X
تبلیغات
رایتل

حکایت های فتیخان (72) بخش چهارم

حکایت های فتیخان (72) بخش چهارم

 

رمضان به مادر و خواهرانش می گوید: می خواهم کمی بخوابم خیلی خسته ام.زهرا می گوید: برادرم حق دارد می خواست عشقش را ببیند، مار دروسط راه پایش را نیش زده ونگذاشته که برادربه دیدارمعشوقش برسد.ماراست این جانوردرزمین معنای عاشقی را نمی فهمد ازبهشت ادم وحوا عاشق را که  پدرومادرهستند را، همین ماربیرون کرد جانورخطرناکی است.برادرم را گزید که به دیدارعشقش نرود خدا این مار را لعنت کند. مادرمی گوید: خو، خوب است بچیم برود درخانه عروسش بخوابد وبعد می گوید: نه دخترم ماربد نیست ما، خودش ازجانوران عاشق است هرکی "جیلی"  مار باشد خدا نکند که عاشق شود آن وقت دیوانه می شود درراه عشقش همه خطرات را قبول می کند. پدرتان جیلی ماربود یعنی درسال مار به دنیا امده بود.

 

من شوروهیجان عاشقی را درپدرتان تجربه کردم. مارجانورخوبی است اما اینکه نیش زده این ازمقتضای طبیعتش است شاید رمضان ما هم بی احتیاطی کرده مار حتما جای خوابیده بوده رمضان رفته مزاحم شده و آن هم ازخود دفاع کرده. رمضان می گوید: حق با مادر است همین طوری شد من باپایم با خاک بازی می کردم که مار، درزیرآن خوابیده بود ومرا نیش زد. رمضان به حجله عروسی می رود. وارد حجله که می شود خواهرش لیلا یک ملافه را به برادرمی دهد وخودش بیرون می شود.رمضان روی تشک درازکشیده بود دیگردردی از زهرمار نداشت حالا تمامی ذهنش رفته بسوی وژمه وبا خود می گوید: حتما گرفتاری برای وژمه پیش آمده اما چه گرفتاری آن دیگه بخدای حق معلوم است.

 

رمضان به خواب می رود درعالم خواب می بیند که وژمه درکنارش نشسته ومی خواهد با وی حرف بزند دراین لحظه ماری آهسته خود را به وژمه می رساند وبه پشت پای وژمه نیش می زند وژمه فریاد می زند رمضان جانه کمک.دراین لحظه رمضان ازخواب بیدارمی شود وصد درصد متیقن می شود که وژمه هم عین گرفتاری را پیداکرده. این حالت طبیعی است.وقتیکه عشق به مرحله جنون وحلول می رسد وجود عشاق پرازهم دیگرمی شوند.

 

داستان مجنون را که همه شنیده ایم. مجنون مریض می شود حکیم امربه حجامت می دهد.حاجم با خنجرخود بربالین مجنون حاضرمی شود.نیش خنجر به بدن مجنون اصابت می کند دراین لحظه مجنون فریاد می کشد.حاجم می پرسد مجنون تو که این همه رنج ها را در راه عشق تحمل کرده ای وازهیچ چیزنترسیده ای حال چرا ازنیش خنجرمن فریاد می زنی. مجنون می گوید: من نگران لیلای خود هستم این خنجرکه بربدن من وارد می شود ،گواینکه دربدن لیلا وارد می شود من پرازلیلا هستم من چیزی غیرازلیلا دروجودم نمی بینم .من می ترسم که با خنجرتو، لیلای من درد نکشد من بخاطرلیلا فریاد می زنم.

 

رمضان هم مجنون خود است تمامی وجودش را وژمه پرساخته است امروزبا تمام امید به دیداروژمه رفته ولی ناکام برگشته است.درخواب می بیند که ماربه پای وژمه نیش می زند وژمه رمضان را به کمک می طلبد.رمضان عمیقا احساس می کند که هرآنچه گرفتاری که بروی وارد می شود ومارکه امروزوی را گزیده ،همن گرفتاری را وژمه نیزدارد.زیرا وژمه ورمضان به یگانه گی عشق رسیده اند.رمضان تا به صبح خواب نمی رود تمامی صحرای وجودش را حضوروژمه پرساخته است.گاهی هم اگرخواب می رود ولی بازهم وژمه درمقابلش مجسم می شود وبخوبی می بیند که ماربه پای وژمه نیش می زند و وژمه ازوی کمک می خواهد.

 

درپایان شب رمضان به این فکرمی افتد که دیگررفتن درصحرای پشت قلعه، سودی ندارد. فردا اول صبح باید عازم چشمه شد.رمضان به این نتیجه می رسد که وژمه حتما دنبال آب می یاید آب مایه حیات است.وژمه سقای خیمه مادر،خواهروبرادرش اجمل خان است.مادر رمضان اول صبح به دیدن فرزندش با غوری ازچای ونان گرم گندم که صحرگاهان آن را با دست خود پخته است، می یاید ومی پرسد فرزندم رمضان چطورهستی درد مارگزیده گی تمام شد. رمضان می گوید اری مادر من اصلا مارگزیده نستم هیچ دردی ندارم مملایی کارش را کرده است وبعد می گوید مادرمن امروزهم به دیداروژمه می روم سخت نگران هستم امشب تا به صبح خواب نرفتم فکرمی کنم اورا هم مارگزیده باشد. چند مرتبه درخواب دیدم که مارسیاهی به پای وژمه نیش زد و ازمن کمک خواست.

 

مادرمی گوید: نمی دانم شاید، خدا نکند عروسم را مارگزیده باشد مارگزیده گی دردی زیادی دارد ای کاش درخانه ما بود ویا من به اودست رسی داشتم که اگر مارگزیده باشد، مملایی برایش می دادم وبعد می گوید: اری فرزندم شما با هم عاشق هستید درخواب وبیداری درقلب هم حضوردارید.منم این تجربه را با پدرمرحومت داشتم ما همیشه به فکرهم بودیم من همیشه پدرت را، بیش ازبیداری درخواب می دیدم. نمی دانم خواب چه رازی دارد که بشترین ملاقات ها درخواب صورت می گیرد.رمضان می گوید: اری مادرخواب وملاقات درخواب مرتبط به روح آدمی است وعشق هم پیش ازاینکه یک امرجسمی باشد یک مساله روحانی است.عشق ریشه الهی وروحانی دارد منم وژمه را درتمامی شب درخواب دیدم وحالا می خواهم بروم به دیدن وژمه برسرچشمه...ادامه دارد

 

حکایت های فتیخان(73)

 

رمضان به فتیخان گفته بود که صبح حوالی ساعت ده صبح عازم چشمه شدم. رمضان یقین داشت که وژمه حتما برای گرفتن آب بین ساعت ده  تا یازده درچشمه می یاید آن وقت  ازوی می پرسد که عوامل مانع ازملاقات روزچهارشنبه چه بوده است.رمضان بطرف چشمه روان است وبه هیچ وجه به گل های روییده دردل صحرا نمی نگرد تنها گاهی با خود زمزمه می کند که: درخوابم خم ابروی تو با یادم آمد. حالتی رفت که قریه به فریاد آمد. این شعرحافظ است رمضان هرگزاین شعررا تاکنون به این صورت تحریف نکرده بود ولی حالا زیاد گرفتارعذاب وجدان نیست و ازحافظ هم نمی ترسد که شعرش را به این صورت تحریف کرده است. رمضان به خود می گوید: اگرحافظ درصحرای قیامت یخنم را بگیرد من حقیقت را خواهم گفت که آنچه گفتم واقعیت داشت من درخواب خم ابروی وژمه را دیدم واینکه مار، نیش به پای وژمه زد را دیدم دراین صورت حالتی برای من پیش آمد که تمامی قریه به فریاد آمد.

 

این عین واقعیت است.رمضان گاهی ذهن وژمه را می خواند که اولین شعردرچشمه را دراولین ملاقات به این صورت خواند: من دخترکوچیم خیمه به صحرا دارم. دامن چین چین به رنگ گل ها دارم.رمضان درمسیرراه تنها با همین اشعارکه ورد زبانش شده بود،سروکارداشت ودرفکرهیچ چیزی جزفراق وژمه به چیزی دیگری نبود به این ترتیب خود را به چشمه می رساند وبا دقت به چشمه وسنگی که وژمه روی آن نشسته وخودش هم پیش ازوژمه روی آن نشسته و رفع خستگی وشعرهایش را خوانده بود، می نگرد.او بخوبی بیاد داشت که آن اشعارچه قیامتی برپا کرد وسونامی عظیمی دروجود وژمه بوجود آورد.

 

درجامعه بشدت قبیله ای توام با نفرت تباری، بسیارمشکل است که چنین رویداد های پیش آید ولی حالا واقعیت پیدا کرده .وژمه عاشق دلباخته رمضان می شود.هردو متعلق است به دو جامعه ای که سالها با هم خصومت داشتند. داستان وژمه عین حکایت جولیه، رومیه ویلیام شکسپر و لیلا ومجنون متعلق به دو قبیله متخاصم عربی است.دراین مدت برای رمضان واضح شد که آنها دوعاشقی هستند که یگانه شده ودروجود هم حلول کرده اند واین برای رمضان عجیب است که حالا وژمه نه برسرقرارچهارشنبه آمد ونه حالا اثری ازوی درچشمه دیده می شود.وژمه سقای خیمه خودش است.اما دیگراثری ازوی دیده نمی شود.

 

 

رمضان حوالی ساعت نه ونیم به چشمه می رسد وتا ساعت دوازده ظهرمنتظروژمه می نشیند ولی خبری ازوی نمی شود.رمضان بکلی مایوس می گردد که امروزدیگروژمه نمی یاید.همه چیزدیگرگون شده ساعات ملاقات زمان بردن آب بکلی بهم خورده است.رمضان نا امید ازچشمه خارج وبه طرف خانه حرکت می کند. درملاقات قبلی با بازی کردن به خانه مار،پایش گزیده می شود ولی این بارچنین روی دادی را ندارد اما برای رمضان هیچ اهمیتی ندارد که پایش را مارگزیده ویا جانوری برآن حمله نماید، تمامی ذهنش را غیبت وژمه بخود اختصاص داده است.هنگام بازگشت طرف خانه، گله بزرگی رمه گوسفندان کوچی ازدورنمایان می شود.صدای زنگوله وهی هی چوپان ازدورشنیده می شد.

 

این گله با بیست دانه گوسفندی که وژمه با خود درصحرای پشت قلعه میانه ده آورده بود تفاوتش اززمین تا آسمان است.گله گوسفند با هدایت معشوق بسیارمتفاوت است ازگله گوسفندی متعلق به غفارخان. رمضان بخوبی می دانیست این گله بزرگ گوسفندان مربوط به غفارخان است.وژمه گفته بود که غفارخان تمامی ثروتش ازمال حرام می باشد وی هرسال صد ها بزوگوسفند را ازرعایای خود به زورمی گیرد وکسی جرات مخالفت با وی را ندارد.رمضان درمورد ظلم وبیرحمی غفارخان فکرمی کرد واینکه این همه گوسفند که تمامی صحرا را گرفته است را چه گونه جمع کرده.

 

خیالات رمضان به این چیزها است که نا گهان سه راس سگ درنده، گله غفارخان با قدرت وسرعت، طرف رمضان هجوم می آورند با یک چشم بهم زدن هرسه سگ خود را به رمضان می رسانند دراین لحظه ترسناک رمضان هیچ چیزی برای دفاع ندارد سگ اول با نول های سیاه، دهانش را بازکرده با یک حمله برق آسا خود را به سینه رمضان می کوبد.دو سگ دیگرازپشت به رمضان حمله ورمی شوند.رمضان با تمامی وجود ازخود دفاع می کند ولی سه سگ درنده درنهایت رمضان را به زمین می اندازند هریک به اندک زمانی تمامی لباس های رمضان را پاره پاره می کند یگانه عاملی که سبب گردید رمضان کم ترزخمی شود،همان پارچه ای بنان پتوبود که جلودندان های سگ های مهاجم را می گرفت.

 

 با این همه بازهم بخش زیادی ازلباس های رمضان پاره پاره شد وزخمی نسبتا عمیقی به بازوی رمضان وارد می شود. همان سگ سیاه نول ازبازوی رمضان دندان می گیرد ولی دراین موقع چوپان گله بسرعت خود را به صحنه می رساند وسگ ها را از رمضان دورمی کند. رمضان درحکایت خود به فتیخان گفته بود که دوعامل سبب نجات ازحملات وحشتناک سگ های گله غفارخان گردید یکی همان پتو ودیگری هیاهوی چوپان گله. سگ های گله به صدای چوپان گله اهمیت زیادی می دهد وبخوبی می داند که نباید هدفش را بدون موافقت چوپان ازبین ببرد این عادت سگ های کوچی است واطاعتی که به چوپان می گذارد.رمضان می گوید: صدای چوپان کمکی زیادی کرد.

 

 به این صورت چوپان گله، رمضان را ازمیان گرد خاک وصحنه نبرد بلند می کند وبعد می گوید: او دیوانه تو دراینجا چه می کردی وچرا با خود کدام" لرگی " یعنی چوب نداشتی اگرما نبودیم ویا دیرمی رسیدیم اسپی ها" سگ ها" تورا خرده بود. تو واقعا لیوانی" دیوانه" هستی خو بخیرگذشت.چوپان بازوی رمضان را با پارچه های پاره پاره پا ک وخون های که دراطراف زخم پخش شده بود را پاک می کند وبه این ترتیب رمضان ازدست سگ های کوچی نجات پیدا می کند ودیگرمجال هیچ صحبتی بین رمضان وچوپان نیست.رمضان با وضع بسیاررقت باری به خانه برمی گردد ازهمان ابتدا ورود، چند نفرکه لباس های پاره پاره رمضان را می بینند بلا فاصله مردم را جمع می کنند وتصمیم  می گیرند که باید وارد جنگ با قبیله غفارخان شد.

 

 درمیان جمعیت فردی بنام موسی چوکره که رابط خاصی سید یاقوت شاه وابسقال قریه میانه ده بود، مردم را تحریک می کند که باید انتقام رمضان را ازکوچی ها گرفت وی چندین دشنام های ناموسی وپیرمذهب را نثارخان غفارخان وقبیله اش می کند اما شیرعلی می گوید اوچوکره گگ، ما تورا می شناسیم تو خو حالا این گپ ها را به خاطرایجاد فتنه می زنی ومردم را تحریک می کنی که هله جنگ وحمله به خیمه کوچی ها وبرویم اموال وگوسفندان غفارخان را چورکنیم اما خودت دروغ می گویی ما به حرف تواعتبارقایل نستیم بروگم شو ما باید این مساله را به فتیخان که ارباب ما است گپ بزنیم وبعد موضوع را با  مشوره ارباب یاقوت که رفیق والی و ولسوال است درمیان بگذاریم آن وقت باید یک تصمیم اساسی گرفته شود.....ادامه دارد


حکایت های فتیخان(74)

 

رمضان درحالت روحی وجسمی درد ناکی قرار گرفته است. مردم همه دوربر،وی گرد آمده وهرکسی به یک نحوی اظهارهم دردی دارد.سگ های غفارخان بد جوری زخم های عمیقی را درناحیه شانه وکتفهای رمضان وارد ساخته بودند. سگ سیاه نول  درحمله اول ،خود را به سینه رمضان کوبیده ودرهمان مرحله ،قسمت زیاد ازپیراهنش را پاره کرده وباخود می برد و دو سگ دیگر که ازپشت حمله کردند، با دندان های خود زخمی بزرگی را ایجاد کردند.مردم که رمضان را بی نهایت دوست داشتند، زیرا او، فرزند روحانی عزیزشان میرزاحسین بود و دیگراینکه بهترین مداح و روضه  خوان، درکل ولسوالی شناخته شده بود و همه به وجود وی افتخارمی کردند.

 

 حال رمضان این جوان نوربند و محبوب شان به چنین روزی افتاده سگ های خان کوچی وی را تکه تکه کرده. احساس غم شریکی به اوج خود رسیده درهمان لحظه اول دو پسر بچه کوچک که رمضان را غرق درخون با لباس های پاره پاره دیده بودند،با سرعت به خانه مادررمضان می روند و این خبرنا گواررا به مادرو خواهرانش می دهند که رمضان را گرگ پاره پاره کرده. آنها بجای سگ کلمه گرگ را بکاربردند. مادررمضان وخواهرانش سراسیمه از خانه خارج می شوند و به دنبال رمضان  طرف پایین قریه راه می افتند می بینند که گروهی ازمردم رمضان را کمک کرده به طرف خانه شان می آورند. مادر رمضان فرزندش را به این حالت هرگزوهرگزندیده بود وخواهرانش که به شدت اشک می ریختند خود را به رمضان رساندند.

 

مادر، دست هایش را حواله گردن فرزندش کرده وهای های گریه می کند لیلا و زهرا خواهرانش هرکدام درمیان جمعیت فریاد می زنند که گرگ برادرما را خورده اند.گرگ را بگیرید که نگریزد. مردم می گویند او دخترها شما چرا اشتباه می کنید گرگی نبوده رمضان را سگ های غفارخان کوچی گزیده، گرگی درکار نیست.رمضان درمیان اشک و ناله  مادر وخواهرانش و درمیان اندوه جمعیت به خانه می یاید. مردم درجلو درخانه استاده همه که نمی توانستند به خانه بروند و رمضان هم نمی خواست که مردم حجله عروسی اش را ببینند.درجلو خانه می استد با لب های پرازتبسم که دندان هایش همانند صدف دیده می شد، رو را طرف جمعیت می کند و با همان صدای ملکوتی ابتدا، آیاتی ازکلام الله مجید را می خواند.

 

 وسپس با خواندن قطعه شعری به مردم و مادرخواهرانش روحیه می دهد که حمله سگ ها و زخمی که برداشته هیچ تاثیری روی روحیه اش نگذاشته وهیچ گونه جای نگرانی نیست. رمضان ازمردم سپاس گذاری می کند و با جملاتی زیبا و رسایی می خواهد جلو احساسات مردم را بگیرد و ازسوی هم شیطنت های موسی چوکره را شنیده بود که این خبرچین ارباب یاقوت وارباب جمشید ، مردم را تحریک به جنگ وحمله به خیمه های کوچی می کرد،رمضان برای خنثا کردن این توطئه می گوید: کوچیها هیچ گناهی ندارند چوپان کوچی بالاترین همکاری را با من کرد اگرهمکاری و سرعت عمل چوپانان نبود، ممکن سگ ها مرا خورده بودند کی گفته که گرگ برمن حمله کرده گرگی نبود.

 

 من ازچشمه "چوق ریگگ" برمی گشتم کمی خودم بی احتیاطی کردم با خود چوپ  نداشتم که نداشتم. چوپان هم مرا ملالت کرد که چرا چوب نداشتم. چوپان سگ ها را با چوب خود زد و مرا با کمال مهربانی نجات داد آنها بی نهایت متاثرشدند.کوچیها هیچ گناهی ندارند شاید سگ هم گناهی نداشته باشد زیرا آنها برای حمایت گله وحساسیت دربرابربیگانه ،حمله می کنند که کردند.من برای شان بیگانه بودم.دراین میان موسی چوکره می گوید این رمضان هم خیلی ملا، له می کند حال می خواهد سگ ها را هم بیگناه نشان دهد.سگ بی گناه را ما تا حالا نشنیده بودیم.رمضان می گوید: او موسی چوکره ، ما تورا می شناسیم تو کارت فتنه انگیزی است سگ کوچی مرا گزیده به تو چه مربوط که این همه تحریکات ایجاد می کنی.

 

 من می گویم دراین قضیه، کوچی هم سگ کوچی وهم چوپان، همه بی گناه هستند تقصیرمن بود که چوب با خود نداشتم دراین لحظه موسی چوکره می گوید: رمضان بروخانه خجالت بکش کونت، ازبغداد معلوم می شه سگ های بی گناه تورا بی سیرت هم کرده است. چوکره  با این حرفش بصورت کنایه اشاره ای داشت به پاره شدن ایزار رمضان که تا پشت زانوهایش، پاره شده بود و ران های رمضان دیده می شد.لیلا ازاین طعنه خیلی متاثرشد و چارقتش را به رمضان داد که جلو پاهایش را بپوشاند.لیلا دستمال دیگری هم درسرداشت و سرش کاملا لوچ نشد.

 

رمضان پارچه را ازخواهرش لیلا گرفت درحالی که حرف می زد، پارچه را نیزدرکمرش بست.سخنان رمضان مثل آب سردی بود که روی آتش احساسات مردم پاشانده شد وهمه آرام گرفتند ازهمه مادرش که درپشت سررمضان استاده بود و با نگرانی به زخم های پشت سرفرزندش نگاه می کرد،سخنان رمضان حالت آرامش را به مادرو خوهرانش نیزایجاد کرد.مردم کم کم متفرق می شدند وازاینکه رمضان جوان نوحه خان ذاکرامام حسین با قد رعنا و موهای طلایش،ازخطرمرگ نجات یافته، مردم قریه، خیلی خرسند بودند.دخترهای قریه هم هرکدام ازپشت بام دمی دروازه پشت دی های هیزم و کاه و هرجای که مناسب بود،ناظرحالات روحی وجسمی رمضان بودند.

 

دراین میان معصومه و صدیقه دو دختربسیارزیبایی قریه که سخت عاشق رمضان بودند ازهمه نگران دیده می شدند.معصومه دوست زهرا تاب نمی آورد به یک نحوی خودرا به لیلا خواهر رمضان می رساند و درکناروی استاده ولی با تمام وجود حواسش را به رمضان کرده و با گوشه های چشمش به دقت به رمضان نگاه می اندازد.رمضان کم کم سخنانش به پایان رسید و درآخرسخنانش گفت: بزرگان ریش سفیدان، دوستان عزیز،اهالی محترم میانه ده، می دانید که من خیلی خسته هستم حال اگراجازه شما باشد می خواهم استراحت کنم وزخم هایم را ببندم. رمضان با این سخنان خود به گونه مردم را مرخص کرد که دیگرمزاحم رمضان درداخل خانه  نشوند وبه خانه شان نیایند.این مساله یک دلیل داشت وآن مخفی ماندن حجله عروسی بود.

 

 همه گفتند برویم رمضان امروزخسته و مانده هستند انشاالله روزهای بعد به خانه رمضان می رویم واحوالش را می پرسیم. همه رفتند خلیفه ناظر، کربلایی محمدعلی و زوارعلی که ریش سفیدان و ازدوستان پدررمضان بودند همه آمدند صورت رمضان را بوسیدند و با وی خدا حافظی کردند.به این صورت همه مردم با رمضان خدا حافظی کردند و رمضان به خانه رفت مادررمضان بلافاصله چهارتخم مرغ را شکستانده، مملایی اصلی را با آن بهم زده یک قسمت آن را برای استعمال خارجی ویک قسمت را هم به رمضان می خوراند .

 

رمضان که به طبابت مادرش سخت ایمان واعتماد داشت هرچه مادرش گفت همان را عملی کرد. لیلا و زهرا پارچه های سفیدی که ازبابت پارچه دوزیهایش مانده بود را تهیه تا زخم برادرش را ببندند را،نیز آماده کردند.مادرمقدارمملایی را بازهم با زردی تخم مرغ مخلوط کرده آن را به دقت روی زخم عمیقی که روی شانه وپشت رمضان ایجاد شده بود را می گذارد و به این صورت زخم رمضان را می بندد.درخانه رمضان و درکل قریه دیگرهیچ دوایی نیست تنها داروی مورد استفاده همین مملایی است که مادر رمضان آن را دراختیاردارد.

 

 البته بهترین دوا و بهترین کشفی بود که تا حالا دردهات ازآن استفاده می شد.رمضان خیلی خسته است ازمادرو خواهرانش اجازه می گیرد که کمی بخوابد و بعد قصه های که پیش آمده را بعدا به مادرو خواهرانش حکایت نماید...ادامه


حکایت های فتیخان (75)

 

رمضان روی تشک خوابیده است.دندان های سگ غفارخان زخم عمیقی را درشانه وپشتش ایجاد کرده است.حال مادر زخم را با مخلوط مملایی وزرده ای تخم مرغ بسته است.ولی نیش سگ های به مراتب دردش، شدید تر نسبت به ماری است که سه روزپیش ،ناخن پایش را گزیده بود.رمضان همه این درد ها را با یک دردی بزرگ که تمامی استخوان هایش را سوزانده، قابل مقایسه نمی داند وآن گم شدن وژمه است.رمضان با این پرسش کلانجار است  که وژمه در روزچهارشنبه درصحرای پشت قلعه میانه ده نمی یامد وچرا؟ امروز که برسرچشمه رفتم بازهم وژمه نیامد بازهم درذهنش این سوال پیچید که چرا؟ مگرچه شده است؟ وژمه ازعشقش منصرف شده که این غیرممکن است.وژمه با افشای اسرارعاشقانه گرفتارشده باشد وحالا درجای توسط غفارخان محبوس شده ومنتظرمجازات است این احتمال هم بعید نیست .

 

بعد با خودش می گوید: رازعشق وژمه را جزمادرش کسی نمی دانیست مادر که درحق فرزندش خیانت نمی کند آنهم عشق دخترش را به غفارگزارش نمی دهد.زیرا وی قاتل شوهرش گل رحمان است.رمضان یک احتمال را درذهنش تقویت کرد مگراینکه وژمه داستان عاشق شدنش را به خواهرش سمیه گفته باشد وسمیه هم ازشدت خوشی که خواهرش به خانه بخت می رود وراه برای وی نیزبازمی شود را به دختران هم سن سالش گفته باشد و به این صورت رازعاشقانه وژمه ورمضان افشا شده  و وژمه گرفتارغفارخان شده باشد اینها احتمالاتی بود که ذهن رمضان را دراین لحظه اشغال کرده بود.وی با چنین مشغولیت های ذهنی بزرگ،درد دندانهای سگ را برای ساعاتی فراموش کرد وهمه اش، درفکرگم شدن وژمه ودلایلی آن فرو رفته بود.

 

 دراین لحظه مادرغذای که برای رمضان پخته بود را می آورد.حلوای سفیدک وبعدش شوربای گوشت مرغ ،غذایی است که مادربرای رمضان تدارک دیده است. رمضان ازجایش حرکت می کند دسترخان بافته شده ازپشم گوسفند هزارگی که نان را همیشه ملایم و گرمی گرم نگاه می دارد را، پهن می کند. حلوای سفیدک که با روغن زرد گوسفندی پخته شده بودرا جلو رمضان می گذارد وبعد می گوید: بچیم چه شده خدا خیررا پیش کند دراین دو روز پشت سر هم واقعه برایت پیش آمد ولی خوب بگو عروس گلم را دیدی ویانه.رمضان می گوید: نه مادرخبری از وژمه نیست فکرمی کنم گرفتاری بزرگی برای این دخترپیش آمده خدا کند راز عاشقی وارتباط ما برای خان خون خوار،افشا نشده باشد دراین صورت جان وژمه درخطراست.

 

 نمی دانم ازکجا وچه گونه ازوضعیت وژمه با خبرشویم و چطورمی شود به خیمه وژمه رفت وازوی خبرگیرشد. مادر رمضان می گوید: این کار ممکن نیست مگراینکه فتیخان را بگوییم که به خانه غفارخان برود آن وقت همه گپ ها معلوم خواهد شد. ویا ارباب یاقوت برود که هرروز وهروقت به خیمه غفارخان می رود ودرمورد غصب زمین های مردم تصمیم می گیرد وبا همکاری والی رفیقی وقاضی ولسوال، قباله شرعی برای زمین های غصب شده مردم جورمی کنند کاریکه درحق ما کرد.بچیم فقط ارباب فتیخان و یا ارباب یاقوت می تواند خبربگیرد کسی دیگر نمی تواند به خیمه غفارخان برود.رمضان درحالیکه غذایش را می خورد به سخنان مادر که راه حلی برای پیدا کردن وژمه پیدا شود را گوش می داد.

 

ولی هیچ یک ازپیشنهادات مادر را برای پیدا کردن وژمه مناسب ندید زیرا رمضان هرگزاعتمادی به سید یاقوت، نداشت و اورا دشمن می دانیست .زمین های پدرش را همین ارباب یاقوت، همراه با خان کوچی و والی رفیقی وقاضی های مردارخور و ولسوال ظالم،غصب کرد و آنها را دربدر و از روزگا رو زندگی انداختند. رمضان غذایش را تمام کرد و بعد گفت: مادر جان من باید دو روز دیگر باز هم سری چشمه چوقریگگ بروم تا شاید وژمه را ببینم تا دوروز زخم من خوب می شود ویانه .مادرش می گوید: بچیم مه مخالف رفتنت برسرچشمه برای دیدن عروسم وژمه، نستم ولی من ازسگ های غفارخان می ترسم اگراین بار آنها به تو حمله کنند دیگرتو زنده نستی به همین خاطراجازه نمی دهم سرچشمه بروی.

 

 درمسیرراه گله های غفارخان وسگ های هارش است و تورا می خورد این بار،خدا و چهارده نورمقدس رحم کرد که زنده ماندی نه، بچیم من اجازه نمی دهم که دوباره سرچشمه بروی. فکرمی کنم شاید راه های بهتری برای پیدا کردن وژمه پیدا نماییم. بچیم نگران نباش همین چند روز حتما خبری ازوی به تو می رسد. رمضان می گوید: مادراز کجا این قدربا اطمینان گپ می زنی. مادرمی گوید: دلم گواهی می دهد امشب پدرت را درخواب دیدم او خیلی خوشحال بود وعروسی تورا به من تبریک گفت رمضان می گوید: مادرتو چه می گویی پدر عروسی مرا تبریک گفت یعنی حرفی بهترازاین می شود.

 

 رمضان گفت: چرا اول صبح به من نگفتی. مادرش گفت: بچیم آن همه عجله که داشتی من چطورمی توانستم خوابم را برایت نقل کنم ودیگر اینکه تو به دیدن عروس گلم وژمه می رفتی من نمی توانستم مانع تو شوم حالا هم مانع نستم هرجا نشانه ای ازوژمه پیدا شود باید بروی نگرانی من حمله مجدد سگ های غفارخان است. حالا درتمام ده وقریه صحبت تو درمیان است همه می گویند رمضان بچه میرزاحسین را نزدیک بود سگ های کوچی بخورد.وقتی پدرت به من عروسی تورا تبریک می گوید یعنی اینکه حتما وژمه به خانه ما می یاید و من عروسم را می بینم. پدرت هرگزبه من دروغ نگفته و حالا درخواب هم به من راست گفته وعروسی تورا به من تبریک گفته است...ادامه دارد



 

حکایت های فتیخان ( 76)

 

نوکران غلامحسین داروغه وارد خانه می شوند ومی گویند: نرخرفتیخان صاحب را امروز، گاو زنبور نیش زده است و د ماغش بد جوری آماس کرده. فتیخان می گوید: هله غلام بچیم برو ببین چه بلای سر نره خرآمده است. غلام بیرون می شود می بیند که گاو زنبوربه بالای بینی نرخر،نیشش را زده و به این ترتیب دماغش چند برابر بزرگ شده است. غلام برمی گردد مقداردوا که خارجی ها برایش داده بود را می گیرد ازجمله پیچ کاری ضد سم را می گیرد و با کمک نوکران غلامحسین داروغه، نره خررا به فکرخود شان پیچ کاری می کنند اتفاقا پیچ کاری ضد سم خیلی سریع تاثیراتش را روی نره خر فیتخان  می گذارد و با گذشت نیم ساعت آماس روی بینی نره خر، شل می شود و درد ازبین می رود غلام وقتی دست روی آماس می کشید دیگرالاغ ناراحتی نداشت یعنی اینکه جورشده.

 

 وبعد به نوکران غلام محسین داروغه می گوید کمی علف و ریشقه برای زبان بسته بیاورند که می آورند. نره خر با اشتهای زیادی شروع به خوردن علف می کند. غلام با خیال راحت ازطویله بیرون می شود و به نزد فتیخان، غلامحسین داروغه و کربلایی حسن برمی گردد وگزارش کارش را می دهد. فتیخان می گوید این غلام من یک پا، حکیم و داکترهم شده است دوای که ازخارجیها گرفته حالا به درد نره خر،آدم خلاصه خلق عالم می خورد. دراین لحظه فتیخان نگاهی به ساعتش می کند که چهاربعد ازظهراست. کربلای حسن می گوید والله  قصه گاو زنبور، مرا به یاد قصه دیگری انداخت نمی دانم آن را بگویم و یا اینکه بگذاریم.فتیخان صاحب قصه رمضان را ادامه دهد.

 

غلام می گوید والله داستان وژمه و رمضان عاقبت خوشی ندارند من ازاین قصه بسیارمی ترسم نمی دانم مرا چه شده است.غلامحسین داروغه می گوید: خوب، اگرمناسبت دارد که قصه کربلایی حسن را گوش دهیم و بعد حکایت های فتیخان را درمورد سرنوشت وژمه و رمضان را می  شنویم. کربلایی حسن می گوید: درقریه "غلامک" یک دهقان بیچاره رفته بود که کارش را انجام دهد گندم ها را جمع کرده  و مقدارریشقه وعلف را هم آماده کرده بود که گاوها را بدهد تا چپرخرمن کوبی را شروع کند مردم با بسته کردن چند گاو، چپرراه می اندازند و گندم را ازکاه جدا می کنند.دهقان همه کارهایش را می کند ساعت دو بعد ازظهرهوا گرم نان تردوغ را خورده بود. خواب بر، وی فشارمی آورد و می خواهد چند لحظه درکنارخرمن گندم علف ها، بخوابد که می خوابد.

 

دهقان، غرق درخواب است که زنبوری ازنوع گاو زنبوری که ازنوک بینی نرخرفتیخان نیش گرفته بود ،پیدا می شود و به نوک آلت تناسلی دهقان خواب رفته، نیش می زند. دهقان ازخواب می پرد وچه قیامتی کبرای برایش نشان داده می شود،وی ازشدت درد به خانه پناه می برد و اززنش کمک می گیرد که کاری کند که ازدرد می میرد.زن وقتی که می بیند فیه شوهر، چندین برابرقبلی بزرگ شده کمی روغن را با مملایی قاطی کرده روی آن می کشد و بعد به منبرمی رود،علم ابوالفضل را دربغل می گیرد و می گوید: یا خدا و یا ابوالفضل درد وبلای چیزی شوهرم را به کوه وصحرا واما "لوکی" یعنی گلفتی آن سر جایش باشد.فتیخان وغلامحسین داروغه تاب نمی یاورند با سردادن خنده،فضای گرفته شده را تغییر می دهد.

 

غلام فتیخان می گوید: کربلایی صاحب خوب قصه ها خو، یاد داری. همان قصه زن منصب دارایرانی درشمس العمار هم خیلی جالب بود که چگونه جوالی بادیدن مناطق محرمه، حمله می کند وبعد با کوبیدن کیلو دکاندار،فرقش خون آلود بعدش محکمه ودرنهایت جوالی برائت می گیرد.غلامحسین داروغه ازکربلایی حسن بابت قصه شیرین گاو زنبور،فیه دهقان ودعای زنش که درد بلایش درصحرا اما پوندیده گی سری جای خودش،تشکر می کند وبعد ازفتیخان خواهش می کند که به ادامه حکایت هایش درمورد سرنوشت رمضان ادامه دهد.

 

 فتیخان می گوید: روز سوم ازنیش زدن ماروروز دوم ازگازگرفتن دندان های سگ غفاربود.رمضان داستانش را به من چنین قصه کرد: مادربه من اجازه نمی داد که برای دیدن وژمه، بروم به چشمه "چوقریگگ" دلیل مساله همان ترس ازحملات سگ های گله بود. مادررمضان حق داشت که رمضان را نگذارد. ازطرفی هم بکلی خاطرجمع شده بود که وژمه به خانه شان می یاید زیرا پدررمضان، عروسی فرزندش را به مادررمضان، تبریک گفته. رمضان هم با شنیدن حرف مادریک صد هشتاد درجه روحیه اش تغییرمی کند وصد در صد متیقن می شود که وژمه پیدا می شود و با وی عروسی می کند زیرا پدرش ازوقت به مادرش تبریک گفته است.

 

سه چهارروز ازقضه می گذشت ریش سفیدها ازجمله ملامحسن، ملای رسمی قریه با چند نفرازبزرگان قریه "میانه ده" به دیدن وعیادت رمضان آمدند.رمضان به مادرگفته بود که خانه نشیمند را برای پذیرایی مهمان ها آماده نماید موقعیکه مهمان می آمد لیلا و زهرا به اطاق رمضان می رفتند رمضان نمی خواست کسی حجله عروسی شان را بداند.کسی کاری به این گونه مسایل نداشت اما ملا محسن ازرمضان می پرسد این عجیب است که درتمامی سالها که درخانه شما می آمدم خدا رحمت کند پدرت مرا درمهمانخانه می برد ولی حالا شما ازهمه مهمان ها درخانه نشیمند پذیرایی می کنید کدام خبری شده.رمضان می گوید: نه کدام گپی نیست خانه پدر کمی احتیاج به ترمیم دارد کمی رنگ کاری لازم دارد.

 

ملامحسن می گوید: رمضان جان من تمام گپ را گرفتم بخیرمی خواهی حجله عروسی بسازی خوب مبارک باشد. ملامحسن درجریان بود زیرا رمضان بعد ازخدا حافظی با وژمه برای بستن عقد پیش ملا محسن رفته بود و بعدش این ملا بود که به یادش داد که این کاررا خودت هم می توانی ولی مستحب است که دونفرعقد جاری نمایند.ملامحسن به مادررمضان گفت: کی بخیرتریبات عروسی را می گیرید. مادر رمضان نمی خواست با ملامحسن خیلی صریح گپ بزند زیرا خوشش نمی یامد. این مساله ازخود دلیل داشت یک سال بعد ازرحلت شوهرش مرحوم میرزاحسین اولین کسی که به وی ، پیشنهاد داده بود، همین ملا محسن بود. مادررمضان ازوی خوشش نمی یامد که با وی حرف بزند. علت آن، تنها بخاطرهمین پیشنهاد ازسوی ملامحسن بود.

 

 رمضان دید که مادرخیلی دل گیرحرف می زند خودش گفت: استاد اینه بخیربزودی ترتیبات عروسی گرفته می شود وعقد ما ، را شما می بندید وما شما را درجریان همه مسایل می گذاریم....ادامه دارد



 

حکایت های فتیخان (77)

 

فتیخان به نقل از رمضان داستانش را به اینجا رساند که رمضان سخت نگران این مساله بود که چرا وژمه رابطه اش به کلی با رمضان قطع شده است. اما ازسوی هم مادرش گفته است که پدرعروسی ات را تبریک گفته است. رمضان این حرف مادر را، مایه اطمینان خاطر خود دانسته و با کمال اطمینان با ورکرده بود که عروسی وی با وژمه صورت می گیرد زیرا پدراین مساله را به مادرش تبریک گفته است. ولی رمضان نمی دانیست که این مامول چه گونه تحقق می یابد حالا قریب بیست روز است که ازوژمه خبری نیست. رمضان پس ازحمله سگ های غفارخان، دیگربه چشمه نرفت. مادرش اجازه نمی داد که به چشمه برود خود رمضان هم ازچشمه وهم ازصحرا، محل ملاقات های قبلی اش، به کلی مایوس شده بود.دیگرنه چشمه را دوست داشت و نه هم صحرا را، زیرا هم صحرا وهم چشمه جوابش را داده است. درصحرا وی را مارگزید ودر چشمه هم سگ. حال دیگر نه امیدی به ملاقات چشمه دارد و نه هم وژمه درصحرای پشت قلعه میانه ده، با گوسفندانش می یاید.

 

 یگانه امید رمضان همین خانه وحجله است که وژمه دراین خانه خواهد آمد زیرا که پدرش این نوید را داده و به مادرش گفته است که عروسی رمضان را تبریک بگوید. ملا محسن ازوقتیکه رمضان را سگ گزیده ازهمه بشتر به خانه رمضان رفت آمد داشت.رمضان فکرمی کرد که ملا محسن وی را دوست دارد البته که دوست داشت ولی ملا محسن این همه رفت آمد مکررش، دلیل دیگری داشت که آن را تنها خود ملا محسن و مادر رمضان می دانیست زیرا وی چندین باربه مادر رمضان پیشنهاد داده و ملا علیرغم بی میلی مادر رمضان نا امید نشده بود.زیرا مادر رمضان زن چهل ساله ولی خیلی مقبول بود. رمضان یک بخش اززیبایی هایش را ازمادر گرفته است. چشمان بادامی خیلی زیبا، موهای طلایی،قد رعنا را ازمادرگرفته بود.

 

میرزا حسین پدر رمضان چشمان آبی متمایل به مشکی داشت و قدش کوتاه و موهایش خیلی سیاه مثل زغال بود ولی رمضان موهای طلایی، قد بلند و چشمان بادامی خیلی قشنگی داشت. مادر رمضان زیبا ترین دختر درزمان خودش بود.و میرزاحسین عاشق وی شده وازباب عشق خواستگاری وی رفته و درنهایت موفق می شود که مرضیه خانم را بگیرد. حال علیرغم گذشت چهل سال ازعمرش، دل ربا درحد سن وسال ملامحسن ، دیده می شد. ملا محسن این همه رفت آمد را بخاطروی داشت. رمضان اشتباه می کرد که فکرکرده ملا محسن تنها وتنها بخاطراحوال گیری وی رفت آمد دارد.رمضان خیلی به ملا احترام می گذاشت حالا ملا را به خانه خودش می برد این مساله ازوقتی صورت گرفت که مادررمضان گفت  بچیم مهمانان خود، بخصوص ملا محسن را درخانه خودت پذیرایی کن درخانه نشیمن نیار که دخترها خوشش نمی یایند.

 

مادر رمضان دوست نداشت که ملامحسن، درخانه نشیمن وی رفت آمد نماید زیرا وی ازنگاه های ملا محسن ومنظورش نفرت داشت و چندین بار به ملا گفته بود که دست ازسرش بردارد ولی ملا محسن ول کن معامله نبود وهنوز امید وار بود که روزی جواب آری را ازوی گرفته باشد.ملامحسن چند درصد عاشق یک طرفه شده بود ولی مادر رمضان در دلش می گفت که این ملا هوس ران وهوس باز است چون چند مورد از زنان دیگر حکایت های درمورد ملا شنیده بود.وی به صیغه کردن زنان بیوه سخت علاقه داشت  ودرخیلی موارد به هدف خود هم رسیده بود وحال می خواست درمورد مادر رمضان به هدف خود برسد وی خیلی طماع بود درهمین رفت آمد های بیست روزه پس اززخمی شدن رمضان بازهم نمی دانم چه گونه پیش نهادش را به مادررمضان منتقل کرده بود و به همین خاطرمادر رمضان ازاین ملا طماع بدش می آمد. ازسوی دیگر نمی توانیست این امر را برملا نماید ومایه شرمندگی زیادی برای رمضان ،لیلا وزهرا می شد.

 

وی سخت نگران این مساله بود که مبادا دختران وفرزندش از چنین مساله ای آگاه شود وحتا پیش نهادات یک طرف ملا محسن را متوجه شود.وی واقعا محتاط وگرفتاراین ملای هوس بازشده بود. داستان رمضان ومادرش، تاحدی دریک بخش، شباهت زیادی به فیلم صمد آقا دارد. صمد آقا، نماد پاکی و صداقت فرهنگ سنتی است که  در برابر،مدرنیته غیرمالوف و تحمیلی ، به بهترین صورت به پا خواسته بود و نماد های آن را به عالی ترین صورت، تحقیرمی کرد. درمشق کلاس سواد آموزی می نویسد: عین الله خر است. درهمان لحظه عین الله با صدای بلند می گوید: باقرزاده. همین صمد آقا مادری ازنوع مادررمضان دارد که دو خان قریه برای تصاحب وی رقابت داشتند و پیشنهادات مکرر آنها مادر صمد را به ستوه آورده بود. درنهایت مادرصمد یکی از قریه دارها را که خیلی مزاحمش می شد به این مضمون جواب می دهد: که دیرآمدی من قولش را به کسی دیگری داده ام.مادر رمضان به کسی دیگری قولش را نداده بود ولی خوب ازملا محسن نفرت داشت و چندین بارپیشنهادات وی را رد کرد.

 

بهرصورت روزها می گذشت ولی هرگزخبری ازوژمه نشد یک روز حوالی ساعت یا زده صبح چهارشنبه، موسی چوکره خود را به خانه رمضان رساند. رمضان هرکسی را درخانه اش قبول داشت اما هرگزنمی خواست موسی چوکره پا درداخل خانه شان بگذارد.وی هم بخوبی می دا نیست که رمضان ازوی متنفر است و نمی گذارد نزدیک خانه اش شود.رمضان درخانه نشسته ، خبرمی رسد که موسی چوکره با یک جوان کوچی دربیرون خانه آمده. رمضان خیلی متعجب شده و ازطرفی هم تمام وجودش لبریز ازوجود وژمه می شود.جوان کوچی یعنی اینکه پیک وژمه و حامل پیام عشق. رمضان، با شنیدن این خبرتمام وجودش، مشتعل ازعشق وژمه می شود. مادرش این خبر را آورده و گفته است بچیم موسی چوکره همین لحظه دربیرون خانه استاده است و تورا می خواهد من چه کار کنم.

 

 رمضان می گوید: مادرجان سریع خانه نشیمن را مرتب کن ممکن است که خبرهای باشد و این جوان کوچی را به خانه می آورم. مادرجان، این سابقه ندارد که جوان افغان ازما خبربگیرد.حتما خواب بابا تحقق پیدا می کند من مطمئن هستم که این جوان حامل پیام خوشی است و من درتمام وجودم، احساس شادمانی می کنم. رمضان ازخانه بیرون می شود می بیند که موسی چوکره با جوان برومند افغان دربیرون خانه استاده است. رمضان وقتی که با جوان احوال پرسی می کرد و با نگاه به چشمان جوان، یک باره تمام چشمان وژمه درذهنش تداعی می کند. گو اینکه  چشمان وژمه را می نگیرد. رمضان کمی منقلب می شود و حالش متغییرشده، صد درصد متیقن می شود که این جوان، همان برادر وژمه است زیرا همه خصوصیات وژمه دراین جوان دیده می شود.

 

 رمضان دیگرشکی ندارد که جوان همان برادروژمه است.بلافاصله رمضان ازنام وی می پرسد. جوان می گوید نام من اجمل خان است.حالا رمضان، هزارمرتبه مطمئن می شود که اجمل خان ، همان برادروژمه است زیرا قبلا نام خواهر و برادرش را به رمضان گفته بود.اجمل خان می گوید: من می خواهم تنهایی و خصوصی با شما گپ بزنم نام شما رمضان است. موسی چوکره به دقت این مناسبات و نام ها را گوش می دهد و می خواهد ته و توی قضیه را درآورد و بعد گزارشش را برای ارباب یاقوت ، ارباب جمشید و فتیخان تهیه نماید. موسی چوکره با اسد خرمست، کارش جاسوسی وخبرچینی درقریه میانه ده است.اجمل خان، با این حرف که می خواهد خصوصی با رمضان حرف بزند، درواقع موسی چوکره را جواب داد که برود. رمضان به موسی گفت: بچیم معذرت می خواهم ما را تنها بگذارببینم این جوان چه حرف خصوصی دارد.موسی رفت. رمضان، اجمل خان برادر وژمه را با خود داخل خانه برد....ادامه دارد.


 

حکایت های فتیخان (78)

 

رمضان ابتدا اجمل خان را داخل خانه نشیمن می برد. مادر رمضان با کما مهربانی از اجمل پذیرایی، لیلا و زهرا با دادن سلام و احترام به حجله عروس می روند. اجمل با یک نگاه به لیلا خواهر رمضان تکان می خورد و درهمان نگاه اول قلب اجمل خان فرو می ریزد.این مورد تکانه ها باید یک طرفه  باشد. زیرا چنین حالتی برای لیلا پیش نیامد اما اجمل دریک نگاه، فریفته لیلا می شود. این ازعجایب روزگار و خیلی استثنایی است که یک جوان افغان در درون خانه و درقلب زندگی خصوصی یک خانواده هزاره، وارد شود.موسی چوکره عین این داستان را به رفیقش اسد خرمست، درمیان می گذارد و با کمال تعجب این مساله را بررسی استخباراتی می کنند که چه خبراست که یک جوان کوچی کار خصوصی به رمضان داشته باشد و بعد به خانه شان داخل شود و اینکه رمضان چه گونه یک جوان افغان را در درون خانه در پهلوی خواهران جوانش برده است. موسی و اسد ازاین رویداد خیلی متعجب و به حیرت افتاده بودند که چه خبراست؟ و درعمر پدرشان چنین داستانی را نشنیده اند و لی حالا با چشمان خود شاهد چنین مناسبات بی نظیرهستند.

 

اجمل خان حالا درخانه رمضان نشسته، مادر رمضان تشک و با لیشت نو را درپشت سر اجمل خان گذاشته است و حالا آتش روشن کرده که برای رمضان چای نماید و بعدش بهترین غذا باید برای اجمل خان تهیه کند. شوخی نیست اجمل با خود بوی و نشانه ای از وژمه را دارد و این قدرت عشق است که همه مرزهای سنت وحصارهای موهومی تبعیض وفاشیزم را شکستانده و حالا اجمل خان اجازه یافته که در درون خانه رمضان راه پیدا نماید از نظر رمضان و مادرش این قدم، مقدمه یک قدم مبارک دیگر باید باشد و آن نزول اجلال شکوهمند زیبا ترین دختر افغان درخانه شان است. این مساله برای رمضان و مادرش حل است اما لیلا و زهرا نمی دانند که را زاین مهمانی و پذیرایی از یک بچه جوان کوچی درچیست؟. لیلا و زهرا با هم به رای زنی پرداخته و می خواهند این سوال را برای شان حل نمایند که این جوان افغان چرا درخانه شان آمده وچه خبری مهمی باید باشد؟.

 

لیلا به زهرا می گوید برادرم حالا خیلی مشهورشده حتا کوچیها، وی را شناخته و شاید عروسی دارد و می خواهد برادرم درمجلس شان برود و برای شان اشعار بخواند. زهرا ازفرصت استفاده کرده می گوید: او خوارجان تو همه چیز را تفسیر به عروسی می کنی فکرمی کنم خیلی دوست داری عروس شوی خوار جان خیر است روی زمین نمی مانی و ترش نمی کنی اونه، مادر چند مرتبه خدا را شکر کرد که خدا به من فرزندانی داده که  دختر و پسر درپشت خانه ما صف کشیده خیر است اول باید ما باید برادر جان ما را به مقصد شان برسانیم آن وقت نوبت توست.لیلا می گوید نوبت من خو است ولی تو ازخودت هم گپ بزن یعنی نوبت هردوی ما، زهرا دخترکوچک خانه و شیطان بی حیا، می گوید: خوب نوبت هر دوی ما ولی باید تو اول عروس شوی درهرصورت تو جلو ترازمن هستی.

 

 لیلا با خنده می گوید: اری می دانم تو تمام اروزیت همین است که مه باید اول بیرون شوم تو دخترحتا حاضری که مرا به همی بچه افغان بدهی. هیچ فرقی ندارد مقصود از سر راهت پس شوم.  زهرا می گوید: خوارجان خیرت است چطور نام بچه افغان را به زبان آوردی نکند دریک نگاه، و سلام علیک، دل باخته ای. لیلا می گوید نه خوار جان مه دل نباخته ام دخترهزاره، کی به بچه اوغان دل می بازد و یا دختر اوغان کی به بچه هزاره دل می بازد برفرض هم اگر دلباخته شود مگر ممکن است که با هم برسد این ازجمله محالات است که دختران و پسران این دو قبیله  با هم وصلت نمایند. قصه لیلا و مجنون چیزی غیر ازاین نبود و به همی خاطر هردو با هم دیوانه شدند ولی شاید به عشق شان نرسیدند دلیلش هم همین دشمنی دو قبیله شان بود و نه چیزی دیگر.

 

مادر رمضان می پرسد بچیم درخانه ما خوش آمدی ممکن است که بپرسم خیرت است و چطور شد که به خانه ما آمده ای. اجمل خان که به شدت خسته و تشنه به نظر می رسید گفت: مه همی چای را بخورم آن وقت می گم که چرا به خانه شما آمده ام. اجمل خان دو استکان چای را خورد و بعد آهسته آهسته شروع کرد به حرف زدن ابتدا به این مساله اشاره کرد که چوپان گله غفارخان قصه کرد که امروز یک جوان هزاره را سگ های گله نزدیک بود پاره پاره نمایند و خدا رحم کرد که ما به موقع رسیدیم و الا اسپی ها یعنی سگ ها وی را خورده بود آن وقت نزاع بزرگی درمی گرفت و بین هزاره و کوچی جنگ بی پایانی روی می دادند گرچه درهرجای شکایت می شد کسی به حرف و شکایت قوم هزاره، گوش نمی داد حکومت به حرف غفارخان گوش می کرد و درد مردم هزاره درحکومت والی رفیقی، به جای نمی رسد و لی خدا خیرما را پیش کرد که جوان هزاره نجات پیدا کرد.

 

مه درخانه، مادر و دو خواهر دارم برادرم سال گذشته رفت وزندگی کوچی گری را ترک کرد و پدرما دو سال پیش کشته شد که بعد برای شما شرح می دهم غفارخان درحقیقت قاتل پدرمن است برادرم ازکوچی گری بکلی استعفا داد و رفت نمی دانم کجا رفته است مه هم دلم می خواهد به دنبال برادرم کمال خان بروم ولی بخاطرمادر و خوارهایم نمی توانم. وقتی که خبرحمله سگ ها را مادر و خوارها بخصوص خوار کلانم شنید خیلی ناراحت شدند و چند مرتبه ازمن خواست که بیایم و احوال شما را بگیرم ولی من قبول نمی کردم زیرا چوپان ها اطمینان دادند که شما خوب هستید و سگ های غفارخان زخم های خطرناکی نرسانده ولی نمی دانم مادرم  و بخصوص خوارم وژمه، مرا دیوانه کرد که چرا ازیک مظلوم خبر نمی گیری و چرا نمی روی احوال شا ن را به پرسی وژمه می گوید: ما، همه مظلوم و قربانی هستیم هیچ فرقی بین ما و خانواده مظلوم هزاره نیست که سگ های غفارخان قاتل یک جوان شان را پاره پاره کرده است.

 

همی شد که درقریه شما آمدم اینه بخیر خدا را شکر که خوب هستید و سگ های غفارخان به شما آسیب جدی وارد نکرده است و بعد اجمل خان به دیگرقصه هایش به این صورت ادامه می دهد...


حکایت های فتیخان (79)

 

اجمل خان با کمی تاثر درحالیکه اشک چشمانش را گرفته بود، و با گوشه پتوی روی شانه اشکش را پاک کرد و گفت: من دربرابرشما یک نوع احساس دوستی و خود مانی دارم نمی دانم چرا و حالا که دربرابرشما نشسته ام گو اینکه با مادرم قصه می کنم و برادرم کمال خان درکنارم نشسته است . من نمی خواستم گریه کنم گریه برای یک جوان افغان هرچه ظلم دیده باشد عیب است ولی من به اندازه احساس دوستی با شما دارم گو اینکه درکناربرادرو مادرم نشسته ام و درد هایم را شرح می دهم و حالا می گویم که دراین چند روز برما چه گذشته است. دو هفته پیش و قتیکه خواهرم وژمه می خواست گوسفندان را به صحرا ببرد چون خواهرم با من قرار داشت که هرچهارشنبه وی گوسفندان را به صحرا ببرد و من درخانه باشم و رفع ماندگی نمایم و درخانه با مادرم کمک کرده باشم.وژمه وقتیکه گوسفند ها را می خواست ازکنارخیمه غفارخان، به طرف صحرا ببرد، درهمان لحظه پنج نفرازمامورین غفارخان می رسند و سه دانه گوسفند و بزرا می خواست ببرند. وژمه می گوید: چرا این کار را می کنید من نمی گذارم دو گوسفند و یک بزم را ببرید حاضرم کشته شوم ولی نمی گذارم.

 

 نفرهای غفارخان می گویند: او دخترلیوانی گل رحمان چرا کله شقی می کنی مگرنمی پا می که خان صاحب به کابل می رود. رسم گذشت و روز استقلال است و هرسال خان صاحب ازهمه رعایای کوچی بز و گوسفند جمع می کند این خو اولین باری نیست. ما آمده ایم که سهم خان صاحب را ببریم و حالا می بریم دستت خلاص. وژمه نمی گذارد. اجمل می گوید: پنج جنایت کار،گله گوسفند و خواهرم را، به زورطرف خیمه غفارخان می برند غفارخان به خواهرم بی احترامی می کند به پدرمرحومم دشنام می دهد و تمام خانواده ما را توهین می کند. خواهرم که دستش بازبود چون دررسم اوغانی کسی حق ندارد دست به زن بزند و قتیکه غفارخان به مادرو پدرم توهین می کند.خواهرم تاب نمی آورد با چوبی که دردست داشت، به طرف غفارخان حمله می کند و یک ضربه محکم برفرق غفارمی کوبد کاریکه هرگزکسی باورنمی کرد.

 

 خواهرم می خواست ضربات پی هم را برفرق خان ملعون وارد کند ولی نوکران دیگربه خاطرخان قاتل رسم اوغانی را زیرپا و خواهرم را دست گیر و به امرخان که درمیان خونش بازی می کرد ، زنجیرو زولانه می کنند. دراین درگیری خواهرم کمی آسیب می بیند. دراین لحظه رمضان تاب نمی آورد و آهی عمیقی می کشد یک دست را روی قلبش می گذارد و دست دیگرش را روی زخم دندان سگ های غفارخان و حالش منقلب می شود و به صورت به زمین می افتد. مادرش بسرعت همراه اجمل خان،رمضان را برمی دارد می بیند که حال درستی ندارد خون زیادی اززخم هایش، بیرون می زند دراین لحظه مادرورخطا می شود. دخترانش لیلا و زهرا را برای کمک صدا می زند. لیلا و زهرا وارد خانه می شوند وضعیت برادررا منقلب و مادررا حیران و مهمان هم مات و مبهوت می ماند که چه کاری بدی کرد که ازظلم غفارخان صحبت کرد و زخم دندان های سگ آن ظالم دربدن رمضان زنده شد.

 

 بهرصورت لیلا،زهرا همراه مادر و به کمک اجمل خان رمضان را روی فرش به صورت می خوابانند تا زخم های خونینش را بسته نمایند.مادر رمضان ازتجربه های که داشت استفاده می کند و اجمل خان می گوید: منم گولی برای درد دارم زیرا نوکران غفارخان، خواهرم وژمه را زده بودند و بعدش خودم را تا دمی مرگ زدند برای درد، گولی های خوبی دارم. اجمل خان می گوید: من درخانه دوا برای زخم هم دارم ولی با خود نیاورده ام. اشتباه کردم وژمه گفت: که دوا زخمی که پدررا تداوی می کردیم را با خود ببر ولی نمی دانم چه شد که نیاوردم فکرمی کنم وژمه عقلش خیلی بشترازمن کارمی کند و همه این صحنه را گواینکه دیده باشد برای من شرح می داد که برادر جان به دیدن مریض وسگ گزیده گی می روی با خود دوا ببری .خوب حالا خوب شد که دوا ضد درد دارم.اجمل رورا به لیلا می کند درحالیکه لیلا از زیرچشم به اجمل نگاه می کرد و می گوید: خواهررمضان برو آب گرم درکدام کاسه بیا ر که ازقرص های که وژمه برایم داده به رمضان بدهیم انشاالله خوب می شود.

 

من و، وژمه ازاین گولی ها خورده ایم خیلی زود خوب شدیم. لیلا با سرعت دنبال آب می رود و یک جام آب گرم را حاضرمی کند و به دست اجمل می دهد.اجمل درحین گرفتن کاسه ناخن بلندش به نرمی دست لیلا اصابت می کند. این لماست گو اینکه تیری بود که به قلب اجمل اصابت کرده باشد.دراین لحظه لیلا هم متوجه می شود که دستش به دست اجمل خان خورده است خوب هوشش نبوده ازخاطر رمضان همه هوش پرک شده.اجمل به رمضان می گوید: برارجانه اینه مه گولی ضد درد دارم بلند شو بخور به زودی خوب می شوی مه و وژمه ازاین قرص ها مشترکا خورده ایم و همه درد های که برای تو، می خواهم نقل کنم را گم کرد. بالا شو رمضان، اورور جانه یعنی برادرجان. رمضان با شنیدن نام وژمه و اینکه ازگولی وژمه می خورد ازجایش حرکت می کند گو اینکه نام وژمه درمان وی باشد و درمقابل اجمل خان می نشیند و به دقت به وی نگاه می کند.

 

اجمل سه نوع گلی را ازجیبش بیرون کرده یکی رنگش قرمیزاست اجمل خان نام آن را خوب یاد داشت می گه این گولی "ایبو پروپین" است. معمولا وی بجای فین پین می گفت. وگولی دیگر که نامش اسپیرین بایربود را نیزبیرون کرد و قرص سوم هم که ازخانواده مسکنات است را بازهم یک جا کرد و گفت: رمضان اوروره ، هرسه را یک جا بخور،فورا خوب می شوی درهمین نیم ساعت دیگه جور،جورهستی، هیچ پیکر یعنی فکر نکن ایبوپروپین خیلی قوی است وژمه خیلی ازاین گولی راضی بود این تخته را که نصف شده به خاطراین است که وژمه جان خورده است .رمضان می گوید: همین سه دانه را که خوردم دیگرکافی است. اجمل ادامه می دهد: کافی است ولی من گولی که وژمه خورده وگولی های که من خورده ام  را، به تو می دهم. روز دو دفعه دو، روز بخور دیگرجورجورمی شی.

 

 تقریبا نیم ساعت و یا بیست دقیقه  گذشت که رمضان به کلی سرحال شد و حالا آن لحظات اول را تماما به یاد آورد که نوکران غفارخان وژمه را زنجیر و زولانه می کنند و اینکه چوب وژمه فرق غفارخان را برای دومین بار درعمرش خونین کرده، را بکلی به یاد می آورد. فتیخان یک وقت گفته بود که غفارخان به خاطربچه بازی یک مرتبه توسط رقیب، فرقش شکافته شده بود و این هم دومین باری است که با چوب وژمه،تراق سرش زخم برمی دارد. رمضان با اجمل خان حالات که برایش پیش آمد راشرح داد گفت: با قصه تو یک مرتبه قلبم بشدت سوخت و نزدیک بود پاره شود ولی نا گهان حس کردم همان سوزش ازپشتم بیرون زد این لکه های خون فکر می کنم همان توته های قلبم باشد که درحین حکایت تو، بجای اینکه ازدهانم بیرون شود ،ازپشتم بیرون شد.

 

 و حالا با خوردن گولی ،به کلی خوب شده ام.اجمل جان تو دیگرنزدیک ترین دوست من هستی ای کاش می توانستم همه خواسته هایت رابرآورده می کردم.زهرا که شیطان ترین دختردرخانه و همیشه خواهرش لیلا را دچارمشکل می کرد دروسط حرف رمضان می پرد. و می گوید: اگر اشتباه نکنم خواسته های مهمان ما درخانه ما به خوبی برآورده می شود. اجمل را نمی گذاریم ازخانه بیرون شود تا تکلیفش را معلوم نماییم. مادرباکمی تبسم توام با خشونت جلو ادامه سخنان زهرا را می گیرد.اجمل خان غرق در، دریای حیرت و بهت فرو می رود ولمس ناخن های لیلا وهمان نگاه لحظه اول، تیری است که درقلب اجمل بخوبی نشسته است. این درد، دیگرکلام ندارد فقط می تواند حالات و نگاه ها آن را،تفسیرنماید... ادامه دارد


 

حکایت های فتیخان (80)


رمضان حکایت هایش را به این صورت به فتیخان نقل می کند که اجمل خان را حال درخانه خودم بردم زیرا چنا ن اعتماد و اطمینان بین ما ایجاد شده بود که دیگرقابل توصیف نبود.رمضان همراه اجمل خان به حجله عروسی که لیلا و زهرا با مهارت خاصی، ترتیب داده بود، می روند. اجمل وقتیکه وارد اطاق می شود، به کلی بهت زده می شود شاید تا کنون چنین خانه ای را ندیده بود فضای خیمه و خانه تفاوت فاحشی داشت. اجمل در ابتداء خانه با اولین پرده ای که آویزان بود،می نگیرد. آهوی زیبایی درمیان سبزه و صحرا با بره هایش مشغول چریدن است. درگوشه دیگری از نقاشی ها چند دانه مرغابی را می بیند که با جوجه هایش درمیان حوض بزرگی که درزیرش نوشته: انقیر با جوجه هایش درفصل بهار درمیان " نه ور"  گفته باشم "نه ور" همان حوض آبی بزرگی است که برای ذخیره آب برای زراعت توسط مردم ساخته می شود یک نوع سدی آبی بسیار ابتدایی است. درفصل بهارمرغابی های مهاجر که مردم به آن می گویند "انقیر" و جوجه هایش، تا بزرگ شدن جوجه ها که بال درمیاورند و قادر به پروازمی شوند، درهمین حوض آبی میانه ده، هرساله اقامت می کردند.این نقشه را لیلا و زهرا به روی پرده کشیده و آن را با مهارت گل دوزی کرده اند.

 

اجمل این صحنه را می بیند وبعد پرده دوم و سوم را  تما شا می کند.درپرده سوم ،صیادی به دنبال شکار آهو است و با تیری آهویی را زخمی کرده است. بازمی بیند که ظالمی ازنوع غفارخان با چند نفر درگوشه سد آبی، سنگ های را جمع کرده و به صورت مرتب جوجه های انقیرو یا همان مرغابی را یکی پی هم با سنگ بصورت بیرحمانه ای شکارمی کند این صحنه واقعیت داشت. لیلا و زهرا، چنین صحنه ها را، بارها و بارها دیده بودند که جوجه های مرغابی چه گونه توسط غفارخان شکارمی شد. لیلا و زهرا همه رویداد های که درپیرامون شان گذشته بود را درپرده گل دوزی،نقاشی کرده و به صورت حیرت انگیزی دوخته بودند. اجمل با چنین تزئینا تی، هرگز تا به حال، رو برو نشده بود وی وقت زیادی را صرف تماشای پرده های گل دوزی شده می کند و بعد می پرسد رمضان خانه، این همه پرده های زیبا را ازکجا خریده ای.

 

رمضان می گوید : نه اجمل خان من نه خریده ام اینها کارهای است که خواهرانم درخانه، خود شان دوخته اند.اجمل با کمال نابا وری می پرسد این همه گل کاری زیبا را خواهران با دست شان دوخته اند. رمضان می گوید آری هردو خواهر این کار را کرده اند.بعد رمضان می گوید اجمل خان بنیشین مانده شدی این همه سری پای استاده ای به گل های دوخته شده روی پارچه ها نگاه می کنی. اجمل درحالیکه چشمانش هم چنان به پرده ها و گل ها دوخته شده بود، روی تشکی نوساخته شده ازمخمل می نشیند. رمضان می پرسد شما حکایت را به اینجا رساندید که غفارخان وژمه را به زنجیربسته کرد و بسیارچوب زد و شما کی خبرشدید و به کمک وژمه رفتید.

 

اجمل می گوید: می ترسم که حکایت من دو باره برایت مشکل ایجاد نکند رمضان می گوید: نه خیراست به خود فشارمی آورم و سعی می کنم خودم را کنترل نمایم. اجمل گفت: من کمی دیرترخبرشدم و می رفتم به خیمه غفارخان یک کارت بزرگ که شتررا نحر می کنیم را درکمرزده بودم و تفنگ پدررا دردوش انداختم به طرف خیمه غفارخان رفتم چندین ریش سفید ازقبیله ما که وضع را چنین دیدند، راه مرا گرفتند و گفتند که ما جرگه  می کنیم و قضیه را حل می کنیم من گفتم غفارخان ملعون باید همین لحظه خواهرم وژمه را آزاد نماید و دیگر اینکه سه دانه بز و گوسفندم را برگرداند.ریش سفید ها مرا دریک خیمه دیگربرد و چند نفردرکنارمن نشستند وعده شان رفتند به خیمه خان، مذاکرات شان یک ساعت طول کشید و دیدم که خواهرم وژمه را با خود آوردند اما گفتند که گوسفند و بزرا هرگزخان برنمی گرداند دلیلش این را گفته است که اگربز و گوسفند بچه گل رحمان را پس بدهم باید ازهمه را برگردانم این کار هرگزشدنی نیست اگربچه گل رحمان دیگر چنین درخواستی داشته باشد سزایش مرگ است. آنها گفتند که خان بسیارناراحت است.

 

 وژمه با چوب چوپانی خود، بد جوری سرخان صاحب را شکستانده و این کارتا کنون درقبیله ما، صورت نگرفته است که یک دختربا چوب فرق ملک کوچی را بشکند ولی خواهرت این کار را کرده است خان صاحب، وژمه را آزاد نمی کرد مگراینکه جایش اجمل برادر وژمه باید زندانی شود. ما بسیارعذرکردیم و خان صاحب را راضی کردیم که دست اززندانی کردنت بردارد ولی خان در دلش خیلی کینه گرفته و گفته یک روزی بچه گل رحمان را جزایی دهم که هرگزفراموش نکند. ریش سفید ها به این صورت قضیه را حل کردند و لی معلوم است که با این وضع ما دراین سیستم و قبیله نمی توانیم زندگی نماییم . کمال خان برادرم پس ازمرگ پدر،زندگی کوچی گری را ترک کرده و حالا منم تصمیم گرفته ام که ازاین زندگی ذلت بارخارج شوم. من و قتیکه طرف خانه شما می آمدم به این فکرافتادم که چند دانه گوسفند و بزرا بفروشم و ترک زندگی کوچی گری نمایم.

 

اجمل می گوید رمضان خانه، چند مشکل دارم و می خواهم با تومشوره نمایم که چه کنم اول اینکه من چه گونه دو خواهرم وژمه و سمیه را ترک کنم دومین مشکل این است که اگر من به دنبال برادرم کمال خان بروم غفارخان درمورد خوهران و مادرم تصمیم می گیرد. ممکن است هردو خواهرم را به زور به نوکرانش دهد و مادرم را نیزبه کنیزی وخانه سامانی بگیرد و دیگر اینکه تمامی زندگی ما را که سه دانه شتر و بیست دانه گوسفند است را چورنماید.این ها مشکلات درد ناکی است که ممکن است پیش آید. رمضان جان دراین مورد شما چه نظر دارید؟ رمضان می گوید: اجمل خان، بهترین راه  این است که از زندگی کوچی گری خود را خلاص کنی راه حلش این است که از همین لحظه درفکرنجات خود و خواهران و مادرت باشی .من نظرم این است که برو گوسفندان و شترهایت را بفروش. منم با اجازه مادر می خواهم ازاین ولایت بروم همراه خواهران و مادرت ترک قبیله کوچی کن و بیا درقریه ما و بعد با هم می رویم طرف شهر.

 

 برادرت کمال جان را پیدا و با هم فکرمی کنیم یک زندگی نورا شروع می کنیم خدا مهربان است تصمیم من این است که من هم باید ازاین دیاربروم. اجمل خان، کمی درفکرفرو می رود و مرگ مظلومانه پدر، نیت تجاوز غفارخان به جان خودش درسن یازده ساله گی و اینکه هرسال ازمال وی سهمیه برای خان بدهد و امسال هم به خواهرش توهین کرده و برای مدتی وی را زنجیر و زولانه کرده و بعد سوگند خورده که مرا به جزای اعمالم برساند خوب تمام این کار ها ازاین خان جبار،سرزدنی است و یگانه راه همین پیشنهاد رمضان است  که هرچه دارد بفروشد و زندگی نو،را خارج ازسیستم کوچی گری شروع نماید و خداوند مهربان  است که زندگی شان بهترخواهد شد.اما یک مساله درذهنش فشارمی آورد ولی حالا جرئت بیان کردنش را نداشت. و آن تیری عشقی است که ازسوی لیلا درقلبش نشسته است و این جمله که رمضان گفت: ای کاش می توانستم همه خواسته هایت را برآورده می کردم و حرف زهرا خواهرکوچک رمضان که گفت: همه خواسته های اجمل درخانه ما برآورده می شود این ها چه معنی دارد.

 

اجمل دراین فکر فرورفته بود که رمضان گفت: اجمل جان چرا این قدرغرق شده ای. خیراست زیاد فکرنکن انشاء الله ازدست غفارخان خلاص می شوی.ساعت چهاربعد ازظهراست اجمل باید حالا کم کم ازخانه رمضان برود فاصله تا خیمه شان سه ساعت است. اجمل می گوید:من مشوره تورا قبول کردم ولی دراین ملاقات دنیای دیگری برای من پیدا شده همه چیزدرنظرم تغییرکرده است فکرمی کنم فصل بسیارتازه ای درزندگی ما شروع خواهد شد فکرمی کنم ما با هم سرنوشت مشترک خواهیم داشت حال دردل من چیزهای عجیبی شکوفه کرده. رمضان می گوید: اجمل جان پیش از اینکه بروی باید هرچه دردل تنگت شکوفه کرده باید به من بگویی وهرکاری که ازمن ساخته باشد به روح پدرم که برایت انجام می دهم. اجمل ازجایش بلند می شود و رمضان را دربغل می گیرد و گریه می کند . رمضان هم اشک هایش جاری می شود ولی اجمل خان به خاطرترس ازتکرارخونریزی اززخم های رمضان فورا لحنش را عوض می کند و صورت رمضان را می بوسد و با خنده می گوید رمضان جان در دیدار بعدی همه خواسته هایم را برایت می گویم درست است.

 

 رمضان می گوید: درست است منم می خواهم تمامی خواسته هایت را برآورده کنم. به این صورت اجمل خواست ازخانه برون شود در را باز، و نا گهان با لیلا تصادف می کند . لیلا که درپشت در ،با چای نک ازچای می خواست، وارد حجله  رمضان شود و برای مهمان شان چای تازه ببرد چون نان را خورده حالا نوبت چای بود.اجمل در را باز و صورت به صورت لیلا تصادم می کند و به این صورت ازچهارپیاله دو تای آن درتصادم لیلا و اجمل به زمین می افتد و می شکند و مقدارچای هم ازچای نک به زمین می ریزد ترق وتروق شکستن پیاله ها، به گوش مادر می رسد. مادر همراه زهرا بیرون می شوند، می بینند که دو پیاله شکسته شده، مادرمی گوید: خیر است این خود روشنایی است سفربچیم اجمل خان بخیرباشد.زهرا، می گوید روشنایی خو، است ولی هوش پرکی خوارم لیلا هم هست.خو خیر است من دیگر بیشتر ازاین چیزی نمی گویم و به زودی معلوم خواهد شد که من راست گفته ام خواهرم و شاید مهمان ما دل های شان را با هم گره زده اند و بعد هم زهرا، قهه قهه می خندد.

 

لیلا ناراحت می شود می گوید مادر جان نزدیک بود تمامی دستم بسوزد حالا دخترت را نگاه کن، چه چیز درپای من جورکرده، مرا می گوید که هوش پرک شده ام حال گفته باشم نرواری هوش پرک شدم بتو چی که شده ام خوب است که شده ام ، دستت خلاص. این حرف ها در حضور اجمل خان، بین دو خواهر رد بدل می شود. رمضان تنها می خندد و مادر ازرویداد شکسته شدن پیاله ها به نیکی و روشنایی یاد می کند... ادامه دارد.


 

حکایت های فتیخان (81)

 

فتیخان دراوج حکایت رمضان و همه غرق گوش دادن به این ماجرا هستند. همه می خواهند بدانند که پایان سرنوشت وژمه و رمضان چه می شوند. دراین لحظه نوکران غلامحسین داروغه وارد می شوند و می گویند: نرخر فتیخان گم شده است و خبربد این است که جونه گاو ازبس جو خورده شکمش باد کرده و درحال مردن قرار گرفته. غلامحسین داروغه می گوید هله زود شوید کارد آشپزخانه را بیاورید تا شکم جونه گاو سوراخ و باد های متراکم ازشکمش بیرون شود. من می دانم اگراین کارنشود گاو جوان می میرد باد امر بسیار خطرناکی است که باید بیرون داده شود. غلام با فتیخان نگاه می کند و فتیخان کمی می ترسد که مبادا غلام چیزی درمورد  صدور باد شکم وی در مهمانخانه ملوک خان، بگوید و ماجرای خانه ملکوک خان را که فتیخان گرفتار تخلیه باد شکم شده بود را نقل کند.

 

 فتیخان به غلام می گوید: هله بچیم برو که نرخر کجا شده است. نوکران ازگم شدن نرخر هم خبرآوردند. نوکران غلامحسین داروغه کارد بلند آشپزخانه را حاضر و کربلایی حسن که تجربه سورا خ کردن شکم گاو باد کرده را داشت، کارد را گرفته و با قدرت درقسمت شکم گاو جوان، نیش کارد را  فرود می آورد. با سوراخ شدن شکم گاو، مقدار زیادی ازباد متراکم همراه با جوها هضم ناشده بیرون می شود و به این صورت جونه گاو راحت می شود و درفاصله هر پنج دقیقه باد های داخل شکم حیوان بیرون داده می شود. اما نرخر فتیخان کجا رفته غلام و نو کران غلامحسین داروغه به هرطرف به دنبال نرخر هستند ولی نشانه ای از وی پیدا نمی شود.

 

 دراین لحظه فتیخان می گوید نگاه کنید کدام ماچه خری درقریه نیست اگر باشد حتما نرخر خود را به آن رسانده . کربلایی حسن می گوید: وای، من با ماچه خر آمدم و درجلو خانه خلیفه ناظربسته کرده ام. فتیخان می گوید: خلاص همانجا رفته هله بچیم غلام برو ببین پیدا کن اگر رفته، خوب می دانم چاره خودرا کرده است. غلام همراه نوکران غلامحسین داروغه به خانه خلیفه ناظرمی روند، می بینند که نرخرفتیخان چندین باربه ماچه خرکربلایی حسن، تجاوز کرده آن زبان بسته بخاطر اینکه درمیخ بسته بود نتوانسته خود را ازتجاوزات پی هم نرخر فتیخان، نجات دهد و لی حالا با وی کنار آمده هردو دریک آخورعلف می خورند و مثل اینکه ماچه خر کربلایی هم خیلی بدش نمی آمده. بهرحال نرخرفتیخان را می آورند.

 

 غلامحسین داروغه نوکرانش را می طلبد تا علت ما جرا را پرسان نماید که چرا چنین شده. نوکران غلامحسین داروغه می گویند: علت این همه مشکلات این بوده که ممدلی دهقان، جوال جو، را می گذارد درکنار طویله. جونه گاو، نرخرفتیخان وچند دانه بز،فرصت را غنیمت می شمارند، دهن جوال را باز و شکم سیر ازجو می خورند. فتیخان می گوید: وای ازآن روزی که نرخر من جو بخورد. غلام می داند که در راه چه گونه روی ماچه خر چوپان، خود را انداخت درحالیکه من روی آن سواربودم نزدیک بود که مرا بکشد نرخرخود را انداخت روی ماچه خر و مرا به زمین انداخت.غلام می گوید خدا به حال ارباب رحم کرد اگرنه نزدیک بود که  قربانی تجاوز نرخربالای ماچه خرشود. سگ های چوپان هم ریخته بودند و خلاصه اینکه ارباب من نزدیک قربانی شود.

 

فتیخان می گوید کربلایی صاحب خدا می داند این نرخر ما ، چه روزی برسر ماچه خرتان آورده باشد. کربلایی می گوید: کاری خوبی که نشده ولی خوب حالا که شده حتما کره اش ازجنس الاغ فتیخان خواهد شد.فتیخان می گوید: انسان که عاشق شود هیچ چیز را نمی بیند وبه کلی مجنون می شود و نرخر که جو بخورد، دیوانه می شود.

 

غلامحسین داروغه می گوید: خوب، خیراست حالا فتیخان ، قصه رمضان را ادامه دهد که چه شد.فتیخان می پرسد به کجا رسیده بودیم. مساله الاغ من و رفتنش درپهلوی  زبان بسته ،کربلایی، باد شکم نرگاو،به کلی حواسم را پرت کرد. کربلایی حسن می گوید: حکایت به اینجا رسیده بود که اجمل خان می خواست ازخانه بیرون شود که با لیلا تصادف می کند و دو پیاله لیلا دراین تصادم، می شکند. مادر لیلا می گوید: که روشنی و خوشی را به بارمی آورد و زهرا خواهرلیلا می گوید: نه، خوارم با دیدن مهمان هوش پرک هم شده است. رمضان تنها می خندد و لیلا کمی ناراحت می شود درنهایت به خواهرش زهرا می گوید: خوب است که هوش پرک شده ام نرواری شده ام بتوچه. فتیخان می گوید: اری درست است خیرببینی کربلایی صاحب چه قدرقصه را دقت کرده ای. غلامحسین داروغه می گوید: خوب قصه عشق است هرکدام ما چنین تجربیات و حالاتی را درزندگی داشته ایم.

 

 فتیخان ادامه می دهد که اجمل خان ازخانه رمضان بیرون شد درفاصله چند متری، رمضان می بیند که اسد خرمست درگوشه مخفی شده و به دقت خانه شان را کنترل می کرده وقتیکه رمضان و مهمانش اجمل خان را می بیند، می گیریزد رمضان تنها همین مقدارمی گوید ای حرام زاده خاین برای جاسوسی و خبرچینی آمده بودی. ای خاین ها و بی شرف ها. اجمل خان می گوید: چه گپ است رمضان جانه. رمضان توضیح می دهد که درکل قریه میانه ده، ما دو جاسوس و خبرچین داریم. یکی همین اسد خرمست و دیگری که خیلی خطرناک است همان موسی چوکره است. من ازاین دو نفربسیارنفرت دارم و هروقت که می بینم ، استخوانم می لرزد. اجمل خان می گوید: خان ما ،غفارخان هم همین کار ها را می کند. شما خوب است که دو نفرخبرچین دارید.

 

غفارخان درهرخانه یک جاسوس گذاشته تمامی جاسوسان، سیرتا پیازمردم را به غفارخان گزارش می دهند و همین است  که خان ما ازهمه چیزمردم خبردارد. وی می داند که کی چند دختردارد و ازهمه خطرناک این است که پدرلانت به دنبال بچه های جوان است. خان ما بچه باز به تمام معنا است. هرهفته خوانین فاسد را جمع می کند و شب ها رقص بچه راه می اندازد.غفارخان در ولایت،  پیش والی رفیقی می رود کارش همین است والی رفیقی، قومندان امنیه، قاضی، و سارنوال همیشه پیش خان می یایند و یا خان نزد آنها می رود کارشان همین بچه بازی و فساد کاری است. غفارخان سال دوازده ماه، کارش عیاشی سراولاد و مال و منال مردم است و هیچ کسی هم نمی تواند ازوی پرسان نماید واقعا ما از زندگی درکناراین خاین و قاتل خسته شده ایم .اجمل خان می گوید: اینه به خیرنظرت را گرفته ام دیگر من برای همیشه زندگی کوچی گری را ترک خواهیم گفت و با همکاری شما، یک زندگی نو، را شروع می کنیم. به این ترتیب اجمل خان  از رمضان خدا حافظی می کند و با سرعت خودرا می خواهد به خیمه نزد مادرش، با جدید ترین وحیرت انگیزترین خبرها برساند....ادامه دارد

 

حکایت های فتیخان (82) 

 

اجمل خان این سه ساعت  فاصله بین خانه رمضان و خیمه خود را بگونه ای، راه رفت گو اینکه در زمین راه نرفته است. وی درحالی نزدیک خیمه می شود که مادر و خواهرانش وژمه وسمیه با هم نشسته و درمورد دیرآمدن اجمل خان، تبادل نظر می کردند. مادر می گوید: نمی دانم چه شد که اجمل به خاطریک احوال گیری چرا این قدر دیرکرد.وژمه می گوید: فکرمی کنم برادرم را نگذاشته که برگردد و به تمام معنا از برادرم احترام نماید و شاید برایش بز و بزغاله کشته وعزت و احترام کرده و به همی دلیل آمدنش به تاخیر افتاده. سمیه به خواهرش بگونه ای نگاه کرد که از اظهارات وژمه متعجب شده باشد و بعد می گوید: خوارجان تو به گونه ای حرف می زنی که گویا اجمل برادر ما به دیدن نزدیک ترین اعضای فامیل، خاله، عمه و یا خسر مادرش رفته باشد. مردم ازمهمان عزت می کنند ، بز و گوسفند در راهش می کشند که یک چنین خویشاوندی نزدیکی داشته باشد. برادر به عیادت و احوال پرسی یک جوان هزاره رفته که سگ های غفارخان وی را زخمی کرده است.

 

 تازه برادرم نمی رفت همی تو بودی که سبب شدی اجمل به عیادت درقریه هزاره ها بروند. من نمی دانم این خواهرم وژمه ازکی این قدرمهربان مردم و جوان هزاره شده است. مادر اجمل دخالت می کند می گوید خواهرت وژمه تازه  از زیر چوب و زنجیر زولانه غفارخان خلاص شده است و دلش برای هرمظلومی، می سوزد و می داند که ظلم یعنی چه و ازطرفی سگ های غفار خان آن جوان بیگناه هزاره را پاره پاره کرده است. خواهرت کاری خوبی کرده که از جمل خان خواست تا به عیادت آن جوان مظلوم برود و بعد مادر ادامه می دهد که درست است اجمل جانم دیر کرد ولی من هزار مرتبه اطمینان دارم که اجمل خان با خبرهای خوش برمی گردد. سخنان مادر در دهانش مانده بود که اجمل وارد می شود و با جهانی از شاد مانی سلام به مادر و خواهرانش می دهد وژمه ناخود آگاه ازجایش حرکت می کند و به سرعت دست برادرش را می گیرد و صورت برادر را قبل ازمادرش می بوسد. وژمه می خواهد اولین بوهای عشق را که اجمل باخود آورده ، استشمام نماید و همین کار را کرد.

 

وژمه دستان برادر را می بوسد و بعد صورت برادرش را. سمیه می گوید : نمی دانم این خواهرم را چه شده پیش از اینکه مادر صورت بچه اش را ببوسد وی پیشتر ازمادر، خود را به برادرم چسپانده و سر و صورت وی را می بوسد و دیگراینکه این خیلی کم سابقه داشت که ما با برادران چنین رفتاری داشته باشیم صورت و یا دست هایش را ببوسیم. وژمه خود را کنار می کشد مادر صورت اجمل خان را می بوسد و دستهایش را حواله گردن اجمل می کند و سمیه هم بصورت عادی به برادر سلام می دهد و دست را روی دست برادر می گذارد. اجمل خان که بشترین انس را با سمیه داشت در ذهن خود نوع رفتار هر دو خواهر را ، عبورمی دهد و در ذهن خود کمی متعجب می شود که وژمه چرا این قدر گرم دست برادرش را بوسید و صورتش ماچ کرد و بعد یک لحظه با خود فکرمی کند دلیلش را این گونه تحلیل می کند که وژمه درخیمه غفارخان زنجیر و زولانه شد و به شدت زیر چوب نوکران غفار، کتک خورده است و دلش پر ازغصه است و به این صورت رنج های غربت و مظلومیت را با دیدن برادرش خالی کرده است.

 

اجمل خان می نشیند. وژمه بازدرپهلوی برادر بگونه می نشیند که شانه هایش به اجمل چسپیده است.مادر به سمیه می گوید که برو دخترم آتش روشن کن چای برای برادرت درست کن.سمیه با خود می گوید قبلا که این کار ها به دوش وژمه جان بود ولی حالا من باید این کارها را انجام بدهم وژمه چنان درپهلوی اجمل نشسته است که گو اینکه وی از خانه خدا  برگشته باشد.سمیه چای درست کردن می رود.مادر می پرسد که چه گپ شده بود. سگ های غفارخان زخم های زیادی به آن جوان معصوم و بی گناه وارد کرده  است و دیگراینکه بچیم خیلی دیرکردی. اجمل خان این گونه شروع به سخن گفتن می کند و می گوید: مادر جان من درخانه کسی رفته ام که یکی از بهترین دوستانم شده است آن بچه رمضان نام دارد و خیلی کاکه و قد رعنایی دارد، موهای طلایی و چشمان بادامی و پوستش سفید وشفاف است. از همه مهم تر این که خیلی مودب وانسان است. مادرش می گوید این جوان هرچه زیبا و رعنا باشد بازهم به اجمل خان من نمی رسد. اجمل من، دربین قبیله سرامد است و تاحالا چندین دختر زیبای قبیله سرش صدا کرده است.

 

 اجمل می گوید: نه مادر به خدا رمضان ازمن مقبول تر است. دراین لحظه وژمه به صورت نا خود آگاه می گوید: آری حرف برادرم درست است. اجمل می گوید خوارجان تو چطورتایید کردی که رمضان، ازمن مقبول تر است. وژمه سکوت می کند و لوق لوق به مادرش نگاه می کند که شاید با حرف زدنش جلو پرسش برادرش را بگیرد. مادر که به همه راز قضیه آگاه بود و از وقت می دانیست که وژمه به اسارت عشق رمضان سقوط کرده واین سقوط را تنها مادرش می داند و نه کسی دیگر. به سرعت متوجه می شود و می گوید: اری بچیم این جوان چند ساله است و چرا فریفته وی شده ای و او کی را درخانه دارد مادر،پدر، برادر و خواهر دارد ویا نه. اجمل می گوید: رمضان دوست زیبای من، بیست ساله است.پدرش دوسال پیش دریک زمستان زیر برف کوچ می شود و می میرد. رمضان دو خواهر و یک برادر دارد و مادرش، هم سن سال شما است.مادر اجمل می گوید: این ها چه قدربا ترکیب خانواده ما نزدیک هستند ما هم چنین ترکیبی داریم و دیگر اینکه دوسال پیش دریک زمستان، پدرت درجنگ کشته شد. گل رحمان را خان ملعون غفارخان درجنگ به خاطر زمین هایش فرستاد و کشته شد. منم دو دختر و دو پسر دارم و مادر رمضان هم گفتی دو دختر و دوپسر دارد. این که عین خانواده ما می شود.

 

 اجمل خان می گوید آری این هم از عجایب روزگار است. مادر، درمورد خواهران رمضان می پرسد اجمل می گوید رمضان دو خواهردارد یکی لیلا و دیگری زهرا نام دارد. وژمه می پرسد لیلا و زهرا چند ساله هستند و درخانه چه کار می کند. اجمل می گوید: من درخانه خود رمضان رفتم به خدا پرده های را دیدم که درعمرم چنین گل دوزی ها ی را ندیده بودم. خانه رمضان مثل حجله عروس می ماند.دراین لحظه اجمل خان به وژمه می نگیرد که خواهرش سخت بی تاب دیده می شود و بعد می بیند که دست مال گول دوزی شده درست ازنوع نخ های که درخانه رمضان دیده است را  می بیند گوشه های از دست مال بدون اینکه وژمه توجه داشته باشد، بیرون داده شده بود و دیده می شد. اجمل خان یک مرتبه خواست به خواهرش وژمه بگوید که خواهر جان تو این دست مال را که گوشه هایش دیده می شود را ازکجا کرده ای ولی بازهم به دلیل احترام و حیا مانع از چنین پرسشی می شود ولی حرکات وژمه برای اجمل خان هم کمی غیرعادی دیده می شد.

 

سمیه که بیخی با خواهرش به گفتگو پرداخته است که چرا خواهرش این همه دست و صورت اجمل را به خاطر اینکه ازخانه رمضان برگشته، می بوسد، مگر اجمل از مکه برگشته که این همه مبارک شده است.فضای خیمه با بازگشت اجمل خان کاملا تغییر کرده دراین لحظه اجمل به مادر بگونه اشاره می کند که گویا حرف خصوصی و دو تایی با مادرش دارد و وژمه باید بیرون شود. مادر به وژمه دخترش می گوید برو دخترم ببین که سمیه چکارکرد و درضمن بروید هردوی تان غذا برای شب آماده کنید. وژمه متوجه می شود که برادر حرف های خصوصی دارد....ادامه دارد


 

حکایت های فتیخان(83)

 

وژمه و سمیه بیرون خیمه رفته و هردو مشغول چای و تهیه غذای شب می شوند. اجمل خان به مادرش می گوید: مادر جان من با رمضان صحبت کردم و هردوی مان به این نتیجه رسیدیم که این ولایت را ترک نماییم. زمین های رمضان توسط ارباب یاقوت وغفارخان ما غصب شده و به زوروالی رفیقی قباله شرعی شده است.وی می خواهد از قریه شان راهی شهرکابل شود و زندگی تازه ای را آغاز نماید. و می دانی که  برادرم کمال خان ازسیستم زندگی کوچی گری رفت و منم درمعرض خطر کشته شدن قرار دارم. وژمه خواهرم با چوب دستی سرغفارخان را شکسته وی عقده و کینه  فراموش ناشدنی با ما پیداکرده است. من این مشکلات را به رمضان گفتم. وی این پیشنهاد را داد که مال و شترهای مان را بفروشیم و برویم درقریه شان و بعد طرف شهرکابل برویم  و ازکابل هم می شود طرف خارج رفت. مادر اجمل می گوید: اری بچیم منم با این فکرموافق هستم زمین خدا بزرگ است و می شود درجای دیگر رفت و من ازغفارخان نسبت  به تو سخت درهراس هستم. سرنوشت تو درنهایت همانند، پدرت خواهد شد و دخترانم وژمه و سمیه را به" بد" خواهد داد. گفته باشم " بد " همان رواجی است که بجای خون ،دختربه طرف مقتول ازطرف قاتل داده می شود.

 

اجمل خان ادامه می دهد: مادر من درخانه رمضان با مسایلی برخوردم که نمی دانم چه گونه خود را ازآن خلاص کنم. مادرمی گوید: بچیم می شه با من درمیان بگذاری اجمل اری مادر به همی خاطر خواستم خواهرانم وژمه و سمیه آن را حالا متوجه نشوند. مادر اجمل که در ذهنش همه قضایا را خوانده است و چون ماجرای عشق دخترش وژمه، به رمضان را می داند ولی از پسرش می پرسد که شرح دهد. اجمل می گوید: مادرجان رمضان دو خواهردارد لیلا و زهرا وقتیکه وارد خانه رمضان شدم، لیلا و زهرا ازخانه بیرون شدند در راه لیلا به من سلام و احترام کرد من چشمم به لیلا افتاد نمی دانم که با نگاه به چشمان لیلا یک مرتبه تمامی قلبم لرزید و فکرکردم که لیلا تمامی وجودم را به تصرف خود درآورده است. و بعد که درکناررمضان و مادرش نشستم و قصه هایم را شروع کردم و ماجرای زنجیر و زولانه وژمه را صحبت کردم، یک مرتبه رمضان به زمین افتاد و از پشتش خون به شدت بیرون می زد و تمامی زخم دندان های سگ غفارخان گو اینکه تازه شد.

 

 مادر رمضان دخترانش را به کمک خواست لیلا و زهرا وارد خانه شدند چهارنفری به رمضان کمک می کردیم که جلو خونریزی و دردش را بگیریم. مادرش زخم های رمضان را بست و من هم گولی ضد درد که با خود داشتم را به رمضان دادم چون وقتی که به خانه رمضان می رفتم وژمه به من گفت که گولی ضد درد و دوا ضد زخم با خود ببرم که برده بودم به هرصورت من به لیلا گفتم که کمی آب گرم برا خوردن گولی درجام ، حاضر نماید وی این کار را کرد وقتیکه آب را ازدستش گرفتم دستم به دست لیلا کشیده شد این مساله بازهم قلبم را دیگرگون ساخت حرارت دست لیلا آتشی بود که تمامی سرزمین وجودم را آتش زد این این لمس مثل شعله ای شد که تمام وجودم را سوزان. رمضان با خوردن گولی به سرعت حالش خوب شد به خصوص اینکه من گولی های ضد دردی " ایبوپروپین" وژمه را برایش دادم و گولی های ضد درد که از خودم بود را به آن اضافه کردم، رمضان خیلی زود سرحال شد وهمه درد هایش گم شد.

 

 وی ازشدت خوشحالی گفت: ای کاش اجمل خان من می توانستم همه خواسته هایت را برآورده نمایم. زهرا خواهر رمضان خندید و ازاینکه برادرش با دوا های من خوب شده بود ،خندید وگفت: من فکرمی کنم همه خواسته های اجمل خان درخانه ما برآورده می شود.اجمل خان به مادرش می گوید: لیلا تمامی وجودم را تسخیرکرد و خواهرش زهرا گفت که همه خواسته های اجمل خان درخانه ما برآورده می شود. وی ادامه می دهد که من نمی دانم در دل لیلا چه می گذرد تنها حرفی که من از لیلا شنیدم هم این بود ، موقعی که می خواستم ازاطاق بیرون شوم، لیلا با چای نکی، ازچای می خواست وارد اطاق شود، من وقتیکه در را بازکردم با لیلا تکریعنی تصادم کردم دو پیاله ازروی سینی به زمین افتاد و شکست و چای هم مقداری به زمین ریخت. مادرو خواهرلیلا ازخانه بیرون شدند.مادرگفت: خیر است شکسته شدن پیاله روشنایی می آورد. اما زهرا گفت: خوارم لیلا هوش پرک شده و چندان حال درستی ندارد مثل اینکه دل را به دل مهمان ما گره زده است.

 

لیلا که دستش کمی سوخته بود درجواب خواهرش گفت: بله که دلم رفته خوب است که هوش پرک شده ام بتو هیچ ربطی ندارد مرد واری هوش پرک شده ام خوب است که شده ام وبتو هیچ ربطی ندارد. مادر اجمل خان به دقت به صحبت های فرزندش گوش می داد و گفت: خوب بچیم ما تورا احوال گیرمریض فرستاده بودیم و تو عاشق شده برگشته ای.عشق تیری است وقتیکه در دل نشیند،کار آدم را یک سره می کند تیرعشق آدم را شکار معشوق می کند من خودم این را تجربه کرده ام گل رحمان پدرتان گرفتار و اسیرعشق من شده بود و سرانجام خدا کمک کرد به هدفش رسید. حال بچیم عاشق لیلا شده ای منم امید وارم به عشقت برسی که می رسی. ولی ما باید بدانیم که عشق تان باید دوجانبه باشد. جاده عشق هیچ گاهی یک طرفه نیست و نمی تواند باشد. اجمل خان می گوید  حال مادر جان چه گونه باید متوجه شوم که لیلا هم مرا می خواهد. مادرش می گوید بچیم این کاری ساده ای است. من همراه تو می روم و با مادر رمضان صحبت می کنم و زن ها خیلی زود می تواند همه چیزرا دراین گونه موارد روشن نماید و اگر فرزندم خواسته باشد من شخصا می روم ازمادررمضان لیلا را خواستگاری می کنم آن وقت معلوم خواهد که لیلا نیزگرفتارشده است و یانه.

 

 اجمل می گوید: خیرمادرجان خودت هروقت خواستی با هم باز به خانه رمضان می رویم و ازتو مادرگلم خواهش می کنم که مساله مرا مطرح کن از مادر رمضان لیلا را رسما خواستگاری کن.مادرش می گوید: امروز18 ماه اسد سال 1343 است . غفارخان همین امروزبه کابل رفت و قرار است گله گوسفندان که برای مقامات دولتی ازمردم جمع کرده را نیزبه دنبالش ببرند. غفارخان می خواهد، در بیست هشتم اسد روز رسم گذشت خود را به کابل برساند. اجمل خان می گوید: چه قدرخوب شد که این خان ملعون به کابل رفت اینه به خیرکارما آسان شد تا آمدن وی که شاید یک ماه طول بکشد، تمامی کارهای ما تمام می شود. دراین لحظه وژمه وارد خانه می شود و بعد ش سمیه غذایی که تهیه کرده بود را می آورد.اجمل خان ازهردو خواهرش تشکرمی کند.

 

 همراه مادر و خواهرانش غذا می خورد ولی اجمل خیلی زود سیرمی شود و می گوید: واقعا سیرهستم. وژمه می گوید: اری برادرم را به خوبی عزت و مهمانی کرده شاید دو سه روزنان خانه را کم بخورد.سمیه می گوید: خواهرجان تو که تمامی ذهنت رفته به خانه و قریه هزاره ها دربیرون هم چندان ده چورت نبودی کمی ورخطا و هوش پرک معلوم می شوی بعد ادامه می دهد همی خواهرم وژمه نزدیک بود دستش را بسوزاند نمی دانم که وی را چه شده است. شاید اززنجیر و زولانه غفارخان ترسیده و یا اینکه کدام فکر دیگری بسرش زده است.بعد می گوید: من پیشنهاد می کنم اگراین باربه قریه قومای هزاره ما رفتید حتما وژمه را هم با خود ببرید تاکمی هوایش تغییرکند و رسم رواج مردم هزاره ما را نیزدیده باشد هرچه نباشد نوبتش رسیده وژمه...ادامه دارد


 

حکایت های فتیخان (84)


مادر اجمل می گوید: حرف دخترم سمیه خیلی خوب است اینه بخیرهروقت اجمل خان خواست می رویم در" قریه میانه ده" و باید رسم و رواج این مردم را ازنزدیک ببینیم گرچه تاحدی من بلد هستم. زنان و دختران هزاره یک رقص بسیار زیبایی دارد به نام " پیشپو" که مثل اتنگ ما است و لی "پیشپو" با آتنگ فرق دارد. یکی اینکه پیشپو را تنها زنان و دختران هزاره درروزهای شادی و عروسی انجام می دهند و لی اتنگ را درقبیله ما عمد تا  مردان  انجام می دهند. اتنگ اختصاص به زنان ما ندارد اما "پیشپو" یگانه رقصی مربوط به زنان دربین قبیله هزاره است. وژمه با اشاره به مادرش می فهماند که مساله رفتن وی را در دهان سمیه نیاندازد وی نمی خواهد به این صورت برود.مادراجمل ازدختران و ازاجمل می پرسد که به خیرکی برویم به قریه میانه ده. سمیه می پرسد هدف ازرفتن مکرر شما چیست؟. اجمل خان برای اینکه رفتن را توجیه نماید می گوید هدف خیلی روشن است ما می خواهیم کم کم از زندگی کوچی گری خود را خارج نماییم و راه کمال خان برادر را درپیش بگیریم. زندگی با خان غفارخان مشکل شده است وی حالا دشمن ما است به خصوص اینکه وژمه برای اولین بار به خاطربز و گوسفند با چوب فرقش را شکستانده دیگر چه گونه می توانیم دراین قبیله آرام زندگی کنیم.

 

این حرف مورد توافق همه ما است که باید ازشیوه و روش کوچی گری بیرون شویم و زندگی تازه را شروع کنیم. مادرو هردو خواهربا کمال میل ازاین روش استقبال می کنند. بعد سمیه می گوید: حالا فهمیدم مردم هزاره چون کوچی نیستند آنها می توانند به ما کمک نمایند.حالا سمیه تمامی مطلب را گرفت و گفت: صد درصد با رفتن مکرر شما درقریه قومای هزاره موافق هستم و این کار هرچه زود ترشود ،بهتراست.آن شب اجمل خان تا نیمه های شب به خواب نمی رود و تماما رویداد خانه رمضان را به دقت درذهنش عبورمی دهد و همه لحظه های شیرین که درخانه رمضان درقریه  گذشت را به دقت درمغزش، می خواند به خصوص اینکه دست لیلا را لمس کرده و اینکه لیلا به خواهرش زهرا گفته است که آری هوش پرک شده ام. و روی صحبت های زهرا می اندیشد که گفت: همه خواسته های اجمل خان درخانه ما برآورده می شود و به این جمله رمضان فکرمی کند که گفت: ای کاش می توانستم همه خواسته های اجمل خان را برآورده نمایم.

 

 همه این جمله های که درطی شش ساعت اقامت درخانه رمضان بین شان رد بدل شده بود را به دقت کامل در دلش می خواند و این نتیجه را می گیرد که باید مادرش را فردا و یا پس فردا به قریه میانه ده ببرد و ازمادررمضان لیلا را خواستگاری نماید و بعد اجمل خان به این فکرمی افتد که اگرموافقت صورت گرفت بلافاصله بزها و گوسفند هایش را می فروشد و همین طورشترها را و حرف رمضان را قبول می کند که مادر و خواهرانش را به قریه میانه ده، ببرد و از آنجا ترتیب سفربه کابل را بدهد. ولی حالا همه مسایل بستگی دارد به خواستگاری و جواب مثبت. اجمل درهمین فکرو خیال است که یک مرتبه درذهنش می رسد که چرا خواهرش وژمه حرکات غیرعادی داشت و چند لحظه حرکات خواهر را نیزمورد مطالعه ذهنی خود قرارداد و لی به این نتیجه دست یافت که تمامی حرکات خواهر به خاطربرخورد که با غفارخان داشته، بوده است و نه امری دیگر.

 

فردا صبح درمورد گله این گونه فیصله می کند که لازم نیست گوسفندان را به بیرون ازاطراف خیمه برد درکنارخیمه نیزعلف به اندازه کافی وجود داشت اجمل خان می خواست برنامه ریزی نماید که به خانه رمضان برگردد. قرارشان با مادراین می شود که فردا باید به قریه میانه ده و خانه رمضان برود حال بحث سری این است که چه هدیه ای برای لیلا و زهرا و مادر رمضان ببرد این مساله خیلی مهم بود.مادرهردو دخترش را به داخل خیمه می خواهد و می گوید: اینه به خیرفردا می رویم به خانه رمضان حال چه سوغات برای شان ببریم. وژمه می گوید: چوری برای دخترها خیلی خوب است که داریم اما برای مادر رمضان چه می برید سمیه می گوید یک قواره پارچه پاکستانی که برای خود خریده ای خوب به مادرشان ببرید. این پیشنهاد هم قبول می شود. اجمل می گوید خوب من هم باید کدام چیزی برای رمضان جان ببرم رمضان همه امید من است. وژمه پیشنهاد می کند که لنگی پیشاوری که برای خود خریده ای خوب آن را برای دوستت رمضان ببر.

 

 به این ترتیب پیشنهاد وژمه نیزمورد قبول واقع می شود. یک مجموعه بسیارخوب هدیه برای خانه رمضان تهیه می شود لنگی برای رمضان ،یک قواره پارچه پیراهنی برای مادر و چند نوع چوری رنگارنگ برا ی لیلا و زهرا. اجمل خان همراه مادر همرا با الاغ شان راهی قریه میانه ده می شود و حوالی ساعت نه صبح  به قریه می رسند. صبح ساعت شش ازخیمه خارج شده و حالا ساعت نه به قریه رسیده اند. خوش بختانه کسی متوجه و رود اجمل خان و مادرش هنگام  داخل شدن به خانه رمضان نمی شود.یکی دو سه نفرمی بیند که یک "آده افغان" همراه یک جوان ازپشت قریه  به طرف جناح شرقی آن  گذشت. اما کسی فکرنمی کرد که به خانه رمضان رفته باشد. تنها دو نفردرقریه یکی موسی چوکره و دیگری اسد خرمست بودند که جاسوسی می کردند و متوجه قضیه می شدند و حالا هردوی شان رفته درجای ارباب جمشید وارباب یاقوت.

 

 دلیل اینکه هردو رفته بودند ، دادن گزارش وضعیت عمومی مردم قریه بود و دیگر اینکه  اجمل خان که دو روز پیش به قریه آمد بود را باید به ارباب سید یاقوت شاه و ارباب جمشید، خبردهند. شکی وجود نداشت که هردو به خاطرهمین گزارش و جاسوسی  به بیرون قریه رفته بودند. اجمل خان همراه مادر د می دروازه رمضان می رسند. زهرا که بیرون خانه بود اجمل را می شناسد به سرعت به خانه می رود برادر و مادر و خواهرش را خبرمی کند که اجمل خان همراه یک زن طرف خانه شان می یاید. رمضان و مادرش که سابقه ای ذهنی داشت، آماده پذیرایی مهمانان شان می شوند. همه شان ازخانه بیرون و با عزت و احترام مهمانان شان را به داخل خانه می برند. رمضان با سرعت الاغ را داخل طویله می کند و مقدارعلف درجلویش می اندازد که کسی زیاد متوجه و رود مهمانان  نشود.

 

خانه رمضان درجناح شرقی قریه و دومین خانه ای است و هرکه وارد قریه می شد، زیاد کسی متوجه نمی شد حالا مهمانان وارد خانه شده و چه بحث های بین بیوه های گل رحمان ومیرزاحسین آغازمی شود. همه سرنوشت حالا دراین خانه و تصمیم مادران گره خورده است...ادامه دارد


 

حکایت های فتیخان (85 )

 

مادر رمضان به درخواست مادر وژمه، دو تایی با هم وارد گفتگوی تنهایی درپشت درهای بسته می شود اجمل و رمضان در خانه رمضان نشسته اند . لیلا و زهرا درخانه دیگری که برای حالات اضطراری، درنظرگرفته شده بود، می روند. زهرا به لیلا می گوید: خوار جان به خیر آماده خروج باش. و فصل تازه ای از زندگی ات آغازشده است. من همان روز اول گفتم که تو "هوش پرک" شده ای دل از دل خانه ات کنده شده و تو خواهرگلم قبول نکردی حالا می بینی که اجمل خان، همراه مادرش به خواستگاری تو آمده اند.لیلا می گوید: او زهرا تو چرا مرا این قدر اذیت می کنی مگر رمضان نگفت که اجمل خان می خواهد زندگی کوچی گری را ترک نماید و به خاطر همین مساله آمده  که درباره آینده تصمیم بگیرد برادرم هم که عازم کابل است.زهرا می گوید: آری این گپ خو است ولی من  ازاین رفت آمد های مکرر، چیزهای دیگری می فهمم و تو خواهرم دل بچه افغان را برده ای تو را که نمی دانم ولی او دیوانه عشق تو باید شده باشد.

 

 راستی چه علایمی به او دادی که وی را بیخود کرده بودی وقتیکه ازقریه بیرون می شد ده بار پشت سرش نگاه می کرد. لیلا می گوید: توبه توبه خدا یا من ازدست تو خوارجانم بیخی دیوانه شده ام. نمی دانم با توچه کارکنم من می دانم تمامی گپ هایت برای خودت است و می خواهی ازسرراهت پس شوم خوب خیراست هرچه قسمت باشد همان خواهد شد و بعد ادامه می دهد که صبر کن قضیه معلوم می شود که اجمل و مادرش برای چه منظوری درخانه ما آمده اند. لیلا می گوید: من این حرف تو خواهرگلم را رد نمی کنم شاید یکی ازمقاصد شان خواستگاری باشند،خوب باشد تا آدم بوده همین وضع بوده است. ولی خیلی مشکل است که دختر هزاره عروس بچه افغان شود و یا دخترافغان عروس بچه هزاره اگراین کار صورت بگیرد و اقعا که بی نظیراست. زهرا می گوید: آری خوارجان من با تو موافق هستم ولی می دانی عشق و قدرت بی پایان آن همه مرزها را درهم می شکند.این عشق است که عنان امر را در دست می گیرد.

 

راستی خواهرجان راستش را به من بگو تو عاشق اجمل خان شده ای و یانه اجمل که شده است. لیلا کمی زبانش به لکنت می افتد و پاسخ دادن به این پرسش خیلی سخت است ازطرف هم دختری است که هرگز درعمرش دروغ نگفته است و حالا هم نمی تواند دروغ بگوید که نه شده ام که شده ولی میزان عشق به سرحد عشق وژمه و رمضان نرسیده است. عشق وژمه و رمضان همان گونه که قبلا خواندیم به مرحله جنون واستحاله و حلول درهم رسیده اند.این حالت برای لیلا پیش نیامده ولی خوب بخش های زیادی ازذنش را اجمل با خود برده است درحدی همان" هوش پرکی " که بارها زهرا به رخش کشیده است. اما اجمل خان عشقش مضاعف و چندین برابر لیلا، گل کرده است که حاضراست برای رسیدن به آن هرگونه فداکاری را نماید و حتا حاضر است خواهرش وژمه را خود برای رمضان خواستگاری نماید.

 

این اوج عشق وتسخیردل و دماغ اجمل خان ازسوی لیلا باید باشد که اقدام به سنت شکنی هولناکی نماید و خواهرش رابرای رمضا خود شخصا خواستگاری نماید این آماده گی برای اجمل خان برای رسیدن به لیلا پیش آمده است و این کاری اندکی نیست که تا به حال تحولات عظیم درقلوب وژمه ،رمضان،اجمل ، لیلا و مادران شان، پیش آمده است.

 

مادران درخانه نشسته اند گفتگوی لیلا و زهرا به این جا رسید که حدس گمان زهرا که خواهرش به خاطراجمل خان درحدی هوش پرکی رسیده است،کاملا درست بوده و حالا لیلا به گونه ای، به این حالت  خود اعتراف می کند. اما مادران درخانه نشیمن چه می گویند: همه قراین نشان می دهد که مادران هیچ مشکلی با هم ندارند زیرا همه مسایل از پیش حل شده است. مادر وژمه بخوبی داستان عشق دخترش به رمضان را خبردارد زیرا که وژمه همه چیز را به مادرش نقل کرده بود مادر وژمه تسلیم عشق دخترش بود و اینکه حتا شوهرش گل رحمان هم گفته که عروسی دخترم را از جانب من برایش تبریک بگوید یگانه حرف مادروژمه به دخترش این بود که ترک ولایت کند زیرا به جان دخترش ازسوی غفارخان به شدت می ترسید. مادر رمضان هم بخوبی ماجرای های عاشقانه رمضان و وژمه را ازقبل شنیده بود و با همه وجود می خواست که این وصال انجام شود و حتا نام عروسش را بارها بصورت نا خود آگاه به زبان رانده بود.

 

حال که بیوه های گل رحمان و میرزا حسین ، باهم درخانه نشیمن درپشت درهای بسته، نشسته اند، هیچ مشکلی با هم درگفتگو ندارند عشق همه مرزها را درهم نوردیده و هیچ کلامی برای بیان آن درکارنیست. مادر وژمه ابتدا سرنوشت خود را به مادر رمضان شرح می دهد و می گوید که درچه خانواده ای بزرگ شده و چه گونه دریک ملاقات درچشمه، معشوق گل رحمان قرارمی گیرد و ازاین عشق بیش ازیک سال می گذرد و درنهایت با توافق خانواده اش بیست سال پیش ازاین با هم ازدواج می کند و ثمره ازدواج شان دو پسر بنام های کمال، اجمل وژمه وسمیه است و دوسال پیش ازاین، شوهرش را غفارخان به زور درجنگ با قبیله دیگری ازکوچیها می فرستد و دریک زمستان به قتل می رسد و بعد دو بار دخترش وژمه از " بد" دادن نجات پیدا می کند و حال کمال خان فرزندش، زندگی کوچی گری را ترک کرده واجمل خان همراه هردو خواهرش با وی زندگی می کند.

 

مادروژمه ادامه می دهد من نمی دانم که چه گونه شده است که حالا درخانه خود دو جوان عاشق دارم یکی وژمه دخترم و دیگری اجمل خان پسرم و من به خاطر همین مساله به خانه شما آمده ام امید وارم که جوانان ما به همت من وتو،به همه مقاصد شان برسند. بعد مادروژمه می پرسد خوارجانه حالا تو ازسرنوشت خودت، گپ به زن. مادر رمضان درحالیکه به دقت به حرف های مادر وژمه گوش داده وحالتی برایش پیش می یاید که اشکش بی اختیارجاری می شود و باگوشه دستمالی که روی سرش بود، اشکش را پاک می کند و می گوید: خوارجان این اشک" شباهت زندگی" تو با من است رمضان به من گفته است که آدم سه نوع اشک دارد یکی شادی ودیگری اشک غم که زیاد ریخته ام بخصوص با کشته شده شوهرم دوسال پیش از این و یکی هم اشک" شباهت" است. این اشک به خاطر شباهت سرنوشت ما دو نفربود.

 

قصه من ، درحقیقت عین قصه تو است. منم درسن شانزده ساله گی با مرحوم میرزاحسین ازدواج کردم و این ازدواج ریشه اش عشق بود وی عاشق من و هم با گذشت زمانی عاشق وی شدم و خلاصه با گذشت کم تر ازیک سال باهم ازدواج کردیم.حاصل ازدواجم دو پسر و دو دختراست. پسرکوچکم کریم نام دارد درخارج ازقریه درخانه عمه اش زندگی می کند وی با کشته شدن پدرش بسیار ناراحت بود و عمه اش هم می گفت که اگر کریم را برای من نفرستی من ازکشته شدن میرزا حسین درزیربرف کوچ دیوانه می شوم. رمضان با لیلا و زهرا درخانه با من زندگی می کنند. من حالا یک جوان عاشق دارم که رمضان است وی واقعا عاشق است و این عشق را به مرحله جنون رسانده وی وژمه جان را درچشمه "چوق ریگگ" دیده و با وی دلباخته و یک پا مجنون وژمه است اما زهرا دخترکوچکم به من گفته است که لیلا خواهرش با دیدن اجمل خان، هوش پرک شده. وی دلایلی زیادی برای این هوش پرکی وحواس پرتی دارد. اما خواهرش لیلا به ناراحتی گاهی می گوید: بله هوش پرک شده ام خوب است که شده ام و بتو هیچ ربطی ندارد.

 

 مادراجمل می گوید: خوب اجمل من به تمام معنا دلباخته لیلا جان شده و این عشق را به من اظهارکرده و من حالا به خاطرخواستگاری آمده ام. مادر رمضان می گوید: خواهرگلم خیلی خوش آمدی من هزاربار قبول دارم که لیلا عروس شما باشد و لی حالا من باید ماجرای عشق اجمل خان را به رمضان و ازهمه مهم تر باید به لیلا بگویم و نظرشان را بگیرم. رمضان که به خاطروژمه هرکاری برای اجمل خان می کند.وی در ملاقات قبلی گفت ای کاش می توانستم خواسته های اجمل خان را برآورده می کردم. زهرا دخترکوچکم گفت همه خواسته های اجمل خان درخانه ما برآورده می شود اما به درستی نظر لیلا جانم را نمی دانم حال که برای خواستگاری آمده ای، چشم همین امروز از لیلا می پرسم که اجمل خان عاشق تو شده و می خواهد با تو ازدواج  کند مادرش خواستگاری آمده است.... ادامه دارد.



 

حکایت های فتیخان (86)

 

فتیخان درجمع دوستانش غلامحسین داروغه،کربلایی حسن، غلام فتیخان و بچه ملا قربان ، ماجرای عاشقانه ای وژمه ، رمضان، لیلا و اجمل خان را به اینجا رسانده بود که نوکران غلامحسین داروغه وارد خانه می شوند و یک رقعه خطی را به دست غلامحسین داروغه می دهد. غلامحسین داروغه با ولع، خط را می خواند که مبا دا ولسوال ازخاطر سفر پاد شاه این خط  را نوشته باشد.حدس غلا محسین داروغه درست بود دررقعه نوشته شده بود: « به اهالی و رعایای قریه گیروگگ خبرداده می شود که اعلیحظرت ظل الله محمد ظاهرشاه پاد شاه افغانستان درسفرشاهانه خود به جای عبور ازقلعه" گیروگگ"، ازراه "دره تربلاق" عازم سفرهزاره جات شده اند رعایای اعلیحضرت ظل الله همه مطلع باشند. »

 

 این خبرآن قدر مایه خرسندی غلامحسین داروغه می شود که نه پرس، وی، فی المجلس رو طرف نوکرانش می کند که با این خبرخوش به شما انعام داده می شود.غلامحسین داروغه تمامی نگرانی اش این بود که اگرسلطان قبله عالم ازقریه گیروگگ بگذرد و خدای نا خواسته شب درقریه بماند درآن صورت برای قبله عالم چه گونه دخترپیدا کند. چون شنیده است که سلطان، هیچ شبی بدون دختر نمی خوابد.بچه ملا قربان هم که با قصه های گلک ها ، ثابت کرد که سلطان هیچ شبی بدون دخترنمی خوابد و بلقیس نه ساله، گلکی بود که دراثرتجاوزات بیرحمانه امیرو سلطان بیرحم درزیرنفس وی درحین تجاوز تاب نیاورد و جان داد.حال غلامحسین داروغه ازاین خبربه اندازه خوشحال است که رمضان واجمل خان و مادران شان درقصه وصال فرزندان شان جشن گرفته اند. فتیخان می گوید: والله این حکایت من چه قدر نیک و مبارک بود که بزرگترین خطررا ازجناب داروغه برداشت واقعا اگرسلطان ازاین قریه می گذشت و اگر شب درقریه می ماند آن وقت داروغه چه خاکی برسرش می کرد وچه گونه برای شب اعلیحضرت دختر،تهیه می کرد و اگرنمی کرد آن وقت سرنوشتش چه می شد.

 

حکایت گسترده من سبب گردید که حالا باید داروغه برای همه ما شیرنی بدهد نوکران که واقعا مستحق انعام هستند. غلام فتیخان می گوید: این قصه که تاحالا خیلی عالی بود ولی با پیدا شدن دو جاسوس بنام موسی چوکره واسد خرمست و بی عرضه گی ارباب خودم فتیخان و رفاقت ارباب یا قوت با غفارخان و بیرحمی آنها درحق مردم شان، من به شدت نگران پایان این قصه و سرنوشت وژمه و رمضان هستم . دراین قصه لیلا و اجمل خطری ندارد اما زندگی وژمه و رمضان به شدت نگران کننده است چون کرگس ها ولاش خورها دراین جا، جمع هستند و آنها فکرنمی کنم درباره زندگی آنها بی تفاوت بمانند. غلامحسین داروغه می گوید: غلام جان تو اجازه بده که فتیخان داستانش را به پایان برساند توکل به خدا شاید عاشقان همه شان سعادت مند شوند و هیچ خطری آنها را تهدید نکنند.

 

 فتیخان می گوید: رمضان به من گفت: که من درکناراجمل خان دراطاق خودم نشسته بودم و با هم زیاد گپ نمی زدیم تمامی حرف ما این بود که چه گونه راه نجات طرف کابل را برنامه ریزی نماییم . اجمل خان گفت: رمضا جانه من وقتیکه تصمیم گرفتم حتما طرف قریه شما می یایم و شما راه کابل را امن سازی نمایید که بتوانیم به سلامت از منطقه خارج شویم و این کارهرچه زود تر باید انجام شود. وی گفت: رمضان جانه می دانی که چرا من  شتاب دارم دلیلش این است که خان ملعون طرف کابل رفته است. رمضان با کمال نا باوری می پرسد راست می گویی که غفارخان طرف کابل به خاطرشرکت دررسم گذشت سالگرد استقلال رفته است. رمضان می گوید: اری وی دیروز منطقه را ترک کرد و تعداد زیادی ازنوکران و اجیرانش را با خود برده است و حالا افراد قبیله ما نفس راحت می کشند وی گفته است که این سفریک ماهه است. ما درطی یک ماه باید تمامی کارهای مان را تمام نماییم و همه به مقصد مان برسیم.

 

رمضان ازشنیدن این خبر بی نهایت خرسند می شود و همه قصه ها و نقشه های که وژمه برایش طرح کرده بود، درجلو چشمش مجسم می شود و با خود می گوید: واقعا که وژمه یک فرشته صادق و هدیه الهی است تمامی حرف های وی تحقق یافته وی به رمضان درصحرای پشت قلعه میانه ده گفته بود که خان به رسم گذشت می رود و یک ماه سفرش طول می کشد و ما باید دراین مدت به همه کارهای مان برسیم و باهم ازدواج کنیم و بعدش ترک این دیار و ولایت نماییم. اکنون اجمل خان عین همان کلمات را که نقشه و ایده وژمه است را به رمضان درمیان می گذارد.رمضان با عبورطرح های وژمه به اجمل خان  می گوید: هرگز نگران نباش تو با فروختن گوسفندان و شترها ، چند راس اسب باید بخری اسب درمیان قبیله شما است و اگرخواستی من برایت دو و یا سه راس اسب تهیه می کنم از"میانه ده" تا نقطه ای که به موترهای کابل برسی یک شبانه روز با اسب، راه است وبعد به موترهای کابل می رسی.

 

 می دانی که موترهم خیلی زیاد نیست ممکن است که دراستگاه موتریکی دو روز منتظربمانی من درآنجا دوستانی زیادی دارم که با تو همکاری می کنند رمضان درآنجا واقعا هم قوم داشت و هم دوستان مهربان دلیلش همان نوحه ها و اشعارعاشورایی وی بود که مردم را، عاشق صدا و شخصیت خود ساخته و واقعا رمضان تبدیل به یک انسان دوست داشتنی شده بود. اجمل  می گوید: واقعا با این برنامه ریزی کار ما،  بیخی آسان و اسان شده.رمضان می گوید: همه کارها آسان می شود خدا مارا کمک خواهد کرد و من دلم گواهی می دهد که تو به همه اروزوهایت می رسی و دراین کار من با تمام معنا یار و یاور تو هستم.اجمل می گوید: اینه بخیرازقریه رفتیم بلا فاصله دست بکارمی شوم و ترتیب کارها را همراه مادرجان و خواهرانم می دهم. دراین لحظه اجمل می گوید: حال ببینیم که مادرها برای ما چه نقشه کشیده اند. رمضان می گوید مادرها هرنقشه که کشیده باشند من به روح پدرم سوگند یاد می کنم که هرگز حرف مادرم را رد نکنم مادرهدیه خداوند است و می دانی بهشت زیرپای مادران است.

 

دراین لحظه است که مادررمضان و مادروژمه، وارد خانه رمضان می شوند. مادرها بخش اول ازحرف های شان را تمام کرده بودند و حالا ظهر است باید همه یک جا غذا بخورند و بعد بخش دوم و اساسی ازصحبت های شان را درپشت درهای بسته شروع نمایند. لیلا و زهرا بهترین شوربا را تهیه کرده اند. رمضان ازقبل آماده گی داشت. گوشت کافی داشت ونان هم که درشب گذشته خواهرانش پخته بودند خلاصه اینکه خانواده رمضان آمادگی کامل برای پذیرایی را ازمهمانان عزیزشان ازقبل داشت. مادروژمه وقتی که وارد اطاق رمضان می شود و آن همه زیبایی و گل دوزی را درخانه می بیند آن وقت صد درصد متیقن می شود که این حجله عروسی دخترش وژمه جان و رمضان است.مادر وژمه قصه دست دوزی های لیلا و زهرا را قبلا از وژمه شنیده بود و حالا با چشم سر آن همه زیبایی را  درحجله عروسی رمضان می بیند. مادروژمه لحظاتی  به دقت به دست دوزیها می نگیرد و خیلی تحت تاثیرکارهای لیلا و زهرا قرارمی گیرد و بعد ازمادر رمضان می پرسد خوارجانه این همه گل دوزی را لیلا و زهرا انجام داده اند.

 

مادررمضان می گوید:آری هردوی شان انجام داده ولی خوب لیلا جانم نقش استادی را دارد. اجمل با شنیدن نقش استادی لیلا درخلق گلها، دلش می لرزد و با خود می گوید: اگرلیلا قبول نماید که با هم ازدواج نماییم دیگر به همه اروزهایم رسیده ام و این است که برای رسیدن به هدف خود ازهرزمانی مصمم ترمی شود و برای وصال به لیلا ازهیچ فداکاری نباید دریغ نماید و اگر مادرها به این نتیجه رسیده باشند که رسما خواستگاری نماید وی خودش ازوژمه خواهرش می خواهد که همسررمضان شود...ادامه دارد.


حکایت های فتیخان (87)

 

مادران درخانه نشیمن نشسته اند. رمضان، اجمل خان هم دراطاق حجله عروسی نشسته اند و خوشحال ، خندان باهم  قصه می کنند. لیلا و زهرا باید سفره غذا را آماده نمایند که کرده اند ابتدآ زهرا برای گرفتن آب دست یک افتابه و لگن را در دست گرفته که دست مهمانان را بشوید که شستن بعد صدا می زند لیلا جان آب دست را گرفته ام سفره نان را حاضر کن،.لیلا نمی خواهد وارد خانه شود، سفره که نان گندم تازه درآن پیچیده را ازپشت در به  خواهرش زهرا می دهد و همین گونه سه کاسه شوربا را یکی پس ازدیگری به دست زهرا می سپارد سفره وغذا به درستی پهن شده. مادرها درکنارهم نشسته نان می خورند رمضان و اجمل خان هم کاسه ای جداگانه را گرفته و با هم یک جا نان می خورند. زهرا با تمام معنا برای پذیرایی دست به سینه استاده است که تا کم و کسرها را تکمیل نماید.مادرمی پرسد زهرا جان ، لیلا را بگو بیاید داخل. زهرا می گوید: نه مادر او همان جا درپشت در، کارهایش را انجام می دهد، خوب است. داخل که بیارم ممکن است لیلا هوش پرک شود آن روز که استکان ها را شکستن حالا ممکن است شوربا را به زمین بریزد.

 

 لیلا حرف زهرا را، ازپشت درشنید و کمی سرفه به رسم اعتراض کرد که دیگرزهرا بشتر ازاین رسوایی نکند زهرا هم به خاطر احترام به خواهرش سکوت و صحبت را تغییر می دهد. مادر که متوجه اشارات دخترانش نمی شود، به مادروژمه می گوید: زهرا خواهرش را اذیت می کند دیروز لیلا جان می خواست چای برای اجمل خان و رمضان بیاورد، اجمل خان می خواست ازخانه بیرون شود دررا بازمی کند و با لیلا روبرو برخورد می کند، دو استکان به زمین می خورد و می شکند ازآن روز،همی زهرا جان مرتب به خواهرش می گوید: خوارم لیلا هوش پرک می شود. مادروژمه درحالیکه لقمه را دردستش نگاه می دارد و می خندد و می گوید نمی دانم شاید حق با زهرا باشد آدم گاهی هوش پرک می شود. درخانه ما، هم وژمه جانم گاهگاهی هوش پرک می شود. سمیه دخترکوچکم وی را آذارمی دهد.

 

اجمل خان ازخانه شما برگشته بود، وژمه خیلی ازبرا درش به گرمی استقبال کرد سمیه جان خواهرش وژمه را زیر فشارگرفت و می گفت که وژمه چنان دور برادرم می چرخد گو اینکه اجمل خان ازخانه خدا برگشته و متبرک شده است. اجمل خان حرف مادرش را قطع می کند و می گوید: والله رفتاروژمه غیرمنتظره بود کم تر خواهرم را دیده بودم که چنان پرشور ازمن استقبال نماید من وقتی که ازخانه شما برگشتم وژمه دستم را بوسید و گاهی هم می بویید و خود را به من چسپانده بود همی هوش پرکی که زهرا جان حالا می گوید من واقعا وژمه را آن روزهوش پرک شده دیدم، غذا صرف و سفره جمع می شود. مادررمضان می گوید ما می رویم به خانه نشیمن و با هم گپ می زنیم و چای همان جا می خوریم و فرزندانم  رمضا و اجمل خان ،همین جا با هم گپ بزنید. چای را زهرا جان برای تان می آورد. زهرا می گوید نه من چای نمی آورم این بار باید لیلا چای را بیاورد وی باید عادت کند تا بکی هوش پرکی. رمضان کمی با خود می خندد می گوید: خو، خیراست چای نیار به لیلا بگو که چای بیاورد که می یاورد و لیلا دیگر هوش پرک نمی شود.

 

 مادران به خانه نشیمن برمی گردند و همانند دو خواهری که سالها هم دیگر را گم کرده باشند با هم حرف می زنند. دراین لحظه زهرا چای برا ی مادران می یاورد و می گوید لیلا را گفتم که چای برا ی اجمل خان و رمضان ببرد که برده خیرخیریت است دیگراستکان هارا نشکستانده.زهرا می گوید: ما می رویم درخانه نشیمن دوم، می نشینیم و با هم گپ می زنیم حالا دو تایی شده ایم رمضان با اجمل خان گپ می زنند. مادران دو تایی با هم حرف می زنند و ما هم دو خواهر دوتایی با هم حرف می زنیم. چه قدرعالی است نشست های دو نفری. زهرا برون می شود و به اطاق نشیمن دوم می رود و شروع می کند به سر بسر گذاشتن خواهرش و می گوید: خوارجان خیلی شجاعت به خرج دادی چای را بردی به خانه رمضان راستی بگو چای را چه گونه گذاشتی با اجمل خان گپ زدی و یا نه. لیلا می گوید: این بارواقعا می خواستم به خوبی اجمل خان را ببینم و احساس می کردم که می توانیم با هم حرف بزنیم که کمی حرف زدیم من گفتم: شما دو باره به خانه ما خوش آمدید.

 

 اجمل خان گفت: تشکر، مادر این بارگفت: که من حتما می روم به خانه رمضان. لیلا می گوید حتما گزارش شما جالب بوده که مادرتان طرف خانه ما آمده است تا ازنزدیک با ما آشنا شود. شما خیلی کاری خوبی کرده اید ممنون شما حالا مادرها مثل دو خواهر که سالها هم دیگر را گم کرده باشند و تازه هم دیگر را پیدا کرده باشند با هم حرف می زنند. رمضان می گوید: لیلا جان اگر مادرها درمورد ما کدام تصمیم بگیرد آن وقت چه خواهد شد. لیلا می گوید: من بعد ازپدر به مادرم ایمان دارم و هرگزحرف مادرم را رد نکرده ام و نمی کنم هرچه مادر درمورد ما تصمیم بگیرد من یکی با تمام وجود سخن مادرم را قبول دارم. اجمل خان به دقت به گفتگوی لیلا و رمضان گوش می دهد و این نتیجه را می گیرد که لیلا حرف مادر را درمورد خودش به تمام معنا قبول دارد. بعد لیلا می گوید: همی زهرا ممکن است گاهی حرف مادر را قبول نکند این خواهرم خیلی سربه راه و ابسقال هم است.

 

 لیلا می گوید: من این مقدارحرف هم زده ام زهرا می گوید: آفرین خواهرم خیلی شجاع هستی خوب بگو اجمل خان درکدام گوشه دلت جای بازکرده و یانه تو را خدا ما با هم دو تایی هستیم راستش را بگو اجمل خان را دوست داری و اگر مادرم قبول کند تو اجمل را شوی می کنی و یانه حالا ابو الفضلی اصلی گپ را بگو. لیلا می گوید: من البته حرف مادرم را قبول دارم مادر اگر به من بگوید برو دربین آتش من می روم. زهرا: منظورت آتش عشق است. لیلا می گوید: او دختربگذار که من گپ بزنم و به سوال تو جواب دهم. من نمی دانم مادر اجمل برای چه آمده. هدفش خیلی معلوم نیست. من و تو هم بخوبی نمی دانیم که گپ ازچه قرار است . زهرا می گوید: خواهرگلم گپ خیلی واضح است. اجمل عاشق تو شده و رفته به مادرش گزارش داده  و این گزارش درحدی جدی بوده که مادر اجمل خان همراه اجمل خان به خانه ما آمده و من همین حالا برایت می گویم:

 

 که مادراجمل خان خواستگاری لیلا جانم آمده و تو خواهرگلم اگر حرف مادرت را قبول داشته باشی و مادر همی گپ را قبول کرد آن وقت تو هم گفته ای که حرف مادرت را رد نمی کنی و لو اینکه مادر به تو بگوید برو درمیان آتش خوب این حرف خودت است که درحضوربرادرم و اجمل خان همین چند لحظه پیش گفته ای مادر تورا به آتش جهنم نمی فرستد هیچ مادری این کار را نمی کند حاضر است خودش بمیرد ولی فرزندش آسوده باشد منظور ازآتشی که به زبان جاری می کنی،همان آتش عشق است که فکرمی کنم در دل خواهرم باید روشن شده باشد. بعد ادامه می دهد من یقین دارم که اجمل خان عاشق تو شده و تو خواهرم که  ازمن کرده خیلی زیبا هستی، قلب اجمل خان را درهمان روزاول تسخیرکرده ای و من به توخواهرگلم می گویم که اجمل خان کاخ مرمرین عشقت را در دل و دماغ خود ساخته است و الا مادرش را به خانه ما نمی آورد.

 

 لیلا ازاین همه صراحت مات و مبهوت مانده و دیگرچیزی برا ی گفتن ندارد. همه ای، تصمیم ها احاله شده به مادرها. بیوه های گل رحمان ومیرزاحسین، درپشت درهای بسته به نتایج مهمی دست یافته اند. مادراجمل گفته است که دخترم وژمه تمامی اسرارعشقش را به من گفته است و من هم با عشق و د لباختگی وژمه به رمضان جان مخالفت نکرده ام زیرا خودم می فهمم که مخالفت با عشق، احمقانه است و این تجربه ای بود که خودم با گل رحمان پدروژمه یک بار، گذراندم. تنها چیزی که من از وژمه خواسته ام این است که باید همراه رمضان ترک ولایت نماید.اما اجمل خان فرزندم عاشق دخترت لیلا شده و من حالا آمده ام که درمورد عاشقان تصمیم بگیریم. مادر رمضان می گوید: رمضان هم داستان عشقش را به من صحبت کرد و من هم، مثل خودت باوی مخالفت نکردم که نمی کنم بنابراین مساله رمضان و وژمه جان حل است اما درمورد لیلا من حقیقتا تا کنون چیزی به وی نگفته ام چون مساله بسیارتازه است وهمی خواهرش زهرا کدام علایمی دلباختگی را درخواهرش باید دیده باشد گرچه دختری بسیار شوخ و شیطان است ولی خوب بی گپ هم نیست.

 

 من این مساله را ازوی می پرسم. فکرمی کنم قضیه اجمل خان و لیلا هم باید حل شده باشد.مادروژمه می گوید: من داستان عاشقانه وژمه را به اجمل خان و دخترکوچکم سمیه نگفته ام وهردوی شان خبرندارند پس حالا بهتراست که همه اولادهای مان را با خبرنماییم. این ضرب المثل را، ما داریم که شتر دوزدی با دولا دولا نمی شود. باید رمضان ازمساله خواستگاری و دلباختگی اجمل خان نسبت به لیلا با خبرشود و اجمل هم باید ازداستان وژمه و رمضان مطلع شود و درضمن هردو دخترمان سمیه و زهرا ، باید داستان را بدانند. مادروژمه می گوید: خیلی خوب است من همین لحظه که خانه شما را ترک می گویم دربین راه همه چیز را به اجمل می گویم و حتی ازوی می خواهم که خودش ازوژمه خواهرش بخواهد که رمضان را قبول نماید و تو هم تکلیف لیلا و نظرش را نسبت به اجمل خان  بگیری و بعد فردا نه پس فردا اجمل خان و رمضان باید هم دیگر را درجای ببینند و تمامی گپ هارا یک  طرفه نماییم .

 

زیرا حالا بهترین فرصت برای عروسی اولاد ما می باشند.غفارخان قاتل، رفته به مسافرت تا آمدن وی ما باید، تمامی کارها را به یاری خدا یک سره نماییم. به این ترتیب نشست مادران درپشت درهای بسته با بهترین نتایج و توافقات به پایان می رسند.مادر اجمل خان ازخانه بیرون می شود و از اجمل خان می خواهد که آماده حرکت طرف خیمه شود. ساعت چهاربعد ازظهر چهارشنبه سال هزارسیصد چهل سه  را نشان می داد. گفته باشم که مادر اجمل خان هدیه های که آورده بود را به مادر رمضان تحویل می دهد. رمضان به سرعت به طویله می رود الاغ اجمل خان را بیرون می کند. رمضان به مادرش می گوید: همین جا خدا حافظی نمایید. زیرا دربیرون شلوغ می شود ممکن است موسی چوکره و اسد خرمست کمین کرده باشند و یا کسانی خبررا به آنها برسانند. همه درداخل خانه با هم خدا حافظی می کنند.وقتی که اجمل خان همراه مادرش راه می افتد و ازقریه تقریبا بیرون می شود که با موسی چوکره و اسد خرمست درخارج ازقریه برمی خورد. موسی چوکره به خوبی اجمل را می شناخت و به صورت مرموزی با وی احوال پرسی می کند و بعد می گوید خانه دوستت رمضان بچه میرزاحسین رفته بودی اجمل خان می گوید نه نرفته بودم ما ازقریه قلعه گگ آمدیم کمی معامله داشتیم همان ها را جمع جورکردیم. اما موسی چوکره هرگز این حرف را با ور نمی کند..... ادامه دارد.

 

حکایت های فتیخان (88 )

 

ماه اسد سال هزار سیصد چهل سه است . رمضان به فتیخان گفته است  که موسی چوکره و اسد خرمست، رفته بودند نزد ارباب یاقوت شاه و ارباب جمشید. هردو بخصوص موسی چوکره گفته بود که یک ارتباط معنا دار و مشکوکی بین رمضان بچه میرزاحسین و یک جوان کوچی برقرار شده است این دوستی درحدی می باشد که  رمضان بچه کوچی را درخانه خود برده است درحالیکه وی دو خواهرجوان دارد. این چه معنی دارد که وی جوان کوچی را به خانه اش برده و شش ساعت باوی درخانه با هم صحبت کرده است. ارباب جمشید می گوید: او چوکره تو خیلی مفتن هستی همیشه دنبال کار مردم را گرفته ای من ازکارهایت خوشم نمی یاید برایت گفته باشم که دیگربا چنین فتنه انگیزی هایت درخانه ما نیایی که تورا به نرخ شاروالی چوب کاری خواهیم کرد.مگرکی و کدام بی ناموس به تو وظیفه داده که جاسوی نمایی. اسد خرمست می گوید ارباب صاحب شما این بار قار یعنی قهر، نشوید دیگه نمی گذارم که موسی چوکره برای شما جاسوسی نماید.و به این ترتیب اسد  خرمست ، موسی چوکره را ازدست ارباب جمشید خلاص می کند.

 

 موسی همراه اسد ، راهی قریه ارباب یاقوت شاه می شوند دربین راه اسد می گوید بچیم قبلا به ارباب گزارش می آوردی با تو چیزی نمی گفت. موسی می گوید: والله ارباب گزارش های سیاسی را دوست دارد ولی فکرمی کردم این نوع گزارشها را که مربوط به مناسبات و رفتارهای فامیلی می شود را هم دوست داشته باشد ولی خبرنداشتم فکرمی کردم که شاید خوشش بیاید اما خدا تورا خیردهد که توجیه کردی، به خدا اگرچند گپ رد بدل می شد، ارباب جمشید بی ناموس مرا کشته بود. اسد می گوید: بچیم بیا همی کسب جاسوسی را کناربگذاریم کاری خوب نیست به خدا بی خی آدم گرفتارعذاب وجدان  می شود و یک نوع بیمارروحی رنج دهنده پیدا می کند بعد می گوید: بچیم موسی تو خو حالا ارباب جمشید را پشت سرش، دشنام دادی درحالیکه وی درست ازگزارش تو درمورد ناموس رمضان ناراحت شد ارباب اخلاقا کارش درست است نمی خواهد درامورخانوادگی مردم دخالت نماید و حتی حرفی دراین مورد بشنود بچیم حق با ارباب جمشید است بیا همی کسب جاسوسی را ترک کنیم.موسی چوکره می گوید: بچیم ازهمین طریق آب و نان تهیه می کنیم ما کارگری و دهقانی نمی توانیم خوب چکار کنیم ازکجا نان برای خود تهیه نماییم.به این صورت، هردو به قریه ارباب یاقوت شاه می رسند.

 

ارباب یاقوت وقتی که موسی چوکره را می بیند. ازجایش حرکت و گرم موسی را دربغل می گیرد و بعد به اسد هم خوش آمد می گوید. ارباب یاقوت شاه می پرسد: بچیم چه خبرها درقریه فتیخان در"قریه میانه ده" که همه رعیت فتیخان هستند، چه می گذرد؟. بچیم من به ارباب شما ارباب فتیخان، چندان دوست نستم وی راه و رسم اربابی را خوب رعایت نمی کند. با غفارخان کوچی هم رابطه خوبی ندارد درحالیکه غفارخان با من، پسرعمومی شود ما همه ازنژاد عرب هستیم. بچیم کدام خبرهای برای من پیدا کن که این خان شما را سری جایش بنشینم آن وقت ازطرف مه انعام داری. موسی چوکره که این همه حسن برخورد را ازارباب یاقوت می بیند و قبلا هم ازوی بابت خبرچینی هایش انعام گرفته بود.ارباب یاقوت تا حالا اطلاعات زیادی ازاختلافات داخلی "قریه میانه ده" بدست اورده بود و به همین دلیل موفق می شود که زمین های مردم را به زور توسط خان کوچی و والی رفیقی و ولسوال و قاضی، برای خود و غفارخان قباله شرعی نماید .هدف ارباب یاقوت این بود که زمین های مردم "میانه ده" را به یک نحوی به تصرف خود درآورد و درنهایت رعایای فتیخان را رعیت خود نماید.

 

 موسی چوکره که این همه خوبی را ازارباب یاقوت شاه، قبلا و حالا می بیند، قصه اجمل خان و رمضان را خوب پیازداغ کرده به ارباب یاقوت، شرح می دهد. وی می گوید: ارباب صاحب؛ رمضان بچه میرزاحسین را سگ های غفارخان به شدت زخمی کرده، وی درخانه بیمار و خوابیده بود.یک روز می خواستم بدانم که تصمیم رمضان چه است چون زمین پدرش را چند سال پیش شما قباله شرعی کردید و به غفارخان دادید حال سگ های غفارخان وی را گزیده خوب وی چه تصمیم می گیرد. درهمین فکر بودم که یک جوان کوچی ازرعایای غفارخان، وارد قریه ما  شد و ازمن پرسید که خانه رمضان کجا است من وی را به خان رمضان بردم. آنها برای اولین باری بود که هم دیگررا می دیدند اما نمی دانم که چه خبربود که اجمل خان جوان کوچی گفت: من حرف خصوصی با رمضان دارم. همین شد که رمضان مرا گفت موسی چوکره تو برو.

 

 وی، اجمل را به خانه خود برد من خودم نمی توانستم نزدیک خانه وی کمین بگیرم چون رمضان ازمن خیلی بدش می یاید و مرا جاسوس شما می داند. اسد جان را گذاشته بودم که وضعیت خانه رمضان را بررسی نماید. بعد ازاسد می پرسد که اجمل خان جوان کوچی چه قدردیر درخانه رمضان نشست. اسد می گوید: ازساعت نه صبح تا چهاربعد ازظهر، اجمل خان درخانه رمضان نشسته بود. ارباب یاقوت شاه می گوید عجب، بچیم موسی چوکره توباید این قضیه را بسیاردقت نمایی حتما گپ های زیادی باید باشد و تو بچپم به دقت شب، روز خانه رمضان را کنترل کن و حتا ازهمسایه هایش کمک بگیر مساله، بسیارخطرناک باید باشد زیرا رمضان بچه میرزاحسین با من و خان کوچی دشمن است . ما زمین پدروی را گرفته ایم و دیگر اینکه آن بچه از قبیله کوچی ممکن است دشمن غفارخان باشد زیرا غفارخان دربین قبیله خود دشمن زیاد دارد.

 

من حالا می فهمم که این ها هم دیگررا پیداکرده و نقشه های خطرناکی باید داشته باشند. بچیم موسی ، تو اگربه دقت کارهایت را انجام دهی و جلو توطئه شان را بگیری یعنی اینکه به من خبردهی و من با خان غفارخان با هم این حرام زاده ها را درموقع، سرکوب خواهیم کرد.این خبررا برای اولین باراست که می شنوم که جوان کوچی داخل خانه یک هزاره شود و شش ساعت درخانه وی باشد این مساله نشان می دهد که آنها از قبل با هم آشنایی داشته اند و گپ های شان، باید خیلی پخته شده باشد. و خیلی خوب شد که مساله را به من خبردادی و من هم بلافاصله با غفارخان موضوع را درمیان می گذارم می خواهیم ببینیم که چه می گذرد و اگرتوطئه درکارباشد ما آنها را ریشه کن خواهیم کرد.ارباب یاقوت ادامه می دهد که تمام این خیانت ها به خاطربی ننگی فتیخان هم است.وی عرضه این را ندارد که رعایای خود را کنترل نماید اوازهیچ چیزخبرندارد مردیکه بی خود و بی عقل است و بازخودراخان، خان می کند. خانی کاری ساده ای نیست.

 

خان واقعی پسرعمویم غفارخان است که به خدا مرغ را نمی گذارد درهوا پرواز نماید وی ازتمامی رفتارهای رعایای خود خبردارد حتی می داند که درفلان خیمه چند نفر زندگی می کنند چند دخترو چند پسردارد. البته من با بعضی کارهای وی مخالف هستم همین که بچه بازاست و درشب نشینی هایش بچه های مردم را می رقصاند این کارهایش را من قبول ندارم. بچیم من با همه کارهایش موافق هستم تنها همی کارش را خوش ندارم ولی خوب مربوط  خودش می شود درگور، کسی درگور دیگری وارد نمی شود.بعد ارباب یاقوت ادامه می دهد بچیم من سخت به کمک تو و رفیقت اسد احتیاج دارم ما می خواهیم اهالی "میانه ده" را درنهایت رعیت خود نماییم قریه "میانه ده" چهل خانه می شوند ملک های بسیارخوبی دارد ما قصد داریم که زمین های خوب و حاصل خیزشان را بگیریم حالا بهترین فرصت برا ی همین کارها است والی صاحب رفیقی گفته که من هرکاری را برای تان می کنم و هرچه می توانید زمین بگیرید من امر قباله اش را می دهم.

 

 البته والی صاحب تقریبا نوکرغفارخان شده اما خوب مرا هم دوست دارد دلیلش هم این است که من رفیق صمیمی غفارخان هستم.موسی چوکره می گوید: ارباب صاحب ما درخدمت شما هستیم هرچه امرکنید ما همان را انجام می دهیم. اربا ب یاقوت شاه می گوید: همین رفت آمد بچه میرزاحسین با اجمل خان ازقوم کوچی مرا به شدت نگران کرده است.حتما کدام نقشه دارد و ما باید بدانیم که چه می گذرد به این ترتیب موسی چوکره و اسد خرمست ازارباب یاقوت خداحافظی می کنند و به طرف "میانه ده" می یایند ارباب یاقوت برای هردوی شان لنگوته و برای هرکدام پنجاه افغانی انعام می دهد.موسی و اسد هنگام بازگشت به قریه میانه ده با هم می گویند که ارباب یاقوت شاه، هرکاری برای ما می کند درصورت که ما بتوانیم گزارش های دست اول برایش تهیه نماییم درحال حاضر، تمام وظیفه ما همین است که رمضان و خانه اش را تحت کنترل داشته باشیم و باید رازاین رفت آمد را بدانیم... ادامه دارد


حکایت های فتیخان (89)

 

رمضان داستانش را به این گونه به فتیخان شرح می دهد. قرارمادران این شد که من باید با اجمل خان درچشمه "چوقریگگ" ملاقات داشته باشم تا آخرین انکشافات و پیشرفت ها درمورد نظرات لیلا و وژمه درمورد ازدواج شان را دانسته باشیم. همان گونه که اشاره شد. داستان عاشقانه وژمه برای اجمل خان معلوم نبود و ازسوی هم اجمل خان نمی دانیست که لیلا وی را می خواهد و یانه؟ حال درچهارشنبه ماه اسد 1343 درملاقات اجمل خان و رمضان درچشمه ،همه چیز معلوم خواهد شد.مادراجمل به پسرش هنگام بازگشت به خیمه شان چنین می گوید: من وقتی که رسما لیلا را برایت خواستگاری کردم ، مادر لیلا با من  دو مساله را مطرح کرد، یکی اینکه می خواهد نظرلیلا را درمورد تو بگیرد و دیگراینکه مادررمضان به من گفت: رمضان هم می خواهد ازدواج نماید وی گفته است اگرما لیلا جانم را به شما بدهیم وعروس شما شود، خوب شماهم ازدخترتان وژمه جان به پرسید که نظرش درمورد رمضان ما چه هست؟. شاید وژمه هم عروس ما شود دراین صورت ما می توانیم بهترین کار را درتاریخ دو قبیله انجام دهیم.

 

 بعد مادراجمل خان ادامه می دهد بچیم چطوراست با وژمه پیشنهاد مادررمضان را مطرح کنیم. اجمل خان می گوید: مادرجان این خیلی خوب است شما چه نظردارید مادرمی گوید: من هیچ حرفی ندارم فکرمی کنم اگروژمه قبول نماید من قبول دارم بچیم تو می دانی که نظرتو برای وژمه جانم خیلی مهم است اگرتو موافق باشی، وژمه هیچ نگرانی نخواهد داشت به همین خاطراگرمن برایش بگویم بازهم خواهد گفت من بدون موافقت برادرم اجمل خان، نمی توانم تصمیم بگیرم حال بهتراست که این مساله ازطرف تو با وژمه درمیان گذاشته شود و من اگروژمه قبول نماید و تو فرزندم موافق باشی من با همه وجودم موافق هستم. گفته باشم که من پدرت را خواب دیدم وی عروسی تورا به من تبریک گفت. اجمل خان می گوید پدرعروسی مرا تبریک گفت اینه بخیرصد درصد لیلا مرا قبول می کند. من حاضرم با همه وجود این مساله را به وژمه درمیان بگذارم دراین لحظه مادراجمل خان همراه فرزندش به خیمه می رسد.

 

وژمه و سمیه ازخیمه بیرون می شوند و با گرمی زیاد ازمادرو برادرش استقبال می  کنند. وژمه خود را به مادرمی رساند و بعد دست برادرش را می بوسد سمیه هم دست مادررا می گیرد همه به خیمه می روند چای سبزهندی حاضرشده و همه با لب های خندان چای می خورند. سمیه می پرسد شما درخانه رمضان رفتید آن ها چه رقم مردم است. مادرمی گوید: بچیم آنها بهترین خانواده است که ما تا به حال دیده ایم انها مثل خانواده ما مظلوم هستند وعین جمعیت مارا دارد.من، مادررمضان را دیدم دو پسرو دو دختردارد پسرش رمضان نام دارد که حالا بهترین دوست برادرتان اجمل خان شده است درمورد رمضان شما ازاجمل خان برادرتان به پرسید دراین لحظه وژمه به صورت نا خود اگاه می گوید: خوب است مادرجان ، من درمورد رمضان ازاجمل خان می پرسم. سمیه چشمانش را سری وژمه ابلق کرده می گوید: او دختربی حیا تورا چه که درباره بچه هزاره ازبرادرم می پرسی به تو چه که رمضان چطوربچه است بعد می گوید: مادرجان همی وژمه خوارم را، به خواستگارهایش بدهید. ماشاء الله کم که خواستگار ندارد. خوب وژمه خیلی مقبول هم شده است.

 

 خوارم حق دارد که شوی نماید. من هم ازاینکه درمورد رمضان پرسید ، خوارم را ملامت نمی کنم خوب اوج جوانی اش است هروقت نام بچه جوان و زیبا و مقبول درمیان آید بی خود می شود و می پرسد. وژمه واکنش نشان می دهد و می گوید: تمامی این گپ های سمیه، بخاطرخودش هست و مرا مانع سر، راه خود می داند.خو خیراست من هم ازمادر و برادرم می خواهم که درمورد من فکرکنند تا تو به مقصد خود برسی. مادرمداخله می کند و می گوید: اری دختران گلم شما هردوی تان جوان شده اید و باید شوهر نمایید و اینکه اجمل خان هم خیلی جوان شده او هم باید زن بگیرد و ما عروس درخانه خود بیاوریم. حال می خواهم پرسان نمایم اول شما می خواهید شوی کنید و یا اول، کدام عروس درخانه بیاوریم وبعد شوی می کنید.

 

وژمه حرف نمی زند ولی سمیه می گوید: اول اجمل خان  و بعد وژمه. اجمل خان می گوید: تشکرخواهران گلم که درفکر برادرتان هستید. خیلی خوب که نظرشمارا درمورد خودم دانستم دراین لحظه یک نفردربیرون خیمه اجمل خان را صدامی زند اجمل بیرون می شود و یک نامه را دریافت می کند. سرورخان می گوید: من دربازار، "نی قل" رفته بودم یک نفرهمی مکتوب را به من داد و گفت ازطرف کمال خان برادرت نوشته شده اینه این خط برادرت است اجمل خان بچیم شیرنی مرا فراموش نکنی حالا می روم و شیرنی باشد برای بعد من خیلی کار دارم و سودا برای خانه خریده ام خدا حافظ. اجمل خان به سرعت به خیمه برمی گردد و پاکت را بازمی کند و نامه کمال خان به این صورت نوشته شده است:

 

« ازطرف کمال خان به خانواده و فامیل محترم من سلام و احترام به صد شوق تمام تقدیم است. من الحمد لله خوبم ازوقتی که ازشما جداشدم درکابل آمده ام. چند روز بسیاردلگیربودم ولی خدا را شکردوستانم را پیدا کردم به من خیلی  کمک کردند و حالا درمندوی دریک دکان رخت فروشی کارمی کنم. هندولالا آن قدرآدم خوبی است که من نظیرش را تا کنون ندیده ام من یک تارموی لالاهندوی خودم را به صد تا غفارخان قاتل نمی فروشم. لالا هندو برایم همه چیزاست. من اورا بی نهایت دوست دارم.لالا هندو برایم خانه داده و هرماه معاشم را می دهد لالا هندو گفته است که اگرهمه فامیلت را به کابل بیاوری من به آنها کمک می کنم و هیچ نگران نباش. حال این نامه را برای شما نوشته کرده ام با رسیدن نامه تمامی شترو گله را بفروشید و به خیر، طرف کابل بیایید. بهترین زندگی ما تازه شروع می شود.کوچی گری و زندگی زیربارذلت را قبول نکنید غفارخان یک قاتل است و من انتقام خون پدرم را ازوی خواهیم گرفت. کابل بیایید و سعی کنید خواهرانم را به هیچ کسی ازقبیله غفارخان به شوی ندهید من حاضرم خواهرانم شوی هندو داشته باشند که هزاربارنسبت به نوکران غفارخان شرف دارند تا خدای نخواسته به یکی ازنوکران غفارخان داده شود. برادرم هم نباید ازقبیله غفارخان زن بگیرد نه اینکه دختران قبیله من بد است بلکه هدفم این است که گرفتارزندگی کوچی گری نشود. من حالا تصمیم گرفته ام که روش کوچی گری و چوپانی را برای همیشه ترک نمایم و به همین خاطر ازشما برادرعزیزم اجمل خان و ازشما مادرمهربان و خواهران گلم وژمه و سمیه خواهش می کنم که خود را گرفتارزندگی قبیله ای و اسیرخان ظالم نکنید راه آن، این است که زندگی چوپانی و کوچی گیری ، اسارت وغلامی غفارخان را باید ترک نمایید. والسلام .»

عزیزشما کمال خان  مندوی کابل. دکان پارچه فروشی لالاهندو ستارخان. تاریخ دوازده اسد 1343 .

 

وقتی نامه کمال خان توسط اجمل خان خوانده شد.مادرش کاغذ را گرفت و به چشمانش کشید و اشک شوق ریخت. وژمه و سمیه نامه را گرفت و بوسیدند. وژمه شروع به خواندن مجدد آن نمود اجمل خان طاقت نیاورد ازشدت خوشحالی خیمه را ترک کرد.وژمه هم نامه را می خواند و هم اشکش جاری می شد و گو اینکه همه رنج ها بعد ازبرادرش را دردلش زنده کرده باشد و شاید ازاینکه درهمان تاریخ دوازدهم ماه اسد، توسط غفارخان و نوکرانش زنجیرو زولانه شد،می گریست. چندین قطره اشک وژمه روی کاغد ریخت سمیه گفت: خوارجان نامه را به من بده تو نامه برادرم را خراب کردی آب دیده ات را روی نامه برادرم ریختی و کاغد ترشد.سمیه نامه را می گیرد و درگوشه خیمه به تنهایی می خواند وژمه و مادرش به شدت تحت تاثیرنامه کمال خان قرارگرفته هرکدام به دلایلی اشک می ریختند. سمیه نامه را، تمام کرد و گفت شما گریه کنید من نامه برادرم را به دقت خواندم.

 

 گل رحمان همه بچه هایش را با سواد کرده بودند و تنها مادروژمه سواد نداشت بقیه همه می توانستند خط بنویسند و بخوانند.این خط توسط خود کمال خان نوشته شده بود...ادامه دارد.


حکایت های فتیخان (90)

 

وژمه ازخیمه بیرون می شود تا ترتیبات نان شب را بدهد. اجمل خان درپیش خیمه نشسته و به دوردست ها نگاه می کرد و نامه برادر تمامی ذهنش را دگرگون ساخته است. و همه حرف های رمضان که به وی مشوره داده بود که شترها و گوسفندانت را بفروش و از زندگی کوچی گری خود را نجات بده، حال عین همان مشوره در نامه برادرش کمال خان نوشته شده است.وژمه درکناربرادرش می نشیند. اجمل خان فرصت را غنیمت شمرده می گوید خوارجان چه قدرروزهای خوبی داریم نامه برادرم آمد،خانه رمضان رفته بودیم آنها چه قدرخانواده عزیزو مهربان هستند. به خدا قسم رمضان را دیدم تا هنوزچنین انسان شریف و دوست مهربان نداشته ام. وژمه جان عین همین چیزی که درنامه برادرم نوشته شده، همان چیزرا رمضان درسفرقبلی به من گفت که زندگی کوچی گری را ترک نماییم.

 

بعد اجمل به این ترتیب ادامه می دهد که برادرم هم به من توصیه کرده که با دختران قبیله ازدواج نکنم وهم اینکه گفته شما هم نباید به خواستگاران قبیله جواب مثبت بدهید.هدف برادرم کمال خان این است که ما همه زندگی چوپانی  را باید ترک نماییم.حال خواهرگلم می خواهم یک چیزی را بتو بگویم و خوب فکرکن و فردا باید جواب مرا بدهی چون با رمضان برسرچشمه "چوقریگگ" قرارگذاشته ام. و اگرحرف مرا قبول کردی با مادرهم صحبت کن. ولی اول خوب فکرکن. وژمه حالا با تمام وجود گوش شده است و تمامی وجودش به رعشه افتاده و قلبش به تپیش درآمده وهمه خاطراتش با رمضان درچشمه و صحرای پشت قلعه "میانه ده"، زنده می شود و به دقت به سخنان برادرگوش می دهد. اجمل خان می گوید: می دانی دراین سفرمادر، لیلا خواهربزرگ رمضان  را برای من خواستگاری کرده است.وژمه می گوید: چه قدرعالی یعنی شما این قدربا هم صمیمی شده اید که دخترش را طلب کرده اید.

 

 وژمه می پرسد: خوب برادرجان تو لیلا را دیده ای و با وی صحبت کرده ای چگونه دختری است و نظرت وی را گرفته است .اجمل خان می گوید: من لیلا را دیده ام بله این من بودم که مادرم را وادارکردم که به خانه رمضان برود و لیلا را برای من خواستگاری نماید مادر مهربانم لطف کرد و رفت و لیلا را برای من طلب کرد. وژمه می پرسد خوب برادرجان آنها چه گفته اند لیلا قبول کرده و یانه؟ و دیگراینکه برادرش رمضان چه گفته؟ مادرش چه نظردارد؟. اجمل می گوید: مادررمضان گفته من باید نظردخترم را بگیرم و با برادرش رمضان صحبت می کنم و شاید مساله را به دخترم کوچکم زهرا نیز درمیان بگذارم و بعد نتیجه را ازدست رمضان برای شما خبرمی دهم. فردا من می روم درچشمه چوقریگگ و رمضان را می بینم و با هم صحبت می کنیم. می دانی خواهرگلم من یک مطلب دیگری هم دارم که نمی دانستم چه گونه آن را برایت بگویم این مطلب مربوط خودت می شود ولی حالا نامه برادرم این مساله را حل کرده است.

 

برادرگفته است که خواهرانم را به اعضای قبیله به شوهرندهید و به من گفته که از اعضای قبیله زن نگیرم یگانه دلیلش هم این است که باید از زندگی کوچی گری خلاص شویم و زندگی نورا شروع نماییم.خوب این حرف برادربه کلی درست و منطقی است ما اگربخواهیم ازاین زندگی و از غلامی غفارخان خلاص شویم باید حرف برادررا گوش کرد. اجمل خان ادامه می دهد که مادروقتی که لیلا را برای من خواستگاری کرد. مادرلیلا گفته است که خوب اگرلیلا عروس خانه شما شود و شما با وژمه هم مساله رمضان را درمیان بگذارید شاید وژمه عروس خانه ما شود.حال تمام حرف این است که آیا می خواهی رمضان را شوی نمایی و یانه؟ البته این مساله سربسرکردن دخترها نیست این مساله برمی گردد به رضایت و موافقت شما. منم لیلا را به زور نمی توانم زن نمایم و تورا هم به زور به رمضان نمی دهیم. مادران ما ظاهرا با این مساله موافق هستند و درگفتگوی که باهم داشته به این جمع بندی رسیده اند که مادرلیلا نظردخترش را درمورد من به پرسد و مادرم هم باید نظرتورا می گرفت البته مادرمی خواست با توحرف بزند ولی به گفت که بهتراست که من باتو حرف بزنم زیرا درنهایت مادرگفت وژمه اگربخواهد بازهم به نظرو موافقه برادرش نیازدارد همین شد که من با ید این حرف را باتو ، مطرح می کردم که کردم. حال می پرسم تو می خواهی رمضان را شوی نمایی و یانه؟.

 

 وژمه که هفت شهرعشق را با رمضان طی کرده بود و اجمل خان، هنوزدرخم یک کوچه است،اما با کمال متانت می پرسد برادرجان شما خودت دراین مورد چه فکرمی کنید؟  و به عواقب آن چه گونه اندیشه اید؟.اجمل خان پاسخ می دهد خواهرگلم من موافق این قضیه هستم من رمضان را لایق شما می دانم وی انسان بسیارشریف و دارای اصل ونسب است. من آن قدربه رمضان باورمند شده ام که گویا ازطرف وی به خواستگاری تو آمده ام.وژمه می گوید این رمضان واقعا عجب اعجوبه ای است که برادررا به دنبال خواهرش فرستاده است و این یک انسان عادی نباید باشد.وژمه می گوید: برادرجان تو واقعا عاشق لیلا شده ای و اورا دوست داری.اجمل خان می گوید: اری من لیلا را واقعا دوست دارم و او تمامی وجودم را تسخیرکرده است اما اورا نمی دانم که مرا دوست دارد و یانه.وژمه می گوید این حرف خیلی مهم است جاده عشق باید دوطرفه باشد عشق یک جانبه که عشق نیست و به جای هم نمی رسد.

 

 وبعد وژمه با کمال زیرکی می گوید: برادرجان این مساله را با مادرهم باید درمیان بگذارم و به سمیه خواهرم نیزباید مطرح کنم اوخیلی ازاین بابت خوشحال می شود.دختربسیارشیطان است و می بینی که همیشه سربسرم می گذارد اجمل خان می گوید: زهرا، خواهرلیلا به مراتب نسبت به سمیه چالاک است و آن قدرخواهرش لیلا را تحت فشار قرارمی دهد که من مفصلا با تو صحبت می کنم که چرا زهرا همیشه می گفت: "خواهرم هوش پرک شده تمامی خواسته های اجمل خان درخانه ما برآورده می شود لیلا دلش را به دل اجمل خان گره زده است" . وژمه می گوید: اوهو پس خیلی صحبت ها پیش آمده که من خبرندارم خیلی کارها به جای باریکی کشیده شده است و برادرم سقوط کرده سقوط درامرعشق، دیگربرگشت نا پذیراست و بعد به سرعت که درذهن برادرش چیزی نه چرخد قصه عشق را مستند می کند به حرف های مادرش که مادرچنین گفته است.

 

نکته دیگری که وژمه با برادرش درمیان می گذارد این است که برادرخواستگار، ازطرف رمضان باید بداند که من حالا جوابش را نمی دهم مگراینکه معلوم شود که رمضان چه پیامی برای برادرم دارد اگررمضان با حرف مثبت ازطرف لیلا آمده بود من هم حرفم مثبت است اما اینکه آنها حاضرنشوند لیلای شان را به مجنون ما بدهند دراین صورت من هم نمی خواهم عروس خانه یک طرفه آنها باشم گرچه این مساله معامله نیست و لی خوب حالا که قراراست این گونه باشد، همان گونه که اجمل ازخواهرش برای رمضان خواستگاری می کند. رمضان هم باید خواستگاری لیلا برای اجمل خان ما هم باشد. حال ببینم که برادران چه می کنند.مادران که کارشان را کرده اند و جلسه بسیارموفقی داشته اند و حالا توپ را انداخته به میدان برادران البته که کاری خوبی مادران ما کرده اند. منم بدون اجازه برادرم نمی توانستم و یا نمی خواستم شوی نمایم .حالا ببین چه قدر، درخانه ما فضا تغییرکرده که حالا برادرازخواهرش خواهش می کند که برو فلانی را شوهرکن.

 

بعد وژمه، ادامه می دهد این قدرت عشق است که حجاب ها را پاره می کند البته مادرم این حرف را بارها به ما ذکرکرده است که قدرت عشق بلاحدود و مرزناشناس است عشاق همیشه انسان های بدون سرحد هستند.مادرمان عاشق مرحوم پدرمان بود و هردو با هم ازباب عشق ازدواج کرده اند و ما درواقع فرزندان عشق شان هستیم خوب سرنوشت ما به همان سمت روان است.انشاء الله که مبارک باشد و بعد وژمه با اعتماد به نفس زیادی به برادرمی گوید فردا برو سری چشمه و دوستت رمضان را ببین و با صراحت بگو که وژمه طرف داروصلت دو جانبه میان دو قبیله هزاره و پشتون است.

 

 اجمل خان چنان تحت تاثیرسخنان خواهرقرارمی گیرد که گویا زبانش لال می شود و هیچ حرفی بالای حرف خواهرش گفته نمی تواند تنها می گوید: امیدوارم رمضان حامل خبرهای خوبی ازسوی لیلا باشد و بعد به ذهنش مراجعه می کند و تقریبا مطمئن می شود که رمضان موافقت لیلا را به وی خبرخواهد داد و لیلا قراین وعلایمی نشان داده که با این مساله موافق است اما اینکه مثل اجمل خان دلباخته باشد را دیگر اجمل خان،  نمی دانیست.فردا چهارشنبه رمضان و اجمل خان وارد میعاد گاه خود برسرچشمه چوقریگگ می شوند...ادامه دارد


 

حکایت های فتیخان (91 )

 

فتیخان به نقل از رمضان، حکایت را به این صورت ادامه می دهد. روزچهارشنبه 24 اسد سال1343 است. ابتدا رمضان خودرا به چشمه می رساند رمضان کمی به اوضاع درون خانه و اینکه لیلا خیلی زود قبول کرد که اگر موافقت برادر و مادر و درضمن زهرا هم خوش باشد، می خواهد به اجمل خان جوان کوچی ازدواج نماید وی اجمل خان را دیده و به شخصیت وی آشنا شده است ازسوی هم این خیلی جالب است که رمضان ماجرای عشقش را به هردو خواهرش لیلا و زهرا درمیان گذاشته است. رمضان به این سخن لیلا و زهرا فکرمی کند و با خود کمی می خندد که مادرو خود رمضان قبلا چند مرتبه نا خود آگاه نام وژمه را گرفته بودند و هردو خواهرمتعجب می شوند که عشق برادرش وژمه نام دارد. وژمه که نام دخترهزاره نیست آنها درآن زمان این سوال درذهن شان حل ناشده ماند که نام دخترمورد علاقه برادرشان چطوروژمه است. ولی حالا که رمضان تمامی ماجرای عشقش را با خواهران درحضورمادر که به خوبی خبرداشت، می گذارد آن گاه، هردو خواهرمعنای که اینکه برادرشان چرا برای شان "چوری" آورده و نام عشقش وژمه است و اینکه دستمال گل دوزی شده را به وژمه برده ونه کسی دیگرو ده ها رمز و رازدیگربرای شان روشن می گردد.

 

لیلا و زهرا به این مساله هم پی می برند که چرا اجمل خان به خانه شان آمد و بعد مادرشان و خلاصه اینکه برادرشان رمضان عاشقی دختری بنام وژمه ازقبیله کوچی شده است را بخوبی می فهمند و حال کارشان به اینجا رسیده که رمضان می پرسد آیا لیلا خواهرش حاضر است همسراجمل خان شود و اگراین مساله را لیلا قبول نماید درآن صورت وصال رمضان به وژمه هم سهل و آسان می شود.لیلا هم اجمل خان را دردلش جای داده بود و هم اینکه برادرش رمضان باید به عشقش بدون کدام مشکل برسد را نیز درنظرگرفت و درنهایت به برادرش رمضان گفت: که می تواند قولش را به اجمل خان درملاقات سرچشمه بدهد.رمضان با این رویداد درخانه خودش درمورد مشکلات اجمل خان نیزفکرمی کرد که چه گونه وی توانسته باشد مساله وژمه را مطرح کرده باشد و آیا درتهی دل قبول کرده که خواهرش وژمه همسریک جوان هزاره شود این ها موضوعاتی بود که رمضان پیش ازرسیدن اجمل خان درذهنش مورد مطالعه قرارداد.

 

 و درست درهمین لحظه است که اجمل خان هم به سری چشمه می رسد.رمضان به احترام اجمل خان ازجایش حرکت می کند و باگرمی بسیارزیادی هردو هم دیگررا دربغل می گیرند دراین جان اجمل خان ازشدت خوشی گریه می کند و رمضان با کمی نگرانی که مبادا درخانه اجمل خان مساله ای پیش آمده و اجمل خان درکارش ناکام مانده و حالا گریه ناکامی را سرداده است. ولی اجمل خان به سرعت اشکش را پاک می کند و می گوید: برارجانه این گریه من ازشدت خوشحالی بود و نه چیزی دیگر. من موافقت وژمه را گرفته ام وی حاضراست که همسرشما شود ولی یک شرط گذشته که لیلا دراین مورد چه گفته است حال اگرلیلا قبول کرده باشد ما درواقع به همه خواسته های خود رسیده ایم .رمضان با شنیدن این جمله که اجمل خان مساله وژمه را مطرح کرده و وژمه هم با این پیش شرط گفته است که قبول دارد.

 

رمضان با خرسندی زیادی می گوید: اجمل خان مبارک باشد منم موافقت لیلا را گرفته ام. دراین خصوص مادرم خیلی نقش مثبت بازی کرد و خواهرم لیلا قبول کرده است و به من اختیارداده است که این مساله را با شما درمیان بگذارم که گذاشتم.اجمل خان هم می گوید مادرم دراین خصوص خیلی کارکرد ولی مساله ازدواج وژمه را من خودم مطرح کردم. وژمه قبول کرد اما گفت یک شرط دارد و آن این است که لیلا خواهر رمضان هم قبول نماید که می خواهد با تو ازدواج کند.وژمه  گفته است که این کارمعامله دختر به دختر گفته نمی شود ولی خوب من دوست دارم که لیلا عروس خانه ما شود وقتیکه من بخواهم عروس خانه رمضان شوم. اینه حالا مساله تو هم حل شده است خواهرم وژمه قبول دارد که با شما ازدواج نماید دلیلش هم این است که لیلا موافقتش ر اعلام کرده است.

 

 به این ترتیب رمضان و اجمل خان به نمایندگی خواهران شان صحبت کردند و دراین جا موافقت هردو اعلام شدند. حال بحث رمضان و اجمل خان دراین است که چه گونه روزهای عروسی را تعیین نمایند و اجمل خان می گوید برای من اولویت در این است که همراه لیلا ازخانه شما عازم کابل شوم و بعدش شما و وژمه طرف کابل بیایید. رمضان می گوید من با این حرف موافق هستم. آوردن لیلا به خیمه شما کاری سختی باید باشد چون همه افراد قبیله با خبرمی شوند و مثل بمب صدا خواهد کرد که کنترل کردنش آن وقت سخت می شود.خوب شما سر ازامروز درفکرفروختن گوسفندان و شترهای تان باشید و درضمن چند راس، اسب باید بخری یکی برای خودت و یکی هم برای لیلا اگرمادر و خواهرم با تو برود دیگرخیلی عالی می شود.فاصله قریه ما تا جای که به موترهای کابل برسی، یک شبانه روز راه است. وقتیکه به دره تربلاق برسی من درآنجا دوستانی خوبی دارم که تا پیدا شدن موتربرای کابل، شما را قدروعزت نمایند.

 

 اجمل خان وقتی که برنامه ریزی رمضان را به این ساده گی و راحتی می بیند، می گوید من ازهمین لحظه می روم و تمامی کارهایم را می کنم. پس اول من همراه لیلا و اگرشد مادر و زهرا چهارنفری، این ولایت را ترک می کنیم و بعد شما چهارنفری، بعد ازمن عازم کابل می شوی. اجمل خان می گوید: برادرم ازکابل نامه ای فرستاده است که وضعیت بسیارخوبی دارد وی گفته است که خواهرانم را هرگزبه افراد قبیله به ازدواج ندهم و به خواهرم وژمه و سمیه و مادرگلم سلام می رسانم و بعد ازهمه شما خواهش دارم که خود را هرچه زود تر ازسلطه غفارخان خلاص کنید. خواهرانم نباید با افراد قبیله ازدواج نمایند زیرا در آن صورت دیگر نمی توا نند ازسیستم قبیله خارج شوند و این کاری درستی نیست کمال خان برادرم به من نیزتوصیه کرده که با دختران قبیله ازدواج نکنم زیرا باز نمی توانم خود را ازسیستم قبیله خارج نمایم. برادرم کمال خان نوشته است که من یک تارموی لالا هندویم ستارخان را، به هزارغفارخان نمی فروشم. حاضرم خواهرانم را به هرکسی شوی دهم ولی هرگزراضی نستم که خواهرانم نوکران غفارخان را شوهرنمایند.

 

کمال خان گفته است که دنیا خیلی بزرگتر ازآن چیزی است که ما فکرمی کردیم. وی تاکید کرده که هرچه زود تر همراه فامیلم به کابل بیایم. رمضان می گوید وقتی که کابل همراه لیلا بروی.آن وقت کمال خان چه خواهد گفت اجمل خان می گوید: فکرمی کنم فوق العاده خرسند می شود و ازما به عزت و احترام پذیرایی خواهد کرد.رمضان می گوید: بهترین راه این است که با تکمیل کردن کارهایت همه تان به قریه ما بیایید و بعد شما همراه لیلا مادرو زهرا گروه چهارنفره اول، طرف کابل می روید و من  همراه وژمه، مادر و سمیه گروه چهارنفری دوم، به دنبال شما می یایم و به این ترتیب همه ما ازاین ولایت کوچ کرده و به شهر و یا ولایت دیگرمی رویم...ادامه دارد.



 

حکایت های فتیخان ( 92)

 

رمضان و اجمل خان ازهم خدا حافظی می کنند و می روند که برنامه های شان را هرچه زود ترعملی نمایند. دیگربه ملاقات دیگری احتیاج نیست. اجمل خان با تمام کردن کارهایش تماما طرف قریه باید بیایند و رمضان آماده گی کامل دارد که ازمهمانانش پذیرایی  نماید.وضعیت رمضان درقریه "میانه ده" به لحاظ مالی خوب بود گرچه زمین هایش را غصب کرده و لی مال و منالی ازپدربه ارث مانده و می تواند به خوبی هزینه های سفرشان را تا کابل تهیه نماید و ازمهمانان خود بخوبی برای هرچند مدتی که لازم باشد، پذیرایی نماید. یک روز حوالی ساعت هفت بعد ازظهرهنگام غروب آفتاب است که اجمل خان همراه وژمه، سمیه و مادرش وارد قریه "میانه ده" می شود. جالب است که رمضان هرروز تمامی ساعات روزرا منتظر ورود اجمل خان و کاروان عشق بود و حالا می بیند که اجمل خان چهاراسب زیبایی را گرفته یکی را وژمه سوارشده و دیگری را سمیه و یکی را اجمل خان زین کرده و اسب دیگری را برای مادرش داده. سواران ، معشوقی را به لقاء عاشق می برند.

 

وژمه و رمضان قبلا هفت شهر عشق را طی کرده اند ولی هیچ کسی این سفررا نمی داند این تنها رمضان و وژمه است که می دانند چه ساعات شیرینی را درصحرای پشت قلعه میانه ده و برسرچشمه چوقریگگ گذارانده اند.نطفه عشق شان مثل آب چشمه زلال درجوی بارچشمه بسته می شود و درصحرای "عدن" پشت قلعه "میانه ده" به کمال می رسد. وژمه و رمضان عشق شان پخته و به کمال رسیده اند اما اجمل خان و لیلا این سفر را تازه شروع کرده اند.به این صورت کاروان عشق به خانه رمضان نزول اجلال می کند. حال گروه هشت نفره، ممثل دو قبیله کوچی و هزاره، درزیریک سقف نشسته اند واقعا چه گرد همایی شکوهمندی دراین جا شکل گرفته است این تجمع با جوهره عشق درتاریخ شان بی نظیراست زیرا کسی نمی داند و نشنیده که چنین نشستی عاشقانه درمیان اعضای دو قبیله صورت گرفته باشند ولی حالا این گرد همایی عملا صورت گرفته است.

 

 چهاردخترمثل حوریان بهشتی دریک خانه نشسته اند مادران هم مثل دوخواهر، هم سرنوشت درخانه دیگری به گفتگو پرداخته اند. رمضان و اجمل خان درکنارهم قرارگرفته  و ازاینکه هردوی شان به همه خواسته های شان رسیده، بی نهایت خرسند و شادمان هستند. فضای عاشقانه خانه رمضان غیرقابل توصیف است و اما یگانه خطری که این جمع را نمی گذارد، شادی های شان را تعمیم دهند و همه اهالی دراین جشن با شکوه شرکت نمایند،تعصبات جاهلانه تباری، حرامیان ساکن در قریه "موسی چوکره واسد خرمست" است.رمضان فوق العاده احتیاط می کرد که مبادا رازهای زندگی شان را جاسوسان بدانند. حالا چهاردختر مثل گروه "می چید" درکهکشان راه شیری، گرد هم آمده و یک دسته ازبهترین گل های رنگارنگ، هستی را تشکیل داده و همه شان درخانه نشیمن "دو" نشسته اند و آن قدرخوشحال و خندان هستند که کلام عاجز ازتوصیف شادی های فرشته های زمینی درخانه رمضان می باشند.

 

 وژمه احترام خاصی درجمع شان دارد. وژمه اولین کاری که می کند، دستمال گل دوزی شده را به لیلا و زهرا و سمیه نشان می دهد. لیلا و زهرا می خندند و می گویند که دستمال را تا هنوزنگاه کرده ای. سمیه با تعجب می پرسد به خدا من هم تاهنوز این دستمال را ندیده بودم و آن رامی گیرد و با دقت و حیرت به دست دوزی که روی آن شده است را نگاه می کند. زهرا هم چوری های که رمضان ازوژمه گرفته بود را دردستش، انداخته و با حرکت های زیبایی دستش هنگام صحبت، شرنگ شرنگ می کرد را به نمایش می گذارد.لیلا از وژمه می پرسد که وژمه جان تو چطور با رمضان آشنا شدی و این برای ما بسیاربسیارحیرانگیز است آشنایی و اینکه چطور باهم عاشق شدید را می خواهیم بدانیم. سوال لیلا برای همه شان جالب بود. اما وژمه می گوید: لیلا جان سوال درستی کرده ای ولی اجازه دهید که امشب به مسایل دیگری بپردازیم و بعد خواهم گفت که چه گونه رمضان جان را پیدا کردم.

 

ساعت حالا هفت شب است لیلا و زهرا باید بروند برای شب غذا تهیه نمایند. وژمه و سمیه می گویند ما هم همراه شما می رویم همه ما، نان شب را تهیه می کنیم چای البته وقت تهیه شده بود. مادرها درخانه نشیمن "اول" نشسته چای می خورند.مادرلیلا ازسوی دخترانش مطمئن بود که غذای شب را درست می کنند. رمضان و اجمل هم درحجله عروس نشسته و با هم درمورد برنامه های بعدی شان صحبت می کنند. دراین جا اجمل خان همه کارهارا کرده و دربرنامه ریزی برای سفر به کابل نسبت به رمضان خیلی جلو است. چهاردانه اسب خریده، همه گوسفندان و شترهایش را فروخته است اما رمضان که سه تا گاو ودوازده تا گوسفند و یک الاغ دارد را، تا هنوزنفروخته. رمضان حق داشت چون نمی دانیست که  سفر به کابل چه گونه باید برنامه ریزی شود و چند نفری باید طرف کابل رفت ولی حالا روشن شده است که هردو خانواده باید این ولایت را ترک نمایند. رمضان به اجمل خان می گوید: دراین سفرما دو گروه خواهیم شد.

 

 ابتداء تو همراه لیلا،زهرا و مادرم حرکت کن و به دره تربلاق خود را برسانید و از آنجا موترسوارشوید و به طرف کابل می روید. و من همراه وژمه ، سمیه و مادر به دنبال تان حرکت می کنم. رمضان به این دلیل تقسیم بندی می کند که مادرمعمولا دوست دارد همراه دخترش که تازه عروسی کرده، درکنارش باشد.اجمل خان می گوید این فکرخوبی است من خیلی خوشحال می شوم که همراه لیلا، زهرا و مادرجانم، سفرداشته باشم می دانم نه لیلا دق می شود و نه من. رمضان می گوید مسلم  است که تو دق نمی شوی وقتی با لیلا هستی دیگر چرا دق شوی. اجمل خان می گوید تو هم با جدایی از ما، خفه نمی شوی زیرا که وژمه را با خود داری. طرح رمضان مورد تایید اجمل خان قرارمی گیرد که  به  این ترتیب عازم کابل شوند.نکته دومی که با هم مطرح می کنند، زمان حرکت شان است. رمضان می گوید: شما بعد ازیک هفته انشاء الله حرکت کنید و من هم تا آن موقع گاو ها و گوسفندانم رامی فروشم و اسب می خرم و به دنبال شما حرکت می کنم. فاصله زمانی بین ما، شاید ده تا پانزده روزباشد.

 

 اجمل خان می گوید خوب با مادران هم مشوره می کنیم و بعد درمورد زمان حرکت صحبت می کنیم وی تاکید می کند هرچه زود تر، ترک ولایت کنیم خیلی بهترخواهد بود. زیرا من به شدت نگران غفارخان هستم وی اگرمتوجه شود که ما ترک دیارو قبیله کرده ایم قطعا به دنبال ما بیرون می شود و اگر دست گیرمان کند دیگر مارا زنده زنده آتش خواهد زد. اجمل خان می گوید می دانی من خیمه را هم چنان برپا نگهداشته ام دلیل آن این است که دیگرافراد قبیله نباید متوجه شود که من ترک قبیله کرده ام تنها به همسایه خود عبد المجید گفته ام که ما چندروزی مسافرت می رویم و برمی گردیم و تو متوجه خیمه و زندگی ما باش. گوسفندان و شترهایم را به قبیله دیگری فروخته ام .

 

دراین لحظه دربازمی شود لیلا و زهرا غذا برای رمضان و اجمل خان می آورند. غذا قورمه خوشمزه ای است که با روغن زرد، گوشت بره، پیاز، کچالوی بامیانی تهیه شده است. عطرروغن زرد، تمام فضای خانه را می گیرد.رمضان ازخواهرانش تشکر می کند و می گوید: خیر ببینید خیلی گرسنه بودیم خوب شد که غذارا حاضرکردید.زهرا که زود بیرون شد و لی لیلا می خواست بنشیند و اگر رمضان تعارف کند همراه با اجمل خان یک جا غذا صرف نماید. رمضان می گوید خواهرجان شما و اجمل خان با هم ازدواج می کنید و مبارک تان باشد تمامی مسایل حل شده است اما یک مساله مانده و آن اینکه شما حالا با هم محرم نستید اگراجازه دهید و مرا وکیل بگیرید من عقد شما را بیبندم و آن وقت با هم محرم هستید و زن ، شوهرمی شوید. لیلا می گوید خوب است پس من شما را وکیل می گیرم و عقد را بخوانید.

 

لیلا با دادن اجازه ازخانه بیرون می شود.بعد ازصرف طعام رمضان عین همین سوال را از اجمل خان می کند که وی را وکیل بگیرد. اجمل خان می گوید درست است منم شمارا وکیل می گیرم اما درقبیله ما مولوی و جرگه این کاررا می کند. و به این ترتیب رمضان نزد مادران می یاید و می پرسد مادرجان لیلا و اجمل خان مرا وکیل گرفته که عقد شان را بیبندم تا با هم محرم شوند.مادرها می گویند خیلی خوب است. مادروژمه می گوید پس دراین مورد با وژمه هم گپ بزنید.عقد وژمه را هم بیبندید. رمضان می گوید خوب است. من این کاررا می کنم. می دانیم که رمضان و وژمه یک ماه پیش عقد شان را بسته بودند و باهم محرم بوند این مساله به دلیل اینکه وژمه و رمضان،صاحب اختیارو صلاحیت بودند، هیچ اشکال شرعی نداشت ....ادامه دارد


 

حکایت های فتیخان (93)

 

اولین شبی که اعضای دو خانواده ازدو قبیله و تبار، درفضای عاشقانه درزیریک سقف یک جا جمع شده اند و شادی فرزندان شان را باهم تما شا می کنند.مادرها تا ساعت پاسی ازشب را باهم به گفتگو می نشینند. دخترخانم ها هم که با ب گفتگوهای شان بی پایان بودند. رمضان و اجمل خان هم با محبت فراوان با هم گپ می زدند. مادرها درپایان صحبت شان به این جمع بندی می رسند که سرازفردا ترتیبات دو حجله عروسی برای وژمه و رمضان . اجمل و لیلا را باید بدهند. قرارشد که حداقل یک هفته خانواده اجمل خان درخانه رمضان بماند و بعد عازم کابل شود. مادراجمل خان می پرسد آیا امکان اینکه بچه های مان با هم یک جا شوند و با همسران شان یک جا بخوابند، وجود دارد و یانه؟ مادررمضا ن می گوید: ما سه اطاق نشیمن داریم که می بینی درنشیمن اول ما نشسته ایم که شش نفردراین اطاق به راحتی می تواند بخوابند. اطاق رمضان را که دیدید همه چیزمرتب است با وژمه و رمضان مشوره می کنیم و همین طور ازاجمل خان و لیلا نیز می پرسیم که دو اطاق را چه گونه بین شان تقسیم می کنند.

 

مادراجمل خان می گوید: اطاق رمضان به تمام معنا یک حجله عروسی است هیچ چیز کم و کسری ندارد و من کم ترچنین اطاق آراسته برای عروس و داماد را دیده ام.البته که باید با وژمه و رمضان . لیلا و اجمل خان درمورد استراحت و خواب شان مشوره نماییم ولی من ترجیح می دهم که رمضان جان را ازاطاق شان نباید بیرون نماییم. مادررمضان می گوید: منظورشما این است که وژمه و رمضان درهمان اطاق آراسته شده بخوابند و برای لیلا و اجمل خان اطاق دیگری را ترتیب دهیم. مادراجمل خان می گوید آری من نظرم این است. مادررمضان می گوید من هم با شما موافق هستم ولی فردا یک جلسه می گذاریم و نظردخترها و بچه ها را دراین خصوص می گیریم و بعد تصمیم می گیریم.این آخرین صحبت های مادران درمورد فرزندان تازه داماد و تازه عروس شان بودند و بعد هردو مثل دو خواهردرکنارهم می خوابند و چه خواب راحتی که کم ترچنین استراحتی داشته اند.

 

رمضان و اجمل خان هم که بشترین حرف شان درمورد برنامه ریزی و دقت درمورد سفرشان بود و گاهی اشاراتی به همسران شان داشتند و اینکه باید ترتیبات اطاق شان داده شود را نیزمطرح می کردند و لی هردوی شان به این نتیجه رسیدند که دراین مورد هرچه مادران تصمیم بگیرند درست خواهد بود.اما چهاردسته گل، که نقش فرشتگان زمینی را داشتند نیزباهم گفتگوهای زیادی داشتند. زهرا می گوید من اولین کسی بودم که حدس زدم خواهرم لیلا با دیدن اجمل خان کارش تمام شده است. و من با مادر و برادرم گفتم که همه خواسته های اجمل خان درخانه ما، برآورده می شود. ازوقتی که لیلا چای را به زمین ریخت و هوش پرک شد، آن وقت، بشتریقین پیدا کردم که خواهرم دل را به جانان سپرده است. سمیه می گوید آری منم نسبت به رفتارخواهرم وژمه جان، مشکوک شده بودم.این مساله ازوقتی برایم جدی شد که اجمل خان ازخانه شما برگشت همی خواهرم چنان خودرا به اجمل خان چسپان که گویا اجمل خان ازخانه خدا برگشته و متبرک شده است.

 

 وی دست برادرم را می بوسید و می بویید، خود را به برادرم می چسپاند گو اینکه می خواهد بویی را استشمام نماید و یا اینکه وجود برادرم متبرک شده و خواهرم می خواست که هرچه بشتر ازآن بهره ببرد این رفتارحتا برادرم اجمل خان را هم به حیرت انداخته بود که خواهرم وژمه را چه شده که این قدرخود را به وی نزدیک می کند ما چه می دانستیم که وژمه خواهرم ازوقت قلبش را به جانانش داده است.وژمه به لیلا می گوید: راستی زهرا راست می گوید که تو عاشق برادرم شدی و هوش پرک شده بودی. لیلا جواب می دهد و الله من چیزی جدی گفته نمی توانم ولی گفته باشم که دل به دل راه دارد فکرمی کنم کمی تحت تاثیراجمل خان قرارگرفته باشم.و این تاثیرپذیری ازناحیه اجمل خان روی من باید باشد او واقعا عاشق شده بود زیرا وقتی که ازقریه ما خارج شد، شاید بیش ازده مرتبه به گفته خواهرم زهرا، پشت سرش نگاه می کرد و ترک قریه برایش سخت بود.

 

 و دیگراینکه شش ساعت که درخانه ما بود بخصوص وقتی که زخم های رمضان را می بستیم یک بار که جام آب را برایش دادم دستم به دست اجمل خان کشیده شد یک باره دیدم که رنگ ازصورت وی پرید گو اینکه تیری درقلب وی خورده باشد که خورده بود.من بخوبی آثارانقلاب را دروجود اجمل خان حس می کردم و این تحولات روحی و دیگرگونی دروجود اجمل خان خوب روی من هم اثرگذاشت.عشق که یک طرفه نمی شود دل به دل راه دارد مادرم هم به ما گفته است که عشق همیشه دوطرفه است و یا بگفته ای برادرم سرک دوطرفه است.

 

وژمه می گوید: لیلا جان راست گفتی تو اجمل خان برادرم را درعشق خود دیوانه کرده بودی دلیل آن این است که اجمل خان خود ش ازمن خواستگاری کرد که رمضان جان را قبول نمایم . اجمل خان برادرم به اندازه اصرارداشت که اگرمن رد می کردم شاید خودش را می کشت.او به من گفت: که من عاشق لیلا خواهررمضان شده ام و مادرم خواستگاری کرده ولی آنها گفته اند که خوب اگرما لیلا مان را به شما بدهیم . شما هم مساله رمضان ما را به وژمه جان درمیان بگذارید شاید وژمه جان عروس خانه ما شود. من وقتی که این حرف را ازبرادرشنیدم آن وقت فهمیدم که لیلا جان قلب برادرم را، به کلی تسخیرکرده است و حاضراست برای عشقش هرکاری را انجام دهد و یکی ازکارهایش این بود که ازمن برای رمضان خواستگاری کرد و می دانید من، به اجمل خان چه گفتم. زهرا می گوید: خوب وژمه جان تو به اجمل خان چه گفتی. وژمه می گوید من به اجمل خان گفتم که حال مرا برای رمضان خواستگاری کردی من این کار را درصورتی قبول دارم که لیلا قبول کند که عروس خانه ما می شود.

 

سمیه می گوید من ازخواهرم وژمه هرگزدروغ نشنیده بودم ولی دراین مورد دروغ گفته است.وژمه دل را به رمضان بدون قید و شرط سپرده بود خوب این تعارف و انسا نیت وژمه جان است که به برادرشرط های دروغین هم گفته است. من درصورتی قبول می کنم که لیلا عروس خانه ما شود.زهرا می گوید: خواهرم لیلا هم بدون قید و شرط اجمل خان را قبول کرده بود فکرنمی کنم شرط و شروطی داشته باشد که نداشت.زهرا می گوید: خوب حالا که عشاق به هم وصل شده و درزیریک سقف جمع شده ولی نگهداشتن عاشقان به این صورت هم کاری درستی نیست ما باید کاری کنیم که عاشقان درکنارهم بخوابند و ما مزاحم خواب شان نباشیم. رمضان گفته است که اجمل خان یک هفته درخانه ما می ماند که خیلی خوب است دراین یک هفته این ظلم است که عاشقان را دورازهم نگهداریم.

 

سمیه هم می گوید زهرا جان به خدا حرف دلم را گفتی منم می خواستم همین حرف را بزنم ولی حالا تو گفته ای من کاملا موافق هستم که دلباختگان باید درکنارهم باشند و ما نباید مزاحم آنها شویم.وژمه و لیلا با هم نگاه می کنند و می گویند این دو خواهرگل مان دست ازسرما برنمی دارند خوب حالا ساعت یک  بعد ازنصف شب شده است. همه خوابیده ما هم بخوابیم فردا با زهم صحبت می کنیم....ادامه دارد



 

حکایت های فتیخان( 94)

 

فردا صبح اولین صبحانه دسته جمعی بین خانواده اجمل خان و رمضان، درحجله عروسی رمضان ، ترتیب داده می شود. صبحانه تخم مرغ پخته شده با روغن زرد حیوانی، نان گندم، چای سبزهندی است. پس ازصرف صبحانه مادررمضان نشست عمومی با مشارکت همه دخترها و بچه ها را اعلام می کند. مادروژمه هم به علامت تایید سرش را تکان می دهد که جلسه باید برگذارشود.شب مادران به توافق رسیده بودند که باید ترتیب اطاق های جداگانه برای رمضان و اجمل خان. وژمه ولیلا داده شود. دخترها هم که تاپاس ازشب را روی همین موضوع بحث داشتند و به حدی کافی وژمه و لیلا را سربسرش گذاشته و اذیت شان کرده بودند. زهرا می گوید مادرجان موضوع جلسه چیست؟ مادررمضان رو طرف مادروژمه کرده می گوید خوارجان بگو که چه بحث کنیم مادروژمه می گوید: خوب مساله روشن است وژمه من، حالا عروس رمضان است و لیلا جان هم عروس اجمل خان . ما عروس و داماد را نمی توانیم دردشت رها کنیم. آنها احتیاج به اطاق جدا گانه دارند و ما نباید مزاحم بچه های مان شویم.

 

 زهرا وسمیه هردو پیش ازاین اینکه سخن مادر وژمه تمام شود، دست شان را بلند می کنند و می گویند ما دو تا بدون چون چرا موافق هستیم و حاضریم وژمه و لیلا را ترک نماییم همین دیشب که مزاحم شان بوده ایم معذرت می خواهیم.مادر رمضان ضمن تشکر از زهرا و سمیه می پرسد ما دراین حیات سه خانه داریم یکی همین اطاق رمضان جان است که می بینید،خانه دوم نشیمن اول است که من همراه خواهرم مادراجمل خان، دیشب خوابیدیم در اطاق نشیمن اول، شش نفربه راحتی می توانند بخوابند.نشیمن دوم کمی کوچک تراست و چهارنفرمی توانند درآن استراحت نمایند.حال اجمل خان و رمضان بگویند که ازاین سه اطاق کدام یکی را خوش می کنند. اجمل خان می گوید با اجازه مادر، من پکر یعنی فکرمی کنم که اطاق رمضان مال خودش باشد رمضان و وژمه دراین اطاق زندگی کنند من اطاق نشیمن دو را می گیرم من آن اطاق را دیدم، خیلی قشنگ است. ما درخیمه بودیم حالا اطاق نشیمن دوم برای ما خیلی عالی است. زهرا می گوید من با اجمل خان موافق هستم. مادرها هم می گویند پیشنهاد اجمل خان خوب و مورد تایید است. پس این موضوع فیصله شد که وژمه و رمضان درهمین اطاق بخوابند،اطاق نشیمن دوم برای لیلا و اجمل خان باشند. زهرا و سمیه همراه مادران درنشیمن اول بروند. همه درمورد تقسیم اطاق ها به توافق می رسند.

 

 مساله دومی که مورد بحث قرارمی گیرد این است که خوب اطاق نشیمن دوم باید کمی تغییرات و مرتب درشان عروس و داماد شود. زهرا می گوید این کارساده است سه نوع پرده که سه قسمت اطاق را می گیرد همین حالا حی حاضرداریم. می رویم همین الساعه پرده های زیبایی که دوخته ایم، نصب می کنیم.زهرا می گوید هردو پرده جفت همین دوپرده ای است که دراطاق وژمه و رمضان نصب کرده ایم. مادررمضان رو طرف مادروژمه کرده می گوید دخترم زهرا راست می گوید خوب ما باید لیلا و زهرا هم به شوهرمی دادیم لذا ترتیب جهیزیه آنها را هم گرفته بودیم حالا سه پرده را نصب حجله عروسی لیلا واجمل خان می کنیم. زهرا می گوید هله لیلا برو صندق را بازکن و پرده ها را بیرون کن چرا معطل هستی. لیلا به آهستگی با خود زمزمه می کند این خواهرم چه قدر عجله دارد. خو خیراست بیرون می کنم.

 

 جلسه تمام می شود همه تصمیم می گیرند که حجله عروسی اجمل و لیلا را باید درست نمایند. رمضان و اجمل خان هم به کمک دخترها می شتابند. رمضان چوب پرده را تهیه می کند و همراه اجمل خان، به دیوار خانه میخ می زند و بعد پرده ها یکی پس از دیگری نصب می شود درزمان بسیارکمی شش نفرروی اطاق کارمی کنند و اطاق نشیمن شماره دو، تبدیل به بهترین حجله عروسی می شود. سه پارچه نمط اعلا، فرش اطاق می شود و یک گلیم زیبایی که پارسال بافته شده بود را درزیر نمط ، فرش می کنند و بعد دو تشک بسیارمقبول ازرخت خواب ذخیره، بیرون کشیده  وروی نمط ها، فرش می شود. لحاف که لازم نبود هوای تابستانی و اطاق ها بهترین هوایی تابستانی خودرا داشت. بعد ازتکمیل و مجهزشدن اطاق شماره دو، مادران تصمیم می گیرند که ابتدا وژمه را به حجله عروسی ببرند و یا لیلا را. مادران نظرسمیه و زهرا را می گیرند آنها این گونه نظرمی دهند که ابتداء وژمه جان را به حجله می بریم وژمه هم زود ترپیمان عشق را با رمضان بسته است و دیگر اینکه وژمه جان مهمان است و حق دارد و سپس لیلا را به حجله می بریم.

 

 دراین لحظه زهرا می گوید خوارم لیلا کمی عجله دارد و لی خوب صبرکند حق مهمان را رعایت کند. سمیه قهقه می خندد و با دست به شانه زهرا می زند و زهرا را دربغل می گیرد و صورتش رامی بوسد و می گوید واقعا زهرا چه قدرشوخ طبع است و خواهرش لیلا را چه گونه چوب کاری می کند. منم می خواهم از زهرا خیلی چیزها یاد بگیرم و هروقت خواستم وژمه جانم را سربسرش بگذارم زندگی همین چیزها است.بعد وژمه و لیلا می خواهند که بیایند و درمورد رفتن شان به حجله عروسی شان صحبت شود.وژمه و لیلا وارد خانه نشیمن شماره یک می شوند. زهرا پیش دستی می کند و زبان به سخن می گشاید و می گوید: ما حالا وژمه جان را به حجله عروسی شان می بریم وژمه مهمان است و حق تقدم دارد. گرچه برای خواهرم لیلا سخت تمام می شود چون ممکن است برایش دیری کند ولی خوب خواهرم باید صبرنماید همه ازشدت شادی می خندد. لیلا چیزی نمی گوید.

 

 مادروژمه رو طرف لیلا کرده می گوید: عروس گلم زهرا شوخی می کند و تورا دوست دارد انشاءالله عروسی تان مبارک باشد.ابتدا وژمه باید به حجله برود و بعد دسته جمعی لیلا را به خانه شان می بریم. سمیه می گوید: مادرجان وژمه گرچه لباس هایش مرتب است ولی باید ازوی به پرسیم با همین لباس که درتن دارد وارد حجله عروسی اش می شود و یا اینکه می خوهد لباس هایش را عوض کند. مادروژمه می گوید نه ، فکرمی کنم لباس وژمه خیلی مرتب است و همین طورلیلا جان بهترین لباسش را به خاطراستقبال ازما پوشیده است.من فکرمی کنم هردو با همین لباس های که دارند به حجله عروسی شان بروند و بقچه لباس های دیگرشان را هم دراختیارشان می گذاریم. درحجله عروسی لباس های شان را اگرخواست تبدیل نمایند.این مساله هم تصویب می شود.

 

حالا همه دسته جمعی وژمه را به طرف حجله عروسی می برند چه صحنه زیبایی خلق شده گو اینکه این دو خانواده مظلوم و معصوم ازدو تبارمتفاوت درجامعه متعصب و بسته، گوشه ازخوشیهای جنت را دراین قطعه ازخاک در" قریه میانه ده" خلق کرده اند. همه خوشحال و خندان وژمه را به خانه وصال رهبری می کنند. وژمه با عزت و کرامت درجمع مادران و خواهران، وارد حجله عشاق می شوند.اجمل خان درکناررمضان به عنوان شاه بال استاده است حضوروژمه را به خانه عشقش خیرمقدم می گویند. مادران صورت وژمه رامی بوسند به این صورت دست وژمه را روی دست رمضان می گذارند.دریک لحظه وژمه و رمضان تمامی رویداد های که دراین دوماه گذشته بود را درذهن شان عبورمی دهند واقعا احساس می کنند که وارد بهشت زندگی شان شده اند.

 

 سمیه و زهرا هم دست وژمه را می بوسند. زهرا و سمیه عروسی وژمه و رمضان را تبریک می گویند. همه خوشحال و خندان با هم می خندند و جشن زیبای را برپاکرده اند. مادروژمه می گوید خوب کمی بنشینیم. سمیه می گوید: خوب فرصت نشستن زیاد است ولی خوب اجمل خان برادرم را نباید منتظرگذاشت برویم لیلا را به خانه عشق و به دست عاشق بسپاریم. نظرسمیه را زهرا هم تایید می کند. وژمه می گوید: دراین جا کسی نمی تواند حرف زهرا و سمیه را رد نماید منم موافقم برویم لیلا را به حجله عروسی شان برسانیم.حالا دیگرراه خود را پیداکرده ایم هرکس با خیال راحت به اطاق های شان می رود.

 

 به این صورت همه وارد اطاق وصال دو عاشق دیگر لیلا و اجمل می شوند دراین جان رمضان نقش شاه بال را دارد و به اجمل خان تبریک می گوید و بعد هم مادران صورت اجمل را می بوسند و به همان ترتیب مادرلیلا دست دخترش را به دست اجمل خان می دهد و می گوید دخترم را به تو و هردوی تان را به خدا می سپارم. سمیه دست برادرش را می بوسد و کمی ازشدت شوق گریه می کند ولی با سرعت خود را به حالت عادی و شادی برمی گرداند.به این صورت فصل تازه درزندگی عشاق آغازمی شود.زهرا می گوید: ما شمارا به خدای مهربان می سپاریم و مزاحم تان نمی شویم من و سمیه رفتیم به خانه مادران  خدا نگهدارتان، حال این شما و این هم حجله های بهشتی و عروسی تان به این صورت هرکس مطابق فیصله، به اطاق های شان می روند...ادامه دارد


 

حکایت های فتیخان (95)

 

فتیخان درجمع دوستانش می گوید که ماه اسد تمام و ماه سنبله هزارسیصد چهل سه بود حال یک هفته ازمراسم وصال وژمه و رمضان.لیلا واجمل خان می گذشت که یک روزاسد خرمست آمد و به من گفت: خان صاحب  خبرداری در" میانه ده" و دربین رعایای تان چه می گذرد.گفتم نه خبرندارم بگو چه خبرشنیده ای. ا سد خرمست گفت: من و موسی چوکره، خانه رمضان بچه میرزاحسین را تحت نظرگرفته ایم رفت آمد های مشکوکی دراین خانه دیده می شود.رمضان گوسفندان و گاوهایش را به فروش انداخته یک بچه افغان کوچی درخانه رمضا، تا حالا دو باردیده شده و چندین ساعت درداخل خانه رمضان اقامت داشته و بعد رفته است.موسی چوکره یک روز مرا همراه خود نزد ارباب جمشید برد و گزارش رفت آمد های خانه رمضان را به ارباب جمشید شرح داد ولی ارباب ازاینکه پای ناموس مردم و دختران مرحوم میرزاحسین درمیان آمد، سخت برآشفته شد و به موسی چوکره گفت: اگردیگرحامل چنین خبرها باشی و درامورخانوادگی مردم دخالت و جاسوسی نمایی آن وقت نگویی که مرا خبرنکردی من تو حرام زاده را به نرخ شاروالی چوب کاری خواهم کرد.ارباب جمشید به موسی چوکره گفت: بروگم شو حرام زاده بی ناموس دیگراین گونه خبرها را به من نیاری.

 

 اسد ادامه می دهد که بعد رفتیم نزد ارباب یاقوت. موسی رفت و آمد های خانه رمضان را به ارباب یاقوت گزارش داد.ارباب یاقوت به دقت گوش می داد و بعد گفت:آفرین بچیم کارها و اختلافات رعیت فتیخان و ریزو درشت امورمردم را به من گزارش دهید. من می خواهم به کمک غفارخان درنهایت به "قلعه میانه ده" مسلط شوم. اسد خرمست ادامه می دهد که ارباب صاحب شما مواظب خود و رعایای تان باشید ارباب یاقوت سخت دشمن شما است. وی با خان کوچی غفارخان رفیق است ومی گوید غفارخان پسرعموی من می باشد و ما همه ازیک تبارعربی هستیم. و خان کوچی هم با ولسوال و والی ،قاضی و سارنوال دوست است.ارباب یاقوت گفت: که همه ماموران ولایت و ولسوالی، نوکران غفارخان هستند.شما فقط نقطه های ضعف و گرفتاری رعایای فتیخان را به موقع معلومات و به من گزارش دهید آن وقت من می فهمم و فتیخان. من می خواهم "قریه میانه ده"  قلعه گگ" واطراف آن مثل "غوچک" را به تصرف خود درآورم زمین های خوبی که باشد را برای خودم و پسرعمویم غفارخان قباله شرعی می کنیم. برای تسلط به قلم رو فتیخان باید زمین های شان را بگیریم و مردم که مرتکب خلاف می شوند را باید گرفتارحکومت نماییم.

 

 ارباب فتیخان می گوید: من گرچه میزان خصومت و رقابت ارباب یاقوت شاه را با خود می دانستم ولی غفارخان هم با من رفیق بود و هم با یاقوت شاه ولی خوب وی به دنبال منافع و زمین است هرجا زمین خوب پیدا می شد ارباب یاقوت و زمانی هم ارباب جمشید با وی همکاری می کرد.غلام فتیخان می گوید: ارباب صاحب،  میرزاحسین پدررمضان که ازمردم میانه ده وازرعایای تو بود چطورشد که زمین های وی را غفارخان کوچی قباله شرعی کرد و شما ارباب فتیخان برای آن مرحوم هیچ کاری نکردید. غلام ادامه می دهد و می گوید: فکرمی کنم ریگ درکفش شما هم بوده است و طبعا منافع مشترک داشته اید. فتیخان کمی شرمنده و زبانش ازطلاقت باز می ماند ولی خوب داستان را به این صورت ادامه می دهد که از اسد خرمست پرسیدم که بچه افغان کوچی چه نام دارد اسد گفت: نامش اجمل خان است و تاحالا دوباردرخانه رمضان دیده شده همین دیروزدیدم که سواربراسب بود و ازنزدیکی خانه رمضان طرف قرارگاه شان رفت.موسی چوکره امروزصبح گفت: من می روم پیش ارباب یاقوت و به من وظیفه داد که مواظب خانه رمضان باشم که دراین خانه چه می گذرد.فتیخان می گوید: ای برپدراین حرام زاده موسی چوکره را لعنت منم به این ولد الزنا زورم، نمی رسد نمی دانم چه کارکنم ولی بچیم اسد تو رفاقت را باوی ترک نکن و به دقت کارهایش را به من گزارش بده. همین گزارشی که دادی برای من خیلی مفید است این کاربه سود تمام رعایای "میانه ده" است.برو بچیم مواظب قریه هم باش ولی ببین که موسی چوکره این بارنزد یا قوت شاه رفته دیگرچه توطئه و خبرچینی کرده است.

 

اسد خرمست می گوید: وی تمامی سعیش این است که راز و رمز مناسبات رمضان را با اجمل خان کشف نماید و به ارباب یاقوت گزارش دهد و ارباب یاقوت هم این ارتباطات را به غفارخان گزارش می دهد که یک نفرازرعیت تو به نام اجمل خان با رمضان از رعایای فتیخان خان، ارتباط برقرارکرده ممکن است آنها قصد جان تورا کرده باشند زیرا اجمل خان و رمضان هردو دشمن قسم خورده غفارخان هستند.اسد خرمست می گوید: تمام گپ این است که غفارخان و ارباب یاقوت به خاطرخیانت هایش از ارتباطات اجمل و رمضان ترسیده اند. فتیخان می گوید: بچیم تمام گپ را گرفتم اجمل خان ممکن است توسط غفارخان مورد ستم و تجاوزقرارگرفته باشد و رمضان را که می دانیم زمین هایش توسط غفارخان با همکاری ارباب یاقوت غصب شده است و من متاسفانه دراین مورد هیچ کاری به میرزاحسین پدررمضان، نتوانستم زمین های وی را غفارخان به زوریاقوت شاه و ولسوال و والی رفیقی غصب کرد. حال ممکن است که رمضان عقده ای شده باشد و درصدد انتقام گیری برآمده باشد و دیگراینکه همان بچه افغان کوچی ازقبیله غفارخان، عین چنین عقده را نسبت به خان شان داشته باشد. بچیم اسد اوضاع خیلی خطرناک به نظرمی رسد و تو باید همه تحولات خانه رمضان بچه میرزاحسین و رفت آمد اجمل خان را به من گزارش دهی . معلوم شدن اصل ماجرای خیلی مهم است به این ترتیب اسد خرمست به فتیخان قول می دهد که همه گزارش ها را به ارباب فتیخان به موقع منتقل نماید.

 

اسد خرمست، هنگام بازگشت طرف خانه شان درنزدیکی های حویلی رمضان بازمی بیند که اجمل خان اسب سوارازقرارگاه کوچی ها برگشت و یک راست رفت طرف خانه رمضان.اسد درجای کمین گرفته، می بیند که رمضان ازخانه بیرون شد و بعد دو تا دختربا بهترین لباس ها ازخانه برون آمدند. اسد خرمست به دقت به وضعیت نگاه می کند یا للعجب یکی ازاین دخترها که دخترافغان است وی به اجمل خان دست می دهد دختردست به گردن اجمل خان می اندازد. اسد متیقن می شود که این دخترخواهراجمل خان باید باشد.دختردیگری را می شناخت وی زهرا خواهررمضان بود که دوشادوش سمیه راه می رفت این دو دخترهرگز هم دیگررا رها نمی کرد.اجمل و رمضان همراه با هردو دخترکه خواهران شان بود، به داخل خانه می روند و اسب اجمل خان داخل حویلی برده می شود.اسد با دیدن این صحنه به حیرت عمیق فرو می رود و باخود می گوید امروز که نمی شود جای ارباب فتیخان رفت فردا اول صبح باید قضیه اجمل ، رمضان و خواهران شان را که دیده، به ارباب فتیخان گزارش داد و این رویداد بی نظیراست وهرگزچنین چیزی تا کنون دیده نشده است.

 

اجمل خان به قرارگاه و خیمه خود رفته بود همان گونه که قبلا اشاره کردم  اجمل خان وقتیکه همراه مادر و خواهرانش قرارگاه کوچی ها را ترک می کند، خیمه شان را برپا نگهداشته بود همه افراد قبیله فکرمی کردند که آنها هیچ جای نرفته اند. اجمل خان داخل خیمه خود می شود می بیند هیچ کسی وارد خیمه نشده و بعد به خیمه مجاورکه ازدوستان پدرش بود می رود و می خواهد که بداند که درقرارگاه کوچی ها چه می گذرد و غفارخان ارسفر برگشته است و یانه؟ ستارخان می گوید: او بچه اجمل خان کجا هستی هیچ درکت نیست چطورمادر و خوارک های تان خوب است. اجمل می گوید همه خوب اند فردا به خیرهمه شان برمی گردند. اجمل خان می پرسد: خان صاحب ازسفرکابل برگشته و یا نه؟ وی می گوید آری خان صاحب همین دیروزعصر با همه نوکرانش برگشته است. اجمل خان چیزی نمی گوید اما به فکرعمیقی فرو می رود که با آمدن خان ممکن است نقشه های شان بهم به خورد و چه گونه خودرا ازمنطقه خارج نماید حالا که با لیلا ازدواج کرده و خواهرش وژمه همسررمضان شده است این حکایت را اگراین خان ملعون خبرشود، قیامتی برپا می کند به خصوص اینکه ازوی و  خانواده اش به اندازه کافی نفرت دارد.

 

 وژمه خواهرش با عصای چوپانی که داشت به فرق غفارخان، فرعون قبیله، کوبیده را کی فراموش می کند.رمضان درهمین چورت است که ستارخان می گوید: می پامم یعنی می فهمم که خان صاحب ازتو و خانواده ات سخت نفرت دارد وی ضربات چوبی که وژمه خواهرت درحضور افراد قبیله به فرقش کوبیده را کی فراموش می کند من می دانم که خان صاحب این انتقام را هروقت باشد به شدید وجهی ازتو خواهد گرفت. اجمل خان این قصه را با مادران،خواهران همسرش لیلا و رمضان هنگام بازگشت نقل می کند. و درهمین جمع هشت نفری که همه دوراجمل خان حلقه زده بودند، را اززبان اجمل میشنوند و بعد اجمل خان می پرسد: حال با این وضع چه کنیم. رمضان می گوید اجمل خان هرلحظه که بخواهی می توانی حرکت نمایی اسب ها آمده و راه هم روشن است تنها بیست چهار ساعت سفربا اسب لازم است که خودرا به "دره تربلاق" برسانی و از آنجا طرف کابل حرکت نمایی درکابل هم کمال خان را داریم هرلحظه منتظر و رود تان می باشد دیگرهیچ غم و غصه درکار نیست....ادامه دارد.


 

حکایت های فتیخان(96)

 

سخنان رمضان درجمع هشت نفری، مایه دلگرمی اجمل خان و مادران، خواهران می شود. رمضان می گوید امشب که نمی شود ولی فردا ترتیب سفرتان به خیرسلامت به مقصد " دره تربلاق" داده می شود و هیچ تشویش نداشته باشید و حال چند مساله را با هم بحث نماییم. اجمل خان همراه لیلا مسافران اصلی هستند.حال ازمادران و خواهران که درجمع مسافران عزیزما ملحق می شوند کی ها هستند. زهرا می گوید خوب معلوم است من که ازخواهرم لیلا جدا نمی شوم همین طورمادرم نمی خواهد که دخترگلش تنها مسافرشود.پس من ومادرم همراه هان مسافران اصلی مان اجمل خان و لیلا هستیم. سمیه می گوید: من حرف زهرا را قبول دارم گرچه جدایی من از زهرا خیلی سخت است من این دختررا بسیاردوست دارم مادروژمه می گوید: راستی عجیب است سمیه خیلی دوست نداشت که همراه دختران قبیله کوچی راه برود . البته رفیق داشت ولی دراین حد که حالا با زهرا رفیق شده است با هیچ دختری از قبیله غفارخان صمیمی نبود. دراین ده روزکه دراین جا هستیم سمیه یک لحظه از زهرا جدا نمی شود یک جا می روند یک جا می خوابند، همزمان ازخواب بیدارمی شوند بشترین صحبت ها را با هم دارند گاهی که دقت کرده ام زهرا وقتی که از زمین بلند می شود ، سمیه هم نا خود آگاه ازجایش بلند می شود یک جا ازخانه بیرون می شوند. اجمل خان همین چند لحظه پیش از قرارگاه کوچیها برگشت زهرا می خواست بیرون شود خوب خانه شان است، دیدیم که سمیه نیزازجایش بلند شد واقعا این دو دختر با هم گره خورده اند.

 

حال این پیشنهادی را که زهرا کرده خیلی جالب است منم تایید می کنم. مادررمضان می گوید آری منم موافق هستم که همراه داماد گلم اجمل خان، با لیلا  جانم یک جا مسافرشویم. اجمل و رمضان هم این پیشنهاد را تایید می کنند که فردا شب،گروه اول مسافران حرکت نماید. اجمل خان و لیلا، همراه با زهرا ومادر، گروه اول مسافران می شوند این مساله درجمع دو خانواده تصویب می شود. موضوع دیگری که مورد بحث قرارمی گیرد، مساله راه و توشه است. مادررمضان می گوید درمورد توشه سفر "بوسراق " دروست می کنیم بوسراق بهترین خوراک درراه است.سمیه می گوید: مادرجان بوسراق چه هست؟ وچه رقم پخته می شود مثل چپاتی ما است. زهرا می گوید چپاتی شما چه گونه پخته می شود تو بگو و بعد من می گویم که بوسراق مادر، چطورپخته می شود.سمیه می گوید: چپاتی درخیمه ما بهترین نان است من زیاد پخته کرده ام. من آرد را خمیرمی کنم و زیاد مشت مال می دهم تا خوب آماده شود یعنی برسد. زهرا می پرسد روغن هم داخل خمیرمی کنی و یانه. سمیه می خندد چپاتی روغنی ما نداریم نه هیچ روغنی داخل خمیرنمی کنم. خمیر وقتی که آماده شد بعد آن را تکه تکه می کنیم و هرتکه را که همان" زوله" است بصورت بسیارنازوکی روی تاوه که خوب گرم شده است می گذاریم و به این ترتیب آتش که درزیرتاوه روشن است،نان چپاتی را یکی دوباربرروی تاوه پشت رو می کنیم این کار خیلی وقت نمی گیرد به این ترتیب دریک فاصله کوتاه ده بیست نان چپاتی پشت سرهم درست می شود.

 

 این یک نوع نان است که دربین قبیله ما رایج است البته انواع دیگری ازنان را هم می پذیم. درتمام این موارد باید خمیرخام نباشد و باید خوب برسد. وقتیکه سمیه نحوه چپاتی پختن را شرح می داد، دراین لحظه وژمه کمی می خندد،لیلا می پرسد وژمه چرا خندیدی وژمه گفت: آری خواهرم گاهگاهی بجای چپاتی دستش را هم پخته کرده است اما نه حالا درآن اوایل که تازه می خواست باید چپاتی پختن را یاد بگیرد.سمیه از زهرا می پرسد که خوب حالا تو، پختن " بوسراغ" را شرح بدی و حال قراراست که توشه سفر برادرم وهمسرش لیلا و ما بوسراغ باشد. خوب حالا بگو بوسراغت را چه رقم پخته می کنی. زهرا می گوید: خمیربوسراغ البته کمی سخت ترنسبت به چپاتی باید باشد. ما ابتداء خمیرمی کنیم البته گاهی درین خمیرروغن می ریزیم دلیل اینکه روغن با خمیرقاطی می شود این است که بوسراغ نرم وخوش مزه می شود والبته گاهی روغن نمی ریزیم چون بوسراغ تماما دربین روغن سرخ و پخته می شود دراین صورت مادر، بارها گفته است که روغن لازم نیست.خمیرچپاتی نرم و شل است اما خمیربوسراغ باید کمی سفت و سخت باشد.ما البته بسیارزیاد خمیر را مشت مال می دهیم تا خوب کوبیده شود.بعد روغن را دریک ظرفی روی آتش می گذاریم و روغن خوب داغ می شود. آن وقت خمیررا بصورت زوله های کوچک ، برش می کنیم. خواهرم لیلا تکه های خمیررا روی قطعه آهنی نازک که نقش نگاردارد را می فشارد و تمامی نقشه ای که در قطعه فلزی است، نقش روی تکه خمیر می شود و بعد دو لبه ازخمیررا  سرهم می کنیم و به این صورت داخل روغن داغ درظرفی که روی آتش گذاشته شده ، گذاشته می شود و به این صورت بوسراغ بخوبی درمیان روغن داغ، سرخ و درنهایت بخوبی پخته می شود.

 

ما پشت سرهم توته های کوچک خمیر را، روی قطعه فلزی می کشیم و بعد دو لبه آن را بهم می چسپانیم و خیلی زود داخل ظرف و روغن داغ، می گذاریم و به این ترتیب بین ده تا پانزده دانه را یک جا پخته می کنیم. به این صورت بوسراغ خیلی خوشمزه ای پخته می شود و برای مسافرت بهترین توشه غذایی است. خوبی بوسراغ دراین است که هرگز خراب نمی شود تا یک ماه و شاید بشترهم قابل خوردن باشد و اگرخوب و اساسی پخته شود هیچ خراب نمی شود.با این تعریف ازبوسراغ سمیه می گوید برویم برای مسافران وعزیزان مان بسراغ پخته نماییم. وقتی که زهرا پخته کند من بخوبی یاد می گیرم. زهرا می گوید خوب حالا که نمی شود ولی تو هم به من نحوه چپاتی پختن را باید یاد بدهی . به این صورت دخترها تا پاسی ازشب بوسراغ پخته می کنند.چیزی درحد یک سیربوسراغ برای مسافران  تهیه می شود و بشترازاین لازم نبود.

 

فردا همه امور برای سفرفراهم می شود اسب ها بخوبی علوفه داده می شود که دیگردروسط راه احتیاج به کاه وعلف نداشته باشند اجمل و لیلا مادر و زهرا هم با داشتن بوسراغ، احتیاج به غذا ندارند و می توانند به خوبی خود را به "دره تربلاق" برسانند.رمضان هم نامه بسیاردوستانه به دوستش خلیفه ناظر می نویسد خلیفه ناظریکی ازبهترین دوستان پدررمضان است وی با پدررمضان میرزا حسین، برادردینی شده بود.گفته باشم "براردنی" همان برادردینی است که دو نفر با هم به تمام معنا دوست می شوند این عقد را باهم می بندند. این کارالبته  به ساده گی میسرنیست هرکی با کسی براردنی نمی شود. زیرا گفته شده  دونفری که با هم عقد اخوت می خوانند، درتمام اعمال خوب و بد هم شریک می شوند.بستن عقد اخوت درهمه سال ممکن است و لی ترجیحات این است که درمناسبت های دینی به خصوص روزغدیرخم این عقد بسته شود. رمضان که برای خلیفه ناظر برادرزاده گفته می شد احترام زیادی داشت وی به دو دلیل رمضان را دوست داشت یکی اینکه برادر زاده اش بود یعنی اینکه با پدرمرحومش میرزا حسین عقد اخوت برادردینی را بسته بود و دیگر اینکه رمضان با خواندن نوحه های عاشورا غوغای عجیبی برپا کرده بود.

 

 صدای ملکوتی رمضان و نوحه جان سوزعاشورا، درایام محرم وعاشور، خلق عالم را دیوانه کرده بود رمضان دربین مردم بخصوص در دره تربلاق منبرپای کوتل و ده ها منبردیگر، صاحب نام و آوازه عجیبی شده بود. خلیفه ناظریگانه دوست و محرم راز وی شده بود. رمضان درنامه ای که به خلیفه ناظرمی نویسد نمی گوید که اجمل خان داماد وی و لیلا و زهرا خواهرانش ،همراه مادرشان مسافرکابل هستند ولی درنامه می نویسد که اجمل جان همراه خانواده محترم وعزیزشان عازم کابل است شما با وی درتهیه موترتا کابل کمک نمایید و هرچند شبی که در دره تربلاق می ماند درخانه شما باشد. متن نامه رمضان به خلیفه ناظر به این صورت نوشته می شود:

" دعا و سلام به صد شوقی تمام خدمت کاکای عزیزم خلیفه ناظر، و خانواده محترم شان،تقدیم است غرض ازاین نامه این است که می خواهم به شما معرفی نمایم که اجمل جان ازدوستان من همراه خانواده شان عازم کابل است و تا پیدا کردن یک موترخوب، امکان دارد که در دره تربلاق بماند. شما درقسمت بود باش درخانه خود تان با موصوف همکاری نمایید ازشما بی نهایت قدردانی می شود. من هم انشاء الله به زودی به دره تربلاق می یایم و شمارا ازنزدیک زیارت می کنم ازطرف من به همه دوستان دره تربلاق سلام و احترامات مرا وسیله می شوید.

 با احترام برادرزاده شما رمضان ساکن میانه ده

مورخ اول سنبله سال هزارسیصد چهل سه.

 

اجمل خان می پرسد که در دره تربلاق هوتل وسماورنیست. رمضان می گوید چرا نه،  دره تربلاق هشت تا سماوردارد. اجمل خان می گوید اگرسماورباشد ما دیگرخانه خلیفه ناظرنمی رویم. مادررمضان می گوید: حرف اجمل جانم درست است ما خانه خلیفه ناظرنمی رویم ما می خواهیم که صحیح و سالم به مقصد برسیم اگر خانه خلیفه ناظر برویم ممکن است وی ازما چیزهای بپرسد ما دروغ گفته نمی توانیم راست هم که درهمه جا لازم نیست گفته شود.رمضان می گوید: این حرف هم خوب است مقصود خلیفه ناظردر دره تربلاق دکان خیاطی دارد همه مردم وی را می شناسند. ساعت چهاربعدازظهر دو شنبه ماه سنبله سال هزارسیصد چهل سه را نشان می داد.رمضان می گوید حالا بهترین وقت برای سفرتان است اینه بخیرآماده شوید....ادامه دارد.


 

حکایت های فتیخان( 97)

 

لحظه های سختی است حالا خانواده رمضان و اجمل خان ازهم جدا می شود و طبق نقشه اجمل خان باید همسرش لیلا را همراه زهرا و مادر زنش با خود ببرد. و رمضان هم همراه همسرش وژمه، سمیه و مادرزنش درگروه بعدی حرکت نماید. متاسفانه رمضان کارهای عقب مانده زیادی دارد. ولی اجمل تمامی کارهایش را کرده است.حال اجمل صورت رمضا را می بوسد ولی به گونه نا خود آگاه، گلویش را عقده می گیرد و به سختی ازوی خدا حافظی می کند و بعد دست مادرو صورت خواهرانش وژمه و سمیه را می بوسد.این جدایی برای اجمل و خانواده اش به اندازه سخت تمام می شود گو اینکه بخش های ازبدنش را بریده و درخانه گذاشته باشد. این برش و سوزش ناشی ازآن، بخوبی درچهره و حالات اجمل خان و مادرخواهرانش نمایان بود. نمی دانیم چه  سرنوشتی برای این دو خانواده مظلوم ازدو قبیله هزاره و کوچی،مقدرشده است. حالاتی به شدت نگران کننده و بحران ، سراسروجود همه شان را فراگرفته است،این نگرانی گیج کننده، خبرازرویدادهای ترسناکی می داد ولی چه گونه؟ و چطور؟ این وقایع درسیرداستان زندگی وژمه و رمضان به زودی معلوم خواهد شد.

 

گروه اول با خداحافظی بسیارسخت و طاقت فرسا با چشمان پرازاشک، سواربراسب های شان می شوند.رمضان دو باربا خواهرانش لیلا و زهرا و با مادرش خدا حافظی می کند یکی درخانه هنگام خارج شدن و حالا هم درپای سوارشدن به اسب.رمضان خود،خواهرش لیلا را به اسب سوارمی کند صورت زهرا خواهرکوچکش را می بوسد زهرا خود ازقبل سواراسب شده و مادرش به کمک رمضان نیزسواربراسب می شود اجمل خان هم، خود را روی اسب انداخته است و به این صورت اعضای فامیل ازدوقبیله ازهم جدا می شوند.موسی چوکره و اسد خرمست که شب و روزمترصد خانه رمضان بودند. یاقوت شاه به موسی چوکره وظیفه داده که دقیق ترین فعل و انفعالات خانه رمضان را برایش گزارش دهد بابت این مساله ازارباب یاقوت شاه، پول هم گرفته است. قافله اجمل خان وقتی که ازقریه بیرون می شود،موسی چوکره هم ازخانه اش خارج می گردد. وی به تازه گی ازسفری قریه یاقوت شاه برگشته و به همین دلیل خسته و درخانه خوابیده  بود.

 

 ولی متاسفانه این جاسوس خطرناک وقتیکه ازخانه بیرون شد ، بخوبی قافله اجمل خان را می دید درهمین حال اسد خرمست به وی می رسد و هردو با هم درمورد این رویداد بی نظیر، تبادل نظرمی کنند.موسی چوکره می گوید: او بچه اسد من با چشم خود جوان کوچی را دیدم که همراه لیلا و زهرا و مادررمضان سواربراسب و قریه "میانه ده" را ترک کرد.این چه خبراست؟ اسد خرمست که نمی خواست جزئیات بشتری را با وی درمیان بگذارد می گوید: والله نمی دانم چه چیزدرقریه ما می گذرد.موسی چوکره گفت: من ازخدمت ارباب یاقوت برگشتم وی بسیارتاکید داشت که همه مسایل مربوط به خانه رمضان را برایش گزارش دهم وقتی که من رفتم بچه همسایه ام را وظیفه داده بودم که به خانه رمضان دنبال حاجت برود حالا وی را صدا می کنم ببینم وی چه دیده است.بچه همسایه می یاید، موسی چوکره ازوی می پرسد او بچه من برایت ده روپیه دادم که خانه رمضان بروی و ازداخل خانه وی خبربیاری چه کردی اوحرام زاده اگرخوب کارنکرده باشی من پولم را پس می گیرم.

 

 بچه همسایه می گوید نه ، من رفتم می خواستم داخل خانه شوم ولی مرا نگذاشت من وقتی دررا زدم، لیلا در را بازکرد من لیلا را با لباس عروسی دیدم.درکنارش دو دخترافغان هم استاده بودند که هرگزآنها را ندیده بودم درهمین لحظه زهرا خواهر رمضان آمده و گفت: اوبچه همسایه، تو چرا و برای چه به خانه ما آمده ای. من گفتم مادرم مرا دنبال حاجتی فرستاده زهرا گفت: برو ما حاجتی نداریم. ولی می خواستم که بشتربیبینم چه خبراست گفتم که رمضان را برادرم کاردارد کمی مریض شده دعا ازرمضان می خواهد اما لیلا سرم قارشد و گفت:  برو گم شو رمضان خواب است.چرا این قدرشله هستی.لیلا که لباس عروسی درتن داشت و من وقتی که به دقت لباس هایش را نگاه کردم سرم شک برشد و همین شد که در را بست.

 

موسی چوکره گفت: حالا تمام گپ برایم روشن شد رمضان بچه میرزاحسین بی وجدان خواهرش را به خاطرپول به بچه اوغان داده خدا وی را نیامرزد روح پدرش ازوی ناراضی است.این بی وجدان چطوردختریک شیعه دوازده امامی را به یک سنی داده است.بخدا قسم این رمضان ازمذهب شیعه خارج شده و سزای وی مرگ است.حالا بچیم اسد وظیفه من و تو واضح شد که درقریه ما چه می گذرد این رمضان می دانی چکارکرده خواهرش لیلا را به اجمل خان جوان کوچی اهل سنت و کوچی داده اونه، دیدی که بچه همسایه لیلا را با لباس عروسی دیده است و حالا دیدی که چه گونه ازمقابل چشمان ما همراه اجمل خان سواربراسب شده و گذشت. من فکرمی کنم این نطفه حرام، خواهرها و مادرش را به افغان ها می دهد این بی غیرتی و بی ناموسی را نگاه کن با این وضع حکم وی کشتن و سوزاندن است. حیف که دیرخبرشدم جلو آنها را باید می گرفتیم.

 

موسی چوکره ادامه می دهد بچیم اسد فردا اول صبح با هم برویم خانه ارباب یاقوت و تمام این مسایل را باوی نقل کنیم و ازوی کمک بخواهیم که درمورد رمضان بچه میرزاحسین کدام کاری اساسی نماید این نطفه حرام باید به اشد مجازات برسد. اسد می گوید: نه بچیم موسی من جای ارباب یاقوت و ارباب جمشید دیگرنمی روم ولی خانه فتیخان اگرموافق باشی می روم. موسی چوکره می گوید: خوب بچیم اسد پیسه ارباب خوب است اما گزارش و اداء وظیفه و تکلیف بد است.خوب بچیم اسد دلت ولی اگرمی رفتی خیلی خوب بود اما حالا که نمی روی ولی خانه ارباب فتیخان بی غیرت که اصلا نرو.او کسی نیست که درخانه اش می روی ارباب اصلی ارباب یاقوت است که با غفارخان و حکومت ارتباط دارد.فتیخان هیچ کاره است همین قریه خود را اداره نمی تواند.موسی چوکره، فردا صبح زود طرف قریه ارباب یاقوت شاه، حرکت می کند و فاصله چهارساعته را با سرعت زیادی طی کرد...ادامه دارد.


 

حکایت های فتیخان(98 )

 

اسد خرمست صبح زود به خانه فتیخان می رود و جریان دیروزرا با وی درمیان می گذارد فتیخان می گوید: وقتی اسد این حرف را به من گفت، کاملا درتحیرسنگینی فرورفتم و این مساله اصلا برایم باورنکردنی شده بود.وقتی که اسد گفت من با چشمان خود دیدم که لیلا همراه خواهرش زهرا و مادرشان همراه اجمل خان سواربرچهاراسب و به سرعت قریه میانه ده را ترک کردند.فتیخان می گوید: من ازاسد پرسیدم دیگه همراه تو کی بود که این صحنه را دیده باشد او گفت: موسی چوکره همراه من بود ولی من تمامی جزئیات سفرگروهی شان را دیدم. موسی چوکره کمی دیرترازخانه خارج شد اما وی هم آنها را دید. موسی  بچه همسایه را به عنوان خبرچین درخانه رمضان فرستاده بود وی همه مشاهداتش را به ما گفت: لیلا، لباس عروسی درتن داشت، دو دخترافغان هم درکنارش استاده بود. فتیخان می گوید والله عجب کاری خطرناکی شد. موسی چوکره تمامی مسایل را به ارباب یاقوت درمیان می گذارد وی هم همین امروزنزد غفارخان می رود آن وقت ممکن است رویداد های درد ناکی پیش آید.

 

 ارباب یاقوت نسبت به من، کینه دارد ازفرصت پیش آمده آب را گل آلود کرده و  کارخودش را به صورت خطرناکی انجام خواهد داد.فتیخان ادامه می دهد خوب با این حال باید رمضان را طلب نمایم بیبینم گپ ازچه قرار است. رمضان جوان بسیارخوبی است و به من اعتماد دارد همه حقایق را درمیان می گذارد.

موسی چوکره خود را به ارباب یاقوت می رساند و همه جزئیات را برایش شرح می دهد.ارباب یاقوت می گوید: حالا فهمیدم که گپ ازچه قراربوده به هرصورت فرصتی بسیارخوبی پیش آمده منم باتوموافق هستم که رمضان با این کارش اهانت بزرگی به روح پدرش کرده است. دخترشیعه دوازده امامی را به یک جوان سنی داده این اهانت به مذهب ما هم هست.رمضان ازمذهب شیعه خارج شده و سزایش باید مرگ باشد.من امروز می روم پیش غفارخان و همه جزئیات را با وی درمیان می گذارم حال بیبنیم که با شورو مشوره  درمورد رمضان بچه میرزاحسین چه تصمیم خواهیم گرفت. من می دانم که غفارخان نسبت به این قضه هرگزنمی تواند بی تفاوت بماند. زیرا اجمل خان خواهرش را با رمضان سربدل یعنی عوض و بدل باید کرده باشد.

 

خوب غفارخان چطور می تواند قبول نماید که دخترقبیله اش زن یک بچه هزاره شود.دراین مساله منم قبول ندارم که دخترشیعه دوازده امامی زن یک سنی شود من غیرت دینی و مذهبی دارم این مساله را ازسید مرتضی آقا، هم می پرسم اما غفارخان هم ازباب این که ازقبیله افغان است هرگزنمی گذارد دخترقبیله اش همسریک جوان هزاره شود.ارباب یاقوت ادامه می دهد که خلاصه با کاررمضان بچه میرزاحسین، همه ما مخالف هستیم .موسی چوکره می گوید ازسید مرتضی آقا هم پرسیده شود اگروی فتوا دهد من خودم خون این حرام زاده را به زمین می ریزم. موسی چوکره ازنزد ارباب یاقوت مرخص می شود ارباب یاقوت می گوید بچیم شب و روزباید خانه رمضان را پیره نمایی و هرحرکت مشکوک را به من خبربدهی.من همین حالا رفتم طرف قرارگاه غفاخان و تو برو در"قریه میانه" ده  بیبین اوضاع ازچه قراراست.ارباب یاقوت بلا فاصله اسبش را سوارطرف قرارگاه غفاخان حرکت می کند فاصله بین خانه ارباب یاقوت با اسب دوساعت راه است. موسی چوکره به قریه میانه ده برمی گردد ارباب یاقوت طرف خیمه خان کوچی می رود.

 

وقتی که موسی چوکره نزدیک قریه" میانه ده" می شود، تند باد و گردک باد، حرکت می کند این طوفان تمامی منطقه را به تاریکی فرو می برد.موسی چوکره ازشدت گرد باد مجبورمی شود درگودالی پناه ببرد که می برد. گرد باد بی سابقه تمامی منطقه را درمی نوردد دراین وقت سال چنین گرد بادی بی سابقه بود. موسی چوکره همان گونه که درداخل گودال است به تعداد زیادی سنگ ، کلوخ ، رویش رخته می شود دراین میان وی مثل گناه کاری توسط سنگ ریزه های گرد باد، رجم می شود.سنگی نسبتان کلانی برفرقش کوبیده می شود وی دراثرشدت اصابت سنگ فرقش به شدت زخمی می شود.موسی چوکره وقتی که دست به سرش می کشد مشت هایش پرازخون می شود به این ترتیب سنگ های ریز و درشت و خس خاشاک یکی پی هم وارد گودال می شود و تا نیمه بدن موسی چوکره را خاک و سنگ می پوشاند وی می خواست خود را بیرون کند می بیند که به شدت سنگین شده است و قدرت کشیدنش را ازمیان انبوه ازسنگ و کلوخ ندارد. موسی بازهم به خود فشارمی آورد می خواهد خودرا ازمیان گودالی بیرون بکشد ولی بازهم نمی تواند بارسوم فشار زیادی می آورد و اندکی ازگودالی بلند می شود دراین لحظه سنگی بزرگی دربیخ گوشش اصابت می کند.

 

شدت اصابت سنگ، وی را ازپای درمی آورد به این صورت بی هوش و لحظات بعد هلاک  و برای همیشه موسی چوکره دراین گودالی زنده بگورمی شود. خاک بگونه ای رویش کشده می شود که مدت ها کسی نمی توانیست اثری ازوی را پیدا نماید طوفان تمامی گودالیها را به خوبی و به صورت ترسناکی پرکرده بود. با گذشت چهل شبانه روز درفصل  باران دراثرسیلاب و لوخت شدن گودالی، لاشه موسی چوکره بیرون کشیده می شود.ارباب یاقوت هم درراه گرفتارطوفان می شود ولی به کمک اسبش خود را ازصحنه طوفان خارج می کند گرچه حین فراردر میان تاریکی سرش به شاخه ای درختی اصابت می کند دراثرآن یک چشمش به شدت آسیب می بیند و دراثرخون ریزی زیادی چشمش کور« و بعد ها یاقوت شاه گرفتارجنون می شود و با حالت بسیاربدی می میرد» ولی حالا ارباب یاقوت خودرا با حالتی بسیارخرابی به خیمه غفارخان می رساند.

 

غفارخان وقتی که وضع ارباب یاقوت را به این صورت می بیند به کلی وحشت زده می شود و می گوید عجب طوفان وحشتناکی پیش آمد چندین خیمه را به کلی ازجایش کند و گزارش رسید که بچه غفارخان هنگام طوفان به شدت زخمی شده و درحال بیهوشی است.غفارخان بسیارمضطرب ازناحیه فرزندش می شود ازسوی هم ارباب یاقوت مهمان عزیزش به این وضع خونبار وارد خیمه اش شده است.غفارخان به نوکرانش دستورمی دهد که بچه را به دره تربلاق پیش دکتور ببرد درآن جا دکتراست تا بچه را تداوی نماید.دوسه نوکرغفاخان آب گرم می کنند سر و صورت ارباب یاقوت و زخم هایش را شستشوی می دهند ولی واقعا ارباب یاقوت چشمش را ازدست داده بود.غفارخان می گوید کدام واقعات شومی باید روی داده باشد و گناه کبیره صورت گرفته است که همه گرفتارعذاب الهی شده ایم. ارباب یاقوت می گوید: من به خاطر همین مساله آمده ام گناه بزرگترازاین چه می تواند باشد که رمضان بچه میرزاحسین دختری از قبیله شما را به زنی گرفته است و خواهرش را داده به جوان قبیله شما بنام اجمل خان. غفارخان می گوید: ارباب یاکوت " یاقوت" تو چه می گویی دیوانه شده ای ایله گویی و هزیان می گویی. ارباب یاقوت می گوید: نه من هزیان نمی گویم گناه بزرگی روی داده این غضب الهی به خاطرهمین گناه بوده است مگرنشنیده ای که" ازخاطریک شوم سوخت تمام شهرروم " حالا دو شوم درقبیله من و تو پیدا شده اگرآنها دست گیرو به سزای اعمال شان نرسند ممکن است تمام قبیله من وتو گرفتارعذاب الهی شود.

 

غفارخان با شنیدن این خبرمی گوید: هله دورخیمه اجمل خان بچه گل رحمان حرامزده را محاصره نمایید و نگذارید که فرارکند وخیلی زود همین لحظه وی را دستگیرکرده بیاورید.....ادامه دارد.


 

حکایت های فتیخان (99)

 

سواران غفارخان خیمه اجمل را محاصره می کنند و می خواهند که وی را دستگیرنمایند ولی غافل از اینکه خیمه چندین روزاست که تخلیه شده است. آنها به دستورغفارخان نزدیک و نزدیک ترمی شوند تا اینکه درخیمه را بازمی کنند می بینند که هیچ کسی به داخل خیمه نیست هرچه می گردد تمام فرش ها را بهم می زنند ولی هیچ نشانه ای درخیمه ازخانواده اجمل خان را نمی بینند. ستارخان که همسایه اجمل خان است می گوید: که اجمل خان همین دیروز دراین جا آمد و گفت که فردا به خیمه شان برمی گردد و لی تاحالا نیامده خدا کند این طوفان آنها را نگرفته باشد. واقعا طوفان خطرناکی بود که بسیارکم درعمرخود دیده بودم نمی دانم چه غضب الهی درکاراست و چه گناه بزرگی صورت گرفته است.نوکران غفارخان به خیمه غفارخان برمی گردد و گزارش می دهند که هیچ کسی درخیمه اجمل خان نبود تنها ستارخان همسایه اجمل خان گفت: که دیروز اجمل خان درخیمه اش دیده شد و بعد رفت و گفت امروزبرمی گردد که تاحالابرنگشته خدا کند آنها را طوفان نگرفته باشد.

 

 دراین لحظه ارباب یاقوت که کمی حالش بهترشده بود گفت: خان صاحب اجمل خان دیروز همراه خانواده ای میرزاحسین که زمین هایش را قبلا گرفته بودی، با چهاراسب ازمنطقه رفته است.اجمل خان همراه بیوه میرزاحسین و دخترانش ازقریه میانه ده همراه چهاراسب گریخت. معلوم نیست که کدام طرف رفته باشد.غفارخان می گوید: خوب اجمل خان که با دختران میرزاحسین و زنش گریخته پس خواهران و مادرخود را کجا کرده باشد. دراین جا چند احتمال است یکی اینکه این حرام زاده گل رحمان ابتدا خوارها و مادرش را بیرون کرده و بعد آمده خانواده میرزاحسین را برده. کمال خان برادربزرگ وی وقت ها قبل گریخته است همان حرام زاده هرکجا کی باشد همین نقشه را به این ها داده است. احتمال دیگر هم این است که ممکن است خواهران ومادرش را این بی غیرت و بی ناموس درخانه رمضان بچه میرزاحسین گذاشته باشد و خودش گریخته است.

 

ارباب یاقوت می گوید: همین گپ دوم درست است. موسی چوکره به من گزارش داد که رمضان بچه میرزا حسین مادر و خواهرانش را به دست اجمل خان داده و منطقه را ترک کرده است اما خود رمضان با مادر و خواهران اجمل خان هنوزدرقریه است و نگریخته است.غفارخان رو طرف دوسه نفرازسران قبیله که درکنارش نشسته بود می گوید سیل کنید این بی غیرت و بی ناموس را که مادر و خوارهایش را به پیش رمضان گذاشته عجب غیرت و عجب ناموس داری.یکی ازسران قبیله می گوید: همین گونه کارها است که عذاب خدا نازل می شود. من حرف آغا صاحب را قبول دارم که دربلاد روم تنها یک شوم وجود داشت که ازخاطرهمان ملعون و شوم تمامی شهرروم سوخت. بچه گل رحمان حالا شوم قبیله ما شده ، کارها و بی غیرتی هایش به اینجا کشیده است. خان صاحب اگرکاری نکنی و این شوم را اگرگرفتارنکنی ممکن است گناه وی همه مارا گرفتارنماید و تمامی قبیله ما تباه خواهد شد.

 

خان دیگری که درپهلوی راست غفارخان نشسته بود می گوید: کاربچه گل رحمان یکی عذاب الهی را درپی دارد وی بی غیرت شده و ناموسش را معلوم نیست که درخانه کی برده است. دیگراینکه وی ننگ قبیله ما شده این خانواده تمامی اصول قبیله مارا زیرپاکرده است.پدرش گل رحمان هم متمرد بود و به سزای اعمال خود رسید و کشته شد. بچه بزرگش به عنعنات قبیله ای ما  پشت پازد وبه کلی کوچی گری را ترک کرد و حالا معلوم نیست که درکدام گوررفته است. دخترش وژمه درجلو چشم ما با چوب به خان صاحب حمله کرد و با چوب سرخان صاحب را زخمی کرد و حالا هم اجمل خان، معلوم نیست که چه راه خلاف را درپیش گرفته است و ناموسش را درخانه کی قایم کرده است. این گونه کارها برخلاف عنعنات قبیله ما می باشد من می گویم باید سرازفردا تمامی جا ها را، راه  رفت و این خاین پدرلعنت را پیدا و به شدت مجازات نماییم .

 

وقتی که جلو خاین و گناه کارقبیله را نگیری همه مستوجب عذاب الهی می شویم و ننگ و ناموس ما برباد رفته است.ارباب یاقوت که به صورت مرتب چشمانش را پاک می کرد و دستمال که دردست داشت پرازخون دیده می شد و حالت خوبی نداشت اما بازهم سعی می کرد میزان نفرت خود را نسبت به رمضان بچه میرزاحسین نشان دهد وی گفت: گناه رمضان مرا به این حال و روز کشان اگراعمال آن حرامزاده نبود من این همه راه را طی نمی کردم گناه وی سبب گردید که من نزد خان صاحب بیایم و عمل وی سبب شد که درراه گرفتارطوفان شوم و به این روزگرفتارشوم.من یقین دارم که رمضان خواهران و مادرش را مفت درپشت اسب اجمل خان شما سوارنکرده فکرمی کنم وی هم کارخودش را کرده. غفارخان که ازشدت خشم و نفرت و ننگ و تعصب، خون چشمانش را گرفته بود می گوید: ارباب صاحب می گویی که اجمل دخترقبیله مرا به بچه هزاره رمضان داده باشد این غیرممکن است من هرگزنمی توانم چنین چیزی را باورکنم. نه ارباب صاحب این گونه گپ را نباید بزنی این حرف ازگفتن نیست من طاقت شنیدنش را ندارم. دخترقبیله را مرا بدون اجازه من به یک بچه هزاره داده باشد.

 

 یاقوت خان دیگرچنین حرفی نباید بزنی این حرف ازگفتن نیست.خان دیگری که درگوشه ای نشسته بود درحالیکه ازشدت تحیرریشش را زیردندان کرده بود، گفت: ازیک تبهکارهرکاری ساخته است من هم پکریعنی فکرمی کنم که حرام زاده گل رحمان کدام کارهای خطرناکی را کرده است این گپ هم نمی تواند بی مورد باشد که رمضان همین طوری مفت مادر و خواهرانش را درپشت اجمل خان سوارکرده باشد.خان صاحب شما کمی پکرکنید یعنی فکرکنید خیلی ناراحت نشوید، وقتی که یک آدم گمراه می شود هرکاری ازوی ساخته است. ممکن است اجمل خان مادرو خواهرانش را سربد لک زده باشد. یعنی دخترقبیله ما را به رمضان بچه میرزاحسین داده باشد و خواهروی را برای خود گرفته باشد.غفارخان می گوید: خان صاحب دهانت را بسته کن دیگردراین مورد گپ نباید بزنی حیف که شب شد خدا این شب را چرا خلق کرد. خدا هم گاهی وقت ها کارهای "کچه" یعنی بی مورد می کند.این شب را چرا خلق کرد به کران خدا یعنی قرآن خدا سوگند اگرشب نبودی همین لحظه تصمیم می گرفتم که اجمل خان بچه گل رحمان را پیدا کرده وبه شدید ترین وجهی به مجازات می رساندم.

 

 دراین لحظه است که یکی ازنوکران غفارخان وارد خیمه می شود و می گوید: که شب شد ما بچه زخمی را نتوانستیم به دره تربلاق ببریم خان صاحب بچه ازاثرشدت زخم مرد. غفان خان که غیظ و غضب وصف ناشدنی، نسبت به همه چیزپیداکرده بود می گوید: برو حرام زاده گم شو، بلایم درپسش که مرد. گناه که بچه گل رحمان مرتکب شده و اگروی را دست گیرو به سزای اعمالش نرسانیم، ممکن است تمام قبیله ما گرفتارعذاب الهی شود ما اگرگناه کارخودرا مجازات نتوانیم خدا مارا مجازات خواهد کرد.....ادامه دارد