X
تبلیغات
رایتل

فصل اول: کودکی و اوره گی - 4-

1395/09/28 ساعت 09:49 ب.ظ


اولین لت کوب در کابل-9-

روزهای زندگی در کابل برایم گرم بود اما واقعیت و تغییر فصول این را نشان می داد که هوای کابل رو بسردی سوزناک می رود. در این سالها هر فصل تعریف خاص خود را داشت. زمستان واقعا زمستان بود و بهار هم بهار و نه مثل حالا که بهار و زمستان بهم خورده است. گو اینکه خندق فصول پرشده و فصول در سر زمینها و حوزه های هم رفت آمد دارند. همین حالا که این سطور را می نویسیم پایان قوس 1395 است و نشانه ای از برف و باران وجود ندارد و هوا به صورت غیر متعارف گرم شده است و این برای مردم خطرناک است. از قدیم گفته است که کابل بی زر باشد و اما بی برف نه و حالا کابل هم بی زر و هم بی برف شده است . به یاد دارم در ماه قوس 1347 کابل پر از برف بود و مردم با لباسهای گرم زمستانی بسوی کار می رفتند. در روزهای زمستان کار من تعطیلی نداشت مگر اینکه برف سنگین می آمد و نمی شد در کوچه های کابل رفت آمد داشت در آن صورت خانه می ماندم و سرگرمیهای دیگری برای خود دست پا می کردم. اما در روزهای آفتابی علیرغم سر ما می رفتم و بنجاره فروشی می کردم و ساتم تیر بود. زمستان 1347 گذشت و ما چندان مشکلی نداشتیم یگانه نگرانی پدر بدست آوردن پاسپورت بود که می گفت رشوه در کار است و بدون رشوت پاسپورت داده نمی شود. یک مشکل منم بودم می گفتند که برای من پاسپورت صادر نمی شود چون به سن هجده سالگی نرسیده ام و تذکره هم نمی داد می گفتند که باید از ولایت خود تذکره بگیرم امریکه شبه محال بود ما دیگر به ولسوالی پنجاب برای تذکره نمی رفتیم. من حالا مانده بودم که چه می شود و خلاصه اینکه اینکه قرارشد عکسم در پاسپورت در کنار پاسپورت مادرم چسپانده شود. مادر همراه دو فرزند یک دختر و یک پسر در سن های 7 سالگی و 14 سالگی. من البته کمی درشت و بزرگ از سن خودم دیده می شدم و کسی باور نمی کرد که 14 ساله باشم. گاه گاهی پدر ابراز نگرانی داشت که اگر در مرز اشکال گیری شود آن وقت نمی دانم چه کار کنم. بحث پاسپورت برای کربلا همین ها بود. هر روز سر دسته قافله ما خبر می آورد که کار در فلان اداره گیر کرده است و رشوت لازم است. پدر ناگزیر رشوت می داد و بدون رشوت کاری ما پیش نمی رفت و احتمالا دلال هم از ما می خورد. هم حکومت هم دلال از ما می خوردند و پدر چاره جز پرداخت رشوه را نداشت و به همین ترتیب کسانیکه رشوت نداد پاسپورت هم بدست نیاورد. عمویم یک گناه بزرگ را مرتکب شد دو زن داشت وی برای پاسپورت زن جوانش رشوت داد و پاسپورت گرفت اما برای مادر اسماعیل که همسر پیرش بود رشوت نداد و این زن مظلوم از قافله ما باز ماند و ناگزیر به وطن بر گشت و از غصه مریض شد و مرد. روسری آبی از بابت وی بی نهایت متاثر بود و گریه می کرد مادر اسماعیل در خانه زن دوم پدر زندگی می کرد و عمو از ترس خانم جوانش نمی توانست وی را در خانه خود ببرد. مادر اسماعیل زن خوب اما بی نهایت مظلوم و ستمدیده بود و در خانه زن دوم بابا پناه برده بود و فاطمه وی را مثل مادرش دوست داشت اما حالا وی پاسپورت ندارد و ناگزیر باید به وطن بر گردد. عمو در این مورد ظلم کرد و گناه نا بخشنودی را مرتکب شد . زمستان به پایان رسید و بهار سال 1348 آغاز شد. در فصل بهار کار من رو نقی بشتری می گرفت بر نامه ریزی کرده بودم که اگر در کابل بمانم کدام مغازه بگیرم و چند نفر شاگرد و آنها در کوچه ها بنجاره فروشی نمایند و من خلیفه دکان دار شان باشم. در فصل بهار اعلام شد که در دشت بگرامی دو پر گرام بز کشی و قرعه کشی است و مردم زیادی به بگرامی می روند و منم شوق کردم که بروم. حالا کابل را مثل کف دستم شناخته بودم و راهنمای دیگر بچه ها می شدم یک روز صبح از چمن حضوری به طرف بگرامی بخاطر بز کشی و قرعه کشی رفتم. بز کشی را برای اولین بار می دیدم. دسته های چاپ انداز از شمال و از کابل وارد میدان مسابقه شدند و چه صحنه های خشن و هیجان انگیزی را بر پا می کردند. من از همان روز اول از این مسابقه خوشم نیامد و تاحالا هم آن را دوست ندارم. یکی بزکشی و دیگری کرکت را نمی فهمم و اصلا علاقه به دیدن آن ندارم. در همان روز اول نمی دانم چه شد که دلم از بز کشی گرفته شد و اما درباره قرعه کشی و اینکه آدمهای برنده از شوق نزدیک بود بترکد خیلی برایم جالب بود. من البته خودم تکت لاتری نداشتم پدر می گفت لاتری حرام است شیخ محمد علی هم حکم تحریم را داده بود ولی آن روز شاهد برنده شدن 4 نفر بودم و چه شورهیجانی آنها داشتند. در مراسم بزکشی و قرعه لاتری برای زایران هم قرعه کشی می شد ولی من آن را ندیدم. بعدها دوست بزرگوارم در باب لاتری و قرعه کشی یک روز قصه ای داشت که بسیار خندیدم. او می گفت در مزار شریف قرعه کشی برای زایران کربلا و برای لاتری یک جا بر گزار شد و تعداد زیادی از مردم در صحنه اعلام نتایج حاضر شدند و یک نفر که دو بار نامش برای کربلا بیرون نشد و مردم به وی گفته بودند که امام حسین تو را نمی خواهد و چخ کرده است. وی از این بابت بی نهایت افسرده بود و برای بار سوم ثبت نام کرد و حالا درصحنه حاضر است و ازشدت هیجانات عرق کرده و تمام بدنش می لرزد و هر لحظه منتظر اینکه نامش در قرعه کشی اعلام شود و در همین هنگام از پشت لاسپیکر نامش خوانده می شود و می گوید حسین داد ولد خداداد. وی از جایش بلند و با قدرت و هیجان بسوی ایستشن حرکت و از روی یک هموطن ازبک رد و او را به زمین می اندازد. هم وطن ازبک از زمین و از بین خاک بلند می شود و خود را می تکاند و بعد می گوید : اکه جان کربلا گفته .... میتی. آن روز درمیدان قرعه کشی شاهد چنین هیجانات بودم آنهای که برنده اعلام می شدند نزدیک از شادی سکته نمایند. رفتن در بگرامی و صحنه های بزکشی و لاتری را در خانه با پدر صحبت نکردم. چون بسیار ناراحت می شد. زندگی در شهر خیلی از امور را برآدم تحمیل می کند و نمی توانی خود را نجات دهی. درهمین سالهای اخیر یک طلبه و روحانی از شهرستان در کابل آمده بود و او خودش به من قصه می کرد که دو شب در هتل ماندم و تلویزیون برنامه رقص موسیقی و زنان سر برهنه را پخش می کرد و من پشتم را طرف تلویزیون می کردم و نمی خواستم که چشمم به بر نامه هایش بافتد گناهکار می شدم. شاگرد هتل به من می گفت دهاتی تو با پشتت تلویزیون نگاه می کنی . با پشت تلویزیون دیده نمی شود. تلویزیون خودش را بر همه تحمیل کرده است چنانچه موبایل انترنت فیسبوک و وایبر خود را تحمیل می کند. من در آن سالها 1347 و 1348 از صبح تاشب در تمام شهر می گشتم و در همه بر نامه های جمعی شرکت می کردم تنها سینما نرفتم اما در "سانه" یک بار رفتم و قمر گل و رخشانه بر نامه داشتند و در کنسرت صفدر توکلی شرکت کردم و در مسابقات کشتی گیری ابراهیم پهلوان چند بار شرکت کردم و ابراهیم قهرمان برای من چهره افسانه شکست ناپذیر بود و مردم می گفتند پشتش به زمین نخورده است چون پنجه مولا علی در پشتش نشسته است. مردم قهرمانی او را به پنجه مولا علی نسبت می داد. یک روز در پایان مسابقه که ابراهیم قهرمان حریفانش را خواباند از میدان ورزشی بیرون شدیم و در جاده میوند تا سینماپامیر دو گروپ مخالف و موافق شکل گرفتند و چنان علیه هم دیگر شعار می دادیم که نزدیک بود کار به جنگ و دعوای خونین میان ما منجر شود و پولیس مداخله و جمعیت عظیم را در نزدکیهای سینما پامیر متفرق کرد.
یک روز رفتم به سرای پراز دکان و مغازه در کوته سنگی. نمی دانم چرا رفتم چون بنجاره من در بازار و سرای و شهر خریدار نداشت زیرا که همه نوعش در همه جا یافت می شد. وارد سرای شدم و از پیش چند دکان گذشتم و در پیش یک دکان رسیدم. دکان پر از پارچه و مالک آن روی یک تکه قالین به رنگ قرمز نشسته و یک گز آهنی که پارچه را متر کرد در دست داشت و با آن بازی می کرد. گفت او بچه هزاره بیا چه داری. رفتم و جلو دکانش ایستادم گفتم بنجاره دارم. دستش را دارز و یک شانه را گرفت و قات کرد و شانه شکست و بعد انداخت طرف صورتم و بعد یک آینه را گرفت و باز انداخت طرف من و به زمین خورد و شکست. گفتم او مذهب تو را گایم چرا بنجاره و آینه مرا میده کردی و به باره وحشی شد و از تخت دکانش بیرون پرید و گز آهنی در دستش و چند دانه به پشت و پهلویم زد و من به سرعت صندوق بنجاره در یک گوشه گذاشتم و چند دشنام از این دست: ای زن تو را و ای مذهب تو را فلان کنم او مرا گرفت و به زمین خاباند و من در زیر پاهایش بودم و بشدت مرا با مشت لگد و با متر آهنین می زد و منم با دندان موفق شدم گوشت پایش را دندان بگیرم و تا جای که توانستم فشار دادم دیدم که داد زد وای وای ای چوچه سگ پایم را خورد و بعد دست از زدن من برداشت و سعی کرد که پایش را از دندان تیز من جدا کند نمی چند دقیقه گذشت و دندانم از پایش کنده شد فقط دیدم که تمبان سفیدش خون آلود شد مرا رها کرد و منم به طرف بیرون سرای رفتم تا به ماموریت پولیس بروم و در دم سرای دو پولیس دیدم یکی هزارگی و دیگری افغان. بسیار گریه می کردم. عسکر هزارگی گفت چه شده گفتم یک اوغان لامذهب مرا زده است. عسکر به رفیقش گفت بیا برویم قومای تو چطور این بچه و اشتوک قومای مرا زده است این اشتوک است. هردو واردسرای شدند و منم به دنبالش و گفتم اینی لامذهب مرا زده است و بنجاره مرا شکستانده. سرای دو طبقه است و چندین دکاندار هزارگی هم دارد اما از ترس و یا هر دلیل دیگر هیچ یک برای نجات من از دست دکاندار ظالم نیامدند. پولیسها پرسیدند چرا این اشتوک زدی گفت به من دشنام داد. گفت بی دلیل تورا دو و دشنام نداده اول تو زدی و بعد به تو دشنام داده است . کمی زبانش لق آمد گفت بله. او در حالیکه با تمبان خون آلودش نگاه می کرد گفت مثل چوچه سگ دندان گرفته و پایم را زخم گرده است. پولیسها گفت ببا برویم ماموریت آنجا معلوم می شود که گناه از کیست. گفت نه من ماموریت نمی روم. پولیس گفت ما تو را می بریم وی می خواست پولیس را دو باره جواب دهد. پولیس دست انداخت و از یخنش گرفت و گفت بی نظمی و بی قانونی می کنی و اشتوک را می زنی و حالا ماموریت هم نمی روی از دکان کشید و می خواستند دستش را ولچک کند گفت خو خیر است می روم. دکانش را قفل کرد و چهارتایی ازسرای بیرون شدیم و موتر گرفتیم و آمدیم ماموریت پولیس. ابتدا هر دو پولیس گزارش دادند و خیلی خوب و یک کاتب همه اظهارات را می نوشت و سپس از دکاندار قند هاری پرسید وی گفت به من دشنام مذهب داد اما آمر حوزه گفت اول تو چه کردی که برایت دشنام داد. کمی زبانش گیر کرد و من گفتم من بنجاره داشتم و از پیش دکانش تیر شدم به من گفت چوچه هزاره چی داری گفتم بنجاره و بعد یک شانه را گرفت و میده کرد و بعد یک آینه را گرفت به زمین زد و شکست و من دشنام دادم و گفتم چرا بنجاره مرا میده می کنی و همین شد که با گز آهنی مرا زد و مرا به زمین انداخت و با مشت لگد مرا زد و هیچ کس هم به کمک من نیامد و بنجاره من را شکست. تمام اظهارات مرا دکاندار تایید کرد و بعد از من پرسید چه قدر به بنجاره ات خساره واردشده است یک مرتبه از دهانم پرید گفتم 250 تا 300 روپیه. همه ای صحبتها یاد داشت شد و آمر پولیس رو به دکاندار گفت فردا تاوان اشتوک را می دهی و سبا اول وقت در ماموریت حاضر می شوی و حالا بدی تذکره ات را. دکاندار رنگش متغییر و پریشان و لال ماند. آمر پولیس گفت بدون ضمانت از ماموریت نمی گذارم بیرون شوی و تو مقصر هستی بدی تذکره ته. گفت ندارم پولیس گفت ترخیص داری گفت ندارم پولیس گفت عسکری نگرده ای گفت نه. حالا ثابت شد که دکاندار نه تذکره دارد و نه ترخیص و نه هم عسکری کرده است. پولیس گفت پس برو امشب در زندان ماموریت و بعد به من گفت بچیم تو مرخصی سبا ساعت نه صبح ایجا باشی که دوسیه را به ولایت کابل می فرستم. دکاندار گفت در سرای ضامن معتبر دارم و مرا زندانی نکنید. همین شد که همراه دو عسکر به سرای کوته سنگی برگشتیم و یک ضمانت معتبر نمی دانم اسناد دکان بود از او گرفته شد. شب به خانه برگشتم بسیار ناراحت بودم و سعی کردم که پدر و مادر قصه جنگ امروز را نفهمند ولی مادر به دلیل اینکه روح و روان کودکش را می داند فهمید که کدام مشکل برایم پیدا شده است بسیار کوشش کرد که بگویم اما نگفتم مادر بخوبی فهمید که من جنگ دعوا کرده ام دست روی پیشانی من گذاشت و غذا بسیار کم خوردم. پدر رفت در خانه دومش اما دیدم مادر خواب نمی رود و ناگزیر رویداد جنگ را برایش قصه کردم و اطمینان دادم که جنگ به نفع من تمام شده است و نگران نباشد و فردا ساعت 9 صبح به ماموریت رفتم و دیگر همراه خود امروز صندوق بنجاره ندارم...
--------------------------------------
پ.ن. پولیس و حکومت زمان شاه در این سالها رفتارش خوب و از حق کودک و مظلوم دفاع می کرد و در این دعوای حق مرا گرفتند. دکاندار مغرور و بی فرهنگ از قند هار و تاجر بی تذکره پوشاک و پارچه در کوته سنگی. او نه تذکره داشت ونه عسکری رفته بود و این جنگ، او را در دام عسکری و دوره ملکفیت دو ساله انداخت. لاتری یک نوع تکت است که در روز معین قرعه کشی می شود که برنده های جوایز تکت لاتری اعلام می شود. بز کشی بازی سنتی در افغانستان است. زمستان کابل در این سالها پر از برف بود.



فصل دوم
تحصیلات -11-

حالا در سر زمین عراق هستیم. پدر موفق شد شرط ازدواجش با مادر محمد را عملی نماید. همسر حاجی شرط گذاشته بود که با پدر ازدواج می کند بشرط اینکه دو باره به عراق بر گردد. بشر هرجای که باشد خاطره تلخ و شیرین همانجا را دارد. همسر حاجی و رو سری آبی خاطره خوب و شیرین از عراق و زندگی در نجف را داشتند. نجف سر زمین مقدس برای شیعیان است. بزر گترین قبرستان تاریخ آدمی یعنی وادی السلام را دارد. نجف اشرف حوزه علمیه هزار ساله دارد. بزر گترین مراجع شیعیان از نجف اشرف تولید شده اند. امام علی -ع- اولین امام شیعیان پس از ضربت ابن ملجم مرادی در کوفه در نجف اشرف به خاک سپرده شد و نجف بزرگترین زیارتگاه تاریخ برای شیعیان است. این قطعه از خاک عراق که در جنوب غربی آن قرار گرفته است. قطعه پر ازشن و نیزار و اغلبا لم یزرع است و شاید به همین جهت باشد که در باب وجه تسمیه آن می گوید اصل نجف "نی، جاف" بوده. "نی" همان " نی" مولانا است و "جاف" هم خشکی. نتیجه اینکه این تکه و این بخش از خاک عراق و هم مرز با عربستان ، نی زار، خشک بوده است و حالا در مرور زمان "نی جاف" مبدل به نجف شده است این روایت مسموع است و در کتابی ندیده ام و در همان روزهای اول از ساکنان غیر عربی نجف شنیده ام. وقتی در لیبیا سفیر بودم" نجف و غرنی" دو شهر تاریخی عراق و افغانستان در فینال رفت. از میان 45 شهر برای نامزدی پایتخت فرهنگی جهان اسلام، نجف و غزنی در مصاف هم قرار داشت و سر انجام غزنی پایتخت فرهنگی جهان اسلام در سال 2013 اعلام شد. اشکال عمده ای که گرفته شد این بود که نجف اشرف بیش از حد شهر شیعه و مذهبی شده است و جهان اسلام در قالب یک مذهب گنجایش ندارد. این واقعیت دارد که شیعیان، برخی از شهرها و اماکن را در انحصار مذهب خود در آورده اند و چنان رنگ مالی مذهبی کرده که دیگران گو اینکه رنگش به آن نمی خورد. بر نامه من این بود که درس بخوانم و بر نامه پدر هم اینکه یکی دو سال در عراق بماند و بعد به وطن بر گردد اما نه در هزارجات. پدر ترجیح می داد که دیگر روستا نشینی نداشته باشد و در شهر زندگی نماید و اما نیت همسر دوم پدر ماندن در عراق بود ولی خوب اگر پدر به افغانستان بر می گشت وی ناگزیر باید با پدر بر گردد. عجب مشکلات و دشواریهای مهاجرت و آوارگی دارد و ما واقعا در بدر و آواره واقعی شدیم. زندگی سیال و غیر مستقر داشتیم ماهیت آوارگی همین بی ثباتی و بی استقراری است. سال 1348 ما وارد عراق شدیم. همسرم دوم بابا در همان روزهای اول همراه با فاطمه روسری آبی هر روز و همیشه می رفت به خانه خود شان. این خانه را حاجی خریده بود و یا هم ساخته بود اما شیرین ترین مکان برای زندگی شان بود. رو سری آبی در همین خانه به دنیا آمده بود و تا سن پنج و شش سالگی در آن سکونت داشت و با تمام زوایای خانه و کنج کنج آن آشنایی داشت اما حالا این خانه متعلق به کسی دیگر است ولی رفت آمد خانواده حاجی در آن زیاد بود. حاجی سرور بهترین دوست خانوادگی حاجی در نجف بود. حاجی سرور مادری بی نهایت مهربان داشت و برای مدت زیادی نمی گذاشت خانواده حاجی از خانه شان جای دیگری برود و لی خوب این رقم نمی شد. مهمان برای یک هفته و دو هفته ولی اقامت خانواده حاجی بیش از یک ماه دوام یافت. پدر برای همسرانش دو خانه لازم داشت یکی برای ما و دیگری برای همسر دومش خانواده حاجی. دو سلطان در یک اقلیم جای ندارند و دو همسر و دو زن نیز چنین است و خیلی مشکل است که در یک خانه زندگی نمایند پدر این تجربه را در کابل داشت و نمی شد هردو خانمش در یک حویلی سکونت داشته باشند. مادر من بسیار آتشین و انقلابی بود و خدا نمی کرد که عصبانی و ناراحت شود آن وقت قیامت را برای همه نشان می داد. من یک هفته این طرف و آن طرف راه می رفتم و وضعیت را بررسی می کردم. سفر عراق کمی خرج روی دوش ما گذاشته بود و ناگزیر باید همه دست بکار می شدیم. همسر دوم بابا با رسم و رسوم زندگی در نجف آشنایی داشت و از همان روزهای اول روی آورد به "سده" بافی و گلیم بافی و مادر هم روی به رسندگی آورد پدر نمی دانم چه کاری روی دست گرفت و منم چند روزی رفتم که به نان وایی کار نمایم رفتم ولی پدر به من گفت نه بچیم من تورا به نجف اشرف آوردم که درس بخوانی و بقول خودش حلال و حرام خدا را یاد بگیرم و همین شد که کتاب ملا محسن و کتاب سیوطی و حاشیه ملا عبدالله را پیدا نمایم. مرکز تجمع طلاب یکی حسینیه سجاد بود و دیگری هم چند مدرسه دینی مثل مدرسه سید عوض و مدرسه آقای مدرس. این دو مدرسه در منطقه جدیده محل سکونت ما بود و طلاب زیادی از افغانستان در آن درس می خواندند. من البته با کتابهای فارسی آشنایی داشتم و با تشویق پدر و مکتب ملا در زمستانها ورقه گلشاه، دیوان حافظ ، انور المجالس، حمله حیدری و کتاب حلیت المتقین را دیده بودم و هیچ مشکلی در خواندن کتابهای فارسی نداشتم و اما حالا باید در حوزه علمیه ادبیات عربی منطق و اصول و بعد فقه را می خواندم. اولین کتابی را که باید در زبان و ادبیات عربی می خواندم "صرف میر" بود. مسئله " ضرب، یضرب، و ضربا" و یا ضرب زید عمرا" از مقوله های صرف میر و بنبادهای اولیه زبان عربی است که باید یاد می گرفتیم و بعد از صرف باید نحو را می خواندیم. در علم نحو اولین کتاب همان کتاب ملا محسن جرجانی بود و بعدش باید می رفتیم کتاب مهم دیگری بنام " سیوطی" را می خواندم. در مدت شش ماه کتاب صرف میر و کتاب ملامحسن و سیوطی را به صورت موازی خواندم و باید می رفتم امتحان می دادم و مشهر می شدم. مشهر همان شهریه و حقوق ماهانه طلبگی است که از سوی مراجع تقلید به طلاب داده می شد و این مسأله امتحان لازم داشت. بعد از شش ماه رفتم در چند دفتر ممتحن امتحان دادم و موفق شدم و حالا معاش و شهریه می گیرم. این مساله کمکی بود برای زندگی و دیگر بار دوش خانواده و پدر و مادر نبودم و گاهی هم به آنها کمک هم می کردم. فکر می کنم از وقتیکه خود را شناختم کار کردم و یا درس خواندم و نان مفت نخوردم. در کابل در سالهای 1347 و 1348 چیزی در حدود یک سال نیم ، بنجاره فروشی راه انداختم و خیلی هم موفق بودم و در وطن همراه با برادر و بدون برادر بز بزغاله و گوسفندانم را به کوه می بردم و زمستانها پیش پدر و گاهی هم نزد ملا درس سبق می خواندم و حالا وارد عظیم ترین حوزه علمیه با قدامت تاریخی هزارساله شده ام و باید در سهایم خوب می خواندم. با مشوره پدر و خانواده رفتم که در مدرسه اطاق بگیرم و گرفتم. مدرسه سید عوض در جدیده دارای دو طبقه و در طبقه دوم آن یک غرفه مستقل برای خود گرفتم. در مدرسه با دوستان زیادی آشنا شدم. در همین مدرسه آقای شیخ کاظم جعفری آقای شریفی از لعل و آقای سید ضیا از ورس و آقای سید حسینی از تلخک و آقای سرور دانش را پیدا کردم. آقای دانش نسبت به من کوچک بود و فقط می یامد مدرسه پیش آقای حسینی تلخک درسهای صرف و نحو می خواند و می رفت. آقای موحدی لعلی که حالا آیه الله موحدی نجفی شده نیز در مدرسه سید عوض درس می خواند. در بیرون از مدرسه با آیه الله شیخ محمد عیسی خراسانی آشنا شدم و همراه شیخ اصغر مهدوی درپای سخنرانیهای ایشان می رفتم و با امینی اشترلی آشنا شدم و بعدش با آقای شیخ محمد اکبری. دربیرون از مدرسه سید عوض به دنبال علماء و طلاب و دوستان بشتری بودم و هدفم این بود که در کنار درسهای حوزه که پرشور می خواندم، به فن سخنرانی و نویسندگی هم آشنا شوم. سخنرانی پس از درس عمده ترین اولویت برای من و اکثر طلاب بود. چرا سخنرانی و تمرین برای سخنرانی برای یک طلبه اهمبت داشت و این دلیل داشت دلیلش عوام زدگی بود. یک طلبه موفق باید بهترین سخنرانی را می کرد و عوام را بسوی خود می کشاند.. علامه بلخی را مردم بشتر بخاطر سخنرانیها و سبک روضه و مصیبت عاشورایش در آن زمان دوست داشت و گفته می شد یک روحانی از شهرستان بهترین خطیب و سخنران می باشد و همه سعی داشتند که خود را به پایه شیخ مهدوی خوجه نیک پای شهرستان و یا علامه بلخی در سخنرانی برسانند اما بهترین خطیب و سخنران در این سالها در نجف اشرف شیخ محمد عیسی خراسانی شناخته شد او واقعا فوق العاده بود. فکر می کنم نظیرش را در سالهای 1348 تا سالهای 1356 زمان اخراج و تسفیر و طرد من از عراق را نداشتیم. او فوق العاده و ستاره بود که در آسمان حوزه در بین طلاب افغانی ایرانی و پاکستانی می درخشید. صدها عالم و داشمند و صد هاطلبه در روز های محرم و در چندین جا در پای سخنرانی وی حاضر می شدند و برای من آیه الله شیخ محمد عیسی الگو و پیشوای انکار ناپذیر من شده بود. همراه شیخ اصغر مهدوی در محضر ایشان رفتم. آیه الله خراسانی موادب بود و خوش برخورد و شیرین زبان و شیرین کلام. آیه الله خراسانی در مدرسه سیدعوض در طبقه اول اطاق درس و تدریس داشت و گاهی هم در سالن بزرگ که مدرس گفته می شد، درس تفسیر قرآن داشت و من گفتم که در جلسات تمرین شما برای سخنرانی شرکت می کنم. آیه الله خراسانی گفت با کمال میل شرکت کنید در همه جلسات سخنرانی و جلسات تمرین شان شرکت می کردم و به دلیل تلاشهای که داشتم آیه الله شیخ محمد عیسی خراسانی مرا خیلی دوست داشت. آقای شیخ محمد حسین عالمی که از اقوام من و از منطقه اخضرات بود و از دوستان بسیار نزدیک مرحوم حاجی خداداد، هر صبح جمعه در خانه شان تمرین سخنرانی داشتیم و من عضو دایمی جلسه تمرین شان بودم. آقای کاشفی اشترلی نیز همیشه در جلسات تمرین شرکت می کرد و چندین طلبه و استاد واقعا از آنها یاد می گرفتیم و چه شیوه های خوبی برای تمرین داشتیم. شیوه های تمرین و تدریس در حوزه های علمیه به نظر کار شناسان امور تدریس ، شیوه های پسندیده و موفق هست. یک روز در جلسه تمرین در منزل آقای عالمی، آقای سید شریفی آمد او همراه خود یک سید جوانی را آورده بود و گفت که برادر من است و آغایش از افغانستان فرستاده در نجف که درس بخواند و بعد اگر استاد عالمی موافق باشد در جلسات تمرین روزهای جمعه شرکت نماید. استاد عالمی گفت با کمال میل. نام این سید جوان سید عبدالحمید بود و بعد گفته شد که فامیل برای شان انتخاب نکرده ایم و بعضی دوستان پیشنهاد کرده که فامیل شان را سجادی بگذاریم. اعضای جلسه تمرین همه گفتند که پیشنهاد بسیار خوبی است " سجادی" فامیل بسیار خوبی است. و بعد گفته شد که جناب فصیحی اخضراتی برای من فامیل "ناطقی" را گذاشته است و ما همه تایید کردیم که فامیل ایشان ناطقی باشد و حالا "سجادی" برای سید عبد الحمید فامیل بسیار و مبارکی است. از همین جلسه به بعد با سید عبد الحمید آشنا شدم و تا آخرین روز های زندگی شان در کنار هم بودیم و من واقعا سید عبد الحمید سجادی را دوست داشتم و با هم هم سن سال بودیم و سجادی در سن 13سالگی با دختر مرحوم آیه الله شیخ قاسم علی سنگ تخت نامزد شد درست در همین سن، منم با رو سری آبی دختر حاجی خداداد در خشکک سگدیز جای حاجی صفدر نامزد شدم.
چند نفر در نجف اشرف طلبه های هم سن سال با محرومیتهای مشابه و احساسات مشترک، دور هم جمع شدیم. شیخ اصغر مهدوی، از سنگ تخت، سید الحمید سجادی فرزند عالم معروف سید محمد حسین از لعل سر جنگل و از قریه پخک شیخ محمد امین ناصری از تلخک و شیخ محمد محقق کودک انقلاب از مزار و چند تا طلبه دیگر. این رفاقت منشاء یک تحول دیگر برای ما شد. حوزه نجف ماهیتا و به شکل سنتی حوزه علمیه غیر سیاسی بود. حوزه نجف اشرف در بستر تاریخی تنها مکتب غنی و پر بار علمی و فقاهتی بود که امور را با شیوه سنتی و تاریخی پیش می برد. در نجف خبری از سیاست خبری از فلسفه نبود. مکتب نجف در یک تعریف درست و دقیق همان مکتب فقهی است که در این ساحت واقعا پیشگام و پیش آهنگ بوده است. اما با تبعید آیه الله خمینی در سال 1342 از حوزه علمیه قم و رود ایشان از ترکیه به عراق، سیمای حوزه متغییر شد. تدریس ولایه فقیه و حکومت اسلامی سنت شکنی و بهم زدن و تکان دادن مکتب نجف گفته می شد و ما در چنین شرایطی در نجف آمده ایم. زعیم عالیقدر و جهانی شیعیان آیه الله سید محسن حکیم در سال 1349 فوت کرد و با فوت ایشان فضای حوزه به دو بخش تقسیم شد. بخش سیاست عین دیانت و حکومت اسلامی و لایت فقیه. پرچم دار این خط و راه آیه الله خمینی است و بخش دیگر تداوم اصول و سنتهای تاریخی حوزه بود که پس از آیه الله حکیم ، حالا آیه الله سید ابو القاسم خویی خود را حافظ و میراث دار آن می دانست. تقابل دو خط آشکار و حتا در حد تکفیر و تخطیه هم دیگر در میان پیروان شان پیش می رفت. همان گونه که فلسفه نجس و مردار اعلام شده بود و تنها آیه الله قوچانی از ترس در زیر زمین درس فلسفه می گفت و سیاست بدتر از فلسفه در حوزه تبلیغ می شد. طلاب هم به دو دسته سنتی و غیر سنتی تقسیم شدند. سنتیهای به شدت محافظه کار دور بر آیه الله خویی جمع شدند و طلاب جوان و انقلاب و مخالف سنت و طرفدار سیاست و حکومت ولایت فقیه در اطراف آیه الله خمینی جمع شدند و من هم گاه گاهی در درسهای ولایت فقیه آیه الله خمینی شرکت می کردم و قبول کرده بودیم که علماء حصون اسلام است و باید حکومت تشکیل دهند. ما هشت نفر طلبه جوان که نام شان را گرفتم در کنار درسهای حوزه ، روی آوردیم به خواندن کتابهای انقلابی. آثار و سخنرانیهای شریعتی را گوش می دادیم و می خواندیم و دکتر علی شریعتی از سالهای 1348 تا سالهای بعد 1354 غوغای عجیبی در ایران بر پا کرده بود. بعد از شریعتی آثار مطهری و کتابهای داکتر مهدی بازرگان و کتاب انقلاب تکاملی اسلام جلال الدین فارسی و آثار جلال آل احمد و مجلات مثل اسلام مکتب توحید و..، فضای مطالعاتی حوزه و نسل جوان طلاب را دیگر گون ساخت و من همراه دوستانم به این خط گریویده شدیم و این مسأله برای من احلی من العسل شد زیرا از سن 5 سالگی به بعد متوجه شدم که چه ظلم و ستمهای بر ما روا داشته شده است. قتل عام مرغابیهای من در سال 1343 و 1344 توسط کوچیها در دامرده اخضرات بشدت روح و روانم را آزرده ساخته بود و حالا در فضای قرار گرفته ام و کتابهای را می خوانم که ظلم و ستم را برایم بخوبی شرح می دهد و تبیین و تفسیر می کند. با خواندن این کتب و آثار کاملا به عمق بیرحمی کوچی، ارباب، و لسوال، و قاضی پی بردم که چرا پدرم را چهار عسکر ار سماوات می گیرند و می برند ولسوالی و بعد چهار عسکر به حکم قاضی مردار خور و ولسوال و کوچی ستمگر روی چوکی می نشانند و به زور عکسش را می گیرند و بعد انگشتانش را رنگ و روی کاغذ زرد رنگ قباله می فشارد و به این صورت زمین پدر را غصب و برای خود شان قباله درست می کنند و حالا تمام موضوعات مرتبط به ظالم و حاکم را می خوانم و بخوبی می فهمم که چرا در دیوار مسجد پل خشتی متظاهرین مرا بلند کردند و دو ساعت برای شان پرچم تکان دادم و این پرچم ضد استثمار ارباب و غارت کوچی و ستم ولسوال و والی بوده است. متظاهرین پل خشتی خواهان سر نگونی نظام مطابق با مکتب و ایده لوژی خود شان بودند که مارکسیستها همین کار را کردند و موفق شدند. ما جماعت یعنی من ، مهدوی، عبد الحمید سجادی، امیر ناصری، محمد محقق کودک انقلاب، عبد الحسین اخلاقی و یکی دو طلبه دیگر جمعا هشت نفر تصمیم گرفتیم که این کتابها را به دیگر طلاب جوان و هم سن سال خود توزیع نماییم و تصمیم گرفتیم " کتابخانه سیار" تاسیس نمایم که کردیم. دیگر علاقمندی به تمرین سخنرانی نداشتم و آن را امر کهنه و متعلق به گذشته می دانستم و می گفتم آدم وقتی انقلابی باشد و مبارز می تواند حرفش را به خوبی بنویسد و به مردم بگوید و حالا احساس می کردم که در دنیای دیگری افتاده ام دنیای انقلاب و دیگر گونی یک نظام و یک حکومت ستمکار....
---------------------------
پ.ن. ما در نجف اشرف اقدام به تاسیس کتابخانه کردیم و هشت نفر کتابخانه سیار را ایجاد کردیم و کار ما پخش و توزیع کتاب در میان طلاب جوان بود. حوزه نجف پس از رحلت آیه الله سید محسن حکیم به دو بخش سنتی و انقلابی تقسیم شد. مبانی ولایت فقیه حکومت اسلامی را آیه الله خمینی در نجف تدریس می کرد. آثار متفکران اسلامی در بین طلاب جوان تاثیر بسزای داشتند. اصول و شیوه های تحصیلی ابتدا ادبیات عرب و بعد کتب منطق بود و در مراحل بعدی فقه و اصول تدریس می شد و پس از کتابهای رسایل مکاسب و کفایه ' درسهای خارج آغاز می شد. درسهای خارج فقه و اصول تخصصی و فنی تا مرحله اجتهاد ادامه داشت. پس از شش ماه شامل حوزه علمیه نجف شدم و امتحانات خوب با نمرات عالی را پشت سر گذاشتم. هدایت و دستور پدر این بود که درس بخوانم. از سال 1348 تا سال 1356 درسهایم را خواندم و سطح را تمام و به درسهای خارج می رفتم که پولیس عراق مرا دستگیر و از عراق بیرون کرد.

del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo