X
تبلیغات
رایتل

فصل اول: کودکی و اوره گی - 4-

1395/09/28 ساعت 09:49 ب.ظ


اولین لت کوب در کابل-9-

روزهای زندگی در کابل برایم گرم بود اما واقعیت و تغییر فصول این را نشان می داد که هوای کابل رو بسردی سوزناک می رود. در این سالها هر فصل تعریف خاص خود را داشت. زمستان واقعا زمستان بود و بهار هم بهار و نه مثل حالا که بهار و زمستان بهم خورده است. گو اینکه خندق فصول پرشده و فصول در سر زمینها و حوزه های هم رفت آمد دارند. همین حالا که این سطور را می نویسیم پایان قوس 1395 است و نشانه ای از برف و باران وجود ندارد و هوا به صورت غیر متعارف گرم شده است و این برای مردم خطرناک است. از قدیم گفته است که کابل بی زر باشد و اما بی برف نه و حالا کابل هم بی زر و هم بی برف شده است . به یاد دارم در ماه قوس 1347 کابل پر از برف بود و مردم با لباسهای گرم زمستانی بسوی کار می رفتند. در روزهای زمستان کار من تعطیلی نداشت مگر اینکه برف سنگین می آمد و نمی شد در کوچه های کابل رفت آمد داشت در آن صورت خانه می ماندم و سرگرمیهای دیگری برای خود دست پا می کردم. اما در روزهای آفتابی علیرغم سر ما می رفتم و بنجاره فروشی می کردم و ساتم تیر بود. زمستان 1347 گذشت و ما چندان مشکلی نداشتیم یگانه نگرانی پدر بدست آوردن پاسپورت بود که می گفت رشوه در کار است و بدون رشوت پاسپورت داده نمی شود. یک مشکل منم بودم می گفتند که برای من پاسپورت صادر نمی شود چون به سن هجده سالگی نرسیده ام و تذکره هم نمی داد می گفتند که باید از ولایت خود تذکره بگیرم امریکه شبه محال بود ما دیگر به ولسوالی پنجاب برای تذکره نمی رفتیم. من حالا مانده بودم که چه می شود و خلاصه اینکه اینکه قرارشد عکسم در پاسپورت در کنار پاسپورت مادرم چسپانده شود. مادر همراه دو فرزند یک دختر و یک پسر در سن های 7 سالگی و 14 سالگی. من البته کمی درشت و بزرگ از سن خودم دیده می شدم و کسی باور نمی کرد که 14 ساله باشم. گاه گاهی پدر ابراز نگرانی داشت که اگر در مرز اشکال گیری شود آن وقت نمی دانم چه کار کنم. بحث پاسپورت برای کربلا همین ها بود. هر روز سر دسته قافله ما خبر می آورد که کار در فلان اداره گیر کرده است و رشوت لازم است. پدر ناگزیر رشوت می داد و بدون رشوت کاری ما پیش نمی رفت و احتمالا دلال هم از ما می خورد. هم حکومت هم دلال از ما می خوردند و پدر چاره جز پرداخت رشوه را نداشت و به همین ترتیب کسانیکه رشوت نداد پاسپورت هم بدست نیاورد. عمویم یک گناه بزرگ را مرتکب شد دو زن داشت وی برای پاسپورت زن جوانش رشوت داد و پاسپورت گرفت اما برای مادر اسماعیل که همسر پیرش بود رشوت نداد و این زن مظلوم از قافله ما باز ماند و ناگزیر به وطن بر گشت و از غصه مریض شد و مرد. روسری آبی از بابت وی بی نهایت متاثر بود و گریه می کرد مادر اسماعیل در خانه زن دوم پدر زندگی می کرد و عمو از ترس خانم جوانش نمی توانست وی را در خانه خود ببرد. مادر اسماعیل زن خوب اما بی نهایت مظلوم و ستمدیده بود و در خانه زن دوم بابا پناه برده بود و فاطمه وی را مثل مادرش دوست داشت اما حالا وی پاسپورت ندارد و ناگزیر باید به وطن بر گردد. عمو در این مورد ظلم کرد و گناه نا بخشنودی را مرتکب شد . زمستان به پایان رسید و بهار سال 1348 آغاز شد. در فصل بهار کار من رو نقی بشتری می گرفت بر نامه ریزی کرده بودم که اگر در کابل بمانم کدام مغازه بگیرم و چند نفر شاگرد و آنها در کوچه ها بنجاره فروشی نمایند و من خلیفه دکان دار شان باشم. در فصل بهار اعلام شد که در دشت بگرامی دو پر گرام بز کشی و قرعه کشی است و مردم زیادی به بگرامی می روند و منم شوق کردم که بروم. حالا کابل را مثل کف دستم شناخته بودم و راهنمای دیگر بچه ها می شدم یک روز صبح از چمن حضوری به طرف بگرامی بخاطر بز کشی و قرعه کشی رفتم. بز کشی را برای اولین بار می دیدم. دسته های چاپ انداز از شمال و از کابل وارد میدان مسابقه شدند و چه صحنه های خشن و هیجان انگیزی را بر پا می کردند. من از همان روز اول از این مسابقه خوشم نیامد و تاحالا هم آن را دوست ندارم. یکی بزکشی و دیگری کرکت را نمی فهمم و اصلا علاقه به دیدن آن ندارم. در همان روز اول نمی دانم چه شد که دلم از بز کشی گرفته شد و اما درباره قرعه کشی و اینکه آدمهای برنده از شوق نزدیک بود بترکد خیلی برایم جالب بود. من البته خودم تکت لاتری نداشتم پدر می گفت لاتری حرام است شیخ محمد علی هم حکم تحریم را داده بود ولی آن روز شاهد برنده شدن 4 نفر بودم و چه شورهیجانی آنها داشتند. در مراسم بزکشی و قرعه لاتری برای زایران هم قرعه کشی می شد ولی من آن را ندیدم. بعدها دوست بزرگوارم در باب لاتری و قرعه کشی یک روز قصه ای داشت که بسیار خندیدم. او می گفت در مزار شریف قرعه کشی برای زایران کربلا و برای لاتری یک جا بر گزار شد و تعداد زیادی از مردم در صحنه اعلام نتایج حاضر شدند و یک نفر که دو بار نامش برای کربلا بیرون نشد و مردم به وی گفته بودند که امام حسین تو را نمی خواهد و چخ کرده است. وی از این بابت بی نهایت افسرده بود و برای بار سوم ثبت نام کرد و حالا درصحنه حاضر است و ازشدت هیجانات عرق کرده و تمام بدنش می لرزد و هر لحظه منتظر اینکه نامش در قرعه کشی اعلام شود و در همین هنگام از پشت لاسپیکر نامش خوانده می شود و می گوید حسین داد ولد خداداد. وی از جایش بلند و با قدرت و هیجان بسوی ایستشن حرکت و از روی یک هموطن ازبک رد و او را به زمین می اندازد. هم وطن ازبک از زمین و از بین خاک بلند می شود و خود را می تکاند و بعد می گوید : اکه جان کربلا گفته .... میتی. آن روز درمیدان قرعه کشی شاهد چنین هیجانات بودم آنهای که برنده اعلام می شدند نزدیک از شادی سکته نمایند. رفتن در بگرامی و صحنه های بزکشی و لاتری را در خانه با پدر صحبت نکردم. چون بسیار ناراحت می شد. زندگی در شهر خیلی از امور را برآدم تحمیل می کند و نمی توانی خود را نجات دهی. درهمین سالهای اخیر یک طلبه و روحانی از شهرستان در کابل آمده بود و او خودش به من قصه می کرد که دو شب در هتل ماندم و تلویزیون برنامه رقص موسیقی و زنان سر برهنه را پخش می کرد و من پشتم را طرف تلویزیون می کردم و نمی خواستم که چشمم به بر نامه هایش بافتد گناهکار می شدم. شاگرد هتل به من می گفت دهاتی تو با پشتت تلویزیون نگاه می کنی . با پشت تلویزیون دیده نمی شود. تلویزیون خودش را بر همه تحمیل کرده است چنانچه موبایل انترنت فیسبوک و وایبر خود را تحمیل می کند. من در آن سالها 1347 و 1348 از صبح تاشب در تمام شهر می گشتم و در همه بر نامه های جمعی شرکت می کردم تنها سینما نرفتم اما در "سانه" یک بار رفتم و قمر گل و رخشانه بر نامه داشتند و در کنسرت صفدر توکلی شرکت کردم و در مسابقات کشتی گیری ابراهیم پهلوان چند بار شرکت کردم و ابراهیم قهرمان برای من چهره افسانه شکست ناپذیر بود و مردم می گفتند پشتش به زمین نخورده است چون پنجه مولا علی در پشتش نشسته است. مردم قهرمانی او را به پنجه مولا علی نسبت می داد. یک روز در پایان مسابقه که ابراهیم قهرمان حریفانش را خواباند از میدان ورزشی بیرون شدیم و در جاده میوند تا سینماپامیر دو گروپ مخالف و موافق شکل گرفتند و چنان علیه هم دیگر شعار می دادیم که نزدیک بود کار به جنگ و دعوای خونین میان ما منجر شود و پولیس مداخله و جمعیت عظیم را در نزدکیهای سینما پامیر متفرق کرد.
یک روز رفتم به سرای پراز دکان و مغازه در کوته سنگی. نمی دانم چرا رفتم چون بنجاره من در بازار و سرای و شهر خریدار نداشت زیرا که همه نوعش در همه جا یافت می شد. وارد سرای شدم و از پیش چند دکان گذشتم و در پیش یک دکان رسیدم. دکان پر از پارچه و مالک آن روی یک تکه قالین به رنگ قرمز نشسته و یک گز آهنی که پارچه را متر کرد در دست داشت و با آن بازی می کرد. گفت او بچه هزاره بیا چه داری. رفتم و جلو دکانش ایستادم گفتم بنجاره دارم. دستش را دارز و یک شانه را گرفت و قات کرد و شانه شکست و بعد انداخت طرف صورتم و بعد یک آینه را گرفت و باز انداخت طرف من و به زمین خورد و شکست. گفتم او مذهب تو را گایم چرا بنجاره و آینه مرا میده کردی و به باره وحشی شد و از تخت دکانش بیرون پرید و گز آهنی در دستش و چند دانه به پشت و پهلویم زد و من به سرعت صندوق بنجاره در یک گوشه گذاشتم و چند دشنام از این دست: ای زن تو را و ای مذهب تو را فلان کنم او مرا گرفت و به زمین خاباند و من در زیر پاهایش بودم و بشدت مرا با مشت لگد و با متر آهنین می زد و منم با دندان موفق شدم گوشت پایش را دندان بگیرم و تا جای که توانستم فشار دادم دیدم که داد زد وای وای ای چوچه سگ پایم را خورد و بعد دست از زدن من برداشت و سعی کرد که پایش را از دندان تیز من جدا کند نمی چند دقیقه گذشت و دندانم از پایش کنده شد فقط دیدم که تمبان سفیدش خون آلود شد مرا رها کرد و منم به طرف بیرون سرای رفتم تا به ماموریت پولیس بروم و در دم سرای دو پولیس دیدم یکی هزارگی و دیگری افغان. بسیار گریه می کردم. عسکر هزارگی گفت چه شده گفتم یک اوغان لامذهب مرا زده است. عسکر به رفیقش گفت بیا برویم قومای تو چطور این بچه و اشتوک قومای مرا زده است این اشتوک است. هردو واردسرای شدند و منم به دنبالش و گفتم اینی لامذهب مرا زده است و بنجاره مرا شکستانده. سرای دو طبقه است و چندین دکاندار هزارگی هم دارد اما از ترس و یا هر دلیل دیگر هیچ یک برای نجات من از دست دکاندار ظالم نیامدند. پولیسها پرسیدند چرا این اشتوک زدی گفت به من دشنام داد. گفت بی دلیل تورا دو و دشنام نداده اول تو زدی و بعد به تو دشنام داده است . کمی زبانش لق آمد گفت بله. او در حالیکه با تمبان خون آلودش نگاه می کرد گفت مثل چوچه سگ دندان گرفته و پایم را زخم گرده است. پولیسها گفت ببا برویم ماموریت آنجا معلوم می شود که گناه از کیست. گفت نه من ماموریت نمی روم. پولیس گفت ما تو را می بریم وی می خواست پولیس را دو باره جواب دهد. پولیس دست انداخت و از یخنش گرفت و گفت بی نظمی و بی قانونی می کنی و اشتوک را می زنی و حالا ماموریت هم نمی روی از دکان کشید و می خواستند دستش را ولچک کند گفت خو خیر است می روم. دکانش را قفل کرد و چهارتایی ازسرای بیرون شدیم و موتر گرفتیم و آمدیم ماموریت پولیس. ابتدا هر دو پولیس گزارش دادند و خیلی خوب و یک کاتب همه اظهارات را می نوشت و سپس از دکاندار قند هاری پرسید وی گفت به من دشنام مذهب داد اما آمر حوزه گفت اول تو چه کردی که برایت دشنام داد. کمی زبانش گیر کرد و من گفتم من بنجاره داشتم و از پیش دکانش تیر شدم به من گفت چوچه هزاره چی داری گفتم بنجاره و بعد یک شانه را گرفت و میده کرد و بعد یک آینه را گرفت به زمین زد و شکست و من دشنام دادم و گفتم چرا بنجاره مرا میده می کنی و همین شد که با گز آهنی مرا زد و مرا به زمین انداخت و با مشت لگد مرا زد و هیچ کس هم به کمک من نیامد و بنجاره من را شکست. تمام اظهارات مرا دکاندار تایید کرد و بعد از من پرسید چه قدر به بنجاره ات خساره واردشده است یک مرتبه از دهانم پرید گفتم 250 تا 300 روپیه. همه ای صحبتها یاد داشت شد و آمر پولیس رو به دکاندار گفت فردا تاوان اشتوک را می دهی و سبا اول وقت در ماموریت حاضر می شوی و حالا بدی تذکره ات را. دکاندار رنگش متغییر و پریشان و لال ماند. آمر پولیس گفت بدون ضمانت از ماموریت نمی گذارم بیرون شوی و تو مقصر هستی بدی تذکره ته. گفت ندارم پولیس گفت ترخیص داری گفت ندارم پولیس گفت عسکری نگرده ای گفت نه. حالا ثابت شد که دکاندار نه تذکره دارد و نه ترخیص و نه هم عسکری کرده است. پولیس گفت پس برو امشب در زندان ماموریت و بعد به من گفت بچیم تو مرخصی سبا ساعت نه صبح ایجا باشی که دوسیه را به ولایت کابل می فرستم. دکاندار گفت در سرای ضامن معتبر دارم و مرا زندانی نکنید. همین شد که همراه دو عسکر به سرای کوته سنگی برگشتیم و یک ضمانت معتبر نمی دانم اسناد دکان بود از او گرفته شد. شب به خانه برگشتم بسیار ناراحت بودم و سعی کردم که پدر و مادر قصه جنگ امروز را نفهمند ولی مادر به دلیل اینکه روح و روان کودکش را می داند فهمید که کدام مشکل برایم پیدا شده است بسیار کوشش کرد که بگویم اما نگفتم مادر بخوبی فهمید که من جنگ دعوا کرده ام دست روی پیشانی من گذاشت و غذا بسیار کم خوردم. پدر رفت در خانه دومش اما دیدم مادر خواب نمی رود و ناگزیر رویداد جنگ را برایش قصه کردم و اطمینان دادم که جنگ به نفع من تمام شده است و نگران نباشد و فردا ساعت 9 صبح به ماموریت رفتم و دیگر همراه خود امروز صندوق بنجاره ندارم...
--------------------------------------
پ.ن. پولیس و حکومت زمان شاه در این سالها رفتارش خوب و از حق کودک و مظلوم دفاع می کرد و در این دعوای حق مرا گرفتند. دکاندار مغرور و بی فرهنگ از قند هار و تاجر بی تذکره پوشاک و پارچه در کوته سنگی. او نه تذکره داشت ونه عسکری رفته بود و این جنگ، او را در دام عسکری و دوره ملکفیت دو ساله انداخت. لاتری یک نوع تکت است که در روز معین قرعه کشی می شود که برنده های جوایز تکت لاتری اعلام می شود. بز کشی بازی سنتی در افغانستان است. زمستان کابل در این سالها پر از برف بود.



فصل دوم :
سالهای دور از وطن -10

صبح حوالی ساعت 9 رفتم به ماموریت پولیس. دیروزعصر نتیجه تحقیقات و بررسیها این شد که دو سیه مرا به ولایت کابل بفرستد. نشسته بودم که مغازه دار بی عقل و مغرور را دو عسکر به ماموریت پولیس آوردند. دیگر بحثی نشد آمر حوزه گفت که برویم ولایت کابل و هر چه ولایت و قاضی حکم کند ما همان را اجرا می کنیم. دوسیه در بغل پولیس و چهار نفر سوار بر تاکسی شدیم و از کوته سنگی رفتیم به و لایت کابل. حالا تمام خرج مصارف به دوش دکاندار است وی ملزم است که کرایه تاکسی پول نان چاشت را پرداخت نماید و دیگر به من غرض نیست. در داخل موتر بودیم و دو عسکر گفتند که نان چاشت ما باید نقد باشد. در ولایت ابتدا از دکاندار سوال و جواب کرد و بعد مرا طلبید و گفت جریان تو از چه قرار بود و با این مغازه دار قبلا آشنایی داشتی و یانه ؟و در سرای چه می کردی؟ و بعد پرسید چرا در گیر شدی و آخرالامر اینکه چرا دشنام پیر و مذهب دادی؟. من به همه پرسشهای باز پرس جواب دادم وی اهل هنود بود و گفتم من اصلا وی را نمی شناختم و اینکه سرای کوته سنگی رفتم خوب من بنجاره فروشم و هر جا می روم و سعی می کنم که بنجاره خود را بفروشم و در سرای ده ها دکان است و مردم زیاد رفت آمد داشتند و می خواستم بنجاره ام را بفروشم و بعد گفتم وی مرا صدا کرد و گفت چوچه هزاره چه داری و من رفتم جلو دکانش وی بنجاره مرا شکست و آینه را به صورتم زد و من دشنام دادم و بعد وی مرا در حضور آن همه مردم زد و بنجاره مرا شکست و به من ضرر زد و گفت چه قدر به تو ضرر زده است گفتم دو صد پنجاه روپیه. دیگر از من سوال نکرد و گفت برو بچیم دیگر خلاصی دوسیه را می برم پیش قاضی. ما در بیرون منتظر بودیم که قاضی چه می گوید و بعد از نیم ساعت حکم قاضی معلوم شد اول اینکه خساره مرا پرداخت نماید دو اینکه دکاندار به سن عسکری برابر است باید عسکری فرستاده شود و سوم اینکه ضمانت معتبر ازوی گرفته شود. من بی نهایت خوشحال بودم. همراه دو عسکر و دکاندار طرف ماموریت کوته سنگی بر گشتیم. در بین راه عسکرها گفتند برویم هتل نان بخوریم و رفتیم دو عسکر برای خود غذای باب میل خود را سفارش دادند و خوردند و من گفتم نان دکاندار را نمی خورم خیر است می رویم ماموریت و بعد می روم خانه و یا در یک جای نان نمی خورم من بیرن هتل ماندم نمی دانم خود دکاندار نان از گلویش پایین رفت و یانه چون فهمیدم که باید برود عسکری. دو سال عسکری برایش رفتن در جهنم بود و از همه کار و کاسبی می ماند. از ولایت که بیرون شدیم رنگش پریده و حالش خراب بود و گفت تو اشتوک شیطان چه بلایی بودی و چه گرفتاری برای من درست کردی و من چیزی برایش نگفتم و نمی خواستم باوی گپ بزنم و می ترسیدم که عقده ای است باز مرا نزند. دو عسکر نان شان را خوردند و تاکسی گرفتند و همه به طرف ماموریت کوته سنگی حرکت کردیم. در ماموریت من بیرون ایستاده بودم و دکاندار رفته بود پیش آمر پولیس و مرا نیز صدا کرد و رفتم. آمر پولیس گفت چند خساره به بنجاره ات وارد شده است گفتم صاحب 250 افغانی. آمر به دکاندار گفت بته خساره او را دکاندار 250 افغانی از جیبش کشید و در حضور آمر به من داد و بعد گفت آماده عسکری باش و بعد گفت که ضامن معتبر باید داشته باشی. آمر پولیس به من گفت بچیم تو برو دیگر با تو کاری نداریم اما دکاندار باید بماند تا تعهدات از وی گرفته شود. من بیرون شدم و می خواستم از ماموریت خارج شوم که یکی از همان دو عسکر گفت بچیم ما برای تو کار کردیم و زامت کشیدیم. خو بچیم شیرنی ما را خو بته نه. دیدم که وی بدون شیر مرا ول نمی کند. گفتم اینه 250 افغانی تاوان بنجاره من. پولیس 100 افغانی را شیرنی گرفت و من بر گشتم داخل ماموریت پولیس کجا میری گفتم می روم به آمر صاحب می گویم که 100 بنجاره مرا پولیس گرفت که شیر نی من می شود. عسکر آمد گفت او بچه نرو پیش آمر صاحب سی کو او دکاندار را خو در بدر کرد و حالا می خواهد مرا نیز در بدر کند او بچه تو مزاق نمی فهمی من با تو مزاق کردم مه بگیر پیسه خوده ده مزاق هم نمی فهمی و بعد از دستم گرفت و گفت به قرآن خدا با تو شوخی کردم مه اگر پیسه دیگه باز کار داری مه اینی 20 افغانی اضافه. گفتم عسکر صاحب مه پیسه تو را نمی خواهم و 100 روپیه خودرا گرفتم و عسکر چنان ترسیده بود که نپرس. مرتب با خود می گفت توبه توبه. او از دستم گرفت و مرا تا لب سرک آورد و یک گاری را ایستاد کرد و گفت این بچه را ببر کوته سنگی و یا هر جای که خواست و هوش کنی که ازوی کرایه نگری او مهمان آمر صاحب است. گادی وان گفت: بچشم صاحب هر چه بگویید صحیح است من پیسه از وی نمی گیرم. آمدم کوته سنگی گفتم تشکر همینجا تا میشم. گادی وان هر جا بخواهی تو را می رسانم سرکار صاحب امر کرده است. من سرکار صاحب را می شناسم تو مهمان آمر صاحب پولیس بودی خوب من شما را در خانه تان می رسانم گفت نه تشکر و بعد گفتم بگیر کرایه ته گفت ای بچه میخواهی مرا پیش سر کار صاحب رسوا کنی. گفت نه کرایه از تو نمی گیرم هر چه کوشش کردم و ده روپه برایش دادم قبول نکرد و بعد رفت. من خانه آمدم. مادر چون در جریان جنگ من بود خیلی خوشحال شد گفت بچیم خلاص شدی گفتم بله مادر جان بخیر گذشت. خانه نشسته بودم مادر برایم چای درست کرد و بعدش می خواست نان درست کند چون نان نخورده بودم. در فکر بنجاره ام بودم که چه رقم فردا بروم در شهر تقریبا دو روز می شد که گرفتار جنگ دعوا با دکاندار کوته سنگی شدم. در همین لحظه بود که پدر خوشحال خندان وارد خانه شد و گفت اینه بخیر پاسپورت را گرفتیم و قد خیر می رویم کربلا. من و مادر بی نهایت خوشحال شدیم. پاسپورت کربلا گرفته شد و بخیر می رویم کربلا. شیرین ترین خبری که شنیدم کربلا رویای همه ما بخصوص اینکه پدر شرط از دواجش با بیوه حاجی همین بود. خبر بابا تمامی تصوراتم را درباره بنجاره بهم ریخت و دیگر تصویر و رویای توسعه و کوچه ها و دخترهای زیبا و مقبول کابل را از چرتم ببرون کرد. پاسپورت کربلا را گرفته ایم و کربلا می رویم. مادر گفت کی بخیر حرکت می کنیم پدر گفت دیگر کاری در کابل نداریم شاید هفته آینده حرکت کنیم. پدر گفت در این همه ما سفر به کربلا می رویم تنها مادر اسماعیل همسر بزرگ برادرم نمی تواند برود. این خبر برای من برای مادر و برای خانواده حاجی بی نهایت سخت و تلخ تمام شد بخصوص اینکه فاطمه یعنی رو سری آبی انس عجیبی با مادر اسماعیل داشت و حال این زن مظلوم یکه و تنها باید بر گردد به هزارجات واقعا خبر تلخ و تکان دهنده بود و عمویم این گناه مرتکب شده بود و نمی دانستم که چرا برای او پاسپورت نگرفت. پدر رفت و من با مادر صحبت کردم که حالا دیگر بنجاره نمی خرم و همین مقدار که است باید بفروشم. در طی دو سه روز تمامش کردم و یک مقدار کمی که مانده بود را دادم به دوستم احمد.
ده روز بعد از واقعه در گیری یک روز رفتم کوته سنگی تا ببینم دکاندار ضارب من چه شد و از شکست وی لذت می بردم. آدم وقتی موفق می شود و به حقش می رسد و ظالم را شکست می دهد این شکست و گرفتن حق لذت خاصی خودش را دارد. رفتم سرای کوته سنگی دیدم که دکان قندهاری بسته است. از طبقه دوم چند نفر صدا کردند که اونه اونو بچه پیدا شد و یک دکاندار از دکانش بیرون شد و از دستم گرفت و چند دکاندار هزارگی و غیر هزارگی دورم جمع شدند و همه می گویند او بچه بگو تو چه کار کردی در حکومت کی را داری تو این دکاندار را در بدر کردی وی رخت فروش مهم در سرای بود و همه از وی می ترسید وی یک گروپ ضربت هم داشت هر کس که با وی در گیر می شد گروپ زدنوک او می آمد. حالا هرچه می گویم من در حکومت هیچ کسی ندارم اما کسی قبول ندارد و خلاصه اینکه برایم چای آوردند و احترام زیادی به من کردند و گفتم آن روز دکاندار مرا در حضور همه خاباند و در همینجا چه قدر زد و لی شما به کمک من نیامدید. یکی گفت ما همیشه شاهد جنگ وی بودیم او بسیار شریر بود و راستش از ترس و از شرم نمی خواستیم با او در گیر شویم و ما نامردی کردیم آن روز تو را بسیار زد و یکی گفت تو هم خوب زخم کاری در لینگش گذاشتی تنبان سفیدش خون داشت و کمی می لنگید. با دندان پایش را دندان گرفتی و خوب زخمی کردی یکی دیگر گفت: جارسم اشتوک برو مرد و بچه مرد هستی. یکی گفت از همان روز دو عسکر آمد وی را برد عسکری دکانش بسته شد و حالا از قومایش می یاید رختهای دکانش را لیلام کرده می فروشد تو بیخی اوره در بدر کردی.
خانه آمدم و پدر گفت فردا بخیر حرکت است و می رویم کربلا. فردا همه کوچهای ما در جاده میوند بر یک موتر" قادری" بارزده شد و به این ترتیب از کابل به طرف قند هار حرکت کردیم موتر پراز مسافر هرات بود و ما در هرات باید موتر دیگر می گرفتیم. شب در قندهار و در یک هتل ماندیم و همه خسته و مانده سفر و خیلی علاقه داشتند که بخوابند. سفر با موتر خسته کن بود. من با موتر بیخی عادت کرده بودم و اما خانمها و بچه های کوچک مشکل داشتند آنها را موتر گرفته بودند گیج و گنس دنبال خواب بودند و اصلا میل به غذا نداشتند.شب سر بسر هم در اطاق کلان و جمعی مسافر خانه خوابیدیم. فردا صبح چای خوردیم و حرکت کردیم بسوی هرات. جاده کابل هرات پخته کاری و موترهم از نوع قادری. یعنی موترهای 303 بنز آلمانی. سرک قندهار و کابل به این صورت پخته کاری بود من که نمی دانستم اما برخی آدمها در موتر بود که عسکری کرده بود از جمله شیخ محمد علی آنها روایت می کردند که سرک کابل هرات توسط آمریکاییها و روسها ساخته شده اند. از کابل تا قندهار را آمریکاییها ساخته اند و سرک قیری ساخته شده است اما از قندهار تاهرات را روسها ساخته و سرک بوتونی و با سمنت ساخته شده است. افغانستان چنین بوده است. همان سخن معروف داوود خان که گفته بود سیگار آمریکایی را با کبریت روسی روشن می کند و حالا سرک کابل هرات چنین شده است. نیمی را آمربکاییها ساخته اند و نیم دیگر را روسها و ما از روی چنین سرکی مسافرت می کنیم. در هرات رسیدیم. رهنمای فعالی داشتیم برای ما هتل گرفتند و شب ماندیم در هتل و فردا قرار شد که موتر دیگری بگیریم. مشکل عمده همین تا بالا کردن کوچها در موتر ها بود و کمی وقت را می گرفت ولی خوب مردان جوان و عاشق کربلا کار را بیخی آسان کرده بود. پدر با دیگر مسافران مثل برق کارهای شان را انجان می داد. یک روز در هرات ماندیم و بعد بسوی اسلام قلعه و تایباد ایران حرکت کردیم. در داخل موتر ملاها و شیخ محمد علی مرتب ذکر می گفتند و دلیل اذکارش هم اینکه در مرز با مشکل روبرو نشود و اشکالی در پاسپورتها نگیرد. من هم سخت نگران بودم زیرا از قبل می دانستم که در پاسپورت مادرم هستم و با عکس شمسی بسیارکوچک و بد. اما رشد من زیاد بود و عکس با گنده گی من ساز گاری نداشت و می شد پولیس بگوید این عکس مربوط این خرس گنده است. از این بابت پدر و من و مادر و کل خانواده نگران بودیم در کابل برایم پاسپورت مستقل نداد چون به سن قانونی نرسیده بودم و دیگر اینکه تذکره نداشتم دو عیب و مشکل کلان وحالا در پاسپورت مادر الصاق شده ام. نمی دانم شیخ محمد علی چه مشکل داشت و دیگر ملاهای قافله هم گرفتار و جنجال داشتند. مشکل ادارات افغانستان این است که ماموران یا بیسواد هستند و یا غلط و شیطان عمدا دراسناد مشکل ایجاد می کنند و نامها را اشتباه می نویسند و این حالت تا همین حالا هم وجود دارد. در اسلام قلعه رسیدیم از مرز بدون کدام جنجال گذشتیم و به مرز ایران آمدیم. شب شد و نا گزیر شب در خاک ایران و در هتل ماندیم. ایران در مقایسه با افغانستان در همان زمان آباد دیده می شد. در اسلام قلعه و در شهرها، مردم در کنار دیوارها رفع ضرورت می کردند و اما در ایران و در اولین شهر مبدا ورودی ما در توالت و تشناب رفتیم. نشانه تمدن و پیشرفت بدون شک یکی همین تشناب و فاضلاب و بهداشت است. از تایباد طرف مشهد حرکت کردیم. نمی دانم چند ساعت در راه سفر داشتیم و نزدکیهای مشهد بود که به یک باره سر صدای شاگرد دریور بلند شد زوارها "گنبد نما" زوارها" گنبد نما." یعنی اینکه گنبد امام رضا-ع- نمایان شد و زوارها باید پول گنبد را بدهند. این یک نوع پل در آوردن بود زوارها پول گنبد نما را به شاگرد شوفر دادند. زیاد جنجال نبود فقط می گفت هر چه بشتر بهتر و به این ترتیب وارد مشهد شدیم. رهنما هتل گرفت البته تاکسی رانها مرتب مارا طرف خود می کشاند و می گفتند بیایید هتل خوب داریم. فکر کنم یک هفته در مشهد ماندیم زیارت کردیم و ترتیبات موتر و سفر بسوی کربلا و عراق را بر نامه ریزی کردیم. ازمشهد تا خانقین عراق سه و یا چهارشبانه روز سفر داشتیم و به این صورت وارد خاک عراق. نمی دانم چه شد که مادر یک مرتبه تور بر داشت و جنگ حسابی با پدر و با خانم نو بابا راه انداخت و هر چه در دهانش آمد فحش و دشنام داد. مادر گاهی بی نهایت بد اخلاق و بد قار می شد همه از بدی و بد اخلاقی مادر می ترسیدند و مادر وقتی عصبانی می شد با هر چه دم دستش بود می زد و من شاهد زدن مادر بار ها بودم و اما اگر اخلاقش تور نمی خورد مادر بهترین مادر دنیا بود. خوب آدمی همین است. از بندر خانقین عراق گذشتیم کمی پولیس عراق مارا چک کرد و بدانم و ندانم در نظرش کج معوج بودیم ولی خوب فکر کرد که این همه بندرها را گذشته ایم وحالا نمی تواند مانع ورود ما شود. در کاظمین که می گفت "کاظمیه" دو روز ماندیم. پدر به دنبال حاجی مدار بود. حاجی مدار پسر عمه مادر که زمینهایش را کوچی ازش گرفته بود و او نیز مثل پدر و حاجی خداداد آواره شد. در واقع کوچی ما را تا ایجا از وطن دور انداخته است. پدر، حاجی را پیدا کرد و حاجی آمد و همه مارا به خانه شان برد و بخاطر در گذشت قومایش فاتحه خواند و بسیار متاثر شد. دو روز کاظمین ماندیم زیارت کردیم و بعد رفتیم طرف کربلا. دو روز کربلا ماندیم و زیارت امام حسین -ع- و ابو الفضل را بجا آوردیم و بعد رفتیم به نجف مقصد نهایی سفر از هزارجات تا نجف اشرف و...
----------------------------
پ.ن. نجف اشرف مرقد مولا علی علیه السلام و شهر مقدس و حوزه عملیه هرار ساله. کربلا مرقد امام حسین -ع- و ابو الفضل العباس و 72 تن شهدا کربلای سال 61 هجری. کاظمین مرقد امام موسی کاظم -ع- و امام جواد -ع- مشهد مرقد مطهر امام هشتم امام رضا -ع- هرات و قندهار از شهر های تاریخی افغانستان. داستان دعوای من با دکاندار به نفع من تمام شد و او را به خدمت سربازی فرستادم تا بفهمد که کابل شهر خربوزه نیست و قانون هم دارد.



فصل دوم - 12-
جامعه النجف

یک روز تصمیم گرفتم که از مدرسه سید عوض به جای دیگری بروم جامعه النجف مدرسه ایده آل من بود. در عظمت و شکوه جامعه النجف حرفهای زیادی شنیده بودم. مدرسه "جدیده" خوب ولی محدود و منحصر به طلاب افغانی بود. طلاب افغانی را زیاد دیده بودم و می خواستم در محیط متنوع و متکثر قرار بگیرم و با طلاب دیگر ملیتهای مسلمان آشنا شوم. جامعه مرکز چنین تکثر و تنوع طلاب بود. اطلاعات لازم را از سابقه آن گرفتم. مدرسه ای واقع در مسیر کوفه و نجف و بسیار مدرن و مجهز و با معماری مدرن ساخته شده بود. تاجر نامدار ایرانی بنام حاجی اتفاف هزینه آن را پر داخته و موسس آن . حاجی یک سیدی را با دو جنسیه و تابعیت عراقی و ایرانی پیدا کرد و تمامی تولیت مدرسه و صلاحیت های عام و تام آن را در اختیار وی گذاشته بود. سید متولی حجت الاسلام سید محمد کلانتر بود و یک روز رفتم جامعه و شرایط پذیرش در جامعه را ازآقای کلانتر پرسیدم او گفت دو شرط دارد یکی امتحان ورودی به جامعه و دیگر یک ضامن معتبر و معرفی نامه. شرط اول را مشکل نداشتم و حاضر بودم برای امتحان و اما معرفی نامه کمی مرا گیج کرد و سر انجام تصمیم گرفتم پیش آیه الله شیخ محمد عیسی خراسانی بروم و از او کمک بخواهم. همین کار را کردم. آیه الله خراسانی گفت با کمال میل برای تان معرفی نامه می نویسم و اطمینان دارم که می توانی با شرایط جامعه خود را تطبیق نمایید. آیه الله خراسانی به من گفت علمای خوبی از جامعه فارغ شده اند. حجت الاسلام استاد خلیلی پنجاب. استاد شیخ محمد داد واعظی بندر و استاد شیخ محمد حسین صادقی نیلی و استاد فاضل سنگ تخت و..از جامعه فارغ شده اند و شما بروید درس بخوانید و آینده درخشانی دارید و در جامعه طلاب از همه جا حضور دارند. طلاب عراقی طلبه های لبنانی طلا ب پاکستانی و طلبه های هندی و طلاب ایرانی و افغانی و طلاب کشمیری در جامعه درس می خوانند و اساتید بزرگی چون آیه الله فیاض و آیه الله شاهرودی و آیه الله جهانی و آیه الله جعفری بروجردی و..در جامعه تدریس می کنند و تمام این اطلاعات درست بود و من رفتم در دفتر سید محمد کلانتر شارح لمعه دمشقیه و معرفی نامه آیه الله خراسانی را به ایشان دادم و گفت درست و بعد گفت چه در س می خوانی گفتم سیوطی و حاشیه ملا عبدالله. سید محمد کلانتر در همان دفتر شان چند پرسش از سیوطی و حاشیه داشت که جواب دادم و بعد تعریف منطق و موضوع اجتماع ضدین را پرسید و چند سوالی از علم نحو و صرف داشت و تقریبا پرسشهای از این دست را در حضور دو و سه نفر از اساتید پرسید و منم پاسخ دادم و بعد گفت درست است و بارک الله. آقای کلانتر از شروط اقامت و درس در جامعه و شرکت در امتحانات ماهانه برایم صحبت کرد و گفت ملتزم به امور اخلاق و درس و امتحانات باشم گفتم درست است و بعد گفت که مدرسه ماشین مخصوص برای طلاب دارد صبح و ظهر و شب طلابی که خانه شان در شهر هستند آنها را می برد و صبحها هم طلاب را به مدرسه می آورد. آقای کلانتر به خادم مدرسه گفت که مرا ببرد و اطاق را برایم تحویل دهد. خادم مدرسه جلو و منم دنبال ایشان و در طبقه دوم یک اطاق مستقل و لوکسی رابرایم تحویل داد و گفت این کلید اطاق تان واقعا گرفتن اطاق بسیار لوکس و شامل شدن در جامعه برایم حیرت انگیز و یک رویا بود و حالا شک نداشتم که به این رویا دست یافته ام. داستانهای عجیب و غریب از رفقای دارم که در جامعه پیدا کردم و همین گونه از اساتید که خدمت آنها ادبیات عرب، فقه و اصول و سطح را تمام کردم و در کلاسهای فلسفه و تفسیر مرتب شرکت می کردم . کتاب فلسفتنا آیه الله سید محمد باقر صدر را خواندیم و کم کم درسهای خارج می رفتم که پولیس عراق مرا دستگیر و از عراق اخراج کرد. البته آقای کلانتر با طلاب سیاسی مخالف بود ولی من از سیاست و کار های فرهنگی دل کنده نمی توانستم و درست همین دلبستگی به امر سیاست کار خطر ناکی را روی دستم گذاشت که در یاد داشتهای بعدی برای تان شرح می دهم.
راستش اینکه در مورد مدرسه و اساتید با پدر مشوره نداشتم زیرا لزومی نمی دیدم پدر در این امور وارد نبود وی تنها یک آرزو داشت که درس بخوانم و حلال حرام خدا را بلد شوم. من ازشدت خوشحالی و موفقیت که در جامعه النجف شامل شده ام و درس می خوانم و این موضوع را با پدر و مادر در میان گذاشتم. پدر گفت بچیم کار خوبی نکردی جامعه النجف از "جدیده "کمی دور است و ما می خواهیم ترتیبات عروسی تان را بگیریم و بعد از عروسی شما می خواهیم به افغانستان بر گردیم و دیگر بس است عراق سر زمین و وطن ما نیست ما از افغانستان هستیم و به آنجا بر می گردیم گرچه تصمیم گرفته ام که هر گزبه هزارجات بر نگردم زیرا دیگر با هزارجات کاری ندارم . زمینهایم را کوچی، ارباب و قاضی ولسوال به زور گرفتند و غصب کردند. پدر گفت پس از انجام عروسی تان بر می گردیم و احتمالا در شهر هرات مقیم خواهم شد. پدر گفت من با مادر محمد و مادر خودت در باره عروسی ات گپ زده ام و همه شان قبول کرده که این کار صورت بگیرد و تو خوب کار نکردی که جامعه رفتی خوب مدرسه "جدیده" چه اشکال داشت . گفتم پدر جان حالا شده و من دوست دارم در بهترین مدرسه درس بخوانم و دیگر اینکه جامعه موتر دارد و مارا شب در خانه می رساند و صبح هم دنبال من می یاید. پدر دیگر چیزی نگفت. سال 1352 است و من حالا 18 و یا 19 ساله هستم. یک روز با سجادی صحبت کردم و گفتم که خانواده ما چنین تصمیم گرفته است که عروسی نمایم. سجادی گفت خیلی عالی است و اما من در افغانستان شیرنی خوری و عروسی و عقد کردم و بعد آمدم عراق و خوب است همسران ما با هم آشنا شوند گفتم درست تو سیدی و فعال وقت عقد کرده ای و نکاح و اما من تا هنوز عقد نکاح نکرده ام و تنها شیرنی خوری در وطن داشتیم. سجادی گفت در ملک ما و شما اصل همان شیرنی خوری است و بعدش عقد هم حتمی است و حرف خانواده را قبول کن بهتر است. من بسیار پر زور و پرشور درس می خواندم و حالا کتابهای زیادی را جمع کرده بودیم و با کمک هم گروه هفت نفره کتابخانه سیار درست کرده بودیم و خیلی فرصت کم داشتم و خیلی کم به خانه و خانه رو سری آبی می رفتم. عشق به درس و مطالعه و روشنفکری خود حال هوایی دیگری دارد. من احساس می کردم که در در یای عشق شناورم. درس مطالعه و کتاب و نوشته عشق من بود و همین گونه رو سری آبی. او هم حالا دختر بالغ و در سن 14 سالگی رسیده بود و حقیقت مسئله که بی نهایت هم دیگر دوست داشتیم با این تفاوت که حالا با رفتن به جامعه النجف و خواندن کتاب و پیدا کردن دوستان انقلابی و خلق شعور مبارزه و آگاهی از ریشه های بیداد و ستم، در واقع عشق و احساسات خود را تقسیم کرده بودم. بخش از آن متعلق به رو سری آبی و بخش دیگر متعلق به آگاهی و شعور و احساسات انقلابی و مبارزه و نفرت از ظالم ازکوچی متجاوز و حکومت جبار و ستمکار. گاهی می شد که روزهای جمعه و پنج شنبه نتوانم از خانه رو سری آبی خبر بگیرم. بعد ها فاطمه به من می گفت که من مطلقا روزهای پنج شنبه و جمعه منتظر تو بودم و مادر هم خوب این انتظار مرا درک کرده بود چون تو هر وقت در می زدی من با سرعت می رفتم در را باز می کردم و چند هفته و چند روز چنین شد و در را باز کردم و تو پیدا شدی مادر هم مطلب را گرفته بود که از ساعت 9 صبح تا 12 این منم که با سرعت برق در را باز می کنم و در دیگر ساعات اصلا در فکر در باز کردن نبودم. رو سری آبی به من قصه می کرد که سایه را نشانی گرفته بودم و علامتی در حویلی گذاشته بودم هر وقت آفتاب به آن علامت می رسید منم می گفتم که حالا به خانه ما می یایی و همین طوری هم می شد و در زمان معین با کمترین تفاوت سر کله ات پیدا می شد. این حرفهای با نو فاطمه دقیق بود من از نشانه گیری و علامت گزاری وی در منزل خبر نداشتم و نمی دانستم اما بسیار سعی می داشتم که دو روز جمعه و پنج شنبه را دو و سه ساعت را در خانه شان باشم و دیگر روزها نمی شد و بیکار نمی شدم. پس از مشوره با سجادی که مثل من رویداد زندگی مشابه داشت قبول کردم که پدر و مادر مراسم عروسی را بگیرد. درروز عروسی و عقد کنان دو استاد بزرگوار را با مشوره پدر برای اجرای مراسم عقد خواستم یکی آیه الله شیخ محمد عیسی خراسانی و دیگری استاد شیخ محمد حسین عالمی اخضراتی. هردو بزرگوار در مجلس عروسی ما شرکت کردند و این بزر گترین افتخار برای من در جمع دوستان و طلاب بود که در مراسم عروسی من آیه الله شیخ محمد عیسی شرکت کرده است و عقد ما را خوانده است. مراسم عروسی به صورت متوسط بر پا شد و تازه برای من که انقلابی شده ام همین مقدارش هم سنگین و زیاد بود اما من انقلابی و مبارز بودم ولی پدر مادر و سایر اقوام من کماکان مرید شیخ محمد علی بودند که مارکس را " مارکیس" کافر می گفت و در کابل هم به پدر گفته بود که مهدی پسرت در تظاهرات مارکیسها شرکت نکند. چند ماهی ازدواج ما نگذشته بود که پدر تصمیم گرفت که با خانواده به افغانستان بر گردد. پدر ازسال 1348 تا سال 1352 فکر کنم همراه من در عراق ماند و بعد ما را تنها گذاشت و به افغانستان بر گشت و ما پس از عروسی خیلی زود شاهد جدایی و فراق پدر مادر و خانواده شدیم. بانو فاطمه تنها شد با اینکه باورش نمی شد که مادرش او را تنها بگذارد و عراق را ترک نماید. زیرا شرط از دواج او با پدر این بود که وی را به عراق ببرد و حالا مادر فاطمه تر جیح داد که همراه بابا به افغانستان برگردد و دخترش را تنها بگذارد. ما واقعا از این جهت بسیار ضربه زدیم از سال 1343 پس از چپاول سرزمین ما دیگر برای همیش در سفر در مهاجرت و در آواره گی بودیم از سال 1343 تا حالا 1352 خانواده ما در هجرت مستمر بوده است و بعدش را نمی دانستیم که چه می شد. پس از جدایی از پدر مادر و خانواده تصمیم گرفتم که در "جدیده " نباشبم و نزدیک حرم مولا علی شارع الرسول خانه کرایه نمایم. مدتی همراه احمدی از بهسود دریک حویلی و بعد همراه فیاض در یک حویلی دیگر زندگی می کردیم. من مرتب به جامعه می رفتم و شب به خانه بر می گشتم و بانو فاطمه نمی توانست در منزل تنها باشد. خانم احمدی مادر صدیقه و خانم فیاض تا حدی خلاء تنهای و غربت بی کسی فاطمه را بر طرف می کردند و چه زنان بزرگوار و با شخصیتی بودند. سالهای 1352 و سالهای بعدش برای ما سالهای انقطاع کامل با خانواده شد ما اصلا از سر نوشت بابا و مادران خبر نداشتیم تنها همین مقدار می دانستیم که پدر همراه خانواده اش در شهر هرات زندگی می کنند و کسانیکه به ندرت به عراق می آمدند و گذر شان از هرات می شد خبر از بابا برای ما می آوردند. یک مقدار پول پیدا کرده بودم نمی دانستم چه گونه به پدر منتقل نمایم از قضا یک روز یک زوار آدرس دقیق خانه پدر در هرات را به من داد و گفت که خانه پدر رفته و این ادرس را برایش داده بود که در عراق و در نجف برای من بدهد. من خیلی خوشحال شدم و آدرس را گرفتم و نامه برای پدر نوشتم و با صد صلوات پول را هم در داخل پاکت محکم کردم و گفتم توکل علی الله می فرستم و به پدر می رسد و نامه با گذشت دو ماه صحیح و سالم به پدر رسید و پدر در کمال ناباوری پول را در داخل پاکت می بیند و به مادر می گوید سی بچه ات از عراق برای ما پول فرستاده است و چه خوب سالم به دست ما رسیده است و البته این کار بچه ات نادرست است.
در عراق با افراد زیادی آشنا شدم و یک روز منزل آیه الله خمینی رفته بودم و بعد که بیرون شدم یک نفر را دیدم با چهر ه بی نهایت سنگین و با وقار و دوستم گفت این نفر که از کنار ما گذشت می دانی کیست گفتم نه . گفت جلال الدین فارسی همان که کتاب انقلاب تکاملی اسلام را نوشته است. با شنیدن نام جلال شوکه شدم زیرا کتابش بی نهایت روی من تاثیر گذاشته بود و سخت آروزو داشتم که وی را ببینم، دیدم اما صحبت نتوانستم و بعد به من گفته شد از لبنان آمده و در نجف مخفی زندگی می کند و کسی نمی تواند ایشان را از نزدیک ببیند و بعد به لبنان بر می گردد و گفت که اینها انقلابیون ایران هستند و گاه گاهی به دیدند آیه الله خمینی در عراق و در نجف می یایند. در اطراف بیت آیه الله گروهی بودند که به آنها گفته می شد" جوراب سفیدها" دلیلش هم اینکه آنها علایم فارقه و تمیز برای خود گذاشته بود و آن علامت جوراب سفید بود. این کارها را انقلابیون در هر جای دیگر هم می کنند و یک نشانه روی شان می گذارند تا برای دیگر دوستانشان شناخته شوند. اطرافیان آیه الله امام خمینی را جوراب سفید می گفتند سید محمود دعایی، شیخ حسن کروبی و محمد منتظری و سید کریمی مازندرانی و ده ها جوراب سفید دیگر . از طلاب افغانستان چند نفر با جوراب سفید ها کانال داشتند سید غلامحسین موسوی، آقای عرفانی آقای سید حسین دره صوفی و بعد ار تباطات پیچیده تر را آقای شیخ عبدالحسین اخلاقی با جوراب سفیدها بر قرار کرد. آقای حسینی دره صوفی کتابخانه ای را اداره می کرد و ما هم در کتابخانه سیار از کتابخانه آنها استفاده می کردیم چون جدید ترین کتابها به دست آنها می رسید و ما هم از آنها می گرفتیم و می خواندیم. اعضای کتابخانه سیار ما "هفت نفر" بود ولی هواداران زیاد پیدا کرده بودیم. استاد عرفانی همراه باسید غلامحسین موسوی و چند طلبه دیگر یک جمعیتی را بنام "شباب الهزاره" تاسیس کرده بود و آدرس آن ابتدا مدرسه استاد شیخ محمد علی مدرس افغانی بود و بعد آقای مدرس شباب الهزاره را از مدرسه بیرون کرد و دلیلش هم این بود که آقای مدرس با سفارت افغانستان در بغداد و باسفیر استاد خلیل الله خلیلی ارتباط داشت و فکر می کنم سفارت افغانستان به او گفته بود که شباب الهزاره را در مدرسه شان راه ندهد زیرا که فعالیت سیاسی و ناسیونالیستی دارد. مناسبات افغانستان با پا کستان در این سالها بی نهایت خراب بود و در کویته بر نامه های رادیوی به زبان هزارگی علیه دولت افغانستان پخش می شد. همین جمعیت شباب الهزاره روی آوردن به تجمع دیگری بنام "روحانیت مبارز". روحانیت مبارز در واقع نام تشکل جوراب سفیدها بود و آنها بیانیه های بسیار تندی از رادیو عراق علیه شاه ایران می خواندند و اکثر بیانیه های انقلابی علیه شاه توسط سید محمود دعایی خوانده می شد و حالا طلاب افغانی مرتبط به جوراب سفیدهای ایرانی جمعیت خود شان را نیز بنام روحانیت مبارز نام گذاشته بود. عبدالحسین اخلاقی از تمامی این ارتباطات و جزییات بخوبی خبر داشت و ما در خانه شان می رفتیم و اکثر جلسات را در خانه ایشان می گرفتیم وی مجله ذوالفقار را نیز پخش می کرد و این مجله از تنظیم نسل نو هزاره در کویته بود. اخلاقی بار ها از من و از دیگر اعضای کتابخانه سیار دعوت کرد که مستقیما با جوراب سفید ها ارتباط داشته باشیم و اما من و دیگر دوستان کتابخانه با این کار موافق نبودیم و به اخلاقی می گفتیم همینکه شما در تماس هستید درست است و دیگر بشتر از این ارتباطات را توسعه ندهیم و بعد معلوم شد که کار ما خیلی خوب و درست بوده است......
-------------------------------
پ.ن. ارتباطات با جوراب سفید ها خطر ناک و دلایل امنیتی داشت و در مرز ایران و عراق احتمال شناسایی و دستگیری زیاد بود. جمعیت شباب الهزاره به منطور مراسم عزاداری ایجاد ولی خیلی سریع برچسپ سیاسی و ناسیونالیستی خورد و استاد شیخ محمد علی مدرس با تحریک سفیر افغانستان در بغداد از مدرسه بیرون کرد. روحانیت مبارز از جواراب سفیدها بود و بعد روحانیت افغانی هم از همین نام استفاده می کرد. آقایان قربانعلی عرفانی ،حسینی در صوفی، سید غلامحسین موسوی و شیخ عبدالحسین اخلاقی با اطرافیان آیه الله خمینی ارتباطات نزدیک داشتند. گروه هفت نفری کتابخانه سیار ما حلقه مبارز و جدا از هر گونه ار تباطات با جوراب سفیدها بودند. در سال 1352 در عراق ازدواج کردم و حاصل این ازدواج 7 اولاد است که یکی در عراق پس از تولد مرد و 6 تای آنها زنده اند. چهار پسر و دو دختر. جامعه النجف بهترین مدرسه بود که برای درس و تحصیل انتخاب کردم.




شش روز در زندان -13-

یکی از اعضای کتابخانه ما محمد محقق کودک انقلاب سوپر انقلابی شد. او بهر طرف دست می انداخت و اما حالا تبدیل به مرتجع ترین آدم شده است. دو نفر در عراق واقعا برایم معما حیرت انگیز و غیر شناخت شد یکی همین محقق و دیگری شیخ امان الله موحدی کیسوی. هردو اعجوبه روزگار زمان طلبگی من بود. موحدی سوپر دو لوکس انقلابی و سوپر دولوکس ناسیو نالیست هزارگی. او در جمع طلاب در صحن امام علی -ع- غوغای عجیبی بر پا می کرد و مطالعات گسترده از تاریخ داشت تیمور لنگ را بکلی حفظ داشت و همین گونه از چنگیز ستایش می کرد و این انگیزه را القاء می کرد که هزاره در گذشته دارای چنین اجدادی بوده و باید به آنها اقتدا کرد و از آنها درس گرفت و راه شان را ادامه داد اما چه گونه این دیگر معلوم نبود. او با رویای تاریخی زندگی داشت و تمامی ار جاعاتش به گذشته و تاریخ و یگانه راه رستگاری را باز گشت به تاریخ به نیاکان موهوم می داد. موهوم به این معنا که کی گفته است هزاره ارتباط به چنگیز و تیمور لنگ دارد. ناسیولیستهای پشتون را می شناسم و در ایران برخی شان را دیده بودم که به ایرانیها می گفتند که هزاره ها از تبار چنگیز هستند آنها با ور نداشتند اما می خواستند احزاب سیاسی جامعه را در ایرا بد جلوه دهند که مرتبط به چنگیز است و ایران هم دشمن چنگیز. عضو کتابخانه سیار ما محقق کودک انقلاب درست همان راه را گرفته بود و به شدت علیه آیه الله خویی تبلیغ می کرد که او سید نیست و شیخ ابوالقاسم خویی است درست حرفی که موحدی کیسوی داشت. گذشته از افراط گرایی فکری آنها یک عیب دیگری هم داشتند و آن اینکه به حزب بعث صدام حسین رفته بودند و عضو تشکیلات شیخ عبد الطیف روحانی بعثی مقیم در کربلا. البته در زندان برایم معلوم شد که خیلی از جوراب سفیدها و تعداد از طلاب افغانی مرتبط به جوراب سفیدها با شیخ عبد الطیف ارتباط داشتند و مصونیت. اما عیب محقق این بود که در جامعه النجف توطیه مرگباری را علیه آقای سید محمد کلانتر راه انداخت و در این ماجرای پای مرا نیز کشید. یک شب بعد از نماز جماعت سید محمد کلانتر به من گفت جناب ناطقی شما نه روید من با شما کار دارم و بعد ماشین شما را به خانه می رساند. تمام طلاب از مسجد جامعه بیرون شدند و من همراه کلانتر در مسجد ماندم و بعد سید محمد کلانتر از دستم گرفت و بشدت ناراحت دیده می شد و گفت جناب ناطقی من به شما چه بدی کردم و چه گناه دارم که علیه من چنین دسیسه را راه انداخته اید و شما مسلمان و روحانی و طلبه هستید و یکی از طلبه های خوب و موفق جامعه و حالا چرا چنبن کرده اید من حیران و مات مبهوت ماندم و اصلا از حرفهای سید محمد کلانتر سر در نمی آوردم و اصلا روحم از ماجرا و توطئه خبر نداشت. کلانتر بی نهایت ترسیده بود و حق هم داشت و خلاصه اینکه مجبور شدم سخنانش را قطع نمایم گفتم حاجی آقا شما از چه صحبت می کنید من اصلا و ابدا نمی دانم و سر در نمی آورم که منظور تان چیست؟ لطفا واضح تر صحبت کنید که حرف از چه قرار است. کلانتر اصلا باور نمی کرد که من از ماجرای و توطئه بی خبرم و گفت موضوع همین نامه محقق دوست شما به استخبارات حزب بعث است و شما از آن خبر دارید زیرا که محقق رفیق و دوست شما است و دیگر اینکه طلاب افغانی در جامعه به من گفته اند که از این نامه خبر دارید و طلبه ها می گوید اصلا شما رهبری را در دست دارید و من چه گناه کردم که می خواهید مرا استخبارات بگیرد و جاسوس گفته، بکشد. گفتم حاجی آقا قسم می خورم که از نامه محقق به استخبارات خبر ندارم و هرکی گفته است دروغ است. آقای کلانتر نام چند طلبه را گرفت رفیعی ، امیری و سعیدی و چند طلبه دیگر افغانی به من گفته اند که شما خبر دارید و اصلا مسوول آنها و سر دسته شان هستید و یک گروپ است که رهبر آنها شما هستید و فکر می کنید این طلبه های خوب و با سواد افغانی دروغ و بهتان بسته اند. حیران ماندم که چه گونه وی را متقاعد نمایم که من خبر ندارم و رفاقت محقق این درد سر را برای من خلق کرده است. بهرحال ایشان گفت که محقق یک گزارش شش صفحه ای به استخبارات رژیم نوشته و گفته است که سید محمد کلانتر جاسوس ایران است و در ایران رفته و شاه ایران را دیده است و این گزارش سند مرگ و اعدام من است اما در امنیت عراق برخی دوستان است که به من خبر داد که چنین گزارشی به امنیت از داخل مدرسه تان رسیده است و به من گفته است که محمد محقق این گزارش را نوشته است و همین. آقای کلانتر گفت حالا بروید خانه ولی کار خوبی نکرده اید و حال ببینم که چه می توانم به امنیت بگویم که گزارش خطا است. شب خانه آمدم با نو فاطمه بسیار نگران که امشب دیر آمدم. گفتم جریان را به ایشان در میان بگذارم اما ترسیدم زیرا فکر کردم به کودک و طفل مان و براى سلامتی بانو فاطمه مضر باشد. گفتم اعضای کتابخانه سیار جلسه داشتند و دیر شد اما فاطمه تمام گرفتاریهای ذهنی مرا خواند و گفت خدا کند دلیل دیر آمدن جلسه باشد اما من نگران امور دیگری هستم. گفتم نگران نباشید و فکر نکن و مادر رفت و تنها هستی و به کودک تان ضرر دارد. بانو فاطمه واقعا زیرک با هوش و خیلی سخت بود که بتوانم چیزی را از وی پنهان نمایم او در طول زندگی وقتی سوالات برایش پیش می آید به من می گوید که من ازچشمانت می خوانم که راست می گویی و یانه. حالا گرفتار محقق کودک انقلاب شده ام شب تا به صبح خواب نرفتم واقعا نگران بودم. سید محمد کلانتر جاسوس ایران و با شاه ایران ملاقات داشته است. این اتهام امر ساده نبود. کلانتر مهارت و ارتباطات زیادی با مقامات محلی نجف داشت و الا رفته بود زندان و بعدش خدا می داند که چه سر نوشت داشت اما وی با تیز هوشی و ارتباطات که داشت فکر کنم قضیه را خنثا کرد. فردا رفتم که محقق را پیدا کنم و گفتم یک هفته است که در مدرسه جامعه نمی یایی کدام خبری شده و چه؟ او گفت نه من دیگر جامعه نمی روم و از کلانتر بدم می آید. گفتم خوب پس به همان خاطر علیه آقای کلانتر به استخبارات و امنبت گزارش فرستادی و بعد نامردی کردی و پای مرا در میان کشاندی. او می خواست منکر شود ولی من دقیق تمام ماجرای را برایش گفتم. منکر نمی توانست شود ولی گفت به خدا نامی از تو نگرفته ام.زیاد صحبت کردم و به شدت از وی ناراحت بودم ولی کاری بود که کرده بود و بعد به ابن نتیجه رسیدم که وی پای مرا در قضیه دخالت نداده و این حرفش درست بود. چند طلبه افغانی که نام گرفتم نا مردانه به کلانتر گزارش دادند که منم در این قضیه دخالت دارم. من درست نفهمیدم که آنها چرا چنین گفته بودند احتمالا یگانه دلیل شان همان رفاقت من با محمد محقق کودک انقلاب بود و نه چیز دیگر.
روزهای بدی بود. تنهایی و بی کسی مرا رنج می داد. اولین فرزند ما قرار بود پا به دنیا بگذارد نگرانی و تنهایی فاطمه مرا رنج می داد آدم در سن بیست سالگی پدر شود این یک نوع حماقت زمانه است. مادران به وطن بر گشته اند و هیچ کسی ندارم تنها خانم فیاض بندر یار و یاور بانو است. هنگام ولادت او مشوره داد که قابله در خانه می آورم و خیال خود کرده بود که تاحالا چهار تا بچه را به دنیا آورده است وبی خیال و قابله را آورد به قابله گفتم که نظر دهد که چه کنم برویم شفاخانه و یا اینکه بمانیم در خانه. قابله گفت نه من در شفاخانه کار می کنم و همان کار را در خانه هم انجام می دهم نمی دانم وی دروغ می گفت و با بخاطر پول این نظر را داد. آمدن طفل ما نزدیک بود بانو فاطمه را بکام مرگ بفرستد و واقعا فاطمه می مرد اما خدا کمک کرد طفل به دنیا آمد و تنها 6 ساعت زنده ماند و بعد مرد دلیل مرگش صدماتی بود که هنگام ولادت به او وارد شد. فرزند اول ما دختر بود که مرد اما خدا را شکر که مادرش نمرد و خیلی ناراحت بودم گفتم بروم قابله را بی آب کنم اما منصرف شدم. ما واقعا در دنیای نادانی و بی تجربگی مطلق زندگی می کردیم. بانو بشدت نحیف لاغر و خورد خمیر شده بود. شنیده بودم که بهترین غذا شیر گوسفند و با تخم مرغ است و همین کار را می کردم صبحها وقت می رفتم شیر تازه دوشیده را از همسایه عرب می گرفتم و بعد چند دانه تخم مرغ را مخلوط و به فاطمه می دادم او اشتها نداشت ولی با التماس تمام شیر مخلوط با تخم مرغ را برایش می دادم. این کار بسیار موفق بود و با نو در خلال یک هفته بکلی تغییر کرد و هر روز وضعیتش بهبود می یافت و حالا خودش پر اشتها و بخوبی غذایش را می خورد و حالا دیگر از ناحیه سلامتی با نو فاطمه صد در صد مطمئن شدم و خیلی خوشحال. چند روزی رابطه ام با همه قطع بود و هیچ کسی نمی دانست که کجایم. دوستانم بی نهایت نگران من شدند. جامعه النجف رفتم اساتید از من می پرسیدند که در کجا بودم آیه الله فاضل آیه الله جعفری و آیه الله جهانی و دوستان خوبم شیخ مصطفی طراد ازلبنان و شیخ حسین کشمیری و طلاب افغانی مثل سید امینی و اخلاقی و کاظمی و امینی و.. دلیل گم شدن مرا می پرسیدند و پاسخ من این بود که مشکلات شخصی داشتم و در درسها و در امتحانات شرکت نتوانستم. شب همراه آیه الله فاضل از جامعه به حرم مولا علی -ع- رفتم و آن شب بسیار خندیدم. فاضل سنگ تخت استاد معالم من بود و رسایل را هم پیش ایشان خواندم و همینطور مطول را. او در درسها آن قدر شوخی می کرد که از خنده ما را می کشت و با همان مثالها درس را به همه توضیح می داد. شب دو قصه در صحن امام علی داشت یک اینکه گفت یک هفته است درس بین المحذورین را برای طلاب داده ام اما آقای احمدی هنوز نفهمیده است و امروز گفت بین المحذرین را نفهمیدم. گفتم گوش یک مثال می زنم شاید بفهمی. گفتم یک نفر تورا که مقبول هستی دنبال می کند و منظور دارد و توهم نیت اورا می فهمی و می گریزی و نفر داغ آمده و تورا تعقیب می کند و بالاخره تو در یک غار داخل می شوی و می بینی که یک شیر در آنسوی غار دهان گشوده و اگر جلو بروی تورا می خورد و از طرفی هم آن نفر در پشت سرت در این طرف غار مجهز استاده است و تو در بین شیر و ... در جلو و عقب گیر کرده ای و این یعنی بین محذورین. به آن طلبه بسیار خندیدیم و می پرسیدیم که انتخابت در بین محذورین چیست؟
من مدتی گرفتاری داشتم مسئله سید محمد کلانتر و اقدام خطر ناک محقق و همین طور مشکلات در خانه، لب به خنده باز نکرده بودم و امشب بسار خندیدم. آقای فاضل استاد شوخ طبع و لیبرال و دنبال عوام فریبی و تظاهر نبود. یک شب در صحن حرم بودیم که چهار نفر زوار آمدند و از وضع شان معلوم بود که از جنس دارغه و ابسقالها باشند. آنها از منطقه سنگتخت و بندر بودند و دنبال فاضل. فاضل را برای شان معرفی کردیم. یکی از زوارهای داروغه پرسید یک سوال دارم. استاد فاضل گفت بفر مایید. گفت ما در نماز جماعت شرکت می کنم امام رکعت اول را خوانده و ما در رکعت دوم وارد می شویم امام تشهد می خواند و ما چه کنیم ؟. آقای فاضل گفت که شما دستها را به زمین و زانوها از مین کنده و نوک پاهای تان هم به زمین باشد. زوار باز پیچید و وانمود کرد که جواب تان روشن نیست. استاد فاضل یکی دوبار جواب داد و دید که زوارها ول کن نیست آقای فاضل گفت شما باز نفهمیدید که چه کار نمایید و بعد گفت بخشش باشه : کوته را دیده اید که چه رقم کون می زند و شما هم در رکعت دوم مثل کوته کون بزنید تا تشهد امام خلاص شود. زوارها عصبانی شدند و از جای شان بلند و گفتند به ای موگه فاضل این فاضل نیست یک خر است. خلاصه با استاد فاضل سات ما تیر تیر بود و خیلی دوستش داشتیم. یک روز آیه الله محمدی با میانی را اذیت می کرد زیاد سر بسرش گذاشت و سر انجام دو نفر جایش در بهشت نیست یکی آقای محمدی و دیگری والده من و بعد گفت محمدی از صبح تا به شب نسوار می زند بهشت طویله نیست محمدی را با این وضع ملایک نگهبان به بهشت راه نمی دهد.
سید محمد کلانتر با زیرکیهایش از توطئه محقق جان سالم بدر برد اما با من د یگر آن محبتهای گذشته را در جامعه نداشت و من چوب بی مهری رفیق نا غولای خود را می خوردم کاریکه اصلا خبر نداشتم به من نیز چسپید خوب آدمی در زندگیش باید عذاب گناه دوستان و رفقایش را نیز ببیند. محقق رفیق ما و عضو کتابخانه سیار ما در نجف بود. سالهای 1355 و 1356 است. در سال 1352 در افغانستان کودتا شد. داوود خان کودتای سفید را با استفاده ازغیبت شاه و با استفاده از افسران چپ و متمایل به حزب دموکرانیک خلق را ه انداخت و سلطنت را برای همیش از تاریخ سیاسی افغانستان حذف کرد و این واقعا یک انقظاع بی نظیر در تاریخ سیاسی افغانستان بود. پس از کوتادی داوود خان بخوبی به راز رمزهای دو ساعت تکان دادن پرچم در دیوار مسجد پل خشتی پی بردم. کودتا در افغانستان با حمایت عوامل چپ به پیروزی رسید. من یک عالم کتاب خوانده بودم و گروپ منظم کتابخانه سیار را داشتم و یک عضو کتابخانه ما آن قدر سیاسی شد که به سویچ بالا دست زد و نزدیک سید محمد کلانتر را از هستی ساقط نماید و من عضو همین گروپ هستم و بنا بر گزارش چندین طلاب افغانی که گفته بودند من مسوول این گروپ هستم و لیدر. البته من عضو فعال و تاثیر گزار بودم اما نه رهبر گروپ کتابخانه سیار ما رهبر نداشتیم و به صورت جمعی کار می کردیم و کار ما توزیع کتاب و نوشتن مقالات بودند. یادم هست با خواندن چندین کتاب و بخصوص جزوه " آری این چنین بود ای برادر" یک مقاله شش صفحه ای نوشتم و دادم به استاد عرفانی که تازه کتاب امر به معروف و نهی از منکرش را نوشته بود. ایشان نوشته را خواند و بسیار خوشش آمد و گفت بسیار دقیق بر داشت کرده اید و شما در آینده نویسنده خوبی خواهید شد. گروه کتابخانه سیار تشکیل سیاسی نبود اما واقعا یک تشکل فرهنگی معنی داری شد و ما از جلسات و از خواندن کتابها واقعا سیاسی هم بودیم و سیاست را می فهمیدیم اما نام ما و کار ما فرهنگی و کتاب رسانی بود. یک شب از مدرسه جامعه آمدیم در مدرسه آیه الله بروجردی و شب پنج شنبه و فردا روز پنج شنبه تعطیل. رفتم که در مدرسه نماز جماعت بخوانم. آیه الله خمینی شبها در مدر بروجردی و روز ها در مسجد ترکها نماز جماعت داشت و معمولا در مسجد ترکها درسهای خارجش را هم می گفت و من در بحثهای ولابت فقیه ایشان در مسجد ترکها شرکت می کردم اما نه خیلی منظم مثلا هفته دو بار. خوب رفتم که در مدرسه نماز بخوانم و من مقلد ایشان بودم و این از الزامات مذهب شیعه است که باید یک مجتهد را برای تقلید داشته باشی من و بانو فاطمه مقلد ایشان شدیم اما پدر بنا بر فرمایش شیخ محمد علی مقلد آیه الله خویی شد. پدر حرف شیخ محمد علی را نسبت به حرف من ترجیح داد خوب شیخ محمد علی بلای خدا بود در عوام فریبی دست خیلی ها را از پشت بسته بود. بهر حال باکمی دلهره نامریی وارد مدرسه شدم و یک نوع ترس برداشتم اما نمی دانستم از چه و برای چه. ماجرای سید محمد کلانتر ماه ها تمام شد. رفتم در صف جماعت و منتظر آیه الله خمینی که یک باره خبر رسید که مدرسه در محاصره کامل نیروهای امنیتی قرار گرفته است و باز خبر رسید که آغا از وسط راه به خانه شان بر گشته است و به این ترتیب فر مانده پولیس عراقی آمد و اعلام کرد که آماده باشید برای مرکز شرطه " پولیس" و به این ترتیب ما را دسته دسته سوار موترها کرد و آوردند به مرکز پولیس. در یک زیر زمینی بیش از ششصد نفر طلبه از همه ملیتها زندانی شدیم و...
---------------------------------
پ.ن. مرکز پولیس نجف پراز طلاب و اتباع خارجی شد و کسی دلیل این همه دستگیری گسترده را نمی دانست. من در نجف اساتید بسیار خوب داشتم و شوخ ترین و در عین حال موفق ترین استاد ما در جامعه استاد شیخ محمد علی سنگ تخت بود. وی بدون ملاحظه و محافظه کاری شوخیهایش را داشت و اصلا شوخی جزء از طبیعت ثانوی وی شده بود. شیخ محمد محقق کودک انقلاب نزدیک آقای سید محمد کلانتر را با گزارشش در بدر نماید. موحدی کیسو و کودک انقلاب در دام حزب بعث افتاده بودند و بشتر برای آنها خبر کشی داشتند. اما همین دو نفر چنان از مواضع خود عدول کرد که واقعا مرا به حیرت انداخت. بقول الیکسیس کارل انسان واقعا موجود ناشناخته است. شیخ حسین کشمیری از دوستان من بود و با چندین زبان آشنایی داشت و از جمله زبان هزاره گی را از من و دیگر طلاب افغانی یاد گرفت. او را رژیم عراق گرفت و بعد اعدامش کرد.


قصه های زندان -14-

شب ما را بر دند در زندان پولیس. تقریبا ششصد نفردر زیر زمینی و روی هم افتاده بودیم. زندان زیر زمینی فرش نداشت اما خوب هوا گرم بود و سرما نمی خوردیم ولی خوابیدن روی سمنت زندان امر سختی بود. شب را در فضای پر از بوی ، باد و بخار و بخاری آدمی خوابیدیم واقعا پخش باد آدمی چه قدر فضا را متعفن می کند. فردا صبح فکر کنم هر نفر یگ لیوان چای نان لواش و کمی پنیر از دست پولیس عراق در یافت کرد. حوالی ساعت 10 پیش از ظهر دو اتفاق عجیبی روی داد یکی اینکه پولیس یک لیست با خود آورد و شروع کرد به خواندن نامها. هر نفر که نامش خوانده می شد می رفت نزد پولیس و بعد پولیس می پرسید کارت. نفر کارت قرمزی را نشان می داد و پولیس می گفت بفرماییدو آزاد هستید و به این ترتیب هر چه جوراب سفید بود از زندان مرخص شدند و از دوستان افغانی و از رفقای خودم 12 نفر کارت داشتند وآزاد شدند همه را می شناختم. آنجا متوجه شدم که رفاقت با شیخ عبد الطیف روحانی بعثی و استخبارات یعنی چه؟ با سه نفر از دوستان که آزاد شدند و کارت قرمز داشتند گفتم خوب نوش جان تان اما ما را فرا موش نکنید و اگر می توانید براى آزادی ما هم فکری داشته باشید قول داد اما عمل شان را ندیدیم و شاید هم نمی توانستند براى ما کاری نمایند ما بعثی نبودیم و ار تباط با امنیت و با شیخ عبد الطیف نداشتیم. حالا زیر زمین کمی خلوت شد و کمی نفس راحت کشیدیم. اتفاق دیگر هم اینکه سید حسین خمینی نوه آیه الله و فرزند سید مصطفی خمینی وارد زندان شد. سید حسین براى همه کباب آورد و واقعا گرسنه بودیم و بهترین کباب را برای ما توزیع کرد و دیگر اینکه براى هر نفر یک پتو توزیع کرد. پتو و نان باعث راحتی ما شد و همینطور رفتن طلاب ایرانی و افغانی و پا کستان و عرب که با تشکیلات شیخ عبدالطیف بعثی کار می کردند و عضو استخبارات. مسئله سوم هم اینکه سید حسین خمینی گفت نامه براى خانواده های تان بنویسید و من می برم و دیگر اینکه هر چه می خواهید سفارش دهید که من از بیرون برای تان تهیه کنم. نامه ها و آدرسها زیاد بود و اما لیست مهم و اساسی طلبه های افغانی نسوار . اکثر طلاب ناس کش بودند و چرت شان خراب و گیج گنگس واقعا اعتیاد هم عجب مصیبتی براى آدمی است. ترک اعتیاد موجب مرض، گیجی و گنسی می شود و من با چشم سر دیدم. یک طلبه به سید حسین گفت خانه را خیر است اول برای من نسوار و ناس بیاور و بعد برو در خانه. سید حسین خمینی از ناس و نسوار چیزی سر در نمی آورد و گفت من از بازار پیدا نمی توانم می روم به خانه های تان از آنها می خواهم که براى تان ناس بفرستد. سید حسین رفت و نزدیکیهای مغرب با کوله بار از سفارشات از جمله پاکتها و قوتیهای ناس بر گشت. نسوار کشها دور سید حسین حلقه زدند .ناس و نامه شان را می گرفتند. سید حسین پرسید این ناس چه است که این قدر اونه می خواهید. یک حاجی آقا که تاب نیاورد و یک کف حسابی نسوار را در دهان انداخت. سید حسین گفت بدی ببینم رنگش که خیلی قشنگ است. پاکت نسوار را گرفت و بو کرد. آنگاه با چنان واکنش و عطسه و اشک و سرفه خلیم رو برو شد که نپرس ذرات ناس رفته بود داخل بینی. سریع آب آورد اما نسوار وضعیت سید حسین خمینی را دیگر گون منقلب کرد و گفت خدایا این دیگه چه مصیبتی است. نسوار برای کسیکه اولین بار تماس بگیرد واقعا خطرناک و توام با اشک سرفه و سر گیجه و ریزش خلیم است و من خودم هم این تجربه را داشتم. در ماه رمضان یک بحث همین کشیدن نسوار بود. شیخ محمد علی مدرس ناس را مبطل روزه نمی دانست اما شیخ یعقوب اخضراتی و دیگر علماء می گفتند که مبطل روزه است. آنها در باب نسوار فتوا لازم داشتند و گروه مدرس و حامیان نسوار رفته بودند که از آیه الله حکیم فتوا بگیرند که نسوار روزه را باطل نمی کند و این فتوا را گرفتند و در رساله عملیه شان نوشت که : شی است از علف ساخته می شود و مسمی به ناس و یا نسوار و در بلاد افغانستان و خراسان مردم به آن عادت دارند و این شی روزه را باطل نمی کند. و اما مخالفان نسوار در ماه رمضان رفتند پیش آیه الله و گفتند که آن شی که نوشته اید روزه را باطل نمی کند و آن این است و حضرت آقا آن را امتحان فرمایید و نقل می کردند که آیه الله یک کف در دهان انداخت و بلافاصله چپه شد و نسوار حسابی گرفتش و بعد از تلاش و کشیدن آب به صورت آیه الله و بهوش آمدن شان می فرماید: هذ الشی حرام حرام و حرام. این قصه ای مرتبط به نسوار را در نجف شنیدم و به گفته معروف" العهده علی الراوی" و حالا همین نسوار سید حسین را در زندان زیر زمینی پولیس نجف گیج گنس ساخت و اشک عطسه و آب دماغش را در آورد. روزها به سختی می گذاشت روز دوم از حبس مابود که پولیس نام مرا خواند و رفتم دمی دروازه که بانو فاطمه به دیدن من آمده است خانمها در عراق معمولا حجاب داشتند و به آن گفته می شد "پوشیه" خوب بانو فاطمه صحبت کرد در حالیکه گلویش گرفته بود و معلوم که در این چند روز خواب خوراک نداشته و گریه کرده است. خانم دومی مادر صدیقه همسر آقای احمدی بود که احوال پرسی کرد و اما خانم سومی گپ نمی زند و از او پرسیدم که شما خواهر کی هستید؟ حرف نزد و به چپ راست خود نگاه کرد. پولیس پنج قدم از ما فاصله داشت و بعد فاطمه خیلی آهسته گفت ایشان آقای احمدی است که لباس خانمش را پوشیده و به دیدن شما آمده است چون بگیر بگیر خارجیها در سطح شهر ادامه دارد. کمی تکان خوردم و شوکه شدم و به روز گار غربت و آورگی نفرین کردم و بعد فاطمه گفت من چکار کنم. گفتم هیچ کاری نمی توانی منم حالا زندانی ام دعا کن تا رها شوم و دیگر اینکه همراه احمدی برو در جامعه وسایل و کتابهایم را جمع کن و ببر خانه فکر کنم دیگر هرگز برای درس در جامعه نمی توانم بروم. فاطمه گفت خوب است و بعد با خانمهای پوشیه پوش خدا حافظی کردم.
روزها در زندان قصه و حکایت داشتیم. زندان انفرادی نبود زیر زمین و یا سر داب بزرگ. البته یک روز ما را بردند در یک اطاق تنگ که تشنابش در همان داخل اطاق بود و در نداشت و تنها یک پارچه و پرده آویزان و چه بادهای قلومبه سلمبه ای از زندانی هنگام قضای صادر می شد. خیلی سخت بود و یک شب هم تاب نمی آوریم و همه مریض خواهیم شد. یک روحانی ایرانی شروع کرد به خواندن دعای توسل و بعد همه سی و چهل نفر با صدای بلند جملاتی را تکرار می کردیم و چنان موج صدا دربیرون و در داخل زندان پیچید که پولیس در مانده شد و بعد همه مارا بر گردان زیر زمین و در همان" سر داب". در داخل زندان چند کرد عراقی هم بود با آنها ارتباط بر قرار کردم و آنها از گروه ملا مصطفی بارزانی رهبر جدایی طلب کردستان عراق بودند و خیلی راحت با من صحبت می کردند و دلیلش هم اینکه از من هراسی نداشت و درد دل می کرد و عقده هایش را خالی. آدمی نیاز دارد که مکنونات ذهن خود را با کسی و یا کسانی در میان بگذارد تا تخلیه شود و اگر مخاطب نبود در چاه و یا در صحرا چنین می کند. در همین بیست کیلومتری زندان ما خانه مولا علی -ع- قرار داشت که بارها رفته بودم و این تکه از تاریخ که امام مخاطب نداشت و با چاه صحبت می کرد. دو مبارزکرد مرا پیدا کرده بودند و با من از ظلم عربها علیه کردها صحبت می کردند از تبعیض از بی عدالتی از تحقیر و غصب سر زمینهای شان. واقعا چه گونه آنها از زبان من صحبت می کردند. همانگونه عدالت فرا مرزی است ظلم هم بدون مرز است. روایت ستم کردها، همان روایت ستمگری در هزارجات هم بود. در هزارجات ما را کوچی، ارباب و حکومت در بدر و زمینهای ما را غصب کردند. مبارزان کرد از غصب سرزمینهای شان توسط اعراب و حکومت بعثی صحبت داشتند و سخنان آنها در دل جان من می نشست و قابل درک بود. ساعتها از آزادی از خود مختاری کردهای شمال عراق با من حرف می زدند و چه قدر مطمئن که به اهداف شان دست می یابند و کردستان را از شر ظلم و بیداد عرب و بغداد رها می سازند. در زندان این گونه بحثها برای من تسکین دهنده شد و از فشارهای تنهایی و غربت و آوارگی و سر نوشت نا معلوم می کاست و چه قدر خوب بود. طلبه های دیگری هموطن را با روحیه های متفاوت داشتم و چه قصه های جالبی را داشتند. یک روز صحبت " محلل" جناب شیخ مجاهد برایم بسیار جالب بود. رفیق زندانی من می گفت دعای مجاهد قبول شد و محلل زیباترین زن. شیخ مجاهد برایش گفته بود که در اوج محرومیت و جوانی همیشه می رفتم به زیارت مولاعلی و زیارتگاه های دیگر و اولین خواست من ازدواج و همسر بود. بسیار گریه و تضرع می کردم و اشک می ریختم و حاجت می خواستم و اعتقاد داشتم که از تهی به چسپی مطلب را بدست می آوری. اوگفته بود یک روز از زیارت بیرون شدم و یک نوع شادی انبساط و بوی خوش را احساس می کردم و کمی متغییر از روزهای دیگر. بیرون شدم یک زایر ایرانی سلام داد و بعد گفت حاجی آقا من یک کار خصوصی دارم و خیلی محرمانه و مرا کمک کن. گفتم بفرمایید کار تان چیست؟ گفت کارم این است که من یک همسر جوانی دارم و خیلی هم دوستش دارم اما به دلیل مشکلات فامیلی دو بار طلاق دادم و بعد مراجعه کردم و این بار خواهرانم فشار واردکرد و طلاق سوم را دادم اما واقعا نمی خواهیم از هم جدا باشیم و لی متشرع هستم و فرزند نداریم و این بار زیارت آمدیم دعا کنیم تا خدا برای ما فرزند عنایت کند و حالا "محلل" لازم است. مجاهد گفت گیج و مات ماندم هم حیا و هم استجابت دعا مرا گرفت و در نهایت با چندین دقیقه تامل گفتم خوب است. گفت امشب ممکن نیست فردا شب تشریف بیاورید.او به من آدرس داد. شب تا صبح خواب نرفتم و در یای فکر تحیر و هیجانات که اگر روی دهد چه خواهد شد، گرفتاربودم. صبح تا چاشت خوابیدم و درس نرفتم و با کسی هم چیزی نگفتم. عصر حوالی ساعت شش بعد از ظهر رفتم و آدرس را پیدا کردم. هتلی زیبای بود و منتظر در بیرون هتل که نا گهان زایر پیدا شد و مرا به هتل برد. وارد اطاق منظمی شدم و زایر صحبتهای بشتری کرد و گفت من همراه خانواده همسرم زیارت آمدیم. در همین لحظه بود که از آشپز خانه بانوی بی نهایت زیبا و محجب با سینی چای وارد شد و از جا حرکت کردم و سلام احترام. خانم بانهایت ظرافت و ادب و کلمات شیرین تهرانی با من صحبت کرد. ما چای خوردیم و بعد از ساعتی غذا خوردیم و زایر مرتب قصه زندگی اش را شرح می داد و خانمش هم می گفت که شوهرم را دوست دارم و نه سال است که ازدواج کرده ایم اما نمی دانم دلیلش چیست که اولاد دار نشده ایم. خواهران شوهرم تمام تقصیر را انداخته به گردن من و سه بار مرا طلاق داده و معلوم نیست که آینده ما چه خواهد شد. مجاهد می گفت که تقریبا گنگ شده بودم و تنها گوش بودم و نگاه و بسیار کم حرف می زدم و بسیار عرق می ریختم عرق شرم و اولین تجربه این چنینی. نمی دانم ساعت چند شام بود که زایر گفت من می روم اطاقم و شما همراه خانم تنها هستید و این حرف شعله بود که تمام وجودم را مشتعل و محترق ساخت. زایر رفت و خانم ماه پیکر در پشت پرده و گفت حاجی آقا هر وقت عقد حلالیت و محلل را خواندی مرا صدا کن و نامم برای عقد حلالیت ... هست. مجاهد گفت عقد را خواندم و بعد گفتم تمام شد. آنگاه ماه چهارده از پشت پرده ابر بیرون شد و به یک باره غرق دریای جمال و زیبایی وی شدم گفتم یا للعجب تو فرشته و حوریه بهشتی هستی و یا آدم. دستهایش را بگردنم انداخت و گفت حاجی آقا من همینم که می بینم امید وارم تا صبح برایت خوش بگذرد و این دومین شبی بیداری من بود اما آن کجا و این کجا. در هنگامه های صبح بود که گفت اگر شوهرم را جواب دهم اشکالی شرعی ندارم و اگر بخواهم برای همیش با تو زندگی کنم چطور؟. گفتم اشکال شرعی ندارد ولی من به حاجی آقایت قول دادم که فقط محللم و بعد من یک طلبه هستم و از مال دنبا هیچ چیز ندارم و دیگر اینکه من طلبه افغانی هستم و روزی به افغانستان بر می گردم. خانم گفت همه را می دانم ولی واقعا می خواهم تا آخر عمر با تو باشم شوهرم جنرال ارتش و انسان خوبی است ولی او خواهر ذلیل است و نمی تواند شوهر من باشد. گفتم نمی دانم اما رد نکردم و سکوت و گفت حاجی آقا در این گونه موارد بقول علماء سکوت موجب رضا است و من همین امروز قال قضیه را می کنم و رضایت پدر و مادرم را می گیرم. آنها همراه من هستند و می دانم آنها رضایت و سعادت مرا می خواهند و نگران آینده من با این شوهر و بعد گفت شما حالا بروید و فرداصبح از من خبر بگیر و همیجا بیا و بعد با دست پر بر می کردی و نگران نباش و اصلا خداوند تخته مرا با شما تراشیده است و دو تخته امشب با هم چسپید و وصل شد و گفت نگران خانه و زندگی هم نباش و من آنقدر دارم که باهم زندگی نماییم. مجاهد گفت به امر خانم بدون خدا حافظی با شوهرش از هتل بیرون شدم و آمدم مدرسه و دیگر با هیچ کسی گپ نمی زنم گو ینکه تمام وجودم گپ می زند و زبانم بسته شده است. درس نرفتم و با تحولات و فعل انفعلات شب گذشته بسر می بردم و ذره ای صحنه های عملیات از ذهنم گم نمی شد. یک روز بعد طبق وعده رفتم در هتل اما دیدم یک مردی نسبتا مسن منتظر من است و از شوهر فرشته خانم خبری نیست مرد محترم گفت جناب حاجی آقا خوش آمدید و مرا برد در اطاق خود شان فرشته بانو مادر و پدرش همه جمع شدند و بعد قصه زندگی مشترک من را طرح کردند. پدر و مادر گفتند ما خوشبختی دختر مان را می خواهیم و حالا دختر ما تصمیم گرفته است که با شما زندگی نماید رضایت خاطر او رضایت ما است و ما با شوهرش هم صحبت کردیم که علیرغم احترام و مقامی که دارد نمی تواند به زندگی شان ادامه دهند چون فامیل آنها دختر ما را نمی خواهند و علت نداشتن اولاد را متوجه دختر ما کرده اند. تصمیم همین که ما دختر مان را به شما و شمارا هم به خدا می سپاریم این کار نه مشکل شرعی دارد و نه مشکل قانونی. قانون خیلی وقت دختر مارا طلاق داده بود اما ما طرح شکایت به دادگاه خانودگی نکردیم. مجاهد به این ترتیب صاحب زن شد و حالا سه تا فرزند دارد و خوش خندان زندگی می کند و مجاهد پس از آن صاحب خانه شده است و دیگر چندان محتاج به شهریه هم نیست ولی می گوید شهریه می گیرم چون درس می خوانم و باالاخره زندگی است و گوشه از کارها را باید به دوش بگیرم. من البته شیخ مجاهد را گاه گاهی می دیدم و قصه محلل بودنش را شنیده بودم اما نه به این طول و تفصیل که حالا در زندان زیر زمینی پولیس عراق می شنوم و قصه های دیگر از روزهای زندان.....
----------------------------------------
پ.ن. محلل یک نوع مجازات است. کسیکه سه بار زنش راطلاق دهد در مرحله چهارم با یک محلل مجازات می شود که دیگر طلاق ندهد. شیخ مجاهد محلل موفق از کار درامد. روزهای زندان را با چنین خاطراتی به پایان می بردیم. در زندان با دو جوان مبارز کردی از کردستان عراق آشنا شدم من با آنها رنج مشترک داشتم گو اینکه ستم و عدالت دو مقوله فرا مرزی فرا ملیتی است. در زندان مسئله نسوار برای سید حسین خمینی جالب بود و نزدیک بود نسواریها او را چپه نماید. سید با بوی کردن نسوار که ذرات به گلویش رسیده بود آن قدر اشک، خلیم و سرفه و عطسه داشت که در عمرش چنین نشده بود. سرداب خانه های زیر زمین است که بخاطر نجات از گرما ساحته شد است. تعداد زیادی از طلاب ایرانی افغانی و هندی پاکستانی و عرب کارت عضویت حزب بعث را داشتند و از زندان آزاد شدند.


del.icio.us  digg  newsvine  furl  Y!  smarking  segnalo