم. کنفرانس را خبر دارم و از افغانستان وزیر اطلاعات و فرهنگ و هیات همراه شرکت می کند. آقای عبد الکریم خرم در راس یک هیات به لیبیا وارد می شود. من این موضوع را در خود لیبیا و از طریق سفرای کشورهای اسلامی به این صورت خبر شدم که نشست بین المللی و از 52 کشور به اضافه سازمانهای معتبر بین المللی شرکت می کند و متیقین شدم که خوب از افغانستان هم هیات داریم. به وزارت خارجه خبر دادم ولی اظهار بی اطلاعی کرد و فهمیدم که ما این مشکلات را داریم. دعوت وزارت فرهنگ لیبی عنوان وزارت فرهنگ افغانستان ارسال می شود و نماینده گی لیبی درکابل دعوتنامه را به وزارت فرهنگ برده وزارت خارجه افغانستان را در جریان نمی گذارد و زارت اطلاعات و فرهنگ هم وزارت خارجه را خبر نکرده و بدون هماهنگی آقای خرم و همراه هان شان طرف لیبیا حرکت می کند. بهرحال کمی ناراحت بودم ولی خوب گفتم من وظیفه خودرا انجام می دهم چون موضوع کنفرانس تعیین پایتخت فرهنگی جهان اسلام است. فکر می کنم در همین سال یک کار مهمی دیگری هم شد که مارا در پیشبرد اهداف مان در نشست وزرای فرهنگ کمک زیادی کرد. وزارت خارجه لیبیا از من خواسته بود که در سازمان ملل بحث رییس دوره ای آن مطرح است و لیبی می خواهد رییس این دوره باشد و کاندید دارد وزارت خارجه خواسته بود که افغانستان از نامزدی لیبیا حمایت کند. من صورت در خواست لیبی را به افغانستان فرستادم و بعد از مدتی از کابل به من خبر داد که ما به در خواست لیبیا پاسخ مثبت دادیم و از نامزدی شان برای ریاست دوره ای شورای امنیت حمایت کرده ایم و اتفاقا لیبیا رییس برای ابن دوره شد. این مساله در ذهن من بود و گفتم فرصت خوبی است که حالا من هم خواست خود را از کشور لیبی که میز بان نشست است را داشته باشم و مطرح نمایم. رای کشور میزبان و حمایت شان بی نهایت مهم بود. آقای عزیز نماینده افغانستان در یونیسکو وارد لیبیا شد و دو روز بعد آقای خرم همراه مشاور وزارت فرهنگ آقای منلی وارد طرابلس شد. رفتم میدان هوایی و بعد همراه هیات به هتل محل اقامت شان رفتم. من بسیار سعی کردم که از آقای خرم و هیات همراه شان احترام نمایم دو دلیل داشت یکی اینکه ایشان مورد سوى قصد و حمله انتحاری قرار گرفته بود و از یک حمله خطر ناک جان بسلامت برد و دیگر اینکه می خواستم با هم کار نماییم تا اگر ممکن باشد از میان چهل کاندید برای پایتخت فرهنگی جهان اسلام، کاندید خود یعنی شهر غزنی را به پیروزی برسانیم. کنفرانس شروع شد و بیش از چهل کشور و سازمان از تمام جهان اسلام در طرابلس جمع شدند. سه موضوع اساسی اجندای نشست اعلام شد یکی گزارش از عملکرد دوره قبلی و دیگری تحویل و انتقال ریاست کنفرانس از رییس قبلی به رییس فعلی و مسئله اساسی و استراتژیک هم انتخاب پایتخت فرهنگی برای جهان اسلام. چهل شهر در جهان اسلام کاندید بود و در یک رقابت با رای و فیصله اعضای کنفرانس ما موفق شدیم به فینال راه پیدا نماییم. اصفهان و نجف اشرف رقبای بزرگ غزنی بودند و حالا ازمیان سه شهر اصفهان هم کنار رفت و تنها غزنی و نجف اشرف به رقابت پرداخت و اما با حمایت لیبی که رییس و میزبان کنفرانس بود، غزنى پایتخت فرهنگی جهان اسلام در سال 2013 انتخاب شد با اعلام غزنی به عنوان پایتخت فرهنگی جهان اسلام بی نهایت خوشحال شدیم و آقای خرم به من تبریک گفت و منم پیروزی را به ایشان و آقای منلی و آقای عزیز تبریک گفتم واقعا روزی خوب و باور نکردنی داشتیم و این خیلی مهم بود که از میان چهل کاندید برنده شویم و خبرهای بعدی...
-------------------
پ.ن. غزنی کهن ترین شهر تاریخی افغانستان و پایتخت قدرت و سلطنت سلطان محمود غزنوی. نجف اشرف شهر تاریخی و مذهبی در عراق. اصفهان کهن ترین شهر تاریخی در ایران. بیش از 40 کشور و سازمان در سال 1386 برای انتخاب پایتخت فرهنگی برای جهان اسلام در طرابلس پایتخت لیبی جمع شدند.آقای عزیز نماینده افغانستان دریو نیسکو. آقای عبد الکریم خرم وزیر فرهنگ و اطلاعات زمان کرزی و رییس دفتر رییس کرزی. آقای نجیب منلی مشاور وزارت فرهنگ و مقیم فرانسه. ما از نامزدی لیبی در شورای امنیت حمایت کردیم و لیبی هم در انتخاب غزنی به حیث پایتخت فرهنگی جهان اسلام. درسالهای 1384 - 85-86 رهبران جهادی در لیبیا سفر داشتند و در کنفرانس بین المللی کلیه الدعوه شرکت می کردند. دختران زیاد پاکستانی و افغانی با عربهای لیبی عضو شبکه القاعده ازدواج کرده بودند.



4 mins

ارتش مونث - 145-

در لیبیا یک روز بی نهایت عظیم و تاریخی و بزرگ است و آن اول ماه سپتامبر است. در سال 1969 معمرالقذافی با چند تن از افسران انقلابی ارتش علیه ملک ادریس کودتا کرد و حکومت وی را ساقط. این کودتا در اول ماه سپتامبر صورت گرفت و از آن زمان تا زمان مرگ سر هنگ قذافی 2011 روز اول ماه سپتامبر بنام " سپتامبر العظیم" یاد می شد.حکومت قذافی از این روز بی نهایت تجلیل می کرد و گرامی می داشت. سفرا مقیم در در طرابلس در مراسم جشن پیروزی انقلاب شرکت می کردند و ساعتها باید می نشست و بر نامه های منظم و نا منظم سپتامبر بزرگ را نگاه می کردند و گاهی این بر نامه ها در شهر سرت مسقط الراس قذافی گرفته می شد و خود سرهنگ هم شرکت می کرد و می رفت در یک گوشه می نشست و گو اینکه مثل مردم عادی تماشاگر روز تاریخی لیبیا است. قذافی پیروی جمال عبد الناصر بود و به آن افتخار می کرد و از رهبران عرب تنها ناصر را قبول داشت و دیگر هیچ کسی را قبول نداشت. قذافی در روز سپتامبر بزرگ بشترین صحبتهایش حمله به جهان عرب و غرب بود گرچه سعی می کرد که بالغو تحریمها و بر قراری مناسبات زیاد اروپا و آمریکا را فحش و دشنام ندهد و لی نمی شد از پیشش خطا می شد اما سران کشورهای عربی را تاجای که می توانست دشنام می داد و می گفت رنگ عرب رنگ عار و ذلت و حقارت و بد بختی است و لیبی یک کشور آمریقایی است و نمی خواهم رنگ عربی داشته باشیم. بک روز به موتر وان خود حامد گفتم خدا به شما داده است رهبر لیبیا می خواهد رنگ عربی را پاک و بجای آن مردم لیبی رنگ آفریقایی داشته باشد. حامد به حدی سیاه بود که نظیرش را نداشتیم و گفتم بازارت گرم است تا جای که می توانی تولید سیاه کن و سیاه کاری داشته باش و دختران لیبی مجبور است که امر رهبرشان قذافی را عملی نمایند. وی می خندید و دیگر چیزی نمی گفت و نا امید بود که نمی گذارند و قبول نمی کنند. قذافی از کتابش زیاد گپ می زد و امین الحق احمدی که محصل در لیبی بود می گفت حالا سرهنگ معتدل و واقع بین شده است آن زمانها آن قدر مستی داشت که نپرس وی می گفت یک وقت گفته بود مردم تورات و انجیل و قرآن و کتاب سبز مرا هم بخوانند. عیسی موسی و محمد از صحرا ظهور کردند و منم فرزند صحرایم و از صحرابیرون شده ام. یک وقت یک نسخه از قر آن چاپ لیبی را نشان داد که کلمه" قل" را برداشته بود. امین توضیح داد که سرهنگ گفته است حالا زمان محمد نیست و قل در قر آن بی معنا است و گفته می شد که علت کشتن و به دریا انداختن امام موسی صدر رهبر شیعیان لبنان یکی همین اعتراضات دینی به قذافی و دیگری شکوه و شکایت فلسطینیها از موسی صدر بوده است. قصه این گونه روایت شده است که در سال 1978 امام موسی صدر به دعوت رهبر لیبی به لیببا می رود و در جلسه ملایی امام گل می کند و سخت به سخنان قذافی در باره دین و دیانت و قرآن و..اعتراض می کند و این گونه اظهارات را مخالف عقاید میلیونها مسلمان در دنیا می گوید و قذافی را نصیحت می کند و اما مسئله دوم که بی نهایت جدی و خطر ناک بوده است و آن مساله فلسطینیهای آواره در جنوب لبنان بود. در سالهای 1947 و 1948 موج عظیم از فلسطینیها آوره شدند و در جنوب لبنان جا بجا و سازمانهای ترسناک چریکی ایجاد کردند و قذافی در ایجاد و تاسیس و تمویل سازمانهای چریکی فلسطین علیه اسراییل نقش داشت. چریکهای فلسطینی در حق اهالی جنوب لبنان نیز ظلم می کردند و امام موسی صدر از شیعیان جنوب لبنان یک سازمان مسلح ایجاد کرد که بعد ها بنام جنبش امل یاد می شد. رهبران چریکهای فلسطین وابسته به قذافی این گونه شکایت داشتند که موسی صدر به دستور شاه ایران سازمان چریکی درست کرده که مخالف فلسطین و طرف دار اسراییل است. حکومت شاه در آن زمانها روابط دوستانه با اسراییل داشت و اتهامات علیه موسی صدر خوب چسپیده بود و قذافی مست را در حد نابودی موسی صدر وادار کردند و این شد که امام موسی صدر و همراه شان برای همیش در خاک لیبیا درسال 1978 ناپدید شد. قذافی بسیار متغیر و سیال در بیان مواضع خود بود اما اصول ثابتی هم داشت فکر می کنم در شعار تا آخر عمر سوسیالیست و ضد غرب ماند و کارهای زیادی علیه غرب انجام داد مسئله لاکربی و سقوط ترسناک هواپیما مسافربری و همین گونه سقوط ایر فرانس و دست داشتن در هواپیما ربایی توسط چریکهای فلسطین و حمایت از جنبش اسکاتلند و..از جمله اتهامات وی بود. در سال 1986 فکر می کنم باب العزیزیه کاخ و اقامتگاه قذافی بشدت بمباران شد و بلا استثنا در طی پنج سال اقامت در لیبیا مرتب مارا در سپتامبر بزرگ می برد و ویرانیهای باقی مانده از کاخ را نشان می داد و یک کتاب قطور گذاشته بود و صدها مهمان در کتاب امضا کرده بودند. آمریکا هدفش کشتن قذافی بود زیرا که خانه شخصی اش را هدف گرفته بود اما گفته می شد که استخبارات روسیه نیم ساعت پیش از حمله به وی خبر داده بود که محل اقامتش را ترک نماید. واقعا دنیای جاسوسی و استخباراتی دنیای عجیبی است. جاسوسان روس چه قدر دقیق از زمان حمله امریکا خبر داشته اند. نمی دانم شاید مبالغه باشد و یا هم واقعیت. لیبیا کشور بسیار بزرگ و صحراهاى حیرت انگیز دارد و جمعیت در حدود پنج میلیون و اما در این سالها که تحریمها لغو شد و لیبی مرزهایش را به روی اتباع آفریقایی باز گذاشت، چیزی در پنج میلیون خارجی نیز در لیبیا حضور داشتند گفته می شد تنها دو میلیون کارگر مصری در لیبیا کار می کرد. قذافی خود را معمار اتحادیه کلان آفریقا می دانست و مرزهایش ر برای اتباع افریقایی باز کرده و بدون ویزا وارد لیبیا می شدند و کار باز سازی رونق زیادی داشت و کشور متمول و پول دار از درامدهای بی پایان نفتی، تصویر بسیار بالای از زندگی و رفاه را نشان می داد. لیبی ظرفیتهای اقتصادی کلانی داشت اما از مدیریت بد و انحصار طلبانه و بسته بشدت رنج می برد و اما نسل نو و فرزندان خود قذافی مثل سیف الاسلام و عایشه دختر شان متعلق به نسل نو و تحصیل یافته واقعا به دنبال لیبیای مدرن بودند این شانس را داشتند اما روز گار نگذاشته و قذافی بد رقم به دنبال قیام های مردم و مداخله ناتو در سال 2011 اسیر و بی رحمانه کشته شد و به این صورت خاندان قذافی تارمار و در بدر شد و تنها 70 میلیارد پول شخصی وی در بانکهای خارجی بلوکه شد.
دراول ماه سپتامبر بزرگ در میدان طرابلس رسم گذشت بود و ما مهمان بودیم و با گذشت چهار ساعت مراسم بخش نیروهای زنانه ارتش برایم جالب و دیده نی بود. دسته های مسلح بانوان لیبی از جلو مهمانان و مردم رژه می رفتند و نشان می دادند که در ارتش لیبیا زنان نقش بنیادی دارند راستی در این مراسم دو بخش از رسم گذشت مربوط به زنان مسلح و ارتشی بود. قذافی هم تمام محافظانش زن بودند و این یک استثنا در دنیا . قذافی به شتر، خیمه و زن سخت علاقه داشت و می گفت همیشه شیر شتر می خورد و به زنان اعتماد بشتری نسبت به مردان داشت. صفیه فرکاش را در بیمارستان پیدا کرد و عاشق شد و ازدواج کرد. قذافی در بعد امنیت و حفاظت شخصی اش از مردان متنفر و به زنان اعتماد داشت. من وقتیکه رسم گذشت زنان ارتشی خلاص شد با دریوم دوم زهیر که اهل دار فور سودان بود، گفتم امروز مراسم رسم گذشت "ارتش مونث" را تماشاه کردیم. زهیر کمی خندید و بعد گفت دیگر ارتش مونث نگویید دیوال موش دارد و موش هم گوش. گفتم درست است ولی رهبر لیبی از ارتش زنانه خود بسبار تعریف و تمجید کرد. زهیر بلای خدا بود و بیست سال درلیبی زنده گی کرده بود و می گفت ارتش زنانه فلسفه اش این است که در مقابله با دشمن شاید لشکر دشمن با ارتش مونث جنگ نکند و ارتش مونث شکست ناپذیر باشد و ....
-----------------------------------
پ.ن. بخش کلان از ارتش را زنان تشکیل می داد. قذافی به زن و شتر و خیمه تعلق خاطر خاصی داشت و حتا مهمانخانه اش ، سیما و دیزان خیمه را داشت. خاندان قذافی در پی بهار عربی در سال 2011 در شهر سرت دستگیر و بسیار بیرحمانه توسط شورشیان مسلمان به قتل رسید. قذافی در سال 1969 با کودتا سفید ملک ادریس را بر کنار و 42 سال در لیبیا حکومت کرد. قذافی کتاب سبز نوشت و یک کتاب دیگر هم می گفت دارد بنام " اسراطین" در باره حل مشکل فلسطین و اسراییل. موسی صدر به دلیل اختلافات شدید عقیده تی و سیاسی توسط قذافی کشته شد. سپتامبر بزرگ همان روز پیروزی قذافی و روز ملی لیبیا است.




دو خبر مهم و گیج کننده - 146-

حالا غزنی را پایتخت فرهنگی جهان اسلام کرده ایم و این موفقیت بزرگ دیپلماسی ما بود. لیبیا با افغانستان بیش از دو هزار کیلومتر فاصله دارد. امکان تبادله کالاهای تجارتی وجود ندارد و در عرصه های دیگر هم کار با لیبیا سخت است اما در ساحت فرهنگی و اعزام محصل به لیبیا ارتباطات خوبی وجود داشته است. اسناد سفارت نشان می داد که هر سال ده ها محصل در لیبیا درس خوانده اند و به افغانستان بر گشته اند و یا حتا به دلیل مشکلات افغانستان ، مقیم لیبیا شده و یا هم بسوی اروپا رفته اند. به لحاظ سیاسی و امنیتی هم روابط با لیبیا و شمال آفریقا مهم است. افغانستان درنیم قرن یعنی از زمان کودتای داوود خان درسال 1352 تا زمان طالبان 1376 رابطه دیپلوماتیک و سیاسی با لیبیا داشته و از این جهت مناسبات دوستانه بوده است. گفتم که حکومت قذافی ماهیت سوسیالیستی و چپ داشت و طرف دار مسکو و جمهوری داوودخان و بعدش حکومت دموکراتیک خلق هم طرفدار روسه بود و پس از آن در دولت استاد ربانی هم مناسبات بین طرابلس و کابل دوستانه بوده است. اما در پنج سال حکومت طالبان در افغانستان و قطع مناسبات سیاسی و دیپلوماتیک سبب گردید که استخبارات حکومت قذافی موج بزرگ از تندروان شان را بسوی افغانستان اعزام نماید تا جهاد شان را در افغانستان داشته باشند و شر تندروان را از سر خود دور نماید. در زمان داکتر اسپنتا که وزیر خارجه بود چند سفارت افغانستان به دلیل بودجه بسته شد. سوریه سودان و قیر قیزستان و می خواست لیبیا را نیز بسته نماید و اما من تحلیل کردم و ضرورت داشتن سفارت در لیبیا را به سود منافع امنیتی و سیاسی افغانستان دانستم و این تحلیل در وزارت خارجه قبول شد و نگذاشتم که سفارت افغانستان در لیبیا بسته شود. 
گفتم که آقای خرم وزیر اطلاعات و فرهنگ در کنفرانس طرابلس شرکت کرد و سرانجام ماموریت غرنی پایتخت فرهنگی جهان اسلام بخوبی پایان یافت و آقای خرم به من گفت که لیبیا جاهای دیدنی زیادی دارد و من می خواهم آثار باستانی این کشورکه بسیار غنی است را ببینم. گفتم درست است باهم می رویم مصراته. فاصله مصراته با طرابلس 80 کیلومتر بشتر نبود و باهم در یک موتر عازم مصراته شدیم. و چیزی در حدود یک ساعت در راه بودیم . آقای خرم از سابقه خود با من صحبت کرد و گفت مدت کمی در حزب اسلامی بوده است اما بعد عضو اصلی محاذ ملی افغانستان به رهبری پیر سید احمد گیلانی شد و ازسوی محاذملى بورسیه فرانسه را گرفت و تحصیلات را در فرانسه به پایان رسانده است. آقای خرم آثار نویسندگان ایران مثل مطهری و شریعتی و بازرگان را بخوبی مطالعه کرده بود و بخوبی دیدگاههای آنهارا برایم شرح می داد و اما بشتر متاثر از آثار مطهری دیده می شد. آقای عبد الکریم خرم بسیار پر مطالعه و زیرک دیده می شد و روحیه موافق با غرب را نداشت و همان زمان با اشغال و حضور آمریکا وناتو موافق دیده نمی شد. من از وزرا پرسیدم وی در باره مصطفی کاظمی از من زیاد پرسید و می گفت کاظمی تحصیلات عالی ندارد ولی بسبار پر مطالعه دیده می شود و مطالعه و تحقیق روی موضوعات دارد گفت دانش وزیر عدلیه شخصیت آرام و کم حرف در کابینه است و در امور حقوقی آگاهی خوبی دارد و همینطور ار هر وزیری که در کابینه پرسیدم نظرش را می گفت و بعد از من پرسید که من چه سابقه داشته ام و من گفتم که در سال 1348 به عراق رفتم و تحصیلات را در عراق به پایان رساندم. فلسفه، فقه، اصول و منطق را خوانده ام و در کنار تحصیلات کارهای فرهنگی و سیاسی می کردم کتابخانه سیار در عراق تاسیس کردم و برای محصلین کتاب و آثار متفکران توزیع می کردیم آثار مطهری شریعتی بازرگان و جلال الدین فارسی را می خواندم و بعد درسال 1356 حکومت عراق مرا اخراج کرد و آمدم ایران و افغانستان و پس ازکودتا هفت ثور1357 گروه مستضعفین را باجمعی ایجاد کردیم و در سال 1358 دو گروه مستضعفین و گروه نصر یک جاشد و ساز مان نصر را تاسیس کردیم . اعضای رهبری نصر 10 نفر بود و بعد در سال 1368 حزب وحدت اسلامی افغانستان را بوجود آوردیم و رهبری حزب وحدت به دوش استاد مزاری بود. در حزب وحدت مسوول سیاسی و سخنگوی حزب درخارج بودم .در کنفرانس مشورتی راولپندی شرکت کردم و پس از شهادت استاد مزاری با دولت استاد ربانی یکجا شدیم و زیر تجارت در کابینه استاد ربانی بودم و در کنفرانس بن 2001 به حیث عضو اصلی شرکت داشتم و بعد کابل رفتم، سفیر درکوریا تعیین شدم اما نشد و سفیر درلیبیا تعیین شدم که حالا در خدمت هستم. این صحبتهای بود که در داخل موتر از طرابلس تا مصراته با هم داشتیم و در مصراته دو ساعت در میان آثار باقی مانده ار عصر فنیقیها و یونانیها راه رفتیم واقعا این آثار زیبا و حیرت انگیز و جذاب دلنشین بود. مجتمع بزرگ هزار سال پیش نشان می داد که فنیقیها چقدر متمدن بوده اند حمام های مدرن و کانالیزسیون داشتند و خلاصه دارای تمدن به تمام معنا انسانی و قوی و پخته و صالونهاى برای تاتر و نمایش و فیلم و مجسمه های زیبای زنان و مردان که قسما برهنه را دیدیم. آقای عبد الکریم خرم با اینکه وزن بالای داشت اما اصلا احساس خستگی نمی کرد و دقیق به آثار خیره می شد و از رهنما توضیحات می خواست.آقای خرم متحجر و خرافاتی و کهنه گرا نیست وی کتاب اولور رووا فرانسوی را اگر اشتباه نکنم ترجمه کرده است. اسلام سیاسی نام کتاب است من البته این کتاب را ندیده ام اما آقای علی امیری به من گفت و جالب اینکه خود آقای خرم در باره ترجمه کتاب چیزی به من نگفت. بهر صورت سفر و سیاحتی خوبی داشتیم.
در بن 2001 اداره افغانستان به سه مرحله موقت، انتقالی و منتخب تقسیم و دسته بندی شد. مرحله موقت با تدویر لویه جرگه عنعنوی پایان یافت و فاز دوم اداره انتقالی تشکیل شد. هجده ماه تمام شد و مسوده قانون اساسی با تشکیل کمیته تدوین و بعدش کمیه تدقیق به پایان رسید و حال نوبت لویه جرگه قانون اساسی بود. در ماده 110 قانون اساسی لویه جرگه تعریف شده است. ارکان اساسی لویه جرگه را شورای ولایتی و شوراهای ولسوالی و پارلمان تشکیل می دهد. اعضای حکومت در جلسات لویه جرگه اشتراک می توانند ولی حق رای رای ندارند. درلیبی هستم که خبر تشکیل لویه جرگه قانون اساسی را در یافت کردم و این لویه جرگه تشکیل و پس از بحث، قانون اساسی کشور را تایید کرد و حالا افغانستان دارای فانون اساسی شد. دربن 2001 فیصله ما این بود که تازمان تصویب و تایید قانون اساسی جدید به مندرجات قانون اساسی زمان سلطنت سال 1963 به استثنای بخش سلطنتی آن عمل شود و اما حالا دارای فانون اساسی هستیم و کم کم به فاز سوم که حکومت منتخب باشد نزدیک می شدیم. فیصله بن همین بود که قانون اساسی تصویب و انتخابات بر گزار شود. مطابق به احکام قانون در دوساله گی اداره انتقالی انتخابات باید بر گزار می شد. از کابل گاهگاهی استاد محقق و گاهی هم استاد خلیلی تماس می گرفت و در صحبت با استاد محقق دو خبر بسیار مهم و گیج کننده را در یافت کردم ....
------------------------------------------
پ.ن. گاه گاهی استاد خلیلی تماس می گرفت و یا هر وقت می شنیدم که بخاطرتداوی خود لندن آمده با ایشان تلفن می کردم. استاد خلیلی عملیات عروق قلبی داشت. استاد محقق هم تماس می گرفت و باهم گاه گاهی صحبت می کردیم. مرحله انتقالی به پایان می رسید لویه جرگه قانون اساسی تدویر و انتخابات 2004 برگزار می شد. دوساعت همراه خرم و زیر اطلاعات و فرهنگ از آثار فنیقیها دیدن کردیم. آقای خرم عضو محاذ ملی است وی مترجم کتاب اسلام سیاسی و آگاه به مسایل اسلامی. من در یک تحلیل مانع ازبسته شدن سفارت افغانستان در لیبیا شدم. روابط با لیبیا در عرصه های فرهنگی سیاسی و امنیتی برای ما مهم بود.



دلایل انشعاب و انتخاب -147-

خبرها حیرت انگیز و گیج کننده بود. اولین صحبت تلفنی استاد محقق این بود که دیگر امکان یک جا بودن و یک جا کردن با استاد خلیلی نیست. اختلافات و فاصله بسیار زیاد شده است بهتر این است که آبرو مندانه جدا شویم و هر کس کار خودرا پیش ببرد .خوب این مسئله برای من قابل درک بود زیرا می دانستم که استاد محقق در یک مناقشه درکابینه حامدکرزی به دلیل تداخل درکارها اعتراض داشت و بعد از کابیه بیرون شد و استعفا داد. استاد محقق پس از خروج از کابینه تبدیل به رهبر اپوزیسیون شد و تظاهرات عظیم و کم نظیر علیه حملات کوچی در هزاره جات را راه اندازی کرد و این تظاهرات در واقع علیه حکومت رییس کرزی بود. استاد خلیلی حالا معاون رییس کرزی شده است و دوست ، متحد و رفیق حامد کرزی. پس از اعتراض و ترک کابینه برنامه های استاد محقق را از فاصله دور خبر می شدم اولین پلانش این بود که جدای از استاد خلیلی کار نماید و این نمی شد مگر اینکه تشکیلات سیاسی خود را جدا می کرد و تلفنی که با من داشت یکی همین بود که دیگر امکان یک جا کار کردن نیست زیرا اختلاف و موضع گیری ما بسیار دور شده است و من می خواهم کارهای را انجام دهم که استاد خلیلی هرگز با آن موافق نیست. استاد محقق گفت جداگانه حزب و تشکیلات ایجاد می کند و کارهای که دارد با نام حزب خود بدون مناقشه و اختلاف با استاد خلیلی انجام می دهد و دیگر اینکه ثبت و راجستر حزب احتیاج به معرفی تشکیلات و احتیاج به معرفی اعضای شورای مرکزی دارد و ما می خواهیم مشخصات شمارا داشته باشیم و در فرم معرفی به وزارت عدلیه ارایه نمایم. این خبر در نوع خود براى من سنگین بود ولی از سوی هم باخود فکر کردم که اصطکاک قطعا پیش می آید و باعث اختلافات شدید می شود و در این فرض هر کدام علیه دیگری اقدام و تلاش می کند و موضع هم دیگر را خنثی و هیچ کدام نمی تواند کار کند و هرکدام تبدیل به ضد و مزاحم علیه هم دیگر می شود. نکته دیگر اینکه این موضوع تنها در سطح رهبری متوقف نمی ماند بل تمام لایه های تشکیلات را در کابل و در ولایات در بر می گیرد و این خصومتها در یک حزب بسیار خطر ناک که نیروها در داخل یک حزب به جان هم بافتند. خبردوم هم این بود که استاد محقق گفت نیت و قصد دارد که که در انتخابات 2004 پس از پایان لویه جرگه قانون اساسی و بر گذاری انتخابات، نامزد انتخابات ریاست جمهوری شود. تشکیل حزب وحدت مردم و ثبت راجستر در وزارت عدلیه و نامزد درانتخابات ریاست جمهوری در واقع راه جدا از استاد خلیلی بود و این اخبار را در لیبیا در یافت کردم و اما خبر دوم که کاندید ریاست جمهوری هست باز هم حیرت انگیز بود. کاندید براى انتخابات ریاست جمهوری افغانستان نو ترین و بی سابقه ترین خبر و اقدام از سوی استاد محقق بود که به من داده شد. من خیلی دور از افغانستان قرار گرفته بودم فاصله در حد سه هزار کیلومتر با افغانستان فاصله در حد کابل و شمال آفریقا و طرابلس. تجزیه و تحلیل از طریق تلفن امکان نداشت. شبکه های اجتماعی فیسبوک وایبر و.. هنوز در افغانستان و لیبیا که محل ماموریت من بود هرگز وجود نداشت لذا تحلیل عینی و دسته اول برایم غیر ممکن بود من فقط خبرها را می شنیدم و استاد محقق درحد یک خبر که حزب تشکیل می دهیم امکان کار با استاد خلیلی مشکل و یا اصلا وجود ندارد چون مسیر و راه ما جدا شده است . اپوزیسیون و حکومت دو مولفه و مقوله متفاوت ازهم است و اینکه به من خبر داد که در انتخابات شرکت می کند و می خواهد نامزد ریاست جمهوری افغانستان باشد. اما ماورای خبر چه بود من دیگر آن را نمی دانستم. پس از دریافت دو خبر" انشعاب و انتخابات "با خود فکر کردم و این گونه دلیل و منطق براى خود پیدا کردم. درلیبیا کسی دیگری نبود که با وی مشوره تحلیل وارزیابی داشته باشم و گاه گاهی با محمد الله حیدری سفیر افغانستان در سوریه تماس می گرفتم وی نیز مثل من در فقر خبر و اطلاعات و تحلیل گرفتار بود. درمورد انشعاب و جدایی حزب این گونه برداشت کردم که راستی امکان جمع کردن نیروهای حزب در دو جهت اپوزیسیون و ضد اپوزیسیون کار سختی است و این کار باعث در گیری و مناقشه درون حزبی و تشکیلاتی می شود. استاد محقق موضع بگیرد و سیاست حکومت را در باره انکشاف مناطق و یا مساله کوچیها و یا موضوعات دیگر نقد کند و فراخوانی مردمی علیه سیاستهای حکومت داشته باشد و اما استاد خلیلی موضع حمایت از دولت و مخالفت با فراخوانی مردمی و بیهوده دانستن آن موقف داشته باشد درست کاری که در تظاهرات علیه حملات کوچیها تجربه شد. استاد محقق محله به محله کابل مردم را دعوت به اعتراضات و تظاهرات می کرد و اما استاد خلیلی مانع و مخالف بر پایی تظاهرات بود. این کار در یک تشکیلات امکان نداشت. وقتی که درسال 1387 کابل آمدم بارها از من دلیلی انشعاب حزب وحدت پرسیده می شد و این پرسش حالا هم است که چرا اانشعاب شد؟ دلیل و منطق انشعاب ، حکومت و اپوزیسیون حکومت است. استاد خلیلی و استاد محقق خصومت و دعوای ایده لوژیک باهم نداشتند و ندارند. تنها مشکل که باهم دارند مسئله موافق و مخالف با سیاستهای حکومت است. مثال واضح تر آن این است که آیا این امکان برای یک حزب دارد که یکی از مسولینش نامزد و کاندید برای ریاست جمهوری شود و مقام دیگر به شدت با آن مخالف باشد و آن را بیهوده و عبث بداند. استاد خلیلی با نامزدی استاد محقق براى ریاست جمهوری واقعا مخالف بود. و اما در باره مساله دوم که انتخابات ریاست جمهوری باشد زیاد فکر کردم و اصولا پیروزی استاد محقق باور کردنش برایم مشکل بود. در همان ابتدا که سه نفر کاندید شاخص برای ریاست جمهوری شد کمی دل گرم بودم که ممکن جنرال دوستم سعه صدر نشان دهد و نگاه بلند استراتژیک داشته باشد و از استاد محقق در این مرحله حمایت کند و احتمال اینکه بالا ترین رای را بدست آورد وجود داشت. این ذهنیت را داشتم که در بن 2001 لخضر ابراهیمی به من گفت که اگر نیم قرن دیگر به هدف جدای از مسایل تباری و قومی برسید باز موفق هستید. جامعه افغانستان بشدت قومی و تباری است.با خود گفتم در این صورت رای دو قوم ازبیک و هزاره یکی می شود و احتمال برنده شدن استاد محقق نسبت به قانونی و حامد کرزی هست و اما شنیدم که جنرال دوستم این کار را نکرد و خود شان هم نامزد ریاست جمهوری شد. در انتخابات 2004 پس از تصویب قانون اساسی در انتخابات ریاست جمهوری با چنین وضعیتی رو برو شدیم. با چنین وضعیتی دیگر یقین داشتم که استاد محقق نامزد برنده نیست ولی بالاترین رای را دارد. فکر می کردم نفر دوم شود ولی نشد و استاد محقق در انتخابات 2004 نفر سوم انتخابات شد. دلیلش را وقتی بدست آوردم که مهاجرین مقیم ایران هشتاد در صد به حامد کرزی رای دادند در مسافرتی که بعد ها به ایران داشتم از کار شناسان دلیل این رویداد عجیب و غریب را پرسیدم به من چنین گفتند که مهاجرین در ایران به این عقیده بودند که استاد محقق برنده انتخابات نیست بخصوص وقتیکه جنرال دوستم مستقلانه نامزدی خود را اعلام کرد آنها گفتند چرا رای خود را ضایع کنند و لذا اکثریت قاطع به حامد کرزی رای دادند. منطق دیگر شان هم این بود که مهاجرین ایران فرا قومی فکر می کردند و این مسئله شاید متاثر از سطح سواد و یا فضای ایران بود. در ایرن مسئله اقوام ترک، فارس، بلوچ و عرب هیچ نقشی ندارند. بهر دلیل مهاجرین ایران که حق رای در انتخابات 2004 را داشتند به استاد محقق رای ندادند که اگر رای می داد ایشان نفر دوم در انتخابات می شد. این مساله به این دلیل اهمیت داشت که در افغانستان جامعه ما کتمان هویتی ، جمعیتی و اماری شده بود. استاد مزاری به نقل از مولوی خالص به من می گفت که مولوی صاحب به این باور است که جمعیت ما هشتصد هزار نفر در افغانستان است. اگر استاد محقق دوم می شد این مسئله برای اثبات جمعیت و آمار ارقام مفید تمام می شد و دیگر کسی این اجحاف را نمی کرد که آمار تان هشتصد هزار هست. تجربه تلخی که خودم داشتم. در شواری مشورتی راولپندی در سال 1367 به ما گفتند که شما یک هشتم باشید. هفت حزب در پشاور با 60 نماینده شرکت می کند و ایتلاف هشتگانه هم با 60 نماینده شرکت نماید. وقتی کابل آمدم از استاد محقق پرسیدم که براى پیروزی تان در انتخابات ریاست جمهوری 2004 اطمینان داشتید و یانه؟ و پرسش دوم من هم این بود که در صورت عدم اطمینان چرا نامزد شدید؟. استاد جوابش این بود که با چهار نامزد حامد کرزی، جنرال دوستم، آقای قانونی و خودم شانس پیروزی نداشتم و اما هدفم این بود که ثابت کنم که ما یک چنین جمعیت آماری را داریم که دوم می شویم. استاد محقق به من گفت شما در بن 2001 کار بزرگی کردید و تا بیست در صد حق و سهم مشارکت را گرفته اید و این قاعده خوبی شده است و اما اگر مهاجرین ایران به من رای می داد ما دوم بودیم ولی انها به قول خود شان رای شان را ضایع نکردند و به کرزی رای دادند. و بعد این سوال هم داشتم که اگر جنرال کاندید نمی شد و از شما در این دور حمایت و در دور بعدی شما ازوی حمایت می کردید اصولا چنین بحثی داشتید و یانه ؟ استاد محقق به این باور بود که اگر جنرال کاندید نمی شد و از نامزد ی من حمایت می کرد ایشان به حیث رییس جمهور برنده بود. بهر صورت حدس و تقدیر من در انتخابات 2004 در مورد نامزد شدن استاد محقق این بود که ایشان در صدد تثبیت هویت آماری و سیاسی بوده است و این موضوع برای من قابل درک بود زیرا که در بن 2001 اثبات هویت سیاسی و جمعیتی بزرگترین دغدغه من بود. و گفتم که اسناد من نشان می داد که بیست پنج در صد جمعیت هستیم اما بیست درصد مشارکت کردیم......
------------------------------
پ.ن. اثبات هویت سیاسی و آماری نفی شده ، بزرگترین دست آورد انتخابات 2004 . در انتخابات 2004 ازمیان چهار نامزد استاد محقق سوم شد و اگر دوستم از استاد محقق حمایت می کرد و یا مهاجرین ایران رای می داد امکان نامزد دوم و حتا برنده انتخابات نیز متصور بود. انشعاب در حزب وحدت تنها دلیل سیاسی داشت زیرا یک حزب نمی تواند رهبرانش هم دولتی و هم مخالف دولت باشند. دو خبر نامزد برای ریاست جمهوری و جدا شدن از استاد خلیلی را در لیبیا در یافت کردم.



پایان ماموریت -148-

در لیبیا خبرهای انشعاب حزب وحدت و خبر کاندیداتوری ریاست جمهوری استاد محقق را در یافت کردم. در بادی امر اخبار، حیرت انگیز و گیج کننده بود اما در عمق مسایل، هردو خبر قابل درک و قابل تامل بود. یک حزب سیاسی نمی توانیست در دو جهت متضاد حکومتی و ضد حکومتی کار نماید و یک حزب نمی تواند رهبرانش حامی نامزدی و ضد نامزدی ریاست جمهوری باشد و این موضوع برای حزب وحدت در سال 2004 میلادی پیش آمد. تماسهای استاد خلیلی و استاد محقق در لیبیا با من قطع نبود و این تماسها حتا پس از انشعاب دوستانه نیز جریان داشت. یادم هست وقتی استاد خلیلی در سال 1386 در لندن بخاطر چک و تداوی آمد و من یک خاطره و یک خبر خوب از یک دیپلمات اروپایی در باره عملیات عروق داشتم را به ایشا نقل کردم و گفتم که سفیر اروپایی می گوید پس از عملیات قلبی و پیوند رگهای نو در قلب وضعیتم بسیار خوب و وضع صحی من فو ق العاده شده است و استاد خلیلی که عملیات عروق قلبی و پیوند رگی داشت این قصه و این تجربه سفیر اروپایی را با ایشان در میان گذاشتم و احساس می کردم که کار فوق العاده خوبی کرده ام و از لحاظ روانی و روحی برای یک مریض اهمیت بسزای داشت. استاد محقق هم تماس داشت و برخی خبرهای مهم را صحبت می کرد ولی خوب با تلفن امکان طرح جزییات مسایل نبود. خوبی کار من این بود که کلیات و اصول حزب و دید گاه ها را می دانستم و زیاد احتیاج به توضیح هم نبود. و اما درباره کارهای دیپلماسی و سفارت جایگاه خوبی پیدا کرده بودم و با مقامات حکومت قذافی روابط من خیلی دوستانه بود و یادم هست که در باره رسانه های لیبی که علیه نیروهای آمریکایی و اشغال افغانستان و گاهی هم علیه حکومت ما مقالاتی را می نوشت و این موضوع را با مقامات حکومت لیبیا صحبت کردم و آنها را متقاعد کردم که تبلیغات علیه حکومت افغانستان درست نیست. در لیبیا همه رسانه ها دولتی بود و با بخشنامه ارکان حکومت کار می کرد و همین دیپلماسی سبب گردید که در مدت پنج سال ماموریت و سفارت در لیبیا کمتر نوشته های علیه حکومت ما منتشر می شد و این یک موفقیت بزرگ در ساحت تبلیغاتی بود. همکاری فوق العاده دیگر حکومت لیبیا با ما در مساله تصویب و تایید شهرغزنی پایتخت فرهنگی جهان اسلام بود و واقعاً حکومت لیبی در این خصوص همکاری فوق العاده و قابل تحسین را با ما داشت. لیبیا میزبان کنفرانس در سال 2006 بود و حمایت میزبان نقش اساسی داشت. در عرصه فرهنگی لیبیا هر سال تعداد محصل را از افغانستان بورسیه و پذیرش داشت و در لیبیا سفیر مقیم و اما چند کشور دیگر را تحت پوشش امور دیپلماتیک داشتم. الجزایر، موریتانی و تونس و خود لیبیا در حوزه کاری من قرار داشت و دیگر اینکه به دلیل طولانی شدن ماموریت من در لیبیا "دیم "تمام سفرای آسیایی شدم. ماموریت سفیر در قوانین و مقررات وزارت خارجه سه ساله است و اما من پنج سال سفیر در لیبیا بودم و تبدیل به دیم و یا شیخ السفرا شدم. هر پانزده روز سفرای آسیایی نشست داشتند و من رییس جلسات و نشست ها بودم. در زمان ماموریت سعی می کردم که روابط افغانستان نو را با مقامات کشورهای متحابه مثبت تفسیر نمایم و آنچه که در افغانستان روی داده یک ضرورت و یک نیاز بوده است و در این ساحه احساس می کردم که موفق عمل کردم و در اواخر سال چهارم از ماموریت در لیبیا یک رویداد سیاسی و دیپلماتیک و یک چرخش در سیاست خارجی لیبیا پیش آمد. وزارت خارجه یک فهرست برای من نشان داد که در 17 کشور آفریقایی و آسیایی و اروپایی روابط دیپلماتیک شان را تقلیل و یا دفاتر مردمی شان را بسته است. لیبیا به نمایندگیهای سیاسی خود سفارت نمی گفت و نام سفارت شان را دفتر مردمی لیبیا می گفت و از جمله مقام وزارت خارجه به من گفت که دفتر مردمی خود در افغانستان را نیز بسته است و امور افغانستان را ازطریق نمایندگی کشور هم جوار اداره می کند و باز به من گفت که جنرال قنسلی خود را در کراچی بسته است. من البته گفتم که پیش از تصمیم شما حکومت ما می خواست که نمایندگی و سفارت را در لیبی بسته نماید و اما من مانع شدم ولی حالا شما چنین کرده اید. گفت ما ممنون شما هستیم و خیلی خوشحالیم که سفارت افغانستان را در خاک خود داریم و ماهم روابط دوستانه مان را با کشور دوست و برادر کماکان حفظ می کنیم . منتها به این صورت که 17 نمایندگی را تقلیل و یا بسته کرده ایم. این موضوع را به وزارت خارجه گزارش دادم و بعد این خبر را دریافت کردم که دفتر لیبی در کابل بسته شده است. من البته انتظار داشتم که ممکن این اقدام در کابل و در وزارت خارجه خوش آیند نباشد و ممکن وزارت خارجه همان طرح قبلی را روی دست بگیرد وسفارت را در لیبیا ببندد ولی با استدلال که داشتم مانع از این کار شدم یعنی وزارت خارجه متقاعد شد که سفارت افغانستان در لیبی و سفیر غیر مقیم در چهار کشور پیرامونی لیبیا یک ضرورت اساسی و دیپلماتیک است و این دیدگاه در وزارت خارجه تازمان سقوط حکومت قذافی پا برجا ماند و ما در طرابلس حقیقتا نمایندگی فعالی داشتیم و آخرین سفیر ما در لیبی محمد الله حیدری بود. لیبیا جاذبه های زیادی برای من داشت و یکی از بهترین خاطرات و سر گذشت در لیبیا گشت گذار در عمق صحراها و آشنایی با مردم این کشور بود این گونه سفرها ها را درست در سالگرد انقلاب لیبیا و سپتامبر بزرگ داشتیم. یک مورد سفر صحرایی ما همان خورشید گرفتگی بی نظیر بود که روایتش گفتم و موارد دل انگیز دیگر بر پای رقص صوفیانه و معابد صوفیان و پیروان شیخ اکبر محی الدین ابن عربی است. مردم لیببا بلحاظ مذهبی، مالکی هستند و اما نفوذ تعلمیات صوفیانه و برپای مراسم ساز و آواز صوفیها در اکثر نقاط این کشور برایم خاطره انگیز دل نشین جذاب و حیرت انگیز بود. شیخ محی الدین ابن عربی عارف بزرگ و استاد و معلم مولانا جلال الدین در دیار شام از شمال افریقا و از همین نواحی بوده است و همین گونه ابن خلدون جامعه شناس کم نظیر زمان خود. من در قلعه بزرگ که بسبک کهن ساخته شده بود در نواحی بن غازی رفتم و مهمانان زیادی از سفرای خارجی همراه ما بود. مناسب آن سفر میلادالنبی بود و قتی وارد قلعه بزرگ در دل صحرا شدیم صدای ساز و آواز و رقص صوفیانه بلند بود. درمراسم زنان و مردان در کنار هم ولی جدا از هم هر کدام با ابزار و سایل مخصوص به سنت رقص و آواز صوفیانه صحنه ها و جلوه های دلنشینی را خلق و آفریده بودند. من واقعا جذب یک صحنه شدم و نا گهان در جمع رقاصان و دست افشانان صوفیان غلطیدم و نمی دانم چه مدتی با آنها حرکات موزون داشتم و این اولین تجربه زندگی من بود و هیچی هم از ادا و اطوار رقص و آواز را بلد نبودم و اما احساس می کردم که حالت هارمونی عجیبی را با جماعت پیدا کردم و نمی خواستم از جمع شان جدا شوم اما رهنما از دستم گرفت و مرا بیرون کشید و گفت که دوستان و همراهان رفتند و خلاصه کلام اینکه با چند نفر از سفرای به این صورت از جماعت صوفیان و عاشقان جدا شدیم و چه صحنه دل انگیز. و اما حالا می شنوم که گروهای تبهکار انصارالشریعه صدها معبد صوفبان را ویران کرده اند و خانقاه هارا با خاک یک سان کرده اند داعش ثابت کرد که دشمن شماره یک صوفیان و پیروان شیخ اکبر است. در عمق صحرای لیبیا با یک پدیده دیگری نیز برابر شدیم و آن نهر عظیم صنعتی انتقال آب شیرین است. قذافی بزر گترین افتخار خود همین ایجاد و احداث نهر عظیم آبی را می دانیست. عکسها نشان می داد که حجم لوله های آب، بالاتر از قد آدمی است. سر هنگ قذافی در داخل لوله ها استاده و گو اینکه با توب فوتبال بازی می کند. حالا به اندازه همان حجم لوله ها، آب شیرین را از عمق صحرا به شهر های بزرگ منتقل می کند. اینها مشاهدات همه ساله ما در مناسبتهای ملی و مذهبی بود. درلیبیا نشنیدم که پیروان مذهب شیعه وجود دارد. مذهب حاکم و مسلط گفته می شد که مالکی هست و البته پیروان مذاهب چهار گانه هم و جود داشت اما مذهب جعفری نه. در سالهای اخیر آقای قذافی در صدد احیای امپراطوری فاطمیون نیز بود و می گفت آیین وهابیت باطل و آیین حق و درست همان آیین فاطمی است قذافی می گفت این آیین را احیا می کند و اصلا پی روی اهل البیت و شیعه ما هستیم و آیبن اهل البیت را از ما پرسان کنید و نه ایران. قدافی در سالهای 1387 و 1388 تاکید روی شیعه گری و احیای امپراطور فاطمی داشت و درست درسال 1387 بود که ماموریت من در لیبیا تمام و من ختم وظیفه شدم و پایان ماموریت من با گذشت چهار سال یازده ماه، در ماه سرطان 1387 اعلام شد......
---------------------------------
پ.ن. چهارسال یازده ماه سفیر مقیم افغانستان در لیبیا و غیر مقیم در الجزایر، موریتانیا و تونس. نهر عظیم آبی یکی از شاهکارهای حکومت معمرالقذافی. آیین تصوف در لیبیا و معابد و خانقاه صوفیان و رقص و آواز صوفیانه و پیروان شیخ اکبر از زیباترین خاطرات من در این دوره است. داعش و انصار الشریعه صدها معبد و خانقاه صوفیان را ویران کرده اند. حکومت لیبی سفارت خود را درافغانستان و 17 کشور دیگر تقلیل و یا هم بست.




کابل 1387 شماره 149

ماموریت من تمام شد و وزارت خارجه طی یاد داشتی به سفارت نوشت که در ماه سرطان 1387 به کابل بر گردم و وظیفه دیگری را در وزادت خارجه اشغال نمایم. معمولا دوره سفارت سه ساله است و حالا من پنج سال است که سفیر کبیر افغانستان در لیبیا هستم. هیچ مشکلی خاصی نداشتم تنها این تاریخ همزمان شد با امتحانات فرزندانم زینب و محسن و حسین. درست لحظه های که باید طرف افغانستان پر واز می کردم بچه ها باید در میز امتحان می نشستند. فکر می کنم فرصتی برای تمدید وجود نداشت. گفتم که مسوول و "دیم" تمام سفرای آسیایی بودم و به همه شان زمان باز گشت به افغانستان را خبر دادم و آنها باید بعد از من" دیم "شان را پیدا می کردند که کردند. گروپ سفرای آسیایی ترتیبات و تشریفات ضیافت تودیعی را می گرفت و از سوی هم وزارت خارجه لیبیا نیز بر نامه داشت که مهمانی تودیعی و خدا حافظی برای من بگیرد. تاریخ نشان می داد که اول در بر نامه وزارت خارجه لیبیا شرکت نمایم و بعد در ضیافت گروپ آسیا. وزارت خارجه لیبیا در یک هتل مدرن و سنتی ضیافت گرفت به این معنا که صورت ظاهری هتل سنتی و کلاسیک بود یعنی اینکه شباهت به خیمه و خر گاه داشت و اصولا در کاخ قذافی در باب العزیزیه نیز شاهد چنین معماری مرکب بودم. صورت و سیمای کاخ و رستورانت خیمه ای ولی با مجهز ترین تکنولوژی زمان. هتل که وزارت خارجه رزیف کرده بود نیز چنین بود. در ضیافت، تشریفات را رعایت و عملی کردیم از سفرای آسیایی تعداد معدودی را وزارت خارجه لیبیا دعوت کرده بود. فکر می کنم سفرای چین، ژاپن و کره و پاکستان و ترکیه بود. نماینده وزارت خارجه و مسوول بخش آسیا و اقیانوسیه طی بیانیه مختصری به مهمانان و به من خیر مقدم گفت و از دوره ماموریت پنج ساله من یاد کرد و از اینکه در جهت بهبود روابط دو کشور کوشش کردم و از اینکه موفقیتهای بزرگ مثل غزنی پایتخت فرهنگی جهان اسلام اعلام شد یاد کرد و اشاراتی به توسعه فرهنگی و بورسها داشت و از حمایت افغانستان در شورای امنیت تشکر کرد. در یاد داشتهای قبلی گفتم که لیبی نامزد برای ریاست شورای امنیت بود و افغانستان حمایت کرد و پیشنهاد لیبی را من به وزارت خارجه منعکس کردم و بعد به صورت مختصر من از وزارت خارجه تشکر کردم و همین گونه از روابط دوستانه با سفرای کشورهای آسیایی یاد کردم. و من هم به مسئله شهر غزنی به امور فرهنگی و تبلیغاتی و همکاری افغانستان در شورای امنیت و حمایت از نامزدی لیببا اشاره کردم فضای نسبتا خوبی ضیافت داشت. در حین صرف غذا و بعد از صرف غذا و در هنگام نوشیدن قهوه و چای با هم صحبت می کردیم نمی دانم سال نو چین بود در باره سال چینی صحبت کردیم و سفیر چین گفت امسال در تقویم ما سال مرغ است در باره مرغ و اردک کمی بحث شد ولی نتیجه گرفتیم که یک سال بنام مرغ است. و من گفتم در افغانستان ما هم 12 سال را اختصاص به دوازده حبوان داده ایم و ما می گوییم این تقویم ترکی است و خلاصه اینکه ثابت شد چین و ترکیه و افغانستان چنین تقویمی را دارند که دوازده سال را به دوازده حیوان اختصاص داده است. و اما من که اطلاعات زیادی داشتم هر دوازده حیوان را به این ترتیب حساب کردم: موش ، بقر، پلنگ ، خرگوش، نهنگ ، مار، اسب، گوسفند، بوزینه، مرغ، سگ، و خوک. این 12 حیوان را شمردم که سخت برای شان جالب بود. البته نگفتم که من در سال "مار" به دنیا آمده ام. صحبتها به این صورت در باره سیاست و درباره فرهنگ و عادات و رسوم چرخید و به پایان رسید. و اما ضیافت سفرای آسیایی درشب و فکر می کنم در خانه سفیر مالیزی دایر شد و سفیر پاکستان جنرال اقبال چه شوری برپا داشت. بخش بزرگ را اختصاص داد به موسیقی دگر بحث گفتگو را کنار گذاشت جنرال اقبال که زمانی در لیبیا خلبان جت بود و جنرال در نیروی هوایی پاکستان، بسیار شخصیت خوبی داشت وی زیاد به اختلافات نمی چسپید و همه سر شار از شوخی و نشاط و شعر موسیقی بود. یادم هست که در یک زلزله مهیب فکرمی کنم در سال 2005 بود که ساختمان چند طبقه در اسلام آباد فرو ریخت و قربانیان زیادی گرفت و از جمله قربانیان برادر جنرال اقبال بود. وی در عروسی عایشه دختر قذافی دعوت بود و یک هنر مند آفریقایی آمریکایی برنامه موسیقی در کاخ قذافی بخاطر عروسی عایشه داشت این هنرمند به اندازه زیبا می خواند و می نواخت که همه را به وجد آورد و از جمله جنرال اقبال سفیر پاکستان از جایش حرکت و چنان به ساز هنر مند می رقصید و کف می زد و دست افشانی می کرد ک به حیرت افتادم. وی با چنبن روحیه زندگی می کرد و خانمش نیز چنین بود. زن پنجاه پنج ساله مثل بانوی 30 ساله دیده می شد و بسیار زیبا و مقبول. سفیر هم 60 ساله بود اما مثل یک انسان 40 تا 45 ساله. خلاصه در ضیافت تودیعی در خانه سفیر مالیزی تا پاس از شب را موسیقی می نواخت و سخت دلباخته سرآهنگ افغانستان بود وی همیشه با خودش و در همین شب این ترانه را با سبک زیبا خواند: ای ساره بان آهسته ران که آرام جانم می رود آن دل که با خود داشتم با دل ستانم می رود و بعد این آهنگ را می خوان: بیا بریم به مزار ملا ممد جان سیل گول لاله زار ملا ممد جان. خلاف اینکه آن شب واقعا کم آوردم نه موسیقی و نه شعر و نه هم آوازی. با خود گفتم محیط های تربیتی چه قدر فرق می کند و متفاوت است. در آخر سفیر میزبان چند جمله صحبت کرد و برای من و مردم افغانستان آروزوی توفیق کرد و منم چند جمله کوتاه داشتم تشکر از سفیر میزبان و تشکر از گروپ آسیایی کردم و گفتم از همه شما خاطرات بیاد ماندنی دارم و عکسهای تان را من و همسرم همانند خاطرات تان همیشه باخود خواهیم داشت و هر وقت خواستیم که شیرین ترین روزهای زندگی را به یاد بیاوریم بدون تردید به عکسهای شما و خاطرات از شما روی می آوریم و نگاه می کنیم و چه قدر از این صحبتهای من خوش شان آمدند و کف زدند. خانم من در میان با نوان سفیر جایگاه رفیع داشت. خانم سفیر ترکیه که زمانی بسیار دور درافغانستان خدمت می کرد ،هر وقت خانم مرا می دید و می گفت هر وقت مادام فاطمه را می بینم خنده هایش اوج از محبت و دوستی را به من منتقل می کند. درست که من عربی نمی دانم و فاطمه انگلیسی اما اشارات و خنده های فاطمه برایم همه چیز را می فهماند. شب با شکوهی داشتیم و تحفه ها در یافت کردیم و فکر می کنم ساعت یک نصف شب به خانه و اقامتگاه بر گشتیم دیگر کاری نداشتیم و بلیط های سفر را گرفته بودیم و پروسه تحوبل دهی سفارت را نیز تمام کرده بودم و به این صورت به کابل بر گشتم. چندین سال می شد که پدر مادرم را ندیده بودم و زیارت شان را وظیفه خود می دانستم و این شد که از راه مشهد به کابل آمدم. من البته زودتر به کابل آمدم چون مسئله جای و خانه برای خانواده مهم بود و من در کابل هیچی نداشتم و از طرفی هم خانه در کابل بشدت گران بود. امکان خریدن خانه را نداشتم و به دنبال کرایه بودم. ابتدا در کابل در خانه حسین ریحانی وارد شدم و بعد از مدتی یک خانه در مقابل دانشگاه کابل برایم کرایه کردم. در همان روزهای اول و رود در کابل درسال 1387 با استاد محقق و داکتر اسپنتا وزیر خارجه و با استاد خلیلی در صدارت روی این موضوعات صحبت داشتم .... 
--------------------------------------------
پ.ن. صحبت با داکتر اسپنتا بخاطر وظیفه ام در وزارت خارجه بود. و با استاد محقق رهبر حزب وحدت مردم صحبتهای زیادی داشتم زیرا ایشان با گذراندن تجربه های سخت نامزدی ریاست جمهوری و تظاهرات بزرگ علیه کوچیها کارهای مهمی را کرده بود. جنرال اقبال سفیر پاکستان و همسرش نمونه از نشاط و زندگی بود. دو ضیافت تودیعی در وزارت خارجه و در گروپ آسیایی داشتم. عایشه دختر قذافی در سن 40 سالگی فکر می کنم عروسی کرد. ساختمانهای کاخ عزیزیه قذافی و هتلهای لوکس ترکیبی از معماری سنتی و مدرن راداشت .



قلمرو های کاری در کابل -150-

کابل 1387 با کابل 1381 تفاوت بنیادی داشت. درسال 81 وقتیکه از بن 2001 وارد کابل شدم احساسم این بود که وارد یک مخروبه عظیم و بی سرو پا شده ام . همه جا ویرانی بزرگ ساختمانها و خانه ها بخصوص در غرب کابل نمایان بود. شهر و غرب کابل به دلیل جنگهای شدید 1371 تا 1376 تبدیل به ویرانه و تبدیل به سر زمین ارواح شده بود. افشار غیر قابل تماشا بود و معلم عزیز به نقل از مارشال فهیم می نویسد که مارشال می گفت که مرا از راه افشار به دشت برچی نبرید که تحمل ویرانی این منطقه برایم سخت است و اما حالا کابل 1387 تغییر بنیادی کرده است من وقتیکه وارد کابل شدم یک روز با تاکسی بخشهای زیادی از شهر را گشتم. آبادی فعلی با ویرانی و انهدام قبلی قابل مقایسه نبود. شهر تقریبا آباد و برسر پای خود ایستاده بود. تصویرکابل 1387 مرا به نشاط و امید به زندگی وادار ساخت و متیقین شدم که مردم زحمت کش افغانستان با داشتن امنیت می تواند خانه کاشانه و شهر شان را آباد نمایند. ویرانی کابل از ازمردم نیست اما آبادی کابل از مردم است. حکومت علیرغم عظیم ترین کمکها و مساعدتها کاری برای آبادی شهر نکرد. جاده ها و سرکها دلیل این تنبلی و فساد و بی توجهی حکومت بود و هست. حامد کرزی در باره شاروال حکومتش می گفت سرکها را پاره پاره کرده است اما جور نه. مردم با داشتن امنیت نسبی از داخل و خارج و با عشق و امید به زندگی، خانه های را آباد کردند و من در گشت گذار از شهر کابل و نواحی غربی بجای ترس و هراس و وحشت سالهای 1381-82 بشترامید وار شدم. موتروان تاکسی به من گفت که مردم خانه های شان را آباد کرده اند و در شهر زندگی راه افتاده است اما حکومت و شاروالی کار نمی کند سرکهای خراب را خرابتر کرده است. سرکهای ساخته که شش ماه بعد خراب شده است. در همان شبها گاه گاهی می شنیدم که حکومت مانورهای دیگری می دهد و اینجوهای خارجی و حتا کشورهای دونر منطق دیگری داشتند و آنها به رخ مردم می کشیدند که مکاتب فعال شده و ملیونها کودک به مکتب می روند و مراکز تحصیلی در کابل و ولایات رونق گرفته اند. خانم هیلاری وزیر خارجه آمریکا صحبت از دست آورد های بزرگ حکومت داشت و همین گونه رهبران ناتو مکرر می گفتند که ملیونها کودک به مکتب می روند. در حکومت کرزی جامعه مدنی فعال شده زنان در پارلمان نقش و حضور عمده دارد در یک مورد شنیدم که مقامات حکومت ادعا داشتند که حضور زنان در پارلمان به مراتب بشتر از حضور زنان درپارلمان بریتانیا است. حکومت ، عمده ترین دست آوردش را آزادی بیان و رسانه ها و مطبوعات می گفت. البته همه این حرفها درست بود ولی بدیها بشتراز خوبیها دیده می شد. امنیت واقعا شکننده بود و درست یک هفته از حضور من در کابل نگذشت که شاهد حملات انتحاری در کابل بودم. جنگ در ولایات متوقف نبود و هر روزخبر ازکشتارهای گسترده را می شنیدم در حالیکه در سال1381 همراه یک کاروان بزرگ به ولایت وردک رفتیم و مقامات سفارت آمریکا بدون پوشش حفاظتی از ولایت وردک به کابل بر گشتند. در عرصه تجارت، کار و زندگی مردم، حکومت کارهای اساسی نکرده است. از سر مایه گزاری و ایجاد کار خانه ها خبر چندان نبود و آمار سالیانه از کشورهای فاسد دنیا نشان می داد که در همین سال پس از صومالیا دومین کشور فاسد شناخته شدیم. پولهای هنگفتی به افغانستان سرازیر می شد اما معلوم نبود که چه می شود؟ و در کجا مصرف شده است؟. رییس کرزی خودش از همه بشتر فریاد می کشید که فساد است وی در یک مصاحبه خود شکایت از سه طایفه داشت مقامات حکومی ، اقارب و خویشاوندان مقامات دولتی و سوم هم از خارجیها. آدم حیران می ماند که پس کی مسوول است و کی باید پاسخ گو باشد؟. گرچه این موضوع متاخر است ولی در تسلسل و تداوم همان سالهای گذشته است. یک روز همراه مشاورین وزارت خارجه آقایان خیر خواه، آقای شاه جهان احمدی آقای شاه مردان قول و من، همه رفتیم که مارشال صاحب فهیم را ببینیم ما لستی از مشکلات وزارت خارجه را تهیه کرده بودیم زیرا مشاورین بودیم. وقتی آقای خیر خواه شروع کرد به شرح مشکلات هنوز پنج دقیقه صحبت نکرده بود که مارشال گفت بله بله درست و من یک جزوه کامل از مشکلات وزارت شمارا دارم و بعد یک جزوه صد صفحه ای را که روی میز ایشان بود در دست گرفت و گفت این جزوه یک صد صفحه ای تماما مربوط به مشکلات وزارت خارجه است نمی دانم چه کار کنیم و بعد مارشال شروع به شکایت از وضعیت اداره خود کرد وی در حدی گرفتاریها را طرح کرد و انتقاد و اعتراضات داشت که ما بیخی شکایت و انتقاد و اعتراض خود را فراموش کردیم. بیرون که شدیم و گفتیم مقام دوم کشور بشتر از ما مشکلات و گرفتاری دارد و حال مشکلات دومین مقام مسوول در افغانستان را کی حل کند؟ واقعا گرفتاری عجیبی در دستگاه حکومت وجود داشت و همه شاکی و هیچ کس مسوولیت را قبول نمی کرد. عین همان داستانی که در لیبی داشتم. یک وقت یک مفام سفارت اروپایی می گفت حکومت ما به این دلیل با دولت لیبی نمی تواند وارد معامله شود که در این کشور هیچ کس مسوولیت را قبول نمی کند با رهبرلیبی که صحبت کنیم می گوید من تنها برادر مردم لیبی هستم و امور حکومت اصلا به من ربطی ندارد و با دیگر مقامات که صحبت نماییم آنها هیچ مسوولیتی را قبول نمی کنند. افغانستان عین حالت و وضعیت را داشت. رییس کرزی از سه طایفه: مقامات دولتی، اقارب آنها و خارجیها شکایت داشت و مارشال فهیم به آن صورت که شرح دادم. اینها اولین مشاهدات من هنگام ورود در سال 1387 بود. و حال قرار است در همین تارهای عنکبوتی حکومت در کابل بمانم. همانگونه که اشاره کردم در سه بخش کارهایم را دسته بندی کردم. بخش اول امور شخصی بود و اولین گرفتاری که داشتم خانه بود. مدت چند روز هتل و بعد منزل آقای حسین ریحانی رفتم و یک روز به دیدن آقای عبد الکریم خرم و زیر اطلاعات و فرهنگ رفتم. آقای خرم به محض تلفن گفت منتظر شماهستم بیایید وی خاطره بسیار شیرین از سفرش به لیبیا داشت و با هم یک برنامه را با موفقیت غیر منتظره پیش بردیم. غزنی پایتخت فرهنگی جهان اسلام کاری بود که باهم به موفقیت رساندیم. آقای خرم خیلی به گرمی از من استقبال کرد و گفت که می دانم تازه وارد کابل شده اید و به من بگویید که مشکلات تان چیست؟ گفتم دنبال یک خانه هستم وی به دستیارش گفت که کدام خانه برای سفیر صاحب پیدا کن. دستیار وزیر گفت که یک خانه سه اطاقه در منطقه باغ بالا هست و در ماه 1200 دالر کرایه می گیرد و ارزانتر از آن ممکن نیست. گفتم خوب است مشوره می کنم و بعد خبر می دهم. من البته دنبال خانه پیش وزیر نرفته بودم وی خودش با روان شناسی که داشت قصه را به اینجا کشاند. آقای خرم گفت از سفر در لیبیا و از کاری که صورت گرفت و از آشنایی با شما واقعا خوشحالم. خرم صاحب درست می گفت و تعارف نمی کرد. سفر لیبیا و اعلام غزنی به مثابه پایتخت یکی از برجسته ترین کارهای مشترک ما بود و برای ایشان یک دست آورد. وقتی خدا حافظی آقای خرم گفت با من در تماس باشید و هر کاریکه داشته باشید من در خدمت حاضرم. خانه هزار دو صد دالری برایم سخت بود و بسیار فکر کردم که چه کنم مشوره با دوستان کردم و همه اتفاق نظر داشتند که کدام خانه رهن و یا همان گروی را پیدا کنم. رهن هم کمتر از 30 و 40 هزار دالر پیدا نمی شد در همه جا صحبت از دالر بود. خلاصه اینکه بخش از وقتم پیداکردن خانه شد. حسین ریحانی هم خانه شخصی نداشت و نمی شد بشتر از چند روزی در خانه ایشان بمانم. سرانجام موفق شدم یک واحد آپارتمانی را در مقابل دانشگاه پیدا نمایم و ماه سیصد دالر دو اطاقش راگرفتم و بعد اقدام کردم که خانواده کابل بیاید و خانه رهنی پیدا کنم و اما بخش دوم از بر نامه من کار حزبی و تشکیلاتی در حزب و حدت اسلامی مردم افغانستان بود. گفتم که در سال 2004 استاد محقق با من تماس گرفت و سه مساله مهم و نو را برای من گفت اول انشعاب از حزب و تشکیل حزب نو و دیگری در خواست اینکه عضو شورای مرکزی و رهبری حزب باشم و سوم هم خبر نامزدی برای ریاست جمهوری. حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان همان حزبی است که در یک انشعاب دوستانه از حزب وحدت اسلامی افغانستان به رهبری استاد خلیلی در سال 2004 جدا شد و من حالا عضو شورای رهبری حزب وحدت مردم هستم.و.....
------------------------------------
پ.ن. حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان حاصل انشعاب از حزب وحدت اسلامی افغانستان. کارهایم را پس از ورود به کابل به سه بخش شخصی، حزبی و دولتی دسته بندی کردم و در هر سه جهت تلاش می کردم. آقای عبد الکریم خرم وزیر فرهنگ و اطلاعات که در سفر لیبیا با هم برنامه غزنی پایتخت فرهنگی جهان اسلام را به ثمر رساندیم. همه از هم شکایت داشت رییس کرزی از سه طایفه: مقامات دولتی، اقارب آنها و خارجیها که دست در فساد دارند. آقای مارشال فهیم بشتر از ما شاکی بود. این شکایت و مسوولیت نا پذیری را در لیبیا، حکومت قذافی هم شاهد بودم که همه کاره ها خودرا هیچ کاره وانمود می کردند. تغییر کامل در سیمای کابل 1387 و کابل 1381.



اشک -151-

در تابستان 1387 وارد کابل شدم. کابل را باچهره متمایز، درخشان و فعال نسبت به سال 1381 دیدم. زندگی و امید جریان داشت و در گشت گذار با تاکسی در شهر بخوبی واضح بود که مردم خوش و راضی اند و علیرغم اشکالات و اعتراضات نسبت به نیروهای خارجی موافق بودند و می گفتند اگر اینها نباشند ما هم دیگر را تکه پاره می کنیم. رضایت دلیل داشت و دلیلش مصیبتهای جنگهای داخلی دهه هفتاد و کشتار وسیع و بیرحمانه و ویرانی شهر کابل و قتل عامهای مزار بامیان سرپل یکاولنگ و شمالی و صد جای دیگر. همراه آقای حسین ریحانی یک روز صبح تابستانی حوالی ساعت 10 بدون اطلاع قبلی رفتیم منزل استاد محقق در چهار راه پل سرخ. ایشان غافل گیر شد زیرا که اطلاع نداشت که من به کابل برگشته ام. باهم احوال پرسی و بغل کشی کردیم و کسی در سالن نسبتا بلند مهمان خانه نبود تنها داکتر عارفی دستیار استاد محقق رفت آمد داشت و فکر می کنم استاد برایش گفت کسی دیگری حالا نیاید. احوال ایشان را می پرسیدم و نگاه تند و بلند با چشمان درشتش به من کرد و حرف نمی زد و به این صورت گوشه لنگی را با دستانش گرفت و به صورت کشید و بعد های های و با صدای بلند لحظات گریه کرد و سخت متاثر شدم و بعد گفتم استاد گریه نکنید و به این ترتیب چشمان و صورتش را با دستمال و گوشه عمامه اش پاک کرد و بعد آهسته آهسته شروع به صحبت کرد و گفت کی آمدید؟ و گفتم دو روز پیش و گفت کجا هستید؟ گفتم یک اطاق در هتل گرفته ام و ولی گذران نمی شود با همکاری حسین ریحانی می خواهم جای پیدا کنم. پرسیدم شما چطور هستید؟ گفت خدا را شکر خوبم. و به این ترتیب آخرین وضعیت را پرسیدم ایشان از تظاهرات بزرگ و بی سابقه کابل صحبت کرد فکر کنم چند هفته از تظاهرات بی سابقه گذشته بود .کوچیها حملاتش را در فصل بهار و تابستان در بهسود آغاز کرده بود و جنگهای سختی بین ده نشینان و کوچیها در بهسود در دایمرداد در کجو و در نواحی هزاره نشین غزنی روی داد. استاد محقق این تظاهرات را با مسوولیت خود راه اندازی کرد و با این اعتراضات و تظاهرات استاد خلیلی بشدت مخالف بود. ایشان علاوه بر راه اندازی تظاهرات دست به اعتصاب غذای گسترده و نسبتا طولانی زد. هردو مسئله انعکاس و باز تاب داخلی و بین المللی داشت من در بیرون افغانستان شبکه الجزیره عربی را دیدم این شبکه بی نهایت بزرگ و معتبر عربی در گزارشی از کابل نوشت که جمعیت دو صد هزار نفری را یک رهبر قوم هزاره و حزب وحدت در غرب کابل راه انداخته است که در نوع خود بی سابقه است و در همین شبکه مسئله اعتصاب غذای استاد محقق و تظاهرات و اعتراضات به حمله کوچیها در مناطق ده نشین و هزاره نشین را بخوبی گزارش داد. من با ایشان گفتم که جریان تظاهرات و اعتراضات مردم و اعتصاب غذای شما را از طریق رسانه ها پی گیری می کردم. ایشان گفت الجزیره عدد متظاهرین را کم گفته است نزدیک با پانصدهزار جمعیت به خیابانها ریخته بودند. به هر صورت گفتم رسانه ها و گزارشهای زیادی را دنبال کردم به نظر من الجزیره که خبر نگارش بصورت زنده از صحنه گزارش می داد، قوی ترین گزارش را داد. استاد محقق از مخالفت یک عده و از جمله استاد خلیلی و مقامات حکومتی به صورت کلی صحبت کرد و تمام جزییات مخالفت را محله به محله و حوزه به حوزه دیگران بخصوص حاجی خلیل دره صوفی زیاد صحبت می کرد. فکر می کنم این نوع اعتراضات را جامعه مدنی خارجیها و رسانه ها بشدت پسندیده بودند و تایید می کردند و با چند خبر نگار که صحبت کردم از تظاهرات کابل بسیار ستایش کرد و گفت این اعتراضات برای دموکراسی و حکومت مردم سالاری و حق خواهی بی نهایت مهم است زیرا در این تظاهرات به هیچ کس آسیبی نرسید و در آن برای دست فروشان دوره گرد واقعا روز بابرکتی بوده است و همه امتعه شان را به فروش رسانده بودند. من به استاد محقق گفتم که در شمال آفریقا و در دار فور سودان شبیه چنین جریان را داریم در سودان با حمایت دولت مرکزی و حکومت عمر البشیر کوچیهای عرب روز گار مردم دار فور را سیاه کرده و آنها را، کوچیهای عرب با حمایت حکومت مرکزی بخاک مذلت نشانده اند. کوچیهای عرب نامش است "رحال العرب" یعنی کوچی عرب " رحال ترجمه اش همان کوچی است. گفتم در حال حاضر جمعیتی چیزی در حدود سه میلیون دارفوریها توسط کوچیهای عرب آواره شده اند و در دارفور سودان یک جنایت ضد بشری جریان دارد و و داد گاه لاهه بر اساس گزارشهای گزارش گران یک دوسیه ضد بشری برای عمر البشیر رییس جمهور سودان در خرطوم باز کرده است و اسناد و مدارک زیادی تهیه کرده که عمر البشیر در دار فور مرتکب نسل کشی و جنایت ضد بشری شده است و یکی از گزارشگران خانم سیما سمر رییس کمیسیون مستقل حقوق بشر است. استاد محقق به دقت گوش می داد زیرا تشابه دو رویدا مناطق دارفور در شمال غرب سودان با مناطق مرکزی هزارجات یکی است و اصولا غیر قابل تفکیک زیرا در هردو منطقه ظلم کوچیها تاریخی و طولانی است و در هردو منطقه کوچی توسط حکومت مرکزی حمایت شده است. یعقوب خان از کابل براى کوچیها فرمان چپاول و غارت صادر کرد و استاد اکبری یک روز ازمتن فرمان یعقوب خان والی کابل، صحبت مفصلی داشت. اقوام ساکن در مناطق مرکزی افغانستان و در مناطق دارفور با حاکمان خرطوم و کابل متفاوت هستند و در دار فور حمایت عمر البشیر از کوچیهای عرب جنبه ها و ریشه های تباری و قومی دارد. استاد اکبری که بسیار در گیر با مسئله کوچیها است همین عقیده را دارد که فرمانهای غصب و غارت زمینهای مردم دلایلی قومی و تباری دارد. اهالی دارفور سودان همه مسلمان هستند و حافظان قرآن بسیار خوبی این مردم دارند. تفنگ داران رحال العرب به رهبری جنجوی به دختران و زنانی تجاوز کرده اند که نامهای شان فاطمه ، خدیجه و کبرا و صدیقه بوده اند. به استاد محقق گفتم که گوشه های از گزارش تکان دهنده کوچیهای عرب را دیده ام و این تشابهات را یافته ام. ایشان پررسید که دار فوریها مگر عرب نستند؟ گفتم نه آنها عرب نستند آنها از قبایل و مردمان آفریقا هستند و مسلمان. اولین بحث و گفتگو ی من پس از برگشت از لیبیا به کابل روی مسئله کوچیهای عرب و افغان بود. استاد محقق گفت عجب چه داستان های مشابه در دو سرزمین روی داده و می دهند. و بحث و گفتگوی دیگر ما روی مسئله انتخابات 2004 بود. ایشان به این عقیده بود که با اعلام چهار کاندید از چهار قوم، واضح بود که برنده ریاست جمهوری نشوم. گفتم اگر جنرال دوستم با شما یک جا می شد که نشد احتمال پیروزی بود؟ و یانه؟ ایشان گفت حمایت دوستم و رای مهاجرین ایران می توانست که ما را نسبت به کرزی پیروز نماید. گفتم که هردو نشد و مهاجرین ایران با دیدگاه ملی که رای شان را ضایع نمی کنند و رفتند به حامد کرزی رای دادند و جنرال دوستم هم مستقلا بعد از شما خود را کاندید کرد. استاد محقق دلایل مخالفت استاد خلیلی و دیگر دوستان را این گونه بیان می کرد که آنها به من می گفتند که کار بی ثمر و بی فاییده و ضایع کردن رای مردم است و رییس جمهور نمی شود.و اما برداشت شخصی خودم از نامزدی ایشان این بود که هدف ایشان تنها و تنها اثبات هویت سیاسی و آماری جمعیت است. زیرا نسبت به آمار کل مردم افغانستان ابهامات و اشکالات وجود دارد و اما نسبت به آمار مردم هزاره نیز چنین است. سر شماری و آمارگیری در کشور صورت نگرفته است و واقعا کسی نمی داند که جمعیت افغانستان چند و جمعیت هر قوم چه قدر است؟ در انتخابات 2004 ریاست جمهوری، نامزدی استاد محقق ثابت کرد که در جایگاه سوم جمعیتی قرار داریم. بهر صورت در فاز سوم از تطبیق موافقتنامه بن 2001 حزب وحدت خوب ظاهر شد و نامزدی استاد محقق گام مهمی در جهت اثبات هویت آماری و جمعیتی بود. در فاز اول از سند بن 2001 ما کوشش زیادی کردیم که ثابت نماییم که بیست در صد مشارکت سیاسی را در ساختار نظام سیاسی داشته باشیم و اما فاز دوم که ایجاد دوره انتقالی با تشکیل لویه جرگه عنعنوی بود، جرگه حامد کرزی را رییس اداره انتقالی انتخاب کرد و خانم مسعوده جلال شکست خورد و در مرحله سوم از تطبیق توافقنامه بن 2001 دوره منتخب را داشتیم که استاد محقق خودرا نامزد کرد که در جایگاه سوم قرار گرفت. در اولین گفتگو و ملاقات در ماه اسد 1387 با استاد محقق روی این موضوعات صحبت شد. و اما صحبت در باره حزب وحدت مردم افغانستان و ساختار تشکیلاتی و اساسنامه و مرامنامه آن در جلسات بعدی ماند . وقتیکه همراه حسین ریحانی از خانه استاد محقق بیرون شدیم. حسین از من پرسید چرا استاد محقق گریه کرد؟ و دلیلش چه بود؟ گفتم نمی دانم و برای من هم بسیار تازه بود و تا هنوز ندیده و نشنیده بودم که استاد محقق گریه کرده باشد اما استاد خلیلی را می دانم که بار ها گریه کرده و در مراسم تدفین استاد مزاری در مزار شریف در بهار 1374 استاد خلیلی از همه ما بشتر گریه می کرد........
--------------------------
پ.ن. دو بحث در اولین ملاقات با استاد محقق در آخر ماه اسد 1387 در کابل داشتم. یکی کوچیهای افغان و دیگری کوچیهای عرب در مناطق مرکزی و در مناطق دار فور. تظاهرات علیه کوچیها در اول اسد سال 1387 در کابل صورت گرفت. تطبیق موافقتنامه بن 2001 در سه مرحله موقت ،انتقالی، و منتخب تطبیق شد. انگیزه اصلی از نامزدی استاد محقق برای انتخابات ریاست جمهوری، اثبات هویت سیاسی و جمعیتی شد.



راه دشوار -152-

گفتم که در کابل متفاوت از هر جهت هستم. همان گونه که سیمای شهر تغییر کرده بود، سیمای سیاست و سیمای حزب هم تغییر کرد. حالا حزب وحدت دو تا شده یکی حزب وحدت اسلامی افغانستان به رهبری استاد خلیلی و دیگری حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان به رهبری استاد محقق و یک روز استاد عرفانی را دیدم ایشان هم گفت که دوستان صادقانه رفتار نکردند و ابتدا با من قول قرار گذاشتند که حزب وحدت اسلامی ملت افغانستان تشکیل دهیم و در این خصوص توافقنامه هم داریم ولی نمی دانم پس از امضای موافقتنامه و نام حزب جدید چطور شد که دوستان و جناب استاد محقق منصرف شدند و همین شد که بر مبنای همان سند منم حزب وحدت اسلامی ملت افغانستان را تاسیس کردم و من گفتم داستان شما شبیه داستان اتحاد هفتگانه شد آنها در مکه در خانه خدا جمع شدند و حزب واحدی بنام اتحاد اسلامی افغانستان را تاسیس کردند اما وقتیکه بر گشتن کل شی یرجع الی اصله شدند و استاد سیاف همان اتحاد اسلامی را مثل شما برای خود حزب درست کرد. اتحاد اسلامی افغانستان به رهبری استاد سیاف. و بعد پرسیدم شما در خانه و در کدام مسجد توافقنامه امضا نکردید استاد عرفانی گفت نه در مسجد خو نبود ولی موافقتنامه امضا کردیم و بر اساس آن من این حزب را تاسیس کردم. حزب وحدت اسلامی ملت افغانستان. یک وقت دای فولاد عبدالعدل مقاله چهل صفحه ای نوشت و به طعنه می گفت حزب وحدت چهار پاره، چهار تکه چهار توته و.. و حالا چنین شده بود. حزب وحدت به عدد نفوس رهبران تقسیم شد و قسمت و سهم ما هم همین حزب وحدت مردم شد. آقای اکبری حزبش دو پاره شد و یک بخشش را آقای کاظمی با خود برد. با این حساب سر انگشتی حزب وحدت اسلامی به عدد رهبر ها به پنج بخش تقسیم شد. این سرنوشت را حرکت اسلامی آیه الله محسنی هم پیدا کرد و به عدد رهبرانش تقسیم شد. آقای انوری از حزب حرکت اسلامی جدا و یک حزب دیگر بنام حزب حرکت اسلامی مردم افغانستان برایش تاسیس کرد و حزب حرکت اسلامی مادر و اصلی ماند در اختیار آقای غنی کاظمی. آقای کاظمی و مختاری مدعی اند که آیه الل محسنی ه از حزب ایشان حمایت می کنند و آقای سید هادی هم رفت و یک تشکیلات دیگر برایش درست کرد و نمی دانم سید علی جاوید یکی از رهبران پر مدعا و اصلی حرکت نمی دانم چه کلاهی از این نمد برای خود درست کرد. خلاصه کلام اینکه عدد احزاب شیعی به عدد رهبرانش تقسیم شد. حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان به رهبری استاد محقق اپوزیسیون حکومت بود و اما حزب وحدت استاد خلیلی در داخل حکومت و عمدتا همه مسولین شناخته شده اش مثل استاد دانش که سمت معاونت حزب را داشت در حکومت حامد کرزی وزیر عدلیه و بعد تحصیلات عالی شد و اما حزب وحدت مردم مخالف و منتقد سر سخت و جدی حکومت شد. استاد محقق در پارلمان با بالاترین رای وکیل مجلس در دور شانزدهم شد. گفته می شد بالای چهل و پنجاه هزار رای از مردم کابل داشت. در یک ساختار سیاسی و پار لمان این رای چندین وکیل برای یک حزب می شد ولی در افغانستان به دلیل اینکه در قوانین انتخابات برای احزاب جاه و مکان مشخصی وجود ندارد و سیستم اس.ان.تی.وی است. ارا به کسی دیگری منتقل نمی شود پنجاه هزار تنها از آن شخص استاد محقق بود و کسی دیگری از اعضای حزبش نمی توانست از آن بهره مند و کیل شود. رای واحد غیر قابل انتقال. استاد محقق مثل دیگر رهبران سیاسی عضو پارلمان بود. چنانچه استاد سیاف آقای قانونی و آقای منصور نادری و آقای اکبری و ... عضو پارلمان و مجلس نمایندگان بودند. پارلمان در افغانستان دارای موقعیت ممتاز است و اعضای آن از آزادیهای بی نظیر برخور دار اند. استاد محقق عضو مجلس نمایندگان ولی منتقد سرسخت و اپوزیسیون شناخته شده و شاخص بود. من البته به دلیل حضور در رسانه ها و مصاحبه های انتقادی تبدیل به تحلیلگر منتقد حکومت کرزی شدم. آقای اسپنتا بارها به من می گفت من با شما مشکل دارم هم منتقد حکومت و هم مامور شناخته شده و مشاور وزارت امور خارجه. من به ایشان می گفتم بله من همین حالت و وضعیت را دارم و نمی توانم خودم را مخفی و پنهام کنم. من مسوول سیاسی حزب وحدت هستم و منتقد حکومت اما این انتقاد سیاسی و سازنده است و از سوی هم در قانون اساسی کدام منعی وجود ندارد که مامورین ملکی نمی توانند کاری سیاسی داشته باشند. اما استدلال داکتر اسپنتا وزیر خارجه این بود که بله می توانند اپوزیسیون باشند اما در نشستهای عمومی و رسانه ای نباید شرکت و منتقد حکومت باشند ولی شما هر روز با رسانها بحث و گفتگوی انتفادی دارید و از طرفی هم مشاور وزارت امور خارجه و داکتر اسپنتا در دفترش مرا خواست و گفت: واقعا ما دو نفر باهم مشکل داریم. نمی دانم حق با کی بود با من و یا داکتر اسپنتا وزیر خارجه اما هر کدام استدلال خود را داشتیم. من البته هر گز کارها و مصاحبه هایم را متوقف نکردم و خیلی پر زور هم شد. در آوایل ورود به کابل و حضورم در وزارت خارجه، داکتر اسپنتا احترام خاصی به من داشت و در اولین ملاقات پس از برگشت از لیبیا خیلی سریع جای برایم در نظر گرفت و از بابت اینکه نتوانست ماموریتم را تا پایان امتحانات بچه هایم تمدید نماید جدا معذرت خواهی کرد و گفت کمی دیر مطلع شدم و کارها در پرسوجر اداری افتاده بود و نمی شد بر گردان و دیگر اینکه شما هم درخواست جدی نداشتید و بعد داکتر اسپنتا به مامورین گفت که دفتر کار برایم در نظر بگیرد و ظیفه مرا در بورد مشاورین وزارت خارجه مشخص کرد و خیلی زود رییس اداری وزارت خارجه طی مراسمی مرا به همکارانم در وزارت خارجه معرفی کرد. یک وقت داکتر اسپنتا دستور داد بود که نوشته سه صفحه ای مرا در دفاع از وزارت خارجه به تمام 64 نمایندگی ارسال نماید. قصه از این قرار بود که تلویزیون آریانا یک بحث داشت و موضوع بحثش انتقاد شدید علیه سیاست وزارت خارجه و من این بحث را گوش کرده بودم و نماینده وزارت در بحث خوب نتوانسته از سیاست وزارت خارجه دفاع نماید من در واکنش به بحث یک دفاعیه قوی به حمایت از سیاست وزارت خارجه نوشتم و به تلویزیون آریانا و یک نسخه آن را به وزارت خارجه فرستادم . داکتر اسپنتا آن را خوانده و بعد هدایت داده بود که به تمام 64 نمایندگى ارسال شود از جمله برای سفارت در لیبیا یعنی برای ما هم فرستاده بود دلیلش هم اینکه متحد المال بود و در فهرست همه سفارتخانه ها. وقتی که با داکتر ملاقات داشتم ایشان گفت من تمام نوشته ها و گزارشهاى شما را می خوانم و به مراجع مربوطه گفته ام که به سایر نمایندگیها بفرستد که فرستاده اند.آقای محمد الله حبدری سفیر ما در سوریه به من گفت که نوشته های شما از طریق وزارت خارجه به همه نمایندگیها ارسال شده است. داکتر اسپنتا وزیرخارجه این همکاریها و خوبیها را با من داشت که واقعا ممنون شان هم هستم اما می دانید که من مسوول سیاسی حزبی بودم که اپوزیسیون حکومت کرزی شد و من نمی توانستم بی تفاوت باشم. تحلیل که خود داشتم این بود که تر جیحات من سیاستهای حزب وحدت مردم است اما تا جای که امکان داشته باشد می توانم ملاحظه وزارت و ماموریتم را داشته باشم. یک وقت در طلوع بحث داغی داشتم و انتقادات شدید علیه حکومت کرزی وقتی که بیرون شدم خبر نگار طلوع گفت برای من بسیار جالب است که شما مشاور وزارت خارجه هستید ولی بازهم این همه انتقادات هم دارید. گفتم بله من یگانه ماموری هستم که دو خر بوزه در یک دست گرفته ام هم مامور و هم منتقد و اپوزیسیون واقعا راه دشواری را طی می کردم. البته در یک جمع بندی که حالا دارم کمی خودم را ملامت می کنم. مامور باید مامور باشد و تابع قوانین و مقررات. من البته قوانین اداره را رعایت می کردم و مرتب سر کار حاضر می شدم و کتاب حاضری را امضا می کردم و وظایف خود در وزارتخانه را بخوبی انجام می دادم و در همه بر نامه ها و نشست ها حضور داشتم و یادم هست که همراه با دیگر همکارانم یک جزوه از لست همه نمایندگیها را تهیه و کشورها را به دلیل اهمیت و اولویت برای داشتن سفارت مقیم و غیر مقیم دسته بندی کردیم و من نقش مهمی در تهیه سند درباره کشورهای عربی و شمال آفریقا داشتم و اما مشکل من موقف گیریهای سیاسی بود. برداشت من این بود که ماموران ملکی می توانند موضع سیاسی داشته باشند اما منطق وزارت ما این بود که بله اما نه در رسانه ها و نشستهای مخالف حکومت. من در واقع درست در نقش یک وکیل پارلمان عمل می کردم .....
-----------------------------------------

پ.ن. من مشاور وزارت امور خارجه و تابع مقررات وزارت ولی در موضع گیریها مثل یک وکیل پارلمان عمل می کردم. داکتر اسپنتا می گفت ما دو نفر مشکل داریم این نمی شود که شما مشاور وزارت خارجه باشید و هم منتقد در نشستها و رسانه ها. مشکل و راه دشوار این بود که حزب ما اپوزیسیون حکومت و من مامور حکومت بودم. حزب وحدت به عدد رهبرانش تجزیه شد و عین همین وضعیت را سایر احزاب پیدا کرد و حرکت اسلامی نیز چنبن شد و آقای غنی کاظمی حزب مادر را گرفت و انوری و هادی منشعب شدند.Boost Post



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo