X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

فصل اول: کودکی و اوره گی - 3-

1395/09/20 ساعت 11:12 ب.ظ

 

 

فصل اول : کودکی و آواره گی-1-


فصل اول : کودکی و آواره گی -1-

دومین فرزند خانواده هستم. اولی پس از یک سال عمر نمی دانم چه شد که مرد و مادر تنها دلیل مرگ فرزندش را " سینه بغل" می گفت و من دومین فرزند خانواده ام. سال تولد را نمی دانم یعنی اینکه پدر و مادر تقویم و جنتری نداشتند و هرگز نمی گویند و نمی دانند که من در چه تاریخ و سالی به دنیا آمده ام. اما مادر می گوید که در سال "مار" به دنیا آمده ام. این تقویم مادر است. مادر از خود تقویم دارد و از پدر بهتر سال و ماه را حساب می کرد. وقتی در لیبیا سفیر بودم سفیر چین گفت که سال چینی ما امسال سال " مرغ" است. این تقویم که 12 سال به 12 حیوان اختصاص داده شده یک تقویم عظیم چینی است و ترکیه نیز به این تقویم پای بند است و مادر هم همین تقویم را دارد و می گوید که بچیم تو در سال " مار " به دنیا آمده ای. من به درستی این تقویم را بشتر از مادر یاد گرفته ام که به این ترتیب شروع می شود : " موش ، بقر ، پلنگ ، خرگوش، نهنگ ،مار ، اسب ، گوسفند، بوزینه ، مرغ، سگ ، خوک " مادر در محاسبات خود خیلی دقیق به ما می گفت که لباس گرم و ماشیو تان را بپوشید مثلا هفته آینده " توغل" است و بعد توغل یک و دو داشت و مادر به خوبی پیش بینی می که در "توغل" یک هوا سرد می شود و در " توغل" دو برف می بارد و هکذا.ریشه چنین تقویم و ریشه چنین محاسبات بر می گردد و به تاریخ گم شده ما. برخی ادعا دارد که در کندوهای آرد، زنان و مردان هزاره یک نوع علامت گذاری روی کندوی آرد دارند که شباهت به خط چینی دارد و می گویند که نام مقدس آینی هست که به همین صورت نوشته می شده است و حالا همان نام بدون اینکه کسی معنایش را بداند در بغل کندوی آرد به علامت خیر برکت نوشته می شود. من نمی دانم اینها اولین معلومات بود که در همان دوران کودکی به من می گفت و مادر به من می گفت که در ماه قربان و در روز عید قربان و در سال مار به دنیا آمده ام و بعدها که کمی کلان شدم و سبق خواندم و "جیلی مار" را به همان ترتیب که بر شمردم به این جمع بندی رسیدم که در سال 1333 به دنیا آمده ام و پدر هم "جیلی مار" داشت و در سن 24 سالگی پدر به دنیا آمده ام اما پدر یک محاسبه دیگری داشت. پیش از سال سقوی و بعد از سال سقوی. خوب تقویم پدر سیاسی بود چون خودش کمی نزدیک به ارباب داروغه و سید ملا و این گونه جنتری براى خودش داشت. این بود زمان تولد و اکنون باید 63 ساله باشم.
و اما محل تولد من دامرده اخضرات است. اخضرات علاقه داری مربوط ولسوالی پنجاب است و پنجاب هم حاکم اعلا بود و حال یکی از ولسوالیهای ولایت بامیان. دامرده در علاقه داری اخضرات دره بسیار زیبا است. دره خوش آب و هوا دارای زمینهای زراعتی آبی و للمی و یا دیم. دامرده دامنه اش پر از درختهای سر بفلک کشیده بید و چینار است و کمتر جای در علاقه داری چنین دره ای سر سبز دارد. در میان درختهای چینار و بید آسیای آبی است که سال دوازه ماه کار می کرد البته در فصل پاییز و زمستان بشتر کار می کرد اما در فصل بهار و تابستان هم بیکار نبود.این قسمت دامرده از از پسر عمه های مادر حاجی خداداد و حاجی مدار بود که در اثر فشارهای بی پایان کوچی ارباب سید یا قوت شاه اخضرات ولسوال و والی بامیان ناگزیر شد که بگریزند. حاجی مدار که در آن زمان ارباب مدار برایش می گفت سهم خودش را به خان کوچی ملک نور سیاه پوش فروخت و رفت و اما خداداد نفروخت ولی از دست فشارهای زیاد گریخت و خانه کاشانه و زمینش را ترک و به سرزمبن عراق رفت. اما سر دامرده که ملک پدر و کاکای من بود. کوچی و ارباب و والی و وسوال بسیار فشار آوردند که پدر زمینش را بفروشد ولی پدر هرگز زیر بار نرفت. مقاومت پدر در مقابل چهار قدرت: خان کوچی، ارباب یاقوت شاه، ولسوال پنجاب و والی بامیان حیرت انگیز بود. ارباب سید یاقوت شاه، خان کوچی ملک نور را پسر عمو می گفت ولسوال و والی سیاست حکومت را پیش می برد غصب زمین و کوچ اجباری. دامرده اخضرات همه فصولش زیبا و جذاب و دل انگیز بود اما فصل بهارش بی نظیر. در سر دامرده ما یک حوض آبی بزرگ یعنی سد آبی داشتیم و پدر و مادر و همه به آن می گفتند" نه وور " دامرده. این سد آبی از جد آبای ما به ارث مانده بود و در موسم بهار آب جمع می شد و بعد تا آخرسال کشت زراعت را آب می داد. آب "نه وور" و سد آبی منبع زندگی و حیات ما بود. در فصل بهار نمی دانم از کجا مجموعه های پرنده مهاجر بنام " انقیر" که همان مرغابیها بود، با صدها جوجه خود وارد سد آبی دامرده ما می شد. مرغابیها تمامی فصل بهار و تابستان را همراه ما بود و ما چه قدر به آنها انس گرفته بودیم من و برادرم محمد علی و دیگر بچه های دامرده جوجه ها را در داخل آب برای خود تقسیم کرده بودیم و آنها را بر اساس رنگ شان و یا بزرگی و کوچکی و یا علایم دیگر در داخل آب از آن خود ساخته بودیم و اکثر اوقات می رفتیم به آنها نان می دادیم یعنی اینکه در داخل سد آبی نان می انداختیم و آنها می بلعید و خیلی به ما نزدیک می شد و چه غل ماغل های با دیدن ما راه می انداختند. پدر به من گفته بود که انقیرها را دوست داشته باشیم و ملا هم گفته بود که گوشت انقیر حرام است و کشتنش جایز نیست. انقیر درست در فصل پاییز همه شان پرواز می کردند و می رفتند و سال دیگر باز حوض دامرده و سد آبی ما پر از مرغابی و پرنده های مهاجر می شد. از پنج سالگی متوجه شدم که در فصل بهار گرفتاری دیگری داریم. گله های عظیم گوسفند همراه با کاروان شتر وارد دامرده و بعد می رفتند طرف " بلندک" و بعدها فهمیدم که کوچیها تمامی پشته پر از علف و سبزی و سر سبز" بلندک" از آن خود کرده اند و مالکان اصلی و ده نشینان را در بدر و به خاک مذلت نشانده اند. زور ارباب، زور والی و ولسوال تماما در خدمت کوچی است و این بلا را بر سر مردم ده نشین آورده اند. از همان سنین کوچکی فهمیدم که کوچیها هنگام عبور و مرور چه صدمات جبران ناپذیر به زندگی ما وارد می کنند و پدر سالها است که این درد را تحمل کرده است. کوچیهای عمدا به ما آسیب می زدند که پدر مستاصل شود و مثل دیگر اقوامش دامرده را ترک کند. فصل بهار و فصل تابستان فصل رنج و عذاب ما بود و روی خوشی نداشتیم هر روز در گیری و جنگ. چوپان و دهقان پدر را می زدند. علفهای درو کرده "قوده ها" را ازبین می بردند گله و شتر شان را روی کشتزارهای رها می کردند. یک روز پدر سر شان تفنگ می کشد و بعد قضیه بیخ پیدا می کند و به ارباب ملک و ولسوال قاضی در پنجاب می رسد و چه مصیبتهای که پدر را خلع سلاح کند اما پدر خلع سلاح نشد و هر دو تفنگ "سر پوش و بر نو " را تا سال مهاجرت 1347 به کابل همراه خود داشت. یک روز همراه برادرم محمدعلی رفته بودم که از مرغابیهای خود در " نه وور" و سد آبی خبر بگیریم هر کدام براى مرغابیهای مان نان گرفته بودیم. حوالی ساعت ده صبح بود که پنج کوچی مسلح وارد سد آبی ما شدند. آنها ده ها مر غابی زیبا را در میان آب دیدند و یک کوچی با تفنگ دو تا سه جوجه مرغ آبی را کشت که از آن سه دانه یکی مال من بود وقتیکه جوجه مرغابیها در داخل آب پر پر شد و خون سطح آب را رنگین کرد و آن قدر گریه کردم و فریاد کشیدم اما چه سود. کوچیهای دیگر مانع شد و گفتند با تفننگ نکشیم و با سنگ می کشیم آنها تفنگهای شان را به زمین گذاشتند و دامنهای شان را پر از سنگ و به جان مرغابیهای ما حمله ور شدند و مرغابیها ابتدا به نزدیک شان می رفتند و طبق عادت اینکه نان برای شان می دهند و اما با سنگ باران و باکشته شدن چند تا، مرغابیهای مهاجر خود را در داخل آب پنهان می کردند و بعد از لحظاتی بیرون می شدند و باز کوچیها زیر سنگ می گرفتند و آن روز روز قتل عام مرغابیهای ما شد و سیاه ترین روز کودکی ما بود آن روز ما بسیار تپیدیم و بسیار کریه کردیم و اما چه سود. کوچیها بیش از ده دانه را کشتند و بعد لاشه های مرغابی که در لب آب می رسید و می گرفتند و به این ترتیب قاتلان مرغابی رفتند و ما به خانه بر گشتیم و بسیار گریه کردیم مادرم نیز گریه کرد و پدر آمد و گفت شما را کی زده و چرا گریه می کنید. من و محمدعلی ماجرای قتل عام جوجه های مرغابی را نقل کردیم و پدر گفت چرا یکی مرا خبر نکردید و این تفنگ به درد کی می خورد و می رفتم و می زدم و کشته می شدم و مرگ بهتر از این زندگی است. مادر گریه کرد که نه، جنگ با تفنگ عاقبتش مرگ است و ما تحمل یتیمی بچه هارا نداریم. پدر گفت عجیب است این اولین باری است که چنین می شود در گذشته کوچیهای سیاه پوش این کار ها را نمی کردند و احتمال دارد روزهای بعد نیز چنین کند اما دیگر تکرار نشد. پدر بسیار ناراحت بود و اگر دو باره کشتار مرغابیها تکرار می شد پدر بی تفاوت نمی نشست و با تفنگهای برنو و سر پوش به جان شان می رفت. من همراه محمد علی تا یک هفته به طرف سد آبی و " نه وور" نرفتیم صحنه آن روز روی روحیه ما بسیار بد تاثیر گذاشت شبها کابوس می دیدم از خواب فریاد کشیده بیدار می شدم. مادر نذر نیاز داشت و پیش ملا و سید می رفت. نام من قربان بود و دلیلش هم اینکه در روز عید قربان به دنیا آمدم و ملا تشخیصش این شد و به پدر مادر گفت که نام بچه تان را عوض کنید و این نام برایش خوب نیست. مادر می گوید شما از روی کتاب کدام نام خوب برای بچه من پیدا کنید. شیخ استخاره می گیرد و دو نام را براى من پیدا می کند و بعد می گوبد نام بچه تان را مهدی بگذارید. مطابق نظر ملا از سن پنج سالگی نام از قربان به مهدی تغییر کرد و مادر نذر نیاز و بسراغ پخته می کند و در منبر سر دامرده به مردم به بچه ها توزیع می کند. بعدها احساس کردم که مریضی من ناشی از قتل عام مرغابیها بود. من به آنها تعلق خاطر گرفته بودم و با برادر و دیگر بچه ها جوجه های مرغ آبی را بین خود تقسیم کرده بودیم. اما در یک روز در مقابل چشم ما ده ها جوجه مرغابی و انقیر ما به این صورت کشتار شد و این علت اساسی پریشانی و مریضی و کابوسهای شبانه من بود. البته مادر کار خوبی کرد و مطابق عقیده خود نام مرا تغییر و ما هم نمر دیم و خوب شدیم. مادر از دست زنان کوچی بسیار شکایت داشت. زنان کوچی یک سر دسته داشت به نام "آدیه منقه " کار این زن این بود که پشم شتر و گوسفند را می آورد و بعد دستور می داد که پشم را برسید و می گفت کرایه تان را رخت جیم می دهم. " جیم" بد رخت ترین پارچه که کو چیها با خود می آوردند و به مردم می فروختند. مادر می گفت در میان گندم هستم و سبزی براى پخت جمع می کردم و علف هرز را می کندم زنان کوچی هم در میان مزرع گندم می آمدند و برای خود سبزی را با گندم یک جا می کندند و با آنها جنگ دعوای مان شد و سر انجام با جنگ دعوای زیاد از روی مزرعه گندم آنهارا در آن روز بیرون کردیم. مادر به من می گفت تو یک سال نیم عمر داشتی و پس از جنگ دعوا و بیرون راندن زنان کوچی همراه با زنان همسایه آمدم که تو را بگیرم. دیدم گریه زیاد کرده ای و پاهایت پر از خار است. گفتم بچه من نمی توانیست راه برود و چرا پاهایش پر از خار شده است . زنان دختران همسایه با من بودن یکی از زنان گفت این کار "آدیه منقه" و زنان کوچی هست. این واقعیت داشت آنها خار را در پاهای من کشیده بود و خدا می داند چه قدر گریه کرده باشم. خار مغیلان و کشتار مرغابیها باعث گریه و ماتم من در این سالها شد. خار را که نفهمیدم چون یک سال نیم عمر داشتم اما قتل عام مرغابیها را خوب فهمیدم و دیوانه شدم. بعد از ده روز همراه محمد علی رفتم که مرغابیها را ببینیم. رفتیم اما یک دانه مرغابی را در سد آبی ندیدیم. آنها پس از کشتار و قتل عام تمام شان سد آبی را ترک کردند و گریختند. برگشتیم به خانه و به مادر گفتم که مرغابیها در "نه وور" نبود و مادر تعجب کرد و بعد از تتبع معلوم شد که آنها از ترس قتل عام مجدد گریخته اند. مرغابیها هر سال در ماه اول بهار می آمدند و در ماه اخر تابستان می رفتند. شیوه آمدن شان این گونه بود که والدین جلو و ده ها جوجه به دنبالش حرکت می کردند و لی نحوه رفتن شان پرواز در در پایان تابستان و حالا که گریخته ماه اول تابستان است. اما سال دیگر باز مرغابیها آمدند اما بسیار کم و اندک. در سال دوم باز مرغابیهای ما توسط تفنگ داران کوچی قتل عام شدند با این تفاوت که امسال ما شاهد صحنه کشتار نبودیم و دهقان پدر شاهد کشتار بود وی با پدر قصه کرد که مرغابیها را می کشتند و من رفتم که اعتراض کنم چهار نفر کوچی مرا به زمین خواباند و دو نفر روی سینه من نشستند و پایم با لنگوته ام بسته کرد و بقیه به کشتار مرغابیها ادامه دادند زیاد کشتند و باخود بردند اما در سال دیگر هیچ مرغابی در " نه وور" و سد آبی نیامد و همه گرختند و آواره شدند. در همین سال یعنی 1343 پدر هم مهاجر و آواره می شود و چه گونه ......
------------------------------------ 
پ.ن. دامرده اخضرات مسقط الرس و محل تولد من است. درسال 1333 به دنیا آمدم و مادر می گوید که "جیلی مار" دارم. " نه وور" سد آبی ما در سر دامرده بود. "انقیرها " همان پرنده های مهاجر که در فصل بهار وارد سد آبی ما می شد. کوچیهای مسلح در طی دو سال پی هم مرغابیهای مارا قتل عام کردند. پرنده های مهاجر برای همیشه گریختند و دیگر در سد آبی دامرده نیامدند. کوچیها با حمایت ارباب یا قوت شاه که می گفت پسر عموی شان است و با پشتیبانی ولسوال و والی زمینهای مردم را غصب و مردم را در بدرکردند."آدیه منقه" سر دسته زنان کوچی سیاه پوش که کارش توزیع پشم در بین زنان ده نشین و رخت جیم بود. گله های عظیم گوسفند و قطارهایی شتر کوچی مزرعه و علفهای مردم را پایمال و از بین می بردند. پدر چند بار با تفنگ برنو خود می خواست با کوچیها وارد جنگ شود.

فصل اول:

بابا آب داد ( ویژه نامه فقدان پدر) شماره -2-

 

در خاطرات خود ازسهم بابا حرف گفته ام. بابا برای ما آب می داد و نان لباس تهیه می کرد و برای تهیه آن چه رنجها که نکشید . در زمستانها به ماسبق می داد و گاهی مارا در مکتب ملا می فرستاد. پدر درحد خود نقشی در رهایی وطن و میهن هم داشت که می خوانید . اما نقش بابا "مرادعلی ناطقی" در تهیه آب و نان برای ما چه بود؟ و چه کرد؟. من کودک هشت و نه ساله بودم و برادرم محمد علی یک سال کوچک تر . قریه ما دامرده اخضرات نام داشت. دره بسیار زیبا که در دامنه آن درختهای بید و چنار سر به آسمان داشت و در درازی آن دره تا "بلندک" زمینهای زراعتی دیم و آبی ما قرار داشت در سر دامرده در مقابل قریه ما یک برج جنگی قرارداشت من گاه گاهی به این برج می رفتم و می دیدم که پنجره های کوچکی برای تک تیراندازی داشت این برج نشان می داد که آبا و اجداد ما این برج را برای دفاع از سرزمین خود ساخته اند و نمی دانم که این برج جنگی دو طبقه چه قدر تاریخ داشت پدر مادر و حتا علی اکبر بزرگ قریه ما نمی دانستند که برج جنگی شان چه قدر قدامت تاریخی دارد فکر می کنم بیش از یک قرن عمر داشته باشد و باچه مهارتی ساخته بود که در مرور ایام  باد و باران و برفهای بزرگ زمستانی خرابش نکرده بود. در دامرده مقابل قریه ما در جنوب غربی آن یک دره داشتیم که کوه های بلندی داشت و به آن می گفتیم "کوه غار" مادر ازاین کوه حکایتها داشت و گاهی می گفت درشبهای بلندی زمستانی لشکر " جن" از آن عبور می کرد و ما شبها صدای لشکر جن را می شنیدیم و اما یک چیز در کوه غار واقعیت داشت و آن اینکه لانه گرگ بود یعنی اینکه گرگها در غارهای جوجه می انداختند و بزرگش می کردند. پدر با تفنگهایش به گرگهای کوه غار کار نداشت و می گفت اگر ما به آنها کار نداشته باشیم و آنها هم به ما کاری ندارند ما می توانیم با هم همسایه های خوبی باشیم. گرگها هرگز از بز بزغاله و گوسفند قریه ما شکار نمی کرد گرگها می رفتند و از جاهای دیگر گوسفند و بز شکار می کردند و می آوردند و با جوجه هایش می خوردند و اما گوسفندها و مالهای ما در اطراف "کوه غار" می چرید و گرگها نمی خوردند . این گونه موارد نشان می داد که حیوانات حتا از نوع گرگش با آدم های مظلوم و بی ضرر، طرح دوستی می اندازند و حق دوستی و همسایه گی را پاس می دارند. حالا می فهمم که گرگهای "کوه غار" به مراتب از ارباب یاقوت شاه از ملک نور کوچی و از و لسوال و قاضی مردار خور و رشوت خور و والی ستمگر شرف داشته اند . در دامرده ما درفصل بهار و موقع "گور گور تراق" بهاری هزاران سمارق از زمین می رویید و ما دامنها و سبدهای مان را پر می کردیم و خانه می آوردیم و واقعا با پختن سمارق " گوش بره " چه کیفی می کردیم. مادر با روغن زرد " گوش بره " را می پخت واه واه که چه مزه ای داشت حالا که 63 ساله ام هنوز احساس می کنم که مزه سماروقهای دامرده در کام من هست. دامرده جاذبه عجیب برای والی رفیقی و برای قبیله کوچی سیاه پوش داشت و سالها چشم طمع به آن دوخته بودند. دو پسر عمه پدر و مادر "ارباب مدار و خداداد" به دلیل فشارهای والی بامیان و ولسوال پنجاب و فشارهای کوچی تاب نیاوردند یکی در سال 1335 سهم خود را به قوم کوچی فروخت و دیگری" خداداد" گریخت. پدر همراه عمویم سخت تحت فشار قرار داشت که زمینهایش را به کوچیها قباله شرعی کند. پدر می گفت من با همین زمینها براى فررندانم آب و نان تهیه می کنم و زمین منبع زندگی و حبات من است. پدر می گفت حاضرم بمیرم ولی زمینم را به کسی نمی فروشم. ملک نور سر دسته قوم سیاه پوش کوچی می گفت دامرده را باید بگیرم زیرا بخش پایین دره را گرفته ام اما بخش بالا را هم باید بگیرم. ارباب منطقه، ولسوال و والی رفیقی دست به دست دادند که زمینهای پدر را بگیرند و برای کوچی قباله. من کوچک بودم و اماگاهی که به قصه های پدر گوش می دادم بحث آب و نان ما در زبانش بود و صحبت والی، ولسوال و کوچی و ارباب یا قوت شاه. پدر پس از یک هفته به خانه برگشت و با مادر صحبت کرد و ما در کنارش نشسته بودیم. پدر گفت امروز در ولسوالی پنجاب چند عسکر مرا ازسماوات گرفتند و بردند در ولسوالی و گفتند که زمینهایت امروز باید به ملک نور صاحب بفروشی. گفتم نه نمی فروشم گفتند که تو ده سال است لجاجت داری در حالیکه دیگر اقوامت فروخته اند. ولسوال گفت قاضی چه کنیم قاضی گفت قیمت زمین و قباله نوشته شده و تنها عکس و شست لازم دارم. پدر گفت چهار عسکر مرا برد بیرون و روی صندلی نشاند و به عکاس گفت که عکس بگیر من صورتم را بر می گرداندم و به این ترتیب عکاس گفت به این رقم عکس گرفته نمی شود و چهار عسکر مرا محکم روی صندلی نگهداشتند و عکسم را گرفت و مرا هم دوباره در داخل ولسوالی با خود بردند. پدر گفت چند برگ کاغذ زرد را جلو من گذاشتند و عکسم را در روی کاغذ چسپاندند و چهار عسکر به زور انگشتانم رنگ و روی کاغذهای فشار دادند و به این صورت قاضی ولسوال و کوچی ارباب از من قباله گرفتند و حالا نمی دانم که چه گونه برای بچه هایم آب و نان تهیه کنم و نان آب بچه هایم را از من گرفتند. مادر پرسید که هیچ پولی بابت زمینها برایت نداد. پدر گفت ارباب یاقوت اخضرات و ملک نور کوچی گفتند که یک مقدار رخت و یک مقدار پول بابت زمین برایت می فرستم. پدر دامرده و مسقط الراس خود را به قصد دایکندی و منطقه بندر ترک کرد و این مهاجرت و آوارگی در سالهای 1343 و سالهای بعد بر ما تحمیل شد. پدر حالا برای ما نان و آب و لباس تهیه می کرد ولی نه اززمینهای خودش بل با کار و زحمت روی زمینهای مردم. پدر بسیار فقیر شد و یک باره درزندگیش 180 درجه تغییر خلق شد. من و محمد علی باهم درکوه ها بره ها و بز غاله ها را می چراندیم باهم می رفتیم باهم بر می گشتیم و همه مردم" سر غرک" مارا دو قلوی پدر می گفتند و نمی دانم چه شد برادرم مریض و روز به روز حالش خراب و خرابتر می شد و برادر زمین گیر شد و من تنها و بدون برادر در کوه و صحرا می رفتم و عصر ها تنها ساعت چهار و پنج بز بزغاله و بره گوسفند را خانه می آوردم و می رفتم پهلوی محمدعلى و می گفتم برار خوب نشدی و آهسته می گفت نه خوب نشدم. یک روز عصر به خانه بر می گشتم و در حین راه رفتن پاهایم می چرخید و خوب نمی توانستم راه بروم و یک نوع رنج ، فشار و تنگی نفس را در خود حس می کردم چند مرتبه خواستم شعرهای همه روزه پشت بز و بزغاله ام را بخوانم اما بی حوصله می شدم و به این صورت به خانه بر گشتم و دیدم هیچ کسی در خانه نیست نه پدر نه مادر و نه همسایه و نه هیچ کسی دیگر. بستره محمد علی در گوشه خانه جمع بود. دقایقی تنها نشستم و گاهی هم به این گوشه و آن گوشه خانه راه می رفتم و یک قفسه کبک داشتم که در وسط خانه آویزان بود به آن نگاه می کردم و در همین لحظه ها مادر وارد خانه شد و مرا در بغل گرفت و با صدای بلند گریه می کرد و می گفت بچه گلم بی برادر شدی محمد علی پیش خدا رفت و ما همی حالا از پیش محمد علی آمدیم و مادر آن قدر گریه کرد که جگر هم سایه هارا کباب و زنان همسایه به مادر تسلی می دادند و مادر گاهی شدید و گاهی خفیف گریه می کرد. پدر خشک شده و در گوشه خانه نشست و منم نمی توانستم گریه کنم و گریه نکردم یعنی اشک در چشمانم خشکیده بود. روز به پایان رسید و خورشید غروب کرد و خانه ما تاریک. چراغ موشک را روشن کردیم و اما چراغ برادر خاموش. شب همسایه ها نان آوردند و من خیلی کم خوردم و همین گونه پدر و مادر نان از گلویش پایین نرفتند. شب خواب نرفتم و یک وقت در تاریکی شب بیرون شدم و به طرف قبرستان که برادر را بخاک سپرده بود را نگاه کردم دو توهم برایم پیدا شد یکی اینکه حس می کردم که محمدعلی با پیراهن سفید ایستاده و به من نگاه می کند و دیگر شمعی در کنارش روشن است. نمی دانم تا چند دقیقه این حالت را داشتم و بعد پدر آمد و مرا با خود درخانه برد و در پهلویش خواباند و در آغوش پدر خوابیدم و خواب رفتم. فردا صبح باید بز بزغاله و بره گوسفندانم را به کوه می بردم اما مادر نگذاشت به پدر گفت که امروز بچه ام درخانه و در پهلوی من باشد و بچه های همسایه بره و گوسفند و بز را به کوه ببرد. پس ازمرگ محمد علی "سر غرک" بندر برای پدر نفرت انگیز شد و گفت که بر می گردم به ولسوالی پنجاب و در منطقه اخضرات و این شد که ازبندر طرف تلخک کوچ کردیم و زمستان در تلخک ماندیم و مادر سخت مریض شد و پدر در تمام زمستان پرستار مادر بود من و خواهرم که سه سال سال بشتر نداشت در کنار بستره مادر می نشستیم و به مادر نگاه می کردیم و مادر در تمام روز چشمانش بسته و حرف نمی زد و من گاه گاهی در پشت بام می رفتم و دعا براى مادر می کردم و با پایان زمستان تلخک ، مادر هم در فصل بهار خوب شد و بهبود یافت پدر گفت می روم طرف اخضرات و پدر دو تفنگ داشت یکی سر پوش و یکی برنو. پدر نمی دانم چه منظور داشت که همیشه تفنگهایش را پاک و روغن کاری می کرد و می گفت بچیم به در دم می خورد و تو هم که کلان شدی به درد تو هم می خورد. پدر هر دو را دوست داشت ولی از تفنک کرده تهیه آب و نان برای ما برایش مهم تر بود. پدر روزگاری سختی را می گذراند و همین شد که بخاطر زندگی ما "برنوش" را فروخت و برای ما خوراک و لباس تهیه کرد. در اخضرات آمدیم و درقریه ای بنام "مینه ده" ساکن شدیم. پدر نیت ماندن در منطقه را نداشت و می خواست کابل بیاید. زوار ها از عراق بر گشته بودند و غلامحسین کربلایی خبرآوردکه خداداد که حالا حاجی شده از عراق بر گشته و در کابل است. پدر و مادر خداد را بسیار دوست داشت و تقریبا ده سال می شد که ندیده بودند. پدر ازشوق به کابل رفت و همراه حاجی خداداد به اخضرات برمی گشت و من درکنار سرک هرروز می رفتم و موترهای که از کابل می یامد را می دیدم. غلامحسن کربلای به مادر گفته بود که حاجی دو دختر و یک پسر دارد. حاجی در عراق مریض شد و داکترها گفته بودند که تبدیل هوا کند و غلامحسین کربلای به نقل از حاجی به مادر گفته بود که حاجی در عراق برایش گفت که می خواهد به وطن برگردد و دخترش را پیش از اینکه بمیرد به پسر قوما و پسر دختر عمه اش بدهد. مادر این حرف را به من هم گفت و منم 11 ساله اما حرف مادر درذهنم جا باز کرده بود.لب سرک می نشستم یکی پدر را دنبال می کردم و دیگری خانواده حاجی و سومی هم همان حرف مادر و دخترحاجی. یک روز بهاری سال 1344 حوالی ساعت چهار بعد ازظهر در پشت سرک نشسته ام که صدای موتر را می شنیدم که غرغر کنان طرف من نزدیک می شد. نمی دانم چه احساسی داشتم و فکر می کردم صدای موتر تمام و جودم را تسخیر کرده است. نسیم بهاری و نداهای درونی و صدای موتر بهم گره خورده و باهم عجین شده است و مرا به هستی و آفرینش و انرژی کیهانی گره می زند. موتر به من نزدیک شد و پدر را دیدم که در جنگلک موتر ایستاده و از دور مرا دیده و دستهایش را تکان می دهد از جا بلند شدم پدر با دستش اشاره کرد که در قریه" پای کوتل" می رویم و در همین لحظه نگاهم به دختری با روسری آبی در داخل سیت موتر گره خود. رنگ آبی روسری آبی با رنگ کیهانی و آفرینش گره خورد و احساس کردم که نداهای درونی خودم، سخنان مادر به نقل از روایت غلامحسین کربلایی، نسیم زیبای عصر بهاری و صدای موتر، پیام آور عشق رویا و زندگی و سرنوشت است که همه یک جا بافته شده و بهم گره خورده است. احساسات کودکانه گو اینکه به کمال رسیده و حالا دیگر کودک نستم و تمامی زندگی و آینده خود را با دیدن رو سری آبی درک می کنم و می بینم و این هدیه بابا بود. بابا به من آب می داد و نان و حالا بابا برایم سرنوشت و آینده را رقم می زد یادت بخیر بابا. ادامه دارد...

فرشته نگهبان - 3-

مادر از آمدن حاجی خداداد بی نهایت خوشحال بود و من که در پشت سرک بابا را سوار در جنگلک موتر دیدم و همین گونه رو سری آبی دختر حاجی را در کنار پدر و مادرش در سیت موتر، همه مشاهدات خود را با مادر قصه کردم. مادر دست بکار شد ابتدا هر چه تخم مرغ داشت همه را جمع کرد و بعد روغن زرد و بعد تصمیم گرفت که بوسراغ برای دختران و پسر حاجی پخته نماید. منم همراه خواهرم مثل پروانه دور مادر می چرخیدیم و هر چه مادر می گفت انجام می دادیم. در آن شب فرخنده و زیبا مادر همه امکانات را تهیه کرد و قرار شد که فردا همراه مادر به پای کوتل برویم. صبح زود مادر مرا از خواب بیدار کرد و با آب گرم سر و صورتم را شست و لباسهای نسبتا خوبی را به من پوشاند و بعد با هم طرف پای کوتل حرکت کردیم. فاصله "مینه ده" تا پای کوتل اخضرات نیم ساعت بشتر نبود. صبح ساعت 9 خودرا به پای کوتل خانه حاجی رساندیم. پدر زودتر خود را به ما رساند و تخم مرغ، روغن زرد را گرفت و بعد صورت مرا بوسید و جلو شد و ما وارد خانه حاجی شدیم. حاجی همراه خانم و سه فرزندش در طاوه خانه نشسته بود. همه از جا حرکت کردند و مادر دست به گردن حاجی تا توانست اشک شوق ریخت و بعد صورت بچه های حاجی را یکی یکی بوسید و با خانم حاجی گردن به گردن شد و بازهم گریه و اشک شادی. حاجی مرا در کنارش نشاند و بعد پرسید مهدی جان خوبی گفتم بله و بعد پرسید بلدی که قرآن بخوانی گفتم بله و بعد گفت دگه چه بلدی بخوانی گفتم ورقه گلشاه را بلدم انور المجالس را می خوانم کتاب حلیه المتقین و حمله حیدری را هم می خوانم و گفتم که بیاض برای محرم عاشورا دارم و دیباچه می خوانم و خلاصه اینکه به حاجی نشان دادم که یک شینگ ملا و با سواد هستم. البته که بودم. به لطف بابا در زمستانها سبق خوانده بودم و همه آن کتابها را در خانه و در پیش ملا خوانده بودم و خیلی از قصه هایش را یاد داشتم. دریاد گرفتن سبق خیلی با استعداد بودم و این گونه برایم تلقین شد که "جیلی مار" و خصوصیت بارز مار این است که ورد خوان و افسونگر است و این تخیل را برایم زنده کرده بود که مار ورد خوان است و باورد پرنده را افسون می کند و می گیرد. این تلقین مثبت بود و نمی دانم کی برایم گفته بود. در پهلوی حاجی نشسته و به همه سوالات حاجی جواب دادم. حاجی رو به پدر گفت مهدی بسیار خوب ملا شده است. مادر گفت مهدی زیاد استقله می کند و من که چیزی نمی دانم اما هم سن سالهایش می گوید که ملا شده است. پدر گفت من آروزویم این است که درس بخواند و حلال حرام را بفهمد و من خدارا شکر می کنم. امسال در ماه محرم و در روز های ماتم و عاشورا در صف روضه خوانها و دیباچه خوانها نشسته بود و هر شب پیش از سید محسن آغا وقیه خود را می گرفت و دیباچه می خواند. حاجی با لهجه عربی گفت بارک الله بک. فکر کنم روزی خوبی داشتم و حاجی از من امتحان گرفت و منم امتحانم را به بهترین صورت دادم و دل حاجی را گرفتم. من البته 12 و یا 13 ساله می شدم و کودک ممیز بودم و حرف مادر را در ذهنم داشتم که حاجی در عراق به غلامحسین کربلایی گفته بود که می خواهم به وطن بروم و پیش از مرگ دخترم را به بچه قومای خود بدهم. غلامحسین کربلایی راست گفته بود و حاجی بخاطر آینده روی سری آبی از من امتحان می گرفت و حالا در اولین روز از صحبت با حاجی امتحانم را به درستی و بیش از حد انتظار حاجی دادم. روز اول از ورود حاجی در پای کوتل است. همه بسیج شده اند که به بهترین وجهی از مهمانان حاجی پذیرایی نمایند. پدر تمام عیار کار می کرد و حالا مادر هم ضمیمه شده است و دیگر اقوام در پای کوتل اخضرات هر کدام سعی دارد که به حاجی و خانواده اش خوش بگذرد و از مردمی که به زیارت حاجی و خانواده اش می آیند بخوبی پذیرایی شوند. گوسفند کشته شد و بوی پخت پز گوشت همه جا را گرفته بود. حاجی از کابل بیش از ده سیر برنج با خود آورده بود. مهمان داری حاجی در تمام تابستان و پاییز ادامه یافت و حتا در زمستان جسته گریخته حاجی مهمان داشت. روی سری آبی بی خیال از همه جا همراه با خواهرش در حد توان با مادرش کمک می کرد و گاه گاهی می آمد پهلوی پدرش می نشست. یک روز پاییزی من در کنارحاجی نشسته بودم روسری آبی آمد در حالیکه کناره های لبش خون آلود و چیزی در دستش گرفته و پهلوی بابایش نشست دستهای بلورینش را باز کرد و گفت دندانم کنده شد. حاجی ابتدا با دستمال دهان دخترش را پاک و بعد گفت برو دخترم دندانت را طرف خورشید بیانداز و بگو دندان چوبی را بگیر و دندان آهنی برایم بده. فاطمه هفت ساله و تازه دنداهای شیری خود را یکی پس از دیگری از دست می داد. 
حاجی به این دلیل پس از ده سال از عراق به وطن بر گشت که پزشکانش گفته بود تبدیل هوا برود. حاجی در عراق پس از کشیدن یک سیگار دچار خون ریزی شدید درونی شد و خون استفراغ کرد. برای در مان به چندین داکتر مراجعه می کند ولی زیاد فاییده نمی کند و هر از چند گاهی خون استفراغ می کرد. حس ششم حاجی برایش گفته بود که زنده نمی ماند و همین حس سبب می شود که در فکر آینده فرزندانش باشد. فاطمه دختر بزرگش دستمال زیبای آبی در سرش می گذاشت. وی کم کم به سن تکلیف و به الزامات شرعی نزدیک می شد و اینها در واقع تمرین ورود به دنیای تکلیف بود. در ابتدای ورود حاجی به هزارجات و در فصل بهار. من روسری آبی را در درون سیت موتر دیدم و این نگاه شعله آتشین در دل من انداخت و هر روز که می گذشته آن آتش فشان درونی گر و گرم تر می شدم. محبتهای حاجی به ابعاد آن می افزود و باز مادر از زبان خود حاجی روایت کرد که حاجی آروزویش همین است که خانواده اش بعد از خودش در بدر و طعمه خرس و خوک نشود و فاطمه دخترش را نامزد مهدی می کند. مادر از این حرف بی نهایت خوشحال بود و لی می گفت حاجی بخیر خوب شود آن وقت در فکر فاطمه و مهدی می شویم. در یک روز سرد پاییزی باز حاجی خون استفراغ کند. من در خانه حاجی رفتم دیدم رنگ زیبا و گندمی حاجی زرد و ارغوانی شده است روی تشک خوابیده بود بادستش اشاره کرد که در پهلویش بنیشینم و نشستم و گفتم حاجی مریض شدید با صدای نحیفی گفت بله مریض شدم و خون استفراغ کردم. با نگاه پراز مهر و محبت در حالیکه اشک اطراف چشمش را گرفته بود گفت مهدی جان چند روز در خانه و در پهلوی من بنشین گفتم خوب است می نشینم. پدرت گرفتار من شد و باید برود براى زمستان فکر هیزم را کند. پدر چهار ماه تمام وقت در خانه حاجی و در خدمت پذیرایی مهمانان بود. مادر هم اکثر اوقات از "مینه ده" به پای کوتل جای حاجی پسر عمه اش می رفت. چند روزی در کنار حاجی ماندم تا اینکه دایی حیدر از " سرغرک بندر" آمد. آمدن دایی مایه خرسندی همه شد و حاجی از دیدن دایی حیدر خیلی خوشحال شد. حاجی با دیدن دایی حیدر گفت حیدر جان تو خیلی شباهت به برادرم عزیز داری. عزیز برادر جوان حاجی در اثر مریضی لا علاج در عراق فوت کرد و حال دیدن و آمدن دایی حیدر خاطرات عزیز برادر حاجی را زنده کرده است و این احیای خاطره سبب شد که حاجی کمی بهتر و بهتر شود. برفهای زمستان به صورت ترسناکی به زمین نشست و چه برهای عظیم و هولناکی که همه مردم به اسارت و محاصره خود در آورد. یادم هست در اولین برف زمستانی، روی سری آبی آمد و مقدار برف در میان دستش و گفت بابا بابا بلند شو از آسمان پنبه می بارد. دایی حیدر خندید منم خندیدم و حاجی گفت بله دخترم در افغانستان از آسمان پنبه می بارد. روی سری آبی در حالیکه پنبه برفی را در دست داشت و بشدت دستش را خنک گرفته بود و رفت. حاجی گفت در عراق در نجف اصلا و ابدا برف نمی بارید و این اولین برفی است که دیده و حالا آمده که پنبه می بارد. پنبه برفی تمام زمستان بارید و اما من بچه باران و برف بودم و از میان برف رفت آمد می کردم و به خانه می آمدم و امسال دیگر فرصت رفتن در مکتب زمستانی را نداشتم و همه اش در خانه حاجی بودم. به شدت شایع شد که حاجی پول خارجی دارد و شایع شد که خانواده حاجی و دو دخترش غرق در طلا و طلا پوش است. این حرفها را در طول چهار ماه از ورود حاجی به هزارجات، زنان پخش کرده بودند. آنها به دیدن خانم و بچه های وی آمدند و دیدن که آنها دست بند و گردن بند طلا دارند که داشتند اما این را چند برابر بزرگش کرده بود. در وطن دزد داشتیم و مشهور ترین دزد باند دزدی آخوند آتی بود. وی یک شب تا پشت بام خانه حاجی و از پنجره قصد داخل شدن به طاوه خانه را می کند. حاجی بیدار است و می بیند که دو پا از پنجره داخل شد. حاجی از جایش بلند و با چوبی که در کنارش بود چند تا در پای دزد می زند. دزد آخ آخ کرده به سرعت بر می گردد. دایی حیدر بیدار می شود در تاریکی شب دنبال دزد و سه دزد هم در میان عو عو های شدید چندین سگ گم می شوند. خبر به ما رسید که دزد در خانه حاجی در آمده پدر و مادر مطمین اند که دایی حیدر خود پهلوان است و از پس ده تا دزد بر می آید راستی دایی حیدر در توانایی و قدر بی مانند بود و حریفی درکشتی نداشت. رفتیم خانه حاجی و حاجی قصه کرد و از چوبهای که در پای دزد زده و از آخ آخ و ناله دزد نقل کرد هم خودش و هم ما از خنده نیم دم شدیم . خانم حاجی شب به من گفت مهدی جان همراه فاطمه برو از بیرون کمی هیزم بیاور. همراه فاطمه در تاریکی شب رفتم دنبال هیزم فاطمه در راه به من گفت مهدی دیشب در خانه ما گرگ در آمد و پدر بیدار بود و با چوب گرگ را زد. گفتم فاطمه گرگ و یا دزد گفت نمی دانم اما پدر گرگ را خوب زد گرگ پایش با چوب پدر میده شد و رفت فاطمه همه چیز برایش نو بود بچه متولد عراق برف و دزد نادیده حالا قاطی می کرد برف را پنبه می گفت و حالا دزد را گرگ. زمستان تمام می شد. سه گوسفند پای بندی چاق و چله در خانه حاجی. حاجی دستور داد که خیلی وقت است گوشت نخورده ام یکی از این سه تارا بکشید و دو تای دیگر باشد برای مهمانان بهار. دایی حیدر یکی را با کمک پدر و چند نفر دیگر کشت و گشت گوسفند پای بندی خیلی زیاد بود و تمام قریه را کفایت می کرد. خانم حاجی با زنان دیگر گوشت پای بندی را در میان یک وجب روغن از خود پای بندی، سرخ و قبر داغ می کند. حاجی که بی نهایت گشنه گوشت و میل شدید به گوشت داشت تا جای که توانست خورد. من یک مفدار گوشت را به دستور حاجی به خانه آوردم. از فردای آن روز خبر شدیم که حاجی باز خون زیاد استفراغ کرده و حالی خوبی ندارد. مادر همراه پدر رفت من همراه خواهرکو چکم در خانه در "مینه ده "ماندیم. هر لحظ منتظر خبری بودم که نا گهان در قریه مینه ده خبر پیچید که حاجی خداداد امروز صبح به رحمت خدا رفت. رفتم به منبر که اهالی مینه آماده رفتن به سوی پای کوتل هستند. برخی مردان هرکدام با خود بیل و کلنگ گرفته اند و با هم می گویند که در کندن قبر و صاف کردن راه لازم است. آخر ماه حوت 1345 است ولی برف سنگین زمستان که در بعض جاه به اندازه دو متر ارتفاع داشت احتیاج به زحمت و کار زیادی داشت. به خانه برگشتم در پای تنور بسیار گریه کردم و گفتم که فاطمه خدیجه و محمد تیم شد. آدم در سنین کو چکی وقتی گرفتار مرگ و مصیبت می شود این ماتم و اندوه روح و روان آدم را خورد می کند. دو سال پیش از امروز در بندر شاهد مرگ محمدعلی بودم و شب از شدت اندوه خواب نرفتم و در تاریکی شب به سوی قبرستان نگاه کردم و به یک باره محمد علی در نطرم مجسم شد که ایستاده و شمعی در کنارش روشن به این طرف و آن طرف نورش سو سو می کند و حال مرگ حاجی قلبم را در این سن سال خورد کرد و شکست و درپای تنور زیاد کریه کردم و به یک باره تمامی خوبیها و محبتهای حاجی در مغزم متراکم شد به یاد پرسشهای حاجی از حافظ از ورقه گلشاه از انور المجالس از حمله حیدری افتادم و صدای پراز محبت و مهر وی در گوشم طنین انداخت و احساس می کردم که حاجی با من حرف می زند و از من سبق هایم را می پرسد و حاجی می خواهد مرا امتحان کند که شایسته دامادی اش هستم و یانه و آیا آن تصور و نیتی که بخاطر آن عراق را ترک گفت تا دخترش طعمه بیگانه نشود را در من می بیند و مدتی زیادی را دربین گریه و ماتم با این مجموعه خاطرات از حاجی غرق شدم و بعد تاب نیاوردم و از خانه بیرون شدم و به سوی پای کوتل نگاه. جمعیت زیادی جنازه حاجی را در دوش و به سمت قبرستان "قله گگ" در حرکت هستند و جماعتی در قبرستان قبر برای حاجی کنده و از دور خاک قبر حاجی برفهای اطرا راسیاه کرده است زیاد ایستادم و سردی را حس نمی کردم. خواهرم از خانه گریه کنان بیرون شد که در کجا هستم و در خانه تنها و ترسیده است و هیولای مرگ حاجی خانه مارا احاطه کرده است. بر گشتم به خانه و بی نهایت یخ کرده بودم اصلا یخ زده بودم ولی متوجه نبودم حال که پایم را در تنور گذاشته ام آن قدرسوزش پاهایم را گرفته است که وجودم را منفجر می کند. شب پدر و مادر ازپای کوتل بر نگشتند و ما نمی توانستیم در خانه بخوابیم از ترس می مردیم. زینب دختر غلامحسین کربلایی اول شب خانه آمد مرا همراه خواهرم در خانه شان برد. زینب چه قدر زن با شخصیت زیبا و دوست داشتنی بود آن قدر با ما خوبی کرد و آن قدر قصه افسانه گفت که ذهن مارا از رنج و ماتم حاجی بیرون کرد. زینب دختر غلامحسین کربلایی از پدر باسواد و با تجربه اش خیلی چیز ها آموخته بود و می دانست که با ما چه گونه رفتار و برخورد داشته باشد. خواهرم پنج ساله می شد و البته که متوجه غم شادی بود اما من که 12 ساله بودم همه چیز را می دانستم زیرا در همین سن سال غمهای بر من نازل شد. اولین آن کشتار و قتل عام مرغابیهای من در دامرده بود. کوچیهای مسلح بد زخم ناسور در قلبم گذاشت و دومین آن مرگ محمد علی یگانه برادر همراه و خوبم و سومین مصیبت مرگ حاجی و یتیمی فاطمه که حالا شاهد آن هستم. زینب دختر کربلایی معجزه کرد و با زبان سحر آمیزش و بارفتار فوق بشری اش ما را از دریای غم خارج کرد نمی دانم شاید فرشته الهی بود که در شکل زینب کربلایی به نگهبانی ما آمد زیرا هر انسانی فرشته نگهبان دارد.آن شب در خانه زینب دختر کربلایی راحت خوابیدیم و فردا ظهر مادر آمد و از مرگ حاجی چنین قصه کرد...
---------------------
پ.ن. حاجی خداداد در پایان زمستان 1345 در پای کوتل اخضرات به رحمت حق پیوست. زینب دختر کربلایی فرشته نگهبان ما شد. حاجی استفراغ خون داشت و حس ششمش به وی پیام مرگ را داده بود و به همان دلیل و بخاطر سر بسر شدن خانواده اش از عراق آمد و به پدر پناه آورد. دایی حیدر از بندر به دیدن حاجی و خانواده اش آمد. گوسفند پای بندی یک نوع چاق چله کردن گوسفند برای کشتن است. باند دزد از پنجره وارد خانه حاجی شد و بد رقم چوب خورد و گریخت. حاجی بخاطر آینده رو سری آبی از من امتحان گرفت و در این امتحان نمره گرفتم.



فصل اول

آدم گرگ آدم است -4-

زینب کربلایی فرشته نگهبان من و خواهرم در شب سیاه و ماتم شد. مرگ حاجی و یتیمی فاطمه، خدیجه و محمد و بیوه حاجی از مصایب دردناک فامیلی من بود. گاهی در چرت این می شدم که حاجی آروزها داشت و به آن رویای خود نرسید وی گفته بود پیش ازمرگ سر نوشت و آینده رو سری آبی خود را تعیین می کند و اما حالا حاجی مرد و به هدف خود هم نرسید و باخود می گفتم که سرنوشت و آینده چه خواهد شد؟ مادر از پای کوتل برگشت و بسیار متاثر و گریه کرده بود. احساس می کردم مادر پیر، کبود و فرسوده شده است. من و خواهر در کنارش نشستیم و حرف و سوالی نداشتم تنها گوش می کردیم که مادر چه گونه ماجرای مرگ حاجی را قصه می کند. مادر به زینب دختر کربلایی گفت گوشت پای بندی بسیار به ضرر حاجی تمام شد و گوشت در جان حاجی ننشست. خون بسیار زیادی استفراغ کرد و بعد بی حال و از حرکت باز ماند و ازجایش حرکت نمی توانست. حاجی حرف می زد و وصیتهایش را هم می کرد و می گفت همسرم و بچه هایم را به شما سپردم و شما را هم به خدا سعی کنید بچه هایم خار نشود و مطابق خواست شان عمل کنید. مادر گفت حاجی صبح هنگام طلوع افتاب فاطمه دخترش را خواست صورتش را بوسید و درحالیکه اشک کاسه چشمانش را پر کرده بود دستهای فاطمه را به صورتش کشید و بعد گفت برو دخترم با مادرت کمک کن خدا حافظ دخترم. فاطمه رفت پهلوی مادرش و گفت بابا به من گفت خدا حافظ برو به مادرت کمک کن. خانم حاجی به شدت پریشان و گفت دخترم دستهایت را بشوی و بعد مایه خمیر را آب کن من می روم طاوه خانه پهلوی بابایت. فاطمه با دستهایش مایه خمیر را آب می کرد و آتش هم در تنور روشن. مادر گفت من همراه زن حاجی و دایی حیدر و بابایت دور حاجی حلقه زدیم و این حلقه ماتم نا خود آگاه بود و فکر نمی کردیم که حاجی مارا ترک می گوید. حاجی با ما نگاه می کرد ولی لحظه به لحظه صورت حاجی تغییر می کرد. مادر گفت به یک باره دیدیم صورت حاجی سفید و چشمانش ابر آلود و نگاه تندی به ما کرد و احساس کردیم که چشم حاجی بیش از حد معمول بزرگ شد و بعد باسرعت پلکهایش بهم خورد و آن چشمان درشت به یک باره بسته و گردن حاجی به جانب چپ کج شد. پدر و دایی حیدر و من و زن حاجی بستره حاجی را تغییر و پاهایش را به جانب قبله دراز کردیم. حاجی دیگر تمام کرد و کمی مات و مبهوت و بعد با تمام وجود فریاد زدم و زن حاجی از شدت غم از طاوه خانه بیرون شد و همه ما در اطراف حاجی گریه کردیم و بابایت هم گریه می کرد و قرآن را گرفت و با چشمان پر از اشک قر آن بالای سر حاجی می خوان. نمی دانم چه قدر در کنار جنازه حاجی گریه و ماتم کردیم و خانه پر از زنان و مردان پای کوتل شد. زنان قریه بسیار گریه و مخته کردند و اما بچه های حاجی مبهوت مانده بود محمد و خدیجه کوچک بود و گریه نمی کردند و می یامدند و خود را در داماد مادرش می انداختند. فاطمه خشک شده بود دستهایش را از میان خمیر کشیده و با انگشتانش بازی می کردند. مادر این همه قصه ها را در خانه زینب و دیگر زنان همسایه کرد و بعد گریه سر می داد. مادر به نقل از دایی حیدر گفت که حاجی به من گفت که یکی از گوسفندها را بکشید و دو تا را برای مهمانان بهاری نگاه کنید و اما حالا همان دوگوسفند بخاطر عزا و ماتم حاجی کشته شد. در هزارجات رسم این است که تا یک سال هم مردم به خانه صاحب مصیبت می یایند و تسلیت می گویند و فاتحه می خوانند. پس از مرگ حاجی چنان موج عظیم مردم از تمامی اخضرات و کرمان و هر جای دیگر به سوی خانه حاجی حرکت کردند و می آمدند که بکلی پدر مادر و اهالی پای کوتل را از پای در آوردند. چهل روز مهمان داری و منبر پای کوتل پر از مردم. پدر و دیگر اقوام و بیوه حاجی همه دست به دست هم دادند تا هزینه و مصرف مصیبت داری را تهیه نمایند. پدر چیزی نمی گفت اما معلوم بود که خرج مهمانان فشارهای شدید واردکرده اند. در هزارجات و شاید جاهای دیگر، بازماندگان هم باید در فراق عزیز از دست رفته شان رنج عذاب بکشند و هم باید خرج و هزینه صدها مهمان را در طول سال تهیه نماید و این هرگز رسم رواج خوبی نیست.باگذشت چهل روز از رحلت حاجی و مراسم چهلم به دنبال مراسمهای سوم و هفتم و ختم قرآن در شبهای جمعه، گرفتاریهای دیگرآغاز شد.گفتم که شایعات گسترده در سراسر منطقه پخش شد که حاجی با خود پول خارجی آورده و حاجی خانه اش پر از طلا و جواهرات است. زن و دخترهای حاجی غرق در طلا است همین شایعات سبب گردید که یک بار باند مشهور آخوند اتی برای دزدی شبانه وارد خانه حاجی شود. حاجی بیدار بود و با چوب به پای آویزان دزد از پنجره به شدت زد و فغان دزد را کشید و دزد ناله کنان گریخت و حالا خوکها و گرگهای منطقه کانال به خانه حاجی زده و پیامهای گوناگون به ببوه حاجی می دهند. ارباب سید یاقوت شاه شاخص ترین است. وی به بیوه حاجی پیشنهاد مشخص می دهد که خودت همسر من شو و دو دخترت فاطمه و خدیجه را به بچه هایم نامزد می کنم تا حالا زن حاجی بودی و از این به بعد زن ارباب بزرگ منطقه می شوی. یاقوت شاه همان کسی است که ده سال پیش، حاجی از دست وی و کوچی و ولسوال و قاضی پنجاب گریخت. یاقوت شاه نیت کرده بود که زمینهای حاجی را به خان کوچی بفروشد و حاجی از دست شان گریخت و به عراق رفت و حالا که بر گشته و چهل روز پیش به رحمت خدا رفته است، ارباب یا قوت شاه چنین پیامی را به بیوه حاجی داده و از وقت نقشه کشیده و خانواده حاجی را از پیش خود چنین تقسیم و ترکه کرده است. چهلم حاجی می گذرد مهمانان کمی فرو کش کرده است اما هر شب و هرروز بین 10 تا 15 نفر مهمان فاتحه خوان در منبر پای کوتل هستند. بیوه حاجی یک روز به پدر تنهایی قصه می کند و می گوید خوکهای منطقه از جمله ارباب یا قوت شاه چشم به من دو خته است و چنین پیامی را پیش از چهلم حاجی به من داده است و چنین پیشنهادی در باره من و بچه هایم را کرده است. بیوه حاجی می گوید دیگر گرگها چیزی نیست اما ارباب یا قوت شاه خطر ناک است. پدر ابتدا می پرسد خوب نظر خود تان چیست؟ و شما چه می خواهید حرف یاقوت شاه را قبول می کنی و می روی و یا اینکه نظر دیگری دارید. ببوه حاجی می گوید حرف من همان وصیت حاجی است. حاجی به من و به شما هم گفت که مواظب بچه هایم باشید آنها طعمه بیگانه نشود. حاجی از عراق به همین نیت آمد که بچه هایش آواره اسیر و به دست بیگانه نیافتد و حاجی بار ها به من گفت که فاطمه را به مهدی می دهم و نامزد او می کنم اینها وصیتهای حاجی است. پدر می گوید خوب شما وقتی محکم باشید و به وصیتهای حاجی بمانید جواب تمام خوکهای منطقه با من و نمی گذارم کسی طرف شما چپ نگاه کند. قول قرار پدر با بیوه حاجی همین می شود که در مقابل متجاوزین با هم باستد و آنها را جواب دهند و مایوس نمایند. پدر در خانه آمد و بسیار ناراحت و به مادر همه ماجراها را نقل کرد و مادر گفت ما طبق وصیت حاجی رفتار می کنیم و حاجی با من هم حرفهای در باره فاطمه گفته است. پدر تفنگ سر پوشش را می گیرد و از خانه بیرون می شود. گفتم پدر دو تفنگ داشت برنو و سر پوش. برنو را در سال 1344 فروخت تا ما گرسنه نمانیم اما سر پوش را خیلی دوست داشت و می گفت به درد می خورد یک بار با تفنگ سر پوش به جان کوچیها رفت و بخیر گذشت و اما این بار به جان ارباب یاقوت شاه. ارباب یا قوت شاه در خشکک اخضرات زندگی و قلعه داشت. پدر به خشکک می رود و می پرسد که ارباب هست یانه. معلوم می شود که ارباب یاقوت شاه به سرای اخضرات رفته است. پدر طرف سرای حرکت می کند از قضا ارباب یاقوت شاه را که به خانه اش بر می گشت، تنها گیر می کند. ارباب با دیدن پدر متوحش می شود و می ترسد. پدر تفنگ سر پوش دارد و اما ارباب هیچی ندارد و کاملا غافل گیر شده است. پدر راه اسبش را می گیرد و ارباب را از اسب پایین می کند و می گوید امروز باتو گپ دارم و می خواهم گپ را یک طرفه کنم در اخضرات یا من و یا تو. ارباب یا قوت شاه که کمی زبانش مشکل داشت و کله گی. باور خطایی تمام می گوید بچیم بچیم به جدم قسم که در باره قواله زمین دامرده من من خبر ندارم و بچیم بچیم جان پیر تو تو خوب خوب می یامدی و می گفتی من از تو حمایت می کردم به خدا به جدم قسم که تو را کمک می کردم. پدر می گوید زمین را دوسال پیش از من گرفتید خوب باشد من هر وقت باشد زمینم را پس می گیرم اما امروز به تو دیگه کار دارم. باید راست بگویی و جواب بدهی کار من این است که به زن حاجی پسر عمه من چه پیغام فرستادی و تو ظالم از خدا و از جدت نترسیدی پیش از چهلم حاجی زن و فرزندانش را از پیش خود تقسیم و ترکه کرده ای. پدر تفنگ را می چرخاند و به علامت اینکه مساله ناموسی است و ساده نیست و پیشنهاد ارباب به همسر حاجی برخلاف وصیت حاجی است و پدر می گوید سید یا قوت شاه اگر دست از این کاربرنداری به جده ات زهرا قسم که تورا از خود پیش می کنم من تفنگم را هیچ وقت در دستم نگرفته ام اما امروز بدان که به قصد کشتنت تفنگ گرفته ام اگر برخلاف وصیت حاجی چشم طمع به خانواده حاجی دوخته باشی به خدا قسم تورا از خود پیش می کنم و بعدش در تاریخ نام می ماند که یک نفر به خاطر ناموسش ارباب یاقوت شاه را کشت. ارباب یاقوت شاه می گوید به جده ام قسم که از وصیت حاجی خداداد خبر ندارم و به جدم قسم که برخلاف وصیت حاجی کاری نمی کنم بچیم بچیم مرادعلی این بر خلاف شرع و شریعت است و بچیم من مسلمان و اولاد پیغمبر خدا هستم برخلاف امر خدا و شریعت عمل نمی کنم بچیم برو بیغم باش هر رقم که حاجی وصیت کرده برو بچیم همو رقم کن. پدر گفت ارباب یا قوت شاه در عمر خود چنین ترس نخورده بود وقتی گفتم خانواده حاجی ننگ غیرت و ناموس من است و اگر به ناموس من چپ نگاه کنی تورا کشته ام خلاص و یک نام هم تاریخ می ماند.پدر گفت ارباب صورتم را بوسید و دست روی سرم کشید و سو گند یاد کرد که از وصیت حاجی خبر ندارد که راست بود و خبر نداشت و سید یاقوت شاه قسم یاد کرد که کار به کار خانواده حاجی ندارد. پدر گفت تاحدی زیادی مطمین شدم که وی دیگر این کار را نمی کند چون در یک قدمی مرگ ایستاده است و ممکن است دوباره تکرار شود و به این ترتیب گفتم این بار تورا نمی کشم و از تقصیرت گذشتم اما ارباب صاحب متوجه باش که پای ناموس در بین است و این غیر از زمین است البته که زمینهایم را روزی خواهم گرفت. ارباب باز قسم خورد که هرگز کاری به خانواده حاجی ندارد. پدر خانه آمد و خیلی خوشحال و همه ماجرای را با مادر نقل کرد و گفت قربان زور تفنگ و این تفنگ به درد می خورد و تفنگ خوب سیاست دارد. مادر گفت خدا را شکر جنگ نکردی و کشت خون راه نیانداختی اما از این سر زمین یعنی اخضرات باید برویم ما ملک زمین و دل بندگی نداریم و چرا در بیخ گوش ارباب یا قوت شاه بنشینیم امروز بخیر گذشت فردا خدای نا خواسته کدام کاری نشود ارباب یاقوت شاه ظالم خدا نشناس است. پدر می پرسد کجا برویم مادر می گوید سگ دیز جای قومای من حاجی صفدر بیگ خشکک. پدر مشوره مادر را قبول می کند و بعد می رود پای کوتل و پیش بیوه حاجی که باوی صحبت نماید. تمام گپ سر بیوه حاجی و بچه هایش هست. راستی فیلسوف زمان "هابز "راست گفته است : آدم گرگ آدم است....
-----------------------------------
پ.ن. من یاد دارم پدر زیاد با مادر حرف نمی زد و لی در امور مهم با مادر مشوره می کرد و عادت خوب پدر این بود که همه وقایع سخت را با مادر قصه می کرد. بازهم آواره و مهاجر شدیم و رفتیم در "خشکک سگ دیز" جای حاجی صفدر. پدر با تفنگ سر پوشش راه ارباب یا قوت شاه را گرفت و عزراییل به وی نشان داد. خوکهای منطقه پیش از چهلم مرگ حاجی خانواده حاجی را تقسیم و ترکه کرد. در هزارجات تا یک سال بخاطر متوفی مهمان داری ادامه دارد. حاجی در اثر استفراغ خون در نهایت فوت کرد. این خون ریزی درونی با یک سیگار شروع شد. توماس هابیز: آدم گرگ آدم است.



فصل اول
مردم در بدر-5-

مردم واقعا در بدر و بیچاره بود. سالهای 1343 و سالهای بعد از آن ما این مشکلات را داشتیم. اولین مصیبت کوچی بود. کوچی در هزارجات به حیث یک دستگاه ستمگر عمل می کرد کوچی هم حاکم و هم قاضی و هم سارنوال و هم والی برای مردم هزاره و ده نشین بود. زمینهای پدر درسال 1343 توسط کوچی غصب و دستگاه حکومت در واقع ماموران کوچی بود که برای قبیله کوچی سند مدرک و قباله درست می کرد پدر را چهار عسکر از سماوات پنجاب گرفت و برد در ولسوالی و عکسش را به زور گرفت و بعد با زور انگشتانش را گذاشت روی کاغذهایی زرد رنگ و به این صورت زمینهای پدر را قباله کرد و پدر را آواره و در بدر . مصیت دیگر دستگاه حکومت محلی بود. مردم از دست پولیس حواله دار های حکومت به ستوه و در بدر می شدند. ارباب خود مصیبت دیگر برای مردم. ارباب در تبانی با حکومت همیشه منازعات تصنعی خلق می کرد و نا حق ناروا مردم را در ولسوالی می بردند و بعد می گفت فلانی سرت عریضه کرده عارض معروض را در دام می انداخت و قاضی ولسوال و سارنوال پولیس هر کس حق خود را می گرفتند. در کنار این گرفتاریها ، عنعنات و رسومات کمر شکن را ملا و سید بنام دین و مذهب ترویج می کردند و برای اینکه وعده های بهشت و آخرت را تلقین نمایند، هزینه های سنگینی را بر مردم تحمیل می کردند. نمونه اش مرگ حاجی بود. یادم می آید حاجی ما از عراق آمد و در اثر خون ریزی شدید و استفراغ خون بالاخره فوت کرد و پس از مرگ حاجی، پدر و بیوه حاجی تا یک سال مهمان داری و مرده داری داشت. حاجی در ماه حوت 1345 در پای کوتل فوت کرد و ما هر روز هر هفته و هر ماه مهمان دار بودیم و مردم می آمدند و فاتحه می خواندند و طبعا در شب و در روز در منبر می ماند و پدر همراه با بیوه حاجی مجبور بود که برای مهمانان آب و نان و بستره خواب تهیه نمایند. تا چهل روز که بی نهایت مهمان داشتیم پس از چهلم و در فصل بهار و تابستان و تا تیرماه همین گرفتاری و مرده داری ما ادامه داشت. تقریبا چیزی برای ما نمانده بود. هر چه بز بزغاله و گوسفند بره داشتیم کم کم تمام می شد. بیوه حاجی البته مقدار نقد با خود داشت ولی خوب مجبور می شد که خرج نماید و گاهی اقوام ما انداخت می کردند تا باهم هزینه مرده داری مان را پیش ببریم و این رسوم و عنعنات برای صاحبان عزا و مردم کم در آمد و فقیر خود دربدری دیگری در هزارجات است. من خوب یادم هست چون خودم هم در سلک ملاها قرار داشتم و بلا استثنا ملا و سید این خیرات و نذورات ترویج و تبلیغ می کردند و می گفتند یک در دنیا و هزار در آخرت پاداش دارد و روح مرحوم ازبابت خیرات راضی و خوشنود هست. در همین سالها است که با یک پدیده دیگری رو برو می شویم. پدیده مرتبط به مذهب. در اخضرات شایع شد که بی بی زینب خواهر امام حسین در کرمان آمده و در پشت نقاب است و کسی در پشت حجاب وی را نمی بیند و خودش می گوید که بی بی زینب خواهر امام حسین علیه السلام است مدتی در منابر این خبر توسط ملاها گفته و تبلیغ می شد و می گفتند از کرامات و معجزات است و کسی نباید منکر شود. در "بندرغرک" که بودیم خبر ظهور امام زمان راه افتاد. پدر از ملا و سید این خبر را برای مادر قصه می کرد و خود پدر که بی نهایت مذهبی و تحت تاثیر ملا و سید قرار داشت این خبر را قبول کرده بود و همیشه بعد از نماز دعای فرج را می خواند و می گفت آروزویش این است که در رکاب آغا امام زمان قرار داشته باشد و خاک پایش را سرمه چشمانش نماید. ظهور امام زمان در بندر غوغای عجیبی بر پا کرد یک روز مسافری در "سرغرک" آمد و گفت که آغا امام زمان را زیارت کرده است وی قصه می کرد که مردم برای امام وجوهات می بردند و امام چندین مامور داشت که وجوهات مردم را می گرفتند و فدای امام شوم وجوهاتش بسیار زیاد جمع شد و به دستورآغا در جاهای که خودش دستور داد اموال امام منتقل می شد. او قصه کرد که در شب با چشم خود دیدم که نور از صورت مبارکش تلء لو می کرد. مسافر می گفت امام گنهکاران را می بخشید. امام زمان در بندر در سالهای 1343 و بعدش یک رویداد واقعی و این خبر در ذهن من بود. در مشهد در سال 1356 آقای صالحی یک روز با ما صحبت کرد که امام زمان "بندر" را در شهرستان سبزوار دیده است. شیخ علی اکبر صالحی گفت امسال در سبزوار در یک قشلاق بزرگ روضه می خواندم و در این قریه یک سید محاسن سفید پیش نماز بود وقتی وی فهمید که من طلبه افغانی هستم وی یک شب مرا در خانه اش مهمانی کرد و گفت بیا در خانه که از افغانستان و از شیعیان افغانستان با تو حکایتها دارم. صالحی مهمان می شود و سید محاسن سفید می گوید در ماجرای بهلول در مسجد گوهرشاد تحت تعقیب پولیس شاه قرار گرفتم و هیچ چاره نداشتم و به افغانستان گریختم مدتی در کابل بودم ولی روز گارم بسیار خراب شد پول نداشتم و با برخی مشوره کردم که چه کنم آنها به من گفتند که تو سید هستی و روضه خوان و اگر در هزارجات بروی مردم آنجا به سید احترام زیادی دارند و همین شد که رفتم در هزارجات. البته پرسیدم که در هزارجات مردم چه گونه زندگی می کنند. گفتند مردم در قریه ها با ماشین با نور برق آشنایی ندارند هزارجات زمستانهای پر برف و سختی دارد و شبها مردم در تاریکی بسر می برند مردم چراغهای موشی دارد که" خوله" یک نوع مایعی است که در بهار جمع می کنند و در زمستان با "خوله " چراغهای خانه شان را روشن. صالحی به ما نقل کرد که سید گفت رفتم هزارجات و در یک محرم روضه خواندم و روضه من زیاد گرفت و مردم بی نهایت از من احترام می کرد و از من تعویذ می گرفتند و بچه های شان که مریض می شدند برای شفا پیش من می آوردند. من دعا می کردم و بعد مردم کاسه های آب می آوردند و می گفتند که شما اولاد پیغمبر هستید به آب "کیف" یعنی دعا بخوانید و ما بخاطر شفا باخود می بریم. و من همه کار هارا می کردم. یک شب نمی دانم چه که رفتم بیرون و شب بسیار تاریک بود و من یک چراغ برق داشتم و روشن کردم رفتم بیرون و بر گشتم. فردای آن شب ده ها زن و مرد ریختند و گفتند که امشب با چشم خود دیدیم که نور از شما تلءلو می کرد و شما نور خدا هستید. فهمیدم که گپ از چه قرار است و گفتم بله همین گونه است من حامل نور خدایم و اولاد پیامبر. و بعد با عزت و احترام زیادی به قریه های دیگر می رفتم و همین شد که دربندر گفتم که اولاد زهرایم و نور دارم و مردم قبول کردند که من امام زمان شان هستم که ظهور کرده ام. سید ریش سفید سبزواری به صالحی همه کارهایش را از زمان ظهور در" بندر" صحبت کرد و صالحی که این داستان را از پدر کلانهای خود شنیده بود گفت من آن امام زمان "بندر" را در شهرستان سبزوار ایران پیدا کردم. حال همین آدم در سال 1343 در هزارجات ادعای امام زمانی می کند و برای ترویج و تبلیغ وی ملا و سید نقش تمام گذاشته بودند و این نوع سوء استفاده ها از باورها و عقاید مردم نیز خود مصیت دیگری در هزارجات آن زمان بود.
ما وقتی از پای کوتل بخاطر نجات از دست ارباب خوک به طرف "سگدیز" فرار کردیم و در خشکک جای حاجی صفدر پناه بردیم. یاقوت شاه خود مصیبتی برای مردم اخضرات و منطقه شد وی زمینهای پدر را به خان کوچی داد و حالا پدر با وی بخاطر بیوه و بچه های حاجی در گیر شد و سرش تفنگ کشید و یاقوت شاه آرام نمی نشست. مادر مشوره داد که پدر منطقه اخضرات را ترک نماید و مشوره مادر درست بود و بعد شنیدم که ارباب یا قوت شاه دو نفر را مامور کرد که پدر را ضایع کند اما حالا گریخته ایم. حاجی صفدر قوم مادری من ، مرد شجاع و دلاوری بود و از شجاعت حاجی همه می ترسید وی چندین بار افغان کوچی را خوب زده بود و بعد گفته بود دست کوچی خلاص و اگر آمد می زنم. حاجی هم مثل بابا تفنگ داشت اما تفنگهای حاجی همه اش "برنو" بود تفنگ بابا" سرپوش". پدر می گفت سر پوش دیگه مال است. حاجی صفدر چهار تفنگ" برنو" داشت و پدر حالا یک " سر پوش " دارد و "برنو" را بخاطر که بچه هایش گرسنه نماند را فروخت. هنگام عبور از" کوتل اخضرات" به یاد خاطره دو سال پیش در تلخک افتادم. در سال 1344 که در تلخک ماندیم و مادر سخت مریض شد و در یک شب بهاری سال 1344 در تاریکی شب به شدت غوغا بر پاشد که گرگ دیوانه پیدا شده است و مردم را گزیده و تعدادی را پاره کرده است. پدر آن شب با تفنگ "سر پوش" تمام شب را بیدار ماند تا گرگ دیوانه بچه هایش را نخورد. فردا معلوم شد که در دره تلخک گرگ دیوانه بیش از چهل نفر زن مرد پیر جوان را که روی بامها خوابیده بودند را گزیده است. گرگ هار و زهرآلود و پر از میکروب و حامل باکتری های مرگبار، هرکی را که گزیده بود آن کس یامرد و یا هم دیوانه شد. و بعد از یک ماه شنیدم که گرگ دیوانه در همین " کوتل اخضرات" که حالا ما در آن قرار داریم توسط یک نفر کشته می شود. شیوه کشتنش هم این گونه بود که گرگ به مسافر حمله می کند و مسافر با چوب که در دستش داشت طرف گرگ حمله می برد. گرگ سر چوپ را در دهن می گیرد و مسافر چوب را که داخل دهان گرک است فشار می دهد ابتدا گرگ طرف جلو فشار و چوب داخل گلوی گرگ می شود و مسافر هم از فرصت استفاده و با قوت چوب را طرف داخل شکم گرگ فشار می دهد و گرگ خفه می شود و مسافر باز چوب را فشار می دهد و این می شود که گرگ درحالیکه گوه و گوزش فیر رست می رفت به زمین می غلطد و به این ترتیب با چند پشت یهلو نفسش کنده و می میرد. این خبر را در تلخک شنیده بودم و حالا از این کوتل عبور می کنیم و به طرف " خشکک" جای حاجی صفدر می رویم. حکایت گرگ دیوانه واقعیت داشت و من در کنار پدر در تلخک شاهد آن بودیم. گرگ هار و پراز مرض و میکروب که بیش از چهل نفر را میکروبی و آلوده کرد، از دیگر مصیبتها و گرفتاریهای مردم بود. هزارجات در این سالها با این بلیات ارضی سر کار داشت. کوچی ، ارباب، ولسوال، قاضی والی دستگاه بیرحم و ستمگر بالای مردم بودند. از جانب دیگر عنعنات نا پسند را بنام دین و مذهب ملا و سید ترویج و تبلیغ می کردند و خدا نمی کرد کسی عزیزش بمیرد آن وقت تا یک سال باید مرده داری و مهمان داری می کرد و این تجربه ای بود که خود شاهد آن بودیم. انواع مرض و فقر جامعه را بستوه آورده و مردم را بکام مرگ فرو می برد. گرگ دیوانه یک نوع مرض و میکروب در جامعه بود. سیل نیز مرگبار ترین مرضی بود که در جامعه آن روز شاهد بودیم واقعا این گونه گرفتاریها و بلیات مردم هزاره را در بدر کرده بود و..
------------------------------------------
پ.ن. مرض سیل همان مرض تورکلوس و ریه وی است که بخش از مردم را به کام مرگ فرستاد. گرگ دیوانه همان گرگ هار و پر از میکروب بود که ازشدت درد چهار طرف حمله و هر کی را گزید، تاثیر روی مغز وی می گذاشت و دیوانه می شد و یا هم می مرد. مردم گرفتارکوچی، ولسوال، قاضی رشوت خور و اربا بودند. رسومات بنام دین و مذهب و سوی استفاده از عقاید مردم مثل ظهور امام زمان و.. فشار های زیاد مالی به مردم وارد می کرد.


فصل اول 
لایه های حاکم در هزارجات -6-

مردم در هزارجات با یک لایه قدرت و ستم سر کار نداشتند. لایه های حاکم در هزارجات بی شما و متعدد بود. اولین لایه، قدرت حاکم بر هزارجات دستگاه ولایت و ولسوال با پولیس، قاضی و خدم حشم بود. دستگاه ولایت و والی ستمگر بی رحم و خدا نشناس بود. به زور از مردم مالیات می گرفت و به زور مردم را جلب می کرد و دستگاه والی و ولسوال و قاضی مرکز رشوت خوری و مردار خوری بود. مردم از حکومت بی نهایت هراس داشت. زمینهای مردم توسط حکومت به زور غصب و قباله می شد. مالیات کمر شکن روی خانواده های فقیر هزاره وضع می کرد و بازور پولیس و بازور سوته و چوب از مردم مالیات می گرفت. در واکنش به همین اخذ مالیات بود که قیامهای علیه حکومت در هزارجات راه انداخته شد. قیام ابراهیم گاو سوار در ولسوالی شهرستان واکنشی بود علیه ظلم و ستم و بیرحمی حکومت و جمع آوری مالیات. لایه دوم کوچی بود. کوچی همان گونه که اشاره کردم قدرت جبار و قاهر در هزارجات بود. کوچی مثل یک دستگاه در هزارجات رفتار داشت. کوچی هم قاضی داشت و هم ولسوال کوچی هم فرمان داشت و هم والی. پدر می گفت در بامیان والی رفیقی می گفت اگر گوسفند و شتر کوچی گندم و علف و زراعت مردم هراره ده نشین را نخورد من خودم شتر می شوم و گوسفند و علف زراعت ده نشین را می خورم. قباله های زمین هزاره ده نشین توسط کوچی بازور گرفته شده است. پدر را چهار عسکر گرفتند و بردند در ولسوالی و به زور از وی عکس شمسی گرفتند و بعد چهار عسکر در حضور قاضی ولسوالی انگشتش را رنگ و روی کاغذ قباله گذاشت و به این صورت زمینهایش را غصب کردند. کوچی در همه هزرجات زمینهای مروم بازور گرفته است. زور کوچی را هیچ کسی نداشت و کل دستگاه حکومت محلی در اختیار کوچی بود. لایه سوم که بر مردم حکومت می کرد ارباب و خوانین بود. ارباب در نقش یک طبقه استثمارگر عمل می کرد ارباب مردم را به بردگی و رعیت گرفته بود و مردم مفت مجانی در خدمت ارباب و برای ارباب حشر داشت و برای ارباب برج و قلعه می ساخت. ارباب ، مردم را چوب می زد و مردم مکلف بودند که در مناسباتهای مختلف گاو گوسند و بز بزغاله به خانه ارباب ببرند و رضایت خاطر وی را داشته باشد. ارباب دلال حکومت و نوکرکوچی هم بود. ارباب یا قوت شاه اخضرات، ملک نور، خان کوچی را پسر عمو می گفت. زمینهای مردم توسط ارباب شناسایی و به حکومت محلی گزارش داده می شد. ارباب بخاطر خوش خدمتی به حکومت و به کوچی زمینه را مساعد می کرد که مردم زمینش را به کوچی بفرشد و یا هم به زور قباله و یاهم فراری شود. در سالهای 1357 و سالهای بعد که اربابها در هزارجات مورد بیرحمی قرار گرفت یک دلیل عمده آن واکنشی بود به بی رحمی تاریخی ارباب. اکثر تفنگ داران مجاهد از رعایای ارباب بودند که با گرفتن تفنگ و پیداکردن فرصت به فر مان روحانیون انقلابی تا جای که توانستند به طبقه حاکم و استثمارگر ارباب ظلم کردند. طبقه ارباب در هزارجات نابود و منقرض شد و این انقراض نتیجه عقده و کینه ها بود. چوبان و دهقان ارباب اسلحه گرفته و به صورت بیرحمانه طبقه ارباب و خوانین را در بدر کردند. لایه چهارم که بر مردم حکومت می راند طبقه ملا و سادات بود. نوع حکومت ملا و سادات متفاوت بود. اینها با ترویج خرافات و عنعنات بنام دین و مذهب به مردم حکومت می کردند و از زندگی مردم سهمی برای خود قایل بودند. ملا سنتی بی نهایت سعی داشت که وضع جامعه تغییر نکند و مردم با همان عقاید و باورها خود باشند. سید و ملا بنام مذهب در زندگی مردم خودرا شریک می دانستند. گذشته از جمع آوری وجوهات شرعیه خمس و ذکات و انتقال آن به مراجع دینی در عراق و قم مشهد، شیوه های دیگری برای گرفتن مال را بکار می گرفت. اولاد هزاره مطلقا باید کمرش توسط سید پیرش با یک دستمال بسته می شد . پدر و مادر به من نقل می کردند که پیرهای ما از سادات" بندامیر" هستند آنها هر سال می آمدند و کمر بچه ها را می بستند و به بچه های مریض دعا و تعویذ می دادند و مواردی در آب کیف می کردند و گاهی در دهان بچه های تف و آب دهن می انداختند. مردم به سادات عقیده داشتند و با عزت و احترام زیادی با آنها رفتار می کردند و برای سید و ملا بز گوسفند و روغن و مسکه می دادند. طبقه سادات و طبقه ملا بر مردم حکومت داشتند و سال دوازده ما با مردم سرکار داشتند اما نوع حکومت سادات و ملا در هزارجات معنوی بود که نتایج این حکومت معنوی دست آوردهای مادی را برای سادات و ملا به همراه داشت. پس از کودتای هفت ثور و پس از انقلاب اسلامی در ایران وضعیت دیگر گون شد. طلاب جوان و نسل نو محصلان علوم اسلامی با این شیوه ها مقابله کردند و آن را خرافات و یک نوع بهره کشی از دین و مذهب می گفتند. تقابل آشکار بین طلاب جوان و تحصیل یافته و نسل کهنه و قدیمی روز به روز اوج می گرفت و این تقابل در نهایت امر به نفع نسل نو تمام شد چنانچه طبقه ارباب و خوانین نیز در این در گیریها بسیار متضرر و در واقع طبقه خوانین دربدر شدند.
در سالهای 1343 و سالهای بعد که من یادم می آید، این چهار لایه حکومت را در هزارجات داشتیم و خانواده ما قربانی لایه های حکومت ارباب کوچی و والی شد. پدر از دست ارباب یاقوت شاه و از دست کوچی و از ظلم حکومت بستوه آمد و در بدر شد و زمینهایش غصب و حالا به تمام معنا آواره شده است. حاجی خداداد و حاجی مدار و دیگر اقوام ما عین همین سر نوشت را داشتند و با سر نوشت پدر گرفتار شدند. قصه پدر یک قصه و مصیبت فرا گیر است و در همه هزارجات یک سان تکرار شده است. پس از غصب زمینها و ظلم بی پایان و کشتار پرنده گان توسط کوچیهای مسلح ما هم به تمام معنا مهاجر و آواره شدیم. حاجی از عراق به افغانستان آمد و به پدر پناه آورد و آروزو داشت که خانواده اشت در امن امان باشد و طعمه خرس و خوک نشود و حالا حاجی به رحمت خدا رفته است و پیش از چهلم حاجی، ارباب یا قوت شاه به بیوه حاجی پیام می فرستد که خودت ازمن هستی و زن ارباب شو و دخترانت را به بچه هایم می دهم. بیوه حاجی موضوع را با پدر در میان می گذارد و پدر هم از شدت عصانیت ارباب یاقوت شاه را در دام می اندازد و نزدیک که وی را با تفنگ سر پوشش به درک واصل نماید. حالا در جوار حاجی صفدر در خشکک قرار گرفته ایم. خشکک قریه کم آب در سگدیز است و حاجی در این قریه تبدیل به قهر مان ضد کوچی شده است. او در چند مورد با کوچی در گیر می شود و در هر مورد کوچی را به نرخ شاروالی لت می کند. حاجی چوپان کوچی را که گوسفندانش را روی زراعت حاجی برده بود. حاجی هر دو چوپان را زیر چوپ می اندازد یکی فرار و دیگری را از سر کوتل تا پای کوتل می کشد به گونه ای که لباس در تن چوپان نمی ماند و در یک مورد دیگر هم کوچی را گرفته و تاجای که زور داشت می زند. حاجی چهار تفنگ "برنو "داشت و به کوچیهای "بلندک" خوب تفهیم کرده بود که حمله در خشکک همان و جنگ منازعه خونین همان. خان کوچی به رعایای خود و به چوپانانش توصیه کرده بود که با حاجی صفدر در گیر نشود. کوچی جماعت هدف داشت با کسانی در گیر می شد و از زور حکومت و ار باب کار می گرفت که زمینهای مرغوب داشته باشد. علت در بدری و اوارگی پدر و دیگر اقوام ما از دامرده زمینهای خوب و دلربای ما بود. حاجی صفدر زمین خوبی نداشت خشکک جای نبود که کوچی روی ان سر مایه گذاری نماید. اما حاجی صفدر این شانس را داشت که زمینهایش مرغوب نبود و دیگر اینکه کوچی سیاه پوش به هدف خود دست یافته بود و زمینهای "بلندک " که یک بخش آن از حاجی صفدر هم می شد را گرفته بود. حاجی صفدر می گفت دیگر هیچ چاره نیست جز زدن کوچی می زنیم و اگر تفنگ کشید ما هم تفنگ می کشیم و نتیجه اینکه آنها هم ضرر می کند. استراتژی حاجی صفدر در مقابله با کوچیها استراتژی خوبی بود اما با این استراتژی کوچی از منطقه گم نمی شد ولی بخاطر دفاع شخصی و دفاع از قریه خشکک موثر بود. پدر هم در کنار حاجی به تمام معنا ایستاده بود و به این صورت روزهای ما می گذشت. پدر و بیوه حاجی از قلمرو ارباب یا قوت شاه بیرون شده است و دیگر خطری از سوی وی متوجه پدر نیست و پدر هم دیگر نیت اینکه ارباب یا قوت شاه را بخاطر غیرت و ننگ ناموسی بکشد را نداشت اما گرفتاری بیوه حاجی ادامه داشت. ملا سید و داروغه مرتب به بیوه حاجی پیغام و پیشنهاد می فرستاد و بیوه حاجی هم همه رویدادهارا به باپدر در میان می گذاشت. پدر در مورد بیوه حاجی و درمورد رو سری آبی دختر حاجی با مادر مشوره داشت. مادر می گفت هر چه حاجی پسر عمه وی وصیت کرده من همان را قبول دارم. وصیت حاجی این بود که رو سری آبی نامزد من شود. حاجی اصلا از نجف همین نیت را کرده بود که به افغانستان می رود و می خواهد پیش از مرگش فاطمه را نامزد پسر قومایش یعنی من نماید وقتی حاجی به پای کوتل آمد و در اولین ملاقات با حاجی در کنارش نشستم حاجی از من امتحان گرفت و منم گفتم که قرآن را بلدم بخوانم و کتابهای حافظ ورقه گلشاه ، انور المجاس و حمله حیدری را خوانده ام و حاجی به من گفت بارک الله و بعد تازمان حیات و تا آخرین روزهای زندگی حاجی در کنارش بودم و حاجی واقعا مرا دوست داشت و واقعا انتخاب کرده بود که دامادش باشم و حال مادر به پدر می گفت که وصیت حاجی عملی شود و فاطمه نامزد مهدی شود و به این صورت هم وصیت حاجی عملی شده است و هم دختر حاجی از دهان مردم افتاده است. بیوه حاجی عین چنین نظر را داشت و می گفت که حاجی با وی بارها و بارها گفت که فاطمه نامزد مهدی شود و منم حاضرم شیرنی خوری انجام شود.بهار سال 1346 است. نتیجه تمام مشورتهای درون خانوادگی ما به اینجا رسیده است که برای من و روسری آبی مراسم شیرنی خوری برپا نمایند. در یک روز بهاری این کار صورت گرفت و پدر در منبر مهمانی گرفت و همه مردم قریه خشکک را دعوت کرد و مراسم شیر خوری برای من را بر گزار کرد. زنان و مردان قریه در دو جا برنامه جشن پای کوبی و شادی به همان سبک سیاق هزارگی را بر پا کردند. پدر مادر و بیوه حاجی در این مورد سنگ تمام گذاشتند و کم نیاوردند و هر آنچه رسم رواج زمانه بود آن را به درستی انجام داد و خوب یادم هست روسری آبی بهترین لباسهایش را که از عراق داشت آن را پوشیده بود و دختر 9 ساله تبدیل به غنچه گل شده بود. همه دختران خشکک حسرت زیبایی لباس روسری آبی را می خوردند و رو سری آبی دست بند و گردن بند طلایی داشت که هیچ دختر هزاره چنین نبود. دختران هزاره که عروسی و یا شیرنی خوری داشتند. زیور آلات شان روپیه غجیری بودند. روی وسکتها و روی کلاه زیبای هزاره گی روپیه غجیری دوخته بودند و اکثر این وسکتها میراثی بود و همیشه محکم و پنهان بود فقط هنگام عروسی و یا شیرنی خوری بیرون کشیده می شد و دختران در روز شیرنی خوری به هر طرف شرنگ شرنگ کنان راه می رفتند و می دویدند و شادی می کردند و آن روز را به حساب عمر شان نمی گذاشتند. اما رو سری آبی یک سر گردن بلند از همه دیده می شد همه لباسها و زیور آلات روسری آبی با همه دختران خشکک فرق داشت. منم لباس مرتب یک بچه هزارگی را پوشیده بودم اما لباس من هیچ تمایز و تفاوت با دیگر لباسهای نو جوانان هزاره نداشت. فکر می کنم یک پیراهم و تمبان نو کتانی داشتم و یک وسکت که از پارچه بخمل بود. پدر بخصوص مادر در فکر چنین روزهایی برای فرزندان شان هستند و من نمی دانستم که چنین لباسهای خوب در میان صندوق آهنین مادر دارم و امروز برایم ثابت شد که داشتم. در باب شیرنی خوری نه با من و نه با فاطمه مشورت شده بود اما بدون مشوره من بی نهایت خوشحال بودم و همه آروزهایم را مجسم می دیدم و این روز برای من کمال آروزها و رویا هایم بود بعد ها که از فاطمه پرسیدم وی شبیه چنین رویای را داشته است وی تا همین حالا به من می گوید که پدرم حاجی تورا برای من پیدا کرد و پدرم مرا بتو داد. حرفهای فاطمه نشان می داد که وی نیز در جریان دقیق وصیت های پدرش بوده است و این روز تحقق رویای مشترک ما بود. مراسم شیرنی خوری و یا نامزدی ما در بهار 1346 انجام شد. در این سال من 14 ساله هستم و روسری آبی 9 ساله. روزهای خوشی داشتم. یک روز پدر این سخن را با مادر در میان گذاشت که بیوه حاجی می گوید دخترم فاطمه نامزد مهدی شد و من هم از دست پیامهای سید ملا و داروغه خسته شده ام. پدر هم با بیوه حاجی پیشنهاد می دهد که با وی از دواج نماید این کار مایه یک پارچه گی فامیل می شود. بیوه حاجی و پدر یک مشکل داشت و آن موافقت مادرم بود. پدر با مهارت با دلایل قوی ازجمله پیوند من با فاطمه مادر را متقاعد کرد که با بیوه حاجی ازدواج نماید. وقتی مادر راضی شد و در باره از دواج پدر همکاری زیادی کرد. به این ترتیب پدر بر نامه ریزی داشت که با بیوه حاجی از دواج نماید. یک روز پدر به مادر گفت که خانم حاجی شرط ازداجش را این گذاشته که وی را به عرای و نجف ببرد. مادر گفت بهترین شرط است و ما در هزارجات هیچ دل بندگی نداریم زمینهای دامرده را کوچی گرفت و دیگر چیزی در هزارجات نداریم و بسیار خوب است که همه به کربلا برویم و این بالا ترین آرزوی من هم است. مادر گفت شرط خانم حاجی را قبول کن و بسیار خوب گفته است. پدر شرط بیوه حاجی مادر محمد را قبول می کند و این شد که پدر دومین ازدواجش به این ترتیب انجام می شود. ما در سال 1346 در خشکک ماندیم و در بهارسال 1347 هزارجات را به قصد عراق ترک کردیم و به این صورت با مهاجرت طولانی و عظیم و سر نوشت سازی رو برو شدیم.
------------------------------------------------
پ.ن مهاجرت ما در بهار سال 1347 از سگدیز به طرف کابل آغاز شد. مراسم نامزدی من و رو سری آبی در بهار سال 1346 در خشکک سگدیز با خوبترین صورت ممکن صورت گرفت. حاجی صفدر تبدیل به قهرمان ضد کوچی شد وی کوچیها را در چندین نوبت به قول خودش مثل خر زده بود. چهار لایه قدرت به مردم حکومت داشت. حکومت و دستگاه ستمگر و ظلمه ، کوچیها ، ارباب و خوانین محلی، و حکومت معنوی ملا و سید با تبلیغات و ترویج خرافات.



فصل اول
روزهای کابل -7-
بهار سال 1347 است و پدر تصمیم گرفته است که هزارجات و مسقط الرس خود را ترک نماید. شرط ازدواج پدر با بیوه حاجی نیز همین است که آنها را به کربلا و نجف برساند. نجف برای خانواده حاجی رویا و شیرینی و زندگی بود. این درست که در نجف، عزیز جان برادر حاجی در گذشت و در نجف حاجی با کشیدن سیگار گرفتار مرض لاعلاج استفراغ خون شد و هر گز فهمیده نشد که علت خون ریزی و استفراغ خون چه بوده است و حاجی در نهایت با همین استفراغ خون از دنیا رفت. و حالا پدر عزم مهاجرت به سر زمین عراق را دارد و خانواده حاجی شرط ازدواجش با پدر همین بود. نجف و عراق برای خانواده حاجی جذاب و دلنشین و خاطره انگیز بود. فرزندانش در نجف اشرف به دنیا آمد. از نجف حاجی خداداد به حج رفت و در عراق روز گار خوبی پیدا کرد و حالا می خواهد به دوران و روزهای خوب عراق بر گردد. در یک صبح بهاری از خشکک حرکت کردیم و اهالی قریه زن و مرد دور ما جمع شدند و زنان گریه می کردند بچه ها خیرات در یافت می کردند مادر و همراه با خانم حاجی و دیگر زنان قریه "بوسراغ" زیادی پخته بود. پدر تفنگش دوست داشتنی "سر پوش" را در همین خشکک گذاشت و پدر تفنگ "سرپوش " را به حاجی صفدر داد امام نمی دانم بخشش داد و یا اینکه فروخت. من از پدر هرگز نپرسیدم که تفنگ سرپوش را چه گونه به حاجی صفدر داد. پدر دیگر با تفنگ خدا حافظی کرد. "سرپوش" به درد پدر خورد و ارباب یا قوت شاه را زر کفک و چرخ فلک را برایش نشان داد. بادعای اهالی "خشکک" به سمت ایستگاه موتر حرکت کردیم فاصله از قریه "خشکک "تا ایستگاه موتر فکر کنم نیم ساعت پیاده روی داشت. زنان و پیره مردان قریه برای ما دعا کردند و همه ما را از زیر قرآن گذراند و حال در ایستگاه موتر رسیده ایم. پدر با دیگر مسافران کابل یک موتر را از قبل رزیف کرده بود. نام موتر "واگون "بود. دو نوع موتر به هزارجات می یامد واگون و لاری. واگون مسافر می برد البته که بار هم در پشت موتر واگون گذاشته می شد ولی نه چندان سنگین اما موتر لاری رو باز تماما بار کش. مسافران روی بار و در جنگلک سوار می شد واگون یک نوع کلاس بالا داشت و نصیب هر کسی نمی شد و کرایه اش هم گرانتر بود. در ایستگاه موتر همه اهالی قریه هم جوار جمع شدند و مسافران از دیگر قریه ها همراه با بدرقه کنندگان و عزیزانش آمدند و می خواستند عزیزان شان را بدرقه نمایند و خیرات نذرات هم در پای موتر زیاد بود عده ای هم برای گرفتن خیرات آمده بودند و ملای معروف فکر می کنم سید محسن آغا آمد و برای برای مسافران کابل دعا کرد و بعد مسافران یکی یکی سوار برموتر. یکی از اهالی که تجربه مسافرت به کابل زیاد داشت به من و به همه این درس را داد که هرگز دستهای مان را از پنجره موتر بیرون نکنیم. من در موتر سوار شدم و اولین تجربه موتر سواری من و دستم را از پنجره موتر بیرون کرده بودم و همین کار من سبب شد که به من بگوید هرگز چنین کاری نکنم. این حرف خوبی بود بخصوص در کابل که موترها از پهلوی هم رد می شود. دست بیرون از پنجره خطر داشت. همه مسافران سوار بر موتر و موتر هم آهسته آهسته راه افتاد. سرکها بسیار خراب و موتربه چپ و راست کج و راست می شد و به این ترتیب از کوتل اخضرات گذشت. کوتل که دو سال پیش همراه خانواده به سوی خشکک سفر داشتیم. موتر به سوی پنجاب درحرکت بود. ما از جلو دهن دامرده سرزمین زیبای پدری گذشتیم. پدر با تمام وجود به دامرده نگاه می کرد و به این ترتیب گذشتیم. به کوتل نلگیز رسیدیم و از کوتل گذشتیم و به ولسوالی پنجاب رسیدیم. پنجاب مرکز ولسوالی جور و ستم. مرکز تباهی و رشوت فساد. جای که چهار عسکر پدر را از سماوات گرفتند و به زور عکس و سپس به زور انگشتانش را رنگ و روی کاغذ گذاشتند و به این صورت قباله زمینش را گرفت. پدر از ولسوالی پنجاب بسیار نفرت داشت و گفت خدا کند موتر وان در پنجاب توقف نداشته باشد که خوشبختانه موتر ما در پنجاب توقف نکرد و به این ترتیب به سوی زرد سنگ و بعدش کوتل ملا یعقوب حرکت کردیم و هوا کم کم غروب می کرد. پدر هنگام بازگشت از عسکری از کوتل ملا یعقوب زیاد برای ما صحبت کرده بود. کوتل خراب و خطر ناک از کوتل گذشتیم و شب موتر در کدام سماوات توقف کرد و خیلی خوشحال شدیم. در طول روز بسیار خسته و مانده شدیم زنان زیادی استفراغ داشتند و همین گونه بچه های کوچک. می گفتند که موتر گرفته است. شب در سماوات خوابیدیم نان که داشتیم تنها چای لازم داشتیم و چای خوب در سماوات خوردیم. شب بسیار راحت خوابیدیم و فردا اول صبح موتر وان همه را سوار بر موتر و به سوی کابل حرکت کردیم. نمی دانم موتر چه خرابی داشت چندین ساعت منتظر ماندیم. موتر وان بما گفته بود که امروز عصر کابل هستیم و اما با این تاخیر دیگر نمی توانستیم به کابل برسیم. موتر حرکت کرد و ظهر در دهن آبدله نان خوردیم. پدر برای ما سفارش پلو و قرمه داد و گرسنه بودیم و مثل "شفتر" غذای مان را خوردیم. بعد از ظهر بسوی کابل حرکت کردیم. و در منطقه تکنه و جللیز و در "کوته آشرو " بود که یک خانم از اقارب ما گرفتار درد شدید زایمان شد. چه قدر برای این خانم سخت گذشت و از شدت درد گوشه چادرش را در دهانش می برد و بجای فریاد پارچه را با دندان می گزید. من در کنارش بودم و واقعا ناله های حزین وی دل آدم را کباب می کرد. به این ترتیب به میدان شهر رسیدیم و برق تمام شهر را روشن کرده بود. مادر گفت اینجا کجا هست که ستارهایش به زمین افتاده است. کسیکه چند بار کابل آمده بود و تجربه داشت مرتب برای ما توضیح می داد و در جواب مادر گفت مادر مهدی این همه ستاره نیست این گروپهای برق است. و بعد خانم حاجی توضیح داد و از وضعیت شهر صحبت کرد. من به تمام معنا به حرفها گوش می دادم. موتر سرعتش زیاد تر شد چون سرک پخته بود و به این ترتیب راحت شدیم و موتر وان گفت که مسافرین را در پشت سینمای پامیردر سرای کابل پیاده می کنم آنجا سرای است و اطاق برای مسافران. پیش بلد ها هم تایید می کردند که سرای پشت سینما پامیر سرای حاجی اکرم خوب است فکر کنم یک چنین نامی. حوالی ساعت دوازده شب به سرای رسیدیم. پدر همراه یک رهنما به سرعت اطاق برای خانم مریض که درد زایمان داشت گرفت. و ما کم کم هر کدام در اطاقهای سرای جابجا شدیم. موتر وان گفت شب در سرای هستیم بارهای تان در موتر باشد و فردا از موتر پایین کنید و هرکس بار خود را بگیرد. فردا صبح پدر گفت ما می رویم قبرستان خانم بچه اش مرد. دلیلش همان تکانهای شدید موتر. پدر از قبرستان کابل بر گشت و حوالی ساعت ده صبح همه بارهای خود را تحویل گرفتیم. حال مانده ایم که به کدام طرف کابل برویم. رهنما گفت افشار زیارت بلخی. این حرف مورد قبول واقع شد و خیلی خوشحال شدیم. من نام بلخی را در هزارجات شنیده بودم. پدر گفت ملا محسن آغا از آقای بلخی زیاد برایش گپ زده است و بسیار خوب است که در افشار برویم و در افشار خانه بگیریم. ما طرف افشار آمدیم و در محله افشار خانه گرفتیم. افشار منطقه خوش آب هوا که می شد بخش بزرگی از شهر کابل را دید. ازافشار تا دارالامان و قصر را می توان زیر نظر گرفت. من در اولین دید و نگاه صحنه های عظیم از زندگی شهری را تماشا کردم. خانه ها به سایز های بلند و کوتاه دیده می شد. رنگهای گوناگون داشت و واقعا در یک دنیای متفاوت قرار داشتم منظره با شکوه از افشار تا دار الامان دقیقا تصویر روایتها و صحنه های کتاب حلیت المتقین را برایم مجسم ساخت. در این کتاب در وصف بهشت نوشته شده بود که مومنان در کاخهای عظیم زندگی می کنند . مقایسه زندگی هزارجات: بندر، تلخک ، کون گاو، سگدیز و سرغرک با کابل و منظره با شکوه افشار تا دارالامان ، همان تفاوت دنیا و آخرت کتاب حلیت المتقین بود. حال ما در افشاریم و سکونت ما در یک حویلی امکان نداشت. خانم حاجی با بچه هایش در یک حویلی و ما در یک حویلی دیگر خانه گرفتیم. مالک خانه ما یک تحویل دار بود. مردی بسیار شریف مثل پدر دو زن داشت. یک خانمش از اهل سنت بود و گاه گاهی سرش گرم می آمد و قصه از دواجش را به مادر صحبت می کرد و می گفت از تحویلدار خوشش آمد و از دواج کرد و حالا خواب دیده است که شیعه شود. در خواب حضرت زینب را دیده و بی بی زینب به وی گفته است که مذهب شیعه مذهب برادرم امام حسین است. هردو خانم تحویلدار در طبقه دوم زندگی می کردند و ما در طبقه اول. نمی دانم پدر چند کرایه می داد. در خانه تحویلدار خیلی راحت بودیم و هیچ گونه مشکلی نداشتیم. در منطقه افشار تعداد زیادی از مردم زندگی می کردند که از هزارجات بود. شیخ محمد علی در افشار زندگی می کرد و رفیق صمیمی پدر. شیخ جعفر در افشار و بعد دایی حیدر به ما ملحق شد و خلاصه اینکه یک جمع آشنا در محله افشار جمع شدیم. عاشور سر دسته ما شد و کمی چالاک بود و پدر هم برایش گفته بود که کارهای پاسپورت و و یزای کربلا را سرو سامان دهد. از بهار سال 1347 تا بهار سال 1348 در کابل ماندیم. تنها دلیل یک سال اقامت در کابل تدارک مقدمات سفر کربلا بود. در طی یک سال زندگی و اقامت در کابل روزهای جالبی داشتم. من سواد داشتم و خیلی سریع به وضع شهر و شناسایی خیابانها و سرکها آشنا شدم. روزها، چند نفر دسته جمعی به شهر می رفتیم و بعد دسته جمعی به افشار بر می گشتیم. حسینداد، عاشور و ابراهیم و چند تن دیگر از بهترین رفقای شهری من بودند ما با هم ، هم سن سال بودیم و تقریبا به شکل یک گروپ متحد عمل می کردیم دراوایل مطیع بودیم و به حرف کیلینرموترها گوش می دادیم و کرایه مان را پرداخت می کردیم اما بعدا کم کم متوجه شدیم که ما در لیست اشتوکها قرار داریم و نباید کرایه بدهیم. تحقیق کردیم و گفتند که بچه های زیر 16 سال کرایه ندارد. و ما از شایعه و یا قانون سوی استفاده می کردیم و به کیلینرموتر ، پول نمی دادیم و گاهی آنها کاری به ما نداشتند و گاهی سخت گیری می کردند. یک روز عاشور پول نداد کلینر با وی جنگ کرد و عاشور را لت و ما به کمک عاشور رفتیم کلینر را زدیم و بعد گریختیم عاشور با یک سنگ زد به شیشه موتر و شیشه موتر شکست و بعد همه گریختیم در همانجا شنیدم که یکی به کلینر موتر گفت شما از اشتوکها حق ندارید پول بگیرید. در طی کمتر از سه ماه تبدیل به یک گروپ شریر شدیم و دیگر به کسی باج نمی دادیم و کرایه موتر را اغلبا نمی دادیم. روزهای کابل را به این صورت می گذراندیم. پدر کار نداشت احساس می کردم که فشار زندگی پدر را کم کم مستاصل می کند از سوی دیگر ما سفر کربلا در پیش رو داشتیم و این سفر خرج داشت. هزینه پاسپورت و رشوت به ادارات حکومتی خرج داشت. من از بچه ها پرسیده بودم که چه کار کنم که بتوام سر پای خود باستم. چند روزی با یک دوستم که بنجاره فروشی داشت آشنا شدم وی گفت چند روز با من راه برو و بعد اگر خوشت آمد خوب مثل من بنجاره فروشی کن. چند روز باوی در کوچه های شهر کابل راه رفتم در محلات اعیان نشین کارته چهار، جمال مینه، کارته مامورین محلات خوشحال مینه و محله افشار. خلاصه اینکه فهمیدم بنجاره فروشی سیار بسیار فاییده دارد. رفیقم به من گفت تو استعداد خوب داری و با سواد هستی و مطمین باش شکست نمی خوری و پول دار می شوی رفیقم در طی سه ماه سه هزار افغانی پیدا کرده بود اولش تنها پانصد افغانی سر مایه داشت و حالا سه هزار افغانی دارد. من با مشاهد کارهای احمد و با تجربه سه چهار روز کار با وی به این نتیجه رسیدم که بنجاره فروشی سیار بهترین کاری است که باید انجام دهم. با پدر صحبت کردم و پانصد افغانی از پدر گرفتم. پدر مطمین نبود که من می توانم کاری را از پیش ببرم. چند روز همراه تحویل دار، صاحب خانه خود کار رفته بودم خیلی برایم سخت تمام شد به تحویلدار گفتم نه من نمی توانم در شرکت ساختمان سازی تان کار نمایم و سخت است و من نمی توانم آجر و سیمان بکشم. تحویل دار گفت سواد داری گفتم بله. گفت در در دفتر شرکت کار برایت می دهم و کتاب حاضری کارگران را کنترل کن و نام شان را بنویس. گفتم چند مدت بعد شاید اما حالا نمی توانم چند روز آجر انداختن و سیمان کشی چشمم را سوزاند. همراه احمد رفتم و یک صندوق بنجاره با بند چربی برای خود خریدم. احمد 15 تا 20 قلم جنس را برایم سفارش کرد و همه را خریدم و احمد گفت درست در همان محلات که سه روز پیش با هم رفتیم در همان محلات برو و رفتم. در اولین روز با خرید قابل ملاحظه رو برو شدم. دختران زیبا و پرده نشین در پشت در به من گفتند بنجاره فروش اینی چیز را می خرم و فردا برای من اینی رقم عطر، ناخن گیر، آینه و شانه، سوزن و نخ و.. را بیاور. من یاد داشت می گرفتم و یا در دهنم می سپردم و فرد وقت می رفتم مندوی و همه سفارشات مشتریان و دختران زیبای پرده نشین را تهیه می کردم. در افغانستان در این زمانها خانواده های بودند که کمتر به دختران و زنان جوان شان اجازه بیرون شدن از خانه را می دادند و بشترین و خوب ترین مشتریان من همین پرده نشینان بودند روزهای کابل برایم خوش می گذشت و در مدت یک ماه نزدیک به هشصد افغانی پول پیدا کردم و خواستم پول پدر را پس دهم پدر روزگارش خوب نبود و حالا تمام مصارف خانه و کرایه خانه را من پیدا می کردم و از طرف هم خانم حاجی همسر دوم پدر نیز کارهای خانگی دست پا کرد و یک مقدار از پس اندازهای که داشت را مصرف می کرد پدر سخت گرفتار پاسپورت، ادارات دولتی و رشوت بد بختی و گرفتار دلالان شده بود و...
---------------------------------
پ.ن. بنجاره فروشی سیار بهترین کاری بودکه با مشوره رفیقم انتخاب کردم. مشتریان من عمدتا پرده نشینان کابل و دختران زیبای شهر. کار با صاحب خانه جناب تحویلدار برایم سخت تمام شد و به همی خاطر شغل دفترداری را هم قبول نکردم. سفر از هزارجات تا کابل خوب بود اما خانم قومای من بد رقم درد کشید و بچه اش مرد.


3 mins

دو ساعت برای کمونیستها پرچم تکان دادیم -8-

کابل در ذات خود یک بنجاره فروشی بزرگ است. 20 سفارش احمد تماما بنجاره های خارجی بود و اغلبا ساخت پاکستان ساخت هند و چین. بازار کابل پراز اجناس خارجی و نشانه از تولید داخلی نداشت. منم بنجاره فروش موفقی شدم. یک صندوق زیبا و مرتب با بند چرمی و داخلش پر از بنجاره های سفارش شده. بند صندوق را در پشت گردنم می انداختم و صندوق روی سینه ام قرار می گرفت و اجناس را منظم در داخل قفسه ها می گذاشتم . دوستانم که به من می رسید و می گفتند نور آینه صندوق بنجاره از دور چشمان را خیره می کند. پرده نشینهای زیبا منتظر سر صدای من بود و با شنیدن صدای من در پشت در وازه ها و پنجره ها می آمدند و مرا صدا می زدند و منم می رفتم اکثر اوقات مرا در داخل حویلی می بردند و اجناس خود را با میل و رغبت خود انتخاب می کردند آنها از من روی نمی گرفتند و گو اینکه من برای شان بیگانه نستم. من البته 14 سال بشتر نداشتم و هنوز به سن بلوغ نرسیده بودم. روزهای بسیار خوبی داشتم و اصلا گاهی آروزو می کردم روزها بلند باشد و بیگاه نشود و این نشانه خوشی من در شهر بود. روزهای تابستان طولانی بود و اما روزهای پاییز و زمستان کو تاه. حالا دیگر نیازمندیها و خرج خانه را تامین می کنم و دیگر فشاری روی بابا نستم. یک روز مادر به من گفت که از مندوی سودا برای خانه بخرم. روغن ، چای بوره و برنج و.. رقم سفارشی زیاد بود و نمی توانستم امروز بنجاره فروشی داشته باشم. بر نامه ریزی کردم که پیش از ظهر بروم مندوی و سودای خانه را بخرم و بعد از ظهر بروم در محلات شهر. رفتم به مندوی و چند قلم سودا را خریدم و همه را پیش یک مغازه جمع کردم و می خواستم چای بخرم ک دکاندار چای را تول می کرد و من پیسه را می خواستم از جیبم بیرون کنم که کردم و پیسه چای را دادم و خواستم روی دیگر اجناس خریداری شده بگذارم دیدم که پیپ روغن نباتی "قو" نیست. دزد قوتی روغن را از بیخ پایم برد کمی متاثر و حیرات ماندم. جاده و بازار مندوی به حدی شلوغ و بیر بار است که امکان پیدا کردن دزد غیر ممکن است. دکاندار گفت مواظب کالایت باش نمی بینی شهر پرازدزد و کیسه بر است. بهر ترتیب یک جوالی را با خود گرفتم و بعد یک قوطی روغن قو را خریدم و به این صورت سوار بر موترهای لین افشار و به خانه آمدم. در خانه نا گهان با پدر بزرگم رو برو شدم. مادر خیلی خوشحال که پدرش از وطن آمده است و منم بسیار خوشحال که بابو و پدر بزرگم به کابل آمده است. اما پدر بزرگ را دزد در کابل لخت کرده بود. محمد حسین آخوند پدر بزرگم قصه کرد که دیروز عصر کابل رسید و شب در یک هتل ماند و صبح موتر می خواستم بگیرم که طرف افشار بیایم دو نفر قومای هزاره گی گفت آخوند صاحب ما قو مای شما را می شناسیم و متاسفانه قومای شما مریض شده است و در شفاخانه علی آباد است و دختر شما و داماد شما دو روز است که در شفاخانه است. حالا می خواهید شفاخانه بروید و ما شمار می رسانیم. پدر بزرگ گفت بسیار ناراحت شدم و گفتم مرا ببرید شفاخانه خدا خیر تان دهد. سوار بر یک موتر شدیم و بعد از چند ایستگاه گفتند که پیاده شویم و پیاده شدیم و بعد یکی شان گفت من می روم وقت ملاقات می گیرم و دیگری در پهلویم نشست وی از من پرسید آخوند صاحب شما بار مار نداشتید گفتم نه تنها همین پتو است که با خود دارم وی گفت دختر شما بد رقم مریض شد و ما همسایه شان هستیم و آنها را به شفاخانه آوردیم پدر بزرگ گفت ازخبر های این دو نفر جگرم خون شد و بسیار ناراحت بودم و با خود دعا می کردم و خدا خدا می گفتم در همین لحظه بود که رفیقش آمد و یک پیراهن و تنبان سفید در دستش و گفت آخوند این لباس شفاخانه است و با لباس وطنی شما را اجازه نمی دهد که به شفاخانه بروید. بگیرید لباس تان را عوض کنید. من غافل از همه چیز لباسم را در گوشه ای عوض کردم و بعد یکی از آنها گفت من در بیرون شفاخانه هستم و شما بروید و من تا آمدن شما منتظر هستم. پدر بزرگ گفت داخل یک ساختمان مردم زیاد رفت آمد داشت و من متحیر و در فکر بودم و سرم پایین و بعد سرم را بالا کردم که نفر همراه من نیست این طرف و آن طرف دویدم اما پیدا نتوانستم و بعد پرسیدم که اینجا کجا هست؟ و من یک مریض دارم و نامش این است به من گفت مریض تو دیوانه بود گفتم نه نمی دانم گفتند کاکا جان اینجا دیوانه خانه علی آباد است و بعد از ساختمان بیرون شدم دیدم که هیچ کسی نییست و به این ترتیب مرا لوخت کردند. پدر بزرگ پیسه هایش در اسکتش دوخته شده و یک مقدار پول سر دستی در جیبش و تذکره و دیگر مدارک هر چه بود در جیب وسکتش بود. دزدها به این صورت پدر بزرگ را لوخت کردند. شب پدر بزرگ بما گفت وقتی از موتر پایین شدم یکی دو نفر از من پرسید کجا می روی گفتم افشار و خانه قوما و دامادم افشار است و گفت امشب می روی گفتم نه فردا می روم و شب در هتل می خوابم و فردا باز یکی دو نفر قومای هزاره آمدند و گفتند که ما همسایه قومای شما هستیم و دختر شما مریض شده است و حالا در شفاخانه بستری است و این شد که این بلا را بر سر من آورد و همه پولهای مرا دزدیدند. تذکره برای پدر کلان مهم بود. فردا همراه پدر بزرگ رفتم به اداره تذکره و ماجرای را نقل کردم و آنها مرا به آرشیف معرفی کردند و خلاصه پس از تلاش زیاد نام پدر بزرگ را از روی کنده پیدا کردم و به این ترتیب برای پدر بزرگ تذکره گرفتم. یادم هست و این دو مین تجربه گم شدن مال برایم بود. یک بار که در بندر غرک در سال1343 چوپانی می کردم. برادرم محمد علی تازه فوت کرده بود نمی دانم چطورشد که به یک باره میشها و بز هایم از نظرم غایب شد و هر چه گشتم پیدا نتوانستم. آن شب تا به صبح تپیدم که گوسفندها چه شد و شب آنها کجا شد و گرگ پاره پاره نکند و بابا در سفر بود و فردا عصر پدر آنها را با خود آورد و گفت چرا گوسفندها را اوش یعنی هوش و مواظبت نکردی. مادر گفت مهدی آمد که نان بخورد و در همین وقت این خونده خور ها گم و همه مارا زر ترق یعنی زهر تراق کرد.
اول پاییز 1347 است و تظاهرات عظیم در جاده های کابل بر پا شده است من البته هر روز شاهد تظاهرات بودم اما نمی دانستم که تظاهرات یعنی چه. گفتم که سواد داشتم و شعارها را می خواندم اما واقعیت امر اینکه نمی فهمیدم که گپ از چه قرار است. شبها در خانه این بحثها را داشتیم از پدر می پرسیدم و رویدادهای روز در شهر را با پدر صحبت می کردم . پدر هم از تظاهرات سر در نمی آورد و نمی دانست. پدر این موضوع با شیخ محمد علی در میان گذاشت و می خواست بداند که تظاهرات یعنی چه؟ و چرا این همه مردم در سرکهای کابل تظاهرات دارند. یک شب پدر به من گفت که این تظاهرات بسیار خطر ناک است و شیخ محمد علی گفت که تظاهرات را طرفداران" مارکیس" راه اندازی کرده اند و هدف "مارکیس" چپه کردن اعلحضرت ظل الله است. شیخ محمد علی "مارکس " را "مارکیس" تلفظ می کرد و به پدر گفت که تظاهرات از طرف " مارکیس " بر پا می شود. من البته حرف پدر را گوش گرفته بودم و سعی می کردم که در مسیر تظاهرات نباشم و با صندوق بنجاره ام در کوچه ها و محلات اعیان نشین غرب کابل راه بروم و به مشتریانم بنجاره ببرم. ولی خوب نمی شد گاه گاهی حرف پدر از یادم می رفت و نزدیک تظاهرات می شدم و پرچمها و پلاکارتها را نگاه می کردم و شعارهای را می خواندم و سخنرانیهای شان راگوش می دادم اما واقعیت امر اینکه اصلا نمی فهمیدم که هدف شان چیست. امپریالیزم کیست؟ مارکسیسزم یعنی چه؟ اینها کلماتی بود که در پارچه ها می خواندم. یک روز پاییزی از مندوی بیرون شدم و بنجاره های زیادی خریده بودم و منظم چندیده بودم و می خواستم به کارته چهار بروم و بعد طرف سرک دار الامان و در محلات کارته 3 چون مشتریان خوبی را در کوچه های دارالامان پیدا کرده بودم و آن روز یک مقدار مرغک قندی هم گرفته بودم چون روز قبلش بچه های کوچک زیاد مرغک قندی خریدند و یک وقت بادکنک هم گرفته بودم اما در محله افشار با بچه ها در گیر شدم آنها با یک مشت شیشه به طرف بادکنکها دمار از روز گار پوقانه ها و باد کنکها در آوردند و دیگر هر گز پوقانه هوایی نخریدم. از مندوی بیرون و طرف مسجد پول خشتی می رفتم که تظاهرا یک سرش به مسجد پول خشتی رسیده بود. بر دیواره های مسجد ده ها پلاکارت ، پرچم با رنگهای سرخ سفید نصب شده بود. منم جذب رنگها و شعارها شدم و هر لحظه متظاهرین بشتر و بشتر می شد و کمی به جانب غربی مسجد از میان ابوه عظیم تظاهرات آمدم و دیدم چهار کودک در دیوار مسجد بلند و پرچمهای سرخ را به این طرف و آن طرف تکان می دهند. تماشای این صحنه برایم جالب بود و به شوق نگاه می کردم نمی دانم چه شد که چهار و پنج نفر مرا گرفتند و گفتند اشتوک جان نترس ما تورا می بریم پهلوی آن بچه ها و مثل آنها پرچم تکان بده و بعد پول برایت می دهیم و گفتم نه من قبول ندارم و زیاد غال ماغال کردم دیدم فاییده ندارد آنها البته با مهربانی زیاد بدون اینکه کمترین آسیبی به صندوق بنجاره من وارد کنند پارچه صندوق بنجاره را روی بنجاره کشید و بند صندوق را ازگردنم بیرون کردند و با هم می گفتند که مواظب باشند که چیزی گم نشود و به این ترتیب مرا بردند و در پهلوی بچه های که پیش از من روی دیوار مسجد بودند و پرچم تکان می دادند و یک پرچم را به دست من داد نمی دانم چند ساعت پرچم تکان دادم. چون به فاصله هر از ده و یا پانزده دقیقه افرادی می آمدند سخنرانی می کردند و شعار می دادند و به این تر تیب تا پایان تظاهرات پرچم تکان دادم و البته به دقت به بنجاره که سرمایه من بود نگاه می کردم و می دیدم که دو نفر از بهتر مواظب صندوق بنجاره من هستند. تظاهرات پایان یافت و ما را با احترام از دیوار مسجد پایین کردند و من رفتم پهلوی صندوقم آنها به من کمک کردند و صندوقم را گرفتم و گفتند پول برایت می دهم گفتم نه تشکر پول نمی خواهم و پول شان را نگرفتم و به این صورت از دست شان خلاص شدم بعد ها دلیل اینکه ما پنج و شش کودک را روی دیوار بلند کردند و آن این بود که ما متعلق به همه اقوام افغانستان بودیم و کارگر و می خواستند نشان دهند که بخاطر حق ما مبارزه می کنند.ساعت تقریبا دو بعد ازظهر پاییزی را نشان می داد و رفتم تا ساعت چهار درکوچه گشتم و یک مقدار بنجاره فرو ختم ولی نه به اندازه روزهای دیگر. روزها کوتاه بود و ساعت 4 تقریبا خورشید غروب می کرد و من باید خود را در هنگام غروب آفتاب به خانه می رساندم پدر مادر و دیگر عزیزان نگران من می شد و این گونه روزهای کابل را می گذراندم و داستانهای دیگر ....
------------------------------
پ.ن. دو ساعت در دیوار مسجد پل خشتی برای کمونیستها و یا بقول شیخ محمد علی" مارکیس ها" پرچم تکان دادم. تظاهرات عظیم در سالهای 1347 و 1348 و سالهای بعد بر گزار می شد. شیخ محمد علی" مارکس "را مارکیس" می گفت. روزهای کابل و شیوه پول پیدا کردن را در حد توانم یاد گرفته بودم. دختران و زنان زیبا و جوان کابلی و پرده نشین مشتریان من بودند. در یک روز من و پدر کلانم در کابل توسط دزدها و کیسه برها، غارت و دزدیده شدیم.



del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo