نرگس

نرگس

یاداشت ها و نوشته های محمد ناطقی
نرگس

نرگس

یاداشت ها و نوشته های محمد ناطقی

بخش سوم- 3-

کاراکترهای طالبان- 88-


طالبان به لحاظ فکری فناتیک عقب مانده و به قول خانم بو تو گروه متعصب هستند. مکتب فکری طالبان سلفی وهابی و دیو بندی گفته شده است. این گروه در مدارس دینی پاکستان تعلیمات یاد گرفته است و رهبر فکری و پیشوای اعتقادی شان مولوی سمیع الحق و مولوی فضل الرحمان پاکستانی اند . یکی از عجایب روزگا و خیلی هم بی نظیر پراکندگی بی حدی این گروها از هم دیگر است. ایده لوژی شان یکی و اما رفتارهای عملی متنوع و حتا متضاد دارند و خیلی راحت هم دیگر را می کشند و رحمی به خود هم ندارد. بچه های مهاجر افغانستان در شهر های پاکستان قربانیان و سر بازان اصلی آنها می شوند. دو نوع تعلیمات به آنها داده می شود اعتقادی و بعد آموزشهای خطر ناک نظامی و انواع انفجارها و مرگ آفرینیها . استخبارات پاکستان نقش بنیادی و اساسی در تعلیمات آنها دارد. گذشته از مدارس و بچه های فقیر مهاجران افغانستان یک بخش عمده آنها از میان مجاهدین گذشته افغانستان هستند. ملا عمر خود وابسته به حرکت انقلاب مولوی محمد نبی بود و در جنگ باروسها چشمش را از دست داد. برخی گفته است ملا عمر چشمش معیوب اما خودش اقدام به کشیدن چشمش می کند و بیرون می کشد که دیگر به دردش نمی خورد جالب است. پول و امکانات شان که گفتیم از سوی عربستان سعودی و کشورهای حوزه خلیج فارس برای شان پر داخت می شد یعنی اینکه پاکستان در یافت می کرد و می کند. درست کاریکه در زمان جهاد ضدروسها کرد. وچرا  انگلیس حامی آنها هست و چرا غرب حامی طالبان شد؟. بی بی سی در یک تحلیل گفته است که غرب از حکومت ربانی خوشش نمی آمد و نمی خواست حکومت کابل بعد از سقوط نجیب توسط مجاهدان ساخته شود. غرب و ساز مان ملل طرح دولت بی طرف را داشت و آمر مسعود آن را خراب کرد و غرب درست به همان دلیل از حکومت کابل خوشش نمی آمد و حمایت نمی کرد شکی نیست که غرب حال به هر دلیلی از حکومت افغانستان حمایت نکرد بل طالبان را حمایت کرد و خانم کلینتون بارها گفت که این اشتباه غرب بود و دیگر غرب افغانستان را تنها نمی گذارد حال ببینیم. گرچه فیصله های بروکسل دلیل قاطع حمایت غرب هست. دولت مجاهدین هم نتوانیست بر مشکلات فایق آید و جنگهای بی معنا و بی هوده ای را بین شان راه انداختند. جنگهای خونین کابل ترسناک و غیر قابل توجیه بود و نتیجه آن اشتباه این اشتباه شد که طالبان ظهور کرد. ظهور طالبان در واقع همان ظهور قاتلان شد. طالبان از سالهای 1994 تا 2001 کارهای عجیب و هو انگیزی را انجام داده است .یکی ادامه کشتار بیرحمانه مردم است. درست است که طالبان با حکومت می جنگد اما بیرحمی طالبان و شبکه حقانی در طی 15 سال گذشته نسبت به کشتار مردم واقعا ترسناک است.  دومین خصوصیت طالبان تعصب و کر فهمی آنها از دین در باره زنان است. زن در امارت طالبان قربانی سخت گیریهای هولناکی شد زن را هر روز شلاق می زد و زن را سنگسار می کردند. میدان ورزشی قتلگاه شان شان شد. طالبان با چوب به سر و صورت زنان می زدند و با دره به پای بانو وان و دختران می زدند. زن حق خروج از خانه بدون محرم خود را نداشت. زن هر گز اجاره نداشت که بدون بقره در خیابانها راه برود. رن در امارت طالبان اجازه تعلیم و تحصیل را نداشت. زن باید می مرد ولی حق نداشت توسط داکتر مرد معاینه و در مان شود. طالبان رفتارهای غیر انسانی با مردان هم داشت اجازه نمی داد که ریشش را اصلاح کند مرد مطلقا باید دستتار می بست مرد سر لوچ و بی ریش و کم ریش به شدت سر کوب می شد.بخش امر به معروف و نهی از منکر طالبان میزان و معیار برای ریش وضع کرده بود و اندازه می گرفت و اگر کوتاه از حد میزان بود مجازات می شد شاید افسانه نباشد که در ولایت هرات روی دمب مرکب ماده پاچه آویزان می کرد که مقعد مرکب پوشانده باشد.و باز هم شاید مبالغه نباشد که برخی تند روان طالب و ما موران شان به موهای زاید مناطق محرمه هم کار داشتند و سیم وارد تمبان می کرد موی اگردرسیم دیده می شد یعنی اینکه نقض سنت کرده و باید مجازات شود. مردان حق نداشت با لباس ورزشی ورزش و فوتبال نماید. فوتبال با پیراهم و تمبان می شد. بک وقت رییس جمهور با تمبان خیز ورزشی کرد و پایش گیر افتاد و بشدت اوگار شد و رییس جمهور مدتها لنگ شده بود. مردان و زنان حق گوش دادن و برنامه موسیقی را نداشتند موسیقی مطلقا ممنوع شد و هزاران نوار و فیلم به آتش کشیده شد و اینها افسانه نیست. بخش آرشیف رادیو و تلویز یون به من  می گفت بهترین اسناد و مدارک صوتی و تصویری و بهترین فیلمها را طالبان گرفتند و آتش زدند نمی دانیم این جماعت دیوانه بودند و یا مامامور. وی احتمال دیوانه بودن را رد و می گفت ما مور بودند که این کارها را انجام دهند. سرمایه ملی را آتش می زدند. طالبان در زمان ما موریت خود مجسمه های عظیم بودا را نابود کرد. مجسمه های که 35 و 53 متر بلندی داشت و یکی از بی نظیر ترین مجسمه های تاریخ بشری و ثبت راجستر شده یو نیسکو. طالبان پس از انهدام بتهای با میان دستور داد که 200 گاو را در مارچ 2001 در سراسر کشور به شادمانی انهدام بت ها ، ذبح نماید. این عمل در مارچ 2001 نشانه ازنفرت و دشمنی با عقاید مروم هند خوانده شد زیرا هندوها به گاو اعتقاد دارند و خدا و شبه خدامی دانند اما نمی دانم ولی سخت به این حیوان اعتقاد دارند و حال طالبان دو هزار راس گاو را پس از شکستن بتها ذبح می کنند هم گاو و هم بتهای بامیان برای مردم حرمت و قدسیت دارد و طالبان به دستوراستخبارات پا کستان هر دو کار را کرده اند .علاوه بر این طالبان به موزیمها هجوم بردند و انواع مجسمه های دیگر را ویران کردند. رفتار طالبان شبیه داعش در عراق و سوریه و شهرهای تاریخی این دو کشور بود. از کاراکترهای ضد تمدنی طالبان که بگذریم می رسیم به کاراکترها و شاخصه های ضد انسانی طالبان. طالبان استاد مزاری را بیرحمانه و مظلومانه پس از اسارت به شهادت رساند هیچ مردی اسیر خود را نمی کشد اسیر خوب اسیر است و نباید اذیت و کشته شود. طالبان در سال 2008 بالای هشت انسان را در مزار شریف قتل عام کردند و این جنوساید بود. والی طالبان رسما اعلام کرد که هزاره ها مسلمان نیستند و هزاره ها در سال 2007 طالبان را کشتند و حالا باید به کوچک و بزرگان شان رحم نشوند و هزاره ها نمی توانند از دست ما فرار نمایند. سازمانهای حقوق بشری اعلام داشتند که بالای هشت هزار انسان را به جرم نژادی و مذهبی کشتند و قتل عام کردند و هزاران انسان دیگر زخمی.طالبان مردم را وادار به کوچ اجباری و هزاران مردم بی خانمان شدند. طالبان از خود سر زمین سوخته در شمال بجای گذاشت و طالبان صدها زن و ناموس مردم را با خود بر دند. طالبان مردم را در یکاولنگ در زمستان سال 2000 قتل عام کردند و ....

--------------------------------------------

پ.ن. قتل عام مردم یکالنگ در زمستان 2000. سر زمین سوخته شمالی پس از تصرف کابل و هجوم به طرف شمال. انهدام و تخریب بتهای بامیان در مارچ 2001. آتش زدن اسناد و مدارک صوتی و تصویری و ارشیف رادیو و تلویز یون ملی . منع مطلق زنان از تعلیم و تحصیل و وضع قیودات ترسناک برای زنان. وضع مقررات بی نهایت سختگیرانه در باره حالات شخصیه مردان و زنان.



در آستانه و قوع یک فاجعه - 89-

ماه های زمستان 1373 برایم سخت، دشوار و تلخ تمام شد. تلخی این زمستان از چند جهت بود. من در تهران و دفتر حزب وحدت و مسوول سیاسی بودم. پس از 23 سنبله 1373 تحت فشار شدید ازسوی برخی نهادی دولتی قرار داشتم. طالبان به سمت کابل در حرکت و به در وازه های کابل رسیده بود و دولت استاد ربانی سعی داشت که وارد گفتگو در بالا ترین سطح با فر ماندهان طالبان شود و این کار صورت گرفت وقتیکه میدان شهر توسط طالبان سقوط کرد و ملا محشر و یا ملا مشر فرمانده عمومی طالبان اعلام داشت که غزنی را به تمام و کمال به تصرف خود در آورده ایم و حالا پرو گرام بعدی ما رفتن بسوی کابل از محور چهارآسیاب است. استراتژی نظامی شان این بود که حکمتیار را از چهار آسیاب بیرون کند و بعد به طرف کابل هجوم ببرند.آمر صاحب مسعود در میدان شهر رفت و مذاکرات نا موفقی با فرماندهان طالب داشت. طالبان حالا دیگر صحبت از استقرار امارت اسلامی را در کابل داشت و امارت اسلامی طالبان اولین جملات بود که بر سر زبانها افتاد. من در تهران مترصد اوضاع کابل بودم و همیشه از طریق مخابره با کابل در تماس بودم و از استاد مزاری می پپرسیدم. یک روز استاد گفت صحبت صلح ما با دولت به کلی به پایان رسیده است دیگر دولت علاقمند به صلح و آتش بس با حزب وحدت نیست و گفت : مثل اینکه آقایان منظور "انشاعبیون" دولت را متقاعد کرده که حزب وحدت کارش تمام و شکست خورده است و با شکست خورده کسی صلح نمی کند این حرف واقعیت داشت و چنین تحلیل و ذهنیتی در کابل در ماه های زمستان سرد و بیرحم سال1373 به دولت داده شده بود. حرکت آیه الله محسنی مزاری را محارب و متجاوز اعلام کرد و بخش بزرگی از حرکت اسلامی انشعاب و به حزب وحدت ملحق شد. استاد مزاری سخنرانی بسیار گسترده ایراد کرد و همه دشواریهای جنگ و بن بست پیش آمده بین دولت و حزب وحدت را تشریح کرد و سخت حرکت آیه الله محسنی و جاوید و انوری و جناح اکبری را مورد سرزنش قراداد. استاد مزاری با من در نامه های که رد بدل می شد به این نکته اشاره داشت که حزب وحدت برای نجات و خروج از جنگ و استقرار صلح طرح چهار جانبه را به دولت پیشنهاد کرد اما دولت آن را قبول نکرد و ما از باب ناگزیری شورای هماهنگی را بوجود آورده ایم و حالا که طالبان به در وازه های کابل رسیده است پیشنهاد دیگری ما به دولت این است که بیایید ما باهم یک دست شویم طالبان یک گروه ساخت دست خارجی و استخبارات بیرونی است و ما درست که با هم جنگ کردیم ولی ما این صفت را داریم که همه افغان هستیم و اما دولت این حرف مارا هم گوش نداد و حالا آمر رفته در میدان شهر و طالبان را دیده و بر گشته است. طالبان از هدف خود دست بر دار نیست و حزب وحدت در سر راه شان در غزنی نیرو فرستاد و نیروهای حزب وحدت شکست خورد و مسولین حزب وحدت غزنی با مجاهدین حزب وحدت همکاری نداشتند و من این مساله را پس از شهادت استاد مزاری در مزار شریف از قومندان شفیع پرسیدم وی هم بشدت از مسوولین حزب وحدت غزنی گیله داشت که با ما همکاری که هیچ بلکه ترسیدیم که مارا دست بسته تسلیم طالبان ندهند. استاد مزاری همه این جریانات را به نمایندگی حزب وحدت منتقل می کرد و ما را در جریان می گذاشت و گاهی از من می خواست که با خبر گزاریهای خارجی مصاحبه داشته باشم و من هر هفته از تهران با خبر گزاریهای معتبر مصاحبه داشتم. سید علا ماجرای 23 سنبله را از طریق بی سیم و مخابره با تما جزییتاتش را شرح داد و گفت که خایین ملی گریختند و ما هم کاری به آنها نداشتیم و استاد گفت بگذارید که بروند و همه رفتند به شرق کابل من از آیه الله صالحی مدرس وقتیکه به ایران بر گشت پرسیدم وی می گفت بله آقایان را که انشعاب کردند حال شان خوب هستند و ازسوی دولت اعاشه اباته و... می شود. مصاحبه من بعد از 23 سنبله خود درد سر بزرگی در تهران برای من شد برخی نهادها مرا تهدید به دست گیری و طرد مرز کرد. آقای ابراهیمی نماینده ولی فقیه یک وقت گفت آنها همین کار را می خواست بکنند و شمارا رد مرز کندو اما نگذاشتم حرف آقای ابراهیمی درست و دقیق بود خودم هم می دانستم که چنین خواهد شد. هرات در اختیار طالبان قرارگرفت و اگر طرد مرز کرده بود منم به دنبال شهید مزاری رفته بودم. بله هرات سقوط کرد و اسماعیل خان به ایران پناهنده شده بود و در فکر جمع آوری نیرو برای مقابله با طالبان بود این رویدادها پیش آمد اما بخش آن پس از شهادت استاد مزاری بود.
زمستان 1373 را با این مصیبتها و گرفتاریها گذراندم واقعا تلخ ترین زمستان را داشتم. سخنان استاد مزاری دیگر مسئله صلح را بکلی از سرم خارج کرده بود و دولت طرحهای استاد مزاری مبنی بر همکاری چهار جانبه و طرح جبهه مشترک علیه طالبان را رد کرد و حالا نیروهای حزب وحدت مثل دانه های گندم میان سنگ دو آسیاب آرد می شدند. در تهران هستیم و هر لحظه خبرهای کابل و پیشرفت حیرت انگیز طالبان را دنبال می کردیم و یک روز خبرها این گونه منتشر شد که حزب اسلامی با تمام نیروهای خود از چهار اسیاب به طرف کوه های سروبی عقب نشینی کرد و حکمتیار علیرغم شعار مقاومت علیه طالبان و حالا عمده ترین مرکز فرماندهی خودرا در چهار آسیاب بکلی تخلیه کرد و طالبان بدون مقاومت چهار آسیاب و مقر مهم حکمتیار را تماما به تصرف خود در آورد با سقوط چهار آسیاب دیگر حلقه محاصره بکلی تنگ و تنگ تر می شد و طالبان مراکز حزب اسلامی در نواحی دار الامان امان را به تصرف خود در آورد فرمانده عمومی جنگ کابل طالبان ملا برجان است که گفته می شد از همان جنرالان غارت و متلاشی شده اردوی افغانستان بدست پا کستان بود . در این روزها با کابل تماس داشتم و مخابره ما هم در مشهد با من همکاری نداشت آقای فهیمی عبدل گان و آقای محقق از کورگه رییس نمایندگی مشهد به سمت جناح اکبری رفته بود و به شدت با ما مخالف بود اما عبد الحق شفق نماینده حناح اکبری حقیقتا مزاری را دوست داشت و از وضعیت پیش آمده در کابل و از محاصره استاد مزاری و حزب وحدت نگران بود ولی خوب حالا نماینده جناح انشعابی استاد اکبری است اما آقای شفق خبر ها را به من می داد. در تهران آقای سید محد سجادی عضو شورای عالی نظارت را داشتیم ایشان باتمام وجود علیه جناح اکبری و حرکت آیه الله محسنی تبلیغات می کرد و موج عظیمی را در بین مهاجرین ایجاد کرد و نفرت عجیبی نسبت به متحدان دولت استاد ربانی خلق شده بود.حاجی توفیق و سجادی نشریه زیر زمینی را بنام میثاق وحدت را منتشر می کرد و با شدید ترین لحنی مساله "خایین ملی" را در نشریه مطرح می کرد من البته نقشی در تهیه متون آن نداشتم و خیلی کم مطلب برای شان می دادم دلیلش فشارهای عظیم کار و مراجعه مردم در آستانه وقوع فاجعه در ماه حوت 1373 بود . برخی نهاد های ایران از نشریه زیر زمینی حاجی توفیق و شهید سجادی سخت ناراحت بود و آن را بر خلاف سیاست جمهوری اسلامی ایرا می دانیست و البته مسوولیت این کار را متوجه من کرده بود و گزارشهای داشت که گو یا من نشریه میثاق را در زیر زمینی دفتر چاپ و تکثیر می کنم یک روز بعد از ظهر دو ایرانی بدون اطلاع قبلی وارد دفتر شد و بدون اینکه بگویند چه کار دارند رفت زیر زمین را چک کرد و بعد دفتر من آمد تلفن را بر داشت و تلفن هم قطع بود و گفت چرا تلفن تان قطع است گفتم بیل را ندادم قطع کرده است گفت خوب که این طوری و پرسیدم شما کی هستید؟ و چطور بدون اطلاع و هماهنگی وارد دفتر من شده اید؟. و با لحن معنی دار و مبهم توام باخشونت گفت: همین طوری مگر سوال دارد و من چیزی نگفتم یعنی اینکه گفتن معنا نداشت ماموربود و معذور. به روزهای سقوط غرب کابل نزدیک و نزدیک تر می شدیم آخرین صحبت من در روز بیستم ماه حوت 1373 با استاد مزاری صورت گرفت که دیگر برای همیش صدا و سخن مزاری قطع شد و اما صحبت من این بود... 
----------------------------------------------
پ. ن. ماه حوت 1373 ماه شهادت استاد مزاری با هشت تن از یارانش توسط طالبان هست. میثاق نشریه زیر زمینی حزب وحدت توسط آقای سید محمد سجادی جوانترین عضو شورای عالی نظارت حزب وحدت و حاجی صاحب توفیق در تهران منتشر می شد. استاد مزاری طرح چهار جانبه برای پایان جنگ و در آخر طرح جبهه مشترک علیه طالبان رابه دولت ارایه کرد. صلح با حزب وحدت به بن بست خورده بود. حزب وحدت با هجوم طالبان و سقوط چهار آسیاب میان سنگ دو اسیاب قرار گرفت.


 

 

اصل فاجعه و شهادت در 22 حوت 1237 شماره – 90-

 

 

استاد مزاری در این تاریخ 19 حوت 1373 با ما با چنین مضمونی سخن گفت جنگ بسیار شدید است و ازچهارطرف غرب کابل زیرآتش گلوله توپ، تانگ و انواع سلاحهای سبک و سنگین قرار گرفته است. دولت دیگر صلح و آتش بس را ندارد و حتا گفتگوهای دولت با ما قطع شده است. با طالبان گفتگو شروع شده هدف این است که آنها وارد غرب کابل نشوند و درسنگرهای که ازحزب اسلامی در نواحی دارالامان گرفته باشند. طالبان دو خواست دارد یکی اینکه سنگرهای تان را رها کنید و دیگر اینکه سلاحهای تان را تحویل طالبان دهید. ما به آنها گفته ایم که با شما جنگی نداریم و دیگر اینکه وارد مناطق مسکونی و زندگی مردم نشوید. استاد مزاری گفت ما سلاح مجاهدین مان را به کسی نمی دهیم هیات ها و نامه نگاریها بین ما جریان دارد حال ببینیم که چه می شود. بعد از سقوط غرب کابل اسارت و شهادت استاد مزاری، مولوی متوکل و زیر خارجه طالبان با رسانه ها که در این بخش می خوانید چنین گفت که ما از آنها " حزب وحدت " سلاحهای شان را خواستیم اما آنها این کار را نکرد یعنی اینکه سلاحهای شان را به طالبان تحویل نداد و ما به آنها حمله کردیم. متوکل در ادامه می گوید که ما مزاری را در مقر شان دستگیر کردیم. این حرف دقیق نیست اما از یک جهت اگر تمام غرب کابل مقر حزب گفته شود درست است. زیرا استاد مزاری در نواحی دوغ آباد همراه با هشت نفر از یارانش به اسارت گرفته شد. استاد مزاری در گفتگوی که ما با ایشان داشتیم مساله تحویل سلاحها و سنگرها به طالبان را به شدت رد کرد. و متوکل هم علت جنگ و هجوم به غرب کابل را نیز همین می داند که حزب وحدت سلاحهای شان را تحویل نمی داد. پس از شهادت از قومندان شفیع در مزار پرسیدم که چه گونه شد که غرب کابل را ترک کردید وی گفت ما تا آخرین مرمی که داشتیم جنگیدیم و بعد که مرمیهای ما تمام شد. سلاحهای بدون مرمی را در پایگاه خود گذاشتیم و بیرون شدیم. شفیع هم نمی گفت که سلاحهای مان را تحویل دادیم. ما خبر اسارت استاد مزاری و همراه شان را در 21 حوت در یافتیم در بیست حوت رابطه مان بکلی قطع شد. آقای بهرامی دیپلمات ایرانی با من تماس گرفت و می خواست که بداند من از غرب کابل چه خبر دارم و گفتم که رابطه ما قطع شده است. بهرامی گفت بله ما هم با غرب کابل رابطه نداریم یعنی اینکه وضع غرب کابل بکلی دیگر گون شده است. در چنین روزهای بود که گویا پیشنهاد شده بود که مزاری به طرف شرق کابل بیاید و به سفارت ایران تسلیم شود. در مورد صحت این خبرها اطلاعی ندارم ولی می دانم که استادمزاری همراه با هشت نفر از همراه هان شان به سوی دار الامان رفت و در منطقه دوغ آباد، طالبان ایشان را شناسایی کرد و دستگیر. استاد مزاری تغییر چهره نداد و با همان وضعیت می خواست بیرون شود. اینها حکایت از همان خصوصیات روحی وی داشت که من می دانستم چه قدر مغرور و کاریکه به غرورش صدمه و خدشه وارد می کرد، هر گز قبول نداشت. من در چنین روزها و شبهای سیاه در کابل نبودم و حالا تمامی خبرهای این رویداد را از رسانه ها می شنیدم در 22 حوت حوالی ساعت دو بعد ازظهر بخش انگلیسی بی بی سی را گوش کردم و این خبر را به نقل از خبرگزاری فرانسه نقل کرد که یک هلی کوپتر از منطقه چهار آسیاب طرف قندهار می رفت و اما گفته می شود که مزاری رهبر حزب وحدت و همراه شانش در هلیکوپتر بوده است. بی بی سی اضافه کرد که این طیاره در نواحی غزنی سقوط کرده است و خبری از سر نوشت سرنشینانش در دست، نیست. این خبر مغز استخوانم را سوزاند و با خود گفتم دیگر مزار نداریم و "خدا حافظ مزاری و یاران" در  گوشه دفتر غمگین نشستم و با هیچ کسی حرف نمی زدم. گفتم که لازم نیست این خبر را حالا با دوستان و مردم  درمیان بگذارم تنها فکر می کنم با آقای فیاض مساله را درمیان گذاشتم و شب ملا منان نیازی خبر شهادت استاد مزاری را پخش کرد که در داخل طیاره درگیری پیدا کرد و طیاره سقوط کرد وی گفت ما مزاری را می خواستیم به قندهار منتقل نماییم و به این صورت تمامی تلاشهای مان برای نجات استاد مزاری نقش بر آب شد. استاد و اعظی همراه حاجی توفیق سخت در تلاش بودند که با مولوی حسن عضو شورای رهبری طالبان تماس بگیرند که این تلاشها تماما بی فاییده شد. گفته شد که پس ازاسارت استاد مزاری، آقای مجددی عازم قندهار شده است و می خواهد برای نجات استاد مزاری کاری نماید و حالا همه کارها منتهی به شهادت استادمزاری و همراه هانش شده است و اینکه نحوه شهادت را از طریق روز نامه ها پی می گیریم:
"(روزنامه خراسان، مطلب مفصّلی پیرامون شهادت شهید مزاری در تاریخ 29 تیر 1374 چاپ کرده است. از جمله پاسخ آقای جعفریان خبرنگار ایرانی به سوالات روزنامه خراسان که راجع به چگونگی شهادت شهید مزاری بیان داشته است: «... ما صبح روز بعد از سقوط هلی کوپتر وارد قندهار شدیم. طالبان که مدعی درگیری در هلی کوپتر و شهادت استاد مزاری و سقوط هلی کوپتر در اثنای درگیری بودند، برای اثبات مدعای خود ترتیبی دادند که ما به همراه یک خبرنگار انگلیسی و نماینده آنان به استان غزنی و محل سقوط هلی کوپتر حامل استاد مزاری پرواز کنیم. در حومه شهر غزنی و شاید دقیق تر بگویم در شمال شرق آن ما، لاشه هلی کوپتری در پهن دشت بیابان دیدیم. هلی کوپتر حامل ما در این نقطه توقفی کرد و ما توانستیم با خیال آسوده بقایای هلی کوپتر مذکور را بررسی کرده و عکس و فیلم بگیریم. آنچه ما دیدیدیم، هلی کوپتری بود که به راستی سقوط کرده و به راستی در داخل آن درگیری شدیدی رخ داده بود. بدنه هلی کوپتر به سبب اصابت گلوله های کلاشینکف سوراخ سوراخ بود و مقدار زیادی لباس و شال خونی در داخل کابین مانده بود.

ما پس از بازگشت از غزنی توانستیم با یکی از دو خلبان هلی کوپتر و طلبه ای که مدعی بود با هلی کوپتر حامل استاد مزاری از کابل به سوی قندهار پرواز کرده و در درگیری با استاد مزاری شرکت داشته است، گفتگو کردیم. طالبان، مدعی بودند در این درگیری 9 تن از اعضای حزب وحدت از جمله استاد مزاری و 6 تن از نیروهای ایشان کشته شده اند. من به نوبه خود با تمام ذکاوت ژورنالیستی و تصوراتی که راجع به موضوع انتقال و شهادت آقای مزاری ممکن بود، سوالاتی کردم. آنچه عاقبت از میان انبوه پاسخ هایی که مسوولین مختلف طالبان و نیروهای آنان که مدّعی حضور در صحنه بودند به سوالات ما دادند دستگیرم شد، تقویت این ذهنیت بوده واقعاً هلی کپتری در مسیر کابل به قندهار که حامل اسرایی از حزب وحدت و استاد مزاری بوده، سقوط کرده است و یا هیچ شبهه ای نبود که در قسمت بار هلی کوپتر یعنی محل استقرار اسراء درگیری و تیر اندازی شده بود و این قسمت از اظهارات طالبان صادقانه و راست بود. اما دو نکته در این میان با توجه به برخی پاسخ های ضد و نقیض طالبان مبهم باقی ماند:

اول اینکه: شهید مزاری چگونه به اسارت در آمده است؟ احتمال دارد به بهانه دعوت برای حضور در مجلس و مصالحه و مشاوره اسیر کرده بودند. دیگر اینکه آیا استاد مزاری در هلی کوپتر مذکور «هلی کوپتر ساقط شده» زنده بوده است یا اینکه جسد او را به قندهار انتقال می داده اند که این مورد نیز مشکوک است و بیشتر به نظر می رسد که مورد دوم صحت داشته باشد. مبنی بر اینکه استاد مزاری در همان چهار آسیاب به شهادت رسیده و جسد ایشان را به همراه برخی از اسراء به قندهار منتقل می کرده اند که در هلی کوپتر در گیری می شود و سقوط رخ می دهد و سپس طالبان ماهرانه از این اتفاق بهره می برند"

---------------------------------------------------------------------------------
«...
عکس های که هم زمان با شهادت رساندن مزاری در یک روزنامه چاپ عربستان منتشر شد، این چاپ عکس... وابستگی این گروه را نشان می دهد[52] شهادت شهید مزاری انعکاس بنی المللی پیدا کرد. به گونه که «... سازمان عفو بین الملل از گروه طالبان خواسته شده بود در مورد... قتل عبدالعلی مزاری رهبر سابق حزب وحدت اسلامی توضیح دهند[53] هم چنین «صبغت الله مجددی نیز طی سخنانی در مراسم مذکور (مراسم سوگواری که بعد از ظهر جمعه در پیشاور برگزار شد) گفت: «طالبان با این عمل (به شهادت رساندن استاد مزاری) به اعتبار خود لطمه زدند.» [54] و بی گمان، شهادت شهید مزاری توسط طالبان «بزرگ ترین ضربه به وجهه طالبان نزد شیعیان افغانستان و سایر کشورهای شیعه نشین و اقلیت های شیعه در منطقه بود[55]

---------------------------------------------------------------------------

درباره چگونگی اسارت استاد شهید «مزاری» نقل های گوناگون شده است. روزنامه رسالت در تاریخ 20/1/1374 به نقل از مصاحبه ای که با مولوی وکیل احمد یکی از اعضای شورای عالی طالبان شده است، چنین می نویسد: «... با آنها (حزب وحدت) گفتیم سلاح هایتان را تسلیم کنید، زیر بار نرفتند. پس ما وارد جنگ شدیم و مزاری را در خانه اش دستگیر کردیم و اورا به چهار آسیاب انتقال دادیم و سپس ایشان را به همراه 9 تن از فرماندهانش با یک هلی کوپتر به سمت قندهار روانه کردیم[23]روزنامه کار و کارگر از منابع حزب وحدت خبر می دهد که: «... مزاری بعد از ظهر شنبه در منطقه چهار آسیاب به اسارت نیروهای گروه طالبان در آمده است[24] روزنامه ایران، گزارش منابع حزب وحدت را تأیید کرده می نویسد: «مزاری بعد از ظهر شنبه در منطقه چهار آسیاب در 25 کیلومتری جنوب کابل به اسارت نیروهای گروه طالبان در آمده است

«... عکس های که هم زمان با شهادت رساندن مزاری در یک روزنامه چاپ عربستان منتشر شد، این چاپ عکس... وابستگی این گروه را نشان می دهد[52] شهادت شهید مزاری انعکاس بنی المللی پیدا کرد. به گونه که «... سازمان عفو بین الملل از گروه طالبان خواسته شده بود در مورد... قتل عبدالعلی مزاری رهبر سابق حزب وحدت اسلامی توضیح دهند[53] هم چنین «صبغت الله مجددی نیز طی سخنانی در مراسم مذکور (مراسم سوگواری که بعد از ظهر جمعه در پیشاور برگزار شد) گفت: «طالبان با این عمل (به شهادت رساندن استاد مزاری) به اعتبار خود لطمه زدند.» [54] و بی گمان، شهادت شهید مزاری توسط طالبان «بزرگ ترین ضربه به وجهه طالبان نزد شیعیان افغانستان و سایر کشورهای شیعه نشین و اقلیت های شیعه در منطقه بود[55]

روزنامه قدس از قول آقای خیر خواه سفیر افغانستان در تهران می نویسد که: «همه می دانند که اسلام کشتن اسیر را منع کرده است. ولی طالبان، هنگام به اسارت گرفتن شهید مزاری، یکی از دستیاران ژنرال دوستم به نام «کامرزی» را نیز به اسارت گرفته بوده است. ولی با کمال تعجّب، طالبان دستار دوستم را با احترام آزاد می کند و مزاری را به شهادت می رساند.»[61]

خبر گزاری رویتر : یک روز نامه نگار غربی اعلام کرد عبدالعلی مزاری رهبر حزب و حدت اسلامی را در حال که در دست طالبان اسیر بوده و دست پایش رابسته بودند در ستاد طالبان واقع در چهار اسیاب دیده و از وی عکس گرفته است
رادیو بی بی سی شامگاه 23/12/ 1373:

-----------------------------------------------------------------
رادیو بی بی سی شامگاه 22/12/1373
طبق گزارشی از قول طالبان ، عبدالعلی مزاری رهبر حزب وحدت در جریان تیر اندازی در داخل هلی کوپتر حامل او کشته شده است
بگفته ای یکی از سخنگویان طالبان ، عبدالعلی مزاری و چند عضو دیگر حزب وحدت بدنبال تصرف حومه های غرب کابل از این حزب ، به اسارت طالبان در امد و به قندهار برده می شد نا گهان با قاپیدن اسلحه ، خلبان هلی کوپتر را زخمی کرد بدنبال آن هلی کوپتر بزمین نشست و تیراندازی در گرفت که در جریان آن عبدالعلی مزاری و 9 نفر از طرفدارانش بهمراه 6 نفر از طالبان کشته شده اند

--------------------------------------------------------------
رادیو بی بی سی شامگاهی 22/12/1373
همکارم کسری ناجی که اخیرا از افغانستان باز گشته در استودیو حضور دارد که از ایشان میپرسم
آقای ناجی : اقای مزاری چه موقعی یا تحت چه شرایطی تسلیم شد بود ؟ 
والله دقیقا موقعیت دستگیری ایشانرا نمی دانم فکر میکنم که ایشان روز شنبه با چند نفر از یاران اش، غرب کابل را ترک میکنند که از سوی طالبان در چهار اسیاب اسیر می شوند و گزارشی هم از خبر گزاریها وهم از یک خبر نگار غربی ای عکاس ، ایشان را در چهاراسیاب در حالی که دست ایشان و پاهای ایشان بسته بوده دیده در واقع و این اخرین خبری بود که از ایشان گرفتم تا کنون
چطور شد که حزب وحدت به اسارت کشیده شد و رهبرشان هم به این روز افتاد ؟ 
والله بر میگردد به حدود سه چهار هفته پیش ،زمانی که طالبان توانستند که حزب اسلامی را از جنوب کابل فراری دهند ............و نیروهای دوستم هم در غرب کابل عقب نشینی کردند حزب وحدت از سه طرف زیر فشار بود زیر محاصره دولت و طالبان میدانست که حامی ندارند به این ترتیب چنان شد که دیدیم و حمایت ایران هم حمایت لفظی بود همان هفته اول که غرب کابل در محاصره قرار گرفت از حزب وحدت بعمل امد نه تنها کاری در حمایت و بهبود وضع شان نکرد بلکه شرایط رابرایشان دشوار تر هم کرد " 1". )

پ. ن. آقای بهرامی دیپلمات ایران در کابل و حالا سفیر جمهوری اسلامی ایران در کابل است. حضرت مجددی یکی از  رهبران محترم و شناخته شده جهاد و اولین رییس اداره موقت پس از حکومت نجیب و رهبر جبهه نجات ملی افغانستان و از دوستان استاد مزاری. آقای و اعظی عضوی شورای مرکزی حزب وحدت و هیات گفتگو با طالبان درباره رهایی استاد مزاری. علی توفیق عضو فعال سازمان نصر و حزب وحدت اسلامی افغانستان و فرد مورد اعتماد استاد مزاری. مولوی متوکل و زیر خارجه طالبان که دلیل حمله و اسارت و شهادت مزاری را ، مخالفت استاد مزاری با تحویل سلاحها اعلام کرد." 1" مطالب روز نامه ها گرفته شده از سایت بشارت.Top of Form



پس از شهادت - 91-

استاد مزاری با هشت تن از یارانش به شهادت رسید. و اما رویدادهای پس از شهادت قابل تامل است. اولین رویداد تشییع جنازه استاد مزاری ازغزنی تا مزار هست.15 روز پیکر استاد مزاری و سیدعلی روی دوش مردم از غرنی تا مزار تشییع شد. صلیب سرخ جهانی اعلام کرد که حاضر است هلیکوپتر در اختیار مسوولان حزب وحدت بگذارد تا پیکر استاد مزاری و سید علی را به مزار منتقل نماید ولی مردم قبول نکردند و پیکر استاد مزاری را در سرما و برف بی پایان هزارجات قریه به قریه حمل وتشیبع می کردند و این طولانی ترین تشییع در تاریخ بود. پیکر استاد مزاری و شهدا همراه شان را استاد سید عباس حکیمی و دیگر مسولین حزب وحدت تحویل گرفت و مردم تا یکاولنگ روی شانه های حمل کردند. ما باید پس از شهادت کاری می کردیم اولین اولویت تعیین جانشینی موقت برای حزب وحدت بود. در این خصوص رای زنیهای ما شروع شد. در خارج تقریبا تمام اعضای مرکزی و شورای عالی نظارت را دیدیم دست رسی به داخل غیر ممکن بود. سید محمد سجادی عصر روز چهارشنبه مورخ 24 - 12-1373 با من تماس گرفت و گفت در باره جانشینی استاد چه کنیم و کیها مناسب است ؟ در همان لحظه ایشان سه نفر را نام گرفت آیه الله پروانی استاد محقق و استاد خلیلی منم گفتم بله درست است. و گفتم استاد عرفانی هم می تواند نامزد باشد. به سید محمد سجادی گفتم که اعضای مرکزی و شورای عالی نظارت را هم شما و هم من دیده ام و تلفنی و روبر رو صحبت کرده ایم اما من با داخل در تماس نستم و نظر استاد حاجی محمد محقق را نمی دانم. نظر ایشان مهم است و گفتم نظر تعدادی از اعضای شورای مرکزی استاد محقق است و اما استاد خلیلی را باید پیدا کنیم ایشان در پاکستان بود. آقای سید محمد سجادی گفت به صورت غیر مستقیم با داخل تماس گرفته شده است استاد محقق تمایل ندارد که جانشین و سر پرست حزب شود من به سجادی بسیار اعتماد داشتم و گفتم پس استاد محقق دیگر نامزد نیست و شما مطمین هستید. ایشان گفت نه ایشان خودش حاضر نیست و به صورتی موافقتش را با استاد خلیلی اعلام کرده است. گفتم با آیت الله پروانی تماس گرفته شود زیرا خبرهای است که آیه الله مصمم و آمادگی برای جانشینی موقت را دارد و این خبر درست بود.آقای سجادی گفت آیه الله آمادگی دارد و اظهار هم کرده است و فعلا در پا کستان تشریف دارد و استاد خلیلی با ایشان در این مورد صحبت دارد و فکر می کنم آیه الله را متقاعد می کند. منم یقین داشتم که استاد خلیلی آیه الله را راضی می کند و به توافق می رسند. آیه الله پروانی فامیل نزدیک استاد خلیلی و مامای ایشان هست و منتظر بودیم که توافق شان چه می شود؟ آقای سجادی در تماس دیگر به من گفت که داکتر طالب از پاکستان تماس گرفته و گفته است که آیه الله پروانی نامزدی خود را پس گرفته است و ایشان هم قبول کرده که استاد خلیلی سر پرست موقت حزب وحدت باشد و من با پاکستان تماس نداشتم از آقای سجادی پرسیدم که دوستان می پرسند که گپ چه شد؟ آیه الله اگر موافقت کرده پس این موضوع باید رسما اعلام شود آقای سجادی به نقل از داکتر طالب گفت که آیه الله مصاحبه می کند و توافق حزب برای سر پرستی را اعلام می کند. آقای سجادی گفت امشب آیه الله پروانی با بی بی سی مصاحبه می کند و مساله سر پرستی حزب وحدت را اعلام می کند و همین شد که آیه الله پروانی از طریق رادیو بی بی سی اعلام کرد که محمد کریم خلیلی پس از شهادت استاد مزاری سرپرست موقت حزب وحدت تعیین شده است. پس از اعلام سر پرستی، تعداد اعضای حزب و هواداران حزب بگو مگو های با من داشتند که شما در این مورد رایزنیهای لازم را داشتید و یانه؟ من با همه تمامی رویدادها را در دفتر به مسوولین نمایندگی و مراجعین در میان گذاشتم و گفتم که استاد محقق خودش قبول نکرده است و آیه الله پروانی داو طلبی اش را پس گرفته است اعضای مناطق مرکزی حزب صحبت استاد عرفانی را داشتند و گفتم که حالا چنین شده و آیه الله پروانی عضو با صلاحیت شورای عالی نظارت حزب وحدت موضوع سر پرستی و جانشینی را اعلام کرده است و البته این ضرورت بود که باید حزب تصمیم می گرفت. در دفتر تهران بودم که از صدای آمریکا تماس گرفته شد که گفتگوی یک ساعته داریم و موضوع مباحثه و مصابه کشته شدن مزاری و احتمالات بعدی است یعنی سرنوشت حزب وحدت پس از مزاری چه می شود؟. گفتم درست است برای بحث حاضرم. بحث رادیوی من با دو کار شناس دیگر بود و یک ساعت صحبت داشتیم و آن دو کار شناس یک طرف و من یک طرف بودم. آنها می گفتند که حزب وحدت پس از مزاری دیگر معنا و مفهوم نظامی خود را از دست داده است. مزاری رهبر کاریز مای حزب وحدت بود که سه سال یک دولت را به چالش و بن بست کشاند و دیگر کسی توانایی این کار را ندارد و نکته دوم که آنها روی آن تاکید داشتند این بود که قدرت نظامی مزاری و موتر جنگی اش متلاشی گردید و تعداد زیادی از قومنداهایش کشته و نیروهایش تار مار گردید و این ضربه بسیار شدید نظامی بر حزب وحدت بود. آن دو کار شناس با ور داشتند که حزب وحدت پس از کشته شدن مزاری ممکن است به عنوان یک حزب سیاسی باقی بماند اما با اتوریته ضعیف.و اما حرف من چه بود؟ من گفتم حزب وحدت کادرهای مهم نظامی و قومنداهایش سالم هستند و از این جهت اصلا و ابدا صدمه و ضربه نخورده ایم ما در کابل تنها استاد مزاری را و هشت تن از دوستانش را از دست داده ایم ولی نیروهای ما تماما سالم هستند و کمبود نیرو نداریم. گفتم که در کابل از چهار طرف محاصره و در یک محیط بسته قرار داشتیم و اما حالا وضعیت ما تغییر کرده است و در یک محیط باز هستیم و تمام هزارجات و کو هایش در اختبار ما است و کسی در هزارجات نمی تواند برای ما مشکل ایجاد نماید. پرسید اسلحه ندارید و گفتم در کابل هم کسی به ما اسلحه نمی داد اما وقتیکه در جنگ باشیم اسلحه خودرا پیدا می کنیم و در هزارجات آن قدر اسلحه داریم که از خود دفاع نماییم و ما می توانیم به زود ترین فرصت خود را سازماندهی و جمع جور کنیم و مزاری همان گونه که حیاتش مایه سر بلندی و پیروزی ما بود شهادتش نیز مایه عزت و اقتدار و سر بلندی ما خواهد شد مردم پس از مزاری متحد و یک دست و یک پارچه در پشت حزب وحدت می استد و حزب وحدت میراث مزاری هست و ما شکست نخورده ایم و خواهید داد که بر سر پای خود می استیم. کار شناسان گفتند که جناب ناطقی با اعتماد به نفس و روحیه خوب گپ می زند و باید هم چنین باشد و به مردم و نیروهای حزب شان اعتماد و روحیه دهد و این کار خوبی هست اما واقعیت چیزی دیگری است. مصاحبه من با صدای آمریکا با این تفاوت دید گاه به پایان رسید و تقریبا همین خط تبلیغاتی را حفظ کردم زیرا سخنگوی حزب در خارج من بودم و دست رسی به رسانه های معتبر داشتم و در بخش نشریات استاد دانش کار خودرا به بهترین نحوی انجام می داد. صفحات نشریات پر از امید و حماسه و شعر ترانه پیروزی بود. هر کی نشریات حزب را پس از شهادت می خواند باور مند می شد که شکست نخورده ایم شهادت استاد مزاری و یارانش ما را متحد و منسجم با انرژی ساخته بود فکر می کردیم که شهادت شکست نیست بل پتانسیل و انژی بی پایان برای کارهای بعدی هست و ما مصمم بودیم که راه مزاری را ادامه می دهیم و شکست را قبول نداشتیم. پبکر شهید مزاری و سید علی بر دوش مردم بسوی زاد گاهش تشییع می شد و لی در بر پایی مراسم و فاتحه در ایران مشکلات زیادی پیدا کردیم ما می خواستیم مطابق بر نامه های خود مراسم بگیریم اما برخی نهاد های ایران قبول نداشت و مهاجرین از این جهت اذیت و ما تحت فشار زیادی بودیم و...
----------------------------------------------
پ.ن. برخی از نهادهای ایران از همان 23 سنبله 1373 رفتارش با ما تغییر کرد و بشتر از جناح استاد اکبری حمایت می کردند ما روز گار مناسبی نداشتیم اما آقای شفق وضعش به مراتب بهتر ازما بود.تحلیل دنیا و کار شناسان صحبت از شکست ما داشت و اما ما می گفتیم که شکست نخورده ایم و سر پای خود می استیم. از میان سه و چهار نامزد جانشین استاد مزاری و کاندید سر پرست سر انجام استاد خلیلی سر پرست موقت حزب انتخاب شد.


 Bottom of Form

 برنامه های ما پس ارشهادت - 92-


پیکر استاد مزاری و سید علی از غزنی تا مزارشریف بر شانه های مردم تشییع می شد و ما در ایران عزادار بودیم. میلیونها مهاجر در ایران در ماتم و در داغ فراق رهبر شان اندوهگین بودند و حق داشتند که عزاداری نمایند.در خارج از کشور تماسهای زیادی از اروپا کشورهای عربی داشتیم و همه در سوگ و فراق رهبر مراسم عزاداری و ختم قرآن راه انداخته بودند. اما در ایران در همه شهر های مهاجر نشین مردم در آتش هیجانات روحی عاطفی و روانی می سوخت و سعی داشتند با گردهماییهای عظیم، مراسم عزاداری دسته جمعی داشته باشند اما در این خصوص مشکل ما این بود که نهادهای انتظامی ایران به مردم اجازه نمی دادند و از طرفی هم هیچ کسی قادر نبود که جلو احساسات مردم را بگیرد . سید محمد سجادی در یک سخنرانی در مشهد استاد مزاری را سید الشهدا افغانستان گفته بود مخالفین وابسته به حرکت آیه الله محسنی و مخالفان وابسته به جناح استاد اکبری بشدت فعالیت داشتند که مانع گردهماییها و تجمعات مردم شوند و موفق هم بودند. نیروهای انتظامی بسیار بد و خشن بر خورد می کردند. در دفتر آیه الله محقق کابلی در مشهد مراسم فاتحه گرفته شد و نیروهای انتظامی به دفتر وارد شدند مراسم را برهم زدند و تعداد زیادی را که در دفتر بودند را با خود بردند از مشهد به من زنگ زد که چنین شد و همه را پولیس دسگیر کردند و باخود بردند و در میان دستگیر شده گان آقای سید محمد سجادی و تعداد اعضای دفاتر احزاب سیاسی نیز هستند. من متحیر ماندم که چه کنم و باکی تماس بگیرم در وزارت کشور ایران یک نفر بنام پیرمون  مسوول سیاسی بود با قیافه اش که می نگریستی هنوز ریش سبیل نداشت ولی تصمیم گیرنده امور تمام مهاجرین افغانستان بود وی تلفنهای مرا جواب نمی داد. دفتر آقای ابراهیمی نماینده ولی فقیه هم به سختی تلفن مرا بر می داشت تنها وزارت خارجه و ستاد افغانستان جواب می داد و می گفت هماهنگی می کنیم دو حرف مقامات دست اندر کار ایران "هماهنگی" و در دست اقدام" است را همیشه می شنیدیم. خواست اصلی من این بود که به مردم اجازه دهید که عزاداری و مراسمهای مذهبی فاتحه خوانی داشته باشند و گفتم در مشهد در دفتر آیه الله محقق چنین اتفاق افتاده و تعداد زیادی از مردم و نمایندگان احزاب سیاسی را دستگیر کرده اند و بجای نا معلومی برده اند. به من وعده داد که" هماهنگی و پیگیری " می کنیم و شما بعدا تماس بگیرید. بعد از گذشت چندین ساعت حوالی ساعت چهار بعد از ظهر مطلع شدم که همه را به اردوگاه سفید سنگ مشهد برده اند. نماینده حزب اسلامی می گفت ما بخاطر فاتحه و ختم قرآن به دفتر آیه الله تان رفته بودیم و ما را دستگیر و سوار بر ماشینها و بردند و هرچه می پرسیدیم که مارا کجا می برید کسی چیزی نمی گفت و این شد که سر از اردوگاه سفید سنگ در آوردیم و آقای سجادی می گفت واقعا که اینها عجب رفتاری با عزاداران شهید مزاری دارند در حالیکه می دانند که عزاداری و فاتحه هیچ کار خلاف نیست و در دفتر آیه الله بودیم و مارا به اردوگاه بردند و شرمنده احزاب سیاسی کردند. در هر جا با چنین مشکلاتی روبرو بودیم. مردم را نسبت به رفتار جمهوری اسلامی بد بین ساخته بود در چهلم استاد مزاری که من در مزار بودم، در گیری بین مردم عزادار و مخالفان استاد مزاری در مسجد ارگ تهران پیش آمد. وزارت خارجه بخش افغانستان فاتحه گرفته بود و از مخالفان استاد مزاری هم دعوت کرده بود که در فاتحه شرکت نمایند. آقای مرتضوی با جمعی که سر سخت مخالف استاد مزاری بودند در جلسه شرکت می کنند و اما آقای حمیدی خطیب و واعظ توانا با دیدن مخالفان تاب و طاقت نمی آورد و بلند می شود و خطابه غرایی علیه مخالفان شهید مزاری ایراد می کند. آقای سید محمد خیر خواه سفیر افغانستان در تهران به من گفت که شش نفر از اعضای سفارت به فاتحه و مسجد رفته بودیم کمی نشستم دیدم وضعیت غیر عادی است خطیب که به زور و حمایت مردم رفته بود روی منبر و چنان هیجان و تحریکات و احساسات خلق کرد که مردم شروع کردند به شعار دادن علیه ما و علیه دولت و علیه سیاف و چنان شعارهای تند داده می شد که گویا سقف مسجد کنده می شود.بلند شدیم که بیرون شویم و در میان موج عظیم شعارهای مردم خارج شدیم . آقای محی الدین نجفی از وزارت خارجه که مارا دعوت کرده بود مرتب می گفت جناب سفیر شرمنده تان هستیم باالاخره می بخشید و شرمنده تان هستیم. آقای خیرخواه گفت بعدا شنیدم مردم، مخالفان استاد مزاری را زیر کفش گرفتند و با مهر و کفش و هر چیزی که در دم دست شان بودند بسوی مخالفان استاد مزاری پرتاب می کردند جلسه وزارت خارجه برای شهید مزاری به این صورت با دخالت نیروی انتظامی پایان می یابد. مردم به من، می گفتند که مخالفان در روز شهادت شیرنی پخش می کردند و خوشحال از شهادت مزاری و واکنش در برابرشان این گونه بود. پس از شهادت، ما چنین مشکلاتی برای بر گزاری مراسم دربین مهاجرین داشتیم. از داخل و از مرارشریف به ما خبر داده شد که پیکر استاد مزاری به مزار نزدیک می شود و دوستان اعضای مرکزی در مراسم تدفین شرکت نمایند و پس از تدفین و خاک سپاری مسئله جانشینی و دبیر کلی حزب وحدت هم مطرح می شود. من با وزارت خارجه تماس گرفتم و آنهاهم گفتند که یک هیات از جمهوری اسلامی ایران در مراسم خاک سپاری شهید مزاری و سید علی شرکت می کند. آقای توفیق را وظیفه دادیم که بر نامه پرواز طیاره به داخل و مرار شریف را هماهنگ نماید و این شد که با جمعی از اعضای شورای مرکزی از فرودگاه تهران به طرف مزار پرواز کردیم ما در لحظه ای به مزار رسیدیم که پیکر استاد شهید در میان هزاران و هزاران زن و مرد تشییع شدند و ما در لحظه ای رسیدیم که تابوت استاد و سید علی را تازه در قبر و در جایگاه ابدی اش گذاشته بودند و ما در لحظه ای رسیدیم که استاد شهید در میان تابوت آرام خوابیده بود و صورتش در میان تابوت سفید و براق بود روی تابوت نشستیم استاد شفق دست به صورتش کشید و می خواست صورت استاد را ببوسد ولی امکانش نبود و بعد من رفتم دستهایم را روی صورتش گذاشتم و از ناحیه پیشانی به طرف پایین صورت ، دستم را کشیدم سمت چپ بالای صورتش زخم بود و نشانه ای شاید از زخم سر نیزه و یا برچه و به این صورت با پیکر پاره پاره استاد شهید خدا حافظی کردیم و در آن سمت پیکر خونین سید علی در داخل قبر، قرار داشت که به دلیل کثرت جمعیت ننتوانستیم نزدیک شویم و نا گزیر با اشاره دست باوی خدا حافظی کردیم لحظه های سخت و غیر قابل تو صیف و غیر قابل تشریح بود و....

-------------------------------------------------

پ.ن. پیکر رهبرشهید استاد مزاری و شهید سید علی پس از پانزده روز تشییع در آخر ماه حمل 1374 در مزارشریف به خاک سپرده شد. مراسم فاتحه گیری و عزاداری در بین مهاجرین ایران با دشواریهای زیادی همراه بود. نیروی انتظامی ایران همکاری نداشت و پولیس نمایندگان احزاب و مردم شرکت کننده را به اردوگاه سفید سنگ بردند. مراسم فاتحه در تهران منجر به در گیری میان مردم و مخالفان شهید مزاری شد.



احیای مجدد و دو باره -93-

مراسم در میان انبوه از آه و ماتم پایان یافت. جمعیت حضور سنگین و فو العاده داشت. چند روزی بحث جدی نداشتیم و همه متاثر و در مراسم فاتحه و عزاداری شرکت می کردیم. آستاد واعظی از خوابهای که دیده بود صحبت می کرد استاد محقق هم گفت منم خواب دیدم که استاد مزاری چوبی در دست داشت و دور برش را مارهای ریز و درشت به رنگ سیاه گرفته بود و استاد در حالیکه بالا می رفت مارها را با چوب می زد. این گونه خوابهای دیده شده را نقل می کردند و تعبیر خواب شان را می خواستند. استاد واعظی که علاقمندی زیادی به تعبیر خوابها داشت و بقول سید رضا "یوسف ثانی" بود و می گفت تعبیرش با خودش هست. مارهای سیاه همان مخالفان استاد مزاری است که دورش را گرفته بودند. کم کم از گیجی بیرون می شدیم و حالت شوکه را کنار انداخته بودیم و تعلیمات ما همین بود که شکست را قبول نکنیم و نکردیم. گفتم که در تهران یک ساعت با دو تحلیلگر دست پنجه نرم کردم و بحث با صدای آمریکا داشتم و گفتم که ما شکست را قبول نداریم و ما راه مان را ادامه می دهیم و ازیک فضای بسته در فضای باز آمده ایم. بحث عمده ما جانشینی و دبیر کلی حزب وحدت بود. استاد خلیلی را موقتا سر پرست گرفته بودیم. روزها در دفتر استاد محقق که همان پایگاه شان بود، جمع می شدیم و بحث می کردیم و روزهای آینده و سالهای را که چه می شود را بحث می کردیم گاهی قومندانهای کابل را می دیدیم و من چند بار قومندان شفیع را دیدم و خیلی گپهارا از وی پرسیدم. شبها درمنزل ماما ابراهیم می رفتیم منزل خیلی مرتب و مدرن و شبها در میهمانیها هم شرکت می کردیم و خلاصه وضعیت را به حالت عادی بر می گرداندیم. استاد محقق روابط و مناسبات خوب و قوی با مسئولان حزب اسلامی و جمعیت اسلامی و بخصوص مرد شماره یک شمال جنرال دوستم داشت. یک روز استاد محقق گفت ما و شما به نام شمال نمی توانیم پرچم بلند کنیم آدرس مردم ما همان کوه های هزارجات است و باید ترتیبی داده شود که هزارجات و بامیان را داشته باشیم و دنیا مردم مارا به ادرس هزاره جات می شناسد و نه به ادرس مزار و شمال. این حرف ایشان بیانگر دو امر بود یکی نگرانی از حضور دوامدار همه مسوولان حزب وحدت و احتمال بر پای توطیه و ترور و غیر ذالک و دوم هم اینکه هزارجات نباید از دست خارج شود و نیروهای دولتی بخصوص نیروهای حرکت آیه الله محسنی و جناح اکبری با میان را پس از سقوط کابل گرفته بودند و حکومت می کردند و اما تحلیل قو مندانهای میدان جنگ این بود که بامیان در پیش ما یک روزه است و می گیریم. هدف اصلی استقرار در بامیان بود و پیش از همه امور و اقدامات نظامی ما باید ساختار تشکیلاتی و سیاسی خودرا باز سازی می کردیم. چند نامزد برای دبیر کلی داشتیم و در نهایت سه نامزد در لابی گریهای مان روشن شد. یکی استاد محقق و دیگری استاد خلیلی و سومی استاد عرفانی. یک شب استاد ناطقی شفایی و استاد واعظی و من هم سر انگشتی حساب کردیم دیدیم که اکثریت اعضا طرف دار نامزدی محقق است و استاد واعظی و استاد ناطقی شفایی بشتر با استاد محقق حرف می زدند. هردو بزرگوار می گفتند که استاد محقق هرگز و هرگز پست دبیر کلی را قبول ندارد و می گفت با این وضع با شمال کشور خدا حافظی نمایید و به صلاح مردم ما نیست. البته حرف اساسی و حرف حساب بود. یک روز منم، گفتم حاجی آقا حرف نهایی را بگو و گفت که گفتم و بروید یک ریش سفید تان را پیدا کنید و بجای استاد معرفی. حالا دو نفر مانده یکی استاد عرفانی و دیگری استاد خلیلی. آیه الله پروانی که در دور اول من و سجادی و تعداد اعضای مرکزی روی ایشان تاکید داشتیم و به نفع استاد خلیلی کنار رفت و حالا متیقین بودیم که با بود استاد خلیلی آیه الله داوطلب نمی شود. روزهای بود که این مساله را نهایی و حل می کردیم و دیگر حرفی برای چانه زنی لابی گری وجود نداشت یا خلیلی و یا عرفانی. در جلسه به این صورت فیصله شد که هرکی دبیر و رییس حزب باشد دومی اتومات معاون شان. در نشست روز آخری قرارمان این شد که تمامش کنیم بین خلیلی و عرفانی نامهای شان رد ردل شد و ما گفتیم که ما به شما دو تا بزرگوار رسیده ایم و کسی دیگری کاندید نیست وشما کدام تان داوطلب هستید استاد خلیلی تعارف کرد به استاد عرفانی و استاد عرفانی تعارف کرد به استاد خلیلی. تعارفات جدی می شد و سر انجام این شد که استاد خلیلی دبیر کل و استاد عرفانی معاون ایشان و استاد عرفانی گفت قبول است. ما در مزار به این صورت علنی دبیر کلی حزب وحدت را انتخاب کردیم و به هردوی شان از صمیم قلب تبریک گفتیم. روز خوبی بود و نقطه آغاز مرحله نو و فاز بعدی. و اما در باره نمایندگیها هیچ بحثی نکردیم و گفتیم که هر کس سر جای خود باشد. استاد فیاض توقعات داشت که روی نمایندگی تهران بحث شود و اما نشد دلیلش یکی اوضاع غیر عادی بود و دیگر اینکه بحث نمایندگی جنجال برپا می کرد. سید محمد سجادی از برادر شان آقای فاضل حمایت می کرد و دیگر اینکه بر خلاف مقررات و یک سال تمام نشده بود. تعیینات قبل از شهادت در تاریخ سرطان 1373 بود و ما حالا در تاریخ اول ثور 1374 قرار داشتیم و تعیینات نمایندگی بر خلاف اصول و مقررات تشکیلاتی بود و نمی شد. حال سه بر نامه مشخص را باید دنبال می کردیم یکی کار های حزب در شمال کشور و دیگری فعالیتهای حزب در خارج و سومی بر نامه های حزب در هزاره جات و در بامیان....
-------------------------------------------------
پ.ن. شمال کشور حوزه فعالیتهای استاد محقق و هزارجات حوزه فعالیت دبیر کل و معاون ایشان و خارج حوزه فعالیت شورای نمایندگی و رییس کمیسیون سیاسی. استاد خلیلی و استاد عرفانی با رای علنی و با توافق انتخاب شدند. استاد محقق به دلیل اهمیت استراتژیک شمال دبیر کلی حزب را قبول نکرد.



ما خوبیم و آنها بد -94-

پس از انتخاب دبیر کلی حزب و حدت، به لحاظ ساختاری و تشکیلاتی خیال مان راحت شد و حالا رهبری نو باید کارهای اساسی و زیر بنایی را به پیش ببرد ما به مردم خود وعده داده بودیم که پرچم عدالت را به زمین نمی گذاریم و راه پدر و بابه را ادامه می دهیم و حال وقت عمل و وقت وفا به عهد بود. چند روزی در مزارشریف گشت گذار داشتیم و کم کم متفرق می شدیم. استاد محمد فیاض با کمی دلخورده گی همراه آقای افشار پر واز پاکستان را گرفت دبیر کل و معاون شان آماده می شدند که طرف بامیان بروند. راه تا یکاولنگ هموار و هیچ مشکلی گزارش نمی شد. تنها مرکز بامیان در تصرف حرکت و سپاه و نیروهای دولتی قرار داشت و قومندانها می گفتند که آنها کار یک روزه ما هستند. استاد خلیلی نگران اوضاع بود و شکایت از نداشتن امکانات. من هنگام خدا حافظی در خانه ماما ابرهیم شاهد نگرانی شان بودم و گفت شما این مسوولیت را به دوش من و استاد عرفانی گذاشتید. گفتم بله استاد کار سخت و مسولیت تان سنگین است اما در این راه تنها نستید مردم یک پارچه با شما و همراه شما هستند پس از شهادت مردم متحد شده اند و این قدرت بزرگی هست که در اختیار دارید و دیگر اینکه ما همه در خدمت شما هستید و همه از شما حمایت و پشتیبانی می کنند و استاد محقق هم با تمام امکانات قول داد که با شما هست و من به خارج می روم مطمئن باشید فضای جامعه مهاجران را در حمایت از حزب وحدت حفظ خواهیم کرد. اتفاقا این حرفها بلوف و رویا و تخیل نیست. در مدت زمانیکه که حزب در بامیان مستقر شد و تازمان شکست حزب توسط طالبان یگانه نمایندگی که هیچ کمکی از مرکز نمی گرفت و آن مابودیم. و ما به مرکز کمک هم می کردیم این قصه را بعدا خواهیم کرد که ما و من در حوزه خارج برای بامیان چه کردیم و با تمام وجود از عزت و قدرت و سیاست بامیان حمایت کردیم نه تنها ما باری بر دوش مرکز بل کمک کننده مرکز در همه ساحتها بودیم و من هنگام خدا حافظی گفتم که دوستان و مهاجران در خارج در کنار شما هستند و هیچ نگران هم نباشید.همانگونه که در شورای مرکزی در چند روز گذشته بحث داشتیم و من در تهران با رسانه های اعلام کردم که در یک شرایطی بازی قرار گرفته ایم و پر چم حزب مان را بر افراشته نگه می داریم. ما همیشه این گونه تحلیلها و صحبتها را با هم داشتیم و من شخصا تحلیل می کردم و این عادتم بود. سفیر حیدری می گفت ما شما را تیوریسن سازمان نصر و حزب می گفتیم. پس از شهادت مزاری هر قلمرو سه شمال و مرکز و خارج آمادگی عام همکاری را داشت . به حوزه خارج کمی اشاره کردم و حوزه شمال هم خیلی خوب بود و حوزه مرکز با حمایت دو حوزه دیگر چشم انداز خوبی داشت شکایت استاد خلیلی از نبود و کمبود امکانات درست بود اما این مشکل با اقتدار حزب بر طرف می شد که شد. یک روز به توفیق گفتم در فکر پلان یک طیاره طرف ترکمنستان باش و همه رفتند و استاد خلیلی و استاد عرفانی طرف بامیان می روند. حاجی توفیق دنبال طیاره رفته بود و با کدام نمایندگی صحبت کرده بود که می توانیست طرف ترکمنستان پر واز نماید. با استاد محقق کم کم می خواستیم خدا حافظی نماییم یک روز کتاب محاضرات آیه الله محمد اسحاق فیاض را در گوشه ای گذاشتم و گفتم بروم همراه استاد محقق حرف بزنم و خدا حافظی. نا گهان دیدم که ایشان وارد اطاقم شد گفتم حاجی آقا استاد خلیلی و استاد عرفانی را دیدم و با هر دوی شان صحبت کردم و می خواستم خدمت شما بیایم و خدا حافظی نمایم. توفیق را فرستاده ایم دنبال بلیط و یا کدام جای در طیاره. استاد محقق گفت بخیر می روید و گفت چطور شد تعیینات؟ گفتم خوب شد. خودش هم خیلی راضی بود و گفت کاری خوبی شد دست به دست می دهیم حزب را دو باره فعال می کنیم. محقق با اعتماد به نفس زیادی گپ می زد و دیگر احساس رنج و ماتم شهادت استاد مزاری را کم کم کناز گذاشته بودیم. کتاب" محاضرات" را گرفت و بحث مقدمه واجب است و یا نیست را نگاه کرد و گفت این بحثها را قبلا استاد ما آقای بحر می کرد و گفت شما چطور در این شرایط کتاب محاضرات می خوانید؟ گفتم من در حوزه علمیه امتحان دارم و به همین خاطر با خود آوردم که در فرصتهای بخوانم. صحبت نوی برای گفتم نداشتیم جز اینکه عمل کنیم و کارهارا در سه حوزه خارج ، مرکز و شمال فعال نماییم. استاد محقق برای فعال شدن مرکز و گرفتن با میان از دست حرکت و سپاه و نیروهای دولتی فکر می کرد و گفت انشالله خبرهای خوبی خواهید شنید و ما بامیان را می گیریم. توفیق آمد گفت فردا ساعت ده به طرف ترکمنستان طیاره پلان شد. فردای سر موعد رفتیم به دفتر طیاره.گفتیم که ما مسافر ترکمنستان هستیم گفت بله درست است. یک طیاره ان 32 داریم خوب طیاره است اما یک بار کمرش شکست ما ولدینگ کردیم حالا خوب است کار میته.و بعد به شاگردش گفت بچه برو انجنیر دکان را صدا کو که مسافران ترکمنستان آمده و همان پرزه را بیار و در ان 32 بخیر پرتو تا طیاره چالان شود و برود. با خود گفتم اینه طیاره و اینه انجنیر که دکان دار است و اینه میکانیکی که تازه می پرته تا طیاره چالان شود. کمی گیج گنس ماندیم اما خوب چاره ای نیست و این حکم و الزامات تقدیر و زمان و شرایط کشور است. موتر ها آماده بود که برویم طرف میدان. استاد محقق برای پذیرایی در آن شرایط سخت، سنگ تمام گذاشته بود. رفتیم به میدان. انجنیر دکان دار بغل طیاره را باز و جنبید و جنبید پرزه نو انداخت و بعد گفت چالان کنید. طیاره روشن شد.کمرش ولدینگ کرده بود. من همراه سجادی حاجی توفیق و آقای سلطانی به دستور پلوت سوار بر طیاره شدیم و چند مسافر دیگری هم داشت و به این ترتیب با چند ساعت پر واز در آسمان در چارجوی، تر کمنستان رسیدیم. در داخل طیاره حرفها و اطلاعات رییس دفتر روحیه مرا گرفته بود. در هر جای دنیا خلبان، دفاتر هواپیما، هر گز چنین چیزهای را به مردم نمی گویند و اسرار شان هست و دل مسافر را نمی شکنند اما در افغانستان به ما می گوید طیاره کمر شکسته است ولدینگ شده و پرزه را انجنیر دکان می پرته.شب در چهار جوی تر کمستان ماندیم فردا با قطار طرف عشق آباد حرکت کردیم. قصه داخل قطار بماند و اما قصه عشق آباد رهنمای ما که اهل هرات از هواداران حزب وحدت وی مست ملنگ پیدا شد و گفت از هتل کرده یک خانه برای تان می گیرم در هتل چاره تان نمی شود. رفت یک منزل با تمام وسایل زندگی را پیدا کرد. گاز، آب، برق و همه وسایل زندگی آماده و با کرایه خیلی ارزان. متحیر ماندیم و گفتم که شعارهای کمونیستی این گونه عملی شده و این مردم همه چیز را دارد و گفت همه چیز مجانی هست. آب مجانی گاز مجانی و برق رایگان واقعا عجیب بود. تازه نشسته بودیم که چهار دختر ترکمنی آذر بایجانی ازبکی وارد منزل شدند. از طارق رهنما پرسیدم اینها دبگر چه مو جودات هستند و چه می خواهند. طارق شیطان خندید و گفت خوب می خواهند باشما صحبت کنند وسات تان را تیر کنند.این مردم در این ملکها آزادی عام تام در این گونه موارد دارند. این دخترها خانه را پر از عطر اتکلون کردند. صاحب خانه چای برای مادرست کردند و گفتند که برای هر چند مدت که باشید وی خدمت می کند. دخترها همراه ما چای خوردند و خود شان را معرفی کردند دیدم این ها ول کن معامله نستند ما را توریست خارجی گرفته اند و مقصد و منظور دارند و این مساله برای ما محرز شد و گفتم چه گونه از اطاق بیرون شان کنم. نماز خواندم و به طارق گفتم که به این رفقایت بگو که اینها توریست نستند و اینها طالب هستند و بعد گفتم دستت را به گلویت ببر و بگو که ذبح می کنند و طارق دقیق گپای مرا ترجمه کرد و تا ختم نماز دوتای شان گریختند و دو تای دیگر مانده بودند یکی گفت سرش درد می کند و دیگری گفت خیر است ما هم می رویم و بعد گفت ما دخترهای خوبیم اما شب دخترهای روسی می آیند و آنها را راه ندهید که آنها خیلی بد هستند و شب دخترهای روس .....
----------------------------------
پ.ن. عشق آباد پایتخت ترکمنستان تازه از زیر سلطه شوروی آزاد شده بود. عشق آباد شهر نه چندان آباد اما با فرهنگ غربی و آزاد در روابط زندگی و جمعی. طیاره ان 32 ساخت شوروی و اینکه ما سوار کمر شکسته شدیم و ولدینگ کاری هم شده بود. من عین همان دیدگاهی را که با صدای آمریکا داشتم را به صورت تفصیلی به استاد خلیلی طرح کردم و گفتم مردم با ماست و در حوزه باز قرار گرفته ایم و قومندانها هم گفته اند که بامیان یک روزه ما است. استاد محقق از نامزدی دبیر کلی منصرف و استاد خلیلی دبیر کل و استاد عرفانی معاون ایشان شد.


 

قلمروهای کاری -95-

 

آن چهار فسقلی عطر آلودکه برای سات تیری ما آمده بودند، راست گفته بودند. سید محمد سجادی و حاجی توفیق رفته بود بیرون تاگشتی بزنند و من و آقای سلطانی مانده بودیم در منزل.خانه ها به گونه ای ساخته شده است که  دیوار دورحیات ندارد . تنها وقتی که وارد اطاق می شودی در وازه هست. شب حوالی ساعت 7 شب و هوا تاریک شده بود محمد و توفیق بر نگشته بودند که زنگ خانه به صدا در آمد و من گفتم جناب سلطانی صاحب بروید نگاه کنید که کیست؟ و یا هم محمد و توفیق برگشته اند. آقای سلطانی برگشت و گفت استاد دو تا دختر موی طلایی روسی آمده و می گویند که در را با ز کنید و ما می خواهیم بیاییم داخل شما مگر توریست خارجی نستید. گفت چه کار کنم؟ گفتم هرگز در راه باز نکنید به آنها بگویید که فر دا تشریف بیاورند و ما خسته ایم و می خوابیم. آقای سلطانی عضو شورای عالی نظارت ما همین کار را کرده و به یک نحوی به آنها فهماند که باز کردن دروازه، غیر ممکن است و شما اگر کار دارید فردا بیایید. آقای سلطانی می گفت من روسی بلد هستم. مو طلاییها رفتند. ما تقریبا یک هفته در عشق آباد ماندیم و دیگر هرگز کسی به سراغ ما نمی آمد و ما بودیم همان بانوی میان سال صاحب خانه که برای ما آشپزی می کرد و ما مواد می خریدیم ایشان آشپزی می کرد. طارق مارا با تاجران زیادی افغانی که به عشق آباد رفت آمد داشتند آشنا کرد و یک روز میله در کوه رفتیم و یک گوسفند را کشتیم و کبابش کردیم و آنها قصه های از فیسقلیها را زیاد داشتند و دختران خوب و بد را زیاد داشتند و بما می گفتند که ما افغانها یک تعهد هم کرده ایم که قصه عشق آباد در خود عشق آباد وقتی بیرون شدیم دیگر شتر دیدی ، ندیدی. افغان جماعت در چنین مواردی قول قرار دارد و عمل می کند شتر دیدی ، ندیدی یک روز طارق یک هزاره را آورد قصه وی هم خیلی جالب است. این مرد هزارگی از سرنوشت گذشته ها و از آبا و اجداد خود صحبت کرد و زبان فارسی را از دست داده بود و ترکمنی و روسی گپ می زد وی گفت که ما هزاره هستیم صد سال پیش از افغانستان آواره شده ایم و حالا در ترکمنستان زندگی می کنیم و زندگی ما خیلی خوب می گذرد اما مذهب ما شیعه هست و ما در ماه محرم یک سید داریم که برای ما روضه محرم و عاشورا را می خواند اما نماز و روزه را بلد نستیم و فراموش کرده ایم ما مسلمان و شیعه عاشورایی هستیم همین و سال گذشته رییس جمهور ایران آقای هاشمی آمد و مسجدی را که ایرانیها ساخته بود را افتتاح کرد و تمام صحبتهایش همین بود و چندان علاقه ای به شنیدن خبرهای افغانستان هم نداشت. در طی یک هفته با چنین رویدادهای سرو کار داشتیم و واقعا همه چیز برای من تازه بود و البته که به آذر بایجان رفته بودم و چیزهای زیادی از آنجا هم داشتم ولی قصه عشق آباد چنین بود و به این ترتیب پرواز مان طرف مشهد انجام شد و چه فاصله اندکی بین عشق آباد و مشهد. البته گفته باشم که ترکها و ایرانیها سخت در تلاش و رقابت بودند که فضای فرهنگی و تجاری را اشغال نماید ولی کارهای ترکها خیلی نمایان بود مثلا نقش بسیا مهمی در ساخت ساز میدان هوایی داشت و  اما ایرانیها بنیاد مستضعفین فرو شگاهای را ایجاد کرده بود و کالای ایرانی را می فروخت. به مشهد و بعد به تهران آمدیم. فضای در بین مهاجرین کماکان تا چهلم ملتهب بود. شکایتهای زیادی از عدم همکاری در برگزاری مراسم استاد مزاری داشتند ولی خوب ما چه می توانستیم بکنیم و هیچ. در مزار شریف قلمروهای کاری حزب وحدت روشن شد و ما در حوزه ای خارج از کشور قرا گرفته بودیم. کارهای ما با حمایت مردم بسیار خوب و لی در ارگانهای جمهوری اسلامی ایران کمتر با ما همکاری صورت می گرفت اما ما هم کار خود را کرده بودیم. ارتباط با مردم تقریبان نهادینه شده بود و موج عظیم مردم به دفاتر ما در تهران و شهرستانها بی نظیر بود و چند برابر هم شده بود. ما اصلا احتیاج به کمک نداشتیم و کسی هم به ما کمک نمی کرد و کمکهای ما از ناحیه مردم تامین شده بود. هر روز بالای هزار نفر و تا دو هزار نفر برای گرفتن کارت هویت و کارت عضویت و د فترچه های ازدواج مراجعه می کرد دفاتر ما دفاتر سایر احزاب را تحت شعاع گرفته بود. جمعیت اسلامی می گفت ما هم کارت داریم و  حرکت اسلامی آیه الله محسنی انواع و اقسام کارت را چاپ کرده بود ولی مردم به دفاتر آنها کمتر مراجعه می کردند. البته حجم کارها به قدری سنگین و بالا رفته بود که کنترل دفتر هم برای ما سخت شده بود به این معنا که فساد و دزدی و اختلاس و سوء استفاده دیده می شد. کی می توانیست روزانه این همه جمعیت را کنترل نماید. یک روز از مرکز پولیس تهران به من زنگ زد و گفت سرهنگ پاسدار فلان با شما کار ضروری دارد و می خواهد با شما ملاقات داشته باشد و گفتم اشکالی ندارد و رفتم وی البته برخوردش خوب بود ولی نحوه حرف زدنش بد. احترام زیاد کرد و گفت دفتر تان در چهار راه ولی عصر غیر قابل کنترل شده و در این دفتر قاچاق صورت می گیرد و قوچاقبران کارت عضویت و کارت هویت شما را دارد و من امروز برای همین موضوع شما را خواسته ام و بعد ازکشوی میزش ده ها کارت را کشید و تو ضیح داد که این آدم قاچاقبر مواد مخدر است و این آدم هم دزد هست و قس علیهذا شما چرا به اینها کارت عضویت و هویت صادر کرده اید. من کمی قهرم آمد و لی با خونسردی با وی صحبت کردم و گفتم ما برای اتباع افغانی کارت می دهیم چون مدرک ندارند و برای شناسایی شان کارت می دهیم ما به اتباع ایرانی کارت نداده ایم و نمی دهیم ما به عنوان یک حزب افغانی حق داریم هویت اتباع کشور خودرا تایید کنیم و برای شان کارت می دهیم و چنانچه سفارت برای شان پاسپورت می دهد. قبول دارم که همه این کارتها را ما صادر کرده ایم اما کارت دلیل نمی شود که آنها مرتکب جرم و خلاف نشود مگر اتباع ایرانی شناسنامه ندارند گفت دارد چرا؟ و گفتم اتباع شناسنامه دارتان مرتکب جرم نمی شوند گفت: بله و لی ولی ما کنترل می کنیم . گفتم طبق قانون برخورد می کنید؟ گفتم با متخلفین ما هم همین کار را بکنید قاچاقبر را مجازات کنید قاتل را دستگیر کنید و جلوی دزدی را بگیرید و ما خوشحال می شویم و اعتراض نمی کنیم و عدالت و قانون تان را اجرا کنید. جناب سرهنگ پاسدار مانده بود که چه بگوید حرفی برای گفتن نداشت. بله واقعا چنین کارهای می شد و ما نمی توانستیم که جلو شان را بگیریم ما پولیس نداشتیم. اما کار ما رو نق بی نظیر داشت. درحوزه بیرونی ما به داخل احتیاج نداشتیم و کمک نمی خواستیم درحالیکه همه احزاب از مراکز شان پول برای اداره کردن دفاترشان می گرفتند و ما درقلمرو خود  بار دوش روی بامیان نه، بلکه ممد و کمک کننده بامیان هم بودیم . قدر کارهای مارا بامیان نمی دانیست. گذشته از خود کفایی مطلق و حل مشکلا مردم و مهاجرین، درعرصه سیاسی ما همه موضع گیریهای با میان را تایید می کردیم. سیاست با میان هماهنگ با ایران نبود و دیدیم که آقای ابراهیمی نماینده ولی فقیه نتوانیست به بامیان برود و آقای شیوا از پنجاب به دستور بامیان دورش داد و حتا منم با رفتن به داخل همرای آقای ابراهیمی نماینده ولی فقیه در سال 1374 مخالفت کردم. ما از ناحیه سیاست بامیان در ایران تحت فشار بودیم این فشار دول دلیل داشت یکی جناح آقای اکبری که حامیان پرو پاقرص در نهادهای جمهوری اسلامی ایران داشت. آقای عبدالحق شفق نماینده جناح اکبری مورد احترام شان بود اما ما و من مورد غضب شان زیرا ما همان حرف بامیان را می گفتیم که اینها درحق استاد مزاری خیانت کردند و حزب را به انشعاب کشاند و نتیجه تعیینات 1373 را قبول نکردند و با استاد مزاری راه دشمنی را درپیش گرفتند.این موضع بامیان بود و ما بخاطر آن تحت فشار بودیم زیرا که درکشور جمهوری اسلامی ایران زندگی می کردیم و درخاک شان با سیاست شان در مورد افغانستان مخالفت داشتیم. دلیل دیگر فشار برما ، مخالفت با میان بادولت استاد ربانی در کابل بود. سال 74 و تامیزان 1375 که روز سقوط دولت کابل و اشغال طالبان است ، بامیان رابطه غیر دوستانه با کابل داشت و ما هم درایران همان را موضع را دنبال می کردیم فشارهای زیادی بر ما وارد می شد برای بامیان و حزب این فشارها قابل درک نبود و می گفت این موضع گیری را داشته باشید اما در فکرش نبود که چه قدر پیامدها و مشکلات برای اعضای حزب وحدت دارد. من می دانستم که بامیان مغرور و بی اعتنا به نمایندگی شان است و فکر می کرد که نمایندگی بردگان شان باشد. وقتی استاد مزاری در کابل بود ما روزانه حداقل چندین پیام از طریق بی سیم را داشتیم می فرستادیم و می گرفتیم اما در بامیان چنین نبود رابطه ما کاملا یک جانبه بود و این ما بودیم که مرتب به شورای مرکزی پیام می فرستادیم و اما شورای مرکزی حزب و حدت و استاد خلیلی هیچ اعتنای به ما نداشت  این نوع رابطه دریک تشکیلات خوب نبود و بعد شورای مرکزی این کارها هم می کرد.....

پ.ن. تفاوت آشکار در رابطه مرکز با نمایندگی در کابل و بامیان پیدا شد. کابل با نمایندگی رابطه دو جانبه داشت و اما بامیان رابطه اش با نمایندگی یک طرفه و یک جانبه. نمایندگی حزب در تهران حامی سیاستهای بامیان بود و به همین خاطر برخلاف سیاست در تهران عمل می کرد و مورد بی مهری قرارداشت مثالش مخالفت با جناح اکبری مثال دیگرش مخالفت با دولت استاد ربانی. نمایندگی در تهران و در قلمرو کاری خود 90 در صد مهاجرین را با خود داشت و 10 در صد مربوط به دیگر احزاب. حوزه کاری  ما تبدیل به فعال ترین قلمرو شد اما داخل و بامیان به حوزه خارج بی اعتنا بود. در ترکمنستان ما بقایای جنگ و بقیه السیف عبدالرحمان را دیدیم.




 

 

قلمرو خارج -96-

 

در مزار به این جمع بندی دست یافتیم که پس از تعیین دبیرکلی حزب وحدت، حوزه ها و قلمروهای کاری حزب  درداخل و خارج مشخص شود. سه قلمرو کاری را در نظر گرفتیم یکی مرکز به آدرس بامیان و دیگری حوزه شمال کشور و سومی هم خارج افغانستان. در خارج ما این گونه برنامه ریزی کرده بودیم. بخش فرهنگی و نشرات ما قویا کار می کرد و ما هم بدون اینکه یک قران از مرکز بخواهیم، بخش نشرات خود را به خوبی و به درستی پیش می بردیم. آقای دانش در کارهایش موفق بود چند خبرنگار متعهد و پرکار مثل رضایی و همکارانش را داشتیم که در تهیه اخبار نقش اساسی را داشت. آقای دانش احتیاج به تشویق و تمجید نداشت. کار اساسی من این بود که پول نشریه را تهیه و به ایشان برسانیم که همین کار را مسوولین مالی ما مثل آقای یوسف امین و آقا مظفری انجام می داد. حوزه خارج درعرصه فرهنگی و نشراتی موفق ترین حوزه بود و فکر می کنم هیچ گروه و حزبی به پایه ما در امر فرهنگی نمی رسید ما هم کادر ورزیده داشتیم و هم به امور فرهنگی بها می دادیم و استاد مزاری خودش قبل از هر امری یک شخصیت فرهنگی بود. کتابخانه های زیادی را تاسیس کرد و در خارج هم به امور فرهنگی بهای زیادی می داد تعدادی را به حوزه های علمیه شامل که معروف بود به کوچولوهای مزاری که حاجی صاحب عبده و حاجی احمد از شولگره از همان جوانان هستند و بچه های دیگری را در دانشگاه معرفی کرده بود. نشریه حبل الله را که گفتم مرتب چاپ می شد. موسسه علامه بلخی را تا سیس کرد و یک روز باهم رفتیم یک مبلغ اولیه را از آقای شیخ حسن ابراهیمی گرفتیم و موسسه را ایجاد کردیم . پس از شهادت مزاری ما همین کار های فرهنگی را توسعه بشتری  بخشیدیم. تعداد زیادی از بچه ها را به دانشگاهای ایران برای تحصیل در عرصه هنر و فیلم سازی فرستادیم و یک تعداد از جوانها را به دانشگاه مخابرات معرفی کردیم و  که فارغ شدند و حالا همه شان در افغانستان در شرکتهای خصوصی کار می کنند و انجنیرهای موفقی هم هستند و حاجی توفیق در این ساحتها کارهای فراموش ناشدنی داشت. برنامه ریزی کردیم و بالای سیصد نفر را به خارج و  آذربایجان فرستادیم که حالات تعداد زیادی از آنها در غرب رفته و تحصیلات عالی دارند. اینها کارهای فرهنگی ما در زمان استاد مزاری و بعد ازشهادت ایشان بود. می دانید که تمامی کارهای حزب در حوزه خارج به دوش شورای نمایندگی و عمدتا به دوش من افتاده بود. ایران هم در بحثهای مهم تنها مرا و آقای عبدالحق شفق را ا ز جناح آقای اکبری می خواست. حزب در کابل انشعاب کرد و بعد از شهادت استاد مزاری هم هردو جناح منشعب در زیر یک سقف بودیم دفتر سیاسی ما میدان و نگ بود و دفتر مردمی ما چهار راه ولی عصر. ایران سیاستش این بود که ما باید در یک دفتر و در زیر یک سقف بمانیم و اجازه دفتر بازکردن در جای دیگر بما نمی داد و البته این پالیسی شان بود و ما در زیر یک سقف کار می کردیم. یک شب از وزارت خارجه زنگ زد که شب بیایید در ستاد افغانستان و رفتم و آقای علاء الدین بروجردی گفت ما با مرکز و با میان و استاد خلیلی صحبت کرده ایم و قرار است که شما و آقای شفق نمانیدگان با صلاحیت دو جناح توافقنامه ای داشته باشید. و این خبر برای من واقعا عجیب بود. و گفتم این کار را در صورتی می کنم که اولا معلوم شود که برای چه این کار را می کنیم و ضرورت این کار درچیست؟ حزب که انشعاب کرد و استاد مزاری به شهادت رسید و همه چیز بهم خورد حال چه گونه ممکن است که با هم موافقتنامه داشته باشیم و نمی فهمیدم که موافقتنامه برای چه داشته باشیم. گفتم این مساله احتیاج به بحث همه جانبه دارد. یعنی من و آقای عبدالحق شفق باید با هم بنشینیم که چه می خواهیم. مساله دیگر هم این بود که گفتم من این موضوع را بدون هماهنگی و موافقت با میان نمی توانم انجام دهم. ساعت حوالی 9 شب بود و فکر می کردم این شرط من یکی از جدی ترین شرطهای است که وزارت خارجه نمی تواند انجام دهد غافل از اینکه تفاهمات بین استاد خلیلی و و زارت خارجه ایران صورت گرفته است و مرکز این موضوع را به من خبر نداده است. آقای بروجردی گفت حرف شما منطقی هست باید بامیان در مورد موافقتنامه نظرش مثبت باشد که هست و ما با استاد خلیلی در این مورد به تفاهم رسییده ایم. دیگر مساله جناح آقای خلیلی و آقای اکبری حل شده است و من شمارا در این وقت بخاطر همین مساله زحمت داده ام. زمستان 1374 و هوا خیلی سرد. من گفتم که دراین مورد با بامیان تماس می گیرم زیرا ازمرکز دراین جهت به ما چیزی گفته نشده است. آقای بروجردی گفت جناب حاج آقای ناطقی شما به حرف ما باور ندارید و قضیه دو جناح حل شده است. گفتم باور دارم شما با مرکز صحبت کرده اید و لی من که نماینده مرکز هستم تا کنون صحبت نکرده ام یک مرتبه ایشان گفت: تلفن را بیا ورید که با با میان صحبت کنیم و جناب آقای ناطقی با استاد خلیلی صحبت نماید. تلفن ستلایت را حاضر کرد و آقای بروجردی شماره استاد خلیلی را گرفت و  با هم گرم احوال پرسی کرد و بعد کمی در باره آب و هوایی بامیان صحبت کرد و بعد آقای بروجردی گفت حاجی آقای ناطقی نماینده شما در پهلوی من نشسته است و راجع به توافقنامه دو جناح که صحبت شد، حال با ایشان صحبت بفرمایید. با استاد خلیلی صحبت کردم و گفتم استاد دوستان چه می خواهند؟ موافقتنامه با جنا ح آقای اکبری داشته باشیم و من از موضوع خبر ندارم و شما به من چیزی نه گفته اید من با دوستان چه بگویم؟ و شما چه نظر دارید؟ استاد خلیلی گفت: بله حاجی آقا همانجا یک توافقنامه باهم داشته باشید و با هم بنویسید و من با آنچه که توافق نمایید، موافقم و حالا دوستان هم روی آن تاکید دارند. صحبت من تمام شد. حالا بروجردی می گفت شفق کجا هست؟ و گفتم که ایشان در مشهد رفته است و گفت همین حالا پیدایش می کنم که فردا تهران بیاید و با هم روی توافقنامه کار کنید. به شفق در مشهد تلفن کرد و گفت جناب آقای شفق تهران بیایید و با جناب آقای ناطقی بخیر روی توافقنامه کار کنید آقای شفق گفت خوب است من تهران می آیم. دو روز بعد شفق آمد و این توافقنامه را باهم نوشتیم چیزی مهمی نبود. قطع تبلیغات علیه هم دیگر. حتا الامکان همکاری در داخل افغانستان قطع جنگ و منازعه و ایجاد تماسهای مکرر برای رسیدن به یک توافق جامع  و امضای این توافق توسط رهبران دو جناح. این حرف در دلم ماند و با هیچ کسی هم نگفتم تنها با حاجی توفیق که در متن جریان بود صحبت کردم و گفتم نگاه کن استاد خلیلی چه کارها می کند. با ایرانیها توافق می کند و با جناح اکبری که افکار عمومی بشدت علیه آنها هست به توافق می رسد ولی مارا در جریان نمی گذارد و بعد از طریق ستاد افغانستان به ما خبر داده می شود که با جناح آقای اکبر توافقنامه داشته باشیم. فکر می کنم توفیق گفت شما فکر می کنید استاد خلیلی ، یعنی استاد مزاری هست که هرروز با شما از کابل در آن شرایط دشوار تماس می گرفت. واقعا این حرف بکلی درست بود از بهار سال 1374 تا 22 سنبله 1377 زمان سقوط بامیان توسط طالبان کم ترین مکاتبات را با با میان داشتیم. درحالیکه در کابل از تاریخ  1371 تا 19 حوت 1373 بالاترین ارتباط و مکاتبات را از طریق بی سیم داشتیم و گاهی هم تلفنی. تماس با با میان داشتیم اما یک جانبه و جاده با میان – تهران یک طرفه بود. ما تماس می گرفتیم. کارهای این چنین بنیادی و توام با افکاری عمومی را بامیان می کرد و لی ما را در جریان نمی گذاشت من به آقای توفیق گفتم ازاین توافقنامه با جناح آقای اکبری مردم خبر نشوند و الا ما را سنگ سار خواهند کرد. این توافقنامه را باشفق نماینده اکبری امضا کردم. اما هیچ تاثیری روی احساسات مردم نداشت مردم کماکان ضدیت و شعارهای خود را علیه حرکت آیه الله محسنی و جناح اکبری می داد و قطع شدنی نبود. مردم و مهاجران "حرکت و سپاه" را دشمن مزاری می دانستند و می گفتند که خیانت کرد و شرایط شهادت مزاری را آنها فراهم کردند. مردم با نمایندگی ما فوق العاده همکاری داشتند و هیچ  مشکلی مالی هم نداشتیم و با کمک مردم خود کفا بودیم و گفتم که نزدیک به 100 نفر را معاش می دادیم و در عالم مهاجرت خیلی سخت بود حزب اسلامی آقای پیرزاده می گفت ما برای ده نفر خود مرتب معاش رسانده نمی توانیم و لی شما این کارها را می کنید و بارها می گفت که چه گونه برنامه ریزی کرده اید که این همه مردم به دفتر شما هجوم می برند و ما را هم یاد بدهید. بامیان گاهی بدون هماهنگی و همکاری ماموران خفیه به ایران می فرستاد و برنامه ها و پیشنهادات مرکز را با نهادهای ایران در میان می گذاشت البته نهادها به ما می گفتند که از مرکز حزب شما کی آمده و حامل چه پیشنهادات هست. اینکه چرا با ما درمیان می گذاشت فکرمی کردند که ما خبر داریم و درایران شورای نماینده هستیم و یا اینکه می خواست بدانند که ما خبر داریم و یانه ؟ و یا هم می خواست ما را درجریان بگذارد باالاخره می دانیست که دست شان در یک موقع و شرایط اضطراری به ما می رسد و نه مرکز. من یادم هست که یک خفاش در تهران ده ها زن را کشت  و تجاوز می کرد و جنایت فجیع و در روز نامه نوشته شد که این جنایتکار یک تبعه افغانستان هست نهاد ایرانی با من تماس گرفت که جناب ناطقی شما  در برابر این جنایتکار چرا بی تفاوت هستید؟ اعلامیه دهید و افکار مردم ایران علیه افغانیها بسیج می شود. حزب اسلامی اعلامیه داد و جنایت خفاش را محکوم کرد و ما هم اعلامیه دادیم و محکوم کردیم اما گفتیم که هویت این تبهکار باید معلوم و تحقیق شود. در چنین مواردی ایران دستش به ما می رسید و نه به مرکز و ما شورای نمایندگی مرکز بودیم و در سال 1376 از سوی با میان علیه نمایندگی اقدام غیر قانونی و تشکیلاتی به این صورت اعمال شد که می خوانید........

پ.ن. تصمیم شورای مرکزی بامیان در تعیینات 1376 خارج از قوانین تشکیلات و ما به همین دلیل مخالفت کردیم. نمایندگان مرکز بدون هماهنگی با ما طرحها و پیشنهادات شان را مخفیانه با نهادهای ایران مطرح می کردند. خفاش خونخوار سرانجام اعلام شد که از قوچان مشهد است. توافقتنامه با جناح اکبری بدون اطلاع و هماهنگی نمایندگی بود. در عرصه های فرهنگی اجتماعی و مردمی فعال ترین نمایندگی را ما داشتیم.Top of Form


تعیینات ویرانگر و فرا قانونی با میان -97-

گفتم که همکاری و ارتباط ما با مرکز یک جانبه بود و ما موظف بودیم که به مرکز گزارش دهیم اما مرکز این تعهد را نداشت که با نمایندگی ارتباط و مشوره داشته باشد. من این وضعیت را درک می کردم ولی خوب می گفتم اشکالی ندارد و ما کارهای خود را پیش می بریم و حوزه ما دستش به داخل دراز نیست. توافقنامه دو جانبه جناح خلیلی و اکبری را که قصه اش را کردم و پس از نوشتن سند، یک مرتبه خواستم که امضا نکنم بگذار مرکز امضا کند که نمی توانیست چون پیامدهای عظیم اجتماعی داشت چه کسی جراات داشت که با جناح متهم سند موافقتنامه امضا کند. چند روز دواندیم و بیگاه و صبا می کردیم مشاور من آقای توفیق بود. یک شب روحی صفت نماینده وزارت خارجه حوالی ساعت 11 شب زنگ زد و گفت منم حالا می یایم دفتر تون. می دانستم گپ همان موافقتنامه است. گفتم بیایید و بعد به حاجی توفیق زنگ زدم که گپ از این قرار است هله زود خود را به دفتر برسانید. توفیق و بعد روحی صفت نماینده وزارت خارجه همراه موافقتنامه دو جانبه آمد و نشستم و بحث زیاد کردیم وی گفت خوب شما با با میان صحبت کرده اید و حالا این متن را بین خود تهیه کرده اید و آقای شفق هم امضا کرده است خوب شما هم امضا کنید که دیگر لغو تحریم شود. با انشعاب 23 سنبله ما تحریم بودیم و در ادرات حتا چای نمی داد. در نهایت کمی فکر کردم و گفتم امضای این سند خدمت و گام مهمی برای حزب ما هست و از آن همه بی مهری مرکز صرف نظر کردم و همان شب موافقتنامه را امضا کردم. موافقت نامه دو جناح خلیلی و اکبری.تابستان سال 1375 است کم کم خبرهای از مرکز شنیده می شد که بامیان تعیینات دارد و باورم نمی شد به دو دلیل یکی اینکه در تعیینات وظیفه شورای مرکزی هست که اعضای شورای مرکزی ساکن خارج را بخواهد و اعضا حق دارند که در تعیینات سالانه شرکت نمایند و تا هنوز کسی بما خبر نداده بود و دیگر اینکه سه ماه مانده به تکمیل یک ساله گی تعیینات و در 9 ماهه گی تعیینات خلاف مقررات و قوانین حزب است. در انتخاب دبیر کلی حزب در مزار شریف آقای فیاض دلخور بود زیرا وی فکر می کرد که در نمایندگی خارج هم باید تعیینات شود و این نمی شد زیرا که از تعیینات 1373 تا انتخاب دبیرکلی بهار 1374 تقریبا دو ماه و نیم باقی مانده بود و این خلاف اصول حزب می شد که آقای فاضل حسینی را بر داریم و بجایش کسی دیگری را رییس نمایندگی تعیین نماییم و این تضییع حق فاضل و بر خلاف پرنسیب و قاعده حزب وحدت بود. و به همین دلیل خبرهای در یافتی از داخل را زیاد جدی نمی گرفتیم اما همان خبرها واقعیت داشت و یک روز از دفتر مشهد تلفن داشتم. آقای شیخ محمد علی واثق رییس نمایندگی مشهد زنگ زد و گفت که یک هیات شش نفره به ریاست آقای شیخ کاظم جعفری وارد مشهد و می گوید که در بامیان تعیینات شده است و همه مسولین و اعضای شورای نمایندگی را برطرف کرده است و بجای آنها افراد دیگری مقرر شده اند. آقای شیوا به من گفت که قضیه را به آقای دانش گفتم که که در مرکز تعیینات صورت گرفته است و همه و از جمله شمارا هم بر طرف کرده است آقای شیوا گفت آقای دانش باور ندارد و می گوید بعید است که چنین کاری را، مرکز کرده باشد و بعید می دانم.آقای واثق از من نظر می خواست که چی کنم و گفتم جلسه دایر می کنیم و نظر قاطع شورای نمایندگی را در مورد هیات بعدا می گویم. جلسه گذاشتیم و جریان و رود هیات را شرح دادم و همه اعضای نمایندگی گفتند که این کار مرکز بر خلاف اصول و قوانین حزب است و زور گویی و ما زیر بار زور و ظلم نمی رویم و سه ماه به سالگرد تعیینات مانده و به هیچ کس اجازه نمی دهیم که دفاتر را بگیرد. به مشهد تماس گرفتم و به آقای واثق فیصله شورا را گفتم و ایشان گفت قبول است و ما دفتررا نگه می داریم و به هیات تحویل نمی دهیم. یکی دو روز مرتب در تماس بودیم و موضع همان مقاومت و مخالفت در برابر فیصله فرا قانونی بامیان بود اما کم کم خبرهای می رسید که مسوولان نمایندگی مشهد عقب نشینی دارند و احتمالا دفتر را به هیات تحویل می دهد. خبرها دقیق بود هیات گفته بود که مصارف و بدهکاریهای تان را می دهیم و فیصله شورای مرکزی است مقابله و مقاومت در برابر مرکز خوب نیست و اختلاف پیش می آید و مرکز به ما گفته است که مشکلات مالی دوستان را حل کنید و حل می کنیم بیارید لیستهای تان را آقای واثق تاب نمی آورد لیست تهیه می کند و هیات مبالغی را به ایشان می دهد و همین گونه به دیگر اعضای نمایندگی دفتر مشهد. با جناب افشار مشوره کردیم و به جناب فاضل صاحب رییس شورای نمایندگی و قرار شد که همراه افشار برویم مشهد و رفتیم ولی کار از کار گذشته بود و به قول دوستان که دیر آمدید و معامله تمام شد و دفتر نمایندگی به این مبلغ به هیات تحویل داده شد. ارقام متفاوت نقل می شد ولی خوب چیزی قناعت بخش بود. در دفتر مشهد یک جنگ و خون جگری شدیدی داشتم و به آقای جعفری خیلی تند صحبت کردم و گفتم که کار تان بر خلاف قوانین اساسنامه حزب است و سالگرد تعیینات نرسیده است و کسی از اعضای شورای مرکزی را در داخل دعوت و خبر نکرده اید و حالا هم رشوه و پول برای گرفتن دفاتر پرداخت می کنید آقای جعفری تنها حرفش این بود که تعیینات را مرکز کرده و من دخالتی ندارم و هیات تنها مامور ابلاغ فیصله مرکز هست. ما به تهران بر گشتیم و گفتیم که به هیچ قیمتی دفتر نمایندگی تهران و قم را به هیات تحویل نمی دهیم و این موضع همه اعضای نمایندگی بود. هیات درتهران آمد و با وضعیت و مقاومت یک دست و یک پارچه مواجه شد و تقریبا هیات را جواب دادیم و حاجی نبی خلیلی که بسیار دوستش داشتم با من صحبت کرد که استاد مخالفت نکنید دفاتر را تحویل هیات دهید و من شخصا تمامی هزینه ها و مخارج و قرض داریها را جبران می کنم شما لیست تان را بما بدهید. در شورای نمایندگی تمامی این بحثها را از ریز تادرشتش را در میان می گذاشتیم و هر روز در دفتر جدید راه آهن و مهدیه جمع بودیم. هیات برای بحث نزدیک ما نمی آمد چون واقعا با خشم عمومی پرسنل رو برو می شد و واسطه ها و لیست هارا ما قبول نداشتیم و کار آقای واثق در مشهد را معامله نامردی و خلاف مقررات می دانستیم که بود. و حالا هیات متوسل به ایرانیها شد استاد واعظی که رییس نمایندگی بجای آقای فاضل حسینی تعیین شده بود به من گفت که ما این مساله را به وزارت خارجه ایران و دیگر نهادهای جمهوری اسلامی ایران در میان گذاشته ایم. وزارت خارجه ایران مخصوصا آقای بروجردی با ما جلسه می گذاشت و مسئله تعیینات را با هم بحث می کردیم و آنها می پرسید دلیل مخالفت تان چیست؟ و ما سه نفر یکی فیاض و دیگری فاضل حسینی و سومی من با آنها استدلال می کردیم تمام حرف ما این بود که سه ماه به زمان تعیینات مانده تعیینات 9 ماهه بر خلاف مقررات حزب است و دیگر اینکه در تعیینات کسی از شورای مرکزی را نخواسته و حق شان را تضییع کرده است. روزهای اول نهاد های ایران حرفهای مارا گوش می دادند و وزارت خارجه غیر مستقیم به یک نحوی ما را حق بجانب می دانیست اما چهل روز از مقاومت ما گذشت هیات را سرگردان و مستاصل کرده بودیم و هیات هرروز به مرکز تماس می گرفت که در یک بن بست گیر کرده ایم و شورای نمایندگی و پرسنل علیه ماه متحد یک دست و یک پارچه ایستاده اند و سر دسته شان ناطقی هست و دیگران ممکن قبول کند اما ناطقی شدید ترین مخالفت را آغاز کرده است و حرف اساسی شان این است که تا یک سالگی و سالگرد تعیینات دفتر را تحویل نمی دهد. یک روز آقای محی الدین نجفی من و آقای فاضل را در ستاد افغانستان خواست و گفت امروز حرف آخر را به شما می گویم و نظر همه نهاد هم این است و مرکز حزب شما مارا تحت فشار قرار داده که تکلیف را یک سره نماییم و در 24 ساعت اگر دفتر تهران را تحویل و تخلیه نکنید و هماهنگی صورت گرفته و پولیس وارد دفتر می شود و دفتررا پلوم می کند. من گفتم ما دفتررا تحویل نمی دهیم پولیس تان بیاید پلوم کند و این شد که پولیس جمهوری اسلامی ایران .....
-----------------------------------
وزارت داخله ایران پولیس را فرستاد و دفتر را پلوم کرد. 52 روز مقاومت و هیات را مستأصل کردیم. بامیان تحت فشار بود و به وزارت خارجه گفت که دفاتر را تحویل هیات ما دهید. محی الدین نجفی سفیر ایران در افغانستان و نماینده وزارت خارجه به ما اخطار داد که دفتر را پولیس پلوم می کند. حاجی نبی خلیلی برادر استاد خلیلی گفت لیست مالی تان را به من بدهید. شیخ محمد علی واثق رییس نمایندگی لیست مالی به هیات و دفتر مشهد را بدون هماهنگی با ما، تحویل هیات داد 



.



قلمرو مرکز- بامیان -98-

بله همان گونه که اشاره کردم وقتی به ما ابلاغ شد که دیگر بیش از این کش دادن تعیینات با میان قابل تحمل نیست. با میان بما گفته است که تعیینات تطبیق شود و شما فقط 24 ساعت مهلت دارید که دفاتر را ترک کنید در غیر آن هماهنگی صورت گرفته است و پولیس وارد دفتر تان می شود و دفتر را پلوم می کند. و من گفتم جناب آقای نجفی ما دفتر را به هیات تحویل نمی دهیم و بفرستید پولیس را. دیگر قطعی شد که تعیینات با زور پولیس تطبیق می شود و پولیس دفتر را مسدود و به هیات تحویل می دهد. جلسه فو ق العاده گرفتیم و فیصله این شد که فردا کسی به دفتر نباشد چون احتمال در گیری و دستگیری و حتا طرد مرز وجو داشت. به همه خبر دادیم که نزدیکیهای دفتر نباشند. بگذار پولیس هر کاری می کند و بکند و ما زور مان به پولیس نمی رسد و چند پرنسل مظلوم را که زیر لگد بامیان قرار گرفته و حالا نمی توانستیم زیر لگد پولیس بیاندازیم و رد مرز و در گیری شود. سابقه چنین در گیریها و رد مرزیها وجود داشت. فردا حوالی ساعت دو بعد از ظهر پولیس وارد دفتر و تمامی اطاقها را مهر لاک کرد و فردای آن روز تحویل هیات داد و این شد که تعیینات با میان حزب ما به این صورت عملی و اجرایی شد. پس از تعیینات و بر کناری همه مسوولین یک مشکل دیگری پیش آمد و آن امرار معاش پرسنل بود و به من مراجعه می کردند برخی ناراحت و برخی هم متحیر که سیستم زندگی شان بهم خورده است که خورده بود. چاره نبود و گفتم کسانیکه می توانند در دفتر بر گردند خوب برگردند و با استاد واعظی مسوول جدید سفارش می کنم که باشما همکاری نماید و پرسنل طلبه مشکل شان کم بود چون از حوزه شهریه داشتند. از این تاریخ به بعد گاهگاهی دفتر می رفتیم باالاخره در یک تشکیلات بودیم و اما بشدت مسوولان دفاتر و اعضای مرکزی از کار بامیان ناراحت بودند و من یک نوع سردی و بی مهری عجیبی با مرکز پیدا کرده بودم. مقایسه رفتاری کابل و بامیان با نمایندگی خارج را تجربه کرده بودم. و حال می رویم به قلمرو مرکز بامیان. گفتم که در آخر حمل 1374 در مزار شریف بخاطر تعیین دبیر کلی حزب جمع شدیم و پس از خاک سپاری رهبر بحث جانشینی و دبیر کلی را داشتیم. اشاره کردم که سه کاندید در اول داشتیم و با انصراف استاد محقق دو نامزد یکی استاد خلیلی و دیگری استاد عرفانی در میدان بود و نتیجه این شد که هرکی دبیر کل شد و دیگری معاون باشد. استاد خلیلی دبیر کل و استاد عرفانی معاون ایشان تعیین شد اما در باره تعیینات دیگر بحثی نداشتیم چون دو ماه و نیم به سالگرد تعیینات مانده بود و تعیینات بر خلاف مقررات بود. قلمرو مرکز برای من کمی گنگ است زیرا دست رسی به اطلاعات نداشتم و لذا روایت قلمرو مرکز و حوزه شمال برایم سخت است و تنها بر اساس گزارشهای پراکنده و اظهارات خود آقایان رییس و معاون می توان حرف بزنم. آستاد عرفانی مدعی بود که من جلوتر از استاد خلیلی در یکاولنگ مستقر شدم و نیروهای یکاولنگ را علیه دولت مستقر در بامیان ساز ماندهی کردم و بار جنگ و فتح با میان روی دوش نیروهای یکاولنگ و ولسوالیهای چهار گانه بود. استاد خلیلی روایتش این است که من از صفر شروع کردم و حزب را به اینجا رساندم. سخنرانی هردو، استاد خلیلی و استاد عرفانی ، سه سال پیش در مصلی شهید مزاری در غرب کابل اشارات مهمی به رویدادهای پس از شهادت را داشتند. رییس و معاون در این مراسم بخوبی نشان داد که چه اختلافات عمیق بین شان و جود داشته است. سخنرانی "پس از شهادت" و ادعای هر کدام در شکست نیروهای دولت در بامیان اوج اختلافات را نشان می داد و سخنرانی هردو ،استاد خلیلی و استاد عرفانی، در باره موضوع پس از شهادت بسیار متفاوت عرضه شد و این سبب گردید که دیگر مراسم رهبر شهید یکجا گرفته نشود که نشد. خوب مسئله تسری پیدا کرد و استاد خلیلی نظر و بر داشتش این بود که استاد عرفانی با استاد محقق در یک صف قرار دارند و علیه من موضع می گیرند پس دیگر گرفتن مراسم مشترک لازم نیست. این اختلافات نشان می داد که رییس حزب و معاون شان در قلمرو مرکز بامیان هماهنگی نداشتند و اختلافات شدید بین شان جریان داشته است. من از استاد عرفانی به تنهایی هم پرسیدم که جریان چه بود؟ ایشان گفت حاجی آقا من رفتم یکاولنگ و بچه های مظلوم یکاولنگ، پنجاب و لعل ورس یعنی ولسوالیهای چهار گانه را ساز ماندهی و بسیج و وارد جنگ کردم و بامیان را من آزاد کردم و بچه های یکاولنگ ضربه اساسی را به نیروهای دولت استاد ربانی و حرکت - سپاه وارد کردند. از منظر استاد عرفانی وی و نیروهای یکاولنگ فاتح بامیان بوده اند و زمینه برای استقرار حزب را فراهم کرده اند و اما روایت استاد خلیلی عام و ادعایش این است که همه چیز در غرب کابل تمام شده بود و من از صفر شروع کردم و حزب را به این جاه رساندم . در مزارشریف قو مندانها به من می گفت می رویم با میان و با میان بک روزه ما نمی شود یعنی اینکه کار دولت و حرکت - سپاه را در یک روز تمام می کنیم. دو سال پیش وقتی در مراسم سالگرد آمر صاحب در پنجشیر رفته بودم. یک قومندان را دیدم که در جنگ بهار 1374 با میان حضور داشت وی می گفت ما تنها نقش کمکی به متحدان دولت را داشتیم جنگ در دوش آقای انوری و آقای سید مصطفی کاظمی بود. در قرغنه تو مستقر بودیم و نیروهای حرکت و سپاه جلو رفته بودند که یکاولنگ را تصر کنند. نمی دانم که چه شد به یک باره دیدیم که طوفان عظیم شکست و عقب نشینی بر پا شد چنان بگریز و بگریزی راه افتاد که حیران مانده بودیم که چه کار کنیم و با این وضع نیروهای مزاری همه ما را دستگیر می کنند و ما صحنه قرغنه تورا ترک کردیم یعنی اینکه در موج طوفان شکست برابرشدیم و گریختیم. فرماندهان حرکت و سپاه همه در بامیان خرم خوشحال که مرکز با میان را تسخیر کرده و حکومت می کنند. آقای حسین نوری شولگره نیز در بامیان بود. یک نفر با من صحبت می کرد که وقتی خبر شکست نیروهای دولت و حرکت- سپاه به ما رسید و هر لحظه خبرهای شکست جدی و جدی تر می شد آقای نوری در کمال نا باوری می گفت یعنی چه؟ که شکست خوردیم نه نمی شود من نمی گذارم که نیروها عقب نشینی نماید مگر اینکه از روی جنازه من رد شوند و با لباس روحانیت خود رفت که مانع شکست و عقب نشینی نیروها شود. حاجی آقا در سرک خوابید تا مانع عقب نشینی شود . موترها و شاید تانگ به ایشان نزدیک می شود و اگر فرار نمی کرد واقعا ایشان را تبدیل به جنازه کرده بود وقتی نیروهای فراری نزدیک می شود حاجی آقا هم بلند شده می گریزد و به این ترتیب در ظرف 48 ساعت تمامی ولایت بامیان به تصرف نیروهای حزب وحدت در آمد در این جنگ آقایان انوری و کاظمی حضور داشتند. نیروهای دولت و حرکت -سپاه از کوتل شیبر تو نیز می گذرد و وارد ولایت پروان می شود و به این صورت دو رویداد مهم را در بامیان داشتیم یکی شکست کامل نیروهای دولت و حرکت و سپاه و تصرف کامل ولایت بامیان و دیگری استقرار شورای مرکزی در بامیان و فصل نو در قلمرو مرکز و با میان و ماجراهای بعدی.....
-------------------------------------
پ.ن. بامیان در بهار سال1374 به تصرف نیروهای حزب وحدت در آمد و نیروهای حرکت و سپاه و دولت را بسختی شکست داد. شیخ حسین نوری ازشولگره عضو شورای مرکزی جناح اکبری. سید حسین انوری فر مانده تام الاختیار حرکت اسلامی و بعدها رهبر حرکت اسلامی مردم افغانستان. سید مصطفی کاظمی عضو ارشد جناح اکبری وزیر تجارت در کابینه دولت و عضو مجلس نمایندگان که در حادثه بغلان کار خانه قند با چند تن از و کلا پارلمان به شهادت رسید. دو روایت متفاوت از منظر استاد خلیلی و استاد عرفانی در باره فتح با میان و شکست دولت.





از یک پاو تیل تا یک میلیارد افغانی -99-

حزب وحدت پس از شهادت در اولین اقدام نظامی، شکست سنگین و جبران ناپذیری بر حکومت وارد کرد و حالا قلمروهای وسیعی برای جذب نیرو از تمام مناطق مرکزی را در اختیار داشت ولسوالی لعل تماما در کنترل حزب وحدت بود و ولایت ارزگان آن زمان که دایکندی و شهرستان می شد عموما در اختیار حزب وحدت قرار داشت بامیان و میدان تماما در تصرف حزب بود و طالبان پس از تصرف کابل با حزب وحدت دربامیان وارد جنگ شد و تمامی راه های منتهی به هزارجات را بست. فرماندهان که دل خونین از غرب کابل و شهادت استاد مزاری داشتند، حالا فرصت بزرگی را برای کسب اقتدار و عزت گذشته به دست آورده اند اگر یاد تان باشد یک روز پس از شهادت استاد در گفتگو یک ساعته با صدای آمریکا همین رویا را طرح کردم و حالا رویا تبدیل به عینیت شده بود و واقعا سالهای پس از شهادت، قلمروهای حزب وحدت به جنب جوش حیرت انگیزی در آمد. قلمرو شمال به رهبری استاد محقق هر روز مقتدر تر می شد و ما می شنیدیم که یک بخش بزرگی از پولهای مشترک چاپ شده، به بامیان منتقل می شد که به آن می گفتند پول"سفیدک" در این سالها دو نوع پول چاپ می شد یکی توسط جنبش و حزب وحدت و دیگری پولهای که توسط دولت استاد ربانی چاپ می شد. سال 1374 تا میزان سال 1375 سالها پرتنش بین دولت استاد ربانی و حزب وحدت بود و به همین خاطر آقای شیخ حسین ابراهیمی نماینده ولی فقیه دو بار قصد کرد که خود را به با میان برساند اما از وسط راه برگشت و یک بار ایشان تا پنجاب رفته بود اما آقای شیوا به دستور استاد خلیلی آقای ابراهیمی را از پنجاب بر گردان. دلیل مساله این بود که آقای ابرهیمی از طریق دولت در کابل به بامیان به پنجاب وارد شد و یک بار دیگر از شمال هم نتوانیست خود را به بامیان برساند.این وقایع ماه های آخر تابستان 1374 هست. با میان کم تبدیل به یک قدرت سیاسی نظامی و با قلمروهای وسیع می شد.اما در این سالها دولت استاد ربانی روز گار خوبی نداشت. کابل در محاصره طالبان قرار داشت و سر انجام دولت نتوانیست در برابر طالبان تاب بیاورد و در میزان 1375 دولت کابل توسط طالبان سقوط کرد و نیروهای دولت تا عمق دره های پنجشیر عقب نشینی کردند. دهن دره پنجشیر با انفجار ها بسته شد و الا طالبان بحدی روحیه گرفته بود که می خواست نیروهای دولت را تا اعماق دره تعقیب نمایند. طالبان از رفتن به دره پنجشیر مایوس و راه سالنگ و شمال را درپیش گرفتند و به این ترتیب بخشهای زیادی از شمال را نیز به تصرف خود در آوردند. آقای سیاف متحد دولت استاد ربانی که در بذله گویی و شوخی سر آمد رهبران جهادی است. در شبها و روزهای پس از شکست کابل که در پنجشیر جلسه دایر می شد و اوضاع را بررسی می کردند. یک شب استاد ربانی تحلیل وضعیت می کند و می گوید طالبان در سازمان ملل کرسی ندارد و در سازمان کنفرنس اسلامی هم بدون کرسی است و کرسی افغانستان مربوط دولت اسلامی می باشد. تنها سه کشور پاکستان، عربستان و امارات کرسی طالبان را در ساز مان ملل به رسمیت شناخته اند و به عبارت دیگر در دنیا سه کشور است که طالبان را به رسمیت شناخته است و این موفقیت بزرگی برای دولت اسلامی هست که در همه موسسات و سازمانهای معتبر کرسی دارد و بعد به داکتر عبدالله هدایت می دهد که شما بیرون بروید و برای حفظ کرسیهای دولت تلاش نمایید استاد آنقدر کرسی می گوید که حوصله آقای سیاف بسر می رسد و می گوید استاد در این شرایط دشوار جنگ که طالبان به هر سو پیش روی دارند شما آن قدر کرسی گفتید که فکر می کنم از قرآن کریم تنها همین آیه الکرسی را خوب یاد گرفته اید. دولت استاد ربانی روز گار مناسبی نداشت و کابل از دستش رفته بود و حالا شده شبیه دیگر احزاب اما با قدرت بشتر. در بامیان اوضاع خوب بود و طالبان پس از تصرف کابل یک جبهه از طریق دره غوربند طرف شیخ علی و با میان باز کرد و طالبان تمامی دره را گرفت و خود را تا کوتل شیبر رساند. نیروهای حزب وحدت به مقابله پرداخت و جلو پیشروی طالبان را در کوتل شیبر گرفت و تلفات بی نهایت سنگینی را به طالبان وارد کرد و نگذاشت که طالبان یک قدم جلو برود. فکر می کنم این مقاومت چندین ماه دوام پیداکرد و تاسقوط کامل با میان توسط طالبان در سال 1377 این سنگرها را داشتیم. خبر نگاران خارجی تصاویر حیرت انگیز از داخل سنگرها درقعر زمستان بامیان گرفته بودند. عکسها به گونه نشان داده می شد که سخت کوشی و دلاوری و مقاومت فوق طاقت بشری را نشان می داد. من چند عکس را دیدم که چریکهای کوتل شیبر و شیخلی خود را در میان لحاف پیچیده و دستهایش روی ماشه گرینوف و زیکو یک اما از شدت سرما پوستهای دست شان ترکیده و خون جاری بود. خبر نگارشرح می دهد که چنین جنگجویانی کمتر در دنیا دیده شده اند و رهبری شان هم رسیدگی لازم را به آنها ندارد. طالبان پس از سقوط در دره پنجشیر و شیبر با میان نتوانیست نفوذ نمایند.
درسال 1375 پیش از سقوط و بعد از سقوط کابل و استقرار حزب وحدت در بامیان استاد عرفانی به خارج آمد و همینطور سید محمد سجادی و فکر کنم استاد خلیلی هم از یک سفر بیرونی به تهران آمد و چه استقبال عظیمی ازناحیه مردم و گرد همایی در مرقد امام خمینی را برای ایشان ساز ماندهی کردیم.سید محمد سجادی در دفتر تهران در مورد اختلافات درونی حزب وحدت به من گفت که استاد خلیلی خط قرمز ما هست و جانشین رهبر شهید و به هیچ کس اجازه نمی دهیم که از این خط قرمز عبور نماید ایشان تاکید داشت که برخی قومندانها و برخی از چهره های سباسی و اعضای حزب وحدت رعایت این خط را نمی کنند و می خواهند حتا عبور نمایند. استاد عرفانی هم در نشستی که من همراه فیاض و آقای دانش و افشار با ایشان داشتیم، بسیار شکوه و شکایت از استاد خلیلی داشت وی می گفت من معاون حزب هستم و اما از هیچ چیز خبر ندارم من طرف مشوره استاد خلیلی نستم ایشان کسانی دیگری را پیدا کرده و با آنها شور و مشوره دارند و تصمیم می گیرند و این رقم حزب داری قابل تحمل نیست. صحبتهای که استاد عرفانی داشت و سخنان که آقای سجادی بما می گفت نشان از یک اختلاف درونی و تشکیلاتی داشت. استاد خلیلی با معاون خود بشدت در گیر بود و با افراد دیگری رمز رازهای حزب را در میان می گذاشت و استاد عرفانی خود را منزوی و تجرید شده احساس می کرد استاد عرفانی یک روز به تنهایی گفت حاجی آقا همی با میان را بچه های مظلوم پنجاب ورس و یکاولنگ آزاد کرد و من آنهارا بسیج کردم آنها آقای خلیلی را نمی شناختند و حالا که ایشان دبیر کل شده و امکانات از چهار طرف به دستش می رسد و رهبر شده دیگر ما نستیم. اینطور احساس می شد که استاد خلیلی باسید علا رحمتی محمد سجادی و سید یزدان شاه هاشمی و چند نفر دیگر تصمیم های اساسی حزب را می گرفت و اما استاد عرفانی از چنین تصمیم گیریهای خبر نداشت. اینکه قومندانهای متمرد دربامیان پیدا شدند اشاره به قومندان شفیع و چند تای دیگر باید باشد و شفیع در بامیان کشته شد و کسی دلایل کشته شدن وی را تا هنوز نمی داند. در درون تشکیلات حزب وحدت اختلافات شدیدی بین رییس و قومندانها بین رییس و معاون شان وجود داشت .استاد عرفانی می گفت که استاد خلیلی تمامی قدرت را قبضه و در اختبار خود گرفته است که از یک پاو تیل تا میلیاردها افغانی را فقط باید خودش احکام بدهد و...
-------------------------------
استاد عرفانی معاون حزب وحدت مدعی آزادی با میان و مخالف استاد خلیلی در امر تشکیلات بود و می گفت که همه قدرت را استاد خلیلی و رفقایش گرفته بود. سخنرانی پس ازشهادت استاد خلیلی و استاد عرفانی سه یال پیش در مصلی شهید مزاری دلیل این اختلافات بود. طالبان در سنگر شیبر و شیخعلی با میان شکست خوردند. کابل در میزان سال 1375 به دست طالبان سقوط کرد. پنجشیر سنگر اساسی آمر مسعود بود و زادگاه ایشان. عبدالرسول سیاف رهبر اتحاد اسلامی و متحد دولت ربانی.




نوش دارو پس از مرگ سهراب -100-

گفتم که استاد مزاری در زمان مقاومت غرب کابل دو طرح و دو راه حل یکی سیاسی و دیگری نظامی را پیشنهاد کرد. پیشنهاد سیاسی شان این بود که راه حل بحران افغانستان طرح چهار جانبه هست. چهار جهت جمعیت ، حزب وحدت، جنبش و حزب اسلامی با هم کنار بیایند و راه خروج از جنگ و خروج از بحران را باهم بررسی نمایند اما این طرح از سوی دولت قبول نشد و قبلش حزب و حدت با جمعیت موافقتنامه دو جانبه پنجشیر را امضا کرد و در این سند گفته شد که نیروی نظامی جمعیت و حزب وحدت با هم وارد کابل شوند و دیگر اینکه پس از استقرار در کابل تقسیم قدرت بر اساس حضور و وزن قومی تقسیم شود و مشارکت ملی در ساختار دولتی ایجاد شود. این موافقتنامه نیز عملی نشد و یک طرح و معاهده دیگری بنام معاهده جبل السراج سه جانبه ارایه شد. در این معاهده توافق شد که آمر صاحب رییس و استاد مزاری معاون و جنرال دوستم مسوول عمومی نظامی شمال. این سند نیز گم و اهمیت داده نشد و یک طرح از سوی استاد مزاری در آستانه و رود طالبان پیشنهاد شد و آن جبهه متحد نظامی علیه طالبان بود منطق استاد مزاری در این طرح این بود که درست است ما باهم جنگ داشتیم اما ما همه افغان هستیم و طالبان یک جریان خارجی پس بهتر است اختلافات و جنگ مان را کنار بگذاریم. یک دست و یک پارچه به جنگ طالبان برویم. این طرح نیز قبول نشد و بجای همکاری ارتباطات با طالبان گرفته شد. و حالا سالهای 1375 و 1376 هست طالبان کابل را به اشغال خود در آورده است و به چهار طرف نیروهای مجاهدین را می دواند واقعا مجاهدین در برابر طالبان کم آورده بودند و گفته می شد که روحیه را از دست داده بودند. معروف است که تانکها در برابر داتسونهای طالب فرار می کرد. تانگ فرار کن که داتسون آمد و چنین شده بود. پس از تصرف طالبان اولین اقدام از سوی آمر صاحب این شد که اختلافات را با حزب وحدت کنار بگذارد. پیشنهاد مذاکره به با میان داده می شود و با میان هم پس از بررسی پیشنهاد آمر را قبول می کند که اولین نشست فکر می کنم در زمستان 1375 در منطقه خنجان اگر اشتباه نکنم صورت گرفت. آمر مسعود و استاد خلیلی با هم می نشینند و به همه اختلافات گذشته پایان می دهند و درست نوش داروی پس از مرگ سهراب می شود. این اقدام با تاخیرهای زیاد و با از دست دادن فر صتها صورت می گیرد. ما در تهران از این رویداد خیلی خوشحال شدیم. دومین اقدام آمر پس از سقوط کابل ایجاد یک جبهه متحد ملی و اسلامی در برابر طالبان بود. در این جبهه طرفهای زیادی شرکت داشتند. جنبش ملی و اسلامی حزب وحدت اسلامی حاجی قدیر از ننگرها استاد سیاف و حرکت اسلامی. در سال 1376 یک تحول حیرت انگیز دیگری رخداد که واقعا گیچ کننده بود. طالبان اقصی نقاط کشور را گرفته بود حوزه جنوب غرب تماما سقوط کرد و اسماعیل خان متواری و سر انجام توسط طالبان دستگیر شد و به زندان قندهار منتقل. طالبان در سال 1376 ولایات هرات باد غیس را گرفتند و در ولایت فاریاب جنرال عبد الملک و برادرش گل محمد پهلوان معروفترین قومندان در ولایت فاریاب با طالبان پرو تکل می کنند و راه طالبان را بسوی مزارشریف باز. طالبان در طی دو شبانه روز بخشهای بزرگی از شمال را می گیرند و فاتحانه وارد شهر مزار شریف می شوند. طالبان در همان بدو ورود رفتار تحقیر آمیز را با عبدالملک در پیش می گیرند و د یگر پهلوانان شمال را توهین می کنند معروف است که غفار پهلوان را در پیش خود طلب کرده و با چوب به طرف غفارپهلوان اشاره می کند و می گوید نوچی تو پهلوان چی هستی؟ بعد دسته جمعی خنده می کنند و می گویند نوچی تو پهلوان بز هستی؟ و از این مسخره گیها و توهین و تحقیرها با مسوولان شمال روا می دارند. دوستم به تر کیه گریخت و استاد محقق هم از شهر بیرون به نواحی دره صوف و شولگره عقب نشینی کرد. اما حضور طالبان که اکثرا غیر بومی بودند به اندک ترین زمان بهم می خورد. و مردم در شب علیه طالبان قیام می کنند و در حوالی ساعتهای 10 شب تا صبح طالبان را مورد حمله قرار می دهند و به این صورت شهر مزار شریف تبدیل به جهنم و قبرستان برای طالبان می شود. گفته شد که نزدیک به چهار هزار طالب در مزار کشته و ناپدید شدند. در قیام علیه طالبان همه مردم نقش داشتند ولی متاسفانه طالبان در سال بعد یعنی 17 اسد سال1377 هزاران نفر از مردم هزاره را در شهر قتل عام کردند و عبد المنان نیازی مال و جان مردم هزاره را حلال اعلام کرد و مردم شیعه را تکفیر . سازمانهای حقوق بشر کشتار طالبان در مزار را ژنوساید اعلام و گفت که هشت هزار تنها ازمردم هزاره در مزار شریف فتل عام شدند. بله در سال 1376 لشکریان طالب به شکل وحشتناکی قتل عام شد و جنرال ملک پس از قیام مردم ، اقدام به کشتار طالبان نمود. جنرال دوستم دشمن قسم خورده ملک همه کشتار طالبان را به گردن جنرال ملک انداخت و گفت که ملک طالبان به مسلخ و کشتارگاه برد. دوستم پس از شکست هولناک طالبان و آزادی شهر مزار شریف و دیگر ولایات شمال مثل فاریاب و جوزجان و بلخ از ترکیه بر می گردد و با نیروهای جنرال ملک در گیریهای خونینی را راه می اندازد حالا دو جناح جنبش به رهبری ملک و دوستم بجان هم افتادند و متاسفانه تلفات زیادی بجای گذاشتند و در مواردی نیروهای حزب وحدت نیز وارد در گیر شدند. ازسوی هم نیروهای آمر مسعود از دره پنجشیر بیرون و با تصرف میدان هوایی بگرام و شهرهای چاریکار خودرا به 20 کیلومتری کابل رساند و شایعات پخش شد که آمر مسعود به قصد باز پس گیری کابل اقدام می کند اما این گونه نشد. آمر مسعود با تشکیل جبهه متحد و حل اختلافات با حزب وحدت طرح دیگری روی دست گرفت و آن اینکه حکومتی با قاعده وسیع با ساختار صدر اعظمی ایجاد و تاسیس نماید و این کار روی دست گرفته شد. سید محمد سجادی به من زنگ زد و گفت قرار است که دولت و کابینه با صدر اعظمی آقای غفورزی تشکیل شود و من همراه آقای مقصودی و یزدان شاه هاشمی و چند نفر دیگر وارد مزار شده ایم و مذاکرات ما برای تشکیل دولت فرا گیر آغاز شده است. صدر اعظم آقای غفورزی است و حالا روی اعضای کابینه بحث داریم و احتمالا آقای محقق درکابینه غفورزی وزیر داخله باشد. گفتم فضای جلسه تان چطوراست؟. نگرانی من ناشی از تجربه ناکام و تلخ گذشته بود. همه طرحها و همه گفتگوها در گذشته منجر به ناکامی شد. آقای سجادی گفت فضای جلسه بی نهایت خوب و مثبت است و اصولا غفورزی بسیار سیاست مدار با تجربه و دانا هست. نمی دانم پیشنهاد رفتن به بامیان از طرف کی مطرح می شود و یا احتمالا علاقمندی با میان بود که آقای غفورزی قبول می کند که با یک پرواز همراه با جمعی از نخبگان وارد با میان شود. طیاره غفورزی به طرف بامیان و در آسمان با میان ظاهر می شود و شاهدان عینی به من گفتند که ما به آسمان نگاه می کردیم و به یک باره احساس کردیم که طیاره با سرعت زیادی بسوی زمین فرود می آید و به یک باره بجای اینکه در باند میدان بنیشند اما طیاره خارج از باند قرار گرفت و به شدت به زمین خورد و چند پرش هم داشت و بعد به داخل دره سقوط کرد و طباره در مقابل چشمان ما به چند پاره تقسیم شد و همه سراسیمه بسوی طیاره پاره پاره دویدیم و....
------------------------------------------------------
پ.ن. طیاره حامل غفورزی و چندین مقام بلند پایه دولتی و حزبی بود در این رویداد تنها دو نفر زنده بیرون آمدند یکی قهار عابد رییس فعلی دفتر داکتر عبدالله. سه نفر از زبده ترین کادرهای حزب وحدت آقایان محمد سجادی، وکیل صاحب عبد الحسین مقصودی و سید یزدان شاه هاشمی به رحمت حق پیوستند. رویداد در تاریخ 30اسد 1376 اتفاق افتاد. ملک خان رقیب و دشمن جنرال دوستم به طالبا پیوست و در زود ترین فرصت طالبان توسط مردم و توسط نیروهای ملک قتل عام شد. عبد الرحیم غفورزی صدر اعظم تعیین شد. توافقات حزب وحدت با دولت خوب اما حکم نوش داروی بعد از مرگ سهراب را داشت. نشست آمر مسعود و استاد خلیلی فکر می کنم در منطقه خنجان بود.




بخش سوم -2-

 

 

اختلافات شدید نصریها در کنگره بامیان – 71-

 

در تشکیلات و ساختار حزب وحدت 80 عضو اصلی و 80 عضو علی البدل داشتیم. در کنگره حد اکثر تلاش براین بود که همه اعضا جمع شوند. ما با بیست تا بیست پنج نفر ازاعضای شورای مرکزی و شورای عالی نظارت از تهران حرکت کردیم و در موسی قلعه متوقف شدیم و تنها من همراه فیاض و آقا عمرانی موفق شدیم که به بامیان برسیم و سایر اعضای شورای مرکزی و شورای عالی نظارت از همان موسی قلعه به ایران برگشت. دو دلیل داشت یکی اینکه واقعا آیات عظام برای اولین بار چنین مسافرتی نسبتا سختی را تجربه می کردند و برای شان خیلی سخت بود و گفتم در راه برسر چوکی موتر با هم مناقشه داشتند. و آقای لولنجی به دلیل دشواریها راه و اینکه خود را یک تحلیلگر در تهران می گرفت و برای اولین بار در دهه اشغال وارد افغانستان شده بود، به دلیل برخورد بدی که ایرانیها با وی در مسیر راه داشت، می گفت می رود به دادگاه لاهه شکایت می کند این نوع استدلالهای خنده آور نشان از سختی و دشواری راه را داشت. دلیل دوم دشمنی حاکمان موسی قلعه با حاکم باغران بود که نمی خواست حاکم باغران با ایرانیها صحبتی داشته باشد و گفتند که رفتن شما خطر دارد و مولوی عبد الواحد راه را گرفته است. عبدالواحد در ناومیش به ما گفت که پدر لعنتهای موسی قلعه با من دشمنی دارد و برای بد نام کردن من این توطیه ها را ، راه انداخته است.خستگی آیات عظام و توطیه حاکمان موسی قلعه سبب گردید که یک بخش بزرگی از اعضای شورای عالی نظارت و مرکزی نتوانند در  کنگره شرکت نمایند. استاد مزاری در کوه ها و دشتهای فراه گم شده بود و کسی نمی دانیست که ایشان درکجا هست در همان ایران و دربین راه شایعات زیادی پخش شد که مزاری دستگیر شده مزاری کشته شده و مزاری کمین خورده و ما دربامیان نمی دانستیم که استاد مزاری درکجا هست. آقای اکبری به من گفت گم شدن مزاری در راه فراه و هزارجات مایه نگرانی زیادی برای ما شده است و ما وجود مزاری را در کنگره لازم داشتیم. استاد خلیلی که مخالف وحدت شده بود و رفته بود پاکستان و برای خود "نصرنوین" را ساخته بود و ما نمی دانستیم که به وحدت می یاید یانه گرچه خیلی زود خبر رسید که استاد خلیلی ازپاکستان برای شرکت در کنگره حزب وحدت به بامیان راه افتاده است. آقای صادقی نیلی پس از سفری به ایران درخانه خود رفته بود و استاد اکبری می گفت حاجی آقا به من گفته است که هرچه شما در کنگره تصویب کنید ما آن را قبول داریم و ما رفتیم در ایران کارهای خود را به درستی انجام داده ایم. برخی دیگر از اعضای مرکزی در ولایات غزنی و درمیدان هم به دلایل مختلفی از شرکت در کنگره باز مانده بودند. با این وضع کنگره به صورت کامل با مشارکت همه اعضای برگزار نشد فکر می کنم مجموع اعضای که جمع شده بود بین  سی تا چهل نفر بشتر نبود. کم کم به اغاز جلسات کنگره نزدیک می شدیم. استاد محقق با جمعی از شمال آمده بود و یک دسته بزرگ و مرتبی را با خود آورده و کش فش  خوبی نسبت به دیگران داشت. خبر شدیم که استاد خلیلی از پاکستان طرف با میان حرکت کرده است. آقای حکیمی این خبر را آورد و می گفت تا آمدن استاد خلیلی صبر کنیم و ما هم گفتیم که خیلی خوب است و برای من شخصا باور نکردنی بود که استاد خلیلی از موضع خود عقب نشینی کرده باشد چون واقعا از جریان بهم خوردن شورای ایتلاف هشتگانه در تهران حال وی نیز بهم خورده بود برای دو نفر متلاشی و انحلال شورای ایتلاف بسیار گران تمام شد یکی استاد خلیلی و دیگری جاوید و من می دانم که چرا؟  چند روزی منتظر و رود هیاتهای حزب وحدت به بامیان بودیم و جلسات را کم کم شروع می کردیم چون تقریبا با گذشت چندین روز برای ما مسجل شد که دیگر بشتر از ازین امکان جمع شدن اعضای شورای مرکزی نیست. آیه الله بهشتی طرفدار این بود که جلسات شروع و بحث ممکن است به درازا بکشد و در و سط جلسات اگر دوستان آمد هم اشکالی ندارد و اصل همان فیصله و نتیجه گیری است که همه درجریان قرار می گیرد. جلسات ما گاهی دریک مسجد و گاهی هم دریک مغاره شروع می شد دلیل مغاره هم این بود که خطر حمله و بمباران و جود داشت. حکومت کابل از شکست در با میان خاطره بسیار تلخی داشت و بد رقم نیروهای حکومتی در سال 1367 شکست خورد و بامیان را ترک کردند و برخی شاهدان عینی می گفتند که مامورین حکومتی به چرخ بالها آویزان مانده بود چون جای نداشت. جلسات صبح ها حوالی ساعت 9 شروع می شد و تا ساعت 12 ادامه می یافت و بعد برای نماز و غذا متفرق می شدیم و گاهی هم عصر ها جلسه می گرفتیم. بحث در دو محور "تشکیلات و تعیینات" بود. در مورد اول چندان مشکلی نداشتیم چون دراین مورد توافقات صورت گرفته بود و اساسنامه و منشور وحدت و تشکیلات حزب فیصله شد بود. اعضای مرکزی 80 نفر و علی البدل هم 80 و جمعا اعضای مرکزی می شد 120 نفر و بعد فیصله شده بود که اعضای علی البدل در نبود اعضای اصلی می توانند در جلسات با عین امتیازات عضو اصلی شرکت نمایند. و قبلا توافق شده بود که شورای عالی نظارت داشته باشیم و اعضای آن دارای مواصفات ذاتی باشند اگر روحانی باشد تا سطح متجزی و تحصیلات خارج داشته باشد و اگر محصل باشد تاسطح ماستری و داکترا تحصیلات عالی دشته باشد. آقای سید محمد سجادی و  آقای دکتر ریاضی به همین دلیل در شورای عالی نظارت حزب شامل شدند. در مورد هیات ریسه حزب هم هیچ حرفی نبود و در مورد اینکه حزب یک دبیرکل داشته باشد و معاون هم مشکلی نبود و اینکه حزب وحد دارای 12 کمیته در داخل و 12 کمیسیون درخارج بود نیز بحثی نبود و همین گونه در مورد نمایندگیهای حزب در خارج نیز توافق عام بود و خلاصه اینکه در ساختار و درتشکیلات حزب وحدت توافقات جمعی در کنگره و جود داشت بحث اساسی و اختلافات شدید روی تعیینات و تقرریهای افراد در پستهای کلیدی و غیر کلیدی تشکیلات حزب و حدت بود. در تعیینات بشترین اختلافات را سازمان نصر پیدا کرد. و بشترین وقت جلسات را اختلافات ما گرفت. اختلافات دراین بود که آقای حکیمی می گفت: استاد خلیلی دل شکسته است و ما می خواهیم وحدت به وجود بیاوریم و استاد خلیلی برای ایتلاف هشتگانه بسیار زحمت کشید و حالا  هم به بامیان می یاید و به حزب وحدت می پیوندد ما کاری کنیم که رضایت ایشان را بگیریم. مهم این است که ما دل شکسته هارا جمع کنیم و نه کسانیکه بانی و موسس و معمار حزب وحدت است. خلاصه اینکه یک روز آقای حکیمی آقای خلیلی را کاندید دبیرکلی حزب وحدت کرد و گفت که ایشان فردا به با میان تشریف می آورد. این مساله سبب اختلافات شدید میان سازمان نصر منحله شد. آقای بهشتی و آقای اکبری حرفی نمی گفتند و لی خوب طرفدار این مساله نبود ترجیحات و منویات آقای بهشتی و اکبری و دیگران استاد مزاری بود و لی خوب نمی خواست اظهار نظر نمایند. استاد محقق و من با این موضوع موافق نبودیم و واقعا من بشدت مخالف این مساله بودم و همان روز من در مقابله با نامزد پیشنهاد آقای حکیمی آقای مزاری را نامزد کردم و گفتم که ازطرف ما ایشان نامزد دبیرکلی حزب وحدت می باشد. این موضوع خیلی به درازا کشید و شاید هم نزدیک به دو هفته بحث ما همین شده بود استاد خلیلی از پاکستان به بامیان آمد و اما درجلسات هرگز شرکت نکرد و آقای حکیمی همه امور و جریان بحث را به آقای خلیلی منتقل کرده بود و به همین دلیل ایشان در جلسات کنگره شرکت نکرد. راستش نمی دانم استاد محقق به دیدن آقای خلیلی رفت و یانه اما من حتا به دیدن استاد خلیلی هم نرفتم. بدون تعارف اختلافات ما بی نهایت شدید بود من یک وقت به استاد اکبری گفتم شما فکر نکنید که ما اختلاف نداریم نه ما خوب اختلاف داریم و ما اینیم......

پ.ن. استادخلیلی سخنگوی شورای ایتلاف و عضو شورای رهبری سازمان و عضو شورای مرکزی حزب وحدت. تعداد زیاد اعضای کنگره به دلیل مشکلات نتوانستند در نشست کنگره شرکت نمایند. بین بیست تا بیست پنج نفر از موسی قلعه در اثر توطیه حاکمان موسی قلعه به ایران برگشتند. استاد مزاری در کنگره سال 1370 نتوانیست شرکت نماید و در دشتهای فراه گم بود. اختلافات شدید نصریها در کنگره با میان. آیه الله بهشتی ما درغم شما نصریها گیر مانده  ایم استاد محقق بله حاجی آغا تمام افغانستان درغم نصریها بند مانده است.



 

 

شیرین تر ازعسل – 72-

 

جلسات کنگره هر روز برگزار می شد و اختلافات و بن بست مساله دبیرکلی حزب وحدت بود. ظاهرا کسی مدعی این مقام نبود تنها نصریها در مورد نامزدهای شان اختلافات و بن بست ایجاد کرده بودند یک روز آیه الله بهشتی گفت: او دوستان نصری بروید مساله دبیرکلی را حل کنید و همه درغم شما مانده ایم. استاد محقق گفت: بله حاجی آغا نه شما بلکه همه افغانستان درغم نصریها مانده است. گاه گاهی که جلسات خسته کن می شد و شو خیهای می کردیم و با خنده از روی ناچاری به جلسات خود پا یان می دادیم. گاه گاهی هم مطرح می شد که هنوز  خیلی کار دارد تا رسوبات گروه گرایی گم شود هنوز هم که هنوز است علاقمندی بازگشت به گروه گرایی گذشته دیده می شود. استاد محقق می گفت: آیه الله عالمی بلخابی که آیه الله جبهه متحد انقلاب اسلامی افغانستان افغانستان بود یک وقت بین مرید های خود در یکاو لنگ سخنرانی داشت و مردم را دعوت می کرد به وحدت و اما حاجی آقا به این صورت مردم را دعوت به حزب وحدت می کرد. مردم بعد از این جبهه شوید و متحد شوید و مرید آغای خود باشید. و خنده دوستان. جبهه شوید و متحد شوید یک روز آقای افشار گفت من هرسه این کار می توانم همزمان انجام دهم باز هم استاد محقق گفت: آقای افشار مثل آن دختر هر سه کار را همزمان انجام می دهد. آیه الله بهشتی گفت آن چه رقم دختر بوده که در یک زمان سه کار را انجام می داده است بگو نه استاد محقق نه حاجی آقا نمی گویم آقای افشار قار می شود. آقای اکبری نه حاجی آقای افشار قار نمی شود مثال است المثال لایسئل عنه. خلاصه همه از خاطر بحث روی دبیرکلی حزب و حدت خسته شده بودیم می خواستیم تکه و جوک پرانی هم داشته باشیم. وقتی اصرار زیاد شد آقای افشار گفت اشکال ندارد بگویید که آن دختر چه گونه سه کار را در یک زمان انجام می داده است. اساد محقق گفت: دختر گفت : من سه کار را در یک زمان انجام می دهم هم شعر می خوانم و هم شیر می دو شم و هم.... خود را می کنم. و خنده اعضای جلسه. من هم گاه گاهی سعی می کردم که در تبیین موضوعا از ادبیات مدرن تری استفاده کنم خوب مرض روشن فکری هم داشتیم. آقای کاظمی هم همین کار را می کرد و ما می گفتیم که میکانیزمهای را برای حزب وحدت ایجاد کنیم که قوام و ثبات داشته باشد و در مرور زمان تاب بیاورد. مثلا می گفتم ساختار و میکانیزم که ایجاد شده است این میکانیزم درکارهای تشکیلاتی و حزبی تجربه شده است احزاب موفق میکانیزمهای بنیادی برای پیروزی شان در انتخابات ایجاد کرده است. خلاصه بحث ایجاد میکانیز و داشتن میکانیز، استاد اکبری را خو ب مزه داده بود نمی دانم در همان جلسه و یا درجلسات بعدی استاد اکبری در مورد تشکیلات حزب صحبت کرد و گفت: برادران میکانیک بهتر از این نمی شود گرچه دراین میکانیک برخیها انتقاد دارد که جای زنان در این میکانیک خالی هست و ما باید در تشکیلات روی میکانیکی کار  کنیم که جای برای زنان در میکانیکها حزب باشد و فعلا همین خوب میکانیک است. عبدالحق شفق می گفت: من با استاد اکبری گفتم او استاد شما امروز بیخی خراب کردید منظور آقای ناطقی و یا کاظمی از بحث میکانیزم است و نه میکانیک و شما امروز تماما میکانیک می گفتید. در میکانیزم من و در میکانیک استاد اکبری روی دبیرکلی حز ب بحث شد آیه الله بهشتی گفت: دیگر طاقت ما تمام شده است چه خبر است که بیست روز می شود تمام جلسات را گروگان خود گرفته اید و امروز مساله دبیرکلی حزب باید روشن شود. از استاد اکبری سوال شد که شما صریح و رو شن نظر تان را درباره دبیرکلی حزب بگویید خود تان می خواهید که دبیرکل شوید و یانه؟ استاد اکبری گفت: نه من با بود استاد مزاری نمی خواهم دبیرکل حزب باشم و معاونت استاد مزاری برای من احلی من العسل است و بعد نوبت به ما رسید که یک طرفه کنیم آقای حکیمی می گفت کاندید ما استاد خلیلی هست و ما می گفتیم کاندید ما استاد مزاری هست. و حالا نظر جلسه و کنگره چه باشد. آیه الله بهشتی رییس جلسات بود گفت نه اول شما نصریها بروید بین خود بحث کنید و نظر اکثریت شما را بدانیم آن وقت در کنگره نظر اندازی و رای گیری می کنیم همه قبول کردند که این نظر درست است جلسه تمام شد و مارفتیم بین خود در اطاق استاد محقق جلسه کردیم همه اعضای سازمان نصر به اتفاق آرا نظر دادند که مزاری نامزد برای دبیرکلی حزب باشد و اما استاد سید عباس حکیمی دو پای  خود را در یک موزه کرد و گفت نامزد برای دبیر کلی استاد خلیلی هست و استدلالهای که داشت. جلسات در باره بحث دبیرکلی به پایان خود می رسید و دیگر حوصله دوام بحث درباره دبیرکلی حزب نبود. فردا درجلسه کنگره ما گفتیم که جلسه داشتیم و همه اعضای سازمان نصر منحله به اتفاق آرا گفتند که نامزد ازطرف ما استاد مزاری است. آقای بهشتی گفت: خیر درست است امروز رای گیری می کنیم که رای گیری شد به جز آقای حکیمی همه تایید کردند که دبیرکل حزب وحدت اسلامی برای یک سال استاد مزاری و معاون ایشان برای یک سال استاد اکبری . مساله یک سال به این دلیل مطرح شد که در اساسنامه حزب وحدت و در منشور حزب  گفته شده است که تعیینات به شمول دبیرکل یک ساله هست. حزب وحدت هرسال نشست تعیینات برگزار می کند و درمورد تعیینات و جابجای افراد و یا تایید افراد در مقامش فیصله و مصوبه می کند و به این صورت از جنجال بیش از دو هفته ای دبیرکلی حزب و حدت و معاونت آن خلاص شدیم و بعد رفتیم بسوی سایر بحثها و تقرریها در داخل و خارج در این مورد همه تعیینات قبلی در مورد کمیته ها تایید شد و تنها در مورد نمایندگیهای خارجی یکی در تهران و یکی هم کویته بحث داشتیم در مورد تهران چند کاندید بود یکی خود آقای مرتضوی که عضو شورای اتفاق منحله بود و من شخصا کمی نگرانی داشتم که آقای بهشتی به دلیل اینکه عضو تشکیلات منحله شان هست موضع گیری نکند و در آن صورت کار سخت می شد. گزارشهای که من داشتم و  آقای فیاض و گزارشهای که خود آیه الله داشت این گونه نشان داده شد که خود آیه الله بهشتی هم از رفتار آقای مرتضوی ناراضی هست و  این مساله برای من یک موفقیت بود زیرا من شخصا در تهران مشکلاتی با آقای مرتضوی پیدا کرده بودم وضع بگونه ای بود که می گفتم با و جود ریاست آقای مرتضوی من دیگر قادر به کار کردن درشورای نمایندگی نستم از تایید آقای  مرتضوی در مقام ریاست نمایندگی حمایت نشد و فکر می کنم هیچ کسی حمایت نکرد نامزد دیگر آقای محمد فیاض بود که به اکثریت آرا تایید شد و به این ترتیب آقای فیاض رییس شورای نمایندگی و من هم بعنوان مسوول کمیسیون سیاسی نمایندگی تایید شدم و در مورد بقیه اعضای نمایند گی گفته شد که در خود شورای نمایندگی بحث شود و 12 کمیسیون و بقیه اعضای نمایندگی را تعیین کند. آقای افشار مسوول نمایندگی کویته تعین شد. در همانجا گفته شد که آقای حکیمی گویا گفته باشد که استادخلیلی رییس نمایندگی تهران باشد این حرف گفته شد و لی من یادم نیست که در جلسه کنگره گفته شده باشد. در جلسه کنگره بحث دبیرکلی ایشان مطرح بود و به همان صورتی که شرح دادم  و به این ترتیب ما درکنگره بامیان روی دو محور و موضوع اساسی بحث کردیم یکی تشکیلات حزب و حدت و یکی تعیینات حزب وحدت در تشکیلات همان ساختار تایید شد که حزب دبیرکل و معاون و هیات رییسه و دوازده تا کمیته و نمانیدگیهای خارج و کنگره هرپنج سال و تعیینا در هرسال را دارد. اما در مورد تعیینات بشترین بحث را روی دبیرکلی حزب داشتیم که آقای اکبری رییس موقت حزب وحدت بود و حالا رییس حزب و یا همان دبیرکل حزب به اتفاق آرا استاد مزاری تعیین شد و بقیه موارد هم با کمترین بحث مورد تایید قرار گرفت. استاد اکبری در روز تعیین دبیرکلی استاد مزاری گفت این واقعا اخلاقا درست نیست که مزاری برای همین مردم خون خود را روی کف دستش گرفته و در دشتها و کوه های فراه گم است و ما بیاییم در غیاب ایشان خود را رییس حزب تعیین کنیم. استاد اکبری اصطلاح دبیر کل را کم بکار می گرفت و همان رییس حزب می گفت بعدها که اختلافات در کابل پیش آمد می گفت ما دبیرکل نداشتیم. و در بامیان اکبری معاونت آقای مزاری را احلی من العسل می گفت یعنی شیرین تر از عسل.....

پ . ن . استاد مزاری دبیرکل حزب وحدت در کنگره 1370 و استاد اکبری معاون ایشان. رییس نمایندگی تهران آقای فیاض و من رییس کمیسیون سیاسی نمایندگی خارج. آقای سید عباس حکیمی عضو مرکزی سازمان نصر و عضو شورای عالی نظارت حزب وحدت. آیه بهشتی رییس شورای عالی نظارت حزب وحدت. اختلافات شدید نصریها در باره تعیین دبیرکلی بین استاد مزار و استاد خلیلی و اکثریت قریب به اتفاق نصریها و به اتفاق ارا جلسه کنگره استاد مزاری دبیر کل حزب برگزیده شد.



 

 بچه گورو – 73-

 

تقریبا بحث کنگره با موفقیتهای بزرگ تشکیلاتی به پایان می رسید. نکته بسیار مهم و غیر قابل باور موضع و دید گاه استاد اکبری نسبت به مزاری و دبیرکلی ایشان بود که می گفت: معاونت مزاری برای من "احلی من العسل" یعنی شیرین تر از عسل است. آدمی چه قدر متغیر و ناشناخته می شود. همین استاد اکبری در تعیینات 1373 تمامی فیصله های شورای مرکزی را رد و انتخاب استاد مزاری بعنوان دبیر کل حزب وحدت را قبول نکرد و در مسیر اختلاف و نفاق و مقدمات انشعاب در داخل حزب وحدت را پی می گرفت. استاد اکبری در بامیان علاقمند ترین مسوول برای شنیدن تحولات حزب وحدت و ماموریت هیات برای ادغام دفاتر در ایران بود. احساس من این بود که دو نفر اهمیت زیادی به امور تشکیلات می داد یکی استاد مزاری که فوق العاده بود و سعی می کرد همه امور مرتبط به حزب وحدت و ماحول آن را از سیر تا پیازش بشنود و یکی استاد اکبری که دلگرمی زیادی به شنیدن امور مرتبط به حزب وحدت را داشت من خوب یادم هست که بشترین صحبت و گزارش ماموریت هیات را یکی با استاد محقق درمیان گذاشتم و دیگری استاد اکبری. استاد محقق را ازدور می شناختم و این دومین ملاقات و دیدار من با وی بود اولین ملاقات در زمستان 1365 در دره صوف بود که مدتی زمانی اندکی باوی صحبت داشتم که چهره و سیمای محقق شباهت به قو مندان نه بل شباهت به بوعلی سینای بلخی را داشت و این دومین ملاقات در کنگره 1370 است که باوی بشترین صحبت را داشتم و به تمام معنا به راز و رمز سخنان هم دیگر پی می بردیم. استاد محقق بشترین صحبت و تحلیل را درکنگره داشت و یک روز آیه الله بهشتی گفت: حاجی آقای محقق 60 درصد و بقیه 40 در صد در مجلس حرف می زند و همین گونه هم بود. ایشان با روحیه بسیار عالی و به صورت مرتب و با کش فش و گروپ منظمی وارد کنگره بامیان شده بود. و من، هم در متن گفتگوهای کنگره و هم درحاشیه جلسات کنگره در مورد موفقیت هیات به رهبری استاد مزاری صحبت داشتم و از حمایت بی دریغ مردم و علماء و طلاب و ازحمایت مراجع تقلید و ازحمایت احزاب و سازمانهای هشتگانه با ایشان صحبت کردم و مخالفتهای آقای جاوید و  استاد خلیلی و از شرط و شروط آیه الله محسنی و مخالفتهای آقای ابراهیمی نماینده ولی فقیه نیز صحبت کردم و خلاصه  اینکه نحوه انحلال دفاتر احزاب و ادغام دفاتر را با ایشان در میان گذاشتم و همینگونه به دلایلی بی میلی مقامات ایران در باره حزب وحدت و تاکیدات شان روی ایتلاف نیز صحبت کردم و این موضع را که ایتلاف جاه افتاده و حزب وحدت ناشناخته شده است را هم به استاد محقق و هم به با استاد اکبری درمیان گذاشتم. و از دیدگاه بی نهایت منفی سید علی جاوید و اینکه اتهام بسته بود که با زور سرنیزه قران خوردیم و سند میثاق وحدت را در زیر لوله تفنگ امضا کردیم را نیز با آنها صحبت کردم. من این موضوع را با استاد اکبری گفتم که درترکیب هیات درایت و مهارت فوق العاده بکار گرفتید اگر غیر از استاد مزاری و حاجی آقای صادقی کسی دیگری در راس هیات بود، هرگز نمی توانیست حزب وحدت را بجای ایتلاف سر ایرانیها بقبولاند و این توانای و ظرفیت و همکاری صادقانه آنها بودند که ایرانیها را متقاعد کردند که دست از ایتلاف جاه افتاده بر دارند و بجای آن از حزب وحدت حمایت و اجازه فعالیت بدهد. استاد اکبری گفت: بله ما این تحلیل و ارزیابی را داشتیم و می دانستیم که قبولاندن این مساله برای ایران خیلی سخت است و با حزب وحدت مخالفت می شود و می گفتیم که غیر از استاد مزاری و حاجی آقای صادقی کسی دیگری توانایی این کار را ندارند. کنگره با میان پایان یافت و حزب وحدت کارهایش را درهمه ساحتها آغاز کرد و همه مسوو لیتهای اجرایی و عملیاتی حزب به دوش استاد اکبری افتاده بود. از استاد مزاری هیچ خبر و اطلاعی نداشتیم و ما هم، دیگر کاری در بامیان نداشتیم و باید برمی گشتیم و با آقای مرتضوی رییس شورای نمایندگی درتهران کارهای مان را به پایان می رساندیم. آقای فیاض کمی نگران بود که مبادا در برابر ریاست ایشان ایستادگی صورت بگیرد و آقای مرتضوی تسلیم فیصله ها و مصوبه های کنگره نشود. من به یقین می دانستم که ایشان تاجای که زورش بکشد مخالفت خوا هد کرد اما می دانستم که کسی توانایی مقابله با فیصله های کنگره حزب را ندارد و مقامات ایران هم هرگز این کار را نمی کنند که بجای مصوبه ها و فیصله های کنگره، از آقای مرتضوی حمایت کنند. مقامات ایران به اصول و مقررات سیستم پای بند هستند و من یادم هست یک وقت به آقای بروجردی اعتراض کردم که شما چرا از دولت استاد ربانی حمایت می کنید؟ و این همه ازاستاد ربانی درسفری که به ایران داشت استقبال کردید درحالیکه حزب وحدت در غرب کابل در محاصره دولت هست. ایشان گفت: هرکسی در کابل ارگ در اختیارش باشد دولت ایران با آنها رابطه دیپلماتیک و سیاسی دارد. مقامات ایران حزب وحدت و کنگره حزب وحدت را به رسمیت شناخته و مصوبه های آن مورد قبول ایران بود و نمی خواست با آن  مخالفت نماید برطرف کردن آقای مرتضوی از ریاست شورای نمایندگی کاری چندان سختی از نظر من نبود. ما از بامیان طرف خارج حرکت کردیم همراه هانم در این سفر آقای فیاض، رییس تازه نمایندگی آقای افشار نماینده حزب درکویته آقای علی جان زاهدی عضو شورای عالی نظارت حزب وحدت و چند نفر دیگر. ما از راه بهسود طرف غزنی می رفتیم دربهسود شایعه پخش شد که قومندان پویا راه ما را کمین می زند. پویا از قومندانها معروف و شناخته شده سازمان نصر در بهسود بود و همو بود که نوشته بود " یکاولنگ و مستعمرات" حال گفته می شد که استاد خلیلی مخالف حزب وحدت هست و گویا به وی گفته که راه ما را کمین بزند. آقای افشار گفت: خوب بما کاری ندارد و به حساب آقای ناطقی خواهد رسید. استا خلیلی در بهسود و در " قول خویش" در مسقط الراس خود رفته بود. من این حرف را باور نمی کردم و می گفتم شایعه بیش نیست و همان طور هم بود. از بهسود طرف غزنی حرکت کردیم. نمی دانم در کجای غزنی رسیده بودیم که آقای علی جان زاهدی تمام سر و صورت خود را بست و  بعد گفت: من از موتر پیاده می شوم و با شما خدا حافظی و پرسیدم چرا؟ گفت منطقه ای ضابط اکبر است و نمی شود بروم. آقای فیاض گفت: حالا و حدت شده و شورا و آیه الله بهشتی به وحدت پیوسته فکر می کنم دیگر کاری بشما نداشته باشد. زاهدی گفت نه  : قصه همان پادشاه خصی گر هست که یک خایه را می کشید. مامورینش در یک قریه برای خصی کردن رفته بودند و مردان قریه می گریختند و یکی هم که قبلا توسط ما مورین خصی شده بود ، هم در بین مردان و رو به فرار. پرسیدن که تو چرا فرار می کنی تو را که قبلا خصی کردند. گفت نه می دانم مامورین شاه اول خصی می کند بعد می شمارد. حال قصه  از این قرار است اول می گیرند و تا بعد که حساب کتاب ایه الله را داشته باشد کار ازکار می گذرد. علی جان زاهدی در بذله گویی خود یکی از اعجوبه ها بود و به این ترتیب ایشان از ما جدا شد . در راه رسیدن به جاغوری موتر ما را متوقف کرد و چند نفرمسلح به موتر بالا شد گفتند: نصری دارید و یانه؟ آقای افشار گفت: نصری نداریم و شما به نصریهای ملک خود جنگ و کار دارید و به مسافران دیگر مردم چه کار دارید؟ گفتند نه ما نصری کار داریم که اگر پیدا کنیم "چی غیلش" می کنیم. منم به دقت و با ترس به همه صحبتها گوش می دادم و قضیه بخیر گذشت. "چی غیل" حالا تکیه کلام آقای افشار بود. شب در خانه دوستانش تا پاسی از شب قصه کردیم و خندیدیم و آقای افشار با شد مد های زیادی " چی غیل" کردن مرا در جلسه مطرح می کرد و همین طور داستان خصی کردن مامورین پادشاه. فردا آقای فیاض گفت می روم بازار انگوری و گفت بیا با هم برویم و رفتیم در یک دکانی از اهالی ارزگان خاص نشسته بودیم و تازه چای حاضرشد که نا گهان دو نفر مسلح وارد دکان شد و گفتند آقای فیاض بلند که برویم. آقای فیاض و دکاندار مسلحین را خوب می شناخت.آقای فیاض گفت : خیر است او بچه بیا بنشین. گفت نه نمی نشینم یا الله حرکت کن خاین. دکان دار رنگش پیک پریده بود و من حیران ماندم و آقای فیاض هم مثل فیرفیره ازجایش حرکت کرد و مردان مسلح وی را با خود بردند و من به سرعت جلو دو مرد مسلح دویدم و گفتم منم می روم . گفتند: خوب است اگرجانت خرشت " خارش" دارد تو هم بیا. دکان دار بسرعت طرف من دوید و گفت: بیا. رفتم گفت: بچه گورو فیاض را برد و تو ......

پ.ن. بچه گورو قومندان حرکت اسلامی از نفرهای داکترشاه جان. فیاض که به حزب وحدت پیوسته بود و از نظر آنها خاین. آقای علی جان زاهدی با ضابط اکبر قاسمی جنگ و درگیریهای خونین داشت. زاهدی مسوول سپاه و آقای قاسمی مسوول شورای اتفاق. آقای پویا قومندان شناخته شده سازمان نصر در منطقه ای بهسود. "چی غیل" و سیله ای مشبک که با آن گندم را غربال می کند.کنایه از اینکه نصری را سوراخ و سوراخ می کند. 



 

عبور آسان از مرز ایران – 74-

 

دکاندار گفت: این نفر نامش بچه گورو هست و یکی از قومندانهای شاه جان و آدمی بسیار خطرناکی است و همه مردم از وی می ترسند و تو اگر می توانی برای نجات شان برو کاری کن فیاض را برد و می کشد و حیف شد. من با سرعت راهی خانه ای شدم که شب گذشته در آن مستقر شده بودیم و با سرعت برق خودرا به منزل رساندم آقای افشار با چند نفرنشسته بود. افشار با من نگاه کرد و گفت چه شده ؟ چرا رنگ و رخ تان پریده چرا این قدر عرق کرده ای و گفت "چی غیلگرها" را دیدی؟ گفتم حاجی آقای فشار فیاض را برد. گفت: کی برد؟ و گفتم که دو نفر مسلح وارد دکان شدند و وی را باخود بردند و دکاندار گفت: بچه گورو قومندان شاه جان و از حرکت اسلامی است. آقای افشار مات و مبهوت ماند و گفت: سخت کاری خطرناکی شد و خدا خیر را پیش کند که ایشان را ضایع نکند. وی بلافاصله چهار طرف نفر فرستاد اول طرحش این بود که علمای جاغوری را پیدا کند و بعد از مشوره با علماء ریش سفیدها و متنفذین را جمع کند و بعد در مرحله سوم قومندانها را. در طی شش ساعت آقای افشار هرسه کار را کرد. علمای جاغوری جلسه گذاشتند و بعد ریش سفیدها و متنفذین و بعد قومندانهای جاغوری فعال شدند. محل حادثه معلو بود و اختطاف شده هم فیاض و اختطافگر هم بچه گورو همه چیز رو شن بود و خیلی سریع خانه بچه گورو و آقای فیاض شناسی شد که درخانه بچه گورو است. مذاکرات جریان داشت آقای افشار لحظه به لحظه قضایا را پی گیری می کرد و ساعت به ساعت امید وار تر. خواست بچه گورو روشن نبود گاهی می گفت: به حرکت خیانت کرده و گاهی هم می گفت: که پول حرکت را خورده و گاهی هم می گفت: من پول حرکت را می خواهم و گاهی هم می گفت: بدون پول رهایش نمی کنم و گاهی هم می گفت: من تابع شاه جان هستم هرچه داکترشاه جان گفت من همان را می کنم. مردم جاغوری می گفتند بچه گورو هیچ کاری هم نمی تواند و اگرکاری کند بچه گورو گور خود را کنده است. اینها صحبتهای بود که  از آقای افشار می شنیدم من درجلسات شان شرکت نمی کردم و تنها آقای افشار شرکت می کرد و بعد گزارش پیشرفت کارهارا می داد. خلاصه اینکه بعد ازظهر حوالی ساعت شش بعد ازظهر خبر رسید که بچه گورو آقای فیاض را آزاد کرده است. آقای فیاض با چند نفر ریش سفید و چند تن از علمای سرشناس و واسطه های گفتگو با بچه گورو به خانه آمد و به این صورت غایله تمام شد. به آقای افشار گفتم : "چی غیل" سخت بود و یا "بچه گورو" ایشان گفت: بچه گورو آقای فیاض را تحویل عزراییل داده بود اما خدا رحم کرد که خبر شدیم و نجاتش دادیم . من گفتم نقش من برای نجات آقای فیاض مهم است اگر من نبودم و خبر نمی آوردم هیچ کس هم نمی توانیست بفهمد که آقای فیاض را کی برد و کجاشد؟ آقای فیاض هنوز تحت تاثیر اختطاف و شوکه بود. پشت سرهم نسوار می کشید و کم حرف می زد. شب فیصله کردیم که دیگر نشستن ما بشتر از این صلاح نیست و بهتر است که برویم طرف پاکستان و کویته و همین شد که فردا موتر گرفتیم و طرف کویته حرکت کردیم. فکر می کنم در همین سفر بود که در "مقر" با یک پدیده عجیب  که ریشه درتاریخ و ریشه در مصیبت و ریشه در قتل عام و اسارت مردم هزاره داشت برخوردیم و 62 درصد این مردم یک قرن پیش توسط عبدالرحمان قتل عام آواره و نابود شدند. در بازار مقر رفتیم آقای افشار در یک دکان رفت و مالک دکان با دیدن افشار بال در آورد و با گرمی در بغل گرفت و دست افشار را بوسید. دکاندار سنگین ترین مغازه قطعات موتر و پرزه جات موتر را داشت. هردو بسیار خود مانی صحبت کردند و بعد دکاندار گفت امشب درخانه ما هستید. ما تابع امر آقای افشار بودیم و شب رفتیم درقلعه حاجی عبدالغفور" اگر نامش شان را اشتباه نکرده باشم". قلعه بزرگ و پر از جمعیت. شب نماز جماعت به خواهش حاجی برپاشد و بعد شام حاضرشد و چه غذایی درست شبیه غذایی که چهار شب پیش درخانه سادات سولیج درمنطقه سولیج جاغوری خورده بودیم. من واقعا حیران مانده بودم و گاهی با خود می گفتم که آقای افشار درگذشته از چنین جماعتی با من صحبت نکرد. چهره ها بسیار متفاوت یکی هزاره ای ، هزاره و یکی هم چهره صد در صد پشتونی و یکی هم نیمی هزاره گی و نیمی افغانی مثل اینکه آیه الله محسنی در باره بچه خود ازخواهر مشتاق گفته بود: چشمای هزارگی و دماغی قندهاری. کمی به گوش افشار نجوا کردم که دراین مورد چیزی بگوید اما افشار که متوجه شد که من حیرت زده شده ام روی به حاجی کرد و گفت: حاجی صاحب رفیق ما کمی در باره فامیل شما متحیرشده است. شما بهتر است کمی از گذشته تان صحبت نمایید. حاجی عبدالغفور گفت: درست است . ما نسل سوم و یا چهارم هستیم مادر کلان ما در جنگهای ارزگان و در زمان عبدالرحمان دختری جوانی بود که به اسارت می افتد و پدر کلان ما جنرال جنگی بود و با مادر کلان ما ازدواج می کند. مادر کلان ما زهرا نام داشته است و همه بچه خود را با مذهب شیعه تربیت می کند. پدرکلان ما بخاطر که مادر کلان را دوست داشت هیچ دخالتی در تربیت اولادهایش نمی کرد و این شد که ما نسل اندر نسل شیعه ماندیم. حاجی گفت : من از نظر قومی "علیزی" هستم اما مذهب ما جعفری است بچه ها به دو طرف مادر کلان و پدر کلان رفته و بعضی مثل من دو رنگه و دو چهره شده است حاجی دماغ افغانی و چشمایی هزار گی داشت. حاجی گفت دخترهای مان را به اهل سنت و قومای خود نمی دهیم ما دختران مان را به مردم شیعه می دهیم بچه های آیه الله و حیدی جاغوری از فامیل ما زن گرفته اند و این حرف را همین چهارماه پیش وحیدی که حالا وزیر مخابرات است و نواسه آیه الله وحیدی نیزتاید کرد. شبی عجیب و جالبی بود. و فردای آن شب به طرف کویته حرکت کردیم و به کویته رسیدیم و در کویته زیاد نماندیم و آقای افشار مسوول نمایندگی کویته تعیین شده بود و اما همراه ما به ایران می رفت و می گفت بروم خانه و امور زندگی را تنظیم و برنامه ریزی کنم و بعد به کویته همراه فامیل برمی گردم و یا هم تنها. ظاهرا به نمایندگی ایران در  کویته خبر داده بود که ما ازکنگره بامیان برگشته ایم و عازم ایران و در مرز همکاری شود و لیست ما را هم داده بود و این شد که درمرز ایران بی هیچ مشکلی وارد خاک ایران شدیم و مامورین با خواندن نامهای مان، بما اجازه دادند که ازراه قانونی و رسمی وارد خاک ایران شویم این و رود با و رود سال 1366 از زمین تا آسمان فرق داشت......

  پ. ن. لیست ما توسط نمایندگی ایران در کویته به مرز فرستاده شده بود و بدون هیچ مانعی وارد ایران شدیم. حاجی عبدالغفور نسل سوم و یا چهارم از نسل مشترک پشتون و هزاره بود و مادر کلانش درجنگ ارزگان به اسارت گرفته شده بود. بچه گورو قومندان حرکت سرانجام با گذشت شش ساعت آقای فیاض را رها کرد. علمای جاغوری و متنفذین و قومندانها نقش مهمی در رهایی آقای فیاض داشت و آقای افشار هماهنگ کننده موفق در مذاکرات بود.Bottom of Form

 

فیصله بت پرستان در پای بت بامیان – 75-

 

از مرز تفتان گذشتیم و با احترام به زاهدان رسیدیم. دیگر من آن مشکلات قبلی را نداشتم  مقامات محلی زاهدان از ما پذیرایی بسیار گرمی داشتند دیگر مشکل نامه تردد را نداشتیم. در سال 1366 من از همین مرز وارد ایران شدم و با چه مشکلاتی. شب در دام پولیس مرزی افتادیم و بعد توافقات شفاهی که پولیس با قاچاقبران داشت. قاچاقبران بلوچ از من کمک خواست که مسافران کرایه و پول شان را بدهند. زندگی خرج دارد و پولیس پولیس مرزی ایران خرج شان را از ما می گیرد و اما این بار دیگر این حرفها نیست از زاهدان خیلی زود به تهران آمدیم. و همان جلسات و نشستهای گذشته را با طلاب حوز علمیه قم داشتیم . سر نوشت مزاری همه را گیچ و گنس کرده بودند. خبرهای ضد نقیض و شایعاتی عجیب و غریبی پخش می شد و اما باز هم تکذیب. من متیقین بودم که استاد  جور و سالم هست و لی به دلیل مشکلات امنیتی واقعا گیر مانده است. طلاب از نحوه برگزاری کنگره زیاد می پرسیدند و من در خانه خود و همین گونه آقای فیاض و آقای افشار هرکدام درخانه خود جلسات داشتند و دید باز دید با طلاب. حرفهای ما یکی بود همان مشاهدات مشترک مان را با طلاب در میان می گذاشتیم با تو جه به این نکات متفاوت که من با آقای فیاض و آقای عمرانی از موسی قلعه از قافله عمومی جداشدیم و قافله آیات عظام از موسی قلعه برگشتند و این مساله درکمیت و حضور اعضای کنگره تاثیرگذاشت یعنی تعداد شرکت کنند گان کنگره تقلیل یافت. استاد مزاری در دشتهای فراه گم بود و استاد خلیلی هم در پاکستان با تشکیلات سازمان نصر نوین. آقای صادقی نیلی هم به خانه رفته بود و اختیارات تام و تمام را داده بود به آقای اکبری. طلاب از برگشت آقایان شورای عالی نظارت و شورای مرکزی از موسی قلعه ناراحت بودند و برخی شان می گفت که آیات برای این کارها ساخته نشده اند. من تصویر بهشت گونه هزارجات و مشاهدات خودرا برای طلاب شرح می دادم. درسفر سال 1365 چه دیدیم و حالا شاهد چه تحولات شگرفی در هزارجات بودیم  و این همه به برکت صلح و تشکیل حزب وحدت بود. واقعا طلاب و علما از رویدادهای داخل بی نهایت خرسند و خوشحال بودند. از نشستهای کنگره و از فیصله های  کنگره و از تعیینات صحبت کردم و گفتم که بخش ساختاری حزب وحدت هیچ بحث و مشکلی نداشت مشکل در بخش تعیینات داشتیم و  ما بیش از دو هفته روی دبیرکلی حزب بحث می کردیم و اختلافات عمیق میان نصریها در کنگره روی دبیرکلی حزب وحدت پیش آمد ما دو کاندید را پیش کش کرده بودیم یک کاندید آقای حکیمی و دیگری کاندید ما. آقای حکیمی استاد خلیلی را نامزد کرده بود و ما هم استاد مزاری را ولی درنهایت به اتفاق آراء دبیرکلی استاد مزاری برای حزب وحدت ازسوی کنگره تایید شد. یکی از طلا ب گفت که استاد خلیلی همین جا هم با وحدت مخالف شد و رفت به پاکستان و نصر نوین را ایجاد کرد و در داخل هم پیامبری بود که یک پیرو داشته است. یک هفته ما دنبال پی گیری تعیینات داخل نرفتیم و بعد با هم مشوره کردیم که کار را کی شروع کنیم ازسوی آقای مرتضوی خبرهای مثبتی نداشتیم ایشان می گفت نمی گذارم که فیصله بت پرستان در بامیان تطبیق شود. ما به این نتیجه رسیدیم که این موضوع را با ایرانیها درمیان بگذاریم که فیصله های حزب و کنگره در مورد تعیینات نمایندگی خارج این است و شما از فیصله های حزب وحدت در بامیان و تعیینات کنگره حمایت کنید. خیلی واضح بود که ایرانیها از فیصله های کنگره حمایت می کردند. چند روزی گذشت و شنیدیم که آقای مرتضوی موضعش را تغییر داده و دیگر آن حرفهای تند و آتشین را کنار گذاشته است و آماده است که دفترنمایندگی را به  مسوولین تحویل دهد. این خبر خوبی برای ما بود و یک روز اعلام شد که درمیدان ونک جلسه مشترک مسوولین جدید با اعضای شورای نمایندگی برگزار می شود. همه رفتیم به میدان ونگ برنامه ساعت دو بعد ازظهر گرفته شده بود. همه دوستان شواری نمایندگی و همه مسوولین کمیسیونها و تعداد از اعضای حزب وحدت جمع بودند و قرار شد که فیصله کنگره را برای شان بخوانیم و نمایندگی حزب وحدت را از آقای مرتضوی تحویل بگیریم. آقای مرتضوی هم آمد و برخلاف تصورات ما خیلی آرام دیده می شد. جلسه شروع شد و آقای مرتضوی با لحن آرامی شروع کرد به صحبت کردن و اما گلایه های داشت و اینکه در طی این مدت چه کارهای را کرده است. ایشان در بهار سال 1369 بعنوان رییس شورای نمایندگی تعیین شد و حالا در پایز سال  1370 دفتر نمایندگی را مطابق با فیصله کنگره تعیینات تحویل نمایندگی جدید می داد. نامه ها و فیصله ها در حضور جمع حاضر خوانده شد و آقای مرتضوی گفت: درست است هرچه آقایان در بامیان تصویب کرده مورد قبول است و من حرفی ندارم و برای دوستان آروزوی موفقیت دارم. همه هم دیگر را به علامت دوستی به آغوش گرفتند و به این صورت قال قضیه کنده و از فردای آن آقای فیاض رسما بکار خود آغاز کرد دفتر سیاسی و دفتر نمایندگی ما میدان ونگ رو بروی بیمارستان خاتم الانبیاء بود و دفتر مرکزی و نمایندگی مردمی ما در چهار راه ولی عصر که یک سال نیم پیش از امروز من شخصا به آقای مرتضوی تحویل دادم. در ماه سوم 1369 بچه های نصر به سختی قانع شدند که دفاتر را در اختیار شورای نمایندگی بگذارند اما من این کار را کردم و آقای مرتضوی گاه گاهی می گفت و از من تشکر هم می کرد که همکاری من در تحویل دفتر چهار راه ولی عصر که سالها استاد خلیلی رییس دفتر بود، فوی العاده بود و کسی دیگری نمی توانیست این کار نماید. آقای فیاض بدون کش فش و شیرنی و مهمانی کارهای خود را شروع کرد و دفتر من هم درکنار ایشان درهمان طبقه دوم بود. آقای مصطفی اعتمادی  می گفت: وی کوچی بیش نیست و شیوه اداره دفترش به سبک کو چیها می ماند یک تف دانی را درپهلوی خود گذاشته و نسوارش را می زند و بی خیال که در دنیا چه می گذرد. راستی همین گونه بود آقای فیاض بی آلایش و ساده و بدون تشریفات ریاست می کرد. ما کم کم بسوی زمستان 1370 پیش می رفتیم و گاه گاهی می شنیدیم که هیات های مذاکره ازسوی حزب وحدت برای گفتگو با شورای نظار تعیین شده است و آقای زاهدی در راس یک هیات به پنجشیر رفته و موافقتنامه ده ماده ای را با آمر صاحب امضا کرده است. موافقتنامه پنجشیر دو جانبه بود و پیش از سقوط حکومت نجیب در بهار سال 1371 بین طرفین امضا شد. و باز شندیم که استاد مزاری خود را به هزارجات رسانده و به منطقه غزنی و جاغوری رسیده و بعد  رفته طرف بامیان. اینها خبرهای بود که در یافت می کردیم. و همین گونه خبرهای جالب دیگر....

پ. ن. موافقتنامه دو جانبه بین حزب وحدت و شورای نظار احتمالا در زمستان 1370 امضا شد و ماهیت این موافقتنامه بشتر بعد نظامی و همکاری نظامی بود. من یک وقت به زاهدی گفتم شما هیات سیاسی بودید و رفتید موافقتنامه نظامی امضا کردید ایشان گفت شرایط همان گونه بود. فیصله بت پرستان ، اصطلاحی بود که آقای مرتضوی در مورد مصوبه بامیان داشت و خیلی ناراحت که از ریاست نمایندگی کنار رفته است. آیه الله بهشتی هیچ دفاعی از مرتضوی در کنگره نداشت. باز گشت قافله اعضای شورای نظارت و مرکزی از موسی قلعه مورد انتقاد شدید طلاب و علماء بود. عبدالواحد خان حاکم باغران هم می گفت: پدر لعنتهای موسی قلعه علیه من توطیه کرد و نگذاشت که با هیات ایرانی ملاقات داشته با شم. با احترام از مرز تفتان وارد خاک ایران شدیم. متن موافقنامه پنجشیر و جبل السراج به نقل از علی جان زاهدی:

" بلافاصله بعد از سقوط مزار شریف نمایندگان مسعود ، دوستم ، وعبدالعلی مزاری ، درشهر جبل السراج گردآمدند واتحادی را به نام " شورای عالی جهادی افغانستان " که بعد ها به ائتلاف شمال معروف شد ، اساس گذاشتند . دراین ائتلاف مسعود به عنوان رئیس ، ومزاری به عنوان معاون ، دوستم نیز به حیث مسئول امور نظامی در صفحات شمال برگزیده گردید . همچنین در این نشست طرح حمله به کابل موردتوافق قرارگرفت . (1)

 

متن توافق نامه پنجشیر به نقل از آقای علی جان زاهدی :

 

" من به نمایندگی از جانب حزب وحدت و آمر مسعود به نمایندگی از طرف جمعیت اسلامی ، روی مواد ذیل توافق کردیم :

1-     ازشورش جنرالان رژیم نجیب در شمال کشور ، حمایت بعمل آمده ، مورد بهره برداری قرار گیرد .

2-     شورایی مرکب از جنرالان ونمایندگان ولایتی احزاب جهادی ، درولایت بلخ تشکیل گردد .

3-     به شورای فوق  دستور تصرف شهر مزار شریف صادر شود .

4-     درصورت موفقیت شورای فوق درجهت تصرف مزار شریف ، کلیه پایگاههای رژیم درسمت شمال سقوط خواهد کرد . دراین مرحله ، شورای عالی جهاد ، درولایت بغلان ایجاد گردد .

5-     رئیس این شورا نیروی جهادی باشد .

6-     پایگاههای دولت در شمال ، با تشریک مساعی نیروهای احمد شاه مسعود ، نیروهای اعزامی حزب وحدت از هزاره جات ونیروهای شمال ، تسخیر شود .

7-     شهر کابل ، توسط نیروهای که در شمال گرد می آیند ونیروهای حزب وحدت که از سمت میدان شهر واردکابل می شود ، تصرف گردد .

8-     پس از تصرف شهر کابل ، دولت تشکیل شود .

9-     دراین  دولت سهم هر قوم  به تناسب حضور فیزیکی آنان در افغانستان ، تعیین شود ."

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

(1)   : افغانستان در سه دهه اخیز ص 891

(2)   : روایت شکست اقوام محکوم در افغانستان . علی جان زاهدی .  ص 55

 


 

 

 

 جایگاه زنان – 76-

 

حوادثی عجیبی در پیش رو بود. زمستان سال 1370 بستر حوادث برای سال 1371 می شد. این رویداد در نوع خود بی نظیر و حیرت انگیز می نمود البته که علتهای تکوینی آن بعد ازخروج روسها ساخته شده بود. در سال 1370 تحولات در جماهیر شوروی و فروپاشی سیستم 70 ساله رخ داد که رژیم کابل هم نمی توانیست جان سالم بدرببرد و دوام بیاورد. حکومتی صد درصد وابسته به یکباره رها می شود و در عمق چاه فرو می رود. باریسمان شوروی در چاه رفته بود و حالا آقای یلسینگ این ریسمان را کنده است. واقعا این گونه رویداد، می تواند درسی برای همیشه هم باشد که باریسمان خارجی و خام نباید وارد چاه شد. در سال 70 حکومت نجیب بد ترین روزهایش را گذاراند. امکانات بیش از سیصد هزار نیروی مسلح وابسته قطع می شد و آقای یلسینگ هرگز علاقه نداشت که به حکوت کابل کمک نماید. یک تحلیلگر روس می گفت: علت شکست و سقوط رژیم کابل نرسیدن سوخت به تجهیزات نظامی این کشور بود. اقلام دیگری هم حکومت وابسته و گره خورده لازم داشت که همه آنها بافرو پاشی شوروی و روی کارآمدن یلسینگ قطع شد. شما تصور کنید که ارتش فعلی ما کمکهایش قطع شود دراین صورت طالبان به راحتی همه جا را اشغال می کند و با این هم باز هم چندان وضعیت امنیتی مناسبی نداریم. در سال 1370 اختلافات عمیق و ویرانگری در داخل حکومت نجیب پیش آمد. شاه نواز تنی کوتا کرد و بعد جنرالان حکومت نجیب درشمال کشور دچار اختلافات ویرانگری شدند. گذشته از اختلاف جنرالان ارتش ، خود دو جناح خلق و پرچم با هم درگیر شدند. این درگیریها ماهیت تباری و قومی پیدا کرد  خلقیها عمدتا از پشتونها حمایت می کردند و پرچمیها تمایلات غیر پشتونی داشتند. سال 70 سال جدال و کشمکشهای عظیم قومی و تباری برای حکومت نجیب شد. جمعه اسگ را جنرال دوستم قبول نداشت و جنرال مومن به شدت با جنرال اسک مخالف بود و دلیلش همان مساله تباری و قومی بود. داکتر نجیب در همین سال سعی کرد که اسک را از شمال بیرون کند که کرد و لی بازهم هواداران پشتون تبارش به نجیب فشار وارد کرد که چرا اسک کنار زده شود بجای وی جنرال مومن اندرابی ازشمال برطرف شود در آواخر زمستان 1370 نجیب جنرال مومن را برطرف کرد اما وی امتناع ورزید. حکومت نجیب در بحران عجیبی فرو رفته بود. بودجه دولت خالی، کمکهای شوروی قطع و اتحاد جماهیر شوروی فرو پاشیده است. یلسینگ شرابخوا قهار، هیچ علاقمندی به امور افغانستان ندارد و مطلقا گرفتار عواقب و پیامدهای ناشی از فرو پاشی ساختار هفتاد ساله شده است این ساختار و ساختمان بگونه ای و یران شده که سردمداران مسکو بسختی می توانند خود را از زیر آوار بیرو کنند. دیگر افغانستان و  دولت نجیب بکلی فراموش شان شده بود. درکنار این گرفتاری، اوج تنشهای قومی  بالاگرفته بود و این تنشها حتا در اردو کشیده شد. اینها اموری بود که سال 1370 با خود همراه داشت. دراین میان رهبران جهادی آماده گی می گرفتند که جا نشین حکو مت کابل شوند. استاد مزاری پس از نه ماه غیبت و گمی در بامیان رسید و این خبر مسرت بخش را ما ، در تهران دریافت کردیم و بازهم شنیدیم که آقای علی جان زاهدی بعنوان هیات ازطرف حزب و حدت به پنجشیر رفته و با آمر صاحب به توافقاتی دست یافته است و ما هم درتهران خوشحالیم. این خوشحالی چند و جهی و چند بعدی بود یکی اینکه ما به وحدت رسیدیم و دیگر شاهد هیچ گونه اختلاف و جنگ نستیم. دوم هم اینکه آقای مزاری دبیرکل حزب وحدت بخیر به بامیان رسید و سوم هم اینکه حکومت نجیب درحال سقوط و فرو پاشی بود و چهارم هم اینکه با فرمانده بزرگ جهاد و مقاومت آمر صاحب مسعود به تفاهمات و توافقات رسیده ایم. واقعا زمستان خوبی داشتیم. در تشکیلات نمایندگی کمتر مشکل داشتیم نشریات ما به همت آقای دانش چاپ می شد و دیگر گرفتاری مالی نشریه ما نداشت. آقای فیاض مرتب سهمیه و هزینه های نشریه را بدون گفت سخن پرداخت می کرد. کاری مهمی دیگری که کرده بودیم این بود که با نهاد های جمهوری اسلامی ایران به توافق رسیده بودیم که او راق حزب وحدت را معتبر بداند و  کارتهای حزب وحدت را سند اثبات هویت افغانی بشمارد. زیرا مهاجرین اکثرا قاچاق وارد ایران می شدند و هیچ مدرکی نداشتند و مدارک سفارت هیچ اعتباری نداشت و مردم برای گرفتن کارت عضویت به حزب وحدت مراجعه می کرد و این مساله سبب گردید که هر روز بالای هزار نفر به دفتر حزب وحدت برای گرفتن کارت هویت مراجعه کنند ما مدیریت مجاهدینی داشتیم و اگر مدیریت منظبط و تکنوکرات را می داشتیم دفتر چهار راه ولی عصر منبع مالی مهمی برای حزب وحدت بود حیف میل دزدی و خیانت زیاد می شد و لی بازهم بیش از صد نفر پرسنل را معاش می دادیم. کار دیگری که کرده بودیم و  آن این بود که سند دفترچه ازدواج سند معتبر برای نمایندگیهای خارجی باشد. ابتداء من این  توافقات شفاهی را با سازمان ملل داشتم و بخش مهاجرت سازمان ملل در تهران را متقاعد ساخته بودم که سند ازدواج حزب و حدت را سند معتبر بداند. این مساله به این دلیل اهمیت زیادی پیداکرد که مهاجرین ما در اروپای برای تثبیت ازدواجهای شان احتیاج به اسناد معتبر داشت و این کار را ما کرده بودیم دفتر چه ازدواج صادر می کردیم و همه سفارتخانه های اروپایی قبول داشتند این دومین و اساسی ترین منبع درامد حزبی ما بود من این موضوع را درسال گذشته با نمایندگان وزارت عدلیه درکابل گفتم که پرسیده بود منابع مالی تان را در زمان مهاجرت در خارج چه گونه تهیه می کردید و من برنامه های حزب را درتهران و درزمان مهاجرت شرح دادم وی از تعجب انگشت حیرت به دندان گرفت و گفت به این می گوید ابتکار و مدیریت من گفتم ابتکار داشتیم و اما مدیریت نه چرا که فساد و دزدی را نمی توانستیم کنترل نماییم . دفتر مردمی ما منبع بزرگی مالی برای حزب شده بود اما درعین زمان مرکز دزدی هم شده بود. کارهای خلاف مالی و فساد زیادی صورت می گرفت که کنترل کردنش برای ما سخت بود. واقعا دزد،  فساد و اختلاس را در زیر دست استالین هم می تواند انجام دهد و ما که جای خود را داشتیم. در کنار این ابتکارات تقسیم وظایف کرده بودیم امور مصاحبه و رسانه ها با من بود و من هرماه چندین مصاحبه را با رسانه های معتبر ترتیب می دادم یک روز بخش پشتوی بی بی سی گفت با من پشتو صحبت کنید و یا کسی را پیدا کنید که پشتو بلد باشد من گفتم رییس نمایندگی ما پشتونش خوب است. با لحن متبسم گفت: خیر تلفن شان را به من بدهید و من  تلفن آقای فیاض را به بخش پشتوی بی بی سی دادم و ایشان هم راه افتاده بود و مصاحبه های بخش پشتو را انجام می داد زمستان پرباری داشتیم. زنها چسپیده بود که در اساسنامه حزب وحدت برای زنان جایگاه در نظر گرفته شده است ما می خواهیم مطابق اساسنامه حزب جایگاه خود را داشته باشیم در اساسنامه حزب برای زنان کمیته در داخل و کمیسیون درخارج تسجیل شده بود. زنان خبر شدند و مرتب با من تماس می گرفتند که ما جایگاه خود را می خواهیم و ما این گونه برای زنان جایگاه در نظرگرفتیم...

پ . ن . در تشکیلات حزب و حدت دربخش زنان، کمیته برای داخل و کمیسیون برای خارج درنظر گرفته بودیم. زنان در داخل با دشواریهای که بود نتوانیستند کمیته شان را داشته باشند و اما درخارج می شد کمیسیون امور زنان را فعال کرد. تشکیلات حزب وحدت ابتکارات خوبی برای خود کفایی مالی داشت و همه مهاجرین افغانستان به دفتر ما مراجعه می کرد و اسناد ما معتبر ترین سند در خارج برای سفارتخانه ها و ملل متحد و برای نهادهای جمهوری اسلامی ایران بود. درسال 1370 زمینه انهدام و فرو پاشی حکومت نجیب فراهم شد. عنصر داخلی و درونی و  عنصر خارجی دال مرکزی زوال حکومت کابل گردید. 



   دفنی برای ابد-77-

 

زنان  در ساختار تشکیلات حزب وحدت جایگاه تعریف شده داشت یکی کمیته امور زنان و دیگری کمیسیون امور زنان. کمیسیون برای خارج و کمیته برای داخل. حال مسوولیت ما بود که چایگاه زنان را درشورای نمایندگی مشخص نماییم. طرح ما این بود که دو نفر از زنان عضو نمایندگی شوند و دیگر اینکه کمیسیون زنان در شورای نمایندگی و همینگونه در سایر نمایندگیها ایجاد شود. این طرح عملی شد  اما با تاخیر. در نمایندگی قم خانم مبارز که حالا و کیل مردم بهسود درپارلمان هست با جمعی از بانو ان، فعالیت داشت و خانم شیوا عرفانی هم همراه با خانم ناطقی وارد عرصه های فرهنگی و سیاسی شد و برای حزب وحدت کار می کردند. فعالیت زنان روز به روز توسعه بشتری می گرفت. بحث ایجاد کمیسیون برای زنان امر حتمی برای ما بود استاد فیاض چندان موافق نبود وی می گفت : زن جماعت از خود وظایفی دارد که باید انجام دهد زنان درکارهای سیاسی و اجتماعی چندان  مناصب هم نیست. یک وقت این نظر ایشان در جای مطرح شد واکنش این بود که وی خوی و خصلت کوچیهای محل خود را گرفته است و با حضور زنان مخالف هست. بشترین تکیه روی من بود که برای زنان کاری نماییم و شرایط را برای شان فراهم. من باکمک خانمم فاطمه ناطقی که نقش و تجربه خوبی داشت مشوره درباره ایجاد کمیسیون امور زنان داشتم.چون بانو یک دوره کار و تجربه ای موفق را با زنان در مشهد و در کتابخانه رسالت داشت و  اجتماعات بانو  فاطمه درمشهد درسالهای 1361 و 1362 به صدها نفر می رسید و  در سه حوزه گرد هماییهای عمومی ، آموزشهای خیاطی و کمکهای اولیه و کلاسهای در سی فعالیتهای مهمی داشت. بانو ناطقی با خانم غضنفری مامور سید مهدی هاشمی دست پنجه نرم کرده بود. و وی را درنهایت شکست و از جمع شان اخراج کرد. من با توجه به آن تجربه های موفق بانو فاطمه از بانو خواستم که در امر ایجاد کمیسیون امور زنان حزب وحدت همکاری نماید. بانو ناطقی گفت: من این کار را می کنم . با همکاری بانو ناطقی و خانم شیوا عرفانی و با همکاری خام مبارز و با همکاری خانم فضایلی و خانم سخی و چندین تن از زنان فعال یک گرد همایی بزرگی در تهران دایر کردیم. محل گردهمایی زنان برای ایجاد کمیسیون امور زنان حزب وحدت دفترنمایندگی سیاسی میدان ونگ بود. با دست اندر کاران برنامه گرد همایی، تخمین زدیم که در گردهمایی چیزی در حدود پانصد خانم از حوزه تهران شاه عبدالعظیم و رامین و ازشهرستان قم گرد هم می یایند و جلسه ساعت ده آغاز و تا ساعت سه ادامه می یابد و مساله غذای پانصد زن برای من مساله بود و  ما واقعا آن چنان امکاناتی که یک روز در یک محل از پانصد مهمان پذیرایی داشته باشیم را نداشتم. مشوره کردیم مبلغ زیادی می شد و تقریبا داشتم منصرف می شدم و می گفتم به زمان دیگری برگزار شود. اما کار ازکار گذشته بود. اشپز را طلب کردم و گفتم که چه می کنی وی گفت: غذایی با کشف فش امکانش نیست و هم مصرف زیادی دارد و هم ما ظرف پخت بز برای این همه مهمان را نداریم. وی گفت : تخم مرغ با خیار در ظرفهای یک بار مصرف و یک نان لواش با چای کافی هست   پیشنهاد آشپز یکی از بهترین پیشنهادی بود که مرا از یک بن بست بیرون کرد. قربان آدمهای مسلکی و قربان آدمهای چیز فهم و دانا. با این پیشنهاد که دو تخم  و یک خیار و یک نان و با ظرف یک بار مصرف، جلسه بززگی را در دفتر نمایندگی برای زنان برپا کردیم. زینب ناطقی کوچک ترین دخترم که سنش شاید هفت سال می شد، بهترین دکلمه را اجزا کرد و بعد خانمها هرکدام شعر مقاله و سخنرانی شان را ایراد می کردند و من هم سخنرانی کردم و  شیوه کار کمیسیون زنان را درچارچوب اساسنامه حزب برای شان شرح دادم و گفتم یکی از اصول و استراتژی و هدف بنیادی جایگاه زنان در سیاست و در جامعه و در ساختارهای اجتماعی فرهنگی و تشکیلاتی هست. کنگره حزب وحدت در بامیان تصویب کرده است که زنان در تشکیلات حزب  هم کمیته و هم کمیسیون داشته باشد. کمیته در داخل کشور و کمیسیون در خارج و درنمایندگیها است و بعد گفتم که امکانات نداریم و خانمها صندو قهای جمع آوری کمک تهیه کند و پول جمع کنند و ماهم درحد توان خود کمک می کنیم و گفتم که شما آقایان تان را متقاعد کنید که مانع کارهای شما نشود و دیگر اینکه به شما کمک کنند و شما را تشویق در انجام کارهای جمعی و سیاسی نمایند. آقای دانش که در این جلسه بود از حرفهای من این گونه برداشت کرده بود که آقای ناطقی به زنان گفت که ازشوهای تان پول بگیرید و  کمیسیون تان را ، راه اندازید. ساعت نزدیک به دو غذای شان به همان ترتیب هر نفر  دو تخم مرغ و یک خیار و  یک نان لواش و با ظروف یک بار مصرف و چای ، آماده و با سرعت توزیع شد و  چه غذایی خو شمزه و بی تکلف به مهمانان داده شد و بعد از غذا پایان نامه گرد همایی زنان که اعلام کمیسیون امور زنان بود قراات شد و به این صورت در این گرد همایی هم کمسیون امور زنان و هم دو نماینده زنان را درشورای نمایندگی به تصویب رساندیم. اینها تحولات و رویدادهای شورای نمایندگی حزب وحدت درخارح بود و فکرمی  می کنم در همین روزها یک سفری به همراه  آقای اخلاقی شیخ السفرا در آلمان داشتم و کمکهای خوبی برای حزب وحدت در داخل تهیه کردیم و استادمزاری گفته بود که دستگاه مخابراتی مجهز که بتواند تمام شهر کابل را تحت پوشش قرار دهد برای شان از آلمان تهیه نماییم در جرمنی این موضوع را به دوستان گفتم آنها گفتند که چنین تجهیرات در آلمان زیاد است و خلاصه با پولهای خوبی که جمع شده بود این تجهیرات را خریداری کردیم و به داخل منتقل کردیم. و کارهای دیگری که در اروپا داشتیم بسیار حالب است که دربخشهای بعدی و سفرهای بعدی شرح می دهم. ما خیلی عجله داشتیم که برگردیم اوضاع در افغانستان بکلی دست خوش تحولا حیرت انگیزی شده بود. فرقه 53 شبیرغان به رهبری جنرال دو ستم تمرد کرد و بعد مزار شریف به دست نیروهای دوستم سقوط و اختلافات روی جمه اسگ و سرکشی جنرال مومن اندرابی اوضاع شمال را بیخی دیگر گون ساخت. این رویدادها  در  همان بهار و ماه حمل 1371 روی داد با سقوط مزار شریف، نیروهای احمد شاه مسعود پایگاه عظیم بگرام را  گرفت و سپس  پایگاه های نظامی یکی پس از دیگری درشمال کشور سقوط می کرد. تحرکات و آمادگیهای بسیار گسترده ای برای تصرف کابل و دفن ابدی رژِیم کمونیست در کابل گرفته می شد. توافقات دو جانبه بین حزب وحدت و جمعیت اسلامی در پنجشیر صورت گرفت و دراین سند تاکید شده است که هردو حزب از اقدام شجاعانه جنرالان شمال حمایت می کنند و از اقدام دلیرانه جنرال دوستم و پیوستنش به صفوق مجاهدین استقبال می کنند و جنرالان شمال کشور را با کارهای بی نظیر و تاریخی که انجام داده است را درآغوش می گیرند و دست شان را می فشارند و در موافقتنامه پنجشیر که آمرصاحب مسعود به نمایندگی از حزب جمعیت اسلامی و علی جان زاهدی به نمایندگی ازحزب وحدت امضا کرده است، دو موضوع اساسی نظامی و یک موضوع بنیادی سیاسی، تشکیل و ساختار دولت اسلامی پس از سقوط کابل در سند و در توافقنامه پنجشیر گنجانده شده است گرچه این سند با رویکرد نظامی نوشته شده است ولی خوب پارا گرافهای روشنی درباره تشکیل دولت پس از حکومت نجیب را هم دارد. دو موضوع نظامی یکی همکاری همه جانبه با جنرالان متمرد شمال که از حکومت کابل بریده و  به مجاهدین پیوسته اند و دیگری ترتیبات و رود به کابل. در توافق نامه دو جانبه گفته شده است که نیروهای آمر صاحب از محور شمالی و نیروهای حزب وحدت از محور غرب و میدان شهر وارد کابل می شوند. با سقوط مزار شریف و تمرد فرقه 53 شیرغان به رهبری جنرال دوستم و تمرد جنرال مومن در نواحی حیره تان و سقوط کامل پایگاه عظیم بگرام به دست نیروهای آمر صاحب مسعود و سقوط شهرهای شمال و جنوب یکی پی دیگری در روزهای اول حمل 1371  ، دیگر عملا حکومت نجیب سقوط کرده بود و داکتر نجیب می خواست جای برود توسط نیروهای جنرال دوستم در میدان هوایی کابل شناسایی و اجازه خرو ج ازکشور برایش داده نشد و نجیب بجای اینکه به ارگ برود مستقیما به نمایندگی ملل متحد درکابل تسلیم می شود و چرا؟ ........

پ . ن . اول بهار ماه حمل1371 تمرد جنرال دوستم و فرقه 53 شبرغان و بعد سقوط مزار شریف و بعد سقو پایگاه بگرام توسط نیروهای آمر صاحب مسعود. تمرد جنرال مومن اندرابی. و پناه بردن نجیب به نمایندگی سازمان ملل و حلو گیری نیروهای دوستم ازخروج داکتر نجیب الله درمیدان هوایی کابل. توافقات دو جانبه حزب حمعیت اسلامی و حزب وحدت درامور نظامی و سیاسی. ایجاد کمیسیون زنان پس از سقوط حکومت کابل در بهار سال 1371 و انتخاب دو نماینده زن در شورای نمایندگی هریک خانم فضایلی و خانم سخی.    متن موافقنامه پنجشیر و جبل السراج به نقل از علی جان زاهدی:

بلافاصله بعد از سقوط مزار شریف نمایندگان مسعود ، دوستم ، وعبدالعلی مزاری ، درشهر جبل السراج گردآمدند واتحادی را به نام " شورای عالی جهادی افغانستان " که بعد ها به ائتلاف شمال معروف شد ، اساس گذاشتند . دراین ائتلاف مسعود به عنوان رئیس ، ومزاری به عنوان معاون ، دوستم نیز به حیث مسئول امور نظامی در صفحات شمال برگزیده گردید . همچنین در این نشست طرح حمله به کابل موردتوافق قرارگرفت . (1)

 

متن توافق نامه پنجشیر به نقل از آقای علی جان زاهدی :

 

" من به نمایندگی از جانب حزب وحدت و آمر مسعود به نمایندگی از طرف جمعیت اسلامی ، روی مواد ذیل توافق کردیم :

1-     ازشورش جنرالان رژیم نجیب در شمال کشور ، حمایت بعمل آمده ، مورد بهره برداری قرار گیرد .

2-     شورایی مرکب از جنرالان ونمایندگان ولایتی احزاب جهادی ، درولایت بلخ تشکیل گردد .

3-     به شورای فوق  دستور تصرف شهر مزار شریف صادر شود .

4-     درصورت موفقیت شورای فوق درجهت تصرف مزار شریف ، کلیه پایگاههای رژیم درسمت شمال سقوط خواهد کرد . دراین مرحله ، شورای عالی جهاد ، درولایت بغلان ایجاد گردد .

5-     رئیس این شورا نیروی جهادی باشد .

6-     پایگاههای دولت در شمال ، با تشریک مساعی نیروهای احمد شاه مسعود ، نیروهای اعزامی حزب وحدت از هزاره جات ونیروهای شمال ، تسخیر شود .

7-     شهر کابل ، توسط نیروهای که در شمال گرد می آیند ونیروهای حزب وحدت که از سمت میدان شهر واردکابل می شود ، تصرف گردد .

8-     پس از تصرف شهر کابل ، دولت تشکیل شود .

9-     دراین  دولت سهم هر قوم  به تناسب حضور فیزیکی آنان در افغانستان ، تعیین شود ."

 

 ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

 

(1)   : افغانستان در سه دهه اخیز ص 891

(2)   : روایت شکست اقوام محکوم در افغانستان . علی جان زاهدی .  ص 55

 


  

اعداد 7 و 8  در تاریخ افغانستان – 78-

 

ما به عدد 8 نزدیک می شویم. منظور از رقم 8 همان پیروزی 8 ثور بر 7 ثور هست. مجاهدین در ماه ثور 1371 و روزهشتم ثور قدرت را از حکومت نجیب رسما تحویل گرفت. این پیروزی ثمره بی هزینه و بی بها نبود. هشت ثور حاصل یک نبرد کم نظیر تاریخی در افغانستان و حاصل یک میلیون شهید و زخمی و میلیونها آواره در دنیا بود. این روز با تحقق عوامل عینی و شرایط جهانی و منطقه ای برای مردم افغانستان پیش آمد. دنیا در تلاش بود که طرح اداره موقت بنین سوان در افغانستان عملی شود نماینده سازمان ملل طرحی تهیه کرده بود که حکومت بعد از نجیب توسط یک اداره موقت و عمدتا بی طرف اجرایی و عملی شود. با این طرح آمر صاحب مسعود مخالفت کرد و برخی می گوید این مخالفت بهاء و هزینه سنگینی برای دولت اسلامی استاد ربانی به همراه داشت. جامعه جهانی به این دلیل با دولت استاد ربانی همکاری نکرد زیرا که برخلاف نظر آنها درکابل دولت ساخته شد. با سقوط مزارشریف و متعاقب آن بگرام و بعدهم شهرهای شمالی، گزارش شدکه انجنیر گلبدین حکمتیار حکمتیار رهبر حزب اسلامی وارد افغانستان و درجنوب افغانستان مستقر شد. احمد شاه مسعود فرمانده عمومی جمعیت اسلامی افغانستان با حکمتیار تماسهای بی سیمی و مخابراتی داشت. گفته می شد موضوع تماس هردو، روی نحوه تصرف کابل بوده است. حکمتیار با آمر مسعود در همین گفتگو دچار اختلاف بی نهایت شدیدی می شود نظر حکمتیار این بود که با نیروهای مجاهدین وارد کابل می شویم و به دنیا نشان می دهیم که با گذشت یک دهه جنگ این مجاهدین اند که پیروزمندانه باسلاحهای شان و با ندای الله اکبر وارد کابل و پایتخت افغانستان را به دست گرفت و این افتخار بزرگی برای جهاد و مقاومت افغانستان علیه ارتش سرخ و حکومت دست نشانده است و ما باید با نیروی جهادی وارد کابل شویم و رژیم دست نشانده را سرنگون نماییم. آمر مسعود با این نظر به شدت مخالفت می کند و استدلال آمر این بود که هیچ ضرورتی به این کار نیست که با زور وارد کابل شویم زیرا همه جنرالان حکومت کابل آماده تسلیم شدن به مجاهدین هستند و شما می بینید که جنرالان شمال تسلیم شدند و فردا درکابل هم این رویداد اتفاق می افتد. حکمتیار می گفت نه ، ما نمی خواهیم به دنیا نشان دهیم که حکومت ساخته شده ملل  متحد کابل را گرفت و نه مجاهدین شما اختیار خود را دارید ولی ما به عنوان حزب اسلامی نمی خواهیم به دنیا نشان داده شود که حکومت را نه مجاهدین بل جامعه جهانی و سازمان ملل سقوط داده است و اداره موقت آنها جای گزین حکومت دست نشانده نجیب شده است . واقعا اختلاف غیر قابل حل بین حکمتیار و آمر مسعود دراین گفتگو نشان داده شده است حکمتیار قبول نداشت که نیروهای دولت نجیب تسلیم شده و ضرب الاجل برای حمله را تعیین کرد که احتمالا همان روزهای 5 و یا 6  ثور 1371 بود. اکرام اندیشمند در یک تحلیل به همه این جزییات پرداخته است. در ماه حمل و ثور در واقع دو نوع مدل حکومتی قرار بود که درکابل بجای حکومت داکتر نجیب الله مستقر شود. یکی حکومت موقت و یا اداره موقت که بنین سوان نماینده تام الاخیار سازمان ساخته بود و درراس این اداره موقت گفته شد که داکتر یوسف صدر اعظم اسبق زمان ظاهر شاه مقیم آلمان قرار دارد و اما با این اداره موقت بنین سوان، همه مجاهدین ازجمله آمر مسعود مخالفت کرد. همان گونه که اشاره کردم یکی از دلایلی بی میلی و عدم حمایت از دولت استاد ربانی همین بود که حکومت مورد توافق سازمان ملل و جامعه جهانی ازسوی مجاهدین آمر مسعود ردشد و حالا خود شان ، خود را اداره کند. بی بی سی در یک تحلیلی به این نکته اشاره کرده است. اما حکومت مدل دوم همان اداره موقت بود که رهبران مجاهدین در پاکستان ساخت و در این اداره حضرت صبغت الله مجددی قرار داشت در ماه ثور 1371 استاد سیاف رسما اعلام داشت که دولت موقت اسلامی به رهبری حضرت صاحب مجددی تاسیس شده و به زود ترین وقت به کابل برای تحویل گرفتن قدرت از حکومت نجیب عازم می شود آمر مسعود به شدت طرفدار همین حکومت بود و بسیار تلاش داشت که حکومت موقت مجاهدین وارد کابل شود و  قدرت را از نجیب بگیرد. آمر مسعود دو نیت را از این کار داشت یکی اینکه جلو حکومت سازمان ملل گرفته شود. آمر مسعود با حکومت بنین سوان مخالف بود و دیگر اینکه جلو و رود زور مندانه حکمتیار گرفته می شود. درگفتگوی بسیار طولانی اختلافات مسعود و حکمتیار روشن شد. حضرت مجددی در هفتم ثور 1371 با کاروان اداره موقت مجاهدین " دولت موقت اسلامی افغانستان" وارد کابل شد و در فردای آن روز یعنی هشتم ثور 1371 رسما قدرت را از صدر اعظم داکتر نجیب الله تحویل گرفت و به این ترتیب فصل نو و اما مجهولی در تاریخ افغانستا آغاز شد. پیش از سقوط حکومت نجیب الله و تمرد جنرالان شمال یک رویداد مهمی دیگری را نیز داشتیم و آن توافقنامه سه جانبه  آمر مسعود و استاد مزاری و جنرال دوستم بود. گرچه من تاکنون به متن چنین سندی بر نخورده ام اما توافقنامه دو جانبه میان حزب جمعیت اسلا می و حزب وحدت اسلامی در پنجشیر را پیدا کردم . نکته دومی که باز مبهم است برخی روایتها این است که توافقات سه جانبه آمر مسعود، استاد مزاری و جنرال دوستم در جبل السراج میان هرسه رهبر صورت گرفته است و اما برخی گفته است که توافقات سه جانبه میان نمایندگان سه رهبر صورت گرفته است. ولی قدر مسلم این است که این توافقات سه جانبه میان هرسه شان  وجود داشته است که بعد ها از این توافق بنام "معاهده جبرالسراج" نام گرفته می شد. معاهده جبل السراج بنام سه رهبر شاخص و برجسته انجام شد که پایه و اساس اتحاد شمال را تشکیل می داد. در این سند و ظایف و مسوولیتهای آمر مسعود و  استاد مزاری و جنرال دوستم نیز مشخص شده است. آمر مسعود رییس ، استاد مزاری معاون و جنرال دوستم مسوول عمومی نظامی صفحات شمال. استاد مزاری پس از سرکشی دوستم علیه حکومت کابل از بامیان به شمال کشور و به مزار شریف می رود و صحبتهای زیادی این دو رهبر باهم داشته اند. گاه گاهی جنرال دوستم در همان زمان می گفت من جنبش ملی اسلامی را به پیشنهاد استاد مزاری درست کردم . من با ایشان روی حقوق ملیتهای محروم کشور صحبت می کردم. استاد مزاری به من گفت که تشکیلات سیاسی درست کن و با حزب و تشکیلات سیاسی داعیه برحقوق مردم تان را مطرح کن و ما هم از حق شما حمایت می کنیم. جنرال دوستم احترام زیادی به استاد مزاری داشت و دارد و گاهی هم می گوید من چپن مزاری را در تن دارم و از من بوی مزاری می آید و گفته است جنبش ملی اسلامی افغانستان، حزب مزاری هست تا حزب من. رابطه جنرال با استاد مزاری بی نهایت دوستانه بود. و بعد از گفتگو با دوستم،  استاد مزاری آمر مسعود و جنرال دوستم روی معاهده سه جانبه در جبل السراج موافقه می کند. گلبدین حکمتیار از این موافقتنامه سه جانبه بشدت ناراحت می شود و آنرا برخلاف منافع مردم افغانستان اعلام می کند. دلیل مخالفت و موضع گیری شدید حکمتیار این بود که وی فکر می کرد که جنرالان شمال و جنرال دوستم با نیروهای وی درتماس هستند و آنها توانسته جنرالان متمرد شمال را به حزب اسلامی متعهد نمایند. انجنیر مهدی مسوول عمومی حزب اسلامی در فاریاب چنین گزارشی را به گلبدین حکمتیار رهبر حزب اسلامی داده بود که گویا جنرالان شمال و جنرال دوستم به نیروهای حزب اسلامی اعلام و فاداری کرده اند و انجنیر مهدی از حکمتیار خواسته بود به پاس احترام به کارهای جنرال دوستم که علیه حکومت کابل تمرد کرده و سبب سقوط وی شده و می شود و به پاس اینکه با نیروهای حزب اسلامی اعلام و فاداری کرده است،برای جنرال دوستم نامه بنویسد و حکمتیار این کار را کرد و یک نامه بسیار دوستانه به جنرال دوستم می نویسد و از اقدامات و طغیانش علیه حکومت کابل ستایش می کند و اینکه با مجاهدین اعلام و فاداری کرده است نیز به گرمی در نامه خود استقبال می کند. از قدیم گفته است که سوخ را دروغ گوی بازی می دهد. کاری انجنیر مهدی دقیق نبود و اگر درتماس خود بعد از تمرد تعارفات شنیده بود نباید عجله می کرد و با شتاب نباید به انجنیر صاحب حکمتیار مطلب و گزارش غیر دقیق را می نوشت. وقتیکه توافقات و تعهدات سه جانبه جبل السراج اعلام می شود، به یک باره انجنیر حکمتیا عصبانی و علیه معاهده جبل السراج موضع گیری می کند. جنرال دوستم دراین زمان بشترین ارتباطاتش با استاد مزاری و بعد هم با آمر مسعود بود. و جنرال دوستم در باره اداره موقت حضرت مجددی موضع مشخصی نداشت و اما استاد مزاری با این اداره موافق نبود و علیه آن موضع داشت اما آمرمسعود قویا از اداره موقت به رهبری حضرت مجددی حمایت می کرد زیرا در اداره موقت آمر مسعو به عنوان و زیر دفاع تعیین شده بود و حضرت مجددی چند فرمان بنام و زیر دفاع دولت موقت اسلامی افغانستان عنوان آمر مسعود صادرکرد. و قضایای بعدی ...

پ . ن . حضرت مجددی به عنوان رییس دولت موقت اسلامی افغانستان در هفت ثور 1371 وارد کابل و در 8 ثور 1371 قدرت را از صدر اعظم نجیب الله تحویل گرفت. آمر مسعود به عنوان و زیر دفاع در دولت موقت تعیین شد. حکمتیار مخالف اداره موقت و طرفدار و رود مجاهدین برای تسخیرکابل بود. آمر مسعود با حکومت بنین سوان مخالفت کرد و طرفدار اداره موقت مجاهدین بود. استاد مزاری با اداره موقت تشکیل شده درپاکستان موافق نبود زیرا که هیچ جق و جایگاهی برای حزب وحدت در نظرگرفته نشده بود. معاهده سه جانبه جبل السراج بین آمر مسعود و استاد مزاری و جنرال دوستم . در معاهده آمر مسعود رییس و استاد مزاری معاون و جنرال دوستم مسوول نظامی صفحات شمال. دلیل عدم حمایت از دولت استاد ربانی مخالفت با طرح اداره موقت بنین سوان گفته شده است. در اداره موقت مجاهدین درپاکستان، حکمتیار به عنوان صدر اعظم تعیین و لی هرگز آن را درعمل قبول نکرد.  



 

 

اردوی ملی متلاشی شد – 79-

 

واضح بود که حکمتیار با مسعود روی تصرف کابل اختلافات شدیدی داشت. حکمتیار نسبت به بر نامه های آمر مسعود به شدت نگران دیده می شد و شیوه استدلالش همین بود که قدرت به دست سفاکان کمونیست و ملیشه ها قرار دارد و نه مجاهدین. وی در صحبتهای خود به جنرال عظیمی و به فرید مزدک اشاره می کند و می گوید که میدان هوایی و کمر بندهای امنیتی کابل عمدتا توسط آنها کنترل و اداره می شوند. حکمتیار به این جمع بندی رسیده بود که در فرو پاشی ارتش آمر مسعود بخش بزرگی از جنرالان را با خود برده است و این واقعیت هم داشت ارتش متلاشی می شد و بخش زیادی از جنرالان به سوی آمر صاحب کشیده شدند و همه جنرالان تاجیک تبار غیر از جمعیت و شورای نظار برای خود پناه گاهی را سراغ نداشتند و  جنرالان دیگری هم دور دوستم و فرقه 53 وی گرد آمده بودند و معاهده جبل السراج نیز مایه نگرانی حکمتیار بود و علیه معاهده جبل السراج موضع گرفت و آن را محکوم کرد. حکمتیار در آغاز تمرد جنرال دوستم و دیگر جنرالان شمال براساس گزارشهای انجنیر مهدی و دیگر اعضای حزب اسلامی درشمال فکر می کرد که این جنرالان و جنرال دوستم به حزب وی علاقمندی دارند ولی این ساده لوحی و خو ش باوری بیش نبود. وضعیت در فروپاشی اردوی افغانستان به گونه ای دیگری رقم خورد که چندان به سود آقای حکمتیار و حزب اسلامی تمام نشد. یعنی وی از این بساط  بهره اندکی برده بود و به همین دلیل سخت نگران اوضاع بود که ابتکار عمل به دست آمر مسعود افتاده و کابل را به تصرف خود در می آورد. تصرف کابل توسط نیروهای آمر مسعود و عملی شدن معاهده جبل السراج و موافقتنامه دو جانبه حزب جمعیت و حزب وحدت در پنجشیر موضاعاتی بود که حکمتیار رهبر حزب اسلامی بخوبی به پیامدهای آن واقف بود و هرگز به نفع حزب اسلامی نمی دانیست. پاکستان از بابت های زیادی خرسند و اما ازجهاتی بی نهایت نگران و غمگین از باخت قمار افغانستان بود. خرسندی پاکستان از این جهت بود که ارتش بزرگ افغانستان که توانایی و ظرفیت فو العاده و امکانات حیرت انگیزی داشت را درهم کوبیده و متلاشی کرده است و پاکستان این کار را به کمک متحدان جهادی خود به ثمر رسانده بود شایع است که نواز شریف صدر اعظم وقت پاکستان گفته بود بزرگترین خدمتی که ملت پاکستان کرده ام و آن این است که اردوی افغانستان را درهم شکستیم و متلاشی کردیم. این دو نمودار را که در پاورقی می خوانید، نماد از قدرت توانایی و امکانات اردوی افغانستان در آن زمان هست و این ارتش می توانیست در تقابل با پاکستان پاسخ دندان شکن به پاکستان بدهد جنگ جلال آباد پس ازخروج روسها ناکامی اردوی پاکستان بود و این اردوی توانمند به این گونه متلاشی و فرو می پاشد از این جهت پاکستان بی نهایت خرسند دیده می شد و شادمانی دوم پاکستان در آستانه سقوط کابل این بود که دولت تحت  الحمایه خود " اداره موقت " را برای گرفتن قدرت به کابل می فرستد و این کار را هم کرد جنرالان پاکستانی تا خاک افغانستان کاروان حضرت مجددی را با تشریفات و شکوهی خاصی بدرقه کردند و عملا نشان می دادند که دولت تحت الحمایه شان را که درپاکستان تشکیل شده است را پیروزمندانه به کابل می فرستند. اما پاکستان از معاهده سه جانبه آمر مسعود، استاد مزاری، و جنرال دوستم به شدت نگران بود و عملی شدن آن را دلیل برباد دادن زحمات شان می دانست . پاکستان با شکل گیری چنین اتحادیه های با ماهیت شمالی ناراضی و بد بین بود و آن را هرگز به نفع منافع خود تعبیر نمی کرد. سه رهبر کاریزما از سه قوم بزرگ معاهده جبل السراج را امضاکرده است و پاکستان با آن موافق نبود. خود آمر مسعود کمترین ارتباط و رفت آمد را در دوران جهاد با پاکستان داشت به پاکستان می رفت و لی خیلی سریع برمی گشت پاکستان  از آمر مسعود خوشش نمی آمد. استاد مزاری هم برای پاکستان رهبر قابل قبول نبود. فاصله ها و اختلافات زیادی با مزاری برای شان ساخته بود مزاری شیعه مذهب است. عربستان می گفت مزاری وابسته به ایران هست مزاری هم کمترین ارتباطات را با پاکستان داشت. جنرال دوستم از نظر پاکستان یک کمونیست واجب القتل بود و باید روزی همراه نجیب به دار کشیده می شد. حال این سه رهبر مهم و مخالف سیاستهای پاکستان ایتلاف تشکیل داده است و این موضوع برای پاکستان تلخ و سخت تمام می شد. اردوی افغانستان بخش بزرگش میان این سه تنظیم تقسیم شده بود. و بیشترینش رفته بود به سوی آمر مسعو و تشکیلات شورای نظار و یک بخش دیگر آن هم دور جنرال دوستم جمع شده بود و یک بخش از اردو به طرف حزب وحدت آمد. این تقسیمات مایه ها و انگیزه تباری داشت و چیزی دیگری نبود. رفتن جنرالان و افسران به سمت دوستم و آمر مسعود برای آنها مایه افتخار و قوت و قدرت شان تعریف شد اما آمدن بخش هزارگی ارتش که ناچیز و درسطوح ضعیف تری بود، مایه بدنامی مزاری و سرشکستی و اتهامات بی دینی برای مزاری شد. آیه الله محسنی سید علی جاودید و سید انوری و سید هادی و دیگر مسوولان حرکت اسلامی بزرگترین حربه شان این بود که مزاری با خلقیها و کمونستها کار می کند. از سوی هم در داخل حزب وحدت، فراکسیونهای ایجاد شد که  جنرالان اردو را حربه علیه مزاری ساختند. مزاری بد است زیرا که جنرالان تقسیم شده ارتش را در حزب راه داده است مزاری بد است زیرا که فراریهای ارتش متلاشی هزاره در حزب وحدت پناه داده است. بخش هزارگی اردوی جای غیر از حزب وحدت نداشت و بیچاره ها وقتی که ارتش و خانه شان توسط توطیه و دسیسه پاکستان و متحدانش ویران شد دیگر جای برای بقای شان جز حزب وحدت و مزاری را نداشت . اردوی افغانستان به این صورت نابود گردید بخشهای مهم و استراتژِیک آن را آمر مسعود با خود برد و یک بخش دیگر آن رفت طرف حکمتیار و یک بخش دیگر اردوی به طرف جنرال دوستم و به جنبش ملی و اسلامی پیوست و یک بخش دیگر از اردوی متلاشی شده را، استخبارات پاکستان دزدی کرد و از آنها برای مقاصد بعدی و هدف دیگر استفاده کرد. احمد رشید به این نکته اشاره می کند که بخشهای زیادی از افسران اردوی افغانستان پس از فرو پاشی توسط استخبارات پاکستان مورد سوء استفاده قرارگرفت و جنبش طالبان را توسط آنها سازماندهی و وارد جنگ کرد و شایعات زیادی و جود دارد که کابل تو سط آنها با نام ملاهای طالب درمیزان 1375 سقوط کرد و ملا برجان یک افسر خلقی بود و عامل شهادت استادمزاری در 22 حوت 1373. آنچه که مسلم است این است که اردوی افغانستان پس از فرو پاشی به این بخشها تقسیمات و تبدیل به غنایم جنگی شد که هرکس سهمی خود را به تناسب قدرت، ظرفیت و توانایی خود گرفت و در این تقسیمات و غنیمت گیری، پاکستان هم بی بهره نماند و سهم خود را از این نمد گرفت و برای خود کلاه ساخت و پاپوش ویرانگر طالبان را درسالهای 1373 به بعد توسط آنها برنامه ریز کرد. و  ادامه  این درامه......

----------------------------------------------------------------------

نیروی نظامی دولت عبارت بود از:
بیش از چهارصد هزار تن که ۲۲۰ هزار آن مربوط ارتش، بیش از ۹۳ هزار مربوط پولیس و بیش از نود هزار مربوط سازمان استخبارات دولتی(خاد یا واد) به شمول گارد ریاست جمهوری، می‌شد.
اسلحه و تجهیزات این نیروها:
۱۵۶۸ چین تانگ
۸۲۸ ماشین محاربوی
۴۸۸۰ عراده توپ
۱۲۶ فروند هواپیمای جنگنده و بمب‌افگن نوع میک و سو ۲۲
بیش از ۲۰۰ هواپیمای ترانسپورتی نظامی و چرخبال‌های جنگی و باربری.
فعال نگهداشتن و حفظ این ماشین عظیم نظامی فقط و فقط با کمک بی‌حدوحصر اتحاد شوروی ممکن و عملی بود. اما فروپاشی شوروی در سال ۱۹۹۱ به این کمکها نقطۀ پایان گذاشت. پایان این کمک‌ها، دولت حزب دموکراتیک خلق را به سوی فروپاشی برد. محمد اکرام

اندیشمند. روزنامه ماندگار(1)

--------------------------------------------
(1) چنانچه براساس یک محاسبه واقعی در اواخر سال 1370 خورشیدی، نیروهای امنیتی افغانستان شامل ارتش، پولیس، امنیت، قوای زرهی، قوای هوایی، قوای سرحدی، قوای کشفی و قوای زمینی که همه آنها دارای اسلحه و تجهیزات ذیل نظامی بودند:
1-انواع اسلحه سقیله و خفیفه یک میلیون میل
2-انواع تانک های محاربوی و زرهی بیش از 2،500 چین
3-ماشین های محاربوی و زره پوش های زرهی بیش از 3،000 چین و عراده
4-انواع توپ های هاوان، دهشک و زیکوک ها بیش از 600،000 عدد
5-انواع وسایط حمل و نقل بیش از 29،000 عراده
6-انواع دستگاه مخابره، استحکام و لوژیستیکی بیش از 48،000 پایه، دستگاه و عراده
7-انواع طیارات جنگی، جت های بهم افگن، طیارات حمل و نقل و چرخبال بیش از 560 بال
8-راکت های رهبری شده اسکاد 8 دستگاه
9-راکت های رهبری شده لونا و اوراگان 28 دستگاه
10-راکت های ریاکتیف زمین به هوا 100،000 فیر
11-مهمات اسلحه بیش از 100،000 تن
12-انواع سلاح های سابق و به دست آمده از طریق جنگ که در انبارها ذخیره شده بود، بیش از 100،000 میل
13-فابریکات ترمیم سلاح، 6 فابریکه
14-پرزه جات انواع وسایط و اسلحه جنگی به ارزش بیش از 5 میلیارد دالر
15-مواد اولیه، روغنیات، البسه و همه امکانات لوژیستیکی برای مدت شش ماه تا یکسال در همه قطعات (2)

----------------------------------------------------------------

(2) نصیر احمد مبشر. سایت افغان پیپر

Top of Form

 


 

 

بن سیاسی و نظامی با حزب وحد اسلامی -80-

 

حالا افغانستان اردوی خود را از دست داده است. نیروهای ارتش غنیمت جنگی احزاب جهادی شد و حکمتیار و آمر مسعود در آستانه و قوع یک درگیری خونین در کابل قرار گرفته است. اولویت حکمتیار تصرف کابل با قدرت نظامی بود اما اولویت آمر مسعود، تشکیل دولت موقت اسلامی افغانستان و گرفتن قدرت کابل و این درست است که دولت عبوری در گفتگوی آمر مسعود و حکمتیار طرح شد اما حرف اصلی این بود که هردو هرگز بهم اعتماد نداشتند. حکمتیار باور داشت که آمر مسعود کابل را می گیرد و نیروهای از ارتش افغانستان با او ضمیمه و ملحق شده اند و به همین علت هردوی شان نه بصورت آشکار بل به صورت ساختاری به رده های فرماندهی خود، دستور داده بودند که وارد کابل شوند و همین شد که نیروهای احمد شاه مسعود از شمال و نیروهای حکمتیار عمدتا از جنوب و شرق وارد کابل و کابل را به تصرف خود درآوردند. مراکز دولتی در کابل به تصرف نیروهای هر دو طرف قرارگرفتند و حتا وزارتخانه ها یکی پس از دیگری به دست نیروهای دو طرف قرار گرفتند و اما به نیروهای حزب وحدت از غرب کابل و ازمیدان شهر اجازه و رود به کابل داده نشد. در توافقات دو جانبه حزب جمعیت و حزب وحدت در پنجشیر تاکید شد که نیروهای حزب وحدت از جهت غربی و از میدان شهر وارد کابل شوند اما این کار صورت نگرفت و کابل در تسخیر نیروها حزب اسلامی و جمعیت اسلامی قرار گرفت. از این لحظه نیروهای جمعیت به عنوان نیروهای وزارت دفاع خوانده می شد. در دولت عبوری و اداره موقت، آمر مسعود به حیث و زیر دفاع تعیین شد. حالا کابل تبدیل به دژ مستحکم نظامی گروهای جهادی شد و خبر نگاران در این روزها گزارش می دادند که همه نوع نیروی مسلح با همه نوع سلاح در کابل حضور یافته اند و درکوچه ها و سرکهای کابل راه می روند . نیروهای حزب اسلامی و نیروهای حزب وحدت و نیروهای جنرال دوستم و نیروهای دولت عبوری و اداره موقت و... همه درکابل حضور نظامی داشتند. از همان روزهای اول مشخص بود که درگیری بین نیروهای حزب اسلامی و  نیروی دولتی پیش می آید و همین گونه هم شد. نیروهای تحت امر آمر صاحب مسعود در زمان اندکی توانیستند نیروهای حکمتیار را درچند نوبت از تمامی بخشهای مرکزی به سمت بیرون از کابل برانند و خود انجنیر حکمتیار خارج از کابل و درچهار آسیاب مستقرشد. اینکه چرا و چه گونه نیروهای آمر مسعود توانیست نیروهای حکمتیار را از همه ساحات و قلب کابل بیرون نمایند به نظر من چند علت اساسی داشت یکی اینکه امکانات نیروهای حکمتیار با امکانات و تجهیزات آمر مسعود قابل مقایسه نبود. نیروهای دولت موقت امکانات بسیار مهمی را از حکومت نجیب بدست آورده بود و البته خود شورای نظارهم امکانات زیادی داشت ولی با سقوط کابل و تسلیم شدن جنرالان اردو درشمال و در بگرام و درخود کابل ، نیروهای دولتی چندین برابر امکانات گذشته را به دست آوردند. حزب اسلامی درست است که تجهیزات زیادی داشت و لی درمقایسه با امکانات دولت کم و ناچیز گفته می شد. عامل دوم هم این بود که اصولا در طی یک دهه جنگ احزاب جمیعت اسلامی در همه جنگها حزب اسلامی را شکست داده بود من یاد ندارم که حزب اسلامی در جنگهای تنظیمی با جمعیت موفقیت و دست آورد داشته است و این جمعیت اسلامی بود که همیشه دست بالا را نسبت به حزب اسلامی داشت. تنها یک مورد است که حزب اسلامی ضربه بسیار هولناکی به جمعیت و شورای نظار وارد کرد و ده ها فرمانده جمعیت را که تشکیلات شورای نظار را برنامه ریزی می کردند را، در یک کمین ترسناک در دره فرخار قتل عام کرد و بعد ها عوامل رویداد هولناک تنگه فرخار دستگیر و اعدام شد. مساله دیگر هم حضور جمعیت شهری کابل است. بشترین نیروی مردمی شهری درکابل از دره پنجشیر است و چنانچه بشترین نیروی مردمی هزاره ها درکابل از بهسود و حزب اسلامی مثل جنبش فاقد چنین جمعیت مردمی درشهرکابل بود. پشتونها درکابل که همه شان حزبی نبودند و به چندین گروه و تنظیم سیاسی وابسته بودند. حالا دیگر شکی و جود نداشت که کابل در اختیار نیروی دولت موقت اسلامی قرارداشت و حزب اسلامی دیگر ازشهر کابل بیرون شده است و اما سرنوشت نیروهای دوستم و فرقه 53 وی چه می شد؟. گفتم که در جبل السراج معاهده ای بین آمر و استاد مزاری و جنرال دوستم صورت گرفت در این معاهده سه جانبه جنرال دوستم مسوول عمومی نظامی صفحات شمال و استاد مزاری معاون آمر صاحب مسعود تعیین شد و اما حالا وضعی به گونه ای تغییرکرده است که کسی از این معاهده و یا ایتلاف سه جانبه شمال در کابل سخن نمی گوید. همه چیز متمرکز شده به دولت موقت اسلامی. حضرت مجددی برای دو ماه رییس دولت موقت اسلامی تعیین شد و اما اکنون وقت ایشان تمام  و قدرت به استاد ربانی منتقل شد. در پایان دوره زمانی استاد ربانی شورای حل عقد در کابل دایر شد که نتیجه آن تمدید حکومت استاد ربانی بود. دولت اسلامی تصمیم گرفت که نیروهای احزاب را خلع سلاح نماید حزب اسلامی از کابل شکست خورد و حالا مانده بود دو نیروی نظامی جنبش ملی اسلامی و فرقه 53 و نیروهای حزب وحدت اسلامی. استراتژی نظامی دولت خلع سلاح نیروها بود و به این ترتیب نیروهای دوستم و فرقه 53 برمبنای استراتژی خلع سلاح واقعا خلع سلاح شد. درطی چند مرحله درگیری، نیروهای جنرال دوستم به صورت مکمل توسط نیروهای دولت اسلامی استاد ربانی درشهر کابل خلع سلاح شد. با شکست و اخراج نیروهای حزب اسلامی از کابل و با خلع سلاح کامل نیروهای فرقه 53 تنهای نیروی نظامی که درکابل و خارج ازدولت مانده بود، نیروهای حزب وحدت اسلامی به رهبر مزاری بود. مذکرات از همان روزهای اول تشکیل اداره موقت بین حزب وحدت و دولت آغاز شد و اما این گفتگو ها خیلی کند و توام با بی اعتنایی پیش می رفت. منطق مذاکرات از سوی حزب وحدت مشارکت عادلانه در حکومت بود. حزب وحدت ازقبل یک تحلیل و انتظار و توقع را داشت که دولت استاد ربانی مظلومیت و محرومیت سیاسی جامعه ما برای شان قابل درک است. زیرا جامعه ما از هرگروه اجتماعی دیگر در تاریخ سرکوب شده است و هیچ حق سیاسی برای شان درنظرگرفته نشده است. حکومت مرکزی در تاریخ افغانستان نسبت به همه اقلیتها که اگر جمع شوند دیگر اقلیتی نیست، واقعا ظلم و ستم کرده بود. برخی از دوستان درحزب وحدت فکر می کرد که دولت استاد ربانی ممثل تبارز قدرت اقلیتهای مظلوم و محروم هست و حقوق مردم ما برای شان از هرکسی باید قابل درک باشد. نکته دیگر هم اینکه حد اقل توافقنامه دو جانبه " پنجشیر" و سه جانبه "جبل السراج" با آمر صاحب امضا شد و محتوای آن دو سند عملی و اجرایی می شد و اما حالا وضع به گونه ای دیگری مطرح است. معاهدات را گو اینکه گرگ خورده باشد هیچ کسی ازمقامات دولت اسلامی نامی از چنین توافقاتی را نمی برند گو اینکه دروغ و توهم و افسانه بوده است. حالا بجای همکاری و مشارکت بحث خلع سلاح حزب وحدت مطرح است. و حتا ادعاها و مطالبات حزب وحدت مبنی بر داشتن چند وزارت و وزارت کلیدی به سخریه گرفته می شد. من درسال 73 در کابل برای تعیینات حزب وحدت آمدم و یک زندانی را که برای مدتی در دست نیروهای استاد سیاف زندانی بود را دیدم وی می گفت: در روزهای اول ما را زیاد می زدند و با چوکی برسرما می زدند و می گفت هزاره و چوکی ، هزاره و وزارت ، هزاره و چوکی کلیدی. دولت استاد ربانی نمی گفت که شما حق ندارید و درحکومتش برای یک عده وزارت داده بود اما اینها همه دشمنان و مخالفان حزب وحدت بودند این مساله بجای اینکه گره اصلی کار و مشکلات را برطرف نماید، بکلی وضعیت را خراب کرد. یک وقت هیات حزب اسلامی آقای امین کریم به رییس کرزی گفته بود که مشکل آقای حکمتیار و مشکل حزب اسلامی به رهبری انجنیر حکمتیار است و شما بیایید با اصل حزب و با اصل رهبری که با شما جنگ دارد، صلح کنید و به توافق برسید و نه اینکه بما بگویید ما به آقای فاروق وردک و آقای داوودزی و.. چه کردیم این مشکل را حل نمی کند. شما اگر تمام ارگ را پر از حزب اسلامی کنید ولی اگر مساله با آقای حکمتیار و حزب شان حل نشود، هیچ کاری نکرده اید. عین چنین مساله در آن زمان، برای دولت استاد ربانی و حزب وحدت درسالهای 71 تا 73 مطرح بود. نیروی عظیم و قدرت تمامی حزب به دست مزاری و ایشان با دولت مشکل پیداکرد و خواهان عملی معاهدات بود اما دولت استاد ربانی آیه الله محسنی را سخنگوی شورای رهبری گرفت و یا به آقای جاوید و به آقای انوری امکانات می داد. همان ضرب المثل معروف می شد که "من ازبهر حسین دراضطرابم و تو از عباس می گویی جوابم". مشکل اصلی و بن بست بین حزب وحدت و دولت بود اما امتیازات را حرکت اسلامی و بعد ها فراکسیون مخالف در درون حزب و علیه مزاری، ایجاد و امتیاز می گرفت. این را همه می دانستیم و دولت هم می دانیست که حرکت اسلامی دشمن مزاری بود و با هم پدر کشتی داشت و این حرف جاوید درست است که در جزوه خود نوشته است که مزاری دشمن ما بود وی توجه ندارد وقتی که مزاری دشمن شما دیگر حرف تان درباره مزاری چه اعتباری دارد و هیچ. حرکت اسلامی دشمن مزاری دشمن حزب وحدت بود و  بارها آیه الله محسنی نام گرفته مزاری را تکفیر و یاغی و باغی با رسانه های بین المللی اعلام کرد. حال تصور کنید که با امتیاز دادن به حرکت و آیه الله محسنی و آقای جاوید و سید هادی و آقای انوری، مشکل آقای مزاری و مشکل حزب وحدت حل می شد. و این یک بن بست سیاسی و حشتناک بین دولت و حزب وحدت در غرب کابل بود و به ضرر همه ما تمام شد و درنهایت طالبان سود بردند. ما باهم زدیم و سومی آمد گرفت و برد. این یک بن بست سیاسی بود و این بن بست سیاسی ، بن بست عظیم نظامی را نیز همراه داشت. بن بست بالاتر از این قابل تصور نیست، دولتی که توانیست حزب اسلامی حکمتیار را با آن همه کبکبه و امکانات درطی چند مرحله ازتمامی شهر کابل بیرون کند و  همین گونه قدرت نظامی فرقه 53 جنرال دوستم را با همه تجهیزات در زمان اندکی خلع سلاح  نماید اما سه سال است که با حزب وحدت می جنگد و لی کاری از پیش برده نمی شود این یعنی همان بن بست نظامی. مزاری نه امکانات دوستم را داشت و نه هم قدرت نظامی حکمتیار را و پرسش این است که چطور شد که این بن بست پیش آمد؟......

پ . ن . فرقه 53 مربوط به جنرال دوستم که درکابل توسط نیروها دولتی خلع سلاح شد. حزب اسلامی درکابل شکست خورد و به حومه های جنوب کابل و چار آسیاب رانده شد. مشکل اساسی دولت با حزب وحدت بود که باید حل می شد و اما دولت به دشمنان حزب وحدت و حرکت اسلامی امتیاز می داد. رویدادهای خونین در سالهای 71 و 73 بین حزب وحدت و دولت اسلامی به ضرر هم ما تمام شد و طالبان از آن سود بردند.




 

جنبش نو ظهور  -87-

 

این بار هیچ مشکلی در تعیینات و انتقال مسوولیت به مسوولین جدید نداشتیم. استاد فیاض می دانیست که مقاومت در برابر مصوبه های مرکز امری بیهوده است. در روزهای اول در تعیینات کنگره سال 1370 آقای سید رحمت الله مرتضوی رییس شورای نمایندگی مارا خیلی اذیت و خیلی فحش داد و می گفت که فیصله بت پرستان را در پای بت بامیان هرگز قبول ندارد و اما حالا دیگر این حرفها نبود. آقای فیاض در یک نشست خیلی ساده به آقای فاضل مسوولیت نمایندگی را تبریک گفت و بعد از این آقای فاضل حسینی مسوول شورای نمایندگی ما بود. روزهای خوبی نداشتیم هر روز خبرهای جنگ از کابل رامی شنیدیم یک روز خانم سوزانه رایس و یا خانم کارن هویلی خبرنگار بی بی سی از کوه تلوزیون با من تماس گرفت و گفت ما بسیار تلاش کردیم که با آقای مزاری رهبرحزب وحدت تماس بگیریم موفق نشدیم شایعاتی در اینجا هست که آقای مزاری کابل را ترک کرده است. گفتم این حرف دروغ است و من با استاد مزاری همین نیم ساعت پیش تماس گرفتم ایشان در غرب کابل و در مقر خود هست و هیچ جای نرفته و نمی رود خانم هویلی گفت امروز غرب کابل چه روزی سختی را سپری کرد شب خبرنگار به نقل از من گفت که مزاری در مقرخود در کابل است و جای نرفته است. جنگ بسیار بزرگی روی داده بود و ارتباط بین شرق و غرب کابل قطع و بازارشایعه راه افتاده بود که مزاری محل اقامت و فرماندهی خود را ترک کرده است. در چنین اوضاع و احوالی طالبان حالا راه افتاده بود و بخشهای زیادی از افغانستان را گرفته بود و درطی سه ماه  از ظهور خود موفق شد که 12 و لایت از 34 و لایت را بدون جنگ به تصرف خود در آورد. طالبان در تاریخ 10 اکتوبر 1994 اعلام موجودیت کرد و اولین منطقه ای را که تصرف کرد ، منطقه ای مرزی اسپون بلدک بود. ملاعمر رهبری این گروه را در دست داشت و این گروه در مدرسه دارالعلوم حقانیه در پیشاور پس ازیک گردهمایی اعلام موجودیت کرد. طالبان از میان همان مجاهدین پیشین برخواسته بودند و این جنبش و تحریک دلایل و ریشه های عمیقی تا لندن و و ا شنگتن داشت و همان گونه که اشاره کردم دنیا با حکومت استاد ربانی همکاری نداشت و دلیلش هم این بود که حکومت مورد نظر دنیا "اداره موقت" آقای بنین سوان بود که ماهیت و تعریفی بی طرفی را داشت. با این اداره آمر مسعود مخالفت کرد و تاکید داشت که دولت موقت اسلامی توسط رهبران جهادی تشکیل شود که شد. دولت درطی سه سال موفق به حل مشکلات نشد و پاکستان و جهان غرب دولت استاد ربانی را متحد و رفیق خود نمی دانیست بل تصور و تحلیل دیگری داشت که دولت کابل بشترین ارتباطات را با ایران دارد و بعد ها هم این تحلیل پیش آمد که آمر مسعود بشترین امکانات و ارتباطات را با روسیه دارد. جنگهای داخلی و شک در مورد ماهیت دولت اسلامی ، این گمانه زنی را خلق کرد که دولت کابل قادر به حل معضلات نیست و نمی تواند با فساد و جنایت مبارزه کند و جزیره های مسلح قدرت را درسراسر کشور، کنترل و مهار نماید. طالبان نیروی است که می تواند دو کار نماید صلح ثبات را بیاورد و مبارزه با فساد نماید. مردم به پرچمهای سفید طالبان دل بسته بود و می گفت که آنها می توانند افغانستان خونین را به صحنه روشنایی و سفیدی تبدیل نمایند. من در همان زمان یادم هست و از یک روحانی شیعه که سیاسی هم بود و حالا زنده است و درکنارم نشسته است، پرسیدم که نظرتان در باره طالبان چیست؟ وی گفت اینها لشکر امام زمان علیه السلام هستند. طالبان با همین ساده اندیشهای عام مردم توانیست 12 ولایت را بدون جنگ از دست نیروهای مجاهدین خارج نمایند. یک روز برای کاری و برای سرو سامان دادن به وضع مجروحان حزب وحدت به سازمان ملل متحد در میدان ونگ مراجعه کردم. رییس نمایندگی در یک نشست یک ساعته تمام صحبتهایش مرتبط می شد به طالبان و هی مرتب از من می پرسید و می گفت چه فکر می کنید و این گروه برای چه ساخته شده است؟ و ریشه های طالبان دربین مجاهدین در بین مدارس دینی پاکستان و یا اتباع کشورهای عربی هستند. من گفتم که اطلاع زیادی از طالبان ندارم و اصلا برای یک کاری دیگری با شما صحبت دارم. گفت بله متاسفانه ما شما را درجریان نگذاشتم و باید دفتر من به شما خبر می داد که موضوع صحبت یک بخش زیادش جنبش نو  ظهور طالبان هست و لی خوب جلسات ما می تواند با شما اذامه داشته باشد و در نشستهای بعدی روی طالبان صحبت می کنیم. وی تاکید داشت که شما با مرکزیت حزب تان در داخل تماس بگیرید که تحلیل و اطلاع آنها از طا لبان چیست؟ من در باره نمایندگی ملل متحد متحیر مانده بودم که وی چرا و چه گونه این همه سوالات را درباره طالبان از من داشت و واقعا طالبان این قدر جدی و خطرناک باشده است که دولت افغانستان را سرنگون نماید. گرچه از جنگهای دولت با حزب وحدت بسیار متاثر و از صلح دولت با حزب وحدت مایوس بودیم اما این را نمی توانستیم فکر کنیم که طالبان دولت را سرنگون می کند و امارت تشکیل می دهد طالبان در قندهار مرتب روی این موضوع تاکید داشت که قصد شان گرفتن قدرت نیست و هدف شان محو فساد و جنایت در افغانستان می باشد. طالبان استراتژی تبلیغاتی شان را بگونه ای تنظیم کرده بود که مردم را فریب دهد که هدف شان ازبین بردن فساد است و مردم با آنها دراین جهت کمک نمایند. مردم باور کرده بود که چنین است. دولت هم با طالبان ارتباط داشت و گفته شد که استاد ربانی با آنها کمک مالی هم کرده است. جنبش مرموز و حیرت انگیز و کسی نمی توانیست به ماهیت آنها پی ببرد. تحلیلگران امور افغانستان هم گیچ مانده بود تنها از این قضیه استخبارات خالق و پدید آورنده طالبان می دانیست که برای چه آنها را ساخته است. خانم بوتو دریک مصاحبه با بخش فارسی بی بی سی اذعان داشت که طالبان گروه متعصب و یک پدیده مشترک پاکستان و انگلستان و غرب و کشورهای عربی است. بعدها معلو م شد که پاکستان نقش سازماندهی و تعلیم و تربیت نظامی طالبان را به عهده داشته است  ایده ایجاد طالبان از غرب و انگلیس بوده است و پول پیسه از عربستان سعودی کشورهای حوزه خلیج فارس. این حرف درست است که بستر و خواستگاه طالبان مجاهدین پیشین است و اولاد جامعه مهاجرین افغان در پاکستان و  گروه های عربی که در جنگ افغانستان نقش داشته اند. اندیشه طالبان دیو بندی و سفلی و وهابی گفته شده بود. به این سوال باید پاسخ داده شود که چرا این انگیزه برای غرب و برای پاکستان و برای کشورهای عربی خلق شد. گفته شده است و واقعیت هم دارد که پاکستان عربهارا متقاعد کرد که ایجاد یک چنین جنبشی ضروری هست زیرا دولت کابل به درد نمی خورد و دولت کابل متمایل به ایران شیعی است و دولت کابل در بلند مدت به ضرر منافع همه از جمله منافع عربها می شود و ایران را در برنامه های بلند پروازانه اش در جهان عرب کمک می کند. عربستان و شش کشور حوزه خلیج فارس ضدیت و دشمنی وصف ناپذیری با ایران داشتند و دارند و کمکهای مالی به پاکستان برای ایجاد جنبش طالبان، به وفور به دست پاکستان و استخبارات این کشور می رسید. خانم بوتو صدر اعظم پاکستان بارها می گفت که گروه متعصب طالبان با پول کشورهای عربی ساخته شد. نصر الله بابر و زیر داخله پاکستان و عضو حزب مردم پدر و معمار خلق طالبان بود و به همین دلیل حکومت بوتو متهم شد. اما پاکستان چرا اقدام به سازماندهی گروه طالبان کرد؟. این مساله چند دلیل دارد یکی اینکه حکومت کابل بر وفق مراد اسلام آباد نبود. آنها میزان نفرت آمر مسعود را نسبت به خود تعریف کرده بود. از نظر پاکستان دولت کابل حالا به دست اتحادیه شمال قرارگرفته بود و آمر مسعود مرد قدرتمند ، قدرت را درکابل گرفته و انجنیر حکمتیار را بیرون کرده است. استخبارات پاکستان نسبت به آمر مسعود حساسیت عجیبی داشت و گو اینکه خصم استراتژیک خود گرفته باشد پاکستان خواهان موفقیت دولت کابل نبود و خواهان شکست آن بود متاسفانه دولت هم موفق نشد که گروه های مثل جنبش و حزب وحدت را که تکیه گاه و قدرت شان بود در پهلوی خود بگیرد و بجای آن سید انوری سید جاوید و آیه الله محسنی را پیدا کرد و بعد هم استاد اکبری را که چهار نفر مجاهد هم درکنارش در کابل نداشت و حرکت هم بخش نظامی آن از حرکت جدا و انشعاب کرد. پاکستان دشواریها و بن بستهای حکومت کابل را بخوبی در یافته بود و جنبش طالبان را یگانه ابزار شکست کابل در نظر گرفته بود. طالبان ابزار تعمیل سیاست و استراتژی پاکستان علیه دولت کابل بود و دولت کابل هم این روز را پیداکرد. دولت کابل بجای اینکه طالبان را دشمن خود قلمداد نماید حزب وحدت و مزاری را دشمن خود گرفت و با او می جنگید. پاکستان فرصت خوبی برایش پیدا شد که با  پول عربها قدرتی را ایجاد کند و  پول عربها را نصف لی و نصف لک کرده،درد سر بزرگی را برای دولت کابل ایجاد نماید. وقتیکه 12 ولایت بدون جنگ تسلیم طالبان می شود دیگر عزم پاکستان جزم می شود که از طالبان تا سرنگونی حکومت کابل حمایت نماید و اما غرب و انگلیستان چرا؟ .....

پ.ن. خانم بوتو بارها در مورد طالبان صحبت کرد و گفت این گروه متعصب یک برنامه مشترک عربها غربیها و پاکستان بود. عربستان دلایلی نفرت عقیدتی و سیاسی داشت و حرف پاکستان را در ایجاد تحریک طالبان قبول کرد و پولهای بسیاری در اختیار پاکستان قرارداد. پاکستان هم از حکومت کابل خوشش نمی آمد و دشمنی با آمر مسعود داشت و می خواست که این حکومت سرنگون شود. درطی سه ماه 12 ولایت افغانستان بدون جنگ به دست طالبان سقوط کرد. نماینده ملل متحد سوالات عجیبی درباره طالبان از من داشت و قرارشد که باهم در این خصوص صحبت و نظر رهبری حزب وحدت درکابل را برای شان اعلام نمایم. جنگها بین حزب وحدت و دولت تا آخرین روزهای سقوط کابل قطع نشد. بنین سوان نماینده تام الاختیار ملل متحد در امور افغانستان.











Top of Form

 





Top of Form



Top of Form

 

 Bottom of Form

Top of Form

 

 

بخش چهارم - 1-

استراتژی نفی و اثبات -59-

 

سالهای 66 و 67 آبستن حوادث نو در افغانستان بود. گورباچف رییس جمهور اتحاد جماهیر شوروی ابهامی برای خروج نیروهای شوروی از افغانستان نگذاشته بود. کتاب وی در دوعرصه  سیاست خارجی و داخلی" گلازنوست و پروستاریکا" همه امور و استراتژی و چشم اندازبعدی را روشن ساخته بود که دیگر نیروهای شوروی به صورت قطع از افغانستان خارج می شود. و پیش از خروج کامل در 26 دلو 1367 توافقاتنامه ژنیف بین روسیه و آمریکا و افغانستان و پاکستان امضا شد براساس این توافقنامه نیروهای شوروی مطابق جدول زمانی از افغانستان خارج می شد و به دولت کابل وظیفه داده بود که پروسه آشتی ملی را پیش ببرد. حال پاکستان اتحاد هفتگانه را وادارمی کرد که زمینه انتقال قدرت را فراهم نماید و به یک اجماع و وفاق ملی دست پیدا نماید. اتحاد هفتگانه ، ترتیبات و مقدمات تشکیل یک اداره موقت را به صورت انحصار طلبانه که همه قدرت را در اداره موقت بین خود تقسیم کرده بود گرفته بود وهیچ جایگاهی برای دیگر نیروهای مقاومت در نظرگرفته نشد. و این تمامیت خواهی و انحصار طلبی باعث نگرانیهای زیادی درمنطقه و درداخل افغانستان گردید. خبرنگان بی بی سی درگزارشی گفته بود که رهبران اتحاد هفتگانه روزها و ساعتها جلسه و مشوره داشتند که چی کنند؟ اما سرانجام این نتیجه را گرفتند که قدرت را بین خود شان دراداره موقت تقسیم نمایند. صورتهای متعدد تشکیلات اتحاد هفتگانه نشان می داد که تمامی وزارتخانه ها را بین شان تقسیم کرده اند و این امر سبب گردید که پاکستان مورد انتقاد شدید ازسوی جامعه جهانی و کشورهای منطقه قرار بگیرد. استراتژی نفی و حذف و انحصارقدرت پس از خروج نیروهای شوروی باعث ناکامی و شکست اتحاد هفتگانه گردید و دیگر اینکه ثابت شد که با این سیاست اتحاد هفتگانه قادر نیست که حکومت نجیب الله را شکست دهد. ایران در گفتگوهای خود با پاکستان ابراز نگرانی شدید خود را به پاکستان اعلام کرده بود. و با خارج شدن آخرین قطعات ارتش سرخ ، نشست مشورتی بزرگی در راولپندی اسلام آباد برگزارشود و دراین نشست از اتحاد هشتگانه نیز دعوت شد که درجلسه مشورتی راولپندی شرکت نماید. این موضوع  در ایتلاف هشتگانه مورد بحث قرار گرفت و دراصل تصویب کردیم که باید به مذاکرات و جلسات مشورتی اتحاد هفتگانه شرکت نماییم زیرا با خروج کامل شورویها دولت کابل سقوط می کند و حکومت به دست نیروهای جهادی قرار می گیرد و حکومت نجیب الله هیچ بدیلی غیر از دولت مجاهدین را ندارد.

 کمترکسی باورمی کرد که با خروج قوای شوروی دولت کابل می تواند برسرقدرت باقی بماند. ما هم درایتلاف هشتگانه به این باوربودیم که حکومت کابل بدون ارتش سرخ شوروی سقوط می کند. و اما درعمل چنین نشد حکومت کابل توانیست تقریبا برای قریب به سه سال پس ازخروج ارتش سرخ برسرقدرت درکابل بماند و در جنگ جلال آباد بشدت حکومت کابل ، اتحاد هفتگانه و ارتش پاکستان را تحقیرکرد. مجاهدین درجنگ جلال آباد پس ازخروج روسها شکست هول انگیزی را متحمل شد. آصف دلاور به من قصه کرد که  نیروی آی . اس. آی . پاکستان را درجنگ جلال آباد ضربه فنی کردیم و کمر نیروهای اتحاد هفتگانه بخصوص نیروهای حزب اسلامی حکمتیاررا شکستیم این ضربه به اندازه سنگین وغیرمنتظره بود که دیگر مجاهدین اتحاد هفتگانه و ارتش پاکستان جرات تکرار چنین جنگی را ازدست داده بودند. جنگ جلال آباد اداره موقت اتحاد هفتگانه و ارتش پاکستان و نیروهای پرمدعای مجاهدین را کوچک و تحقیرکرد. سه سال ادامه کار دولت نجیب الله منهای ارتش سرخ حیرت انگیز بود و نیروهای اتحاد هفتگانه درجنگ نتوانیست ارتش افغانستان را شکست دهد. ما ارتش بسیارخوبی داشتیم و یکی ازخیانتها همین شد که ارتش افغانستان را به بهانه جهاد و نیروهای جهادی، متلاشی و ساختارش را درهم پیچید گفته شده است که آقای نواز شریف گفته بود: خدمت من به مردم و ارتش پاکستان همین کافی و بس که توانستم اردوی افغانستان را متلاشی نمایم و منحل کنم. گفته شده است که ارتش افغانستان نزدیک به چهارصد تیاره و هزاران قطعه تانگ را با پرسنل مجهز داشته است. انحلال و نابودی ارتش افغانستان یک خیانت ملی بود و این خیانت را پاکستان با حماقت ما انجام داد. اتحاد هفتگانه دراین گونه موارد مقصراست و هم استراتژی نفی شان برای اثبات خود شان نیز ازخطاهای سیاسی اتحاد هفتگانه بود آنها ایتلاف هشتگانه را هرگز درمحاسبات نگرفته بود اداره موقت اول آنها براساس نفی و حذف استوار شده بود و ادارات بعدی شان هم هیچ تغییرنکرد و ایتلاف هشتگانه را نفی کرده بود. اداره موقت جانشین حکومت کابل  درسال 1371 منهای حضورو مشارکت ملی و فراگیرساخته شد. آنها آن قدر مغرورانه و متکبرانه عمل می کردند که وقتی از آنها پرسیده شد که در اداره موقت شما اتحاد هشتگانه حضورندارد و شامل نیست خیلی ساده به جواب نگاران گفت که درباره برادران هشتگانه درکابل صحبت می کنیم. البته این رویدادها متاخر و زمانی است که به سقوط حکومت کابل درسال 71 نزدیک می شویم.

 بحث و روایت ما پیامدهای خروج نیروهای شوروی از افغانستان بود و گفتم باورعام سقوط حکومت نجیب پس ازخروج نیروهای شوروی بود و قرارشد که شورای مشورتی  درراولپندی برگزارشود. اتحاد هفتگانه با حمایت ارتش و آی.اس. آی پاکستان این گونه برنامه ریزی کرد . جنرال حمید گل مرد قدرتمند دراردوی پاکستان و رییس سازمان استخبارات پاکستان مستقیمان تمامی برنامه هارا در دست گرفت. ما وقتی درپیشاور و هتل شالیمار مستقرشدیم هرشب حمید گل درهتل می یامد و ساعتها با استاد خلیلی دو بردو صحبت می کرد. استاد خلیلی رییس هیات و سخنگوی ایتلاف هشتگانه بود و رییس اتحاد هفتگانه، آقای صبغه الله مجددی. ما درجلسه شورای نمایندگی فیصله داشتیم که درنشست شورای مشورتی شرکت می کنیم ولی دیدگاه ما باید ازقبل مورد بحث قرار بگیرد. به ما گفته شد که عدد اعضای شورای 519 نفرهست و به عبارت دیگر ازهرحزب عضو اتحاد هفتگانه 60 نفر در جلسه شورای مشورتی شرکت می کند و ما خواهان یک سوم بودیم. وزارت خارجه ایران که نقش واسطه بین ایتلاف هشتگانه و هفتگانه را داشت به ما خبرداد که رییس موقت حضرت مجددی به تهران می یاید و با شما درباره حضور و مشارکت ایتلاف هشتگانه صحبت می کند. آقای مجددی در راس یک هیات وارد تهران شد عضو هیات یکی مولوی محمدنبی و دیگری قاضی امین وقاد و مخدوم رهین که نقش دستیار آقای مجددی را داشت و چندین عضو دیگر. صحبت ما با جناب مجددی بود ولی اعضای همراه شان عمدتا درجلسات حضور داشت و مجددی نمی توانیست آنها را رد کند مگر اینکه درمواردی اندکی با استاد خلیلی دو بردوصحبت می کرد. عمده ترین صحبتهای حضرت صاحب این بود که برادران در نشست مشورتی راولپندی شرکت نمایند و با شور و مشوره هم دولت آینده افغانستان را پس ازخروج روسها باهم بسازیم و بحث دیگر شان هم این بود که عدد اعضای جلسه همان 519 نفرمی شود و شما چند نفر را معرفی می کنید و ما می گفتیم یک سوم را بهرصورت دربحثهای زیاد ما موافقت کردیم که 120 را درجلسه شورای مشورتی معرفی نماییم و این مساله را آقای مجددی به 100 نماینده رساند و ما قبول نداشتیم ولی از سوی دیگر گفته می شد که قطاردرحال حرکت است و مسافران نباید از قطار بمانند.

فیصله این شد که با 100 عضو پیشنهادی آقای مجددی موافقت شود تا ازقطارنمانیم. آقای مجددی به پاکستان برگشت و ما هم هیاتی را تعیین کردیم که پیش از مشارکت صد نماینده دیگر ترتیبات و بررسیهای لازم را داشته باشیم. یک هیات پانزده نفری را ازسوی ایتلاف هشتگانه تنظیم و به طرف پاکستان حرکت کردیم. حجه الاسلام ابراهیمی نماینده ولی فقیه و تعداد ازدیپلماتهای وزارت خارجه و چند نفر ازسایر ارگانهای جمهوری اسلامی ایران ما را همراهی می کردند. دومشکل اساسی برای ما پیش آمد یکی اینکه به محض ورود ما در پاکستان مولوی خالص گفت: آقای مجددی از پیش خود و خود سرانه با بردران مستقر درایران توافق کرده و نظراتحاد هفتگانه این نیست و ماقبول نداریم که انها صد نفرنماینده درشورای مشورتی داشته باشند و ما این را قبول نداریم حضرت صاحب نظری شخصی اش بوده است و بعد به ما خبرداد که آقای حکمتیار نیز شبیه چنین موضعی را گرفته است و توافقات آقای مجددی رییس اتحاد هفتگانه را نظرشخصی وی دانسته است. این مساله مشکلی بزرگی را درمسیرگفتگوهای ما ایجاد کرد و نمی توانستیم برخلاف توافقات در نشست شورای مشورتی شرکت نماییم. بحث روی این مساله بود که تعداد نمایندگان ما باید کمتراز صد نفرتوافق شده باشند و بعد به ما خبرداد که تعداد نمایندگان 60 نفرباشند. حمید گل رییس استخبارات هرشب در"شالیمارهتل" می آمد و روی این مساله بحث داشت که هیات ما این عدد را قبول کند تا اتحاد مجاهدین مجاهدین پس ازخروج روسها خراب نشود و دنیا شاهد باشد که مجاهدین یک پارچه جهاد کردند و حالا یک پارچه اداره را تشکیل می دهند. استاد خلیلی دید گاه آنها را منتقل می کرد و می گفت نظرشان این است که ما عدد 60 را قبول نماییم و موضع استادخلیلی هم رد 60 نفر و رد شرکت در جلسه بود. اکثریت اعضای هیات ما قبول نداشتند و می گفتند که شرکت نمی کنیم بگذار هرچه می خواهد شود. آقای موسوی سفیرایران درپاکستان با احتیاط اما می گفت شرکت کنید این قطارراه افتاده است و ازقطارمی مانید. سفرماه درروزهای 20 دلو 1367 و بعد ازآن هست. دراین روز دو رویداد دیگر هم داشتیم یکی خروج آخرین سرباز روسی در 26 دلو 1367 و دیگری فتوای ارتداد امام خمینی علیه سلمان رشدی. گفتم که با ورود درپاکستان دو مشکل برای ما پیش آمد یکی مخالفت با تعداد نمایندگان ما و دیگر مشکل انتخاب اعضای شرکت کننده در ایتلاف شتگانه واقعا که مشکل انتخاب اعضا کمترازمشکل مخالفت مولوی خالص و گلبدین حکمتیار نبود حالا می گویم چطور؟....

 

پ . ن . شورای اتیلاف باید تعداد اعضای شرکت کننده را روی احزاب هشتگانه تقسیم می کرد و چه گونه تقسیم باید می کرد؟ مولوی خالص و گلبدین حکمتیار با توافقات مجددی مخالفت کردند و گفتند که توافق آقای مجددی نظرشخصی شان هست و این لگدی بود که به رییس شان و به توافقنامه ازسوی اتحاد هفتگانه وارد شد. از 519 نفر ما یک سوم را می خواستیم و درنهایت به 160 موافقت کردیم و مجددی 100 را قبول کرد و بعد به 60 نماینده تقلیل یافت. اتحاد هفتگانه انحصارطلبی و تمامیت خواهی مغرورانه داشت. درجنگ جلال آباد ارتش افغانستان، پاکستان  و مجاهدین را تحقیر و کوچک کرد. انحلال ارتش خیانت به مردم افغانستان بود.




انتظارات بیهوده -60-

 

در"شالیمار" هتل هستیم. و تقربیا قطعی شد که قطار بگذار حرکت کند و ما دیگر مسافراین قطار نستیم. من خودم نقض توافقات با حضرت مجددی را یک نوع توهین و  تحقیر برای خضرت صاحب مجددی می دانستم و گذشته از آن تمام  عهد شکنیهای رهبران درخانه خدا در سال 1361 در ذهنم تداعی شد و گفتم که اینها همان مردمانی هستند که پیمان شان را درخانه خدا نقض کردند و انتظار داشتن از این جماعت متکبر و خود خواه و عهد شکن کاری بیهوده است. حمید گل زیاد فشار وارد کرد که با عدد 60 نماینده موافقت نماییم اما نکردیم و استاد خلیلی رییس هیات با این موضوع موافق نبود و در برابر فشارهای پاکستان و ایران مقاومت شد موضع ایران هم این بود که از قطار نمانیم. بله گفته بودم که مشکل دیگری که کمتر از موضع مولوی خالص و انجنیرصاحب حکمتیار نبود و آن ماجرای بود که درتهران خلق شده بود. هشت حزب و سازمان عضو ایتلاف بودتذ و همه شان این ادعا را داشتند که همه به گونه ای مساویانه نماینده درشورای مشورتی راولپندی معرفی می کنیم به ما خبرداد که قضیه این گونه است. استاد خلیلی و آقای جاوید حرفی دراین مورد نداشتند و اما من کمی این نوع رفتار را غیرمنصفانه می دانستم و  تشویش من این بود که برخی اعضای شورای ایتلاف و میزان توانایی آنها را می دانم آنها توانایی پیداکردن افراد واجد شرایط که درجلسه شورای مشورتی، شرکت نمایند را در راولپندی ندارند. به همین خاطر گفتم که نمایندگان به تناسب توانایی احزاب و سازمانهای عضو شورای ایتلاف معرفی شوند موضع من و چند دوست دیگر  منطق داشت و لی اکثریت می گفتند که نه این درست نیست که اکثریت نمایندگان مربوط به دو و سه حزب و سازمان باشند. ما قبول کردیم که به صورت مساویه نمانید گا برای نشست راولپندی معرفی شوند. بعد ازتهران به ما تماس می گرفتند که اعضای شورای ایتلاف افراد واحد شرایط  شرکت درجلسه را ندارند و حالا درغم مانده که چه کار کنند و باز به ما خیر رسید که برخی گروها به دلیل بی آدمی موتروانهای خود را بعنوان نماینده معرفی کرده اند. واقعا مسخره گی مطلق بود  اگر جلسات شورای مشورتی با حضور و مشارکت ما دایر می شد واقعا ما انن معضل را داشتیم  ولی خوب حالا  نشست مشورتی بدون بدون حضور شورای ایتلاف برگزار می شد و این تقریبا ازسوی ما با اکثریت قطعی رد شده بود. اما دو روز پیش ازبرگزاری جلسات بازهم پاکستان و ایران امید وار بودند که ما درنشست شرکت می کنیم و به همین خاطر پشت سر هم جلسات دایر می شد. حکمتیار یکی دو بار درشالیمار هتل آمد و با استاد خلیلی صحبت داشت که درجلسات شرکت نماییم همه برادران مجاهد هستند و دنیا منتظر ما هست و اختلافات خوب نیست شما شرکت کنید و بعد روی موضوعا اساسی دیگر گپ می زنیم و به توافق می رسیم. جلسات هیات ما هم  درداخل شالیمار و هم دربیرون دایر می شد و هروقت تلفن می زدند و ما هم آماده حضور درجلسات. آقای حسین عالمی از شماره اطاقش ناراض بود. شماره اطاق ایشان 420 بود و این شماره را برخی از جمله من خبرشده بودم و گاه گاهی می گفتیم که آقای غالمی در 420 هست. ایشان سعی داشت که اطاق را عوض کند و فکر می کنم تا آخر در همان اطاق ماند. آقای جاوید که بامن دریک طبقه بود همیشه گیج و گنس و کمتر به جلسات حاضر می شد و  به من گفته بود که رفقای نزدیک تان را خبرکنید و من چند بار این کار را می کردم اما جاوید گاهی شرکت می کرد و گاهی نه . من باسید علی جاوید اشنا و درنجف درس می خواندیم و  خو ب هم دیگر را می شناختیم. یک روز در اطاقش رفتم که کمی از نزدیک صحبت نماییم. گفتم  آقای جاوید مثل انیکه عاشق شده ای و درد عشق هم بد دردی هست چون شنیده بودم که از دواجی را با سرضدا می خواهد راه بیاندازد . گفتم این عشق شما کمی با سرصدا همراه  شده است. گفت: من بافرد مورد  نظرم ازدواج می کنم زیاد درغم سرصدایش هم نستم و نیاز دارم. و بعد پرسیدم عشق پیری این جنجالها را هم دارد. گفت نه پیرنستم منظورم را نگرفت گفتم ازدواج آیه الله را می گویم. گفت : بله آیه الله هم ازدواج کرد چون نیاز داشت و منم نیاز دارم و ازدواج می کنم کار خلاف شرع نیست. درشالیمار این قصه هارا هم داشتیم آخرین جلسه ما درسفارت ایران دراسلام آباد برگزار شد و سفیر ایران مارا دعوت کرده بود و آقای موسوی سفیر ایران در اسلام آباد بود. موسوی برادر سید میرحسین موسوی نخست و زیر بود.  روز 26 دلو  1367 بود دو خیر جالب را داشتیم یکی اینکه آخرین سرباز شوروی از مرز حیرتان گذشت. این خبر برای همه ما جالب بود و دیگر هم اینکه امام خمینی فتوای ارتداد و قتل سلمان رشدی را صادر کرده است . سلمان رشدی کتابی رمان بنام " ایه های شیطانی" نوشته است و گفته می شد که به پیامبر اسلام توهین کرده است. موسوی گفت : این فتوای سرفصل خبرهای دنیا می شود و  روابط ایران با جهان غرب را تیره و تار می کند. بعدها معلوم شد که جناب سفیر حدس دقیقی زده است و همان طور هم شد. درخلا ل غذا خوری و بعد و قبلش صحبت مشارکت با 60 نماینده باز ازسوی آقای موسوی مطرح شد و تاکید داشت که شرکت نماییم و خیلی فشار روی استاد خلیلی بود استاد خلیلی بشدت رد کرد و گفت: موضع برادران هیات ما و شورای نمایندگی همین است و من نمی توانم برخلاف نظر دوستان تصمیم بگیرم آقای علی جان زاهدی صحبت کرد و گفت شرکت نمی کنیم و آنها بدون ما حکومت نمی توانند و من صحبت کردم و گفتم: که رهبران پیشاور نقض تعهد کرده  و در گذشته هم همین کارها را داشتند و حالا با ما به این صورت رفتار را در پیش گرفته اند و گفتم منم حرف دوستان را تایید می کنم صورت درجلسات شان شرکت نمی کنیم و یک نکته دیگری نیز اضافه کردم و درست هم بود و گفتم که موضع دوستان در داخل افغانستان را هم نمی دانیم و فکر می کنم آنها با این شیوه مخالف باشند و  آن را تحقیر و تو هین بدانند. استاد خلیلی دراین جلسه متاثر شد و گریه هم کرد. و به این صورت نشست مشورتی را تحریم کردیم و اتحاد هفتگانه نشست شان را بدون مشارکت ما برگزار کرد و ما شبها جریان نشست شان را از طریق رسانه ها می شنیدیم و شک تردید های زیادی را در مورد موفقیت نشست مشورتی طرح می کردند. بی بی سی در مورد توافق شان گفته بود که رهبران اتحاد هفتگانه قدرت را بین خود شان تقسیم کردند . همه رسانه ها و هم چنین در محافل سیاسی این گمانه زنی تقویت  شده بود که مجاهدین نه بسوی اتحاد بل بسوی اختلاف و جنگ برسرقدرت روی آورده اند و این کار مجاهدین را در آینده مشکل می کند. برخی رسانه ها و تحلیلگران در مورد دلایل و تحریم ما صحبت زیاد داشت. استاد خلیلی روزهای پرمشغله ای رسانه ای خود را تجربه می کرد. شانس و  یا چانس یار استاد خلیلی شد که دریک شرایطی نوبت ریاست و سخنگوی برای شان رسید که روسها آخرین سر باز شان را از افغانستان بیرو ن کردند و این مساله واقعا با حیرت جهانی و شکست اتحاد جماهیر شوروی مواجه شد و مهم ترین تبصره ها خروج روسها از افغانستان و سرنوشت رژیم داکتر نجیب الله و قدرت مجاهدین بود استاد خلیلی دریک چننن شرایطی نوبت ریاست و سخنگوی شورای ایتلاف هشتگانه را به عهده داشت و حالا همه درپاکستان برای مشارکت در نشست مشورتی اتحاد هفتگانه آمده ایم و پاکستان جولانگاه تصمیم گیری برای آینده افغانستان شده است. شرکت نکردن ما هم افتی بود برای دیپلماسی پاکستان و هم ضربه ای برای اتحاد هفتگانه  که ظرفیت جمع کردن وفاق ملی را ندارد و خودخواه  و  انحصار طلب هست و  بد گمانیها را در باره موفقیت آینده آنها شدت بخشید. برخی هم درهمان زمان گفت که اتحاد هفتگانه ، اتحاد هشتگانه را تحقیرکرد و در نشستهای مشورتی شان راه نداد.......

پ . ن . اتحاد هفتگانه کارهایش زیر سوال رفت که ظرفیت و فاق و اجماع ملی را ندارد. موضع هیات ما یک و متحد رد نشست مشورتی و نقض توافقات و تعهدات بود. موضع ایران و پاکستان این بود که با 60 نماینده شرکت نماییم. شالیمار هتلی محل اقامت ما در راولپندی. اعضای شورا ایتلاف حق مساوی می خواستند و برخی هم بی آدمی موتروانهای شان را نماینده درشورای مشورتی معرفی کرده بود.


 

 

طلایع حزب وحدت اسلامی افغانستان -61-

 

به این ترتیب ما از پاکستان به تهران برگشتیم. کمی افسرده و نگران آینده بودم که فصل جهاد با روسها پشت سرگذاشته شد و فصل تازه تحولات در راه است نگرانی ما از همین فصل نو بود که با رهبران عهد شکن چه باید بکنیم و چه روزهای سیاه دیگری در پیش رو هست. این نگرانی و دغدغه را من احساس می کردم زیرا با چشم خود رفتار رهبران اتحاد هفتگانه را دیدیم آنها توافقات مجددی با ایتلاف هشتگانه را رد و ما هم شرکت در نشست مشورتی شان را تحریم کردیم و دنیا هم به این نکته متوجه شد که رهبران اتحاد هفتگانه تنها و تنها قدرت را بین خود شان توزیع می کند و برای دیگر نیروهای سیاسی و اجتماعی وقعی و حقی قایل نیستند. گفتم عدم شرکت ما درنشست مشورتی رهبران اتحاد هفتگانه خیلی به ضرر شان تمام شد و این پرسش بزرگ را طرح کرد که چرا اتحاد هشتگانه در مذاکرات هفتگانه شرکت نکرد؟ و دلیلش چه بود؟ ما به همه رسانه ها صحبت از عهد شکنی رهبران هفتگانه داشتیم و این حقیقت هم داشت و درگذشته هم رهبران پیشاور بارها و بارها نقض تعهد بین خود شان را هم کرده بود. نکته دوم هم این بود که تقریبا همه می گفتند که اتحاد هفتگانه با انحصار طلبی و تمامیت خواهی نمی تواند درافغانستان حکومت نماید و این شکست سیاسی برای اتحاد هفتگانه شد. گذشته ازشکست  سیاسی آنها با یک شکست هولناک نظامی هم در جنگ جلال آباد مواجه شد و گزارشها نشان می داد که اردوی افغانستان کمر استخبارات پاکستان را درجنگ جلال آباد شکست و به همین دلیل است که دولت پاکستان از اردوی افغانستان سخت نگران بود و واقعا اردوی افغانستان عظیم ترین سرمایه ملی بود که ازدست ما رفت یعنی اینکه اتحاد هفتگانه نقش اساسی در نابودی ارتش افغانستان داشت. جنگ جلال آباد درس فراموش ناشدنی به آی . اس. آی پاکستان داد. یک سرباز روس در افغانستان نبود و پاکستان فکر می کرد که می تواند ارتش افغانستان را درهم بشکند و قدرت را برای اتحاد هفتگانه بگیرد. این محاسبه سبب شد که جنگ جلال آباد را پس از دو رویداد آغاز نماید یکی خروج نیروهای شوروی و دیگری تشکیل اداره موقت پس از نشست مشورتی یک جانبه در " راولپندی" اما آی. اس. آی و اتحاد هفتگانه در هردو ساحت نظامی و سیاسی شکست خورد. چند کشور انگشت شمار شتابزده اداره موقت اتحاد هفتگانه را به رسمیت شناخت اما دولت نجیب در سازمان ملل و درجامعه جهانی به رسمیت شناخته می شد. دولت نجیب پس از شکست استخبارات پاکستان و اتحاد هفتگانه در جنگ جلال آباد، روحیه برتری بخود گرفته بود. از این مسایل که بگذریم وضعیت ایتلاف هشتگانه در ایران کماکان در اولویت سیاست خارجی ایران بود و با همان استدلال همیشه گی که ایتلاف جاه افتاده است . ما گزارشهای جسته و گریخته از داخل داشتیم که وحدت سراسر رونق بشتری گرفته است و همه گروها در داخل کشور آماده می شوند که گرد هماییهای را برای ایجاد وحدت سراسری در مناطق مرکزی سازماندهی نماید. استاد عرفانی درسال 67 به خارج برگشت و خبرهای خوبی از تحرکات نیروهای سیاسی در داخل کشور داشت. سال 1367 سال پر از تحرک و تلاش برای رسیدن به وحدت سراسری بود، درست کاریکه ما ازسالهای 65 تا 66 آغاز کردیم و در زمستان 65 اساسنامه و حدت سراسری را تهیه کردیم. در ادامه همان تلاشها، اولین گردهمایی سیاسی میان مسوولان نصر و سپاه در پنجاب برگزارشد زیرا می دانید که مشکل اساسی در مناطق مرکزی حل منازعات نصر و سپاه بود و گروهای دیگر چندان نقشی در دایکندی شهرستان و و لسوالیهای لعل سر جنگل، پنجاب و ورس و ولسوالی یکاو لنگ نداشتند. شورای اتفاق شکست خورده بود و قدرت شورای اتفاق به جناح انشعابی شورا یعنی پاسداران منتقل شده بود. اولین گرد همایی نصر و سپاه در تاریخ 24-4 -1367 در و لسوالی پنجاب برگزارشد و گردانندگان اصلی این گردهمایی آقایان استاد عرفانی و استاد اکبری و سید عبدالحمید سجادی لعلی بود. دراین نشست قطع نامه ای 16 ماده ای را به اتفاق آرا تصویب و تایید کردند در این ماه ها استاد مزاری در شمال کشور رفته بود. در ادامه گردهمایی پنجاب که برخی از آن به کنگره پنجاب نام گرفته است ، تلاشهای و سیعتری صورت گرفت که مسوولین دو سازمان نصر و سپاه و اگر امکانش باشد ازسایراحزاب عضو ایتلاف هشتگانه نیز در گردهماییها شرکت نمایند در کنگره لعل مسوولین نصر و سپاه از شما ل کشور نیز شرکت کرده بود. استاد محقق در مراسم فاتحه استاد عرفانی در مسجد باقر العلوم اشاره داشت که در کنگره لعل با جمعی از مسوولین نصر و سپاه شرکت داشت. گردهمایی لعل نیز تاثیرات مهمی روی وحدت سراسری گذاشت و قعنامه 12 ماده ای کنگره بنیادهای اولیه تیوریک و سیاسی حزب وحدت را پایه ریزی می کرد. این دو نشست مهم سبب گردید که گرد همایی دیگری نیز در بهسود و غزنی دایر گردد. نشستهای بهسود و غزنی مرحله های متکامل تری از طلایع حزب وحدت را نشان می داد. در نشست 6-9- 1367 همه احزاب عضو ایتلاف هشتگانه به جریان وحدت سراسری پیوست. این تحولات سبب گردید که گامهای بزرگ تاریخی دیگری بسوی وحدت کامل برداشته شود. پس از این تحولات مهم و استراتژیک ، مسوولین همه احزاب سیاسی روی یک طرح اساسی و زیر بنایی برای رسیدن به وحدت سراسر کار را آغازکردند. من در تهران این خبرها را داشتم و گاه گاهی در شورای ایتلاف آن را درمیان می گذاشتم و اما کسی از مسوولین ایران بخصوص حجه الاسلام ابراهیمی گوشش به چنین گزارشهای به دهکار نبود و منطق این بی اعتنایی چند چیز بود یکی اینکه روی ایتلاف هشتگانه از 25- 4- 66 13 کار کرده بود و حالا که سال 1368 است و این همه روی ایتلاف کار صورت گرفته است، دیگر موجه نیست که این ایتلاف تبدیل به یک پدیده نو شود. ایتلاف هشتگانه یک جریان جاه افتاده که در همه مذاکرات ازجمله درشورای مشورتی پیشاور و در مذاکرات و گفتگوهای سازمان ملل شرکت کرده است و این سرمایه سیاسی برای جامعه تشیع افغانستان است. این دو مطلب را بارها از سیاست مداران ایران شنیده بودم که ایتلاف هشتگانه پدیده سیاسی جاه افتاده و مطرح است و دنیا ایتلاف را می شناسد و دیگر اینکه این خود یک سرمایه سیاسی برای جامعه شیعی افغانستان می باشد. گذشته از سیاست مداران و دست اندرکاران ایران، اعضای شورای ایتلاف هشتگانه کمتر علاقمند بودند که این سقف خراب شود سقف ایتلاف هشتگانه برای شان سقف معیشت بود و این واقعیت داشت پول شان می رسید. آقای ابراهیمی فراکسیون خودی و غیرخودی در داخل ایتلاف هشتگانه ایجاد کرده بود و مرتب پول خودیها را به دست شان می رساند. آقای جاوید می گفت: کمکها را به داخل می رساند و یک عده که داخل نداشت نه سنگر و  نه جبهه ای در همانجا حیف میل می کرد یک مورد آقای مهدوی شهرستان پول و سهم شورا را گرفت و به نمایندگی شورا درتهران تحویل نداد و به پاکستان رفت و نزدیک بود که مسوولین شورا به بیابی کشانده شود. ایتلاف برای یک عده منبع درامدی بی حساب و کتابی شده بود و فراکسیون خودی آقای ابراهیمی هرگز علاقه نداشت که حرفی غیر از ایتلاف را بشنود و هرچه خبرها وحدت سراسری را دریافت می کردیم و به همان پیمانه اختلاف و بی علاقگی بشتر نسبت به رویدادهای داخل دیده می شد. در تاریخ 25-4- 1368 رویداد عظیمی در تاریخ مبارزات و تحولات ما پیش آمد و آن این بود که همه گروهای هشتگانه در داخل کشور و در بامیان گردهمایی بزرگی را دایرکردند و تصمیم بی سابقه و سرنوشت سازی غیرقابل باور را گرفت و آن انحلال کامل همه احزاب و سازمانهای سیاسی عضو ایتلاف هشتگانه بود. این رویداد سبب گردید که مسیرتحولات جامعه شیعه و هزاره بکلی دیگر گون شود. در این نشست رهبران احزاب هشتگانه در بامیان جمع شدند و تصمیم گرفتند که میثاق وحدت را در 20 ماده به امضا برساند و این کار را کردند. اولین اقدام این بود که قطع نامه های کنگره پنجاب و لعل و قطع نامه های بهسود و جاغوری را مورد تایید قراردادند و آن نشستها و گردهمایی را گامهای بنیادی و اساسی برای رسیدن به وحدت اعلام کردند. دو مین اقدام هم این بود که درکنگره سرطان 68 یک نشست بی نظیر و سطح اول رهبران احزاب سیاسی را دایر نمایند که تاکنون چنین نشست جامع و فراگیر و با صلاحیت دایر نشده بود و لی حالا این کنگره در بامیان برگزار شده است. نکته مهم و اساسی دیگر هم این بود که کنگره در ولایت بامیان برگزارشد بامیان یکی اینکه تاریخی ترین ولایت مرکزی هست و دیگر اینکه درسال 67 ازسلطه حکومت کابل آزاد شد. در یک مقایسه سر انگشتی باید اذعان کرد که تفاوت اساسی اتحاد هشتگانه در بامیان با اتحاد هفتگانه یکی همین محل اتحادها است. اتحاد هفتگانه در پاکستان و زیر نظر حمید گل بود و ما درشورای مشورتی شاهد بودیم که حمید گل می آمد به نمایند گی از احزاب هفتگانه از ما می خواست که درنشست مشورتی ماه دلو 67 شرکت نماییم و اما اتحاد هشتگانه در بامیان با آن تدابیر و پیش زمینه ها، کنگره پنجاب، کنگره لعل و  نشستهای بهسود و جاغوری را برگزار کردند. و در کنگره بامیان منشور وحدت با نام " میثاق وحدت " در 20 ماده امضا و به تصویب رسید و تاریخ 25 سرطان 1368 نقطه عطف و تاریخی و شکوهمند در تاریخ مردم ما می باشد. این خطا است که گفته شود که ایتلاف هشتگانه در تهران تصمیم گرنده بوده است. ایتلاف هشتگانه در تهران ، "ایتلاف نماینده" بود و اصل حرف همان اتحاد و حزب وحدت اسلامی افغانستان بود که همه احزاب را منحل و یک تشکل واحدی را بنام " حزب وحدت اسلامی افغانستان" با یک منشور تاریخی بنام " میثاق وحدت" ایجاد کرد و....

پ . ن . طلایع وحدت از تابستان  1365 با مسافرت تاریخی استاد مزاری و همراه هان ازکاکری تا هزارجات آغاز و در زمستان 65 اساسنامه وحدت سراسر در پنجاب نوشته شد. در تاریخ 24- 4- 1367 اولین کنگره نصر و سپاه در پنجاب دایرگردید و قطع نامه و حدت سراسری را در 16 ماده صادرکرد. دومین گرد همایی در تاریخ 16-6- 1367 در لعل برگزار و قطع نامه اتحاد سراسری را در 12 ماده صادرکرد. در تاریخ 6-9- 1367 احزاب عضو ایتلاف هشتگانه درجاغوری به اتحاد سراسری پیوستند. در کنگره سراسری احزاب در 25- سرطان  1368  در مرکز بامیان ، همه احزاب هشتگانه منحل و تشکل واحدی بنام" حزب وحدت اسلامی افغانستان" اعلام شد و منشور حزب وحد اسلامی افغانستان بنام " میثاق وحدت" در 20 ماده تصویب و امضا شد. اتحاد هفتگانه در پاکستان و ایتلاف هشتگانه در تهران اعلام شد اما اتحاد سرتاسری بنام حزب وحدت اسلامی افغانستان دربامیان. ایتلاف هشتگانه درتهران در واقع "ایتلاف نماینده" بود. 

 


 

منحله ها ادغام می شوند – 62-

 

خبر اعلام حزب وحدت اسلامی افغانستان باور نکردنی بود. ثمره چندین سال تلاش این شد که به وحدت سراسری دست یابیم و حالا حزب وحدت اسلامی با یک منشور تاریخی 20 ماده ای، رسما اعلام موجودیت کرده است. "میثاق وحدت" مانفیست سیاسی و تشکیلاتی حزب وحدت بود. خبرحزب وحدت درشورای ایتلاف در تهران توام با انتقادها همراه شد. منطق مخالفت را من می دانستم. دو منطق در انتقاد از حزب وحدت وجود داشت یکی سیاسی و دیگری منفعتی. سیاست مداران ایران به این جمع بندی دست یافته بودند که ایتلاف برای مطالبات سیاسی مردم شیعه یک ضرورت هست و همه این گونه تعبیرداشتند که اتحاد هفتگانه در پاکستان و ایتلاف هشتگانه در ایران مورد حمایت دو کشور است و متاثر از سیاستهای اسلام آباد و تهران. این تصویرعام و بیرونی از ایتلاف هشتگانه بود و لی در درون ما این تصویر را نداشتیم. ایتلاف از نظر برخی ازما ها ، مرجع اصلی تصمیم گیری نبود ایتلاف از نظر ما نقش یک " ایتلاف نماینده " را داشت و من به این موضع مصر بودم و می گفتم که مرجع اصلی داخل و وحدت سراسری است و نه ایتلاف. همان گونه که اشاره کردم این تفسیر برای ایران ناخوش آیند بود و آقای ابراهیمی نماینده ولی فقیه از این تعبیر حتا نفرت هم داشت. ایتلاف هشتگانه برای یک عده آب نان هم شده بود و به دلیل منافع از ایتلاف دفاع می کردند. منطق اینکه ایتلاف هشتگانه، ایتلاف نماینده است یک برداشت غریب و مظلوم بود و من هم بشدت در درون ایتلاف احساس تنهای می کردم و فراکسیون خودی درون ایتلاف آقای ابراهیمی همه چیز داشت و ما هیچ چیز. هم اعضای شورا و هم سیاست مداران این را قبول نداشتند و می گفتند: ایتلاف حرف اصلی و آخر را می زند.

مردم و مهاجرین از شنیدن اتحاد و انحلال احزاب بی نهایت خرسند بودند و لحظه شماری می کردند که دفاتراحزاب درخارج هم باید لغو شود. شنیده شد که یک هیات از سوی حزب وحدت به خارج می یاید این مساله مایه دلگرمی زیادی برای مردم گردید. هیات می یامد اما قبل از آمدن هیات در زمستان 1368 ما یک هیاتی را به داخل فرستادیم که برود و ضعیت را بررسی کند. درترکیب هیات ما یکی آقای سید محمدعلی جاوید و یکی هم آقای هاشمی. و هیات فکر می کنم پنج نفره بود و هدف از اعزام این هیات این بود که برود و بررسی دقیق از وضعیت حزب وحدت تازه تاسیس شده را داشته باشد. و دیگر اینکه این دیدگاه را به مسوولان احزاب در داخل منتقل نماید که شورای ایتلاف هشتگانه امر جاه افتاده و تثبیت شده است و کاری نشود که به ایتلاف صدمه وارد شود. هیات به داخل رفت و برای مدت یک ماه در داخل ماند و برگشت و همه اعضای هیات به شمول آقای جاوید سو گند و فاداری یاد کرده بودند و دست روی قران گذاشته که از وحدت و منشور آن " میثاق" وحدت حمایت می کند. ازحرکت اسلامی آقای سید هادی و سید حسین انوری میثاق و حدت را امضا کرده بودند و آقای جاوید هم می با ایست سوگند بخورد و میثاق وحدت را امضا کند. وقتی هیات برگشت همه اعضای هیات درگزارش خود ارزیابی مثبت از جریان وحدت داشت و می گفت کاری خوبی صورت گرفته است و این وحدت سبب گردیده که تمامی مناقشات و جنگها ختم شود و واقعا دیگر جنگ و اختلاف بین مردم نیست و وحدت تاثیرات عمیقی در بین مردم در ولایات گذاشته است. هیات درگزارش خود گفت: حالا استاد مزاری و آقای صادقی نیلی و آیه الله بهشتی دوشادوش هم راه می روند و با هم شوخی و بخند دارند و این کاری خوبی است. آقای هاشمی می گفت در بامیان به دوستان و جاوید گفتم که برگردیم به ایران و ما هیات بودیم و کار ما تمام شده است. جاوید گفت: نه، من تا فلانی را دفن نکنم بر نمی گردم. وی که درحاضر جوابی رند و چالاک بود جواب جاوید را این گونه داد که بله آقای جاوید مارا دفن می کند و سر سه ما می نشیند و بعد  طرف ایران می رود. هاشمی می گفت: در بامیان آنها یک قسم گذاشته که پدری کس با و حدت مخالفت نمی توانیست. قسم، استعمال علم ابوالفضل بود که بد رقم خطرناک است.

 به هر صورت این گزارش هیات بود و ما می گفتیم که حزب وحدت مورد تایید هیات ما هم قرارگرفته است دیری نگذشت که در شورای ایتلاف هشتگانه زمزمه های مخالفت پیدا شد و اولین مخالفت را جاوید شروع کرد که نه وحدت بامیان را ما قبول نداریم. هنوز رسیدن به وحدت کار زیادی لازم دارد و ما همین ایتلاف را حمایت می کنیم. بعد از جاوید پرسیده شد که تو در بامیان قران گرفتی و سوگند یاد کردی و میثاق وحدت را امضا کردی و روزهای اول گزارش تان درشورا مثبت بود و حالا چرا تغییرکرده است؟. آقای سید علی جاوید باکمال جرات گفت: درست همه ان کارها در بامیان شده است اما در زیرلوله تفنگ. واقعا این حرف برای من خیلی عجیب و حیرت انگیز بود و می گفتم که سیاست و منافع چه قدر خطرناک و ترسناک است. و سیاست نه پدر دارد و نه مادر یک روز این حرف را در ضمن بحثهای شورای ایتلاف گفتم که سیاست نه پدر دارد و نه مادر و ابراهیمی یک جمله دیگر را نیز اضافه کرد که سیاست ناموس هم ندارد. این حرف برای من خیلی تازه بود و نشنیده بودم به این ترتیب در داخل شورا ما این تضاد و تفاوت دیدگاه را داشتیم. ازسوی دیگر این مساله خیلی سخت بود سیاست مداران ایران می گفتند ما با دو مرجع سیاسی متضاد و متفاوت نمی توانیم کارهارا پیش ببریم آنها دقیق می گفتند و حالا این وضعیت پیش آمده بود ایتلاف هشتگانه و یا حزب وحدت اسلامی افغانستان و به همین ترتیب سخت در تلاش بودیم که مساله ایتلاف و حزب وحد اسلامی باید حل شود و می دانستیم که در داخل کشور هم این تحلیل وجود دارد که باید درسطح ملی و بین المللی نماینده مردم تنها حزب وحدت اسلامی باشد. این مساله سبب گردید که هیاتی از داخل  و ازبامیان به ایران بیاید و مساله ایتلاف و وحدت را باید حل کند این مساله در مرور زمان غیرقابل کنترل می شد و یک اختلاف سر در گمی عجیب را خلق می کرد که نماینده ما درگفتگو های صلح کیست؟ و این خود یک مصیبت کلان می شد. به همین اساس خبرشدیم که یک هیات به ریاست استاد مزاری و ترکیبی از هشت جریان سیاسی که حالا شامل حزب وحدت شده و قران سوگند یاد کرده و میثاق وحدت را امضا کرده اند عازم ایران هست. در ترکیب حاجی آقای صادقی نیلی هم است. هیات به پاکستان و بعد به ایران آمد و چه استقبال شانداری مردم ازهیات داشت در مرقد امام خمینی جمعیت بی سابقه از مهاجرین به استقبال و سخنرانیها هیات جمع شده بودند چنین اجتماعی عظیم و تاریخی و بی سابقه در سطح مهاجرین را تاکنون نداشتیم و همزمان با و رود هیات در ایران بخش نشریات ایتلاف و احزاب به صورت گسترده و با همان امکانات دست داشته شان به تبلیغ حزب وحدت و حمایت بی دریغ هیات پرداخت و همین گونه خبرنگاران هرکدام برای نشریات شان مصاحبه و عکس می گرفتند و مردم هم درهمه اجتماعات که ازسوی هیات اعلام می شد پرشور شرکت می کردند. تاجران افغانی ترتیبات دعوت و پذیرایی را برنامه ریزی می کردند و هرشب بلا استثنا هیات را دعوت می کردند. روحا نیون و طلاب حمایت بی سابقه از هیات کردند و انجمنهای مهاجرین و مراکز و کانونهای فرهنگی هرکدام به نوبه خود به حمایت از هیات اعلامیه می دادند و از تاسیس حزب وحدت در داخل و انحلال گروها و قطع جنگ و خونریزی و ازبرنامه های هیات حمایت می کردند. این گونه استقبال و ستایش همه را بهت زده کرده بودند. استاد مزاری یک وقت به من گفت: حاجی آقا هرکی با وحدت مخالفت کند از نظر مردم منتفرمی شود. گفتم بله همین طوری هست و شما مشکلی اجتماعی و مردمی ندارید و اما خو ب مشکلات دیگری ازجمله درخود ایتلاف دارید و اینجا همان نظریه مطرح است که ایتلاف هشتگانه جاه افتاده است و چیزی دیگری جایش را نمی تواند بگیرد. استاد مزاری کمی خندید و بعد شوخی از آیه الله پروانی را نقل کرد و گفت: حاجی آقا در باره همین مطلب که ایتلاف جاه افتاده است و وحدت جاه افتاده نیست آیه الله گفت: خوب هر چیزی را که آدم بخواهد جاه بیاندازد آن چیز جاه می افتد. گفت ما همان حرف حاجی آقارا جدی می گیریم می خواهیم حزب وحدت را جاه بیاندازیم و این به نفع مردم است حال ممکن است به نفع برخی آقایان نباشد اما مرد مهم است با وحدت ما توانستیم جلو یک قطره خود مردم را بگیریم وحالا در داخل افغانستان و درسراسر هزارجات بروید هیچ حرفی نیست و درگذشته که شما دیدید چه وضع و چه مصیبتی بود. استاد مزاری در همان روزهای اول خیلی مطمین به نظر می رسید که دفاتر را ادغا می کند و اهداف هیات را دریک گفتگو چنین اعلام کرد: 

استاد مزاری به تاریخ  20 – 12 - 1398 به عنوان سخنگوی هیئت در اولین مصاحبه خود اهداف هیئت را در این سفر چنین اعلام کرد :
1 - ادغام کلیه دفاتر احزاب منحله و تعیین نماینده گی واحد برای رسیدگی به امور مهاجرین و حزب وحدت اسلامی در خارج .
  2 -  اعلام مواضع حزی وحدت اسلامی افغانستان
 3 - به وجود اوردن نشریه حزب وحدت اسلامی افغانستان .
 4- در جریان قرار دادن مهاجرین در باره حوادث و رویدادهای داخل کشور .
 5- دعوت از اعضای کادر مرکزی برای رفتن به داخل
 6 - جذب کمکهای مهاجرین و طرفداران حزب وحدت اسلامی افغانستان و ارسال آن به داخل کشور.

 --------------------------------------------------------------------------------------------

پ . ن. شش فقره دیدگاه استاد مزاری در یک مصاحبه هنگام ورود به ایران. حمایت بی نظیر از هیات حزب وحدت اسلامی در ایران توسط مهاجرین و طلاب. دلایل مخالفت جاوید با وحدت و اینکه سوگند به قرآن را درزیر سرنیزه در بامیان خورده است. دو دلیل سیاسی و منفعت طلبانه برخلاف حزب وحدت  اسلامی . برخی اعضای هیات ایتلاف هشتگانه دیدگاه شان درایران در مورد حزب وحدت تغییر کرد.  



حاجی آقا گم شد -63-

 

بهار سال 1369 است. هیات به ریاست استاد مزاری وارد تهران شده است. هدف اعلام حزب وحدت اسلامی بجای ایتلاف هشتگانه و هدف بعدی ادغام دفاتر احزاب " منحله" است و هدف سوم هم ایجاد شورای نمایندگی برای حزب وحدت اسلامی  افغانستان و اهداف دیگر هم نشست با مردم . هیات در چندین ساحت فعالیهای شان را آغاز کرد. اولین عرصه بسیج مردم بود. استاد مزاری روان شناسی مردم و همین گونه روحیه مقامات ایران را بخوبی می دانیست. یک وقت استاد مزاری با من گفت: دوستان ایرانی روی افکار مردم و بسیج عمومی برای یک امری، بسیار حساس است. وی می گفت ما مشکلات را درداخل حل کرده ایم و همه ما در بامیان به یک وحدت سراسری و تشکیل حزب وحدت و منشور تاریخی آن دست یافته ایم" میثاق وحدت" برای استاد مزاری فوق العاده مهم بود. با بی بی سی مصاحبه داشت اولین صحبتهایش از میثاق وحدت بود. خبرنگار بی بی سی می گفت : میثاق وحدت چیست؟ اجتماعات مردمی در همه شهرهای ایران هدف و تارگیت اصلی برای هیات بود. من وقتیکه به همراه آقای صادقی نیلی و استاد مزاری به طرف قم می رفتیم، پرسیدم شما کارهای مهم تر از اجتماعات مردمی را دارید با حزب وحدت مخالفت می شود وهیاتی که ایتلاف به داخل فرستاد حالا موضع علیه حزب وحدت گرفته است و می گوید که به زور سر نیزه  میثاق وحدت را بالای ما تحمیل کرد و قران گرفت. استاد مزاری گفت: عجب قرآن خورهای داریم بخا طر منافع شخصی خود به چه اموری متوسل می شوند. استاد صادقی گفت : هیچ کس در بامیان با زور جمع نشد و هیچ کس هم با سرنیزه میثاق وحدت را امضا نکرده است و  این ضرورت و یک نیاز بود ما باید مردم را متحد می کردیم جنگهای داخلی به ضرر مردم بود. استاد مزاری می گفت: من درشمال بودم وقتی  که دیدم فعالیتهای برادران در پنجاب و در لعل و دربهسود و درغزنی و جاغوری برای وحدت سراسری ، توسعه یافته است و به من خبرداد که به هزارجات برگردم و برگشتم و باکمک حاجی آقا و دیگر دوستان حزب وحدت را درست کردیم و این حزب دیگرخراب شدنی هم نیست. منتها مردم باید از حزب حمایت کنند که حمایت می کنند. استراتژی مورد توافق هیات ابتدا همان بسیج افکار عمومی درحمایت از هیات بود.

شب آقای صادقی نیلی گفت: من به خانه حاجی آقای ناطقی می روم  و باهم صحبت می کنیم. و حاجی آقا تنها همان یک شب درخانه ما بود و بعد دیگر موفق نشدیم که ایشان را درخانه ببرم دلیل همان حجم کارهای زیادی بود که هیات باید انجام می داد. شب زیاد صحبت نکردیم چون در داخل ماشین ازتهران تا قم صحبتهای زیادی شد و گاه گاهی شوخیهای هم داشتیم دروسط راه بنزین می گرفتم اما لوله ماشین پمپ بنزین به دهانه باک جای نشد و دیدم که آقای صادقی بشدت می خندد و گفتم حتما گپ جور کرده است که کرده بود.ههههههه و شب می خواستم همان خاطرات کوتل چبلگ را داشته باشم ولی دیدم که حاجی آقا اصلا و ابدا علاقه به شور دادن امور تلخ  گذشته را ندارد و تمامی ذهن و تمرکزش روی وحدت است  و گفت حاجی آقا ما در بامیان همه امور را دادیم به استاد مزاری و حالا هم من به ایشان اعتماد کامل دارم هرکار و تصمیم که بگیرد من تایید و حمایت می کنم. شب برای حاجی آقا بستره و توشاک پهن کرده بودم و البته نان درجای دیگری خورده بودیم. صبح وقت نماز دیدم که حاجی آقا روی بستره خود نیست رفتم صالون دیدم راحت روی موکت خوابیده. صبح هنگام چای خوردن گفتم تشاک خراب بود چی ، گفت : حاجی آقا تشاک خراب نبود من عادت ندارم که روی تشاک بخوابم  در هتل بسیار اذیت می شوم و قطعا روی تخت خواب هتل نمی خوابم ما را زندانی محترمانه کرده است کاش همین مساله ادغام دفاتر زود تر خلاص می شد که می رفتیم به وطن من در هتل بیخی خسته شده ام می بینید که خیلی چاق هم شده ام چون راه نمی روم. حاجی آقا با اینکه خیلی کم غذا می خورد ولی به وضوح چاق شده بود آقای عبد الحق شفق عضو فعال هیات می گفت : من باید هرهفته برای حاجی آقا لباس تهیه کنم لباس حاجی آقا تنگ می شود و بعد می گفت لباس خو خیر است مساله کفش حاجی آقا برای من سخت شده است در تهران به هرکفاشی که رفته ایم می گوید ما این سایز را نداریم و حالا در قم به کفاش افغانی سفارش کرده ام که کفش درست . خصوصیات مزاری و صادقی در عرصه زندگی شخصی خیلی بهم نزدیک بود بی آلایش زحمت کش و سخت کوش و کار گر و ساده زیست. رمز موفقیت کامل هیات همکاری صادقی و مزاری بود و البته دیگر اعضای هیات نیز تاثیرات خود را داشتند اما نقطه مرکزی موفقیت را همکاری این دو بزرگوار تشکیل می داد. برای من واضح شد که استراتژی هیات کار روی مردم و بسیج افکاری عمومی و درحمایت از حزب وحدت اسلامی مردم افغانستان. فضای بگونه ای بود که صد درصد درمحا فل مردمی از رسالت و ماموریت هیات حمایت و پشتیبانی قاطع صورت می گرفت. این مساله لحظه به لحظه به مقامات ایرانی گزارش می شد و تقریبا آنها به این نتیجه رسیده بودند که وحدت در بین مهاجرین و در بین مردم تثبیت شده است و دراین مورد هیچ شک و شبهه ای و جود نداشت. در فضای که هیات خلق کرده بود. مخالفین وحدت ناپدید شده بود و حتا آیه الله محسنی مخالف نمبر یک وحدت، با حزب وحدت مخالفت نمی کرد تنها هنر شان این بود که با حمایت آقای ابراهیمی نماینده ولی فقیه به شروطش اضافه می شد. اول سه شرط داشت بعد که قبول شد پنج شد و همین گونه بالا و بالا می رفت. دومین عرصه تلاش و فعالیت هیات مساله طلاب حوزات علمیه بود دراین بخش هم هیات با حمایت پرشور طلاب و علماء رو برو شد. حمایت بی نظیر حوزه علمیه قم و مشهد و حوزه های اصفهان و شیراز دومین رمز موفقیت هیات اعزامی حزب وحدت اسلامی افغانستان بود. عرصه سوم که بازهم مهم بود چون استاد مزاری می گفت مراجع دینی باید درمورد تشکیل حزب وحدت نظر مثبت داشته باشند. این کار به این سادگی هم نبود زیرا آیه الله محسنی در قم و درتماس دایم با مراجع، هیات را تخریب می کرد استاد مزاری اطلاعات خوبی داشت که آیه الله محسنی در بیوت مراجع تلاشهای زیادی کرده است که ماموریت هیات را ناکام بگذارد و زیر سوال برد و یک " ان قلت" بزند خوب خطرناک بود و بعد می گفت به این دلیل حزب وحدت با شرع و شریعت برابر نیست. وقتی که حجت الاسلام مرتضوی از ریاست شورای نمایندگی درسال 1370  بر اساس تعیینات برکنار شد، می گفت من فیصله بت پرستان را در پای بت بامیان قبول ندارم. و حالا این خطر وجود داشت که مراجع عالیقدر کدام "ان قلت"  را بزند. هیات یک بخش از کارهایش را گذاشت روی صحبت و ملاقات با مراجع حوزه های علمیه قم و مشهد و تقریبا همه مراجع موافق و مخالف حکومت جمهوری اسلامی را دید. یک مقام ارشد در وزارت خارجه ایران به استاد مزاری اعتراض داشت که شما به مراجع مخالف نظام ما چه کار دارید؟ و به دیدن آنها رفته اید. دو مرجع در قم که مخالف جمهوری اسلامی بودند یکی آیه الله منتظری و یکی هم آیه الله سید  شیرازی. هیات رفته بود و هردو را دیده بود و جریان تشکیل حزب وحدت را با آنها صحبت کرده بودند. و اما جواب استاد مزاری این بود که ما کاری به اختلافات آنها با نظام جمهوری اسلامی  نداریم و هم نگفته ایم که با جمهوری اسلامی مخالفت نمایید ما رفته ایم با آنها بعنوان مراجع مذهبی و دینی صحبت کرده ایم و از آنها حمایت و راهنمای شان را خواسته ایم. بعد گفت : انها مراجع خیلی فهیمده اند و مسایل افغانستان را بخوبی می فهمند وقتی آیه الله سید  شیرازی می گوید: درشمال کابل و درهلمند معادن عظیم یورانیوم دارید و متوجه این سرمایه های ملی تان باشید درحالیکه من خبر ندارم. آیه الله گلپایگانی مجتهد حامی نظام شما به ما چه گفته است؟ ما یک ساعت به آیه الله توضیحات داده ایم که ما وحدت کرده ایم و حزب وحدت را درست کرده ایم ایه الله در پایان به ما می گوید: شما افغانیها چرا اتحاد نمی کنید؟ و اما بخش های مهم و سیاسی و استراتژیک هیات چانه زنی با مقامات جمهوری اسلامی ایران بود که می گفتند: شورای ایتلاف هشتگانه جاه افتاده است و کسی از حزب وحدت خبر ندارد این مساله دشواریهای زیادی داشت اگر غیر ازمزاری و صادقی هرکسی می آمد ناکام برگشته بود. محل اقامت هیات در هتل بزرگ تهران بود یک روز قرار شد که به وزار ت خارجه ایران برویم و با وزیر خارجه صحبت نماییم. همه اعضای هیات در صالون جمع شدند ولی از حاجی آقای صادقی خبری نشد اطاق حاجی آقای صادقی طبقه پنجم بود انتظار زیاد کشیدیم خبری نشد خدمه هتل رفتند و بعد برگشتند و گفتند که مهمان در هتل نیست و در اطاق خودرا باز گذاشته و بیرون شده است وقت برای ملاقات نزدیک و نزدیکتر می شد و حالا افغانی و ایرانی به دنبال حاجی آقای صادقی هستیم اما خبری از حاجی آقا نیست. بله حاجی آقا گم شده بود.......

پ . ن . حاجی آقای صادقی براثر یک رفتار بد در اطاقش که بعدها آقای شفق شرح داد ، قهر کرد و ازهتل بیرو شد. قدرت و توانایی هیات  دو نفر "مزاری و صادقی" بود و آنها توانستند حزب وحدت رابجای ایتلاف در بهارسال 1369 جای گزین نمایند. مراجع تقلید عمدتا در دو شهر مذهبی متمرکز هستند نجف و قم و پیروانی درجهان تشیع دارند. آقای جاوید می گفت: در بامیان به زور سرنیزه قرآن گرفتیم و میثاق وحدت را امضا کردیم. آیه الله محسنی مخالف حزب وحدت بود اما به دلیل حمایت مردم مخالفت نمی کرد شرط بالای شرط اضافه می کرد. طراح استراتژی هیات استاد مزاری و اما حاجی آقای صادقی نیلی و سایر اعضای هیات حمایت می کردند. ایران طرفدار ایتلاف به دلیل سیاسی بود که زحمت کشیده و ایتلاف جاه افتاده بود. بخش اعضای ایتلاف" فراکسیون خودی" به دلایل منفعتی همراه با خود آقای ابرهیمی نماینده ولی فقیه مخالف هیات و مخالف حزب وحدت بود. استدلال جاوید برای من بسیار خنده آور بود به هیات گفتم و اما آنها تنها گفتند ای قرآن خورها.





 


بدیل ایتلاف -64-


بله همه حیران به دنبال حاجی آقای صادقی نیلی. استاد مزاری از من پرسید حاجی آقا چه شد؟ گفتم من همین لحظه وارد هتل شدم خبر ندارم.از آقای عبد الحق شفق پرسیدیم که شما همراز حاجی آقا هستید ایشان چه شد؟ و در باره ناپدید شدن حاجی آقا چه فکر می کنید؟. شفق گفت: حتما کاری در هتل به نظرش بد خورده و قهر شده و رفته است و بهترین راه این است که بیرون شویم و ایشان را پیدا کنیم و حاجی آقا پیاده راه می رود و من عادتش را خبر دارم سوار موتر نمی شود شاید پول هم نداشته باشد و همین شد که بیرون شدیم و چند نفر در خیابان راه آهن به طرف بالا و پایین راه افتادند و خیابان را زیر نظر گرفتند. پیدا کردن حاجی آقا در خیابان کار آسانی بود چون لباس مشخصی داشت و بعد از یک ساعت حاجی را به هتل بر گرداند. دیگر کسی پرسان هم نمی کرد که چرا؟ فکر کنم برنامه ملاقات لغو شد و به زمان دیگر. جلسات برای دو مساله اساسی یکی موافقت جمهوری اسلامی ایران که نمایندگی ایتلاف را لغو و برای نمایندگی حزب وحدت اجازه فعالیت رسمی صادر کند و این حق ایران بود که به چی گروهای اجازه فعالیت دهد و به چه گروهای نه، حزب اسلامی حکمتیار دفاترش در تهران و در سایر شهر ها بسته شد و زمانی هم حرکت اسلامی چنین مشکلی را پیدا کرد و حالا نمایندگی حزب وحدت باید اجازه فعالیت داشته باشد و بدیل ایتلاف شود. این کار مستلزم این بود که قبلش باید ایران ، حزب وحدت را بجای ایتلاف اجازه می داد. ایران به دلیل سیاسی و فراکسیون خودی ابراهیمی هم به دلیل منافع، حزب وحدت را قبول نداشتند و این مسأله نیاز به گفتگوهای زیادی داشت. یک معضل حرکت اسلامی شده بود این حزب در داخل ابتدا به وحدت پیوست و مسوولان بزرگ حرکت مثل سید هادی و سید انوری و آقای فیاض و تقریبا 12 نفر از اعضای مرکزی به حزب وحدت آمدند و اما آیه الله محسنی علم مخالفت بر داشت و شروط برای وحدت وضع می کرد. یک مرحله شروطش قبول شد اما آیه الله شروط دیگری پیش کش کرد و استاد مزاری متیقین بود که آیه الله حزب وحدت را قبول ندارد و نمی یاید. یک روز جلسه بسیار طولانی و خسته کن شد . فکر می کنم آیه الله شیخ زاده بود که گفت من دیگر در جلسات شرکت نمی کنم و این شروط بنی اسراییلی را هم قبول ندارم آیه الله شیخ زاده خیلی تند علیه شروط آیه الله محسنی موضع گرفت و ما تقریبا هرروز چنین جلساتی را داشتیم و عمده ترین بحث، وحدت بجای ایتلاف بود. کم کم به این نتیجه می رسیدیم که آیه الله محسنی به وحدت نمی آید و جاوید هم آن تهمت را بسته بود. قضیه آیه الله محسنی خاتمه یافته بود. در نهادهای ایران هم در مورد وحدت نظر واحدی نبود بله می دانستیم که آنها تاکید دارند روی ایتلاف اما بازهم معلوم می شد که وزارت خارجه ایران همکاری بشتری با هیات داشت سپاه و اطلاعات فکر می کنم موضع ابراهیمی را تایید می کردند اما نه خیلی صریح و شفاف. فشار از سوی هیات روی مقامات ایرانی دست اندرکار امور افغانستان بسیار زیاد بود. هیات موفق شده بود همه بسترها را هموار نماید.مردم، علما و طلاب مراجع تقلید حامی هیات و حامی وحدت بود تیر آقای محسنی به سنگ خورده بود. فراکسیون خودی ابراهیمی کم کم مخالفت خود را نشان می داد می شنیدیم که سید حسین عالمی و استاد خلیلی کم کم مخالفت را شروع کرده اند. استاد خلیلی در جلسات بخاطر وحدت کمتر شرکت می کرد و بشترین شرکت را من داشتم. خیلی خوشحال بودم که رنجهای سال 65 و 66 که برای وحدت در داخل کشیده بودم به ثمر می رسد. من باعمق جان درک می کردم که وحدت یعنی چه؟ صحنه های ترسناک "کمین آبشاره "و خطرات راه و نزدیک شدن به مرزهای مرگ و زندگی در ولسوالی شهرستان و درمسیر راه پاکستان و غارت افضل خان و این همه رنجها و مشکلات تنها برای خودم قابل درک بود. خوب یادم هست وقتی من رنجها و سختیهای سفر داخل را با دوستان ایتلاف صحبت می کردم حتا دلچسپی به گوش کردنش نداشت و اما حالا وحدت را به پیروزی می رساندیم و مخالفت فراکسیون خودی ابراهیمی را بخوبی می دانستم که پول شان قطع می شد و مخالف وحدت شده بود. حالا تمامی بحثها به یک نقطه متمرکز شده است و آن اینکه آیه الله خامنه ای رهبر جمهوری اسلامی ایران به ماموران حکومتی و مقامات دست اندر کار امور افغانستان چه دستور می دهد. یک مقام جمهوری اسلامی ایران به من گفت خوب شما وحدت تان را کرده اید و در ایران ایتلاف رسمیت داشت و مورد تایید و حالا ما منتظریم که مقام معظم رهبری به ما چه دستور می دهد قرار این شدکه با مقام معظم رهبری ملاقات صورت بگیرد. پیش از ملاقات رایزنی و تحلیل ما این بود که رهبر جمهوری اسلامی ایران با وحدت مخالفت نمی کند و استاد مزاری متیقین بود که ایشان نه تنها مخالفت بلکه به نهادهای جمهوری اسلامی دستور می دهد که با ما همکاری نمایند. واقعا این حدس و گمان ما درست بود و استاد مزاری دقیق گفته بود. در ملاقات باایشان روشن شد که رهبر جمهوری اسلامی ایران هیچ حرفی نداشت و ازکارهای که در داخل افغانستان توسط خود افغانها انجام شده است جمهوری اسلامی ایران حمایت می کند. رهبر جمهوری اسلامی ایران برای مردم افغانستان آروزوی وحدت و پیروزی کرد و گفت ایران اسلامی همیشه در کنار برادران و خواهران مسلمان افغانستان بوده است. پس از ملاقات دیگر این حرف که ایتلاف جاه افتاده است را کسی با ما نمی گفت و حالا وحدت تثبیت شده است و مقامات دست اندرکار ایران در مسایل افغانستان بعد از این باید وحدت را برسمیت بشناسند و اجازه دهند که نمایندگیهای ما در تهران و شهرستانها فعال شوند و ماحالا به دنبال "بدیل" شورای ایتلاف در تهران بودیم و این فاز بعدی و مهمی بود که هیات " بدیل" شورای ایتلاف را پیدا می کرد بدیل واقعا چه گونه تشکیل شد؟...
-------------------------
پ. ن. آیه الله شیخ زاده عضو ایتلاف از حزب دعوت اسلامی افغانستان از ولایت غزنی. فراکسیون خودی و غیر خودی در ایتلاف ایجاد شده بود و خودیها مورد الطاف بود. استراتژیست هیات مزاری بود و صادقی نیلی و دیگر اعضای هیات حامی. بسترهای حمایت از هیات و از حزب وحدت هموار بود. سید علی جاوید، استاد خلیلی و حسین عالمی و.. از حامیان ایتلاف و با تفاوتهای مخالف وحدت بودند.


 

شورای نمایندگی بدیل شورای ایتلاف -65-

 

هیات حزب وحدت در واقع همه سنگرها را فتح کرد و حالا آماده است برای فازبعدی از عملیات و کارهای خود. مردم و مهاجرین ازداعیه حزب وحدت حمایت کردند. علماء و طلاب هم درصف حمایت ازحزب وحدت  ایستادند. مراجع تقلیداز وحدت میان احزاب حمایت کردند. مقامات ایران هم دچار تردید بود و گفتند که ما تابع امر ولی امر مسلمین هستیم آقا اگر گفت و اگر دستور دهد ما همان را می کنیم. رهبر جمهوری اسلامی ایران به مقامات هدایت داد که با برادران و خواهران افغانستان همکاری نمایید و اینکه تصمیم وحدت را گرفته و به آن رسیده است کاری خوبی کرده اند. دراین میان تنها آیه الله محسنی وحدت را رد کرد و فراکسیون ابراهیمی هم گیچ و مات ماند و شکست خورد و خود ابراهیمی هم بعد ازاین وضعیتش بسیار فرق کرد و دیگر آن ابراهیمی قبلی نماند. درتشکیلات نو مهر و نامه نگاری آقای ابراهیمی لغو شد و خود شورای نمایندگی با نهادهای جمهوری اسلامی ایران مکاتبه می کرد. آقای حسین عالمی با اعلام حزب وحدت تنها برای چند روزی مخالفت داشت و بعد به حزب وحدت پیوست و خوا هان گرفتن سهم در شورای نمایندگی شد. استاد خلیلی با اعلام حزب وحدت و ادغام دفاتر بیخی ایران را ترک کرد و رفت درپاکستان و خبرهای را دریافت می کردیم که در پاکستان سازمان نصر " نوین"راه انداخته است و امکانات از حکومت پاکستان گرفته است. حال مسوولیت بعدی هیات و استراتژی و پالیسی شان این بود که دفاتر را ادغام نماید. ادبیات نو با تشکیل حزب وحدت اسلامی افغانستان پیدا شد. مثلا" میثاق وحدت" مثلا احزاب منحله و مثلا ادغام دفاتر و.. در تهران یگانه دفتر که همه احزاب درآن جمع شود دفترمرکزی سازمان نصر در چهار راه ولی عصر بود و قرار شد که تمامی یازده کمیسیون حزب وحدت در همانجا مستقر شود و قبلش بحث شد که ازهرحزب و سازمان منحله دو نفردرشورای نمایندگی عضویت داشته باشند اینها توافقات بود که هیات خیلی سریع به آن رسیده بود اما تنها یک مساله اساسی مانده بود که کی را بعنوان رییس شورای نمایندگی تعیین نماید یک روز همراه استاد مزاری طرف قم می رفتم و درداخل موتر استاد مزاری گفت حاجی آقا برای ریاست شورای نمایندگی کی مناسب است؟. چند نفر را نام گرفتیم تا رسید به آقای سید رحمه الله مرتضوی. یک باره استاد گفت مرتضوی خیلی به وحدت مخلص معلوم می شود و ازشورای اتفاق هم هست سابقه بدی هم ندارد تنها یک درگیری با مهدوی بخاطر سهمیه شان داشت که آن مربوط به خود شان می شود و من از مرتضوی اصلا و ابدا شناخت نداشتم و استاد مزاری هم نمی شناخت اما موضع گیری قاطع وی نسبت به حزب وحد همه مارا نسبت به وی خوشبین کرده بود و برعکس شیخ مهدوی خوجه نک پای از شهرستان که از آیه الله محسنی کرده هم بشتر علیه حزب وحدت موضع داشت و رفت به کویته پا کستان که مرتضوی می گفت: پنجاه هزار دالر سهمیه شو را را گرفته و گریخته است. این صحبتهای آقای مرتضوی نشان می داد که فراکسیون خودی، پولش را دریافت می کرده است. نزدیکیهای قم رسیده بودیم استاد مزاری گفت حاجی آقا نظرشما چیست؟ من گفتم اشکالی ندارد مرتضوی به لحاظ موضع گیری بسیار خوب است و بعد ببینیم کار هایش را و دیگر اینکه حزب وحدت اسلامی افغانستان هرسال تعیینات دارد. اگر خراب کرد در تعیینات حزب تغییرداده می شود. همین شد که استاد مزاری به من گفت: حاجی آقا، خیر برویم خانه آقای مرتضوی و رفتیم و در زدیم کودکی بیرون شد و گفتیم که ما هستیم. آقای مرتضوی بیرون شد و با کمال نابا وری و حیرت زده گفت: او شما بفرمایید خانه. رفتیم داخل خانه و روی موکت کهنه و در یک خانه محقر نشستیم . آقای مرتضوی سفارش چای را داد و بعد استاد مزاری شروع کرد به صحبت کردن و اینکه آیه الله بهشتی همکاری فوق العاده با حزب وحدت در بامیان داشته است را بحث کرد و گفت: اگر همکاری و حمایت حاجی آقا و آقای صادقی نمی بود ما به وحدت هرگز نمی رسیدیم و در خارج هم آیه الله محسنی مخالف وحدت شد و آقای جاوید از داخل برگشت و  بما تهمت زده است که گویا به زور، قرآن داده ایم در حالیکه خدا  شاهد است که چنین چیزی نبود. و ایراینها هم دچار این مساله بود که ایتلاف جاه افتاده است کمی با وحدت روی خوش نشان نمی داد اما بحمد الله کارها خوب پیشرفته است و حزب وحدت دیگر بجای ایتلاف درخارج فعالیت می کند. آقای مرتضوی چنان غرق در صحبتهای استاد مزاری بود که لا و نعم نمی گفت و به همین ترتیب رسید به موضع گیری آقای مرتضوی و حمایت قاطع ایشان از حزب وحدت و  از موضع گیری شان تشکر کرد و بعد گفت حاجی آقا غرض از مزاحمت این است و من به حاجی آقای ناطقی هم مشورت کردم  و ایشان نظرش درباره شما مثبت هست و  همین شد که خدمت رسیدیم شما ریاست شورای نمایندگی را قبول کنید. آقای مرتضوی فکرمی کنم هیچ استدلالی نداشت و همه چیز برایش تازه و عجیب و غریب و حیرت انگیز بود که درخانه شان رفته ایم و این گونه صحبتها را می شنود . آقای مرتضوی بتمام معنا غافل گیر شده بود و در یک دنیای نا باوری قرارگرفته بود. و گفت : من تابع امر هستم هرچه شما بگویید و صلاح بدانید من درخدمت گزاری حاضرم. استاد مزاری گفت : فردا تشکیل جلسه درباره شوای نمایندگی می دهیم روی تعداد اعضای نمایندگی روی ادغام دفاتر و روی ریاست نمایندگی و روی یازده کمیسون صحبت می کنیم و فیصله همین که شما را بعنوان رییس نمایندگی اعلام می کنیم ما امشب می روم روی اعضای هیات کار می کنم که کدام حرفی نداشته باشد. و این شد که ازخانه مرتضوی بیرون شدیم و نمی دانم بعد از ما آقای مرتضوی چه حال و هوایی داشت. جلسه هیات دایر شد و اعضای شورا ایتلاف اکثرا حاضر بودند و تنها استاد خلیلی نبود که قهر کرده به پاکستان رفته بود و جاوید که بکلی با حزب وحدت مقاطعه کرد. جلسه دایر شد و استاد مزاری ریاست جلسه را داشت و بحثهای زیادی صورت گرفت استاد مزاری با حوصله و حافظه بی نظیری که داشت یک مرور به تحولات داخل کشور داشت و اینکه برای ایجاد و تشکیل حزب وحدت چه رنجها و سختیها کشیده شده است و سرانجام همه برادران درداخل کشور به این نتیجه رسیدند که هیچ چاره جز و حدت و اتحاد نیست و همین شد که در تاریخ بیست پنج ماه سرطان هزار سیصد شست هشت همه به اتفاق آراء در شهر بامیان جمع شدند و حزب وحدت را اعلام کردند و یک منشور بیست ماده ای را بنام " میثاق وحدت "  تهیه و همه امضاء کردند و بعد همه سوگند یاد کردند که حامی حزب وحدت هستند. در تشکیلات موقت آقای اکبری شورای مرکزی تعیین شده است و ما درخدمت آمدیم تا دفاتر را ادغام و این پیام را به مردم و مهاجران برسانیم که ما وحدت کرده ایم استاد مزاری به دیگر رویداد و جزییات پرداخت و خیلی مفصل که همه را مجاب کرد صحبت کرد و بعد گفت حالا می رویم روی تشکیلات نمایندگی در خارج در ایران و درسایر کشورها. در ایران یک شورای نمایندگی لازم است که باید داشته باشیم. و دو میلیون مهاجر داریم. و بعد روی یازده کمیسیون حرف بزنیم و بعد روی خود دفتر مرکزی صحبت نماییم اینها موضوعات قابل بحث ماست و برادران نظر دهند و بعد روی ریاست نمایندگی هم صحبت نماییم که این مسوولیت را به عهده بگیرد. صحبت و نظر اعضای هیات و اعضای ایتلاف شروع شد  و پیش نهاد شد که اول رییس شورای نمایندگی را تعیین نماییم و بعد سایر مسایل کم کم حل می شود. در مورد ریاست شورای نمایندگی هرکس نظری داشت  و گفت اما اعضای هیات هماهنگ شده بود که نامزد و کاندید شان مرتضوی هست منتها برای اینکه صحنه سازی نماید چند تا نام را به گفته ایرانیها الکی گرفتند و اما سرانجام آقای مرتضوی را پیشنها کرد . استاد مزاری گفت من شخصا حرفی ندارم و اگر دوستان موافقت کند همین درست است اعضای هیات یکی یکی حمایت کرد و اعضای شورای ایتلاف که شکست خورده بود و تازه ایتلاف را ازدست داده بود، نمی توانیست مخالفت نمایند و همین شد که آقای مرتضوی بعنوان رییس نمایندگی تعیین شد و به این صورت شورای نمایندگی بدیل شورای ایتلاف شد و این هم رییس شورا و مسایل بعدی...

پ. ن . رحمت الله مرتضوی عضو شوای اتفاق و عضوی نمایندگی دفتر شورای اتفاق در تهران و رییس شورای نمایندگی حزب وحدت درسال 1369. شورای نمایندگی 11 کمیسیون داشت. حزب وحدت در تشکیلات خود کمیته و کمیسیون داشت. کمیسیون مرتبه نازلتراز کمیه را داشت . در داخل کمیته داشتیم و درخارج کمیسیون. دفتر کاری حزب وحدت همان ساختمان مصادره شده چهارراه ولی عصر. دفتر سیاسی در میدان و نک.




 

اول کارهای پایین بعد کارهای بالا -66-

 

کارهای شورای نمایندگی آغاز شد و من مسوول امور سیاسی و یا کمیسیون سیاسی بودم و  آقای دانش مسوول نشریات حزب وحدت این مسوولیت برای دانش تثبیت شده بود و سالها به امور فرهنگی و نشریات اشتغال داشت و البته کارهایش دراین عرصه توام با موفقیت بود. آقای توفیق گرچه وظیفه و مسوولیت رسمی نداشت ولی یکی از فعال ترین عضو سازما و  بعد عضو حزب وحدت اسلامی بود و خیلی ازکارهای ناشدنی را توفیق با همان ظرافت و زیرکی که داشت انجام می داد. توفیق به درد همه ما بخصوص به درد استاد واعظی می خورد و ارتباطات بسیار گسترده با همه مقامات و نهادهای ایران داشت. یک وقت لازم بود که یک اعلامیه را در روز نامه جمهوری اسلامی چاپ نماییم و موضوع اعلامیه محکومیت اسماعیل خان برای جمع کردن نیروی مهاجر درجنگ با طالبان بود کمیسیون سیاسی اعلامیه داد و توفیق آن را در روزنامه جمهوری اسلامی چاپ کرد و چاپ این اعلامیه برخلاف سیاست ایران نسبت به اسماعیل خان بود که من آن روز ملاقات داشتم و مسوولین را به حیرت انداخت و به من گفت شما هم کار تان را می کنید. استاد مزاری یک تحلیل داشت که حزب وحدت هنو ز درجامعه ایران و برای مردم ایران معرفی نشده است و تاحالا مردم ایران هرچه شنیده ازشورای ایتلاف شنیده است یک روز گفت حاجی آقا برویم نزد دعایی رییس روز نامه اطلاعا ایران و رفتیم و دعایی گفت من یک روز نامه دارم درخدمت شما و هرکاری که در این جهت خواسته باشید من انجام می دهم.استاد مزاری گفت منم بخاطر همین مساله مزاحم شما شدم که حزب وحدت تازه تاسیس شده و مردم ایران خوب خبر و اطلاع ندارد . خبرها و تحلیلهای که دوستان ما برای شما می فرستد شما ان را در روز تان چاپ کنید تا مردم ایران هم بدانند. دعایی قبول کرد و گفت درخدمت برای نشر مقالات شما در هرسطحی که باشد حاضرم. استاد مزاری دریک جلسه که من و آقای دانش با هم بودیم گفت: شما دو بزرگوار مقاله نوشته کنید و برای روز نامه های ایران و برای روزنامه اطلاعات بفرستید. دو موضوع قرار شد مورد بحث قرار بگیرد و یکی را آقای دانش بنویسد و در یک موضوع دیگر من ما دو نفر همین کار را کردیم مقالات بسیار مفصلی را در چند بخش نوشتیم و به روز نامه اطلاعات تو سط آقای توفیق می فرستادیم و روز نامه اطلاعات همه را چاپ می کرد. روزنامه اطلاعات در چندین شماره مقالات ما را چاپ کرد. یک روز یک خبرنگار به من گفت شما دو صفحه روز نامه اطلاعات را خریده اید و چطور که مقالات حزب و حدت و نوشته شما و آقای دانش را چاپ می کند این برای ما خیلی عجیب است زیرا صفحات روز نامه خیلی گران و قیمت است.

 استاد مزاری در راه اندازی کار ابتکارات خوب و فوق العاده داشت. و دراستدلال خود برای جاه انداختن یک مساله هم تواناهای کم نظیری داشت. صریح الهجه بود و قاطع و منطقی دیدگاه سیاسی خود را طرح می کرد و همه از مزاری حساب می برد. آقای ولایتی بارها گفته بود که قدر مزاری را بدانید وی توانایی هرکاری را دارد. استاد مزاری در جمهوری اسلامی ایران دوستان خیلی خوبی داشت و همین طور مخالفان سرسختی را نیز داشت. وزارت خارجه ایران تا حدی زیادی موضع گیریهای استاد مزاری را تایید می کرد در بحث هیات و مساله حزب وحدت بجای ایتلاف وزارت خارجه زیاد مشکل نداشت مشکل آقای ابراهیمی و  دیگر نهادهای جمهوری اسلامی داشت و به همین خاطر بود که یک وقت چنگیز پهلوان استاد ملی گرا و ناسیونالیست دانشگاه تهران به وزارت خارجه انتقاد داشت که به دنبال سیاستهای عبدالعلی مزاری حرکت می کند و یا بعبارت دیگر این مزاری است که سیاست جمهوری اسلامی ایران را به دنبا خود در امور افغاتستان می کشاند. تقریبا سه ماه از اعلام نمایندگی حزب وحدت گذشت . آقای مرتضوی رییس نمایند گی شروع کرد به مخالفت و موضع گیری علیه استاد مزاری ابتدا جنگ دعوای آقای مرتضوی در شورای نمایندگی با من بود زیرا همه می دانیست که من نزدیک ترین نفر به استاد مزاری هستم و بودم و دراین شکی نبود کارهای فرهنگی را به صورت بسیار گسترده پیش می بردیم و آقای دانش نقش بنیادی را درنشر مجلات و نشریات حزب و حدت داشت آقای مر تضوی پول نشریات را به سختی می داد و اکثر اوقات کارهای ما به خونجگری تمام می شد و بعد شروع کرد به مخالفت با استاد مزاری که چه حق دارد در ایران به کارهای نمایندگی دخالت می کند و آقای مزاری برود داخل و کارهای ایران و سایر کشورها مربوط ما می شود. من این مساله را به استادمزاری درمیان گذاشتم که آقای مرتضوی این گونه مسایل را مطرح می کند استاد مزاری می گفت : آقای مرتضوی دچار اشتباه شده و کسانی هستند که آقای مرتضوی را به حال نمی گذارند و می خواهند اختلاف دربین نمانیدگی ایجاد نمایند و آنها از همان اول با وحدت مخالف بودند و زورش نرسید و حالا از داخل خود حزب وحدت  شروع کرده به خرابکاری و دامن زدن به اختلافات. استاد مزاری به داخل می رفت و قرار این بود که همه اعضای شورای نمایندگی برای گنگره به بامیان برود حزب وحدت تشکیل شده بود و لی ریاست حزب وحدت و دیگر ارگانها و تشکیلات به صورت موقت اسکلت بندی  و صورت بندی شده بود. مسایل باید در کنگره بامیان قطعی و نهایی می شد. بقیه اعضای هیات ادغام دفاتر همه به داخل رفته بودند حاجی آقای صادقی نیلی و دیگر اعضای هیات به افغانستان برگشته بودند و استادمزاری می خواست زمینی ازطریق فراه به هزارجات برود. پس از اعلام حزب وحدت کارهای دیگری نیز در پیش گرفته بودیم . در تشکیلات حزب وحدت یک نهادی در نظر گرفته شد بود بنام شورای عالی نظارت حزب وحدت اسلامی افغانستان. این نهاد بالاترین مرجع در حزب وحدت بود شرایط عضویت در این نهاد خیلی سخت بود داکترا و یا مجتهد و متجزی باشد یک روز استاد مزاری گفت حاجی آقا امروز برویم درخانه چند مجتهد افغانی و از آنها بخواهیم که عضویت شورای عالی نظارت را قبول نمایند و رفتیم آیه الله صالحی و آیه الله محقق کابلی و آیه الله سید حسن فاضل را دیدیم. استاد مزاری جریان تشکیلات حزب وحدت را برای هرکدام شرح می داد و در پایان از همه شان خواست که عضویت شورای عالی را نظارت را قبول نمایند. من یک وقت ازموضع گیری و  مخالفت آقای فاضل  نسبت به استاد مزاری ناراحت شدم و گفتم که همه شان درغارهای شان خفته بودند و مزاری همه را درصحنه آورد و حالا چه گونه نا مردانه علیه استاد مزاری موضع گیری دارند. من وا قعا متاثر بودم زیرا از نزدیک شاهد دعوت آنان به حزب وحدت و شورای عالی نظارت بودم داستان آقای مرتضوی را که عرض کردم  که درخانه شان رفتیم و دعوت کردیم. یک روز همین بحث را با مرتضوی داشتم وی می گفت بله که در خانه من آمدید زیرا به من احتیاج داشتید و کسی غیر از من را نداشتید که رییس شورای نمایندگی شود این جواب آقای مرتضوی به من بود. مخالفت ها علیه استاد مزاری و ما که در همان جهت بودیم هر روز زیاد تر و زیادتر می شد. گو اینکه قدرتهای قاهری هست که این مخالفتها رابخوبی سازماندهی می کند. آقای مرتضوی امکانات نمایندگی را می گرفت و  مطابق صلاح و نظر خود مصرف می کرد. درشورای نمایندگی هر وقت بحث داشتیم وی جوابش این بود هرکس پول می دهد همان کس حسابش را هم می گیرد و ربطی به شما ها هم ندارد. یک روز در جلسه شورای نمایندگی بحث شد آقای مرتضوی گفت: یک هیات می فرستم به آمریکا و یک هیات دیگر هم به اروپا و یک هیات دیگر هم به کشورهای عربی من می خواهم حزب تبدیل به یک قدرت شود و امکاناتش را هم دارم. حرفهای بسیار کلان و طرحهای بسیار بلند بالا و ازموضع بسیار قوی. آقای اخلاقی شیخ السفرا گفت: اجاز هست منم صحبت کنم. اما قبلش اجازه می خواهم و به کسی هم برنخورد یک قصه را می خواهم بکنم آقای مرتضوی گفت: بله حاجی آقا شما شیخ السفرا هستید و صاحب اجازه. آقای اخلاقی گفت: یک نفر قد کوتاهی داشت اما خانمش قد بلند. درهنگام  اجرایی مستحبات شب جمعه مرد هوس می کند که صورت خانمش را ببوسد و بعد خانمش با سیلی به صورت شوهرش می زند که تو  پدر لعنت کار پایین را نا تمام و به بالا چسپیده ای. بسیار خندیدیم و چند نفر قد کوتاه هم در شورا داشتیم و من گفتم این دوستان هم باید خیلی سیلی خورده باشند خلاصه آن قدر خندیدیم که جلسه بی جلسه و طرحهای بلند بالای آقای مرتضوی بی طرح ....

پ. ن . اخلاقی از ولایت غزنی و  از جاغوری عضو نهضت اسلامی و عضوی شورای نمایندگی آقای واعظی وی را شیخ السفرا می گفت. آقای مرتضوی از سادات بهسود تحصیل کرده قم عضوی شورای اتفاق و رییس نمایندگی حزب وحدت ازسال 69 تا سال 70 .  آیه الله ابو الحسن فاضل ازسادات بهسود تحصیل کرده عراق و عضو شورای عالی نظارت حزب وحدت. آیه الله صالحی مدرس از ترکمن تحصیل کرده عراق و مدرس حوزه علمیه قم و عضو شورای عالی نظارت. سید دعایی از روحا نیون مبارز اولیه ایران درعراق و رییس روز نامه اطلاعات ایران. آقای سرور دانش تحصیل کرده عراق و زیر عدلیه زمان کرزی و معاون دوم رییس جمهور غنی .


 

 

پیش بسوی کنگره – 67-

 

در منشور حزب وحدت و درتشکیلات سال 1368 یک موضوع اساسی مساله کنگره این حزب بود. استاد مزاری می گفت: این کنگره باید دایر شود و سرنوشت قطعی تشکیلات روشن. استاد اکبری در تشکیلات رییس موقت شورای مرکزی و استاد مزاری رییس هیات حزب و حدت در خارج تعیین شده بود. آقای صادقی نیلی در تشکیلات جایگاه مشخصی نداشت. آیه الله بهشتی رییس شورای عالی نظارت حزب وحدت بود. استاد مزاری در مشهد بود و کاری بکار نمایندگی نداشت و مقدمات سفر خود ازراه هرات را برنامه ریزی می کرد. یک شب به من زنگ زد که حاجی آقا این رقم نمی شود و من می خواهم  مصاحبه داشته باشم گفتم برای چه می خواهید مصاحبه کنید و موضوع مصاحبه شما چیست؟ گفت: موضوع مصاحبه من محکومیت جمهوری اسلامی ایران بخاطر اینکه نجیب الله  ازخارج آمده و درمشهد برای چند ساعتی توقف داشته است و این مساله برای من قابل قبول نیست نجیب الله دست نشانده و قاتل مردم افغانستان هست جمهوری اسلامی ایران که خودرا انقلابی می گیرد و حامی مظلومان چطور نجیب الله را در خاک خود اجازه داده است که بنیشیند. گفتم من چه کار کنم گفت: شما با خبرنگاران آشنایی دارید و به بی بی سی زنگ بزنگ و تلفن مرا بده که با من مصاحبه کند. من همان کار را کردم به بی بی سی زنگ زدم و گفتم داکتر نجیب الله به مشهد توقف داشته و استاد مزاری می خواهد دراین باره با شما صحبت نماید. خبرنگار بی بی سی درلندن گفت: عجب خبر جالبی است و ما  خبر نداریم و تلفن استاد مزاری را دادم و ایشان مصاحبه کرد و عمل  جمهوری اسلامی ایران را که اجازه فرود به طیاره نجیب الله را داده است را محکوم کرد و گفت من تعجب می کنم از جمهوری اسلامی ایران که خود را حامی مظلومین می گیرد و انقلابی به نجیب الله رییس جمهور دست نشانده کابل اجازه فرود به خاک خودش را داده است. هیچ کسی این مساله را خبرنداشت اما آن شب مزاری آن را افشا کرد. دوستان با من تماس گرفتند که چه خبر است؟ و  هیچ کسی از توقف نجیب الله در مشهد خبرنداشت و هیچ خبرگزاری هم پخش نکرده است چطور استاد مزاری این کار را کرد؟ مگر برای شما بد تمام نمی شود. گفتم من نمی دانم و حیرت زده شده ام از خودش سوال کنید در مشهد است. یک روز استاد مزاری زنگ زد و گفت حاجی آقا در کنگره بامیان بروید منم بخیر می یایم کنگره مهم و سر نوشت ساز است حزب وحدت تازه جور شده باید همان اصول و اساساتش رعایت شود. کنگره در بامیان برگزار می شود و شما با دوستان مثل استاد عرفانی و استاد واعظی و دیگر دوستان و آیات عظام که عضو شورای عالی نظارت هستند در کنگره بامیان شرکت نمایید. ایشان گفت: این موضوع را با برادران در و زارت خارجه ایران گفته ام که با شما همکاری نمایند و با آنها درتماس باشید. من با و زارت خارجه آقای نجفی در تماس شدم که چه گونه همکاری برای سفر ما به داخل می کنید . نجفی گفت آماده باشید و به زودی پرواز دارید. اما نگفت که به کجا کمی متحیر شدم که پرواز به کجا؟  یک روز بما خبرداد که در میدان هوایی مهرآباد باشیم.همه ما جمع شدیم و رفتیم به میدان مهر آباد ایات عظام محقق کابلی فاضل و صالحی و داکتر ریاضی و تعداد از اعضای شورای مرکزی حزب مثل محمد فیاض آقای محقق افشار آیه الله شیخ زاده و استاد عرفانی و استاد واعظی هاشمی لولنجی همه درمیدان هوایی حاضرند. خیلی زود سوار بریک هواپیمایی کوچک  چهل نفره شدیم و تعداد از ایرانیها هم مثل حسین اصفهانی نجفی مرادی و چند نفر دیگر جمعا بیست پنج نفر تا سی نفر می شدیم. هوا پیما چیزی در حدود دو ساعت در آسمان بود همه فکرمی کردیم که به بامیان می رویم  سرانجام در میدان هوایی زابل ایران پیاده شدیم. و چندین دستگاه موتر گرفته به طرف مرز حرکت کردیم. سفرما خیلی سریع ترتباتش گرفته شد. هرموتر شش سر نشین داشت و به طرف داخل با کمک رهنمای بلوچ حرکت کردیم تمام یک شبانه روز را با مو تر راه رفتیم نمی دانستیم به کجا می رویم اما می دانستیم که در ولایت نیمروز هستیم یک روز در کنار دریای هلمند توقف کردیم. خیلی خسته هم بودیم که خبر رسید ایات عظام با هم حرف شان شده است. چرا ؟ گفتند سر چوکی زیرا هرکدام مدعی بود که دیگری بشتر جای را گرفته است. یک شوخ داشتیم گفت دیگر راه حل نیست چوکی مطابق باسین خط کشیده و هرکس در همان داخل خط خود باشد من گفتم این راه حل نیست راه خراب است تکان می خورد تجاوز خطی صورت می گیرد. یکی گفت ما قادر به حل نزاع آیات نستیم هرکاری که می خواهند بکنند بین خود شان بکنند به دیگران ربطی ندارد. مساله دیگر اینکه در کنار دریای هلمند هستیم که یک نفر از مردم محل آمد و گفت زیاد به این طرف و آن طرف راه نروید که مارهای بسیار خطرناکی در زیر بوته ها خوابیده است. یک روحانی داشتیم بنام فصیحی وی با شتاب همه را جمع کردند که سخنرانی ضد مارش را داشته باشد. با لاس پیکر دستی صدا کرد و  همه جمع شدیم که خبر مهم چیست؟ وی روی یک تپه ایستاد و شروع کرد به سخنرانی که برادران به ما گفته است که دراین دشت ها زیاد راه نروید مارهای خطرناک و سمی دارد که خدای نخواسته شما را نیش نزند در همین لحظه رفیقم آقای زکی یک چوب باریک دستش بود و سرچوب هم بسیار تیز آهسته از پشت سر آقای فصیحی که گرم سخنرانی بود یک سیخ به پای فصیحی زد و یک مرتبه فصیحی پرید به هوا و لاسپیکر از دستش به یک طرف افتاد و فریاد می کشید مرا مار گزید من که شاهد صحنه بودم آن قدر می خندیدم که کرده کفک می شدم  و همه از دریای هلمند به دستور قاچاقبر عبور کردیم کشتی در یای هلمند بسیار ابتدایی و یک چیزی که  در دو طرفش ریسمان بسته و می کشید تا از دریا عبور کند و به این ترتیب همه در آن طرف ، کنار دریای هلمند استراحت کردیم و قاچاقبران هر وقت فرمان می داد ما حرکت می کردیم. در همین اثنا رویداد خطرناکی دیگری پیش آمد. داکتر ریاضی عضو شورای عالی نظارت از شدت گرما هوای آب بازی به  سرش می زند پیره مرد دل به دریامی زند چند دقیقه می دیدیم که در میان آب پایین و بالا می شد که به یک باره رفیقش فریاد کشید که آقای ریاضی غرف شد هیچ کس از افغانیها آب بازی بلد نیست  در همین لحظه مرادی از بچه وزارت خارجه به سرعت خود را داخل آب انداخت و با چه مهارتی حیرت انگیزی داکتر ریاضی را  از میان آب بیرو کشید داکتر بیهوش شده بود و آب زیادی در داخل شکمش. مرادی با یکی دو نفر داکتر ریاضی را سر به پایین خواباند تا اینکه آبها داخل شکمش بیرون شود آب مثل لوله افتابه از دهان داکتر بیرو می شد و به این صورت ریاضی عضو شورای عالی نظارت حزب ازیک مرگ حتمی نجات یافت و بعد برگشتیم که چه می شود؟ و کی حرکت می کنیم؟. قاچاقبران گفتند که شب را باید درکنار دریای هلمند بمانیم و فردا صبح حرکت می کنیم خطر طوفان شین است و راه ها کور شود و ما باید از روی شین حرکت کنیم. شب درکنار نهر عظیم هلمند ماندیم و قصه مار هرلحظه در ذهنم مجسم می شد و  همین طور غرق شدن آقای ریاضی. غذای کنسرت شده داشتیم و منتهاباید گرم می شد. گروپ گروپ تقسیم شدیم و هیزم برای شب جمع کردیم که غذای مان را گرم کنیم. هوا گرم بود ایرانیها در زیر شنها و ماسه های  لب دریای هلمند لم داده بودند از مرادی پرسیدم شما آب بازی را به این خوبی کجا یاد گرفتی و گفت: حاجی آقا من بچه بندرعباسم و عمرم به آب بازی گذشته است ولی داکتر ریاضی برابر دو  نفر است خیلی بیرون کردنش سرم فشار آورد . همین طور در میان ماسه های گرم و جذاب قدم می زدیم و خوش آدم می یامد که خودرا در میان آن گم کند یکی دو تا ازبچه های ایران ماسه گمک زده بود و چشمان شان بسته بود و بی خیال و چند غلط دیگر شان ر فته بود آهسته روی مناطق محرمه شان یک چو ب را به علامت که این همان است را گذاشته بود و چه منظره ای جالبی اگر موبایل و فیلم زمانه می بود این عکسها خود داستانی در شبکه های اجتماعی می شد ماسه گمکها بکلی خواب رفته بود رفقای دیگر شان خوب صحنه را با دور بین فیلم برداری می کردند و چه قدر آن شب با خود خندیدیم.

پ.ن. خروس و ماکی کد ارتباطی نگاه همسایه به همسایه را نشان می داد و ما هم اگر بخواهیم کدی ارتباطی داشته باشیم حالت عکسش را تنظیم می کنیم. مرادی عامل نجات داکتر ریاضی شد. داکتر ریاضی عضو شورای عالی نظارت حزب برگزیده شده بود. اختلاف میان آیات بخاطر چوکی موتر. مار سمی در درشتهای نیمروز زیاد است. سی نفر عازم کنگره بامیان بودیم. نجیب الله رییس جمهور افغانستان از خارج هنگام باز گشت به افغانستان در مشهد توقف داشت. استاد مزاری به شدت نسبت به این موضوع به ایران اعتراض کرد. سفر به سوی کنگره در بهار 1370



 

 

در مسیر کنگره 1370  شماره - 68-

 

فردا صبح قاچاقبران دستور دادند که سوار بر موترها تان شوید مدتی راه رفتیم و بعد با تپه های عظیم شین رو برو شدیم. قاچاقبران دستور دادند که از مو ترها پیاده شوید و شدیم و گفتند سیل کنید که مو ترها را چگونه از روی تپه شین عبور می دهیم. واقعا مثل مسابقه امارات و مسابقات شیخ محمد بود که موترها را از رویی شین عبور می دادند. از یک مبدا و نقطه صفر با سرعت بسیار بالا یکی و یکی مو ترها را از تپه های  گذراند و ما تقریبا یک ساعت پیاده راه رفتیم تا خود را به مو ترها برسانیم . راه رفتن آیات عظام در در تپه های نمروز مرا به یاد کوه نوردی حسین زاده انداخت. وی تمبلی خود را به این صورت تو جیه می کرد که راه رفتن اصول علمی  دارد. علماء آهسته و شمرده شمرده و قدمهای شان را حساب کرده در تپه های نمروز راه می رفتند و به این ترتیب به موترها رسیدیم و  با چندین ساعت راه حوالی ساعت دو بعد از ظهر به موسی قلعه رسیدیم و مورد استقبال گرم مقامات و حاکمان موسی قلعه در ولایت هلمند قرارگرفتیم. برای ما خیمه جدا گانه برپا کردند و چه خیمه های زیبا و منقش. شب بهترین غذا را برای ما تهیه کرد  حاکمان موسی قلعه دور بر ما می چرخید و احترام زیادی و این همه نه بخاطر ما و این همه بخاطر دوستان ایرانی ما بود. به وضوح دیده می شد که ارتباطات بسیار دو ستانه بین شان ازقبل و جود دارند و من درجای گفتم که ایران بخاطر منافع خود با همه احزاب جهادی کار می کرد و این طوری نبود که تنها با گروهای شیعی کار کند و این خطا هست که چنین تصوری داشته باشیم. ایران تخمهای شان را در چندین سبد گذاشته بودند و نه در یک سبد. دو روز درموسی قلعه بودیم و مطالعات و بررسی راه ها را می کردیم. حاکمان موسی قلعه به ما خبردادند که در کجران و باغران بین مولوی عبدالواحد و امان الله خان کجرانی جنگ شدید جریان دارد و راه بسته است. جلسه دایر کردیم و پس از بحث زیاد این نتیجه را گرفتیم که سه نفر بر ویم جلو و بعد به هیات گزارش دهیم که وضعیت چه گونه هست؟. سه نفر داوطلب یکی من و دیگری محمد فیاض که می گفت رفیق امان الله خان کجرانی است و نمی دانم عمرانی راچه عشقی در کله اش زد و گفت منم داو طلب هستم و همین شد که ما سه نفر همراء یک موتر به طرف کجران حرکت کردیم. از کوتل " خونی" وارد دره بی نهایت طولانی "دراوود" و تمام شب را با موتر حرکت کردیم. راه هموار بود اما گوذالهای عمیق ناشی از ریزیش آبهای زمین کشاورزان و یا هم ناشی از انفجار بمب و ماین، دمار از روزگار موتر ما در آورد. موتر ترق ترق می کرد و صبح در کناری درختی استادیم و موتر وان رفت زیر مو تر که صدها را چک کند و گفت کمانه موتر شکسته است. خیلی متاثر شدیم که دراین راه پر از خطر حالا چه کنیم . موتروان گفت: سعی می کنم کاری نمایم تا به کجران برسیم از یک عابر پرسیدیم که تا کجران چه قدر راه مانده گفت زیاد راه نمانده یک ساعت به کجران می رسید البته ساعت در افغانستان مدار اعتبار نیست. موتر وان با کدام ریسمانی کمانه را بست و بعد حرکت کردیم و به این صورت به کجران مرکزی جای امان الله خان رسیدیم. کجران مرکز بلوجهای اهل تشیع است و امان الله خان مرد قدرتمند و زیرک چالاک و درگیر با نیروهای عبد الواحد باغرانی. یک شب جای آمان الله خان ماندیم آقای فیاض بسیار صمیمی باوی صحبت می کرد و دلیلش همان حرکتی بودن شان. آن شب آقای فیاض همه جریانات سیاسی و اینکه ایتلاف چه گونه تبدیل به وجدت شد صحبت کرد و بعد از آمدن هیات به ریاست استاد مزاری و اینکه آیت الله محسنی چه گونه و با چه شرایطی با حزب و حدت مخالفت کرد و بعد موضع جاوید را که در بامیان قرآن زوره کی و قسم اجباری خورد ه بود را برای امان الله صحبت کرد. امان الله خان هم گفت که با اعلام حزب وحدت مردم در سراسر هزارجات آرام و هیچ جنگی نیست خبرهای بسیار خوبی از هرارجات داریم اما درکجران مولوی عبدالواحد اقدام به یک کارهای کرده و می خواهد ناو میش را در کنترل خود درآورد یک چند نفر از مخالفان سید نقوی را پیدا کرده است و در ناو میش جنگ راه انداخته درحال  حاضر نقوی از ناو میش گریخته است و پسرعمویش و یک شیخ دیگر بنام محقق که تازه از ایران آمده منطقه ناو میش را گرفته اند البته به زور عبدالواحد باغرانی. گفتم با شما هم وارد جنگ می شود و یانه. امان الله با اطمینان خاطر گفت نه آنها زور ما را می داند و یکی اینکه عبدالواحد خان بسیار زرنگ است و نمی خواهد خود را چهار طرف درگیر نماید صبح ازجای  امان الله خان حرکت کردیم و به طرف ناو میش. هدف این بود که عبد الواحد خان به ما خبر داد که فردا ظهر مهمان ما هستید. امان الله خان گفت بروید این کاری خیلی خوبی هست. رفتیم و ظهری مهمان عبد الواحد باغرانی شدیم همان شیخ را دیدیم و چند تن از مخالفان نقوی. شیخ محقق فکر می کنم از سرتیغان بود و بسیار دو آتشه علیه نقوی حرف می زد و همین گونه چند تن از قومای آقای نقوی علیه نقوی صحبت می کرد و عبدالواحد خان که تکیه بریک بالشت و پاها را روی پایش گذاشته بود دو مساله را درقالب سوال مطرح کرد و پرسید آقای عبدالعلی مزاری  دراین سفر همراه شما هست و یانه؟ من گفتم نه. گفت عجب به من خبرداد که ایشان همراه شما می باشد. دیگر اینکه چرا هیات ایرانی همراه شما نیامد ؟ من گفتم خان صاحب در موسی قلعه بما گفته شد که جنگ شدید بین شما و کجرانیها جریان دارد و راه ها بسبته است عبدالواحد خان گفت: این پدر لعنتیهای حاکمان موسی قلعه هست من با کسی جنگ ندارم آنها پدر لعنت هستند و دشمن من و نمی خواست که هیات ایرانی از ما دیدن کند و بعد گفت بین برادران هزاره ما اختلاف هست و اینها قومای نقوی هستند و  نقوی را نمی خواهند چون نقوی درحق شان ظلم کرده است و شما مشکل شان را حل کنید و باهم صحبت کنید و چرا بین تان گپ نمی زنید؟ ما با آنها حرف نمی زدیم چون می دانستیم  حرف زدن با محقق سری تیغان و یا سید دیوانه بچه کاکای نقوی بی فاییده است اصل گپ در دست خود عبد الواحد خان هست. به این ترتیب خدا حافظی کردیم و به طرف سرتیغان حرکت کردیم. پسر کاکای نقوی همراه ما بود خانه ها و دکانهای طرف دار نقوی را غارت کرده بودند و آتش زده بودند در یک جا رسیدیم که ستونهای دود از خانه ها و ازیک قریه بلند است. پسرکاکای سید نقوی که فکرمی کنم سید حیدر می گفت. رو به من کرد و گفت: چطور دود بلند شده و چطور آتش زده ام؟ آقای نقوی از کوه ها می بیند که چطور دودش را کشیده ام. گفتم سید حیدر آقا اصلا کاری خوبی نکرده ای و این کارها خلاف انسانیت و خلاف وجدان و خلاف خویشاوندی هست خوب چه فایده و کی این حرفهای مارا گوش می داد. از دره ناو میش بیرون شدیم و به منطقه سر تیغان رسیدیم با تعداد زیادی از کوچهای مردم که خانه های را آتش زده بود، رو برو شدیم بچه های کوچک پاهای شان لوخت زنان و دختران و مردان پیر و با تعداد از بز و گوسفند و خلاصه یک در بدری که حاکم باغران عبدالواحد خان و قومای آقای نقوی و شیخ محقق سرتیغان به و جود آورده بودند. قومندانها و مجاهدین شکست خورده دور بر ما جمع شدند و تعداد شان را می شناختم چون درکاکری آنها را دیده بودم و درسفر قبلی 65 مرا همراه استاد مزاری دیده بود. با آنها از وضعیت عمومی صحبت کردیم آنها گفتند با اعلام حزب وحدت دیگر هیچ درگیری و جنگی در دایکندی نیست اما عبدالواحد باغرانی این جنگ را علیه ما و علیه آقای نقوی راه انداخته است و هدف شان این است که در دایکندی باید جنگ باشد. نیم ساعتی با آنها نشسته بودم و برخی از مجاهدین می یامد و به گوش قومندانها چیزهای پیچ پیج می کرد. یکی از قومندانها گفت : استاد من یک حرف خصوصی دارم و می خواهم تنهایی با شما بگویم. از دوستان کمی دور شدم و قومندان گفت: مجاهدین سرآقای عمرانی شک کرده و می گویند اوغو است و عبدالواحد باغرانی فرستاده است و الله اگر بگذاریم که جان سالم بدر ببرد. گفتم عمرانی برادر آقای مرتضوی رییس شورای نمایندگی ماست. قومندان گفت: این حرفها را مجاهدین و قربانیان جنگ نمی فهمند و اگر کاری نکنید آنها آقای عمرانی را می کشند و ما هم کاری نمی توا نیم شرایط جنگی و دلها پر ازکینه و عقده است. با فیاض مشوره کردم که چه کنیم سرانجام این فکر درذهنم رسید که مردم را جمع کنیم و عمرانی برای مردم روضه بخواند. عمرانی از نظر صورت و قیافه از افغان کرده  هم افغانتر بود قیافه ای به تمام معنا ملا برجانی. حالا به آقای عمرانی می گوییم حاجی آقا مردم خیلی جگر خون است و همه زندگی شان را در جنگ از دست داده شما برای شان روضه بخوانید. عمرانی می گوید این برای من توهین است که در دشت روضه بخوانم من در دشت روضه نمی خوانم باید مسجد و حسینیه باشد. خلاصه آن قدر پیش وی عذر کردم تا عمرانی را حاضر کردم که برای مردم روضه بخواند وی نمی دانیست اما این روضه، درواقع همان روضه نجات جان خودش بود آواره های جنگ نو میش دریک دشت جمع شدند و آقا صاحب برای شان روضه کربلا را خواند روضه خان خوب و همه را به گریه انداخت به این صورت از قومندانها خدا حافظی کردیم و برای شان قول دادیم که به محض رسیدن به بامیان در مورد شما تصمیم می گریم  و هیچ نگران نباشید. به این صورت سرتیغان رسیدیم شب همان جا ماندیم و فردا طرف تمران حرکت کردیم و می خواستیم نقوی را ببینیم...

پ.ن. نقوی فرمانده عمومی علاقه داری ناو میش که حالا شکست خورده است. عبدالواحد باغران مرد قدرتمند در باغران دربرابر حاکمان موسی قلعه . این حرف عبد الواحد درست بود که  حاکمان موسی قلعه عمدا قضیه را بزرگ تا مانع ملاقات هیات ایرانی با وی شود. عمرانی برادر آقای مرتضوی که در اثر خاک و خاشاک سفر، عین  پشتونهای باغران دیده می شد. روضه برای مردم شیعه مسکن روح و روان شان هست. حاکمان موسی قلعه و باغران  دشمنی عمیق داشتند. بلوچها مهارتهای عجیببی در عبور موترها ازروی شینها داشت شبیه فیلمهای امارات و بازیهای شیخ محمد در امارات. 





 

از کنگره تا کنگره – 69-

 

شب در تمران هستیم و روی بامی در هوایی بی نهایت مطبوع بهاری درپای کوه کوتل سلیمان افتاده ایم. دو مساله مرا خون جکر کرد یکی اینکه کودکی یازده ساله ای آمد و درکنار ما نشست و میزبان ما معرفی کرد که پسر شهیدی است که در جنگهای داخلی یک سال پیش به شهادت رسید پسر کمی گریه کرد و بعد گفت پدرم که رفت اما باز خدارا شکر که جنگ خاتمه یافت و حالا مردم همه درصلح است و وحدت شد و دیگر نصر و سپاه با هم جنگ ندارند. مساله دیگر که نگرانش بودم، پیداکردن آقای نقوی بود که تازه همین دیروز، دیدیم که  سید حیدر پسرعموی سید نقوی و شیخ محقق سرتیغان چه روزی برسرشان آورده بود. خبر رسید که نقوی در جای هست که نمی تواند پیش ما بیاید قاصد بگونه ای صحبت می کرد که گویا ما باید برویم.آقای فیاض قبول نکرد و  گفت نه نمی شود ماهم مشکل داریم.شب خبرهای بی بی سی را شنیدیم واقعا بهت آور و حیرت انگیز بود خبری که دنیا را دور سرما چرخاند و ما را در یک بهت و در یک حیرت عمیق فرو برد و آن خبر عبارت بود فرو پاشی اتحاد جماهیر شوری پس از هفتاد سال. خبر این بود که اتحاد جماهیر از هم پاشید. بوریس ایلسینگ بجای میخاییل گورباچف در کرملین نشست. فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی با گذشت هفتاد سال واقعا حیرت انگیز بود خبرها تماما اختصاص داشت به فروپاشی شوروی. پس از پایان خبرها آقای فیاض که در هرموضوعی نظر می دهد و شیخ آگاه و دانا به مسایل هست و گفت و این هم رویداد بی نظیر تاریخ که شنیدیم. یکی تبصره کرد که نتیجه جهاد و مقاومت مردم افغانستان هست فیاض گفت نه، بل نتیجه بحران و  بطلان خود نظام کمونیستی هست .من متحیر و بهت زده بودم  و این رویداد در آن لحظه غیرقابل تفسیر برایم شد. گاهی چنین می شود که یک رویداد بی نظیر تفسیرکردنش فی المجلس کاری سختی هست و آدم شوکه می شود.  در سفری 65 در تمران کسی را دیدیم که می گفت: 130 سال عمر دارد و در زمان بلشویکها در آسیای میانه سربازی کرده و در خصی کردن خوانین ازبک در آسیای میانه شرکت داشته است وی می گفت بلشویکها بسمه چیها را تو سط خوا نین طرفدار خودش شکست دادند ولی این خوانین کسب کم بچه بازی داشتند و بلشویکها به آنها احتیاج داشتند و نمی کشتند ولی کسب بچه بازی شان را قبول نداشتند و همین شد که حزب کمونیست فیصله کرد که آنها را خصی کنند و کردن وی می گفت در مراسم خصی کردن منم شرکت داشتم. این قصه ها را همین آدم 130 ساله می کرد و در سفر گذشته سال 1365 به ما گفته شد که یک قرآن در همین تمران هست که 500 سال سابقه دارد و شاه ایران به اجداد بیگ هدیه فرستاده است و استاد مزاری خیلی علاقه داشت که قر آن را ببیند و دیدیم با خط طلایی نوشته شده بود اما اوراقش درحال ریزش بود و استاد مزاری گفت این قرآن از بین می رود و بما بد هید که ازطرف شما در یک موزیم گذاشته شود که محفوظ بماند نواسته بیگ گفت نه خانه ما خراب می شود. آبا و اجداد ما وصیت کرده که قرآن در خانه ما محفوظ بماند. تمران یکی از زیباترین جای است که من در هزارجات دیدیم. حالا در تمران هستیم تا پاسی ازشب فضای ذهنی ما را سقو ط و فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی گرفته بود و فردا تصمیم گرفتیم که حرکت کنیم موتروان ما گفت که دیگر موتر مارا جواب داده و قابل استفاده نیست و در همین جا بماند. آقای فیاض گفت نه نمی شود باید مو تر راه بیاندازی تو برای چه موتروان شده ای موتروان از قوله خویش و بزرگ شده کابل عصبانی شد و گفت من برای خرکوسی مو تر وان شده ام عجب آخوندی کذایی هستی من موتر وانم می گویم که موتر جواب داده اما تو می گویی که نمی شود بگیر سویج موتر را برو چالان کن. یک موتر لاری برای اولین بار پس از جنگها، و آمدن صلح آرامش، هم به تمران آمده بود و اتفاقا می خواست بر گردد و گفتیم خدا داده اینه بخیر با همین موتر کلان می رویم رفتیم که یک عالم بچه زن و مرد دور هر دو موتر جمع شده یکی از من پرسید: اگر این ریزه را کله کنیم تا سال دیگه قدر ازی خو کلان مو شه . گفتم بله و بعد دیدم که زیر نول موتر علف گذاشته شده است و پرسان کردم و گفتند که علف آورده بود که گرسنه نباشد. واقعا باور نکردنی بود مردم حق داشتند زیرا اولین باری هست که با دو موتر خورد و بزرگ رو برو می شوند و می پرسند. سوار برلاری شدیم به طرف خدیر حرکت کردیم. واقعا در هر جای که پیاده می شدیم مردم خوشحال و خندان که دیگر جنگی در کار نیست در سفر قبلی ازهمین خدیر گذشتیم و شب حمله شد و ما گریختیم طرف شکر دره و حالا همه مردم آرام و  مشغول کار و زندگی شان از هرکس که می پرسیدیم دعا می کرد و  به همین ترتیب وارد سیاه دره شدیم.  سیاه دره ای که درسال 1366 قمبر چرسی راه مارا گرفت و نزدیک بود که مرا بکشد و قافله مارا برگردان و با چه مصیبتی شب از بالای کوه های سیاه دره  طرف خدیر رفتیم و حالا خبری از قمبر چرسی نیست در شخمیران شب دریک رستورانی ماندیم و چند نفر مسافر تاجیک و پشتون را در هتل دیدیم آنها برای تجارت شان به دایکندی و به هزاره جات آمده بودند و با خیال راحت سفرمی کردند و واقعا هزاره جات تبدیل به "بهشت هزارجات" شده بود. از شخمیران طرف چهار قول جای حسین داد بیگ آمدیم و بعد رفتیم طرف اشترلی جای امینی و  همین طو ر به "خار قول" رسیدیم. گفته باشم که قمبرچرسی را پرسیدم گفتند که مرد و علت مرگش  زیر برف کوچ. و در" خارقول" همه خاطرات و آن نشست ترسناک میان مزاری و صادقی نیلی درذهنم مجسم گردید. چه ملاقات و حشتناک اما پرثمر و راه گشاه . برای اولین بار بود که پس از آن همه جنگها و نزاعها بین نصر و سپاه استاد مزاری و حاجی آقای صادقی نیلی با هم رو برو می شدند و دلها و مغزها پر از کینه و نفرت و پر از اتهام علیه هم دیگر و دشمنی عجیب نسبت به هم دیگر، در چنین شرایطی صادقی و مزاری با هم در  " خارقول" ملاقات داشتند. مزاری تفنگچه را با خود برده بود اما صادقی نیلی و دیگران اسلحه نداشتند. همه این رویداد ها در خارقول در ذهنم کشیده شد و گاه گاهی به استاد فیاض صحبت می کردم اما آقای عمرانی در عالم خود بود نمی دانم چه هوایی در کله اش زده بود که به کنگره همراه ما شود. عمرانی  ساده و بی خبر از دنیای سیاست و تشکیلات و گاه گاهی با فیاض در گیرمی شد ولی من به دلیل اینکه نگوید چون با آقای مرتضوی درتهران اختلاف پیدا کرده ام حالا با برادرش چنین رفتار دارم و خیلی هوای عمرانی را داشتم و ایشان هم از من خیلی راضی بود و یک وقت گفت: تو را خیلی آدم بد می گفت اما تو بد نستی بد همین فیاض هست. به این صورت از خارقول طرف کرمان و بعد یکاو لنگ و به همین صورت به شهر باستانی بامیان برای شرکت در کنگره 1370 رسیدیم ....

از کنگره تا کنگره نام کتابی است که استاد عرفانی نوشته است. و موضوع کتاب بسترها و رویدادهای پیش از تشکیل حزب وحدت هست. کنگره پنجاب و کنگره لعل در تابستان سال 1367 . قرآن به خط طلا هدیه شاه عباس به محمد عظیم بیگ اگر اشتباه نکنم در چهار صد سال پیش از امروز. این اطلاعات ممکن درست نباشد دو ستان منطقه کمک کنند. مرد 130 ادعای خصی گری خوانین در زمان بلشویکها را داشت و زبان روسی یادش بود. تمران زیبا ترین منطقه هزارجات. مردم برای اولین بار با ماشین و موتر آشنا می شد. فرو پاشی اتحاد جماهیر شوروی را در بهار 1370 در تمران از طریق رادیو خبر شدیم. کله همان کاله است که بالهجه گفته می شود. " کله"



 

کنگره با میان چه گونه برگزار شد ؟ – 70-

 

پیش از برگزاری کنگره حزب وحدت ، برنامه ریزی کردیم که ابتدا دید و باز دیدی داشته باشیم با اعضای کنگره حزب و حدت اسلامی افغانستان زیرا این مساله برای ما خیلی مهم بود که با گذشت 12 سال تقریبا تازه هم دیگر را می دیدیم. سالهای گذشته سالهای سختی بود که بر همه گذشت. سالهای پر از اختلاف و جنگ و دشمنی و همه سایه یک دیگر را با تیر می زدند. جنگهای بین  شورا و سپاه و در گیریها بین نصر و  سپاه و همینگونه منازعات دیگر بین سایر احزاب عضو حزب و حدت. برنامه اول ما این شد که  برویم به دیدن هم دیگر و برنامه بعدی هم این بود که منتظر جمع شدن سایر اعضای کنگره باشیم ما اتفاقا جزء اولین دسته های بودیم که به بامیان رسیده بودیم و برنامه سوم جلسات کنگره و  مساله چهارم فیصله های کنگره و مساله پنجم هم ساختار و تشکیلات حزب و حدت در خارج و داخل. کنگره یکی از عمده ترین وظایفش ساختار و تشکیلات حزب وحدت بود و مساله آخری هم قبول مسولیتها و و ظایف سپرده شده به اعضای حزب وحدت در داخل و خارج. این ها و دیگر موضوعات اصول کاری و برنامه اعضای کنگره را تشکیل می داد و ما ابتدا از دید بازدید ها شروع کردیم. ابتداء ما به دیدن آیه الله بهشتی رفتیم چون ایشان هنگام  و رود ما به بامیان در مهمانخانه حزب به دیدن ما آمده بود. آیه الله بهشتی را هم همراه آقای فیاض دیدم و هم یک بار تنهایی.  صحبت با آیه الله برایم خیلی جالب بود اول اینکه حرفهای زیادی در باره ایشان شنیده بودم و دوستان ما مثل آقای سجادی و مثل آقای اعتمادی و صابری و دیگر دوستان که از داخل می آمدند و توسط نیروهای شورای اتفاق احیانا دستگیر و زندانی هم شدند و حرفهای ضد نقیض زیادی شنیده بودم. در مورد تشکیلات شورای اتفاق هم شنیده بودم که ترکیب نا متناجس ملا و  شعله ای و خوانین را دارد و علت شکست و انشعاب شورا هم یکی همین با فت بود طیف های که با هم نمی خوردند جمع شدند و لی عامل اصلی بد بختی و شکست شورا سید مهدی هاشمی بود که در داخل شورا انشعاب ویرانگری را بو جود آورد. آیه الله بهشتی وزن بسیار سنگینی داشت و قتی ما به دیدن شان رفتیم روی چوکی نشسته بود و خیلی صمیمی و گرم با ما برخورد داشت ابتدا از وضعیت شخصی من پرسید در کجا متولد شده اید و کجا بزرگ و درکجا درس خوانده اید و بعد بقیه داستان من گفتم که در اخضرات دامرده متولد شده ام  و بعد زمینهای ماراکوچیها و حکومت گرفت. آیه الله بهشتی از وضع غارت زمینهای مردم توسط کوچیها بسیار اظهار تاسف کرد و گفت در و لسوالی ورس نیز چنین تجاوزات و ظلم شده است. گفتم که درعراق رفتم و درسهایم را در عراق خواندم ایشان گفت در چه سالهای درعراق بودید گفتم ازسال 1348 تا سال 1356 آیه الله گفت من از نسل اول طلاب افغانی در عراق بودم و پیش از شما درعراق درس خواندم و معاصر آیه الله رییس یکاو لنگی و آیه الله واعظ و پنج سال پیش از شما از عراق به افغانستان برگشتم و بعد صحبتهای از مراجع تقلید داشتیم از ایه الله خویی و آیه الله شاهرودی و بخصوص از آیه الله حکیم که مرجع جهانی بود صحبت کردیم. خاطرات عراق برای آیه الله بهشتی بسیار شیرین و جذاب بود و می خواست توی این مایه ها صحبت های بشتری داشته باشیم و بعد نحوه برگشتنم را ازعراق شرح دادم که ما را رژیم عراق اخراج و تسفیر کرد و  درمشهد آمدم و کودتای هفت ثور شد و بعد گفتم که شورای اتفاق را شما تاسیس کردید. آیه الله بهشتی که با ادبیات کتابی حرف می زد و جملات را با همان سبکی که نوشته می شود ادا می کرد گفت: شما در وقت تشکیل شورای ایتلاف در داخل بودید گفتم نه من در تابستان 1357 بعد ازکودتا و زمان که سید داوود مصباح والی بامیان بود و واتر ولسوال ورس و غلامعلی ذرخش ولسوال پنجاب بود به پنجاب آمدم و همراه آقای اکبری مدتی در مدرسه شیخ علی حسین نطاق بودم و بعد برگشتم. و بعد شنیدم که شما تشکیلات شورای اتفاق را درست کردید و آقای صادقی نیلی دایکندی را آزاد کرد و بعد در ولسوالی پنجاب و  یکاو لنگ رفت و ولسوال پنجاب غلامعلی ذرخش را دستگیر و اعدام کرد. وقتی من این صحبت را کردم آیه الله بهشتی گفت بله حرفهای زیادی حق و نا حق پیش آمد و حالا خدارا شکر که بازهم با گذشت این همه سالها دور هم جمع شدیم و حزب وحدت را تشکیل دادیم و ایشان گفت خدا آقای مزاری راحفظ کند دراین جهت زحمت زیادی کشید و همین طور دیگر دوستان هم زحمت کشیدند و شما هم بخیر آمدید کنگره حزب دایر شود و همه مشغول کار شوند  و همه متحد شویم و با اتفاق می توانیم به حق حقوق خود دست پیدا کنیم این صحبت را یک روز به تنهایی در اطاق آیه الله با هم داشتیم. صحبتها خیلی خوب بود و واقع نگری و هم پذیری زیادی خلق شده بود و همه حالا هم دیگر را قبول کرده بود. با آقای اکبری هم صحبت داشتیم ایشان هم خیلی خوشحال بود که نتیجه تلاشها به ثمر رسید و ایشان گفت: جریان صحبت آقای مزاری و آقای صادقی را در خارقول شما دیدید و بعد نشست دهن گودر پنجاب را داشتیم ولی خوب باز مشکلات پیش آمد درسال 66 و 67 تلاشهای زیادی کردیم و باالاخره من و جناب آقای استاد عرفانی و جناب آقای سید عبدالحمید سجادی موفق شدیم اولین کنگره حزبی را بین مسوولین دو سازمان نصر و سپاه در مرکز ولسوالی پنجاب دایر نماییم این اولین نشست عمومی مسوولین نصر و سپاه بود که در تابستان ماه چهارم سال 67 دایر شد و یک قطع نامه 17 ماده ای صادر کردیم و بعد دو ماه بعدش در لعل رفتیم و یک نشست عمومی دیگری بین مسوولین نصر و سپاه دایر کردیم در لعل تعداد بشتری از مسوولین نصر و سپاه شرکت کرده بودند ایشان گفت آقای حاجی محمد محقق به نمایندگی از استاد مزاری در کنگره لعل شرکت کرد استاد اکبری حافظه بسیار قوی و این نشستها را تاریخ وار با همه جزییاتش صحبت می کرد و برای من که خیلی برای صلح در سالهای 65 و 66 راه رفته بودم خیلی جالب بود و به دقت به صحبتهای استاد اکبری گوش می دادم. آقای اکبری به نشستهای بهسود و جاغوری در زمستان سال 67 اشاره کرد و گفت برادران بشتری از احزاب دیگر نیز دراین نشستها حضور پیداکردند و تقریبا همه احزاب مربو ط به جامعه شیعی و هزاره آماده گی داشتند که و حدت سراسری را ایجاد کنند استاد اکبری گفت ما به استاد مزاری پیغام دادیم که به هزارجات بیاید و  شرایط برای یک وحدت سراسر فراهم شده است. استاد مزاری ازشمال آمد ارتباطات و فعالیتها بسیار خوب و گسترده شد تا اینکه همه مسوولین احزاب هشتگانه در بامیان جمع شدند و نشستهای بسیار مهم و تاریخی راه انداخته شد و سرانجام موفق شدیم که در تاریخ 25 ماه سرطان 1368 منشور وحدت را در20 ماده تهیه نماییم و بعد همه سوگند یاد کردند  و میثاق وحدت را امضا کردند و حزب وحدت با 80 عضو اصلی و 80 عضو علی البدل اعلام موجودیت کرد و حزب وحدت شورای مرکزی هیات ریسه و دوازده کمیته و نمایندگیهای خارجی دارد و......

پ . ن . در 25 سرطان 1368 حزب وحدت اعلام موجودیت کرد. منشور حزب وحدت بنام" میثاق وحدت " در 20 ماده تهیه شد. کنگره پنجاب در 24 - 4 سال 67 دایر و قطعنامه 16 ماده ای را صادرکرد و کنگر لعل در 16- 6- سال 67 دایر شد و قطعنامه 12 ماده داشت و در 6- 9 - سال 67 نشست احزاب در جاغوری برگزارشد و همه به وحدت سراسری ملحق شدند. آیه الله بهشتی تحصیل کرده عراق معاصر با آیه الله رییس یکاولنگی و آیه الله سید سرور واعظ رهبر شورای اتفاق و رییس شورای عالی نظارت حزب وحدت. محمد اکبری تحصیل کرده نجف و عضوی مرکزی شورای اتفاق و مسوول سطح اول سپاه پاسداران جهاد انقلاب اسلامی افغانستان. 


 

 



    

ادامه بخش سوم - 2-


بهار 1366 را چه گونه آغاز کردیم؟ -43-


ابتدا توضیح گنگو بر اساس روایت و دیدگاه سید غلامحسین موسوی بنیان گزار و موسس آن. سید غلامحسین موسوی یکی از پیشوایان روشفنکران افغانستان از ولایت دایکندی و منطقه بندر و محصل در حوزه نجف در سالهای 62 و 63 در مهرآباد مشهد اعلام کرد که حزبی را تاسیس کرده ام بنام" گنگو" که اعضای آن بنام " گنگوش" یاد می شود و خلاصه تشکیلات فراملی و فرا منطقه ای است. گنگوش به آدمهای گفته می شود که در ساحت بین خرد و جنون قرار گرفته باشد و بعبارت بهتر نه عاقل و نه دیوانه و یک چیز بدانم و ندام در میانه آن. حال بحث ما در این بود که بشترین تجمع و اعضای این گروه در کجا هست؟. استاد مزاری و من و آیه الله پروانی می گفتیم" یکاولنگ" اما استاد عرفانی با اینکه داماد پنجویها هم بود ولی تاکید داشت که "پنجاب" خلاصه اختلاف بین ما پیش آمد و برخی مثالهای می آورد که ورس مرکز گنگوشها هست و اما استاد شفق می گفت که بهسود ندارد برخی می گفت دره ترکمن هم دارد و باز یک دسته می گفت درشمال هم زیاد هست. برخی مراجعین که می آمدند ما می پرسیدیم از کجا هستی و بعد صحبت می کرد و اگر گپای عجیب و غریب داشت می گفتیم خودش هست و صلاحیت عضویت در شورای مرکزی حزب گنگو را دارد و گاهی هم اگر خود ما نا میزان گپ می زدیم باز این بحث می شد که ما هم لیاقت عضویت را داریم. استاد مزاری خودش یک وقت بخاطر اینکه در آخر نامه سجادی نوشته شده "رجای واثق"
استاد مزاری پرسید که دیگران را شناختم اما "رجا واثق" را نه. استاد واعظی می گفت مدرک و سند بالا تر از این برای عضویت نیست. بحث گنگو نقل مجلس و ورد زبان ما بود و چه خنده های جانانه ای در ماه های زمستان 1365 داشتیم.و اما حالا کم کم به بهار سال 1366 نزدیک می شدیم و برنامه ریزی می کردیم که در بهار 66 چه کارها را باید بکنیم واقعا ما بر نامه داشتیم و سعی می کردیم پس از خروج از محاصره و زندان طبیعت باید این کارها را انجام دهیم . رییس جمهور غنی این قول را در انتخابات 2014 به مردم هزارجات داد که از زندان طبیعت بیرون شان می کنم. کارهای سال66 را فهرست کرده بودیم و سال 65 به آن صورت گذشت به خلص آن اشاره می کنم. ازکاکری در ماه جوزای 1365 بسوی هزارجات حرکت کردیم 28 روز در راه ماندیم مسافرتهای ما تماما در شب بود در راه کمینها و خطرات زیادی دیدیدیم و اما شاه کمین " آبشاره" بود که ضربه ای سختی خوردیم. من به غلط در راه بهشت هزارجات را تصور کرده بودم .در هزارجات ملاقات و صبحتهای عجیب و غریب با حاجی آقای صادقی را داشتم و قبلش با مسولین سازمان نصر و حل منازعات سیاه چوب بندر و بعد رفتم در شهرستان آنجا هم شاهد بیرحمیهای جنگ بودم از جمله بار کردن غنیت در پشت کودکان 10 و 12 به جرم اینکه پدران و برادران شان نصری هستند. صلح شهرستان ناکام ماند و موهوم بود. سازمان نصر در شهرستان شکست خورده بود و نیروهای افکاری برهمه جا مسلط شده بودند و بعد بطرف پنجاب آمدم در مسیره با خاطره گرگ دیوانه در سال1344 در دره تلخک برابر شدم و بعد باگذشت بیش از یک ماه دو باره به استاد مزاری و دوستانم وصل شدم و درگیر دار و مناقشات نصر و سپاه یک گفتگوی سازنده و اما بی نهایت خطر ناک آقایان صادقی و مزاری در "خارقول" و توافقات شفاهی پنجاب در "گورد" را سپری کردیم. درسال 1365 سفری کوتاهی به شمال داشتیم از دره صوف و ازپشت بند و قرارگاهای سازمان نصر و پایگاه نظامی و سیاسی سازمان دیدن کردیم و برای اولین بار با استاد محقق آشنا شدم و گفتم که چهره بوعلی سینایی دارید و گفت اگر می گذاشت بوعلی سینا می شدم. به لعل آمدیم با سه پیشنهاد آقای صابری بر خوردیم و در برگشت بسوی پنجاب در میان راه خبر دستگیری سید مهدی هاشمی معمار جنگ و تفرقه و انشعاب در بین احزاب شیعی و هزارگی را از طریق رادیو شنیدیم و در پنجاب مسوده " وحدت سراسری" را تهیه کردیم و بعد به دیدن ارباب جمشید قومای استاد مزاری رفتیم و حالا بحثهای " گنگو" را هم داریم و به این صورت سال 1365 را گذراندیم و حالا وارد سال1366 شده ایم و اما برنامه های این سال را چنین فهرست کرده ایم... 
-----------------------------------------
پ. ن. سید غلامحسین موسوی مولف چند اثر و از روشنفکران نسل اول رو حانیت در نجف. گنگو در هزارجات زیاد بکار گرفته می و معنایش همان ساحت میانه، بین هوش و بی هوشی است. جمع بندی رویداد سال1365 و بعد فهرست بر نامه های سال 1366.


 

سفرهای سال 1366 مطابق برنامه آغاز شد – 44-

 

برنامه این بود تا معلوم شدن اوضاع برویم از چندمراکز سازمان نصر درچندین ولایت دیدن نماییم سفر ما درماه حمل 66 ممکن نبود ، ما ثور را برای سفرانتخاب کردیم ازپنجاب رفتیم طرف دره ترکمن ولایت پروان.  آیه الله پروانی پیش تر رفته بود تا مقدمات پذایرایی را آماه نماید. ما ابتداء وارد قول خویش شدیم. در کوتل قول خویش نمی دانم چه جنایتی روی داده بود که هیچ کسی خبر نداشت هنگامی راه رفتن به طرف بالای گردنه، من با قطعه از استخوان آدمی برخوردم و برایم بسیار تلخ بود به دوستان نشان دادم که کدام روی داد قتل و جنایت دراین کوتل روی داده است این هم نشانه ها و علایم مرگ آدمی. همه قراین نشان می داد که أدمی دراین گردنه کشته شده اما چه گونه و چطور ؟ این دیگرقطعا معلوم نبود و یاهم کدام مسافر را گرگهای گرسنه زمستانی پاره پاره کرده است. گرگ درسرما و برفهای عظیم آن زمان درهزارجات آدم خور درزمستانها می شد من شخصا حدس می زدم که این کار ،گرگ  است چون واقعا از همان کوچکی یک نوع خاطره ترس از گرگ داشتم. این ترس از حمله گرگ دیوانه در تلخک در ذهنم نقش بسته بود و بعد هم در همین سفر سه ماه پیش گرگها در کوتل شاتو برمن حمله کرد و حالا درکوتل "قل خویش" با  نشانه های از استخوان آدمی و تکه های لباس او برمی خوریم به هرصورت روی کوتل بالا و بعد طرف" قل خویش" حرکت کردیم و رسیدیم به " قل خویش" منطقه مرتبط به دره ترکمن و لی جزء علاقه داری بهسود. قل خویش مسقط الراس استاد خلیلی بود فکر می کنم فقط از برخی توضیحات خواستیم زیرا دلیلش هم این که جای همکار سازمانی ما استاد خلیلی بود و بعد رفتیم جای آیه الله پروانی دریک پتو و آ فتابی و خانه های نسبتا مرتب. جای آیه الله پروانی یک شب روز ماندیم آیه الله به گرمی ازما پذیرایی کرد و نیروهای سازمان نصر و قومندانهای دره ترکمن همه جمع بودند از مسولان بهسود آقای نوید همراه شد و استاد شفق که درتمام زمستان و درسفر شمال همراه ما بود. در دره ترکمن مورد استقبال همه مردم قرارگرفتیم و مسوولین سپاه و حرکت اسلامی هم دراین دره فعالیت داشتند و مراکز و پایگاه های بسار مهم و سید ابراهیم شاه ازعمده ترین فرماندهان حرکت اسلامی درمنطقه بود. آیه الله تقدسی مسوول تام الاختیار سپاه در دره ای ترکمن بود و به ما گفته شد در دره ترکمن درگیریهای درگذشته بین سپاه و شورا بود و همین طور درگیری بین سپاه و حرکت و درگیریهای هم بین سازمان نصر و حرکت اما این درگیریها آن چنان شدید که باعث ازبین رفتن دیگری باشد، صورت نگرفته است همه این احزاب در دره ترکمن حضورفعالی داشتند و دراین لحظه که ما وارد شده ایم مناسبات همه باهم خوب بودند. دلیل مساله هم این بود سه قوم در دره ترکمن باعث حفظ و نگهداری گروه های نصر و سپاه و حرکت اسلامی شده بود سه قوم الله داد الله یار و خدری اگر اشتباه نکنم هرکدام به یکی از این جریانان وابسته و حافظ و نگهبان آنها هم شده بود و این واقعیت داشت احزاب سیاسی درهمه جا ازجمله درهزارجات پشتوانه های قومی منطنقه ای پیدا کرده بودند. احزاب از آنها استفاده می کردند و آنها تصفیه حسابهای شان را با زور احزاب می کردند. این تعاملا بسیار پیچیده سبب ادامه کار احزاب شده بود. یکی دو شب در دره ترکمن و قول خویش ماندیم و بسیارمورد مهربانی و لطف مسوولین قرارگرفتیم. شبهای جلسات گرم و قصه های تلخ شیرین گذشته را هم می کردیم و مساله حزب " گنگو" هم بشدت مورد نظر ما بود که درکدام مناطق گنگوش داریم. یکاولنگ و بعد پنجاب محل ما و بعدش ورس تثبیت شده بود که مراکز مهم " گنگوشها" هست و اما در ترکمن نیز به دنبال این گونه قضایا بودیم. استاد شفق یک شب قصه "پیوند علی" درکوه پرانداز را کرد و ثابت شد که در دره هم اعضای حزب زیاد است. پیوند علی با چه زحمتی روی کوه پرانداز بالا می شود و یک مرتبه چهار طرف خود را می بیند و بعد به آسمان نگاه می کند و احساس می کند که به  آسمان نزدیک شده است و به یک باره خیالاتی می شود که خیلی بالا رفته و بلند مرتبه شده و بعد فکر می کند که مرتضی و مصطفی نمی تواند باشد و اما جانشین مصطفی و مرتضی شده است و به یک باره مست می شود و باصدای بلند درحالیکه با دستهاش درقسمتهای بدن و ران خود می زد و این گونه با صدای بلند و رسا می خواند: جانشین مصطفی " پیوندعلی " جانشین مرتضی " پیوند علی " و ساعتها در فراز کوه پرنداز این گونه فریادها را می کشید. داستان استاد شفق را در باره پیوند علی همه اعضای جلسه تایید کردند و استاد مزاری روی طرف من کرد و  گفت حاجی آقا منطقه بد نیست اعضای حزب زیاد دیده می شود. حالا مسوولین سازمان نصر بدون اینکه معنای حزب " گنگو " برای شان تشریح شود، شوق گرفته بودند که والله این کار خیلی خوب است که این حزب تشکیل شود سرا سری هست و ازدست گروه گرایی خلاص می شویم. دراین لحظات اوضاع دره ترکمن با حضور همه احزاب خوب بود و کدام مشکل حادی که باعث نگرانی شود و جود نداشت دیگرقصه حاجی نادر که سالها زندان بود و بعد توسط سپاه کشته شد، دیگر فراموش شده بود. احزاب و سازمانهای سیاسی قبول کرده بودند و با هم عادت کرده بودند که با هم هستند و کار بکاری دیگری نداشته باشند البته درگذشته درگیریهای بین احزاب و جود داشت. بعد ازسه روز از دره ترکمن و قول خویش از یک تنکه عبور کردیم و وارد یک منطقه بسیار زیبا وارد شدیم در مسیر راه سید ابراهیم مسوول نظامی حرکت به موتر ما بلند شد و بعدازاحوال پرسی گفت: قطی ما چای نمی خورید؟ گفتیم نه تشکر حالا می رویم طرف شیخ علی و رفتیم طرف شیخ علی. درمسیر راه راهنما توضیح می داد  این منطقه برادران اهل سنت و یا هزاره های اهل سنت زندگی می کند و با حزب اسلامی حکمتیار.  به همین ترتیب چند قدم آن طرف تر که می رفتیم رهنما می گفت این قریه های اهل تشیع است واقعا بافت عجیبی دریک دره کوتاه را دیدیم. هزاره های زیادی هستند که در دره های سرخ پارسا و درشیخ علی سنی مذهب هستند و واقعا برای ما ثابت شد که هزاره های اهل سنت دراین مناطقی درتخار و دربغلان و درپروان خیلی زیاد است و راهنما توضیحات درستی درباب ترکیب جمعیتی برای ما داشت به این ترتیب به پایگاه سازمان نصردرقسمت بالای شیخ علی رسیدیم و یک شب و یک روز درپایگاه ماندیم مسوولین سازمان نصر علیرغم محدودیت مراکز و پایگاه شان را بخوبی اداره می کردند و استقبال و احترامی زیاد کردند. کمی مریض شدم و به من گفته شد یک داکتر دراین جا هست اما جزام وی می تواند دوا برای تان بیاورد. کمی دلگیر شدم که دوا خوردن ازدست جزام چه خواهد شد؟. دوا نخواستم شب همان داکتر مریض جزام دار آمد و قصه های عجیبی از زندگی خود داشت و گفت با یک خانم خارجی ازدواج کرده و برای مردم خدمت می کند. چنین داستانی در ورس هم اتفاق افتاد و یک بانوی خارجی در ولسوالی ورس ازدواج کرده بود و بعد گفته شد که مسلمان شده و نامش را زهرا گذاشته است و برخی می گفت این همان خانم ورسی است و همین دیروز خواندم که یک دخترفنلاندی بالای نیم قرن درلعل و سرجنگل زندگی کرد و حالا هفتاد ساله شده است درکابل هم بانوی دانشمند آمریکایی ده ها سال است که درکابل زندگی می کند. ازشیخ علی برگشتیم برنامه ما رفتن طرف بهسود مسقط الراس استاد شفق بود و رفتیم بسوی بهسود....

پ. ن. داکتر جزام می گفت: که بیماری اش بسیار شدید شد و اگر درکراچی نمی رفت تمامی بدنش می شارید و درکراچی بیماری مرا درهمین حدی که هست متوقف کرد. جزام ترسناکترین مرضی است که فرد را بکلی ازجامعه منزی می کند. بانوی خارجی راحت باوی زندگی داشت و یک دخترهم داشت. شیخعلی خاطره عظیم تاریخی جنگ با لشکرعبدالرحمان را دارد. قول خویش جای استاد خلیلی و دره ترکمن جای ایه الله پروانی و آیه الله تقدسی و محل حضور احزاب مثل حرکت اسلامی و پاسداران طرفدار اکبری و سازمان نصر. هزاره اهل سنت دراین مناطق عموما طرفدارحزب اسلامی به رهبری گلبدین حکمتیار.  



 

صید ماهی به سبک شیوایی -45-

 

ماه دوم سال 1366 است. هوا درهزارجات تماما بهاری و دره ها پر از گلهای رنگارنگ و همراه با آواز پرندگان و صدای کبکهای خرامان چه لذتی داشت و دل آدم را شاد و یک نوع پیوند عمیق میان انسان و طبیعت ایجاد می کرد. انسان هرچند وحشی کمتر دلش می آمد که به گلهای بهاری صدمه ای وارد نماید. گلهای بهاری با بادهای ملایم کوه بابا، عطردل انگیز و فرحش بخشی را به مشام می رساند و یک قسم آدم را مست، شاد و فرح انگیز می ساخت. ساعتها راه درچنین فضایی عطرآگین بهاری غم و غصه را از ذهن ها می شست. آقای نوید در چنین فصل زیبایی بهاری شوخیهایش گل می کرد و یگان تکه های ناب را می پراند وی می گفت: یک نصری از منطقه شورای، زن گرفته بود و بعد نمی دانم چه شد که این زن سامان آلات شوهرش را برید. و من گفتم آری گاهی چنین می شود در سال 1986 یک چنین واقعه ای در آمریکا روی داد. آقای نوید گفت از آمریکا که خبرندارم ولی اینجا همین کارشده است و بعد گفت ادامه قصه را گوش کن گفتم خوب. با پخش این خبر شواریی به نصری زنگ می زند که دیدی چطور برید دیگر هوس زن گرفتن ازمنطقه را می کنید و یا نه، نصری می گوید بله که چنین شده است اما می دانید قصه چه بوده است؟. قصه از این قرار بود که آن زن خیلی از آن سبیل منده شوهرش دربین سایرزنها تعریف و تمجید می کرد و تا جای که گفتند کاش می شد ما هم می دیدیم به خواهش زنها بریده و حالا نوبت گرفته است راستی نوبت به خانه شما نرسیده است؟. استاد نوید درشوخی حرف نداشت ولی آیه الله پروا نی دیگر بی نظیر بود و هست گرچه حالا خیلی ضعیف شده اما گاه گاهی به یاد جوانی چیزهای را می پراند. به این ترتیب به بهسود رسیدیم فاصله قول خویش با بهسود زیاد نبود یعنی اینکه ازراه قول خویش واردبهسود شدیم. شب درجای حاجی ابراهیمی ماندیم. آقای ابراهیمی از مسوولین سازمان نصر و با سرمایه شخصی خود می خواست قلعه با شکوهی برای خود بسازد. ته داب قلعه بسیار عظیم و با شکوه بود و من بخشهای آن را دیدم به حیرت افتادم که واقعا مردم برای قلعه چه قدر زحمت می کشند ما هم در دامرده احضرات شاهد ساخت و ساز چنین قلعه های عظیم بودیم. خصوصیت بارز این قلعه ها این است که انواع سلاحهای سنگین مثل آرپی جی، توب و هاوان این گونه قلعه ها را خراب نمی تواند قلعه ابراهیمی از همان درجه اعلا بود پخسه های گیلی به اندازه مستحکم که هیچ آفتی طبیعی و جنگی نمی تواند تخریب نماید. درسالهای اخیر درجنگ کوچی و ده نشین یگانه سنگر مستحکم برای مدافعین بومی همین قلعه ها است. بارها مدافعین محلی درکوه ها شکست خورده اما درقلعه هرگز شکست نخورده اند و قلعه دمار از روزگار مهاجمین کوچی درآورده است. شب درجای ابراهیمی همه خوشحال و خندان هستیم چای درجه اعلای سبز با تشریفات خوب برای ما حاضر کرد. ابراهیمی در 22 حوت سال 1373 با سقوط غرب کابل توسط طالبان به شهادت رسید. ابراهیمی یکی ازمسوولین با اعتبار و محترم سازمان نصر درحوزه بهسود بود. مسوول عمومی خوب استاد شفق بود و نقش رهبری درکل جبهات داشت و همه قومندانها تابع ا وامر استاد شفق بود قومندان محمدی مشهورترین قومندان سازمان نصر و دیگر فرماندهان جهادی مربوط به سازمان خود شان را تابع امر استاد می دانیست . اما استاد شفق گاهی که قهرش می آمد می گفت شیاطین درظاهر نشان می دهند که حرف مرا قبول دارند و لی درواقع کارها ازدل خود می کنند این حرف استاد شفق درست بود قومندانها از این گونه کارها زیاد داشت حتا ازسلسله انضباط آهنین استاد مزاری هم قومندانها تجاوز می کرد و کارخود را انجام می داد. قومندان شفیع در تابستان 73 به من گفت: من خیلی کار ها را می کنم و نمی توانم از استاد مزاری اجازه بگیرم تا اجازه بگیرم برباد می شوم. شرایط همین رقمی هست. استاد شفق هم چنین اعتراضاتی را داشت و لی درکل استاد شفق مورد احترام همه بود استاد شفق در امراجرایی سازمان نصر کمتر دخالت داشت وقتیکه درتهران بود کاری به امور دفترداری نداشت کارهای اجرایی دفتر را استاد خلیلی می کرد به همین دلیل درگیری بسیار کمی با قومندانهای جبهه پیدا می کرد اوضاع دربهسود آرام و خوب بود گرو های دیگری هم دربهسود بود مثل حرکت اسلامی به فرماندهی سید هادی البته فکرمی کنم بعد ازسازمان نصر، حرت اسلامی دومین نیرو در بهسود بود گرچه حرکتیها می گفتند که ما دربهسود اول هستیم و قومندانهای عمده ای مثل فیضی و مثل هادی را داریم اما خوب به نظر من دومین گروه پرقدرت جهادی بود سپاه هم دربهسود پایگاه داشت و اما نشانه های اندکی از شورا دربهسود دیده نمی شد درسالهای 1365 به بعد شورای اتفاق خیلی ضعیف شده بود نیروهای عمده شورای اتفاق تنها درغزنی متمرکزبود سیدجگرن آقا و آقای قاسمی " ضابط اکبرقاسمی" و کیل فعلی شورا، ازجمله قدرتمند ترین قومندانهای شورای اتفاق بود. آیه الله بهشتی پس ازیک آواره گی مدتی درغزنی بود. شورای اتفاق را سید مهدی هاشمی درهم شکست و انشعاب ویرانگر سپاه را در درون سپاه بوجود آورد و بعد هم ترکیب شورا با روحیه عمومی جامعه انقلابی ضد خان و ضد کمونیست سازگاری نداشت. نیروهای مخالف شورا مثل سازمان نصر و بخصوص سپاه پاسداران ، شواری اتفاق را متهم می کردند به لانه شعله ای و خوانین. و یا استاد اکبری می گفت : شورا وشوروی برای من یکی است. شورا دربهسود حضور نداشت و حضور سنگین از سازمان نصر و بعدش حرکت اسلامی و بعد هم سپاه. یک روز درپایگاه شهید قاسمی هستیم آقای شیوا گفت ما امروز می روم ماهی می گیرم. آب هیرمند که منبع بی کران دریای هلمند است ماهی کم نظیری دارد بسیار شیرین و خوش مزه. شیوا با چند نفر مجاهد و همراه با نارنجک رفت درکنارنهرآب و صدای انفجار چند نارنجک را شنیدیم. استاد مزاری گفت: ماهی که با انفجار نارنجک گرفته شود آنهم چندان ماهی نخواهد بود. با صدای انفجار نارنجک مردم محل خبرمی شوند و همه می ریزند دور بر شیوا درکنار دریا ماهیهای زیادی با انفجارنارنگ بیهوش و بیرون پرتاب می شود و مردم هم خلیطه هارا پرمی کنند و می گویند قومندان صاحب کجا ببریم. شیوا دستور می دهدکه درپایگاه. مردم می گویند چشم قومندان صاحب وقتی مرد می بینند که کسی آنهارا دنبال نمی کند ازفرصت استفاده کرده همه ماهیها را هرکسی درخانه شان می برند. آقای شیوا ساعت 12 با مجاهدین برمی گردد و به طرف آشپزخانه که وضع طبخ ماهیهای صید شده را ببیند. می بیند که یک دانه ماهی نیست می پرسد که ما چندین خلطه ماهی را به پایگاه فرستادم کجا شد؟ آشپز می گوید حاجی آقا اینجا کسی ماهی برای ما نیاورده به این ترتیب شیوا جفا درباد شد و سوژه ای برای خنده و مزاح تمام روز و شب ما "صید ماهی به سبک شیوایی"....

پ . ن. نهر هیرمند چشمه سارهای است که ازبهسود سرازیر و تبدیل به دریای هلمند می شود. مجاهدین با این گونه صیدها و شکارها آسیبهای زیادی به محیط زیست و حیات و حش وارد کرده اند. کوه های بابا در واقع کوهای افسانه ای است که منبع عظیم ترین آبهای افغانستان و سرزمینی برای حیوانات بی نظیر افغانستان و معدن گرانبها ترین سنگهای افغانستان. حاجی ابراهیم یکی از مسوولین سازمان نصر در 22 حوت 1373 همراه استادمزاری به شهادت رسید. پایگاه شهید قاسمی پایگاه عمده و مهم سازمان نصردربهسودر. شیوا مسول عمومی سازمان نصر در و لسوالی پنجاب.  




  

عزم سفر به خارج – 46-

 

روایت من شامل مشاهدات، احساسات و برداشتهای فردی من است. دراین روایت ممتد بدون تردید همه این عوامل و گرایشات دخالت دارد. در این حدیث طولانی و بلند ممکن نامهارا درست ننوشته باشم همه این ها هست اما این حدیث خاطرات است و تاریخ نیست. در نگارش و و قایع تاریخی مورخ سند دارد و برای اثبات یک روایت تاریخی مستندات می آورد اما درخاطره که من می نویسم روایت شخص اول ازمشاهداتش هست. مشاهدات من دراین لحظه که دربهسود هستم این است و دربهسود دیر ماندیم . آقای نوید ما را مهمانی کرد. درپای کوه بابا. واقعا هزارجات با چه دشواریهای روبرو هست. زمین کافی برای زراعت اصلا و جود ندارد. آقای نوید قصه یک چند توته زمین یخ زده اش را کرد و من پرسیدم این همه سنگ و سنگ ریزه برای چیست؟ گفت: هرسال دراین زمین ما مشکلات را داریم در زمستان که زمینها یخ زده و در زیربرف گم هست و با زحمت زیاد خاکسترپاشی و یا خاک پاشی برفهایش را آب می کنیم و زمین را از زیر برف بیرو و بعد شروع به قولبه و ماله و تخم و شخم همان کارهای که در زراعت لازم است اما بزرگترین مصیبت ما درفصل بهار شروع می شود و آن سیلاب است. بارانهای فصل بهار تبدیل به سیل می شود و این گونه زمینهای ما را زیر می گیرد و ما را تباه و دربدر می کند این سنگ و سنگ ریزه بقایای سیلابهای بهاری هست.

در هر جای که مهمان می شدیم سعی می کردیم یکی دو شب بشترنباشیم جای اصلی ما همان پایگاه های نظامی بود که برای ما خوش می گذشت. شب در پایگاه بودیم یک نفر با ریش بلند و بسیار نامتوازن اما با قد بسیارکوتاه. گاه گاهی اظهار نظر درجلسه می کرد ولی یک قسم نا میزان معلوم می شد. استاد مزاری گفت: حاجی آقا از ایشان سوال کن ظاهرا که استعداد فو ق العاده برای حزب کته دارد. حزب کته همان" حزب گنگو " منم در پهلوی وی نشسته بودم و نان خوردیم چای آورد و قصه و چای، تو امان هست و خیلی طولانی. من از وی پرسیدم که حاجی آقا جای شما از کجا هست؟ وی گفت من ازغزنی هستم و من درسپاه بودم سید جگرن مرا دواند و حالا نزدیک چهارسال می شود که آواره هستم و معلوم نیست که این وضع تا کی ادامه پیدا می کند. لحاظاتی گذشت و بازهم سرصحبت را با ایشان بازکردم و پرسیدم زن بچه و اولاد دارید گفت: بله دارم. گفتم چند تا ؟ گفت و الله  حاجی آقا تاوقتی که من خانه بودم دو تا داشتم و حالا نمی دانم که چند تا شده است؟ من کمی خندیدم و بعد به دوستان گفتم این بزگوار این چنین می گوید: و بسیار خندیدیم. استاد مزاری که  قصه " گنگو" برایش خیلی جالب بود گفت: ایشان لیاقت رهبری در ولایت غزنی را دارد و مسوول عمومی حزب کته درغزنی می تواند باشد. حالا بیا و ببین این آدم آن قدرجدی گرفت که من حاضرم درخدمت گذاری برای حزب و برای من امکانات تهیه کنید من  بنام حزب " گو گاو" یعنی گنگ گاو ، هرکاری می کنم و باید انتقام خود را ازسید جگرن بگیرم سپاه به درد من نخورد من برای شما اطمینان می دهم که بخوبی مسوولیتم را انجام می دهم و از من گزارش بخواهید. عجب گرفتارشدیم حالا این بزرگوار ویل کن معامله نیست و هیچ هم متوجه نیست که ما شوخی داریم . خلاصه تا پاسی ازشب خندیدیم. استاد شفق ادعا داشت که دربهسود " گنگوش " نداریم و ما سعی داشتیم که پیدا کنیم و چند نمونه عجیب و غریب را پیدا کردیم که استاد شفق لاجواب مانده بود. اما تا این لحظه کم تر کسی به پایه ای این قد کوتاه و ریش بلند ما می رسید. روزهای بهاری را این گونه سپری می کردیم ولی عمده ترین نگرانی ما ارزگان بود. گفتم که درهیچ جای هزارجات در این سالها جنگی نبود تنها جنگ در ولسوالی شهرستان و در ولسوالی دایکندی را داشتیم. جنگ دراین دو ولسوالی هم جنگی ویرانگری که سایر احزاب پیشاور داشت نبود. دلیلش فقدان اسلحه کافی بود و شاید این هم یکی از خوبیهای کار بود که اسلحه زیاد نداشتیم تا جنگ زیاد داشته باشیم. یک روز این گونه بحث شد که خوب برای ایجاد وحدت سراسری چه باید بکنیم درخارج چه می گذرد؟ و در داخل چه می توانیم بکنیم؟ . بحث تهیه و ارسال اساسنامه پیش امد استاد مزاری گفت : کارخوبی شد و بعد گفت: آقای ناطقی دراین باره کارمهمی و خوبی را انجام داده است و ما همه از ایشان متشکریم اساسنامه خوبی برای و حدت سرتا سری نوشته شده است که یک نسخه آن را به خارج هم فرستادیم تا دوستان ما در خارج هم نظر دهند و ما برای وحدت به اساسنامه ضرورت داریم. درهمین جلسه طرح شد که من به خارج برگردم. از من نظر خواست من گفتم درست است من می روم و همین شد که عزم سفر به خارج گرفته شد. حالا بحث شد که ازکدام راه باید به خارج برگردم. واقعا محاصره هزارجات پس ازیک بحث و رای زنی برایم مجسم شد که چه روز گار بدی داریم امکان اینکه از بهسود طرف پاکستان برویم اصلا و جود نداشت. امکان اینکه دو باره برگردم به راهی که از کاکری آمده بودیم محال بود. شهرها تماما دراختیار حکومت حالا حیران مانده بودم که چه گونه برگردم خلاصه بررسی و بحثی زیادی داشتیم سرانجام فیصله شد که از طریق دایکندی برویم به هلمند و بعد بسوی پاکستان. نقشه راه به این گونه ترسیم شد: ارزگان ، هلمند، ازیک گوشه از قند هار بعد ترینکوت و بعد  بسوی مالستان  برویم از مالستان وارد جاغوری شویم و از جاغوری بسوی وود خیل و بعد به مرزهای مشترک افغانستان و پاکستان و وارد کویته شویم. شما تصور کنید برای بازگشت من باید این راه طولانی را طی نمایم و حتا تصورش مو دراندام آدم راست می  کند و من تمامی این راه ها را اغلبان پیاده و گاهی سواره طی کردم. این تصویر کلی ازنقشه راه برای بازگشت من به خارج در همین جلسه بحث شد. استاد عرفانی گفت: او خدا یا چه قدر روزگاری سختی داریم و این شد که با همه دوستان خدا حافظی نمایم و من به خارج برگردم .حالا به طرف پنجاب باید می آمدیم چه گونه استاد شفق گفت موترها به سوی دایزنگی کم کم راه افتاده است و  با موتر می روید و همین گونه شد. حدود 12 مجاهد همراه من  بود که اکثر شان از پنجاب و چند تای هم ازشمال و یکی دو تا هم از یکاولنگ بود. لحظه خدا حافظی برای من بسیار سخت و تلخ بود وقتی با استاد عرفانی و با استاد مزاری دو رفیق و دو یار و همسفر ازکاکری تا هزارجات خدا حافظی کردم تمامی رویداد ها به سرعت از ذهنم عبور کرد. آدمی واقعا چه مو جود نا شناخته ای است. همه رویدادهای در یک لحظه با سرعت نور در ذهنم عبورکرد و گذشت به این ترتیب درلب سرک آمدیم. سرکی که مرحوم داوو خان می خواست طرف هزارجات و هرات بکشد. کار بنیادی بود ولی ناتمام ماند. موتری چکله خالی رسید گفتیم که طرف پنجاب می رویم مو تروان گفت پنجاب نمی روم ولی تا حدی به همو طرف می روم گفتم خو ب است همه سوار موترشدیم چه موتری لعنتی و موتر وان ناشی. همین گونه که ازکنار نهر مواج و و حشی سرخ رنگ آلوده به انواع سلابها حرکت می کردیم نمی دانم چه شد که به یک باره موتر با پهلویش طرف رود خانه آهسته و آهسته غلطید و همه مسافران و مجاهدان از درون موتر بیرون انداخته شد و به طرف رود خانه ترسناک لول خوردند خوب یادم می آید که همه جا را گرد خاک گرفته بود و همه چندین ملاق خوردیم تا به رود خانه وحشی برسیم و همه ما غرق شویم و بمیریم اما این اتفاق نیافتاد و چرا؟......

پ.ن . بهسود مثل سایرهزارجات کم زمین است. جنگ کوچی و ده نشین یکی  هم بر سر زمین و چراگاه است. سیلاب خطرجدی برای مزارع مردم است. نقشه راه ما به این ترتیب کشیده شد: بهسود، پنجاب، دایکندی، هلمند، گوشه ای قندهار، ترینکوت، مالستان و جاغوری، بعد وود خیل و مرز پاکستان و کویته. موترلاری برای بار که درهزارجات مسافرکشی دارد و مردم سرجنگلک آن سوار می شود. شاهراه کابل هرات از هزارجات برنامه توسعه ای داوود خان بود. 



 

 

ترکیب قافله -47 –

 

موتر لاری ما بسمت دریای سرخ و هولناک چپه شده است و ما همه از درون موتر به بیرون غلطیدیم و لول خورده بسوی نهر آب و یک گام بسوی مرگ اما دو عامل سبب نجات ما شد اول اینکه یک جوی آب فرعی از متن رود خانه کنده و کشیده بود و این جوی سبب شد که همه در داخل جوی گیر بمانیم و به رودخانه نیافتیم. علت دوم نجات ما خود لاری بود که در همان لحظه اول خوابید و ملاق نخورد اگر نه کسی زنده نمی ماند. تا زانو من در جوی زیرخاک رفته بودم و سایر مجاهدین هم همین گونه یکی و یکی از میان خاک بیرون می شد. محافظ من برای لحظاتی بیهوش بود و بعد از جایش بلند و به طرف من آمد و به این ترتیب همه دور موتر غلطیده جمع شدیم و امکان بلند کردنش نبود. صحنه جالب و خنده آور سر نوشت موتر وان و دو نفر دیگر در سیت موتر بود صداهای بلند بود که ما را بیرون کنید که مردیم. چند نفر در وازه موتر را باز کردند و دیدند که سه نفر لینگهای شان بلند و سرهای شان گم اند و تنهای صدای شان شنیده می شد که نجات دهید و مردیم و به این ترتیب راننده را همراه دو نفر از میان سیت بیرون کردیم و چه وضعی داشت هرچه روغن موتر و گلن تیل در داخل سیت بود روی سر و صورت شان ریخته بودند و بسیار خنده دار. همراه هان مسلح من می خواست موتر وان را به نرخ شاروالی بزنند زیرا باور شان این بود که عمدا موتر را چپه کرد و اینجا جای چپه شدن موتر نبود و من نگذاشتم که بزنند با این وضع پیاده بسوی کوتل ملا یعقوب حرکت کردیم و در پای کوتل موتر دیگری پیدا شد که طرف پنجاب می رفت. موتر باید از پل لرزان و بی اعتبار رودخانه مرگ می گذشت من ار موتر همراه مجاهدین پیاده شدیم و گفتم که ممکن پل بشکند و بکام مرگ فرستاده شویم. درست از همین پل یک موتر مسافر بری که حامل مهاجران ایران بود، چپه شد و همه سرنشینان همراه با موتر در نهر خروشان بکام مرگ فرو رفت شاهدان تنها می گفتند که جنازه چند کودک با لباسهای قرمز شان چند بار روی آب نمایان شد اما موج بیرحم و تند آب رودخانه همه را با خود برد و گم شدند. موتر ما تقریبا خالی از پل رود خانه عبور کرد و ما سوار و به سوی پنجاب حرکت کردیم. اتفاق خاصی در راه نداشتیم جز در یک مورد مورد با پسته ای اخاذی یک گروپ وابسته به سپاه رو برو شدیم. پسته نزدیک ولسوالی پنجاب بود می خواست در گیر شود و اخاذی نماید و بعد مجاهدین همراه گفتند او بچه ... پدر لعنت راه را باز کن و الا .... می کنیم افراد پوسته ناچار عقب نشینی کردند و به این ترتیب به طرف پنجاب و به ولسوالی و پایگاه سازمان نصر رسیدیم. پایگاه خالی و دیگر آن جمع جوش زمستانی را نداشت. خوب بهار بود و تعدادی به خانه و به زراعت و کشت کار شان رفته بود. در پایگاه یکی دو روز ماندیم و دو نفر ایرانی پیدا شد و چند نفر از مجاهدین شمال. نامه داشتند و معرفی شده بود ک پایگاه های سازمان نصر در سفر پیشرو در هرجا با آنها همکاری نمایند و درطی یکی دو روز 16 نفر مسافر بسوی پاکستان پیدا شد و گفتند که ما با شما همراه هستیم. در قافله ما دو ایرانی بودند که یکی را می شناختم و نامش اصغر بود و دیگری را ندیده بودم و می گفت کریم نام دارد و هردو می گفتند که متعلق به سپاه پاسدارن هستند. ایرانیها در آن زمان رفت آمدهای گسترده به شمال کشور به جنوب و غرب افغانستان و حتا به شرق کشور داشتند و گاهی از مناطق مرکزی افغانستان نیز دیدن می کردند. سه گروه از سه نهاد با مجاهدین افغانستان ار تباط داشتند البته بشترین تماس شان با فرماندهان عمده جمعیت اسلامی و حزب اسلامی و سایر گروهای جهادی مثل حرکت انقلاب و حرکت اسلامی و سپاه پاسدارن جهاد انقلاب اسلامی افغانستان و ساز مان نصر بودند و این خطا هست که گفته شود ایرانیها تنها با گروهای شیعی در ارتباط بوده اند.سه نهاد وزارت خارجه، سپاه پاسداران و اطلاعات به دنبال منافع ملی ایران در افغانستان راه می رفتند و این منافع در کلیت افغانستان برای شان مطرح بود. و کمکهای ایران حالا در هر سطحی به تناسب حضور نیروها در افغانستان پخش می شد. میزان کمک و همکاری با جمعیت اسلامی و یا حزب اسلامی قابل مقایسه با سپاه و یا سازمان نصر و یا حرکت اسلامی و نهضت و جبهه متحد نبود. من از کریم پرسیدم که شما برای چه سفر در افغانستان داشته اید اصغر رفیقش گفت ایشان مهندس مخابرات هست و برای کمک به مجاهدین و نصب مخابرات و ترمیم مخابرات و فعال کردن ارتباطات و مخابرات به افغانستان آمده است خود اصغر را می شناختم که در تایباد مستقر و برای نامه های تردد مجاهدین و تداوی مجروحان پنج ولایت حوزه جنوب غرب کار می کرد. بهر صورت ار پنجاب بسوی دایکندی حرکت  کردیم در مسیر راه از اشترلی باید می گذشتیم.  اشترلی مقر فرماندهی امینی اشترلی بود که چهار ماه پیش نزدیک مرا درخانه اربا نسواری دستگیر کند و بکشد و در آن زمان ازترس امینی اشترلی من نتوانستم از راه بلکه از قله های کوه بالای اشترلی از میان و حشتناک ترین برفها طرف پنجاب بروم. دو ایرانی گفتند که امینی با ما و هیچ نگران نباشید و من گفتم خیر نصریها با من و شما هم هیچ نگران نباشید به این ترتیب ساعت دو بعد ازظهر در قرارگاه امینی اشترلی رسیدیم همه با امینی احوال پرسی کردند و من بدون اینکه با ایشان احوال پرسی نمایم رفتم در داخل اطاقی که باید همه برای مدتی می نشستیم آمینی بخوبی می دانست که چه کند و نمی گذاشت مهمانان ایرانی شان گرسنه از قرارگاه شان بگذرد. غذایی بسیار خوبی آماده بود و خوردیم و به سمت چهارقول جای حسینداد بیگ حرکت کردیم. حسین داد بیگ یکی ازمسوولین سازمان نصربود. کوتل بین اشترلی و چهارقول که خیلی کوتل بدی هم است را عبور کردیم و شب جای حسین داد بیک رسیدیم غذا امکانش نبود اما حسین داد بیگ چای با نان آوردند و گفتم که دیگر زحمت دراین نا وقت شب  نکش . شب راحت خوابیدیم و فردا حسین داد بیگ اوضاع منطقه را تو ضیح داد و گفت که وضع  خدیر خوب نیست و خبرهای زیادی است که جنگ و لشکری بین طرفین جریان دارد. به هرصورت قرارشد که ماباید به طرف ولسوالی خدیر حرکت کنیم نان خوردیم و یک مقدارنان خشک هم حسین داد بیگ برای ما تهیه کرد و گفت شرایط جنگی است و ممکن نان پیدا نشود. از جای حسین داد تقریبا شش ساعت از سیاه دره طرف خدیر راه رفتیم. آقای دانش ما را رهنمای می کرد زیرا که دانش از سیاه دره بود و قهرمان کربلایی همراه ایراینها کمی جلو تربود و من به فاصله ده دقیقه عقب ترحرکت می کردم که به یک باره قمبر چرسی راه مرا گرفت و گفت نمی گذارم که تکان بخورید من کمی با وی بحث کردم گفت صبرکن که من جوابت را بدهم رفت درخانه یک کلاشینکف را گرفت و دو زن با التماس که قمبرجان تو را به خدا نزن و نکش اما قمبرتفنگ را بالای من بلند کرد و نشانه گرفت.....

پ . ن . قهرمان کربلایی ابراهیم کربلایی است که بارها به آن اشاره کردم کربلایی همراه غلامحسین فرزندش همراه ما بود. اصغر و کریم دو ایرانی که ازشمال آمده بودند و همراه ما دراین سفر. حسین داد امینی تحصیل کرده نجف و از مسوولان ارشد سپاه در دایکندی. اشترلی علاقه داری دایکندی با مرز مشترک با پنجاب. حسین داد بیگ چهارقول مسوول سازمان نصر درچهار قول. سیاه دره ، دره طولانی یگانه راه به سوی خدیر. قمبر چرسی هوا دارد سپاه که می خواست مار بکشد.

 



 

 

سوار برماشین تریاک – 48-

 

قمبرچرسی تفنگ را به گیر زد و  به طرف من نشانه و فاصله من با قمبر ده قدم بیش نیست. قمبرچرسی بالا و من پاین خانه ها هستم گفتم قمبر چرسی همان تفنگی که طرف من نشانه گرفته ای من به دستت دادم و بعد زنها شیون کنان و ملتمسانه ازقمبر چرسی می خواستند که فیرنکند. نمی دانم تقدیرچه بود و قمبر اما فیرنکرد و گفت و الله اگر بگذارم که قدم طرف خدیر بردارید. هله قهرمان خلقی تان را برگردانید. کربلایی خلقی و قهرمان خلقی اشاره بود به ابراهیم قهرمان. و این شد که قمبر چرسی همه ما را برگردان و نگذاشت که طرف خدیر برویم. حرف قمبر چرسی این بود که شما همه تان نصری هستید و به جنگ حاجی آقای صادقی می ر وید. حالا شش ساعت باید برگردیم و برگشتیم آن قدر خسته و گرسنه بودیم که نه پرس بجای حسین داد بیگ درچهار قول آمدیم و شب دیگر تاب راه رفتن را نداشتیم. حسین داد بیگ واقعا علیرغم فقر و مشکلات پایگاه با ما کریمانه برخورد کرد و هرچه درتوانش بود انجام داد فردا فیصله کردیم که از فرازکوهای سیاه دره بسوی خدیر برویم و واقعا بالا شدن به کوه های سیاه خود ترسناک و شبه محال بود. ولی ما ناگزیربودیم که این کار را باید می کردیم گفتم صبح حرکت کنیم اما حسینداد بیگ گفت نه پاسداران خبرمی شود و قمبرچرسی راه تان را کمین می زند و بعد ممکن کشته شوید. وی راست می گفت و این شد که حوالی غروب به طرف سیاه دره و بعد ازیک دره و جر باریک و بسیارتند به طرف بالای کوه های سیاه دره حرکت کردیم شب تاریک بود چه قدر با سختی و زحمت راه رفتیم و شب تا به صبح از فراز کوه های سیاه دره تا خدیر راه رفتیم. حوالی ساعت دو بعد ازظهر به زحمت خود را به خدیر رساندیم که وضع ولسوالی خدیر کاملا جنگی و همه چیز و یران و نشانه های درگیری به در و دیوار نمایان بود. آمان الله موحدی قومندان جبهه نصر است و از آن طرف خود صادقی نیلی. چند روز خدیر دراختیار نیروهای سپاه بود و تازه نیروهای نصر مرکز خدیر را گرفته اند و قمبر چرسی خبرداشت که جنگ است و نیروهای سپاه شکست خورده است و فکرمی کرد که ما به کمک نصریها می رویم. درخدیر وضعیت بسیار آشفته بود. آقای موحدی گفت از مرکز خدیر بیرون می شویم و می رویم به قریه های اطراف زیرا مرکزجای امنی نیست. رفتیم بسوی قریه ای و بی نهایت خسته بودیم آقای مو حدی وضعیت عمومی جنگ را شرح داد و گفت که پاسداران مصمم است که نصریها را ازدایکندی بیرون کند و ازشهرستان آقای افکاری نیرو فرستاده است. حالا وضعیت به این صورت است گاهی آنها پیش روی می کنند و ما عقب نشینی و گاهی هم ما پیش روی داریم و آنها عقب نشینی و حالا مرکز ولسوالی خدیر دست ما و چند روز پیش دست آنها بود حالا فردا نمی دانم چه خواهد شد. خواب برای ما همه چیز بود قمبر چرسی چنان ظلمی درحقی ما کرد که تمامی وضعیت ما را بهم زده بود. من گفتم درست است متاسفانه صلح به شکست مواجه شد با اینکه نشستهای خوبی در"خارقول و پنجاب" انجام شد و آقای صادقی و استاد مزاری باهم رفیق شده بود و باهم دو تایی راه می رفتند اما نمی دانم که چرا چین شد؟ موحدی براین عقیده بود که دو نفر به هیچ وجه صلح با نصر را قبول ندارد یکی افکاری و بد تر از آن آقای امینی اشترلی. آنها صادقی را نمی گذارند که صلح کند و اینه می بینید که افکاری نیرو ازشهرستان برای جنگ فرستاده است. حوالی ساعت 12 شب موفق شدیم دریک قریه بیرون از خدیر بخوابیم اما تا زه چشمان را خواب گرفته بود که  نفر آمد هله مسافرین حرکت کنید که جنگ شده است و نیروهای سپاه بالا قریه حمله کرده و می خواهند دو باره خدیر مرکز ولسوالی را بگیرند. همه ما ازخواب بیدارشدیم و ناگزیر درتاریکی شب تا به صبح طرف شکر دره پایگاه سازمان نصر راه رفتیم و بعد به طرف ناو میش و از راه سر تیغان در نامیش هم وضع خوب نبود و سعی می کردیم هرچه زود ترخودرا ازمنطقه بیرون کنیم و سعی داشتیم پایگاه گردشی نداشته باشیم که نمی شد و امکان نداشت از ناو میش از طریق باغران طرف موسی قلعه و سنگین هلمند حرکت کردیم. در مسیر راه یکی از مجاهدین همراه من گفت: استاد می دانید درباره جنگ خدیر برداران ایرانی چه نظر دارند؟ گفتم نه نمی دانم چه نظر دارند؟ گفت من با انها بحث کردم آنها به ای عقیده اند که جنگ آن شب خدیر از طرف خود نصریها سازماندهی شده بود و هدف شان این بود که نشان دهند که نیروهای پاسداران حمله کرده اند تا ذهنیت و قضاوت ما را تغییر دهند. گفتم باورکردنی نیست و آنها باتو شوخی کرده اند. گفت : خوب وظیفه من بود که این موضوع را به شما گزارش دهم چون شما مسوول ما هستید. آنها نظرشان این است که عرض کردم. کمی متحیرشدم و گفتم تشکر من این مساله را می پرسم. لحظاتی با خود فکر کردم که در یک فضای غیردوستانه چه موضوعاتی مطرح می شود و می خواستم این مساله را با انها درمیان بگذارم اما فکر کردم اصلا در این سفر در این باره هیچ حرفی نمی زنم اختیارشان هر قضاوتی که دارند مربوط خود شان می شود و دل شان هرگونه گزارش که می دهند خوب بدهند. نمی دانم این تصمیم من درست بود و یا نادرست و لی این قضیه را در این سفر پر از خطر و ما جرا با ایشان درمیان نگذاشتم اما خیلی دلم درد داشت . در راه رفتن به سوی موسی قلعه ازمیان دشتها و علف زار ها دیدم یک جوان بی نهایت خوش سیما درقافله ما وارد شد ابتداء چیزی نگفتیم و فکر کردیم خوب می رود ولی بچه ها به من گزارش داد که این بچه جوان ازما جدا نمی شود ممکن جاسوس و خبرچین باشد ناگزیر وی را خواستم دیدم که دری را بسیار به سختی صحبت می کند اما می فهمد ازش پرسیدم که چرا از ما دور نمی شوی؟ اول خو چیزی نگفت و چند تا سوالی دیگری هم کردم بازهم چیزی نگفت و بعد گفتم او بچه تو را می زنم و می کشم تو جاسوس هستی. دیدم نگاه تند و معصومانه ای به من کرد و چهره اش خیلی نزدیک بود به همان طفلی که نقش یوسف را در بار زلیخا بازی می کند و بعد اشکهایش جاری شد و گفتم چرا گریه می کنی؟ گفت حقیقت قضیه این است که همراه پدرم خانه قومای خود آمدم اما پدرم دو روز پیش کاری برایش پیش آمد و رفت و من هم باید به خانه بروم  و این شد که قافله شمارا دیدم خوشحال شدم که در امن امان هستم و با شما نگاه کردم که ازمنطقه ما نستید و حالا هم به خانه خود می روم اما درامان شما وقتی این قصه را کرد به عمق قضیه پی بردم گفتم هیچ نگران نباش تا هرجای که خواستی ما تو را با خود می بریم و به خانه تان می رسانم و  هیچ نگران نباش. تشکر کرد و به این ترتیب تا نیم ساعتی همراه بود و بعد دستم را بوسید و رفت به قشلاق شان. و حالا در موسی قلعه رسیدیم مرکز اقتدار آخند زاده ها چیزی در حدود یک هفته درموسی قلعه ماندیم اما موتر مناسب که ما را به طرف پاکستان ببرد پیدا نشد هر روز بچه ها را می فرستادم که کدام قوچاق بر پیدا کنند تا برویم طرف پاکستان یک روز بچه ها آمدند که با یک موتر قوچاقبر قرارداد صورت گرفته است که طرف زاهدان برود و هفصد کیلو تریاک دارد و  گفته است که شما سوار روی تریاک شوید و دوستان ایرانی قبول کرده و قرارداد هم بسته شده و فردا اول صبح حرکت می کنیم. بسیار نا راحت شدم گفتم گوه خورده اید با قرارداد تان من هرگز با مو تر تریاک طرف زاهدان نمی روم و به ایرانیها هم کاری ندارم دل شان می خواهند بروند خوب بروند من که ضامن شان نستم اصلا به ما ربطی هیچ کدام تان ندارید بروید هرکس از هر راهی که می روید بروید. ناراحتی مرا به آنها رساند و بعد یک ساعت خبر داد که قرارداد به دلیل مخالفت شما فسخ شد و حالا همه به من نگاه می کنند که من چه می کنم از سماور چی پرسیدم که ما می خواهیم به پاکستان برویم چه کنیم تا حالا کدام قاچاقبر پیدا نتوانستیم گفت : ولسوالی سنگین بروید.....

 ولسوالی سنگین یکی از عمده ترین ولسوالیهای هلمند و مرکز قاچاق و تولید تریاک و هرویین. موسی قلعه هم مرکز اقتدار آخند زاده ها و بازهم محل گرد آوری تریاک از تمام ولایت هلمند. باغران یکی دیگر از ولسوالیهای هلمند و محل قدرت مولوی عبدالواحد باغرانی. نو میش علاقه داری ولایت هلمند. خدیر مرکز و لسوالی دایکندی. سیاه دره محل نیروهای سپاه و قمبرچرسی. چهار قول محل نیروهای سازمان نصر و حسیداد بیگ مسوول سازمان نصر.

 

 

 

خروج از بهشت هزارجات و گرفتاری با افضل خان  - 49-

 

حالا از ولسوالی موسی قلعه کوچ کردیم و به ولسوالی سنگین آمده ایم ماه های اول تابستان سال 1366 است و هوا بی نهایت گرم و تمامی منطقه را پشه مالاریا گرفته است. هلمند درقلمرو ما لاریا و آخوند زاده ها قرارداشت. همه چیز آلوده یک روز برای گرفتن آب تنی در یک در یاچه رفتم. معلوم بود که آلوده است اما از گرما مجبور شدم که خودم را کمی نمناک کنم. ترکردن همان و انتقال ویروس ما لاریا همان. شب مرا تب گرفته بود. سابقه این مرض را هم داشتم که درشهرستان مرا گرفته بود و بی نهایت از مالاریا می ترسیدم و چنانچه از کمینهای مکرر در مسیر راه  ازکاکری تا هزارجات و بل درخود هزارجات و حالا از بهشت هزارجات خارج شده ام و در ولایت هلمند و لسوالی سنگین رسیده ایم و مرض مالاریا را باخود گرفته ام. متحیر بودم که چه گونه نجات پیدا کنیم و این فرط استیصال بود که مجاهدین و ایرانیها ماشین تریاک را پیدا کرده بودند. هلمند سرزمین عجیبی هست و گفته می شود روزگاری سرزمین هزاره ها بوده است. نامهای مثل "نادی علی" و موسی قلعه و لوحه سنگها که با نامهای حسین علی حسین بخش دیده می شود.. دراین ولایت زیاد هست که دلیل بر تفسیر سابقه و ساکنانش دارد. هلمند " نهربغرا" دارد که زمینهای وسیعی را زیر آب برده است که باز شنیده ام نقش قوه کار با سربازان هزارگی دراین نهر عظیم، فوق العاده بوده است. هلمند معادن بی نظیر  مثل ارانیوم و مثل سنگهای قیمتی دارد و منبع درامد بی کران برای قاچا ق چیان و قا چا قبران و مزدوران پاکستان و اما عظیم ترین منبع مالی همین کشت تریاک و تبدیل آن به هرویین است و گفته می شود که نود درصد مواد مخدر دنیا از همین ولایت هلمند تهیه می شود. انگلیسیها در دهه کرزی حضور شفافی در هلمند نداشت گرچه بالای چهار صد سرباز کشته و چند برابر زخمی داده اند و لی بازهم ماموریت شان ازسوی رییس جمهور افغانستان مشکو ک خوانده می شد. رییس کرزی یک وقت گفته بود هرجا که خارجی هست در انجا تریاک هم هست. برخی افغانهای ضد خارجی آنها را متهم به غارت منابع چون ارانیوم می کنند. حالا در هلمند طالبان و عوامل پاکستان هستند که بشترین سود را می برند. در آن زمان هم تریاک به شدت کشت می شد و من با چشم خود کاسه ها و ظرفهای پر از شیره تریاک را به دست بچه ها می دیدم که درلب سرکهای سنگین نشسته و می فروختند و خیلی هم ارزان. قیمت کردم و اما به دلیل نوسانات حیرت انگیز پول افغانی نمی توانستم قیمتش را تعیین نمایم  اما می دانم که بسیار ارزان بود. هلمند هرگز فقیر نیست و نبود اما مشکل اساسی در این است که مدیریت ثروت به دست مافیای دولتی به دست ما فیای خارجی به دست عوامل پاکستانی و قاچاقبران بین المللی و بدست تروریستها است و آنها هستند که ثروت مردم را غارت می کنند و مرد فقیر و گرفتار جنگ و مصیبت هستند. همین چار راهی قمبر در یک کیلوی متری محل سکونت من همه اش از اهالی هلمند هستند که در بد ترین وضعیت فقر و تنگ دستی زندگی می کنند. چرا مالاریا از هلمند ریشه کن نمی شد دلیلش همان است که اصلا حاکمان محلی درفکر این چیزها نیست. آخوند زاده صاحب آن قدر پول داشت که قابل حسا نبود وی گفته می شود در محل سکونت خود تخت خوابهایش را از بندل های دولار ساخته بود و گوشه تشکش را بلند و بندلهای دولا را به قومندانهاش پرتاب می کرد اما کمترین توجهی به رنجها و مصیبتهای مردم نداشت. یک روز درهتل سنگین نشسته بودم یک کتاب انگلیسی را می خواندم فکر می کنم رمان بود. یک قومندان شنیده بود که هزاره ها درهتل آمده و ملا دارد. ازبچه ها همراه پرسیده بود که ما دنبال ملا هستیم که برای ما تاویز یعنی تعویذ نوشته کند. بچه ها سر بسر من گذاشته بودند و مرا نشان داد بودند که غت ملا هست. قومندان با چند نفر آمدند در پهلوی من نشست و هتل چی مثل پروانه دورش می چرخید و هرلحطه می گفت امر کنید قومندان صاحب چه برای تان حاضر کنم چای شیرچای و.. همه به زبان پشتو صحبت می کردند. چای و شیرچای را برای قومندان حاضر کرد و قومندان به رسم احترام یک غوری چای شیرچای را جلو من گذاشت و بعد یک موشت شیرنی ترشک را به طرف من پرتاب کرد و پشه ها بسرعت به شیرنی ترشک خود را چسپاند اول من بسیار بدم آمد که ای بی ادب را نگاه کن شیرنی گگ را طرف من پرتاب می کند و بعد که پرسیدم گفت نه این یک نوع احترام هست و نه بی احترامی چای می خورد قومندان گفت: برای من یک تاویز نوچی نوشته کن که این بچه مریض است. بچه را نشان داد از همان هایش بود. پلید گفت تاویز برای بند کردن شکم باشد. گفتم من تاویز یاد ندارم من ملا نستم. نه دروغ می گویی ملا هستی ملای هزاره تاویزش خطا نمی رود. برای من تاویز نوشته کن. گفتم او قومندان به خدا من تاویز بلند نستم. گفت رفکایت یعنی رفقایت وی نوچی تورا نشان داد گفتم آنها با شما شوخی کرده و گفت خی این کتاب چیست؟ که می  خوانی. گفتم این کتاب ملایی نیست این کتاب انگلیسی هست اینه بگیر نگاه کن و گرفت نگاه کرد و گفت درست گپ است خی شما ملا نستید گفتم نه به خدا من ملا تاویز ده نستم و اصلا تاویز را بلد نستم به این ترتیب خود را ازشرقومندان خلاص کردم. آنها رفتند بچه ها کم کم به هتل آمدند و گفتم کی مرا ملا معرفی کرده است؟ همه منکر شدند که کار ما نیست و نمی دانستم که یخن کی را بگیرم. دو روز در سنگین ماندیم صبح زود مامورین امر به معروف پشت بام هتل می رسید و با صدای بلند و چوب دردست شان می گفتند" هزاره موز کن" یعنی هزارها بالا شوید نماز بخوانید. این مردم چه قدر به نماز و عبادت خدا پای بند هستند و فکر نمی کنم کسی از اهالی هلمند و مجاهدان و قومندانها نمازش ترک شوند و خیلی سعی داشتند که نماز در وقتش خوانده شود. همه ما درفکر پیداکردن قوچاقبر بودیم و حالا از بهشت هزارجات خارج شده ایم و به اینجا رسیده ایم. یک روز بچه ها یک نفر را بنام افضل آورد و گفت که موتر تویوتا دارد و طرف پاکستان می رود از وی پرسیدم . افضل گفت نوچی من از قندهارهستم و اما مجاهدان و مسافر را طرف پاکستان می برم با هم قرارمدار مان را گذاشتیم و هرچه پول تعیین کرده بود را تا نود درصد برایش دادیم و حرکت کردیم. دریک "تو یو تا" شانزده نفر سواریم و به طرف پاکستان درحرکت یک روز از بخشهای ازقندهار گذشتیم و روز دوم به ترینکوت مرکز ولایت ارزگان آمدیم من به دلیل همان مالاریای لعنتی حال و روز خوبی نداشتم. افضل خان می دانیست که من کلان قافله هستم و مرا درپهلوی خود در سیت می نشاند و چه موسیقی و با چه صدای بلندی را پخش می کرد موسیقی را نمی فهمیدم اما می دانستم که صدای بچه نو جوان و مرد کامل هست. من به افضل خان گفتم من دیگه درسیت سوار نمی شوم می روم همان پشت موتر گفت چرا؟ گفتم این موسیقی را خوشم نمی آید صدایش خیلی بلند است گفت: خو دلت مه خو همی را خوش دارم و گفتم موتر را استاد کن که من درپشت موتر سوار شوم و همین کار را کرد. در ترینکوت ساعت دو از ظهر ما را درمیان درختها نشاند و گفت من درقشلاق می روم برای نان و دوغ تهیه می کنم و رفت نان و دوغ را فرستاد و ما تا هنگام غروب منتظرش بودیم و هوا تاریک شد که افضل خان پیدا شد گفتم او افضل خان کجا بودی؟ و چرا وقت نیامدی گفت نه تو نمی پامی  یعنی نمی فهمی من راه را بلد هستم همی وقتش خوب است و بعد افضل خان چه مصیبتی برای ما خلق کرد .........

پ.ن. افضل خان  ازقندهار اما در راه سنگین و پاکستان قوچاق بری می کرد وی یک دزد حرفه ای بود. مردم هلمند به امور مذهبی دینی خود بی نهایت پای بند هستند. هلمند غنی ترین ولایت افغانستان و مرکز تولید سنگهای گرانبها و منبع تولید مواد مخدر. پشه مالاریان خطرناک ترین پشه است که درافغانستان نه به دلیل فقر بل به دلیل سوء مدیریت ریشه کن نشده است. انحرافات جنسی دربین قومندانها است و این مساله گاهی سرصداهای زیادی برپا کرده است مثل بچه بازی.  





 

لوخت و عریان وارد پاکستان – 50-

 

حکایتی تلخی است. افضل خان به طرف مالستان ما را حرکت داد در و سط راه یک وقت ازمن پرسید یکی دو نفر در بین شما است که رنگش به افغانها نمی خورد. گفتم افضل خان ای گپا را چی می کنی ؟ ما همه افغان هستیم و مجاهد گفت نه همان یکی که ریش ندارد و مو هایش کمی زرد و بلند است و خیلی مقبول دیده می شود کجایش به شما می خورد گفت استاذه پکر یعنی فکر می کنم تو به ما راست نمی گویی. افضل خوب شناخته بود که آن موی بلند و زرد مو، همان کریم بود ریش که داشت ولی نه زیاد اصغر ریش حسابی داشت اما باز هم افضل خان شناخته بود که رنگش به ما نمی خورد. افضل خان مرا باز درسیت برد که از دیرآمدنش خفه نباشم و همین قصه را می کرد و نود درصد کرایه خود را گرفته بود ساعت تقریبا هشت شب را نشان می داد هوا خو تاریک شده بود به طرف بالا می رفتیم تا ازگردنه ترینکوت عبور کنیم به منطقه ای مالستان برسیم من چهارطرف نگاه می کردم و یک قسم دلهره گی نا خود آگاه برمن مستولی شده بود گاهی ضمیر آدمی خبر از وقوع یک رویداد می دهد که برخی حس ششم هم گفته است. به کوهای وحشی و دره های عمیق نگاه می کردم که به یک باره ازچهارطرف زیر شدید ترین رگبار قرارگرفتیم افضل خان موتر را استاد کرد و با صدای شدید فیرهای مسلسل از موتر بیرون شدیم چنان دور برما مرمی می بارید که الله اکبر. ازسرگ خود را انداختیم طرف پایین تا پناه بگیریم کم کم فیر ها تمام شد و چند مسلح سری ما فریاد زد که بیایید بالا ما هم آمدیم در سرگ افراد مسلح گفتند در لین استاده شوید پیسه های تان را بیرون کنید. من شنیده بودم که اگر پیسه را در داخل جوراب بگذاریم آنها به دلیل اینکه پای شان لوچ هستند کم تر به تلاشی جوراب توجه دارند من هم همین کار را کرده بودم یک مقدار زیادی از پولهایم را داخل جورابهای پایم گذاشته بودم و یک مقداری هم درجیب و فکر می کردم با گرفتن پول دزدها متیقین می شود که دار ندار مرا گرفته اند. درلین بودیم که افضل خان گفت: ووی  همان جوان مقبول موی بلند کجا شده است منظورش کریم بود من چیزی نگفتم اما حرکات افضل خان نشان می داد که با دزد ها کاملا رفیق است و بی خیال این طرف آن طرف و به دنبال کریم بود. کریم خود را درهمان فیرهای اول همراه با چند نفر از مو تر انداخته بود. به این ترتیب افراد مسلح همه ما را لوچ کرد و دارد ندار همه ما را گرفت وقتی به من رسید گفت پیسه روله من اول رادیو را از جیبم بیرون کردم و اصلا نگاه نکرد و بعد جیبم را خالی کرد و پولهای مرا گرفت. حالا که کار شان تقریبا خلاص شده بود در همین لحظه نورچراغ یک موتر که ازگردنه طرف ما می آمد به صورت ما تابید و همه جا را روشن کرد. دزد ها رفتند و بعد افضل خان گفت: دیگر من قدم جلو نمی گذارم منطقه خطرناک است من خو دیوانه نستم بخاطر شما کشته شوم دیدید که دزد ها همه را چورکرد خدا رحم کرد که مو تر طرف ما آمد اگر نه دزد ها همه مارا می کشتند. گفتم افضل خان من از تو خواهش می کنم مارا به یک جای برساند در و سط راه و دراین بیابان و کوه ما کجا برویم. در همین لحظه ها بود که موتر لاری 1620 شانزده بیست، رسید و مو تروان پیاده شد و پرسید که چه شده است؟ افضل خان برای موتر وان گفت دزد راه مارا گرفت و مسافرین مارا چور کرد. موتروان با لحنی معنی داری گفت خودت که شریک شان نبودی و بعد حرف مارا گوش کرد من گفتم شما به این افضل خان بگویید نا مردی نکند ما را بجای برساند ما تمام کرایه موترشان را تا پاکستان داده ایم. موتر وان گفت نه این آدم شما را به پاکستان نمی برد و گفت تا آن طرف کوتل یک سماور و یک هتل است این بیچاره ها را ببر. افضل خان به من گفت: تا هتل آن طرف گردنه شما را می برم و لی برمی گردم. شب حوالی ساعت 12 بود که به هتل رسیدیم افضل خان چای برای خود خواست و چای می خورد و من یک نارنجک کوچک درجیبم بود دیدم دهن باک بنزین موترش باز است یک مرتبه فکر کردم نارنجک را داخل باک مو ترش بیاندازم هر وقت که منفجرشد خوب می شود حس انتقام گیری و نفرت از افضل خان دزد در من زنده شد و بعد با خود گفتم برو هرچه به ما کرد ولی من این کار را نمی کنم و نکردم و آمدم که افضل خان چای خورده و می گوید استاذه خدا را شکر که کشته نشدی و بخیرگذشت خدا حافظ من رفتم و افضل خان ظالم به این صورت برگشت ما شب درهتل ماندیم و درفکر کریم و سه نفر ازبچه ها بودم که چه شد؟ کشته نشده باشد. شب خوابیدیم صبح بیدار شدیم نماز خواندیم هوا روش می شد که یک موتر به سماور رسید و دیدم که کریم با سه نفر ازموتر پایین شد و خیلی خوشحال شدم و  پرسیدم که چطور شد؟ گفت در اولین فیرها از موتر که درحال حرکت بود خود را انداختیم و دربین بوته ها مخفی شدیم و شب تا به صبح ماندیم تا این موتر پیدا شد که آمدیم. با همین موتر به مرکز مالستان رسیدیم ازمسولین نصر و سپاه درآنجا یکی دو نفربود یکی بنام خلیلی قضیه غارت و دزدی شب گذشته را برای شان شرح دادم آنها گفتند خوب است ما دنبال می کنیم. بازار بسیار پر رفت آمد و با ترکیب از دکان دارهای هزاره و پشتو و با رفتاری نسبتا خوب و  مسالمت آمیز خیلی خوشحال شدم به ما این چنین گفته شد که رابطه ما خیلی خوب است یکی گفت سیاه گوشها از ما می ترسند به هرصورت طرف غزنی حرکت کردیم دره ها و دشتهای بسیار زیبا و پر از درخت میوه ، بادام ، چار مغز زردالو و میوه های گوناگون به این صورت با موتر خود را به غزنی جای استاد سید عباس حکیمی مسوول عمو می سازمان نصر رساندیم. یک شب درپایگاه سازمان نصر جای سید عباس حکمی ماندیم و همه ما جراهای که ازکاکری هرات تا هزارجات داشتم برای شان شرح دادم از کمینهای مرگبار که در راه داشتم برای شان صحبت کردم بخصوص کمین آبشاره. از باغیس از غور از جنگ صادقی و اصغری درسیاه چوب بندر و بعد از استقبال مردم در دره خودی با ایشان صحبت کردم از وضعیت بدی نیروی سازمان نصر در شهرستان با ایشان صحبت کردم و بعد گفتگوهای صلح و مذاکرات خطرناک " خارقول"  و تفاهمات " گودر و بعد سفری به شمال کشور از وضع دره  صوف و پشت بند با استاد حکیمی صحبت کردم از دوستان آیه الله پروانی استاد مزاری استاد عرفانی و استاد شفق و دیگر مسوولین سازمان نصر با ایشان صحبت کردم و بعد سفری که حالا داریم و ازماجرای چارقول ، خدیر و ازقمبرچرسی و از هلمند و افضل خان دزد صحبت کردم و گفتم که حاجی  آقاحالا همه بچه ها لوخت و عریان هست یعنی اینکه هیچ چیزی ندارند نمی دانم با آنها چه کنم؟ من از استاد حکیمی توقع کمک برای حفظ آبروی خو د را داشتم و دیگر اینکه در سال 1359 من به آقای حکیمی در ایران کمک مالی کردم و چند دانه مو ترسیکلهای ایچ روسی برای شان تهیه کردم خوب حالا توقع داشتم که ایشان مسوول عمومی سازمان نصر است و من با این جمع غارت شده ام، شاید به من کمکی کند. استاد حکیمی هیچ کمکی مالی برای من نکرد. در دل گفتم خوب ازقدیم گفته از خانه سید کرده سرقبر هزاره بهتر است. از استاد حکیمی خدا حافظی کردم و بعد تدبیرسنجیدم و گفتم ما همه بخیر به مقصد می رسیم کسانیکه پول دارند به دوستانی که ندارند قرض بدهندخدا مهربان است بعد باهم می رسیم و  دین خود را ادا می کنیم بچه ها همین تدبیر را قبول کردند به هم دیگر قرض می دادند و حالا به مرزهای پاکستان لوخت و عریان رسیده ایم......

پ. ن. سید عباس حکیمی عضو شورای مرکزی سازمان نصر و مسوول عمومی سازمان درولایت غزنی. افضل خان در واقع برنامه لوچ کردن مارا سازماندهی کرده بود اما خوب که مارا نکشت. ترینکوت مرکز ولایت ارزگان. افضل خان دچار انحرافات جنسی هم بود. درمناطق پشتو نشین هرگز گرسنه نماندیم پشتونها به مهمانان شان کمک می کنند و مهمان نواز هستند.

 

 

 

اولین صدای را دیویی من – 51-

 

شب در مرز پاکستان دریک هتل ماندیم فکر می کنم به این منطقه می گفت: مرز پودینه. خیلی درباره این نام مطمین نستم. حوالی ساعت هفت شب بود که وارد مرز شدیم و شاهد عسکرهای پاکستانی با لباسهای شتری و کلاه کچ با آرم اردوی پاکستان و چوبهای کوتاه نصر الله بابری و یا حمید گلی. مقامات ارتش پاکستان هرکدام یک چوب مقبول در دست دارند که نمی دانم مظهر و سمبل چه چیزی هست؟ برخی می گویند آنها با چوب با مردم ارتباط برقرار می کنند. آنها به ما کاری نداشتند و حتا پرسان هم نمی کردند که ما کی هستیم ؟ و به کجا می رویم؟. سالهای طلایی برای مجاهدان افغانی و سالهای طلایی برای ارتش پاکستانی بود که میلیونها و میلیونها دالر به اسم جهاد افغانستان به حساب شان ریخته می شد. من دراین نقطه مرزی ندیدم و  مرزی و جود نداشت و حالا هم شاید چنین باشد. شب درهتل خوابیدیم نان سفارش کردیم البته از همان ارزان ترینش می دانید که افضل خان ما را غارت کرده بود. شب راحت خوابیدیم و خیلی خسته بودیم و نه ازنوع خستگیهای که در افغانستان کشیده بودیم زیرا تمام روز با موترهای تند رفتار و موتروانهای مست سرو کار داشتیم طبعا خسته می کرد. فردا صبح موترهای مسافرکشی به طرف کویته آماده بود. بچه ها پولهای اندکی که داشتند به کلدار پاکستانی تبدیل کردند و همه سوار موترهای پاکستانی و به طرف کویته حرکت کردیم نمی دانم از مرز تا شهرکویته چند ساعت مسافرت داشتیم به هرحال بدون کدام حادثه ای وارد شهرکویته شدیم و شب رفتیم به یک هتل. گفتم که در ولسوالی سنگین مالاریا مرا گرفته بود ولی به اندازه پشه مالاریای افکاری درشهرستان مرا اذیت نمی کرد گاهگاهی تب می گرفت و لی خوب زود می گذشت کمی گو لیهای مسکن و غیره با خود گرفته بودم. شب درهتل ماندیم اصغر و کریم بال بر،کرده بودند چون به خانه خود نزدیک شده بودند تنها یک قدم مانده که به بهشت ایران زمین شان برسند. واقعا و طن برای هرکسی شیرین و جذاب و دلنشین است و این احساس را با نشانه های 180 درجه ای درسیمای شان می خواندم. فردا صبح زود موتر طرف حیرتان گرفتند و اما من دو چیز برای شان گفتم یکی اینکه مواظب خود شان باشند که به دست پولیس پاکستانی نه غلطند در آن صورت کارشان بیخ پیدا می کند و دیگر اینکه گفتم و خواهش کردم که با مجاهدین همراه در مرز کمک کنید که وارد خاک ایران شوند. گفتم ایران مثل پاکستان و افغانستان نیست که مرز نداشته باشد نه ایران مرزهای آهنین دارد و امکان اینکه مجاهدین را بگیرند و رد مرزکند و جود دارد. اصغر و کریم هردوی شان اطمینان داد که با مجاهدین همکاری می کنند و به این ترتیب همه شان طرف ایران رفتند و من یکه و تنها درکویته ماندم.

من یک برنامه داشتم که به اسلام آباد بروم و درپیشاور با رهبران جهادی صحبت نمایم و استاد مزاری گفته بود که عارف حسینی رهبر شیعیان را هم ببینم. عارف حسینی را شخصا می شناختم وی تحصیل کرده عراق و رهبرانفاذ فقه جعفری پاکستان بود و درسال 1361 با من در مورد انتقال مجاهدین کمک و همکاری در پاره چنارداشت. استاد خلیلی با استاد ربانی در داخل طیاره یک معامله تبادل اسلحه را کرده بود که با مجاهدین حوزه جنوب غرب جمعیت ما همکاری نماییم و با مجاهدین حوزه هزارجات درپیشاور جمعیت همکاری داشته باشد ما یک مقدار سلاح از جمعیت اسلامی و استاد ربانی می خواستیم. هشتاد مجاهد داشتم درغند خالد ابن و لید و یک مقدار اسلحه از ا ستاد ربانی گرفتم البته با گذشت سه ماه انتظار درغند و گرفتاریهای بی شمار و درانتقال مجاهدین از راه پاره چنار عارف حسینی با من خیلی همکاری داشت همه مجاهدین ما برای چند روز درمدرسه جعفریه شان در پارا چنار مستقر شدند. دراین سفر به اسلام آباد پاکستان باید می رفتم و عمده ترین برنامه من این بود که صدای سازمان نصر و مجاهدین مناطق مرکزی را بلند کنم در سفری هزارجات هرشب می شنیدیم که مجاهدین و رهبران احزاب جهادی مستقر درپاکستان چه کردند اما خبری از مجاهدین مناطق مرکزی و احزاب نبود و تا آن زمان هیچ کسی هم  مصاحبه نکرده بود. استاد مزاری می گفت حاجی آقا در پاکستان برو صدای مردم را به گوش جهانیان برساند از ایران که ممکن نیست. این حرف در دلم بود و درکمال نا با وری اقدام به این کار کردم و نیت من این بود که بروم اسلام آباد اما خوب رفتن به اسلام  آباد هزینه لازم داشت می خواستم از جناب رحیمی مسوول سازمان نصر در کویته پول بگیرم که دیدم این کار امکان ندارد به دنبال قرض بودم که حاجی نبی چپه شاخ درکویته هتل داشت پرسان کردم خودش نبود اما شرکایش بود خواستم از آنها پول قرض کنم تا به اسلام آباد بروم در فکر پول سفر بودم که یک روز جوانی را دیدم بنام نصیر مقیم آمریکا. وی نشریه ای داشت که به حمایت و هواداری از سازمان نصر درآمریکا منتشرمی کرد جوان بسیار پرشور و انقلابی. با دیدن وی خیلی خوشحال شدم و گفتم شما در آمریکا بودید و نشریه برای ما می فرستادید و حالا اینجا آمده اید گفت: بله برای کارهای فامیلم به پاکستان آمده ام و فردا می روم اسلام آباد بدون اینکه من مقصد خود را بیان کنم گفت: استاد بیا باهم برویم اسلام آباد. من گفتم او تورا خدا خیر دهد من چند روز است که به همین فکرم و می خواهم بروم اسلام آباد و هدفم هم این است. گفت: چه قدرعالی خدا شما را برای من رسانده و من گفتم تمام اروزوی من هم برآورده می شود. اما گفتم که پول کافی ندارم. نصیرجان خندید گفت : هرچه من دارم با هم خرج می کنیم خدا مهربان است. همین شد که باهم برویم طرف اسلام اباد اما به چه وسیله ای قطار نوبتی است و تا چند روز دیگر حرکت می کند طیاره نمی دانم چه مشکل داشت شاید مساله کرایه اش بود و یا کدام مشکل بی مدرکی من. هردو سوار برموترهای مسافربری و رفتیم به سوی اسلام آباد در راه پولیسهای پاکستان تا جای که در توان شان بود مارا تفتیش می کردند من یک پیراهن و تمبان نو خریده بودم که ازحالت ژولیده گی و جل مرغی افغانستان  بیرون شوم ولی فایده نداشت در چندین ایستگاه تلاشی می یامد همه را تلاشی می کرد و ما را هم. نمی دانم درتلاشی از ایزار بند و یا بند تمبان چه دیده بود مستقیما می رفت ایزار بندهای مارا تلاشی می کرد اول کمی ملال آور بود بعد کم کم عادت کردیم بی خیال می گذاشتم که تلاشی کند و چاره هم نبود.

مسافرین همراه ازدست پولیسها درعذاب بودند همه شان پاکستانی بودند درجاهای بارهای شان را پیاده می کردند و خلیطه های شان را پاره و... به این صورت با گذشت 24 ساعت و یا شاید هم بشتر به اسلام آباد رسیدیم. نصیرجان هتل لوکسی گرفته بود روزها و شبها باهم بحث می کردیم سخت مرید شریعتی بود و  کتابهایش را بخوبی خوانده بود و بعد روزها به دنبال مراکز خبری مثل صدای آمریکا و مثل بی بی سی وال سرویس بودیم. نصیر موفق شد، شرایط مصاحبه را با همه فراهم نماید. در بی بی سی با جرج آرنی آشنا شدم دریک قسمت دربخش دایکندی خاطرات، تو ضیحات دادم که باوی روی چه مسایلی صحبت کردم. وی بسیارعلاقمند بود که اوضاع هزارجات را بداند و اینکه من خاطرات سفرم را ازکارکری تا هزارجات برای شان شرح دادم برایش خیلی جالب بود و به دقت به صحبتهای من گوش می داد. من گفتم شما هرشب بلا استثنا از مجاهدین مقیم پیشاور خبر و تحلیل پخش می کنید ولی از مجاهدین هزارجات هیچ چیزی نمی گویید وی گفت دلیلش این است که هیچ ارتباطی بین نمایندگی ما با احزاب شما نیست و  من سخت مشتاق خبر های هزارجات هستم واقعا نمی دانم که درآن ساحات چه می گذرد؟ از روی نقشه همه موقعیتها را برای شان شرح دادم و گفت احزاب مقیم پیشاور درداخل کشور جنگهای خونین دارند بخصوص درگیریهای جمعیت اسلامی و حزب اسلامی نگران کننده است به مقاومت افغانستان و به هدف شان آسیب می رساند. آرنی از من پرسید چطور در مناطق تحت تصرف شما جنگ و درگیری نیست؟ گفتم ما اختلافات داریم ولی درگیری خونین نداریم البته که در برخی موارد جنگ هست وی گفت بله درست است اگر درگیریها گسترده می بود خوب ما ازطریق موسسات خیریه که آنجاها کار می کند خبرمی شدیم و تاحالا گزارشی جدی ازجنگ درمناطق مرکزی را نداریم بعد پرسید یک حزب بزرگی بنام شورای اتفاق بود حالا چطور است؟ گفتم هست ولی آن قدرت گذشته را ندارد و انشعابات داشته است یک سوالش این بود که سلاح ازکجا می گیرید؟ ایران برای تان اسلحه می دهد گفتم اسلحه ایران رسیدنش به هزارجات محال است و گفتم ما ازمرز کاکری هرات و ایران تا هزارجات 30 روز سفر داشتیم در راه با کمینهای مرگباری برخوردیم چه گونه می شود اسلحه به هزارجات برد جرج آرنی به علامت تایید سرش را تکان داد و گفت آری این سفرشما باور نکردنی است و صحبتهای زیاد و ثمر بخشی داشتم. وی تاکید داشت که با نمایندگی ما در تماس باشید. احزاب پیشاور هر روز ده ها خبر را برای ما ارسال می کند و بعد آرنی یک بسته کاغذ را برای من نشان داد و گفت اینها گزارشهای است که آنها برای ما می فرستند درصدای آمریکا رفتم و اولین تجربه مصاحبه رادیوی خود را در استدیوی صدای آمریکا در اسلام آباد گذراندم و بعد با قرمعین سردبیر رادیوی بی بی سی مصاحبه تلفونی داشتم و چه گفتم.......

پ. ن. مراکز عمده خبرگزاریهای جهان دراین سالها درپاکستان مستقر و جابجا شدند و اخبار جنگ افغانستان را پوشش می دادند. با بی بی سی و صدای آمریکا مصاحبه های مفصلی داشتم. عارف حسینی " 1325 – 1367" رهبر حزب انفاذ فقه جعفری در پاکستان. پولیسهای پاکستان رفتار و رابطه شان با مردم با چوب دستی اند و بسیار رشوت خور. نصیر عضو و هوادار سازمان نصر درآمریکا. رحیمی مسوول دفتر سازمان نصر درکویته پاکستان.   

 



 

 

شایعات سرهای بریده ما درکابل- 52-

 

در اسلام آباد برای اولین بار موفقیتهای خوبی داشتم. با خبرنگاران خارجی و با نمایندگیهای معتبر سرویسهای خبری در تماس شدم و با آنها صحبت کردم. صحبت بسیار خوب با جرج آرنی و با نمایندگی صدای آمریکا و یک مصاحبه رادیوی خوبی با صدای آمریکا داشتم و حالا کارهایم در اسلام آباد تمام می شد با نصیرجان گفتم من به پیشاور می روم و با رهبران جهادی می خواهم صحبتی داشته باشم وی گفت خوب است منم همرای شما می روم اما برمی گردم بخاطرکارهای فامیلم. با هم آمدیم در پیشاور شب دریک هتل بودیم و فردای آن من به مدرسه عارف حسین رفتم و بعد برگشتم به هتل به نصیر گفتم به بی بی سی یک تماس بگیر. شماره تلفن باقر معین را برایش دادم. جرج آرنی تلفن خاص باقر معین را به من داده بود. نصیر تماس گرفت و گفت استاد محمد ناطقی عضو شورای رهبری سازمان نصر تازه ازداخل کشور به پاکستان آمده و می خواهد با شما مصاحبه داشته باشد باقر معین گفت : با کمال میل با ایشان مصاحبه می کنم و همین حالا هم آماده ام من گفتم برای فردا ساعت دو به وقت پاکستان وقت بگذار. باقرمعین گفت: من یک شماره تلفن از ایشان می خواهم. شماره تلفن مدرسه جعفریه عارف حسین را برای شان دادم. بعد رفتم هتل. نصیر برگشت اسلام آباد من شب تنها درهتل بودم با خانواده هم تماس مستقیم نداشتم زیرا درخانه تلفن نداشتم. خبرهای عجیب غریبی را می شنیدم. برنامه ریزی کردم که رهبران پیشاور را ببینم استاد ربانی را می شناختم. درسال 1362 در پاکستان برای گرفتن سلاحهای مان آمده بودم و با ایشان  بارها و بارها صحبت داشتم و با گذشت سه ما یک مقدار اسلحه را باچه مکافاتی گرفتم و درهمان سال استاد مزاری با ایشان ملاقات داشت و جلسه شان به جنگ و دعوا منجر شد. من در آن نشست نبودم اما آقای قرین صحبت کرد که جنگ لفظی بسیار سختی بین استاد مزاری با پروفیسر ربانی درباره همین سلاحها صورت گرفت و جزییات این گفتگوی تلخ را درموقعش شرح می دهم. درهمان سال با انجنیر صاحب حکمتیار صحبت داشتیم و شب همراه استاد مزاری درخانه شان مهمان بودیم. برنامه من این بود که آنها را ببینم اما به دلیل امور امنیتی و تهدید نتوانستم با آنها صحبتی داشته باشم این تهدید بعد از مصاحبه که با بی بی سی داشتم ایجاد شد گروه ها و آدمهای را که می شناختم تازه به گروه های پیشاور وصل شده بودند و امکانات می گرفتند و با سازمان نصردشمنی داشتند، به دنبال من راه افتاده بودند. فردا حوالی ساعت دو بعد ازظهر به مدرسه عارف حسین رفتم و قضیه مصاحبه با بی بی سی را به ایشان درمیان گذاشتم آقای حسینی به خادم مدرسه گفت یک اطاق برای شان درنظر بگیر و کسی تردد نکند تا ایشان مصاحبه شان را داشته باشد. واقعا عارف حسین سید بزرگواری بود یک وقت با آقای سید مرتضوی رییس شورای نمایندگی حرفم شد و باخود گفتم کاش سادات ما مثل سید عارف حسین می بود. ساعت دو تلفن زنگ زد. گوشی را بر داشتم باقر معین گفت: من با جناب محمد ناطقی عضو شورای رهبری سازمان نصر دیروز وقت مصاحبه گذاشته ام و حالا می خواهم با ایشان مصاحبه داشته باشم. گفتم من خودم ناطقی هستم باقر معین پس ازیک احوال پرسی گرم گفت شما تازه ازداخل افغانستان برگشته اید گفتم بله. وی ابتدا از ساختار تشکیلاتی سازمان نصر ازمن پرسید و گفتم که ساختار تشکیلاتی ما این است و درعرصه های سیاسی و نظامی و فرهنگی فعالیت داریم و چندین کمتیه داریم و اعضای رهبری سازمان نصر ده نفر هستند. معین گفت: ممکن است نامهای ازعضای رهبری سازمان را برای من بگویید گفتم نه معذرت می خواهم. باقر معین گفت درست است دلایل امنیتی دارد و بعد حوزه فعالیتهای سازمان نصر را از من پرسید و گفت درکجاهای کشور فعالیت دارید. گفتم: در همه ولایات مرکزی مثل بهسود، غزنی ، جاغوری، بامیان و تمامی ولسوالیهای بامیان مثل پنجاب ، ورس، یکاولنگ ، و لسوالیهای لعل سرجنگل و همین طور در دایکندی و در ولسوالی شهرستان. درشمال کشور مثل ولایت سمنگان ولسوالی دره صوف و بلخاب در ولایت بغلان درپشت بند و پیش بند در ولایتهای غور مثل دره تخت و طی بره با مولوی عثمان و همکاران شان و همین گونه درولایت بادغیس و از مولوی ملهم و قو م سینی نام بردم  همین گونه ولایت هرات جبهات کاکری و اطراف آن را نام گرفتم. باقرمعین به دقت گو ش می داد و بعد پرسید درآینده چه می خواهید و نظرتان درمورد ظاهرشاه پادشاه افغانستان چیست؟ گفتم نظرما در مورد فعالیت و نقش شاه سابق افغانستان مثبت است ایشان درعرصه نظامی و جنگ نقشی ندارد ولی برای حل جنگ افغانستان می تواند نقش داشته باشد و ما حمایت می کنیم. اما درمورد آینده که چه می خواهیم گفتم: درحال حاضرهدف ما آزادی افغانستان هست و بعد از آزادی خواهان یک حکومت با ترکیب  درست و مشارکت عادلانه هستیم که درموقعش سازمان نصر موضع خود را اعلام خواهد کرد. گفتگوی ما بسیار طولانی شد باقر معین تشکر و خدا حافظی کرد. شب منتظربودم که چه گونه پخش می کند. باقر معین یک گزارش جانانه و جامعی را از صحبتهای من تهیه کرده و در صدر خبرها و تحیلیلهای خود جای داده بود آن شب خیلی خوشحال بودم زیرا اولین باری بود که صدای سازمان نصر از رادیو بی بی سی با میلیونها شنونده پخش می شد. ذهنم طرف داخل کشیده شد و گفتم استادمزاری امشب با شنیدن این خبر بی نهایت خوشحال شده است چو همین را می خواست و به من گفته بود که درپاکستان این کار را بکنم. فردا از گوشه و کنار شنیدم که افرادی پس از شنیدن مصاحبه به دنبال من راه افتاده که مرا پیدا کنند. نصیر هم دراسلام آباد نگران وضع امنیتی من بود با این وضع تمامی بر نامه های خود را کنسیل کردم و تصمیم گرفتم که هتل را ترک کنم چون یکی دو نفر به سراغ من در همان هتل آمده بودند. و بعد شنیدم که همین دسته آدمها شایعه مرگ مارا درکمین آبشاره در بین مردم پخش کرده اند و گفته بودند که درکمین آبشاره مزاری و رفقایش را روسها گرفته و سرهای شان را بریده و به کابل منتقل کرده اند و این شایعه را حتا در درون خانه های ما رسانده بود. خانم من که درواقع مایه عزت سربلندی و افتخار من در زندگی هست همراه با مادر محمد خانم استاد عرفانی به حرم حضرت معصومه پناه می برد و یک ماتم بزرگ را برای خود شان برپا می کنند. این حرفها و شایعات را درپاکستان جسته و گریخت شنیده بودم. هتل را ترک کردم و به مدرسه عارف حسین آمدم و با کمک آنها یک بلیط قطار طرف کویته تهیه کردم و به طرف کویته حرکت کردم.....

پ. ن . عارف حسین" 1325-1367 رهبر حزب انفاذ فقه جعفری پاکستان. مدرسه جعفریه درواقع مدرسه دینی بود که درپیشاور و پاره چنار ساخته بود. باقرمعین سردبیر بخش فارسی بی بی سی. شایعه بریدن سرهای ما پس از کمین آبشاره پخش شده بود. پشاور مقر اصلی رهبران جهادی هفت گانه درطی سالهای جهاد و اشغال روسها.    




عبور از مرز-53-

 

درقطار هستیم و طرف کویته درحرکت نمی دانم چند ساعت در راه می مانیم احتمالا همان 24 ساعت خواهد بود. واه واه چه قطاری در هر ایستگاه صدها نفر سوار می شوند و پیاده. من یک سیت مستقل گرفته بودم و کرایه یک سیت مستقل را داده بودم و اما کجا رعایت می شد هرکسی می یامد و می نشست خلاصه اولین تجربه قطار سواری من درپاکستان بود. عجب کشوری و چه گونه اداره می شود قانون که نبود یک کسی گفت خدا این کشور را اداره می کند شبیه حرفی که در ایران شنیده بودم که کشور مال آقا امام زمان هست و او اداره می کند. عجب گرفتاری دراین قطار داشتم رنگا رنگ آدمها می یا مدند و می رفتند شب اطاقهای کمی خلوت شد و یک مجله گرفته بودم و می خواندم در مجله خوب موضوعا مختلف نوشته می شود. یک ریش بلند در اطاقک قطار کنارم نشسته بود و گاه گاهی باخو پیچ پیچ می کرد اما من حرف وی را نمی فهمیدم و اما می دانستم که پیچ پیچ وی مربوط به من می شود و همین مجله. آخرالامر با دستش اشاره کرد که مقاله مرتبط به انقلاب اسلامی ایران را نخوانم و خلاصه نشان داد که چیزی درباره ایران نخوانم. استدلال نمی توانستم مشکل زبان بود او انگلیسی گپ نمی زد و منم اردوی وی را بلد نبودم و خلاصه من برایش فهماندم که این مجله درکشور پاکستان چاپ شده و مربوط خود شما هست و دیگر اینکه موضوعات گوناگون دارد و یکی هم درباره ایران. وی بی نهایت متعصب دیده می شد و حالا می فهمم که لشکر جهنگوی یعنی چه ؟ سپاه صحابه، القاعده لشکرطیبه، جندالاسلام جیش الاسلام و جیش المجاهدین یعنی چه ؟ این آدم یعنی نماینده همه آنها و پاکستان واقعا جای پرورش و آموزش و تربیت آنها شده بود و استخبارات با آنها کمک و همکاری داشت. دراین سالها یعنی 1366 و بعد از آن گروهای افراطی درپاکستان دست باز داشتند و بنام جهاد درافغانستان هرکاره و همه کارها را می کردند. به این ترتیب شب تا به صبح راه رفتیم و از اینکه موفق نشدم که برای مدتی در پیشاور مرکز کمکهای جهانی برای مقابله باروسها بمانم خیلی متاثر بودم. افغانستان گاو شیرده برای همه تروریستها شده و غرب هم تنها به یک هدف استراتژیک که افغانستان را ویتنام  شورویها نماید، کمکهای شان را سیل آسا به پاکستان سرازیر می کرد. یکی به من تصویر زندگی سربازان پاکستانی و نوع سلاحهای که پیش از جهاد افغانستان در دست داشتند و نوع تجهیزات که حالا دراختیار دارند را شرح داده بود و واقعا یک تغییرحیرت انگیز و باور نکردنی در وضع اردوی پاکستان پیش آمده بود و همه اینها بنام جهاد افغانستان به پاکستان رسیده بود. دولت پاکستان از تمامی کشورهای ضد اتحاد جماهیرشوروی باج می گرفت و همه هم این باج را می دادند و چندان حساب و کتابی هم درکار نبود. خیلی آدمهای مطلع مثل عباس کریمی مثل ورسجی و ده ها روشنفکر دیگر که درسفرهای قبلی درپاکستان دیده بودم به من گفتند آن قدر پول و امکانات به پاکستان ریخته است که هیچ حساب و کتابش معلوم نیست برخی ازآنها مرا ملامت می کرد که چه درایران نشسته اید و خودرا حافظ و پاسبان دین و دیانت از نوع شیعی و ولایت فقیه کرده اید. خدا خود حافظ دین خود هست و بیایید از کمکهای بین  المللی برای مردم خود بهره بگیرید. احزاب شیعی درطی یک دهه جنگ و جهاد در افغانستان ازهمه کمکهای دنیا محروم ماندند. آقای مجددی می گفت از این همه کمکها 60 درصد آن را حزب اسلامی حکمتیار صاحب می گیرد و 40 درصدش مربوط دیگران هست. خوب این طبیعی بود که حکمتیار با تشکیلات منظم و دوست مثل حمید گل رییس استخبارات پاکستان این همه کمکها را می گرفت. اینها موضوعاتی بود که درقطار پیشاور کویته درذهنم چرخید. حوالی ساعتهای ده صبح روز دوم از سفر من به قطار بود که به کویته رسیدم و در این سفر تک و تنها بودم. رفتم به نمایندگی سازمان نصر. آقای رحیمی مسوول دفتر ازکارهای رسانه ای که در اسلام آباد کرده بودم بی نهایت خو شحال بود. این باور نکردنی برایش بود که یک نفر ازعمق گرفتاریهای هزارجات به پاکستان وارد شود و بعد بتواند دریک مدت زمان اندک این گونه ارتباظ رسانه ای خوب با معتبرین رسانه های دنیا برقرارنماید. و من این کار را کرده بودم. مدت زیادی درکویته نماندم و فکر می کنم برای یک هفته بخاطر رفتن به ایران ماندم بحث این بود که چگونه بروم امکان گرفتن پاسپورت افغانی برای من و جود نداشت فکر می کنم اصلا حکومت کابل نمایندگی در پاکستان نداشت. مجاهدین و حکومت پاکستان درحال جنگ با حکومت کابل اجازه نمی داد که دولت کابل در پاکستان نمایندگی داشته باشد اما در ایران چنین نبود. حکومت افغانستان در تهران سفارت فعالی داشت. همان حرف آقای بروجردی بود که هرکی درکابل و درارگ باشد حکومت ایران با آنها روابط سیاسی و دیپلماتیک دارد. بحث گرفتن پاسپورت پاکستانی مطرح شد بازهم مطالعه کردم که این کار هم غیر عملی است اول اینکه من پول نداشتم گرفتن شناخت کارت و گرفتن پاسپورت پاکستانی با پول آسان بود ولی کجا آن پولی که من شناخت کارت و پاسپورت بگیرم. واقعا عجب گرفتاری و عجب مظلو میتی جهاد قربتا الی الله یعنی همین. حالا درکویته بند مانده ام که چگونه وارد ایران شوم. در یک مقایسه شرایط زندگی و تسهیلات مجاهدین در پاکستان و ایران بسیار متفاوت بود. مجاهدین درپاکستان تماما اسناد مسافرتی پاکستانی داشتند و رهبران جهادی در پاکستان پاسپورتهای دیپلماتیک در جیب شان بود و به شرق و غرب عالم سفر می کردند اما در ایران هرگز چنین شرایط و امکاناتی برای مجاهدین مستقر در ایران و جود نداشت. مرزهای افغانستان و پاکستان باز و کسی نمی پرسید که کجا می روی؟ و لی مرزهای ایران و افغانستان با محدودیتهای زیاد و تردد با و یزه و پاسپورت امکان داشت. من واقعا مانده بودم که چه کنم؟ به این صورت تصمیم گرفتم خپ چوب قوچاقی وارد ایران شوم در سفر پیشاور و کویته تمام شب گرفتار تخیلات و مقایسه نیروها درگیرجهاد افغانستان بودم  و اینکه دنیا و حکومت پاکستان چه می کنند؟ و حالا درسفر به ایران در این فکرم که چه گونه به ایران بروم و تقریبا تمامی ذهنم را سفر و تبعات و خطرات آن اشغال کرده بود و گاهی به مظلومیت خود گریه های بدون اشک داشتم و تقصیر این همه مر تبط به تاریخ است مرتبط به بی سیاستی و کم تجربه گی هست و یا سرنوشت محتوم و مقدر. یک روز حوالی ساعت هفت شب بدون اینکه باکسی درمیان بگذارم حتا با جناب رحیمی رییس دفتر سازمان نصر، ازدفتر بیرون شدم و رفتم طرف "اده تفتان" به ریگشه وا لا گفتم به "اده تفتان" مرا برسان. موترها طرف تفتان آماده بود و ده ها مسافر عازم سفر به تفتان. سوار موتر شدم و تمام شب را در راه بودم خواب که نداشتم چون از قدیم در موتر خواب نمی رفتم  خصوصا بعد از چند تصادف مرگبار ازجمله تصادف تربت جام که حسینی دره صوفی به رحمت خدا رفت و همینگونه چند تصادف دیگر. حالا ذهنم کشیده شد به طرف داخل و احساس می کردم که ازفضای پیشاور و پاکستان خارج شده ام . برای داخل این گونه فکر می کردم که آخر کار چه می شود؟ جنگ صادقی و افکاری و امینی اشترلی با سازمان نصر چه خواهد شد؟ و این جنگ راه حل دارد و یانه ؟ از سوی دیگر به شدت به فکر دوستانم آیه الله پروانی و استاد مزاری و استاد عرفانی و استاد شفق و دیگرمجاهدان سازمان افتادم. اصلا ازوقتی که جدا شدم و حالا بیش از یک ماه می شد که هیچ خبری از سرنوشت شان نداشتم رابطه ها با مناطق مرکزی بکلی قطع و کسی را هم ندیدم که جویای احوال دوستان شوم این برای من واقعا سخت بود که ازپشت سرخود خبر نداشته باشم و آن رنجی که درتمام سال 65 کشیدیم و نمی دانستم که چه شد؟. بخش دیگری ازتصوراتم متوجه برنامه های پیش رو بود که در ایران چه کنم؟ و چه برنامه های عملی است؟ . تا به صبح روی همین موضوعات فکر می کردم تا اینکه صبح نزدیکهای ظهر به تفتان مرز مشترک پاکستان و ایران رسیدیم. هتلها پراز مسافرین عازم طرف ایران بالای نود پنج درصد قوچاقی عزم سفر به ایران را داشتند و من هم جز این گروه بزرگ بودم قاچاقبران فت فراوان و همه درکشاکش جمع کردن مسافر.و تمامی قاچا قبران اهل بلو چ و از قوم بلوچ . واضح بود که قا چاقبران بلوچ ایرانی و پاکستانی باهم همکاری تنگاتنگی داشتند و محوراین و فاق و همکاری را منافع مشترک تشکیل می داد. فکر می کنم یکی از عظیم ترین درامدها را همین قاچاقبران دارند این نوعش همان قاچاق بری آدمها بود که این همه عواید داشت اما انواع دیگرش مثل مواد مخدر که خوب پناه به خدا است. همان روز ما را  به زمین نگذاشتند و قرارشد که نزدیکهای غروب به طرف داخل ایران حرکت نماییم. حرکت کردیم واقعا چه مصیبتی. زنان ، اطفال پیره مردان و جوانان همه نوع آدم در گروه ما بود. قاچابر فرمان می داد که در کجا پیاده راه برویم؟ و درکجا سوار موتر شویم؟ و درکجا مخفی و پنها شویم؟ تمام شب به این صورت تمام می شد حوالی ساعت چهار نصف شد بود که قا چاقبر همه را ازموترها پیاده و همه مارا درجای مخفی کرد و چراغهای موترشان را خاموش و گفتند که به کمین نیروهای امنیتی افتاده ایم همه در یک گودالی و ازترس نفس کشیده نمی توانیم. غالماغال نزدیک و نزدیک تر می شد و معلوم بود که به دام نیروهای امنیتی ایران افتاده ایم به این صورت پولیس با چراغهای نور افکن بالای سرمان رسید و همه ما ازگودال بیرون کرد و با چراغ دانه دانه صورت ما را دید می زد و گاهی هم پرسان می کرد و حالا نمی دانستیم که به چه سرنوشتی گرفتار می شویم ......

قاچاقبران دو طرف مرز همه ازقوم بلوچ. پولیس مرزی ما را به دام انداخت. راه کویته و تفتان شلوغ ترین راه مسافران بی پاسپورت و به قول ایرانیها غیرمجاز. اکثریت مردمی که قاچا قی می رفتند ازمردم هزاره. قاچاقبران هزاره ، بلوچ و ایرانی و پاکستانی به صورت مشترک کارمی کردند و خیلی هم منظم و دقیق. پولیس ایران همه ما را دربرابرپول آزاد کرد. واقعا تفاوت بنیادی ایران و پاکستان داشتن و نداشتن مرز برای افغانها است.




 

و رسیدن به خانه –54-

 

پس از چک کامل تو سط پولیس در شب تار نمی دانستم که با ما چه معامله می کند؟ گوش کردم که صحبت پولیس مرزی ایران با قاچاقبران روی تعداد نفرها و خرجش بود. ایرانیها گاهی می گویند حاجی آقا زندگی خرج دارد و حالا برای ما معلوم شد که پولیس خرج زندگی خود را ازقاچاقبران می خواهد کمی خیالم راحت شد که بحث رد مرز شدن درکارنیست کمی در دلم هم پولیس خرج بگیر و هم قاچاقبران همراه خود را ، دعا کردم و با خود گفتم کار پولیس و لو توام با رشوه اما کمی نزدیک به این حقیقت است که مرز نباشد بهتر است و امام خمینی فرموده بود که "اسلام مرز ندارد". پولیس رفت و قرارشان با قاچاقبران این شد که بخیر در خود زاهدان تسویه حساب می شود. پولیس نقد و فی المجلس در دل تاریکی شب می خواست اما استدلال قاچاقبران ما این بود که خوب نداریم یعنی اینکه هنوز ازمسافران نگرفته ایم. اصول ما این است که مسافران را به مقصد می رسانیم و بعد کرایه خود را می گریم. خوب با این کارها نشان می داد که درعالم قاچاقبری نیز قاعده و قانون و مردانگی هست. من یکی این اصول را نسبت به مرزهای آهنین ترجیح می دادم. پولیس رفت و قاچاقبران فرمان سوار بر ماشینها را صادرکرد با یکی از قو چاقبران که خیلی نزدیک شده بودم ازش پرسیدم دیگر تمام شد بخیر بی خیال می رویم گفت داداش می زنیم به چاک و بی خیال می رویم اما خوب پولیس تنها یکی نیست ممکن به گشتیهای دیگری غیر از اینها بر بخوریم اما به من اطمینان داد که ما بکار خود می فهمیم و پولیسها نان نمک مارا زیاد خورده هرقسمش که باشد چاره شان را می کنم. قاچاقبر ازمن کمک خواست و گفت داداشی تو یک قسم چیز فهم معلوم می شوی و ما قربان آدمهای چیز هستیم و مه نو کرتانم با من کمک کن گفتم چه کمکی منم که مثل دیگران هستم گفت: نه کمک این است که به همی مسافران بگویید که همان کرایه ما را در وقت و زمانش رد کنند اگر نه درخانه ها می مانند. شما خوب می دانید ما هم باید خرج کنیم زندگی سخت است و خرج دارد دیدی که پولیس پول می خواست و من باید پول شان را رد کنم و داداش کار ما یک روز دو روز هم نیست این کسب پدری ماست نسل اندر نسل. و بعد گفت گاهی شده مسافر چند ماه گروگان ما می ماند و ما هم با آنها بدی نمی کنیم ولی خوب ما پول خود را می خواهیم و در این مورد دگر چون چرایی نست ما طبق قرارداد عمل می کنیم نه کم و نه زیاد شما به این مردم بگویید که پول مارا زود بدهد. گفتم خوب است. صبح در زاهدان رسیدیم. قاچاقبر همه کسانیکه تسویه حساب نکرده بود را به خانه های تیمی شان تقسیم کرد و آنهای که پول شان را داده بود خوب مرخص بودند. قاچاقبر مرا دریک خانه برد که تعداد بیست نفر از مسافران را جای بجای کرده بود خانه تنگ و همه چسپیده با هم نشسته بودند و منم کمی با آنها صحبت کردم و گفتم کوشش کنید پیسه قاچاقبر را به پردازید و هیچ چاره ای هم نیست و این جزء از سر نوشت ما شده است و خود را خلاص کنید. همه گفتند که می دهیم اما کمی تال می خورد چون قو ما و اقارب ما برای ما پول می فرستند.

قاچاقبر همین مقدار کمک را از من خواسته بود و بعد ازش جدا شدم و آمدم به دفتر سازمان نصر. بچه ها خیلی خوشحال بود و از اینکه من با گذشت یک سال نیم دو باره پیدا شده ام. من در طی یکی دو روز تا گرفتن نامه تردد به طرف تهران و قم، در زاهدان  ماندم و خبر رسیدنم را هم به خانه توسط دوستان رساندم خیالم راحت شده بود. بچه های سازمان گزارش داخل را می خواستند که بشنوند و می خواست بدانند که استاد مزاری درچه حال بود از استاد عرفانی آیه الله پروانی و از استاد شفق و همه مسوولین سازمان نصر درهمه ولایات که رفته بودیم گزارش و معلومات می خواستند و این حق شان بود منم همه گزارشها را از کاکری تا هزارجات و تا شمال و تا جنوب و رویدادهای هول انگیز سفر و کمین آبشاره و افتادن استاد مزاری از اسب و شکسته شدن دست شان و از استقبال مولوی ملهم دربالا مرغاب را برای شان صحبت کردم و همین گونه از اوضاع هزارجات از شرایط سختی که گذرانده بودم و از اینکه اولین نشانه های جنگ نصر و سپاه را در سیاه چو ب بندر شاهد بودیم برای شان تو ضیح دادم همه گوش بودند که می شنیدند و همه چشم بودند که نگاه می کردند. از ملاقات با حاجی آقای صادقی و ازجنگ و بیرحمیهای افکاری و ازشکست سازمان نصر درشهرستان و از اینکه موفق نشدم که صلحی در شهرستان برقرار نمایم برای شان توضیح دادم و دلایل را هم برای شان می گفتم از گفتگوهای خطرناک در اولین ملاقات صادقی نیلی و استاد مزاری برای شان در" خارقول " گفتم و بعد از توافقات " دهن گودر" پنجاب برای شان صحبت کردم. و همین گونه ازسفر شمال و گزارشهای دره صوف و پشت بند را برای شان شرح دادم. در دفتر سازمان نصر ازهمه مناطق حضور داشت و همه می خواستند وضع مناطق شان را بدانند مساله سرنوشت شان بود. و بعد از سفر لعل و سه شرط آقای صابری برای شان صحبت کردم و چه خنده های که بچه ها در باره شروط آقای صابری داشتند. و همین طور از روزهای زمستان که درپنجاب داشتیم و کشف قومای استادمزاری در پنجاب و مساله ارباب جمشید را برای شان صحبت کردم همه متحیر مانده بودند که استاد مزاری خیر از پنجاب و ورس بوده است. و درباره پیش نویس یک وحدت سراسری که در زمستان پنجاب تهیه کرده بودم را برای شان تو ضیح دادم و همینطو ازخاطرات سفر به
"قل خویش" به دره ترکمن و به شیخ علی و بهسود و قصه حزب " گنگو " را در باره اش صحبت کردم. قصه " گنگوشها" درهرجا و برای همه جالب بود بچه های سازمان نصر در دفتر زاهدان به وجد آمده بودند و بعد از سفر بازگشتم به خارج و رویدادهای در اشترلی ، چارقول و از قمبر چرسی در سیاه دره و ازجنگهای خدیر و بعد از هلمند و داستان افضل خان دزد را که ما را لوچ کرد را نیز با ایشان درمیان گذاشتم صحبتها نشسته و در قالب سوالات و چای خورده و خودی مانی بدون تشریفات صورت می گرفت و بعد از سفر به پاکستان و مصاحبه های که داشتم برای شان صحبت کردم و همه مصاحبه های من را شنیده بودند و بی نهایت خرسند بودند و گفتند که ما در میان احزاب رقیب در زاهدان یک سرگردن بلند راه می رفتیم و افتخار می کردیم که ما کسانی داریم که صدای ما را به تمام جهان می رساند و بعد از خطر و تهدید که در پشاور برایم پیش آمد و ازسفر به طرف ایران و مساله قاچاقبران و مردم بیچاره مان گپ زدمک یکی از بچه ها گفت: ما شایعات و حشتناکی را هم شنیدیم که روسها شمارا دستگیر و سرهای شما را بریده و به کابل فرستاده اند. خلاصه در جمع مجاهدین و مسوولین سازمان نصر در زاهدان همه گزارشها و عقده های دل تنگ خود را بیرون دادم و بعد نامه تردد من تهیه شد و حرکت طرف تهران و به این صورت به خانه رسیدم.....

پ.ن. دفتر زاهدان سازمان نصر به دلیل مشکلات و گرفتاریهای مردم و مجاهدین مهم ترین نمایندگی پس از تهران و مشهد بود. گزارشهای من برای بچه ها بسیار سازنده و آموزنده بود و مسوول نمایندگی ما دراین سالها فکر می کنم انجنیرجواد بود. قاچاقبران رفتارش با مردم براساس قوانین نا نوشته خود شان اعمال می شد که درمواردی زیادی خوب بود. قاچاقبر جماعت با همه درتماس است و خرج خود و نیروهای امنیتی و سرحدی را تامین می کند که ما با چشم خود دیدیم. مشکل اساسی ما در آن زمان مساله گذرنامه و تردد بود که امکان تهیه کرد نش برای ما ها نبود. قاچاق یگانه راه رفت آمد برای ما بود.  و اما در پاکستان مجاهدین و رهبران شان همه تسهیلات تردد را درهمه جا داشتند.

 




  

نشست با طلاب و فضلای حوزه علمیه -55-

 

چیزی درحدود یک هفته درخانه بخاطر پذیرایی دوستان ماندم. می دانید که برای مهاجرین رویدادهای کشور اهمیت زیادی دارد بلا استثنا هریک ازمسوولان احزاب که از داخل کشور به بیرون آمده است مورد استقبال گرم مهاجرین قرار گرفته است. یک وقت یادم هست که درسالهای 61 و یا سال 62 بود که استاد اکبری از داخل کشور به خارج می آمد و ازما دعوت شده بود که درمیدان هوایی مهرآباد به استقبال استاد اکبری برویم و رفتیم. تقریبا دو ساعت در میدان هوایی منتظر ماندیم اما خبری نشد. شیخ حیدر محقق ورسی رفت در پشت میکروفون میدان هوایی تا به مردم و مستقبلین اعلام نماید که هوا پیما پروازش از زاهدان به تاخیر افتاده است. آقای محقق ورسی شیخ و روحانی خوب و با سواد اما کمی ورخطا بدانم و ندانم عجول تشریف دارد. درسفری که برای صلح دایکندی داشتیم هم در سینه خود کفته بود که اینه آوردن صلح با من. و حالا شیخ ورخطای ما رفت که به آن همه مردم اعلام نماید که هوا پیما به علت نقص فنی از زاهدان به تهران پرواز ندارد. وی رفت که اعلام کند اما به علت هیجانات و کثرت مردم ورخطا شد و قاطی کرد و اعلام کرد: برادران و خواهران توجه توجه هوا پیمایی اکبری به علت فن نقصی پروازش به تاخیر افتاده است لطفا فردا تشریف بیاورید و بازهم همان جملات "نقص فنی" را چپه کی کرده و چند بار "فن نقصی" گفته تکرار کرد. من گفتم او برادران سپاهی بروید این حاجی آقا را متوجه کنید که رسوایی ببار می آورد. آنهای که متوجه بودند می خندیدند که حاجی آقا خوب قاطی کرده است. و اما من در منزل خود برای یک هفته از دوستان خود استقبال  کردم. بشترین مراجعه کنندگان دوستان طلبه و دانشجو بودند. شب باخود فکر کردم که اگر بنا باشد که از صبح تا به شب و قایع و رویدادها را شرح دهم چیزی برایم نمی ماند. با دو نفر از دوستانم مشوره کردم که نحوه برگزاری جلسه چه گونه باشد؟ آنها نمی دانستند و می گفتند که در یک مسجد به مردم و طلاب صحبت شود برخی می گفتند مثل استاد عرفانی که دیگر دوستان که از داخل برگشتند برنامه گرفته شود. اما البته یک چیز در ذهنم بود و آن شیوه رفتار استاد مزاری بود ایشان هرگز دنبال کش فش و گرفتن جلسات عریض و طویل نبود در دفتر سازمان نصر می رفت و دوستان که به دیدن شان می یامدند با انها صحبت می کرد و شیوه صحبت شان موردی بود همه قضایارا شرح نمی داد تنها به مواردی که سوال می شد می پرداخت. این شیوه رفتاری مزاری برای من قابل قبول بود و من همیشه با ایشان در همه جلسات شرکت می کردم و بعد ازسالهای 62 به بعد خیلی با هم صمیمی شده بودیم و پیش از آن اختلاف نظر و بحث داشتیم بخصوص زمان اخراج میثم اخگر، انصاری بلوچ افتخاری و مهدوی قحور. درسال 60 بود که چهار نفر را بعنوان عناصر نا مطلوب از سازمان اخراج کردیم اما حالا خیلی باهم رفیق بودیم.

من بدون تعارف سادگی و پرهیز  از طمطراق را از استاد مزاری یادگرفته بودم و سفر داخل 65 و 66 درسهای زیادی بود که ازهم دیگر آموخته بودیم و مزاری الگو و پیشگام بود. دوستان زیادی درطی یک هفته برای دیدن ما درخانه آمدند و من به صورت موردی به قضایا می پرداختم مثلا چندین پرسش از کمین آبشاره بود و من برای شان داستان هول انگیز کمین آبشاره را شرح می دادم و برخی هم داستان چپه شدن اسب سیاه درشب تار را می پرسید و اینکه مزاری ازپشت به زمین خورد و همراه با اسب تا عمق دره لول خورده بود و دستش به صور ترسناکی شکسته بود را شرح می دادم البته با همه جزییات و حالات روحی و روانی که داشتیم. برخی ملاقات " خارقول" مزاری و صادقی را ازمن پرسید و روایتهای مختلف و متضادی بیرون داده شده را می پرسید که می خواست بداند که من بعنوان راوی مستقیم این صحنه چه دیدیم و چه گونه این قضیه روی داد. البته گفتم درطی این یک سال نیم که در داخل بودیم قضایا به بیرو درز کرده بود اما به گونه های مختلف و متفاوت و حتا متضاد. بشترین بخش سوالات همین ملاقات "خارقول" بود. برخی می گفت استاد مزاری تفنگ روی صادقی کشید و برخی می گفت که نه اول صادقی پیش دستی کرد و تفنگش را بیرون کرد درحالیکه بحث تفنگ کشی اصلا مطرح نبود و کسی با خود تفنگ نبرده بود جز استاد مزاری. بحثهای دیگری مثل ملاقاتهای بعدی "دهن گودر" عده ای زیادی ازطلبها درمورد استاد اکبری می پرسیدند که ایشان در این منازعات چه نقشی دارد مثبت و یا منفی و برخی هم می گفتند آیند جامعه تشیع چه می شود؟ ما به وحدت می رسیم و یانه. من دراین نشستها دیدگاه خود را برای دوستان  شرح می دادم و برداشتهای خود را می گفتم و موضع سازمان نصر را برای شان شرح می دادم. دراین نشستها برای همه واضح ساختم که هدف ازاین مسافرت آوردن وحد سراسری در جامعه هزاره و شیعه بود و نقش آقای اکبری را مثبت بررسی می کردم و ازهمکاریهای ایشان راضی بودم و گفتم علیرغم اینکه در دو سازمان هستیم ولی آقای اکبری همکاریهای بیش از انتظار را با سازمان نصر داشته است. درمورد وحدت سراسری که هدف اساسی و بنیادی و استراتژیک ما بود گامهای برداشته شده است و سازمان در زمستان 65 اساسنامه و حدت سراسری را تهیه کرده است و یک نسخه آن را به خارج فرستادیم که استاد خلیلی خوانده است به آقای دانش وظیفه داده است که روی طرح کار کند و به یک نحوی دیگری مطابق با شرایط سیاسی و اوضاع منطقه ای و جهانی طرح تهیه شود.

سوالات دیگری هم درطی یک هفته از نشست با طلاب و روحانیون مساله وضعیت حزب درشمال کشور بود و برخی دوستان از موقعیت شیخ دولت رفیعی و حاجی مخمد محقق سوال می کرد یادم هست که آقای صفر زاده پرسید که من آنها را دیده ام و یانه گفتم بله من برای اولین بار آقای محقق را دیدم و با هم در دره صوف صحبت کردیم و گفتم که حاجی آقا چهره شما به قومندان جنگی نمی خورد بشتر چهره شما به بوعلی سینایی بلخی می خورد که درجوابم گفت: اگری روز گار می گذاشت خوب منم بوعلی سینا می شدم. از شیخ دولت رفیعی صحبت می کردم چون طلاب زیادی از آن ساحات در حوزه درس می خواندند و همینگونه ازخاطرات که دربهسود داشتم برای شان صحبت کردم. فکر می کنم آقای سید غلامحسین موسوی یک روز همراه رضایی بغل کندو درخانه آمد و با دیدن ایشان بسیار خندیدم و گفتم که حزب تان درسراسر افغانستان پرچمش بالا هست. جزب " گنگو " درهمه مناطق به خصوص در یکاولنگ اعضا و هواداران بی شماری دارد. آقای موسوی خیلی زیاد خندید و گفت این حزب بین المللی هست و حتا بزرگترین رهبران دنیا می تواند عضو حزب باشد و بعد یک عکس از امام خمینی را نشان داد که وسکت را روی قبای خودپوشیده و سینی چای در دشتش هست. موسوی گفت: حضرت امام هم چنین عکسهای را بیرون داده است خلاصه آن روز درخانه بسیار خندیدم وا قعا سید غلامحسین موسوی استعداد فوق العاده است. دو مساله دیگر را هم دوستان از من می پرسید یکی اینکه چه گونه با خبرگزاریهای خارجی ارتباط برقرارکردم و چه گونه ترتیب مضاحبه را داده ام  من برای شان توضیح دادم که چنین شد و استاد مزاری تاکید زیادی داشت که من این کار را بکنم و کردم و با تمام جزییات که در همین خاطرات  نوشته ام برای شان شرح دادم.استاد خلیلی این موضوع را از من پرسید که چطور با آنها ارتباط بر قرارکردید؟ و بی بی سی بصورت بسیارعالی مصاحبه تان را پخش کرد و همین طور صدای آمریکا با این تفاوت که صدای آمریکا صدای تان را پخش کرد اما بی بی سی یک گزارش بسیار خو ب مستند به گفته های شما منتشر کرد. فکر می کنم همه هواداران سازمان نصر ازاین رویداد بی نهایت خرسند بودند و واقعا یک کاری بود که تاکنون انجام نشده بود و بعدش که قضایا عادی شد و من بشترین مصاحبه را با بی بی سی و صدای امریکا درسالهای بعدی داشتم و هیچ کسی به پیمانه من ارتباط با رسانه ها نداشت. در بن 2001 باقر معین و ظاهر طنین سر دبیران بی بی سی را دیدم آنها اعتراف داشتند که بشترین مصاحبه را شما با رادیوی ما داشته اید. در نشست منزل ازشابعات اینکه که روسها سرهای ما بریده و به کابل فرستاده نیز پرسیده شد. این خلاصه برنامه و بحث یک هفته ای من با مراجعین و مهمانان در نشست منزل بود و بعد موضوعات دیگری که شرح می دهم ......

پ. ن . حوزه علمیه قم یکی ازمراکز عمده اهل تشیع بعد از نجف است. دراین حوزه هزاران طلبه خارجی از جمله طلاب افغانی شامل درس هستند. طلاب افغانی در حوزه قم موفق ترین طلاب خارجی می باشند و بشترین نخبگان سیاسی را بیرون داده است. استاد دانش تحصیل کرده عراق است و لی کارهای فرهنگی و سیاسی و تشکیلاتی را درحوزه قم داشته است و درسهای دانشگاهی شان را در قم خوانده است. بخث موردی و پرداختن به موارد طرح شده بهترین شیوه بحث در چنین جلسات است و این شیوه را استاد مزاری داشت. بشترین حضور را در آن زمان و در این زمان من با رسانه های خارجی داشتم و دارم و اولین مضاحبه درمورد سازمان نصر را من راه انداختم.  




  

 سهم با نو – 56 –

 

من درسال 1352 در عراق از دواج کردم. خانم من  ازهمان زمان نقش سازنده در زندگی من پیدا کرد. درسالهای 50 تا 54  هشت نفر کتابخانه سیار را درنجف ایجاد کردیم. مهدوی و سید عبد الحمید سجادی نقش بارزی در توسعه کتابخانه داشتند. خانم من نیز کتاب می خواند و بشدت مذهبی و اهل حرم  و نماز روزه و عبادت. آدمی در سنین نوجوانی بشتر شعله های درونی و دینی دارد. وقتی که رژیم بعث عراق در سال 1355 من را اخراج کرد یکی از مسایل مهم برای من کتابهایم بود. به من گفته شده بود که در مرز ایران مامورین ساواک شاه کتابها و مجلات را چک می کند و اگر آثار انقلابی و ضد شاه پیدا شود دستگیر و زندان می شوید. استاد مزاری هم درسال 1355 به اتهام داشتن کتابهای انقلابی دستگیر و شکنجه شد. من همه کتابهایم را تصفیه کرده بودم تنها کتب درسی را داشتم. اما بانو فاطمه چه کار کرده بود وی یک رساله عملیه داشت و همیشه می خواند و قتی خطرات کتابها را برایش شرح دادم وی مخفیانه ازمن جلد رساله آیه الله شاهرودی را که مجتهد طرف دار شاه بود را کنده و برای رساله  آیه الله خمینی جلد درست کرده بود و با مهارت و ظرافت زنانه گی بگونه چسپانده بود که ساواک شاه پدرش تشخیص نمی داد. من از این کار بانو فاطمه خبر نداشتم یعنی اینکه به من نگفته بود وقتی که درمشهد آمدیم و بعد کتابخانه درست می کردیم و خودش هم سهم فعالی گرفته بود این داستان را برایم شرح داد. من چیزی برایش نگفتم. دلیلش حمله به اعتقاداتش بود. بانو فاطمه خانم مورد احترام و اعتماد همه زنان فامیل و زنان اعضای سازمان نصر درمشهد بود. یک وقت پیشنهاد شد که درکتابخانه " رسالت" در گلشهر برای زنان برنامه داشته باشیم. این موضوع را درجمع اعضای کتابخانه رسالت فیصله کردیم و بعد قرارشد که دوستان این موضوع را به زنان دختران خود شان و هواداران سازمان نصرابلاغ نمایند که جلسه برای زنان اولین اقدامات اجتماعی و سیاسی و فرهنگی برای زنان هست و در آن زمان کمترکسی اجازه می داد که زنان و دخترانش فعالیتهای سیاسی و فرهنگی داشته باشد. من این  موضوع را به بانو فاطمه گفتم ایشان گفت: اشکال ندارد من این کار را می کنم اما تربیت جواد ، علی و بتول نیز کاری سختی هست همه کوچک هستند. گفتم خانم تو ازهمان اول انقلابی و رساله بردوش بودی و حالا فیصله این شده است که شما با زنان و دختران این گونه جلسات را در کتابخانه رسالت داشته باشید. خلاصه درجلسه بعدی اعضای کتابخانه فیصله قبلی را دنبال کردیم که زنان هم سهیم درامور جامعه و سیاست باشند و اولین نشست موفقیت آمیز بانوان تشکیل شد و بانو فاطمه را بعنوان مسوول عمومی انتخاب کردند. بانو شب با من گفت که این طوری شده ما یک استاد می خواهیم که تاریخ افغانستان را برای ما تدریس کند و گفتم آن با من. آقای معصومی را بعنوان استاد تاریخ برای شان تغیین کردم . من به معصومی شوخی  کردم که شما مناسب هستید زیرا دید چشمانت ضعیف است کدام اشکالی پیش نمی آید. بانو جلساتش را بخوبی درسالهای 60 و 61 پیش می برد و یک روز قصه جالبی بانو فاطمه داشت  و می گفت: امروز درجلسه عمومی زنان درکتابخانه رسالت آقای خروش سخنرانی داشت و بعد از سخنرانی می خواست به پرسشها پاسخ بگوید خوب هرخانمی سوال داشت و نام آقای خروش را می گرفت یک خاله میان سال که سواد نداشت و در جلسات عمومی شرکت می کرد گفت آقای خروس شما امروز زیاد گپ زدید و مه موروم خانه که بابه اولادها ازسرکارمیه و من باید خانه باشم آقای خروس اجازه هست؟ که من خانه بروم. خانمها گفتند او خاله  حاجی آقا استاد خروش نام دارد. خاله گفت: برگو به من شخ نگیرید من سواد ندارم خدا و امام رضا به آقای خروس اجر دهد امروز خوب روضه خواند. قصه بانو فاطمه مرا زیاد خندان.

 یک وقت آقای واعظی که با آقای عالی پیام مسوول ستاد پشتبانی افغانستان رابطه خوبی داشت از وی خواسته بود که کدام خانم با سواد و داکتر را معرفی کند که به زنان و دختران مهاجر درکتابخانه رسالت کمکهای اولیه پزشکی را یاد دهد و این خیلی ضروری است. عالی پیام یک خانمی را که دختر بود اما با سن سال گذشته برای کمکهای اولیه معرفی کرد. بانو فاطمه باوی همکاری می کرد و بانو فاطمه از وی خیلی راضی بود و می گفت: که کمکهای اولیه را خوب آموزش می دهد و زنان دختران آمپول زدن را خوب یاد گرفت اند کلاسهای خانم غضنفری بسیار خوب و مفید است. بانو همراه با خانمهای دیگر سه نوع برنامه درکتابخانه رسالت راه انداخته بود جلسات عمومی به مناسبتهای مذهبی و سیاسی و اجتماعی که همه شرکت می کردند مثل آن خاله که استاد خروش را آقای خروس صدا می کرد و اجازه می خواست و یک نوع جلسات بهداشتی و طبی و کمکهای اولیه بود که خانم ایرانی بنام بانو غضنفری راه اندازی کرده بود و نوع سوم از جلسات حکم کلاس درس را داشت که آقای معصومی راه می برد. بانو از کارهایش درمشهد درسالهای 61 و 62 راضی بود و بعد ما از مشهد به قم منتقل شدیم و یک نوع برنامه های دیگری را روی دست گرفت اما نه به آن گسترده گی و زیبایی مشهد و کتابخانه رسالت. من برای مدتی درتهران ماندیم و چیزی درحدود یک ما گذشت و همراه استاد مزاری گرفتار کارهای سید مهدی شده بودیم و استاد مزاری به این نتیجه رسیده بود که این سید مساله افغانستان را خراب می کند از تهران برگشتم از بانو وضع برنامه هایش را پرسیدم وی گفت: خانم غضنفری حالا به کارهای اصلیش که کمکهای اولیه باشد کم تر توجه دارد وی کارهای سیاسی می کند و برخلاف سازمان نصر تبلیغات دارد و  همه شما ازجمله استاد مزاری را خیلی مورد حمله قرارمی دهد. به یک باره ذهنم جرینگ صدا کرد و گفتم: سید مهدی هاشمی. بانو پرسید سید مهدی هاشمی کیست؟ برایش گفتم که وی کیست؟ و با ما بسیار مخالف شده است. خانم گفت خیر بانو غضنفری در همان خط و راه است. یک روز بانو گفت: که خانم غضنفری می خواهد باشما صحبت نماید و ما امروز درجلسه مان فیصله کردیم که خانم غضنفری را جواب دهیم و جواب هم دادم که دیگر حق ندارد برای ما کلاس بگذارد و به غضنفری گفتم که  شما کار سیاسی دارید و ضد سازمان نصر. و ما اصلا نمی خواهیم حتا یک کلمه در این مورد گوش کنیم و حالا می خواهد با شما صحبت داشته باشد و طبعا خو استش این است که شما از وی حمایت کنید. بانو به صورت آمرانه و قاطع گفت: شما حق ندارید از وی حمایت کنید و امروز خواهرا فیصله کرده که وی را جواب دهند که من از طرف خواهرا جوابش کرده ام. گفتم : بانو  من درکار خانمها دخالت نمی کنم و شما می دانید و کار تان. شب بانو غضنفری درخانه آمد. بانو فاطمه احترامی زیادی از وی کرد و بعد بحثها شروع شد خانم غضنفری گفت: حاجی آقا خانم ناطقی مرا جواب داده است و نمی دانم چه سوء تفاهمی پیش آمده و من مدتی زیادی است که باخانمهای مهاجر کار کرده ام و حالا خدمت شما آمده ام که خانم ناطقی را بگویید که با من همکاری نماید. بعد بانو فاطمه گفت: خانم غضنفری خانمها اول از شما خیلی راضی و خوشحال بود و شما هم خوب کار می کردید ولی شما حالا کارهای اصلی تان را کنار گذاشته اید و کار سیاسی می کنید و علیه سازمان نصر موضع دارید و این برای ما قابل قبول نیست به همی خاطر خانمها و دخترها همه شان فیصله کرده اند که دیگر شما رابطه تان را قطع کنید و دیگر کلاس لازم نیست. خانم غضنفری گفت : مساله فیصله خانمها مطرح نیست و شما همه کاره آنها هستید و آنها مرا به خاطر مخالفت خودت جواب داده است و من به همین خاطر خدمت حاجی آقا آمدم که ازشما خانم بزرگوار بخواهد که با من مخالفت نداشته باشید. من زیاد چیزی نگفتم فقط گفتم من درکار خانمها و برنامه های شان دخالتی ندارم و شما اگر می توانید که با یک نشست دیگر سوء تفاهمات را برطرف نمایید و باهم کار نمایید. با نو فاطمه گفت: مساله سوء تفاهم نیست ما بچه نستیم که نفهمیم. ما دیگر نمی خواهیم با ایشان کار نماییم زور که نیست. خانم غضنفری از این نشست مایوس شد و دید که بانو فاطمه کنار آمدی نیست و حتا حاضر نیست که دیگر جلسه ای دایر شود و این شد که شب ساعت 11 شب خانم غضنفری رفت. بانو فاطمه درکارهایش مظهر صداقت و اخلاص و وفا داری است و به همین دلیل جاذبه های زیادی خلق کرده بود. بانو فاطمه درحدی دیپلم سواد داشت اما زبان عربی را به دلیل اینکه متولد عراق است خوب بلد هست. بهر حال بانو فاطمه خانم غضنفری را شکست داد یک روز گفت: خانم غضنفری می خواهد درجمع خواهران انشعاب بوجو آورد و یک تعدادی را دور خود، جمع کرده که ازش حمایت کند و لی اکثریت قریب به اتفاق وی را دوست ندارد و  خانم غضنفری را نمی گذاریم که انشعاب ایجاد کند. گفتم سعی کنید که هم بستگی تان را حفظ کنید. منم تقریبا متیقین شده ام که این خانم درتشکیلات سید مهدی هاشمی است زیرا سید مهدی هاشمی می خواهد نصر را درهم بشکند و  شورای اتفاق را در بدر کرد. از وقتی که به قم منتقل شدیم دیگر برنامه تماما تغییرکرد و بانو فاطمه درسالهای 74 پس ازشهادت استاد مزاری با بنیاد فرهنگی استاد مزاری کار می کرد اما آقای علم جویا که مسوول بنیاد شهید مزاری بعد از شهادت بود، نتوانیست خانمها را جمع نماید و بانو ناطقی طرحهای داشت که بخش خواهران بنیاد باید مستقل باشد و آقای دانش به خانمها درس دهد و اما آقای دانش به خانمها درس نداد و تاثیرخوبی روی روحیه زنان نگذاشت و بانو می گفت: آقای جویا زیاد درکارهای زنان دخالت نکند که ما خوش نداریم بگذارد که زنان مطابق ذوق و سلیقه خود شان کار نمایند بله درست است گزارش کارهای شان را درجلسه مشترک گزارش دهد ولی نمی گذاریم درهمه کارها بالای سر ما باشد.

بانو در ایجاد کمیسیون امور زنان درتهران با من خیلی همکاری داشت و یک روز سیصد زن و دختر را به دفتر تهران آورد و به این صورت کمیسیون امور زنان را ایجاد کردیم. بانو در همه مناسبات سهم می گرفت اما دیگر اینکه خودش مسوولیت را در تشکیلات قبول کند، و مثل کتابخانه رسالت درمشهد دربخشهای مختلف زنان را بسیج نماید، دیگر این کار را نکرد. وی خیلی خوب استدلال داشت که دخالت مردها درامور و کارهای زنان سبب شکست می شود. زن و مرد تفاوتهای خاصی خود را دارد و دیگر اینکه خانواده ها باید اعتماد کنند که دخترها و زنان شان برنامه خاصی خود را پیش می برد. خلاصه اینکه بانو فاطمه ما این خصوصیات را دارد و خیلی درکارهای جمعی موضع دار و قاطع هم است.....

پ. ن. بانو فاطمه همسر من که درسال 1352 در عراق ازدواج کردیم ثمره این ازدواج شش اولاد  چهار پسر و دو دختر است. بنیاد فرهنگی استاد مزاری بعد ازشهادتش ایجاد و مسوول آن اقای علم جو یا بود. کتابخانه رسالت درمشهد ادامه کار همان کتابخانه سیار ما در عراق بود. جلسات زنان درکتابخانه با اختیارات کامل شان درسه بخش اجتماعی فرهنگی ، سیاسی و تدریس دایر می شد و مسوول عمومی بانو فاطمه بود. خانم غضنفری را استاد واعظی آورده بودکه کمکهای اولیه تدریس کند و آقای عالی پیام وی را معرفی کرده بود اما وی مخالف سازمان نصر و عضو تشکیلا سید مهدی هاشمی بود. 





 

  

ایتلاف و لونگی – 57-

 

شورای ایتلاف هشتگانه در تاریخ 26-4 – 1366 در تهران اعلام موجودیت کرد و پیش از آن اتحاد هفتگانه در پیشاور. دلیل این نامها بر می گردد به عدد احزاب شامل در اتحاد و ایتلاف. هفت حزب در پیشاور اتحادیه تشکیل داده بودند و ریاست آن به صورت دوره ای برای مدت هرسه ماه انتخاب می شد. و حالا شبیه آن در تهران تشکیل شده است و عدد احزاب شامل در ایتلاف تهران هشت حزب و سازمان سیاسی بود و به همین دلیل نامش را گذاشته بود ایتلاف هشتگانه. من یک وقت گفتم این هردو " اتحاد 7 و ایتلاف 8" اصالت ندارد زیرا که در خارج تشکیل شده است. این حرف اشاره داشت به یک تلاش و وحدت سراسری که در داخل طرح آن را در زمستان 65 ریخته شد. وقتیکه من در ایران آمدم فکرمی کنم ماه اسد 1366 بود یعنی ایتلاف هشتگانه نزدیک به یک ماه پیش از آمدنم تشکیل شده بود ولی خوب تشکیلات نو پا بود هنوز حرف حدیث در باره ساختار آن زیاد بود. ایتلاف هشتگانه بشتر تو سط نماینده مقام معظم رهبری ایران نظارت کنترل و  تمویل می شد. وزارت خارجه بشتر امور هماهنگی ایتلاف را با سازمانهای بین المللی و کشورهای خارجی هماهنگ می کرد. وزارت خارجه دراین بخش تلاشهای زیادی کرد که نشان دهد که اگر پاکستان اتحاد هفتگانه را در محافل بین المللی دارد و ایران ایتلاف هشتگانه را . این واقعیت دارد که جمهوری اسلامی ایران تاثیرات خود را روی ایتلاف داشت اما تفاوت بنیادی دراین بود که ایتلاف هشتگانه یک تشکیلات فرعی و جانبی نسبت به تشکیلات و حدت سراسری گفته می شد زیرا رهبران اصلی ایتلاف هشتگانه اغلبا  در داخل کشور بود. آیه الله بهشتی رهبر شورای اتفاق انقلاب اسلامی افغانستان و استاد مزاری و دیگر رهبران سازمان نصر در داخل بودند و درفکر ایجاد یک وحدت سراسری. استاد محمد اکبری و حاجی آقای صادقی نیلی نیز در داخل کشور بودند و حرف اصلی و اساسی را آنها در باره تشکیلات شان می گفتند. تنها از رهبران احزاب آیه الله محسنی درخارج بود که ایشان در طول دوره اشغال به داخل سفر نداشت و هرگز هم نمی خواست که وحدت با سازمان نصر داشته باشد. اما اتحاد هفتگانه تماما از سوی رهبران اصلی هفت حزب تشکیل یافته بود و حرف اول و آخر احزاب شان را می ز دند.  استاد سیاف ،گلبدین حکمتیار، استاد ربانی، مولوی محمد نبی، مولوی خالص، پیر سید احمد گیلانی و حضرت صبغت الله مجددی رهبرانی بودند مستقر در پاکستان و این اتحاد را تاسیس کرده بودند . احزاب پیشاور مشکلی نداشتند اما ما واقعا مشکل داشتیم نمی دانستیم که چه کنیم؟ و تصمیم گیرنده اصلی نمی توانیست ایتلاف هشتگانه در تهران باشد. نقش ایتلاف هشتگانه نقش اصلی در تصمیم گیریها نمی توانیست باشد. نقش نماینده و نقش فرعی و نقش جانبی داشت. من یک وقت با یک سیاست مدار دریک کنفرانس بحث کردم و با خبرنگاران هم می گفتم که تفاوت اتحاد هفتگانه و ایتلاف هشتگانه در همین اصلی و فرعی بودنش هست. اتحاد هفتگانه یک اتحاد اصلی و مرکزی و توسط رهبران سطح یک ایجاد شده است اما ایتلاف هشتگانه تو سط رهبران سطح دو ساخته شده اند و نمی تواند مرجع اصلی تصمیم گیری بلحاظ حقوقی و سیاسی باشد و من می دانستم که استاد مزاری و حاجی آقای صادقی نیلی و استاد اکبری و آیه الله بهشتی و .. هرکدام با تفاوتهای تاکید داشتند که وحدت سراسری باید از داخل کشور شروع شود و بعد به خارج و فرعیات تسری نماید و تجربه حزب وحدت و ادغام دفاتر این حزب برمبنای تجربه و حدت سراسری صورت گرفت. مسوولین ایران هم گاه گاهی اظهار نگرانی می کردند که این همه کار با ایتلاف هشتگانه انجام شود اما اگر هماهنگی با داخل افغانستان نباشد ممکن آنها کارهای ایتلاف را تخطیه و بعد همه چیز خراب شود.

 نقطه ضعف ایتلاف هشتگانه در همین بود که بنیادی و محوری و اصلی نبود. ایتلافی با تشکیل از مسوولان سطح دو. تفاوت با اتحاد هفتگانه در همین سطح یک و دو داشت. همانگونه که اشاره کردم اتحاد آنها متشکل از رهبران سطح یک بود. اتحاد هفتگانه یک بار در آغاز مقاومت امتحان خوبی نداد رفته بودند مکه و تعهد کرده بودند که باهم اتحاد نمایند من دراین سال در پاکستان بودم رهبران پشاور وقتی که ازمکه برگشتند هرکدام رفتند دنبال تشکیلات خود و اتحاد اسلامی ماند به دست استاد سیاف. نام تشکیلات آقای سیاف در واقع ازهمان اتحاد اسلامی مکه است که درسال 61 صورت گرفت. همان گونه که اشاره کردم ما در سال 65 طرح یک اتحاد سراسری را تهیه کرده بودیم و این یک نقشه راه خوبی برای و حدت سراسری بود. در زمستان 1365 نقشه راه مان را بنام و حدت سراسری درنظرگرفته بودیم و آن زمان بحث تشکیلات واحد یک رویای سیاسی برای ما بود و برای این رویا یک اساسنامه و یک نقشه راه تهیه کرده بودیم. استاد مزاری این سند را به خارج فرستاده بود که دوستان درخارج روی آن کار نمایند. من از استاد خلیلی پرسیدم که اساسنامه وحدت سراسری به دست شما رسید. ایشان گفت بله رسید و من به آقای دانش دادم که روی آن مطابق با وضعیت که داریم کار نماید و تغییرات ایجاد کند. در صحبت با آقای دانش مساله اساسنامه را پرسیدم که چه کردید؟. آقای دانش به من گفت: این اساسنامه را شما نوشته بودید که خیلی خوب نوشته شده بود و من به دقت خواندم و بعد به استاد خلیلی دادم و ایشان گفت تغییرات مطابق با وضع سیاسی که جریان دارد، آورده شود و من تغییرات زیادی را آورده ام گفتم چرا؟ حرف دانش این بود که درخارج شورای ایتلاف احزاب اسلامی افغانستان ایجاد شده و نظر استاد خلیلی این هست که مطابق با همین تشکیلات اساسنامه ساخته شود و لذا من تغییر دادم. آقای دانش گفت: این کار را شما کرده اید گفتم شما ازکجا می دانید که این متن را من تهیه کرده ام ایشان گفت: یکی اینکه غیر از شما کسی دیگری این همه اطلاعات را نداشت و شما آشنایی با اساسنامه های احزاب و سازمانها دارید و دیگر اینکه سبک نگارش از شما هست. خوب آقای دانش درست مطلب را گرفته بود اساسنامه وحدت سراسری را من نوشته بودم با کمک اسناد آقای شیوا و با نظرات استاد عرفانی و آیه الله پروانی و استاد شفق و بخصوص با نظرات بسیار دقیق استاد مزاری. آقای دانش تغییرات زیادی را آورده بود و من آن را دیدم و گفتم خوب این به درد ایده وحدت سراسری که ما در داخل دنبال آن بودیم نمی خورد و دقیقا مطابق با شرایط ایتلاف هشتگانه نوشته شده است. من در تهران مسوولیت مشخص دفتری نداشتم مسوول دفترسازمان نصر استاد خلیلی بود و محل دفتر هم چهار راه ولی عصر و مقابل پارک ملی و ساختمان تیاتر مرکزی. استاد واعظی پس از تغییرات که درسازمان نصر پیش آمد و چهار نفر بعنوان عناصر نامطلو ب درسال 60 اخراج گردید و منم درقم منتقل شده بودم، و آقای و اعظی مسوول نمایندگی سازمان نصر درمشهد ولی حالا به دلیل اختلافات که بین پرسنل و مسولین سازمان در مشهد پیش آمد و یک مخالفت عمومی با استاد واعظی صورت گرفت ایشان هم کوچ کشی کرد درتهران. حاجی توفیق همکاری بسیار زیادی با همه بخصوص با استاد واعظی داشت و بحث این بود که کی عضو شورای ایتلاف شود یکی استاد خلیلی و دیگری من و سومی هم استاد واعظی داو طلب بودیم و اما فیصله و یا نظر اکثریت این شد که استاد خلیلی و من نمایندگان سازمان نصر در شورای ایتلاف باشیم. استاد واعظی با این مساله مخالفتی نداشت ولی می گفت: که آقای خلیلی و ناطقی در اینجا چابک دستی کرده اند و بدون اینکه رای زنی کافی صورت بگیرد خود شان را نمایندگان سازمان نصر در شورای ایتلاف معرفی کرده اند. من واقعا نمی دانستم که چرا چنین شده است؟ یک روز حاجی توفیق گفت خوب لنگی داده شود  و بعد به شوخی می گفت: این حق استاد واعظی هست که لنگی یعنی شیرنی ایتلاف را بگیرد و به من یک روز گفت که لنگی یعنی شیرنی سر ما گشته است و قصه های بعدی...

پ. ن . لنگی در واقع همان شیرنی است که بخاطر یک مساله مهم، روی افراد گذاشته می شود و حالا لنگی سر استاد خلیلی گشته بود. تعریف ایتلاف هشتگانه و اتحاد هفتگانه براساس عدد احزاب و سازمانهای مستقر در پاکستان و ایران گذاشته شده بود. اتحاد هفتگانه درسطح رهبران سطح اول ایجاد شد و اتیلاف هشتگانه در سطح نمایندگان احزاب هشت گانه اغلبا ساخته شد. یک وقت گفته بودم اتحاد اصلی و  ایتلاف فرعی که این دیدگاه  موجب نارضایتی اعضای ایتلاف و نماینده مقام معظم رهبری شد. و  در واقع منتقد درون تشکیلاتی ایتلاف بودم و طرف دار وحدت سراسری. در ایتلاف هشتگانه از هر حزب و سازمان دو نماینده عضویت داشتند.

 




 ایتلاف جاه افتاده است – 58-

 از هر حزب و ساز مان  دو نفر نماینده در شورای ایتلاف هشتگانه معرفی شد.  لیست احزاب را در پاورقی می بینید. ابتداء نماینده آیه الله خامنه ای روحانی بود بنام معزی وی رو حانی روشنفکر و با مطالعات خوب منطقه ای و جهانی و آشنا با امور احزاب و جنبشهای منطقه وی در جلسات حضور داشت ولی امر نهی و دخالتی نمی کرد. آ قای مغزی می گفت: من نماینده مقام معظم رهبری درامو افغانستان هستم و درجلسات تان شرکت می کنم و سعی می کنم در امورهمانگی نهاد های جمهوری اسلامی ایران در مورد افغانستان با شما کمک و به مردم افغانستان و جهاد افغانستان کمک نمایم و کاری به فیصله های شورای ایتلاف ندارم و این مربوط خود تان می شود. دخالت درهرکاری درست نیست خصوصا دخالت درامور افغانستان چنان کاری ساده ای هم نیست روسها را می بینید که مردم افغانستان به چه روز رسانده و ازدخالت کردنش پیشمان. معزی حرفهای خوبی داشت  اما مدت کمی با شورای ایتلاف کار کرد و بعد روحانی دیگری بنام شیخ حسین ابراهیمی از سوی دفتر آیه الله خامنه ای معرفی شد. ابراهیمی یک دوره نماینده مجلس ایران بود و جای اصلی شان از بیرجند که گاهی می گفت : من افغانها را ازایرانیها بهتر می شناسم و من بیرجندی هستم و هم مرز با افغانستان. با آمدن آقای ابراهیم یک تحول عجیبی در شورای ایتلاف پیش آمد وی درهمه امور دخالت می کرد و از 23-4- 1366 تازمان اعلام حزب وحدت و ادغام دفاتر احزاب درایران ،نمایند صاحب اختیار و تام الاختیار درامور ایتلاف بود وی درحدی پیشرفته بود که مهر شورای ایتلاف را در اختیارش گرفته بود و همه نامه نگاریها را با همه نهادهای جمهوری اسلامی ایران بنام شورای ایتلاف انجام می داد. یکی ازعمده ترین اختلاف و درگیری استاد مزاری با ابراهیمی همین بود که یعنی چه؟ مهر تشکیلات افغانی را وی در اختیارش گرفته باشد و من با این قضیه برخورد می کنم و قابل قبول نیست. استاد مزاری می گفت :جمهوری اسلامی همه امکاناتش در اختیار ابراهیمی بگذارد به ما ربطی ندارد اما نه بنام شورای ایتلاف. این البته واقعیت داشت یک روز جاوید د رجلسه مطرح کرد که اعضای شورا اتیلاف ماشین ندارند خوب از همین ما شینهای  که هست در اختیار اعضا گذاشته شود. آقای ابراهیمی چرخاش گونه گفت: این ماشینها هیچ ربطی به اعضای شورای ایتلاف ندارد من برای دفترخود تهیه کرده ام. آقای ابراهیمی در این مدت طولانی حتا ادارات جمهوری اسلامی مرتبط به قضیه افغانستان را تحت تاثیرخود قرارداده بود و شکایت آنها هم بلند شده بودند. یک وقت یک مکتوب به اداره لازم بود که باید نوشته شود آقای ابراهیمی گفت: که نه نمی شود که از طرف دفتر نوشته شود چون آقایان و ادارات اشکال گرفته اند و همین مقدار سربسته و کلی و نامه را امضا نکرد.

آقای ابراهیمی بسیار زیرک و دقیق بود و می دانیست که چه کار نماید؟. در سالهای 66  و 67 می گفت که اساسنامه برای ایتلاف نوشته شود که شد و مطابق خواست و نظری خودش نوشته شد. من با سید علی جاوید می گفتم خوب این اساسنامه برای سازمان نصر زیاد سوال بر انگیز نیست و شما بارها ما را متهم کرده اید که خط امامی هستیم و پیروی ولایت فقیه و حالا شما چطور ؟ خوب در خط آمدید . جاوید می خندید و آن چنان مخالفت جدی نداشت و این دلیل داشت یکی اینکه آقای ابراهیمی در داخل شورا دسته و یا بگفته برخی دوستان باند سازی کرده بود و تعدادی ازاعضا شورا در گروپ و فراکسیون و در دسته وی قرار گرفته بود و مورد حمایت و تفقد ایشان وی در ایجاد فراکسیون مهارت تجربه داشت یک وقت گفت: ما درمجلس فراکسیون" عقلا" درست کرده بودیم و با کارها و طرحهای هاشمی رفسنجانی مخالفت می کردیم. وی رهبران احزاب و سازمانهای افغانستان را پیش خود دسته بندی کرده بود یک روز درحضور اعضای شورای ایتلاف از آیه الله محسنی تعریف زیادی کرد و گفت: ایشان واقعا یک عالم با حضور ذهن است . خوب محسنی هم خود از نمونه های روزگار است و خود را  نشان می داد که دست کم ندارد و یک کتاب در باره علم رجال بنام" بحوث علم الرجا" اگر اشتباه نکنم، نوشته بود و می گفت کسی بالاتر از حرف من و کتاب من حرفی ندارد و حالا هم چندین جلد کتاب بنام " معجم الاحادیث المعتبره" نوشته است. خوب آقای ابراهیمی که روحانی به تمام معنا غرق سیاست و دور از حوزه فقه و فقاهت را درکدام جای گیر کرده و حضور ذهنش را به وی نشان داده بود. آقای ابراهیمی در باره همه قضاوت داشت و درباره استاد مزاری منفی ترین دیدگاه را و به همین دلیل نگاه ابراهیمی با من در درون شورا دوستانه نبود و همه کارها را تنها با استاد خلیلی انجام می داد چند مشکل برای من در داخل شورای ایتلاف و جود داشت یکی اینکه من اصالتی برای شورای ایتلاف قایل نبودم و می گفتم که سطح آن " دو" هست ما "ایتلاف نماینده" هستیم و نه اصلی  من بارها می گفتم و درداخل شورا بحث می کردم که من از داخل آمده ام در آنجا امور به سمت ایتلاف درحرکت نیست آنها نقشه راه و طرح دیگری برای احزاب و سازمانهای سیاسی دارند و مشکل اساسی  در داخل کشور هست و من می دانم که در آنجا چه می گذرد؟ این حرف و موضع برای آقای ابراهیمی بسیار ناخوش آیند بود و ازمن هرگز و هرگز خوشش نمی آمد دلیل دیگر هم میزان ارتباط من با استادمزاری بود من از موضع و دید گاه استاد مزاری حمایت می کردم و دراین مورد شک و تردید به خود راه نمی دادم . من متاسفانه یا برحق و یا برباطل  به این باورم ضربه های که ابراهیمی به مزاری زد شاید کمتر از سید مهدی هاشمی نبود دلیلش هم این بود که سید مهدی توانسته بود رابطه ما را با آیه الله منتظری قطع نماید ایه الله منتظری نقشی در نظام جمهوری اسلامی ایران نداشت و بعد به عنوان قایم مقام متمرد شناخته شد و لی آقای ابراهیمی  موفق شده بود رابطه را با بیت و با دفتر و خود مقام معظم رهبری قطع نماید. سالهای پایان خروج نیروهای شوروی وشکست ارتش سرخ درافغانستان هست و پاکستان اتحاد هفتگانه را یگانه مرجع سیاست بعد از خروج شورویها را در نظر داشت اما ایران هم نمی خواست در بازی شطرنج افغانستان بدون مهره باشد. پاکستان به دلایل و شرایط و یژه و فوق العاده کمکهای دنیای ضد شوروی را بنام جهاد افغانستان جمع کرد و " نصف لی و نصف لک و الله خیر الرازقین" هزینه می کرد اما ایران به دلایل ایده لوژیک و به دلایل ضدیت با آمریکا و غرب هیچ کمکی را دریا فت نمی کرد تنها کمکهای را برای مهاجرین  از طریق سازمان ملل و بخش مهاجرین گرفته است. بار مهاجرین  تنها به دوش خود حکومت ایران بود و حال که قضیه افغانستان در مسیرقطعی  خروج روسها قرار گرفته است و میخاییل گوربا چف اعلام داشت که افغانستان زخمی چرکین شده است و صحبت ازخروج کامل نیروهای شوروی از افغانستان مطرح بود. در این شرایط حساس ایران از دیپلماسی خود کار گرفت و از شورای ایتلاف هشتگانه حمایت کرد و این درست است که  ایتلاف هسشتگانه در مقابل اتحاد هفتگانه تبدیل به یک آدرس سیاسی شده بود با تشکیل و سالهای که گذشت ما ده ها ملاقات با نمایند گان سازمان ملل متحد  و دیگر سازمانهای معتبر بین المللی داشتیم و ده ها سفر به خارج و در اروپا و به اروپا و تا مقر سازمان ملل برنامه ریزی و هیات ما با آقای خاورپریزدو کویار ملاقات و صحبت کرد و منم همراه علی جان زاهدی و آقای اخلاقی که به وی می گفتیم " شیخ السفرا" چند سفر به اروپا داشتم و مساله ایتلاف و بعدش حزب وحدت را دربین مردم و مهاجران و روزنامه های غربی تبلیغ کردیم و با دیپلماتهای غربی صحبت و دید گاه ایتلاف را پس از خروج و پس از سقوط حکومت کابل در میان گذاشتیم. ایتلاف درسالهای اخیر درجای رسیده بود که بلا استثنا نمایندگان سازمان ملل در امور افغانستان پس ازگفتگو با اتحاد هفتگانه به سراغ ایتلاف هشتگانه  می آمدند. ما با "بنین سوان "نماینده فوق العاده ملل متحد درامور افغانستان که اصالتا ترکی بود و می گفت من  سی هزار کیلو متر برای صلح افغانستان راه رفته ام چندین بار درتهران مذاکره داشتیم بنین سوان فکرمی  کنم آخرین نماینده ای بود که نشستهای صلح ژنیف درباره افغانستان را سازماندهی کرد و قبلش با سانتوز نماینده دیگری سازمان ملل هم صحبتهای داشتیم. یک روز عضو ایتلاف ما آقای روحانی  در هتل استقلال تهران مهمان کدام کنفرانسی بود و بعد دوستان آمدند و گفتند حاجی آقا امروز درهتل گل کاشت من پرسیدم چطور ؟ گفت: در حین غذا خوردن بودیم که اقای روحانی از جایش حرکت کرد و رفت یک نفررا دربغل گرفت و گفت : خوش آمدید باز برای صلح و مذاکره آمده اید. بغل شده آقای روحانی بیچاره ذهنش خالی ازهمه چیز با زبان انگلیسی می گوید: می بخشید من شمارا نشناختم مترجم می خواهد و بعد معلوم می شود که حاجی آقا عوضی دربغل گرفته است. عضو ا یتلاف ما فکر کرده بود که وی آقای بنین سوان نماینده ملل متحد است و دو باره برای گفتگو آمده است البته حق با عضو ایتلاف ما بود زیرا وی سری کنده چهره بنین سوان را داشت و من ازروحانی پرسیدم ایشان گفت: بله فکر کردم که ایشان بنین سوان باشد و احوال پرسی کردم ولی بقیه اش ساختگی و شوخی دوستان است و باور نکنید. ایتلاف بدون شک جا افتاده بود و اما....

 پ.ن. بنین سوان نماینده فوق العاده سازمان ملل متحد در امورصلح افغانستان. سانتوز هم نماینده ملل متحد پیش از بنین سوان که برای اولین بار شهادت و عکسهای شکنجه شده استاد مزاری را به جنرال دوستم نشان داد. آقایان روحانی و اخلاقی  عضو شورای  اتیلاف بود و علی جان زاهدی عضو ایتلاف نبود و سفری مشترک دراروپا داشتیم. حجه الاسلام ابراهیمی نماینده آیه الله خامنه ای درامور افغانستان. حجه الاسلام مغزی هم نماینده درامور افغانستان. شورای ایتلاف ترکیبی از هشت حزب و سازمان سیاسی که بنام ایتلاف هشتگانه مسمی شد.



ادامه بخش سوم-

دو هفته درگرداب جنگ شهرستان – 25-


با دیدن افکاری دو چهره بسیارمتفاوت ازوی درذهنم مجسم شد. افکاری را درنجف دیده بودم جوان رعنا با قد بلند چهره سفید درزیرعبا و قبای وعمامه روحانیت نمود خاصی داشت اما حالا که می بینم غلدربی باک و بیرحم اما بسیار زیرک و طراح . حاجی آقای صادقی را درنجف ندیده بودم نمی دانستم چه تفاوتی فیزیکی برایش ایجاد شده است اما افکاری بسیا تفاوت فیزیکی و حتا غیرقابل شناخت با زمان نجف پیدا کرده بود درراه با هم صحبت کردیم قرارشد که برویم درمنزل آقای صادقی پالیج دربازار القو پیاده پیاده ، راه می رفتیم و کمی ازگذشته و اینکه خاطرات نجف زمان تحصیل را تجدید کرده باشیم با هم حرف زدیم اما آن صحنه بارکردن 12 طفل مرا آزار می داد و با خود عهده کرده بودم که این موضوع را با افکاری درمیان بگذارم و گذاشتم و گفتم حاجی آقا دنیا می گذرد این گونه کارهای غیرانسانی و غیراسلامی هست حالا خیراست که کلانهای آنها نصری بوده ولی اطفال مردم چه گناهی دارند و اینکه لشکرنان خور درست کرده ای اموال هموطنانت را غنیمت گرفته ای آن هم مجاهدانت درپشت اطفال  10 و 12 بارکرده اند این گونه کارها درست نیست .افکاری باچهره حق بجانب گفت من اصلا ازاین کارها خبرندارم و می رویم پیش حاجی آقای صادقی که قاضی ما است ازایشان می خواهیم که جلو سربازان را بگیرد. زیره کی و چالاکی افکاری این بود که همه نیرها زیرفرمانش بود و همه امکانات دراختیارش اما قبول نداشت که مسوول جنگ با نصریها هست و قبول نداشت که بچه های نصرمثل ابراهیم شهرستانی را کشته است. افکاری به من گفت حاجی آقا کار من برخلاف شرع و شریعت نیست همه کارهای که صورت گرفته مطابق حکم شرع با حکم قضایی حاجی آقای صادقی پالیج صورت گرفته است. درباره حاجی آقای صادقی نیلی صحبت کردم و گفتم که من ایشان را درکوتل چبه لگ دیدم و به شما سلام گفت و بعد به شما گفت که درباره صلح با من همکاری داشته باشید. افکاری گفت چرا کسی را همراه شما نفرستاد و چطور نامه و امری برای ما نداده است. گفتم نمی دانم اما ایشان تاکید داشت که برو درشهرستان با اقای افکاری درباره صلح صحبت کن. افکاری گفت: حاجی آقا ما شما درنجف درس خوانده ایم و حاجی آقای صادقی نیلی هم درنجف درس خوانده است اما خدمت شما عرض کنم که ما همه تابع امرحاجی آقا هستیم و ما هیچ کاری را بدون امرحاجی آقا نمی کنیم صادقی صاحب سرمایه مردم ما ست و تا یک کسی صادقی شود و جای صادقی را بگیرد چهل سال زمان درکاردارد. متاسفانه نصریهای شما درمنطقه علیه ما نه بلکه علیه حاجی آقا می جنگند و می خواهند که ایشان را تضعیف کنند واین برای مردم ما قابل قبول نیست مردم دایکندی شهرستان همه طرف دارحاجی آقا هست. افکاری با این نوع صحبتهایش نشان داد که سربازحاجی آقا هست و همه کارهایش مطابق حکم شریعت انجام شده است و بعد گفت درجنگ مصیبتها و بد بختیها و  ظلم هم می شود یک نمونه اش همین مورد کودکان هست که شما دیدید که خیلی ناراحت کننده است و می رویم نزد قاضی صاحب ازایشان می خواهیم که دیگر سربازان چنین کارهای را  نکنند و همین بود که وارد خانه آقای صادقی پالیج شدیم درپشت بام فرش کرده بود و چای با بهترین پت نوس و استکانهای زیبا چینی راخدمت گاران حاضرکردند. بادیگارد ها درجای دیگری برای شان جای درنظرگرفته شد و درحین چای خوردن صحبتهای من باحاجی آقای صادقی شروع شد. ایشان کمی گوش کرد اما چندان اعتنایی به صحبتهای من و ماموریتی که برای صلح درپیش گرفته ام نکرد و شروع کرد به شکایت ازسازمان نصر و چنان لوخت و عریان بدون زبان دیپلماسی نصریها را کوبید که نپرس آفکاری تماما گوش بود و خیلی کم اظهار نظرمی کرد گو اینکه همه کاره حاجی صادقی پالیچ باشد. واقعا انسان موجود نا شناخته است حرفی که الیکسیس کارل گفته است ما دراینجا نشناختیم و با این نوع صحبتها پدرکس هم نمی توانیست عامل اصلی را از عامل فرعی بشناسد افکاری همه کاره و حالا خود را هیچ کاره نشان می دهد و درحضورصادقی پالیج مرد مردانه گفت که اگرمن آدم کشته ام همه اش با حکم حاجی آقا بوده است و من بدون حکم قاضی صاحب هیچ کاری نکرده ام و کارهایم خلاف شرع نیست و هیچ احساس گناه هم ندارم. صادقی پالیچ هم چنان برنصریها می تاخت و این گونه نشان داد که نصریها قابل صلح قابل و مذاکره نیست و باید کشته شود. بعد گفت حاجی آقای ناطقی من شما را نمی شناسم حالا که آمده اید خوش آمدید ولی نصریهای شما نزدیک بود که همه ما را یک شب درهمین خانه قتل عام کند که خدا نخواست وبعد گفت می بینید آن دیوار روبرورا که ویران شده و سقفش شکسته است، نتیجه حمله شبانه نصریهای شما است. دریک شب ما راچنان راکت باران کرد که نزدیک بود همه مارا درهمین خانه ما قتل عام کند. افکاری گفت من می روم شما با حاجی آقا صحبت کنید و به هرفیصله ای که رسیدید من درخدمت گزاری حاضرم من یک سربازهستم. بعد ازنام شام دیگرعلاقمندی بحث درباره صلح و جود نداشت. آقای صادقی پالیچ  واقعا بی پرده عریان و بدون رو درواسی با من گپ می زند و هیچ دلچسپی و علاقمندی برای صلح هم نداشت و به این ترتیب بستره بسیارلوکس برایم حاضرکرد و بعد خودش خدا حافظی کرد و گفت فردا خدمت شما می یایم راحت بخوابید خدا کند امشب نصریهای تان بازکدام حمله چریکی نداشته باشد و... 

--------------------------------------------------

پ. ن. افکاری فرزند شیخ ناظرحسین شهرستانی و یکی ازبرجسته ترین فرماندهان سپاه پاسداران درشهرستان که بعدا توسط قومندان خود آقای افکار بنام منتظری ترور شد.


درگرداب جنگ شهرستان -26-


شب خواب نرفتم و باخود گفتم که سخت دریک ماموریت ناکام وارد شده ام و با این وضع صلح ممکن نیست. دربین بستره خواب به یاد ابراهیم شهرستانی افتادم جوانی که درسالهای 60 و 61 درمدرسه عربها درتهران درس می خواند و زبان عربی را کاملا بلد بود و مقاله مرا " ارزیابی سه جریان متضاد درافغانستان " را به عربی ترجمه کرده بود و چه ترجمه زیبایی که استادهای عربی اش سخت استقبال کرده بودند. ابراهیم شهرستانی از جای آقای صادقی پالیج و ازقومای ایشان هم بود اما به صورت بیرحمانه ای کشته شد و جرمش تنها این بود که نصری هست. فردای حوالی ساعت ده صبح آقای افکاری و صادقی آمدند و با هم نشستم و آنها کدام گپ خاصی درباره صلح نمی گفتند و من گفتم او دو بزرگوار من برای صلح و قطع جنگ آمده ام با من همکاری کنید که جنگ ختم شود. افکاری گفت خوب شما بروید بچه ها و مجاهدین سازمان نصررا متقاعد کنید و من هم به دستورحاجی آقا با سربازان مان صحبت می کنیم. گفتم نیروهای نصر درکجا هست. افکاری بادستش اشاره به یک تپه بلندی درمقابل آلقو کرد و گفت جنگیهای نصری همان جا جمع اند و من رفتم و با چه زحمتی درآن کوه بالا شدیم و خیلی راه رفته بودیم و شب شد وشب هم دریک خرابه ماندیم فردای اول صبح ده ها نفرازلشکرافکاری را دیدیم که ازجلو خرابه گذشتند و ازبچه ها پرسان کردم اینها کجا می روند؟ گفتند به دنبال نصریها. وبعد برگشتم درالقو و با افکاری گفتم که وضعیت آن تپه این گونه بود بشترین صحبتهارا با افکاری داشتم آقای صادقی جزجنگ و خونجگری دیگر حرفی نداشت و به افکاری گفتم درآن کوه وتپه که گفتی برو نصری نبو و دها نفرازلشکرخودت دنبال نصریها راه می رفتند. اما بجای افکاری صادقی گفت خوب له لی مه شوی جنگ است ما صلح و آتش بس نکرده ایم این کارها می شود و بعد گفتم من واقعا می خواهم بچه های نصررا پیدا کنم با من همکاری کنید که آنها کجا هستند؟  افکاری گفت خوب صبرکنید فردا با هم می رویم " اشکارآباد" مقرفرماندهی قومندان منتظری فردا رفتیم و ازدریای هلمند گذشتیم هنگام عبور نزدیک بود غرق شوم اول افکاری ازآب گذشت و بعد من وارد آب هلمند شدم افکاری با دستش اشاره کرد که ازاین جهت بیا من قبول کردم به یک باره تاخرخره رفتیم زیرآب تنها آنجا مرگ را احساس کردم و بعد با کمی حرکت به این طرف و آن طرف روی سنگی برابرشدم و بعد همراهانم مرا گرفتند و ازآب بیرون کردند. تبصره مشکوکی صورت گرفت که می خواست مرا بکشد بعد بگوید آب بازی بلد نبود وغرق شد و مرد من نمی دانم واقعا چنین نیتی درکاربود و یانه؟ رفتم "اشکار آباد" قومندان منتظری با صدها سرباز به گفته خود شان وجالب بود که به نیروهای خود می گفتند سرباز. آماده حمله به سازمان نصرو نیروهای محمدی سرانگاه . افکاری گفت قومندان منتظری صاحب برای جنگ این همه نیرو را تدارک دیده است و حالا که شما برای صلح آمده اید بروید نزد نیروهای سازمان نصر و ازوسط دو سنگر نصر و سپا می گذرید ما کاری نداریم اما بچه های نصرخبرندارند ممکن طرف شما ازکوه شلیک کنند و به ما ربطی ندارد شب ازگردنه "اوشی گیروی شهرستان" گذاشتم و درتاریکی مطلق شب به دنبال محمدی و شریفی و دیگر نیروهای نصرمی گشتم چندین باربه زمین افتادم ودستهایم پرازخارشده بود و حوالی 1 بعد ازنصف شب شریفی و محمدی راپیداکردم و آنها به شدت مشغول دفاع ازسنگرهای شان بودند و گفتند که صحبتها باشد برای فردا. کمی دربالای یک تپه استراحت کردم شیرین خواب بودم که نفرآمد گفتند که حرکت کنید. گفتم چرا ؟ گفت آقای شریفی و محمدی چنین گفته اند و حرکت کردیم  شب تا به صبح راه رفتیم کوهای عجیب و دره های سخت و دشوار گیروهای شهرستان را طی کردیم صبح دیدیم که تمامی نیروهای سازمان نصر جلو تر ازما دریک قریه رسیده اند با جناب شریفی و با محمدی صحبت کردم گفتند امشب شدید ترین حملات را افکاری و منتظری بالای سنگرهای ما آغازکردند و ما امکانات نداشتیم و عقب نشینی کردیم. نمی دانم یکی دو  روز همراه بچه های سازمان درکوه ها و دره های گیروی شهرستان گشتم و بعد شنیدم که هیاتی ازورس به ریاست استاد اکبری ازپنجاب همراه شیوا ازسازمان نصروارد شهرستان شده و برای صلح آمده اند شریفی و محمدی ودیگرقومندانها مشوره شان این شد و گفتند که ما خو سرنوشت ما همین است و شما بروید دراین چند شبانه روز غیرازخونجگری دیگر چیزی ندیدید ما ازخود دفاع می کنیم تسلیم نمی شویم اگر شویم هم آقایان افکاری و صادقی یک روز هم مارا زنده نمی گذارند. ابراهیم شهرستانی را که هیچ گناهی نداشت چه گونه شهید کردند. دریک فضای بی نهایت تاثرانگیزو غمبار برای خودم با بچه ها خدا حافظی کردم اما محمدی و شریفی و چند قومندان اصلا درفکرش نبودند که چه می گذرد و هیچ احساس شکست را درسیمای شان نمی دیدم همه خنده، شوخی و مزاح باهم مزاح می کردند گو اینکه این گونه رویدادها را تقدیرازلی و بعنوان سرنوشت محتوم خود قبول کرده بودند و خیلی راحت بودند. ازدره های گیروی شهرستان و غلامی پایین شدم هوا خیلی گرم بود. و ماهم بی نهایت خسته و گرسنه درواقع چندین شبانه  روز نه خوابی درستی داشتیم و نه غذا خورده بودیم. درهمان هوای گرم درکنار بوته خوابیدم درعالم رویا و خواب احساس کردم که به اوج آسمانها پروازمی کنم و چنان رعب و وحشت وتب لرز بدنم را فراگرفته بود و درجهانی بی نهایت متغییر قرارگرفتم که تاکنون چنین حالتی را ندیده بودم و این دیگرگونی و این تب ولرز شدید چه بود؟ ....

--------------------------------------------------------------------

پ. ن. ابراهیم شهرستانی جوان تحصیل کرده و آشنا با زبان عربی از منطقه ای پالیچ هوادارسازمان نصر توسط نیروهای سپاه درشهرستان  مظلومانه شهید شد. درشهرستان دو " اوشو" داشتم یکی اوشو، جای موحدی و دیگری اوشو درگیروی شهرستان که آن طرفتر کوه های مقابلش رامی گفت سرانگاه . شریفی و محمدی ازفرماندهان و مسوولان سازمان نصردرشهرستان بودند که محمدی نیز بدست نیروهای افکاری زخمی و درزندان شهید شد و شریفی یک دوره سناتورشهرستان درسنا و حالا درکابل زندگی می کند. وی سیاست مدار مجاهد و نویسنده است. اشکارآباد قلعه با شکوهی خوانین اشکارآباد شهرستان است که ساکنانش درآوایل قیام توسط نیروهای حاجی آقا کشته و تعداد زیان شان مهاجرشدند. سه نفرازخوانین اشکارآباد همراه شریفی و محمدی بودند و چه قصه های تراژدیک اززندگی شان داشتند.


ورود هیات مشترک در القو -27-


 با کابوس عظیم مرگ و زندگی در عالم رویا در گیر بودم. و فکر می کردم که در اوج آسمانها پرواز دارم این ناشی از تموج و اختلال در سیستم خون رسانی در جسم بود و این اختلال را پشه ای خون خار " مالاریا" در اوج گرما و خستگی ایجاد کرد مرا در یک کلام پشه ای مالا ریا گزید و این پشه یکی از خطر ناکترین پشه های هست که بالا ترین رقم مرگ آدمی را در دنیا باخود داشته است. مالاریا یک پشه قاتل هست و باعث مرگ بی شمار آدمها در تاریخ و در حال حاضر شده است. مالا ریا پشه مرگ در جهان، در کشورهای پیشرفته منقرض و ریشه کن شده است اما در افغانستان اوج پادشاهی و اقتدار مالاریا را شاهد هستیم و احتمالآ تعداد کشورهای فقیر، عقب مانده و در مانده گرفتار پشه مالاریا هستند. تب شدید داشتم  و احساس می کردم مغز استخوانم را می سوزاند و آتش می زند. همراه هان گفتند که چه شد؟ و چرا به یک باره چنبن شده اید؟ خودم و هیچ کسی دیگری نمی دانست که مرا چه شده است؟ تجربه گزیدن مالاریا را هیچ کدام ما نداشتیم از همراه هان خواستم از کدام خانه کمی ماست برایم تهیه کنند که بسختی تهیه کردند. رفتیم طرف مدرسه زردنی اگر اشتباه نکنم. راه رفتن برایم خیلی سخت شده بود و هر لحظه به یاد "حیوانکی" می افتادم و واقعا خر برای انسان چه خدمت گذار صادقی هست هیچ حیوانی به اندازه خر قرین رنج آدمی نیست. به مدرسه رسیدم نزدیکیهای مغرب بود. طلبه ها دور من جمع شدند و تماما نگران سرنوشت و نگران جنگ نصر و سپاه و من برای طلاب از باب ناگزیری توضیحاتی از ماموریت خود دادم و جریان صحبت با حاجی آقا را در چبه لک برای شان صحبت کردم و ازگفتگوها باکاظم افکاری برای شان صحبت کردم. و از ماموریتی که در گیروی شهرستان داشتم برای طلاب مدرسه صحبت کردم و ازرییس مدرسه پرسیدم که شما چه خبر دارید؟ گفتند دیروز استاد اکبری در راس یک هیات مشترک وارد شهرستان شد. شب از شدت خستگی و درد ناشی از نیش پشه هرگز خواب درستی نرفتم در فاصله هر ده دقیقه تب فشار وارد می کرد و بیدار می شدم و بعد تا ساعاتی خواب نمی برد. صبح چای خوردم و به طرف القو پای پیاده حرکت کردم حوالی ساعت یک بعد ازظهر وارد القو شدم و مرا مستقیما به منبر برد که جلسه هیات صلح بر گزار شده بود. وقتی وارد منبر شدم که کاظم افکاری صحبت می کرد و به احترام من همه از جای شان بلند شدند و احوال پرسی کردند و بعد استاد اکبری گفت که جناب افکاری به صحبتهای تان ادمه دهید نمی دانم افکاری پیش ازمن چه گفته بود اما با حضور من بدون کوچک ترین شرمی و حیایی گفت ما انتظار داشتیم که استاد ناطقی بخیر تشریف آورده و برای صلح کار می کند و نصریها را متقاعد می کند که دیگر جنگ نکنند و صلح نمایند ولی استاد یعنی من بجای صلح جنگ را دامن زده ام و درگیروی شهرستان رفته نیروهای محمدی سرانگاه و نیروهای شریفی واربابهای خاین اشکار آباد را وادار و تحریک به جنگ کرده است و ازوقتی که ایشان در گیروی شهرستان و در میان نصریها رفت جنگ چند برابرشد. من بی نهایت درد می کشیدم و گفتم افکاری یک کذاب و دروغگو هست مدتی دو هفته است که مرا به کوهای شرق و غرب و شمال جنوب شهرستان به دنبال پیدا کردن نصریها سر گردان کرده و من هیچ اطلاعی از محل سازمان نصر در شهرستان ندارم چون مطلقا بلد نستم و طی این مدت در هر جای که رفتم تا نصریهارا پبدا کنم در آنجا یا پیش از من و یا به دنبال من، افکاری لشکر فرستاده و بچه های نصر گریخته و تمام مناطق را لشکر نان خور و غارتگر افکاری گرفته اند اموال مردم را غارت و غنیمت گرفته به دوش بچه های 10 و 12 ساله بار کرده و به القو آورده در همین لحظه و باسخنان بسیار تلخ و بی پرده و توام با عصبانیت من بود که یک پیره مرد در حضور هیات جراات کرد و گفت من این جناب اشاره به من یعنی مرا  نمی شناسم اما حرفهای شان درست است از همان اطفال که شش ساعت از اشو تا القو هیزم گندم و..آورده اند در همین القو موجود هستند و می تواند هیات محترم آنهارا ببیند. این حرفهای من و شهادت آن پیره مرد افکاری را خلع منطق کرد و اما افکاری رو طرف استاد اکبری و شیوا و سایر اعضای هیات کرد و گفت استاد ناطقی مریض شده و ناراحت هست و دیدید که چه قدر سر ما عصبانی هست من پیشنهاد می کنم که جلسه ما تمام و برای فردا جلسه می گذاریم. فکر می کنم دیگر حرفی نمانده بود و حقایق روشن بود و همه و خود استاد اکبری متیقین بودند که من نا بلد در منطقه شهرستان چه گونه می توانستم نصریها را تحریک نمایم و اصلا نصریها را پیدا نتوانستم و تنها آقای شیخ محمد باقر شریفی و محمدی را در تاریکی شب در" اوشو گیروی شهرستان" پیدا کردم که لشکر افکاری در همان ساعت ر سید و همه را تار و مار کرد و شیخ جمعه موحدی مسوول سازمان نصر گم و آواره کوه و دیار شده بود واقعیت مساله این بود که نصریها جنگ را با افکاری پیش ازما باخته بود و به همین خاطر قصه صلح را سپاه پاسداران جهاد انقلاب اسلامی افغانستان جدی نمی گرفت. درکجای دنیا باشکست خورده مصالحه صورت گرفته است که در شهرستان صورت می گرفت. آقای شیوا در اطاقم آمد و حالا تقریبا یک ماه است که از استاد مزاری و استاد عرفانی جدا شده ام و اصلا از سرنوشت شان خبر ندارم. آقای شیوا گفت استادان در پنجاب هست و استاد شفق و آیه الله پروانی و دیگر اعضا و قومندانها در پایگاه بودند و استاد مزاری سخت نگران سلامتی و زندگی شما بود و بارها می گفت که حاجی آقا را میان آتش جنگ فرستاده ایم و حالا همان قدر مرد نمی شویم که درکش را پیدا کنیم. آقای شیوا گفت استاد مزاری یک روز با استاد اکبری صحبت کرد و کمی ناراحت هم شد که در شهرستان جنگ می کنید و خود شما بی تفاوت هستید و این بی تفاوتی بد است و این جنگ فردا درهر جای دیگر نیز سرایت می کند و شما جلو نیروهای جنگی تان را بگیرید و هیات بروید شهرستان.  استاد اکبری که رابطه خوبی با استاد مزاری داشت و گفت استاد من خودم حاضرم بروم شهرستان و همین شد که استاد مرا وظیفه داد که بیاییم شهرستان.به آقای شیوا گفتم من بسیار مریض سخت هستم کدام دوا و دکتری هم نیست و ازطرفی دیگر نشستن و تماشاکردن جنگها و فتوحات افکاری قابل تحمل نیست من بچه های سازمان و آقای محمدی و شریفی را در گیروی شهرستان دیدم نظر شان این بود که در فکر ما نباشید ما به یک نحوی می گذرانیم و بروید در فکر کلیت مسایل جامعه هزاره باشید من و آقای شیوا باهم  تصمیم گرفتیم که شهرستان را ترک نماییم و به این صورت شهرستان قلمرو قدرت شیخ کاظم افکاری را ترک کردیم .....


خروج ازگرداب جنگ شهرستان -28-

 

تصمیم این شد که خارج شویم . استاد اکبری چهارطرف درالقو سخنرانی داشت و خیلی با شور و هیجان و با عشق و نشاط برای مردم برای اعضای پاسدران جهاد  و برای سربازان افکاری سخنرانی می کرد. لحن استاد پیروزمندانه بود. یک وقت استاد اکبری دراعتراض به رفتار نیروهای افکاری با نیروهای سازمان نصر این گونه جواب داده بود: خو شده است درشهرستان نصریها بیخ نمی گیرد و سووز یعنی سبز نمی کنند ودریکاولنگ پاسداران جهاد. این سخن پاسخی بود که افکاری برای سازمان نصر درشهرستان جای نمی گذارد و واقعا همینگونه شد. سازمان نصر درشهرستان روزگار مناسبی نداشت و آقای افکاری تصمیم قاطع و جدی برای جمع کردن شان داشت و حالا تقریبا نود درصد موفق شده بود. همراه شیوا تصمیم گرفتم که ازراه نیلی بعد خدیر و بعد سیاه دره چهارقول و بعد اشترلی و بعد ازراه اخضرات مسقط الراس وارد پنجا شویم. به شیوا گفتم یک الاغ برای من پیدا کنید با این وضع نمی توانم راه بروم یک حیوانکی را کرایه کردم و این شد که بدون اینکه آقای افکاری با ما خدا حافظی نماید و بدون اینکه کدام تعارفی نماید از شهرستان خارج شدیم. ازراه تگیولور به طرف نیلی حرکت کردیم یک شب در راه ماندیم فردا ظهر درنیلی رسیدیم وضع مریضی من بسیار دردناک شده بود. لاغر و ضعیف و گاهی هم احساس می کردم که ممکن است ازپای دربیایم ولی به لحاظ روحی و روانی به گونه ای قرارداشتم که می روم و به راه خود ادامه می دهم و به پنجاب می رسم و نمی میرم. احساس اینکه زمین گیرشوم و یا بمیرم درمن دیده نمی شد. روحیه برای زندگی امری خوبی هست و اینکه درالقو به افکاری سخت حمله کردم و وی را دربحث و درحضورهیات محکوم کردم این ناشی از همان عزم و روحیه من بود این درست که نیروها شکست خورده بود اما من احساس شکست نمی کردم و با خواندن کتابهای زیادی این گونه تحولات را درهرجنگی طبیعی می دانستم و جالب بود که عین چنین روحیه را برای محمدی سرانگاه و برای آقای شریفی درشهرستان دیدم. درنیلی رسیده بودم و رفتم درمسجد جامع نیلی طبعا جای مسافر درافغانستان منبرو مساجد هست. درهزارجات عموما بجای مسجد منبر مورد استفاده قرارمی گیرد. این ریشه مذهبی دارد منبرمتعلق است به امام حسین علیه السلام و اما مسجد که خانه خدا هست. نجس کردن مسجد گناه و حرام است اما منبرچنین حکمی ندارد البته که باید منبر هم توسط مسافران نباید آلوده شود. منبرخانه امام حسین بجای خانه خدا شاید معنا و ریشه دیگری نیزداشته باشد.

وحالا درمنبرنیلی هستم و شکایت از درد و تب داشتم یک نفرازاهالی نیلی گفت من می روم داکترصاحب را می یاورم حال شما خوب نیست رفت و همراه یک داکتربرگشت. داکتردستم را گرفت و معاینه کرد و بعد نحوه پیدا شدن مریضی را ازمن پرسید و بعد گفت مالاریا گرفته است و یک دو دانه گولی را برای من داد و گفت بخورید خوب میشوید شما راپشه مالاریا گزیده است. گولیهای داکتررا خوردم با گذشت نیم ساعتی احساس راحتی و خواب کردم فکر می کنم خواب کردم و بعد بلند شدم دیدم خیلی راحت شده ام و دیگراحساس درد و تب نداشتم و احساس گرسنگی می کردم کمی نان خوردم و بعد ازحاجی آقای صادقی نیلی پرسان کردم این گونه فهمیده شد که طرف کیان همراه نیرو رفته است کیان جای حاجی آقای ناطقی شفایی است. چیزی نگفتم و گفتم تصمیم یکی است که با نصری جماعت ازولایت ارزگان آن زمان برچیده شود. این یک حدس نبود و این یک واقعیت تلخ بود که آغاز شده بود. گفته باشم جنگهای نصر و سپاه علیرغم بد بختیهای که داشت اما کم ترین تلفات انسانی را داشت ولی با لشکرنان خور و غنیمت فشارهای به مردم وارد می شد.

 درمسجد نیلی وضعیت راه ها را بررسی کردیم به این نتیجه رسیدیم که امکان رفتن به پنجاب از طریق خدیر غیرممکن است و حالا لشکر در چهارطرف برای جنگ با نیروهای نصر بیرون شده است راه خدیر خطرداشت و هیچ راهی جز اینکه برویم بسوی تمزان، قخور و بعد تمران کی ساو و بعد طرف دره خودی و سنگ تخت بندر و بعد طرف تلخک و به ای ترتیب برویم به پنجاب. راه خیلی دور می شد و چاره ای جزاین نبود و این شد که عصر همان روز به طرف قخورحرکت کردیم دیگر الاغی ندارم و من همراه شیوا و چهارنفر محافظ ازراه تمزان وارد قخور شدیم  و درشب حوالی ساعت 9 شب آقای غفوری را پیدا کردیم و دیگر بجای مهدوی نرفتیم. علی غفوری را می شناختیم طلبه جوان و زیبا و مرتب درقم درس می خواند مردم قخور به لحاظ ساختارفیزیکی  به لحاظ فرهنگی با سایرجاها فرق می کرد و همینگونه پرسیدم گفت تمام مناطق متصل به پشتونها به لحاظ فرهنگی و نحوه لباس شباهتهای زیادی به پشتونها دارند زنان این مناطق لباسش با زنان هزاره درسایرجاها فرق داشت لباس زنان عین همان لباسی بود که زنان و دختران درهلمند و قندهارمی پوشند و مردان البته لباسش درکل افغانستان به لحاظ ساختاری فرقی ندارد ولی نحوه انتخاب رنگها و..متفاوت هست مردان هزاره عموما عمامه آبی می بندند اما پشتونها عموما عمامه سفید و یا سیاه و خاکستری. درست همان لباسی که حالا طالبان دارند. ازفروغی پرسیدم که  این تفاوتهای فرهنگی چرا؟ وی گفت ما به لحاظ قومی پشتو هستیم اما شیعه مثلا گفت ما علی زی گفته می شویم این برایم بسیارجالب بود. هزاره ها دراین مناطق یا منتسب به پشتونها بود و یا به تاجیکها و دلیل ازکتمان هویت شکست این مردم درتاریخ هست. شب حوالی ساعت 12 شب بود که صدای فیرها شنیده می شد غفوری بسیارنگران بود و گفت اعتمادی بری جنگ علیه نصریها را شروع کرده است راستی گفت مهدیها هم درجنگ و درسنگر رفته اند شبی ناراحت کننده بود و عملا درقلمروهای نصرو سپاه جنگ شروع شده بود. صبح بسیاروقت با غفوری خدا حافظی کردیم و ازکوتل گوردره به سمت "کی ساو" که کمی راحتر بود ، راه افتادیم. حوالی ساعت یک بعد ازظهر در"کی ساو" وشب درآنجا ماندیم و داکترنوید را دیدیم و دیگردوستان  مربو ط  به سازمان نصر و اضاع چندان تعریفی نداشت همه نگران ازوقوع جنگ بین نصرو سپا بودند و یک شب دراین دره سرسبز ماندیم و بعد حرکت کردیم طرف تمران و بعد همینگونه رفتیم  طرف بزی جای مصطفی اعتمادی. "کی ساو" و تمران و تمزان و کیتی و.. ازمناطقی خوبی هزارجات است و خیلی سرسبز و بادرختهای پراز میوه در"کی ساو؟ یک روحانی بسیارجنجالی را می شناختم که درعراق درس می خواند بنام شیخ آمان الله موحدی کی ساوی. درسالهای 50 به بعد با این روحانی تند رو درعراق و نجف آشنا شدم وی طرف دارآیه الله خمینی بود وسخت مخالف آیه الله خویی وی با حمایت شیخ عبدالطیف درکربلا که آخوند بعثی بود، سخت علیه آیه الله خویی تبلیغ می کرد موحدی آیه الله خویی را سید نمی دانست و می گفت شیخ ابوالقاسم خویی موحدی ازهمین کی ساو بود. پرسیدم که کجا هست؟ گفت ازعراق آمد و برای مدتی درهمین جا بود ولی به دلیل بد اخلاقی و تند خویی مردم ازدورش پراکنده شد و رفت و فکرمی کنم حالا درایران رفته باشد که درست بود وی پس ازشکست درمنطقه به ایران رفت زن ایرانی گرفت و برای ابد با مردم قطع رابطه کرد آن ناسیونالیست و حشتناک حالا شده این گونه ضد هزاره و ضد مردمش. به هرترتیب در این مناطق خاطرات زیادی دارم و حالا رسیده ایم بجای اعتمادی  دره ای بسیار سخت و قرخ که من هنگام پایین آمدن چپه شدم و پایم اوگارشد ومی لنگیدم و به این صورت بجای مصطفی اعتمادی رسیدیم و قصه های بعدی.....

پ. ن. آقای محمد اسلم شیوا عضو سازمان نصربود و روحانی زیرک و مسوول سازمان نصردرپنجاب. مردم هزاره دراین مناطق سعی کرده که کتمان هویت قومی داشته باشد دلیلش همان شکستهای ترسناک این مردم درتاریخ است اما هویت مذهبی شان محکم است. مورخان هزاره قبول ندارند که این مردم تاجیک و یا منتسب به اقوام پشتون باشد. مثلا صادقی نیلی خودرا تاجیک می گفت که نیست. نامهای زیادی برده ام و حتما دراسپیل اشتباه دارد دوستان مناطق تذکردهند تا اصلاح نام صورت بگیرد.



جمع مستان ، جمع یاران -29-


روایت منطق " استقرایی" دارد. شما وارد جزییات می شوید و جزییات درنهایت با تتبع ، تبدیل به قاعده و کلیت می شود. حدیث خاطرات درواقع روایت جزییات هست و این جزییات تابع قاعده و کلیت خود هم هست. دراین روایت گفتم که هنگام ورود درمنطقه ای بزی جای مصطفی اعتمادی به زمین خوردم وپایم کمی آسیب دید و درد گرفت. وقتی که زیردرخت بادام نشستیم و اعتمادی می خواست که نشان دهد باالاخره یک شینگ کلان و صاحب جاه و مکانی هست سعی کرده بود که ترتیبات خوبی بگیرد هوا بی نهایت لذت بخش بود نه گرمی گرم و نه هم سرد ما درماه اسد 65 وارد منطقه ای بزی شدیم و یک ماه درگرداب جنگهای داخلی گم شده بودم و حالا هنگام برگشت به سوی پنجاب و وصل شدن به یاران درمنطقه ای بزی رسیده ایم. حاجی گردی حسین پدراعتمادی پیره مرد با وقار مودب و کم حرف اما با چهره نسبتا غیرهزاره گی و تنومند درکنارماه نشسته بود و هیچ اظهارنظری درباره موضوعات که ما مطرح کردیم نداشت احساس کردم که پیره مرد با پدیده های نو و رویدادهای باورنکردنی جنگ ملاها روبرو شده است و یک قسم مات و مبهوت مانده بود که درباره ناطقی شفایی ودرباره صادقی نیلی و درباره فرزند خودش مصطفی اعتمادی چه بگوید ما هم تمام حرفایم می چرخید روی جنگ شهرستان و گزارشی ازملاقات با حاجی آقای صادقی و ناکامی درماموریت صلح . مصطفی اعتمادی را درمشهد درسالهای 1356 به بعد می شناختم وبعد عضو گروه مستضعفین ما شد. جوان صریح لهجه بی باک دارای تحصیلات حوزه ای و مطلعات و برداشت انقلابی ازاسلام. بعدها رفیق مرحوم اخگرشد و کمی چپ گرایی داشت. رابطه خوبی با استاد ناطقی شفایی نداشت هردو نصری بود اما طبعا رقابتهای خاصی خود را هم داشت. شب درجای اعتمادی درمنطقه ای بزی ماندیم و بخش زیادی ازصحبتهای مان معطوف جنگ شد اعتمادی خیلی امید وارد بود که صادقی نمی تواند نصریها را درمنطقه ای دره خودی شکست دهد. اعتمادی ازتفنگ که داشتم خیلی خوشش آمده بود و چند مرتبه خواست که برایش بدهم و یک تفنگ دیگربرایم دهد اما قبول نکردم این احساس برایم پیش آمده که این تفنگ ازمرزکاکری تا شهرستان همراه من بوده است و خیلی سبک و زیبا و حالا دلیل ندارد که اعتمادی بگیرد و این را یک نوع خلع سلاح می دانستم که فکر کردم نه برای وی خوب است و نه برای من و به همین خاطر به نشه اش خارزدم و گفتم نه تفنگم را برای هیچ کسی نمی دهم اما شیوا درپنجاب با مهارت خاصی مرا خلع سلاح کرد که اصلا نفهمیدم که درموقعش اگر لازم شد صحبت می کنم. پاهایم درد می کرد به شوخی گفتم اعتمادی درجای زندگی می کنی که اگر خرس را بسته کند وقتیکه بازشود خواهد گریخت. فردا به سمت بندر و سنگ تخت حرکت کردیم اخباری می شنیدم که خرده قومها بنام قومی موشو و قوم بند علی دربندر با هم درگیری پیدا کرده اند ارباب صفدربیگ ازقوم موشو و آقای فاضل ازقوم بند علی بنام نصرو سپاه وارد جنگ شده است. درمسیرراه درقریه رسیدیم که یک دیوانه زنش را درانظاردیگه مردم زیرچوب انداخته که فریاد زن به ملکوت بلند شده بود. یک مرتبه ناراحت شدم که برویم مرد رادیوانه را حسابی زیرقنداق تفنگ گرفته و حالش را بگیریم و دلم برای آن زن سوخت و بعد همراهانم قبول نکرد که به مسایل شخصی مردم چه کارداریم و گفتم نیچه بخاطر یک خر که مورد ظلم گاریوان قرارگرفت و به دفاع ازخرخود را به کشتن داد. حالا می بینیم که یک انسان درزیرچوب فریاد می زند ما کمک نکنیم . گفتند نه، شاید حق با آنها بود و قبول کرده بود که این امرمعمولی درزندگی خانواده های افغانها هست حالا ازهرقماشش. شب دریک قریه ای که قومندان آن یک روحانی بنام برهانی بود ماندیم وی گفت جنگ قطعی است ولی سپاه دراین جا ها نمی تواند پیروز شود همه جا که شهرستان افکاری نیست ما نمی گذاریم آقای صادقی مناطق مارا بگیرد. حدس گمان این روحانی و حدس گمان اعتمادی تاحدی درست بود. نیروهای سپاه موفق نشد این بخشها را به تصرخود درآورد. صبح بسمت تلخک حرکت کردیم درمنطقه ای بنام" کونی گاو" رسیدیم به یک باره خاطره سال 1343 به یادم آمد. محمدعلی برادرم دربندرمرد و پدرم بندررا پس ازمرگ محمد علی ترک کرد و به طرف تلخک آمد. فکرمی کنم یک زمستانی دردره تلخک ماندیم مادرم به شدت مریض شد و من کوچک بودم خواهرم ازمن هفت سال کوچک تربود مادرهیچ کسی نداشت پدر همیشه پرستاری می کرد. مادرازحرف گفتن مانده بود و تقریبا پدرمتیقین شد که مادرزنده نمی ماند دوا و درمانی و جود نداشت من شبها روی بام می رفتم برای مادرم دعا می کردم. با گذشت یک زمستان دربهارمادرم کم کم خوب شد.دربهار1344 بود که یک شب تمامی دره را غوغای مردم گرفت درتاریکی شب همه با چراغهای الکین و چوبهای مشتعل شده می دویدند که گرگ دیوانه پیدا شده و همه را گزیده است پدریک تفنگ داشت بنام تفنگ سرپوش رفت و تفنگش را برای کشتن گرگ دیوانه آماده کرد منم یک چوب گرفته بودم خلاصه اینکه درتمامی دره قیامتی برپاشده بود. فردای آن شب قصه های عجیب و غریبی از گرگ دیوانه می شد. و بعد یک ماه این داستان به صورت حیرت انگیزی طرح شد که گرگ دیوانه را درکوتل اخضرات درست سرزمین و مسقط الراس ما یک نفرکشته است. گرگ دیوانه بالای نفرحمله می کند. مسافرعصایش را جلو و گرگ عصا را دردهان می گیرد. مسافرهم ازترس خود عصا را با تمام قدرت درداخل دهن گرگ دیوانه فرومی کند گرگ هم دراول طرف جلو و بعد که یک بخش عصا دراخل شکمش رفته و گوزش فیر رست می رفت می خواهد که به عقب حرکت کند اما کارازکار می گذرد و به این ترتیب گرگ دیوانه خفه می شود و با فشارهای زیادی مسافر گرگ می میرد. گرگ هارشده بود وحامل یک نوع میکروب مرگبار. کسانی را که گزیده بود اغلبا مردند. هنگام ورود به تلخک این همه خاطرات سالهای 1343 و 1344 درذهنم تداعی شد. سخت گرسنه بودیم هوا کمی سرد شده بود. ماه سنبله است ولی درهزارجات کم کم هوا سرد می شد. درتلخک آقای توسلی راپیدا کردم که درمشهد وی را می شناختم درسالهای 56 و57 وی را درمشهد می دیدم. و حالا قومندان شده بود ورقیب سرسختش قومندان دیگری بود بنام عارف. این هم ملا بود واقعا ملاها جای اربابها را به تمام معنا گرفته بودند. توسلی نان جو و دوغ یخ برای ما آورد به دلیل گرسنگی به نرخ شاروالی بدون اینکه با شکم خود مصلحت داشته باشیم خوردیم اما پس ازخوردن کمی احساس نگرانی برایم پیش آمد به شیوا گفتم که نان جو توسلی و دوغ یخش مرا مریض نکند خوب است. شیوا گفته نه پیاده می رویم هزم می شود. شب درخرقول آمدیم بخاطر شیوا که مسوول سازمان نصربود بهترین غذا و سنگین ترین پلو با گوشت را خوردیم البته من زیاد نخوردم زیرا احساسم این بود که معده ام سنگین غیرطبیعی است. نمی دانم چه وقتهای ازشب بود که دردی چنان شدید شکمم را فشارداد که به یک باره درتاریکی مثل گوربیرون شدم به طرف دشت دویدم که سگها خبرشد منم بخاطردرد شکم و سگها بخاطر می دوید ناگزیر درجای نشستم گفتم که سگ با آدم نشسته کاری ندارد درد بسیارسنگینی داشتم شاید هم نیم ساعت و یا کمتردردشت ماندم بعد بلند شدم و سگها هم دو باره فعال شد و درهمان تاریکی همراه با عوعو سگها درهوتل برگشتم. پس ازنیم ساعت و یا یک ساعت دیگر بازهم درد پیچ شدم و بیرون شدم درد شکم ترس سگها رادورانداخته بود و این شد که تمام شب را به این بدبختی گذراندم. فردا حالی خوبی نداشتم اما موترطرف پنجاب می رفت و شیوا مرا همراه خود درسیت موترنشاند و آقای سید محسن هم عالم شناخته شده رفیق پدرم سفارش زیادی کرد که مواظب من باشد به این ترتیب با سرعت موتر به پنجاب رسیدیم. استاد مزاری همراه استاد عرفانی و آیه الله پروانی و استاد شفق و همه مسوولین نصرو سپاه به استقبال ما آمدند و ازشدت خوشحالی بشترازاینکه حرف بزنیم با هم نگاه می کردیم و این حالت برایم پیش آمد که جمع مستان و جمع یاران دور هم جمع می شویم و چه قدرخنده های دل نشین استاد مزاری و شوخیهای آیه الله پروانی و مهربانی استادعرفانی و توصیفهای بی پایان استاد شفق برایم شیرین بود و یک لحظه حس کردم که تولد دیگریافته ام و تمامی رنجگهای دو ماهه را فراموش کرده ام درهمین لحظه بود که کسی گفت بهتراست همین امروزبشنوانیم یک باره سرم دورخورد که چه شده است که مرا می شنواند....
----------------------------------------------------------------------------
پ. ن. گرگ دیوانه همان گرگ مریض و هاربا حمل میکروبهای مرگ آفرین درسال 1344نزدیک به چهل نفررا در دره تلخک کشت. قوم موشو و بند علی دربندرسنگ تخت با هم درگیری بنام نصر و سپاه پیدا کردند. فاضلیها "پدرو پسر"درسنگتخت بندرمسوولین نصرو ازقوم بندعلی بودند. بزی جای مصطفی اعتمادی درمنطقه ای دره خودی. اعتمادی ازاعضای اصلی گروه مستضعفین ما درمشهد و بعد عضو سازمان نصر، سیاست مدار، انقلابی دارای تحصیلات حوزه ای درسال 1393درسن 60 سالگی به علت سرطان درکابل درگذشت.



 

 

تلاشهای مضاعف – 30-

 

فلسفه حضور و سفر و این همه رنج و رفتن تا مرز کشته شدن، رسیدن به صلح و قطع جنگ بود. همه جا خبر ازجنگ و ویرانی بود جنگ با روسها به اوج خود رسیده بود و صحبتهااین بود که روسها جنگ را باخته و ممکن است ازافغانستان بیرون شود اما کسی باور نمی کرد ولی خبرها هرشب پخش می شد که جنگهای بسیارخونین بین احزاب پیشاور درهمه جای افغانستان راه افتاده است اما هزارجات تا این سالها 65 شاهد جنگ و مصیبت نبود و حالا نشانه های جنگ بین نصر و سپاه نمایان شده بود نمونه های آن درسراسر ولایت دایکندی دیده می شد. گزارش مبسو ط را باید می دادم اما گفته شد که همین امروز بشنوانیم این یک خبرشوکه آور بود که گفته شد همین امروز بشنوانیم بهتراست. اما این شنواندن چه بود؟. درگوشه مهمانخانه بزرگ همراه استاد مزاری و دیگر دوستان نشستم استاد مزاری هم سرش را پایین گرفته چیزی نمی گفت و دیگران هم حرفی نمی زدند تنها آقای شیوا به این طرف و آن طرف می دوید و مهمانهارا به درون مهمانخانه رهنمایی می کرد تقریبا با گذشت زمان اندکی مهمانخانه پرشد و خبردردناکی را برای من می شنواند درهمان لحظه به سرعت ذهنم بسوی همه اعضای فامیل بخصوص پدر ، مادر ، همسر و همه عزیزانم دوید و کشیده شد ولی منتظربودم که چه واقعه برای زندگی خصوصی من پیش آمده است. با گذشت اندک زمانی مهمانخانه پرشد دو پسرعمویم باقر جعفری و حیدرجعفری نیز در همان لحظه ها پیدا شدند و هردو آمدند و درپهلوی من نشستند. آیه الله پروانی بود که رو به استاد عرفانی کرد و گفت: حاجی آقا صحبت کنید استادعرفانی گفت حاجی آقای ناطقی عمومی شما به رحمت خدا رفت و خدا گذشته گان همه را بیامرزد و بعد همه فاتحه خواندند و مرگ عمویم را تسلیت گفتند. عمویم درنجف همراه من کمک کرد و با کمک ایشان مراسم عروسی خود را درنجف برپا کردم چون پدر و مادرم به  افغانستان برگشته بودند و من ازعمویم که کمک کرد به من پول داد خاطره شکل گیری ازدواجم را داشتم و اولین زندگی مشترک من و همسرم درسال 1352 درعراق با کمک عمویم که حالا خبر و فاتش را می شنوم شکل گرفت و این درست همان کاری بود که یک پدر درباره فرزندش انجام می دهد. خبرمرگ عمو برایم سخت تمام شد و درواقع غمی بود به همه رنجهای که درطی دو ماه گذشته درولایت ارزگان آن زمان در ولسوالیهای شهرستان و دایکندی با آن روبرو شدم افزوده شد و همین گونه غمی مضاعفی شد به سفری پر از ماجرا و پراز خطر درطی ماه های گذشته ازکاکری - تا هزارجات. گریه نکردم و کمی مبهوت ماندم و مردم کم کم مهمانخانه سازمان نصر را ترک و به من تسلیت می گفتند. آن روز صحبتی خاصی نداشتم استاد مزاری گفت حاجی آقا صحبت برای فردا باشد و درجمع شورای مرکزی صحبت تفصیلی خواهید داشت و امشب راحت بخوابید. شب با دو حالتی فراق عمو و وصل شدن به دوستان سپری شد و فردا پس ازچای صبح صحبت من به صورت تفصیلی آغازشد. جالب ترین بخش صحبتهای من ملاقات با حاجی آقای صادقی نیلی بود و اینکه ایشان درمرحله اول درمنبر ازجایش حرکت کرد و مردمی که در راه استاد مزاری شعارداده بود را به مسخره گرفت و اینکه ازجایش حرکت کرد و پتکی خود را دردست گرفت و گفت: مردم و بچه ها در راه مزاری این گونه شعار داده اند: تا خون در رگ ما ست  مزاری رهبر ما ست. صلی علی محمد رهبرما خوش آمد و... با شنیدن این قصه که برای شان عجیب بود استاد مزاری خندید و آیه الله پروانی یک شوخی کرد که یادم نیست استاد شفق چیزی نگفت و استادعرفانی گفت خی حاجی آقا بی نهایت قهربوده است. استاد مزاری گفت: چه قدر دقیق خبر چینها به حاجی آقا گزارش داده اند. و بعد مرحله دوم برخورد حاجی آقا را برای شان شرح دادم و اینکه گفت: نصریها مقبولتراز شما را نداشت که شما را برای صلح فرستاد و آن جوابی که من دادم که صلح کنیم و کدام خوشکلی از نیلی بگیرم تا نسل آینده خراب نشود. دوستان خیلی خندیدند و همه تعجب کردند که آن برخورد و این برخورد در یک فاصله زمانی اندک چه گونه قابل تصور است. این گزارش برای همه دوستان تازه و نو بود و استاد مزاری خیلی به دقت گوش می داد و دربرخی موارد می خندید و دربرخی موارد با تعجب و سکوت درحالیکه انگشتان پاهایش را ما با دستش ماساژ می داد به دقت گوش می داد. البته دست شکسته اش خوب شده بود دیگر چندان شکایتی نداشت و بعد استاد مزاری گفت درشهرستان چه دیدید؟ و من رویداد آن 10 و 12 کودک را که لشکرافکاری غنیمت بارکرده بود را برای شان شرح دادم واقعا همه غمگین شدند و گفتند این بیرحمی و ظلم درحق نصریها و حتا درباره اطفال که اموال خود شان را درپشت بچه ها بارزده و شش ساعت پیاده تا القو راه رفته اند بسیار تاسف آور هست. آیه الله پروانی گفت واقعا که این حزب گراییها همه ایمان و و جدان ما را گرفته است. و قصه لول خوردن چند آفتابه از قصر حاجی آقای واعظی در تگیولور تا عمق دره و بیرون شدن دو جوان یکی داماد آقای واعظی ازبین کاه ازجمله قصه های بود که کردم و بعد جریان شکست نصریها توسط پاسداران و اینکه لشکر نان خور چه می کند؟ و از وضعیت تاسف بارنیروهای سازمان نصر در گیروی شهرستان و وضعیت و رو حیه آقایان شریفی و محمدی را برای شان شرح دادم و گفتم پیام شان این بود که به هرقیمتی که شده جلو جنگها گرفته شود و بعد گزارشی هیات مشترک که درالقو آمده بود را برای شان شرح دادم که استاد مزاری گفت حاجی آقای اکبری هم با ما درباره نتیجه کارهیاتی شان صحبت کرده است ولی خوب فرق دارد گفتم چه فرقی استاد گفت استاد اکبری خوشبینانه صحبت داشت و می گفت که قضیه حل می شود ولی شما می گویید که آقایان نصریها را ازکل ولسوالیها جمع می کنند خوب خبرهای بعدی نشان می دهد که آقایان تصمیم گرفته اند که بچه های نصر را جمع و قلع قم کنند و ادامه صحبتها و تصمیم گیریها و اینکه تلاشهای مضاعفی باید صورت بگیرد تا جلو جنگهای احتمالی گرفته شود و ما افتخارداشتیم که هزارجات درصلح کامل زندگی می کند و دیگران را طعنه می دادیم و حالا به شدت می ترسیدیم که خود ما گرفتار نشویم گرچه شده بودیم ولی نه به آن پیمانه دربدری و جنگهای هولناک سایراحزاب مثلا آن همه جنگ درشهرستان صورت گرفت ولی من خبری ازکشته شدن کسی را نشنیدم استاد مزاری گفت: حالا باید با جناب آقای اکبری تلاش مشترک نماییم  و فیصله شد که به صورت مشترک با ایشان بنیشینیم.....

پ.ن.

 عمویم فقیرحسین نام داشت درسن شصت سالگی به علت سرطان جلدی درسال 65 فوت کرد و در دامرده اخضرات دفن شد. خانه آقای واعظی دربغل یک گروی قرخ که آفتابه ها هنگام طهارت لول خورده بود به داخل دره افتاده بود. تگیولورجای آقای واعظی بود. 12 کودک را که غنیمت بارکرده بود تا به پایگاه القو غنیمت جنگی را برسانند.

 

ماه های پاییزی درپنجاب – 31-

 

حالا پاییز شده است و ما ماه های پاییز را این گونه سپری کردیم  و هزارجات رو به سردی می رفت گفتم که درهزارجات تنها چهارماه هوا گرم و معتدل است اما هشت ماه دیگر خونوکی و سرما. گرچه اقلیم حالا گرم شده و تغییرکرده است و گرمی کره زمین خود را درهزارجات نشان داده است و دیگرمثل سالهای دهه چهل و پنجاه نیست. استاد مزاری برای اکبری پیام فرستاد که بیاید و درباره پاره از امورگفتگو داشته باشیم استاد اکبری پاسخش همیشه مثبت بود وقرارملاقات گذاشته شد و درجلسه من گزارش تلاشهای صلح ارزگان را به صورت مختصر داشتم و بعد وارد گفتگوهای نحوه وشیوه برقراری صلح درارزگان آن زمان شدیم. و همه به این جمع بندی رسیدیم و خود استاد اکبری هم از بی طاقتی و کم حوصله گی مردم ارزگان شکایت داشت و تحلیلش این بود که این مردم خیلی زود و شتاب زده تصمیم می گیرند و اقدام می کنند و بعد درباره کشته شدن برهانی اولین هیات شورای اتفاق صحبت کرد که توسط روحانی بنام کلانترکشته شد. استاد اکبری تحصیل کرده نجف و درسالهای 57 پس ازکودتا که ایشان را درپنجاب درمدرسه آقای علی حسین نطاق دیدم که هیچ علاقه ای به امر سیاست نداشت و لی حالا تبدیل به یک رهبرسیاسی شده و تشکیلات بزرگی سپاه را رهبری می کند و افراد قدرتمندی مثل شیخ امینی اشترلی ، افکاری و خود حاجی آقای صادقی نیلی درتشکیلات سپاه را دارد درشورای اتفاق عضو شورای مرکزی شورا بود که حالا دشمن درجه یک شورای اتفاق شده است درهمین جلسه نظرش را درباره آیه الله بهشتی و درباره شورای اتفاق بیان داشت موضع بسیارتند و آشتنی ناپذیرداشت و دریک مورد گفت من شورا را ازشوروی جدا نمی بینم من معنی این حرف را جزاینکه قافیه خوبی داشت" شورا و شوروی" واقعا نفهمیدم و بعد با خود فکرکردم سپاه درایران شهرقم تاسیس شد و یک انشعاب ویرانگر درشورای اتفاق و این گونه قضاوت و موضع گیری ناشی ازهمان اختلافات تشکیلاتی و درونی باید باشد. بعد روی موضوعات ارزگان صحبت کردیم و اینکه چه تدبیری برای خاموش کردن جنگ داشته باشیم. بحثهای دیگری روی کلیت افغانستان نیزداشتیم و همه نگران جنگهای خونین با شوروی و نگران جنگهای خونین احزاب پیشاورنشین بودیم و می گفتیم این طوری نیست که این منازعات روی ما تاثیرنداشته باشد درنهایت قضایا باهم بافت می خورد و تاثیرمی گذارد و لی خوب گفتیم که کاری ازما ساخته نیست اما درباره مناطق مرکزی و ولایت ارزگان ولسوالیهای شهرستان دایکندی باید فکری نماییم. نصرو سپاه درهیچ جای درگیرنبود درولایت بامیان فکرمی کنم درطی یک دهه یک مرمی هم طرف همدیگر فیرنکرد درولایت میدان و غزنی هم چنین بود و درشمال کشوره جنگ بین نصرو سپاه نداشتیم و تنها مشکلی که داشتیم ولسوالیهای شهرستان و دایکند و نیلی و بندرسنگ تخت و حالا اشترلی و بغل کندو و چهارقل شده بود. گزارشهای داشتیم که دامنه جنگ به سوی ولایت بامیان و مرزهای مشترک دو ولایت ارزگان و بامیان کشیده می شود. امینی اشترلی با نیروهای نصر درچهارقول بغل کندو عملا درگیرشده بود ما دراین جلسه روی این موضوعات صحبت کردیم و جمع بندی این شد که خود استاد اکبری ازسوی پاسداران جهاد انقلاب اسلامی افغانستان و استاد عرفانی ازسوی سازمان نصر روی ملاقات حاجی آقای صادقی نیلی و استاد مزاری کار نمایند و زمینه را مساعد کنند و این فیصله ما بود. هم جناب اکبری و هم استادعرفانی قبول کردند که با حاجی آقای صادقی تماس برقرارنمایند. و بعد جلسه تمام شد برگشتیم به پایگاه سازمان نصر و بعد شنیدیم که و کیل صاحب اکبرخان نلگیز درمرکز ولسوالی پنجاب آمده و خواهان ملاقات با استا مزاری شده است. استاد عرفانی گفت و کیل صاحب را می شناسم شخصیت دانشمندی هست و با اینکه درلیست خوانین بوده اما به دلیل همان متانت و رفتارخوبش با مردم و با نیروهای نصرو سپاه کسی مزاحم ایشان نشده است آیه الله پروانی و استاد شفق می گفتند که وکیل اکبرخان یکی ازوکلا نامدار مردم هزاره درمجلس شورای ملی بود ما هم با شخصیت شان آشنایی داریم فکرمی کنم تنها استاد مزاری و من بودم که وکیل صاحب را برای اولین بارمی دیدیم. استاد مزاری به دلیل همان حافظه و تیزهوشی و عشق و علاقه اش وکیل صاحب را در غیبتش خیلی دوست داشت و چند بار با من گفت اگرفرصتی پیش آید این مرد بزرگ را باید ببینیم من درباره تحقیقات و علم دانش وی حرفهای زیادی شنیده ام. استاد مزاری پیام داد که و کیل صاحب درپایگاه تشریف بیاورد. اکبرخان نلگیز وارد قرارگاه شد. مرد سیاه چرته با قدی بلند لاغراندام و بی نهایت مودب و متواضع و متبسم درکناراستادمزاری نشست و پس ازاحوال پرسی کم کم وارد بحث شدیم بشترین سوالات ازسوی استادمزاری مطرح می شد و ما عمدتا گوش می دادیم و جناب وکیل صاحب با ادبیات و زبان علمی و تاریخی و بسیارمتفاوت ازگویشهای رایج منطقه صحبت می کرد و  این عادت  حسنه را داشت که گاهی یک جمله که اهمیت زیادی داشت دوباره تکرا می کرد مثلا می گفت کودتای هفت ثور و کوتای هفت ثور دارای چین عوامل وریشه های بوده است ویا وقتیکه  صحبت ازاقوام غلجایی و دورانی می کرد می گفت: دورانیها و دورانیهای دارای چنین پیشینه تاریخی است و اصل نسب دورانیها به کجا می رسد. این شیوه حرف زدن برای من بسیار جالب بود و اینکه درهزارجات با این فصاحت و ادیبانه حرف زدن برای من یک امر بکلی فوق العاده بود این نوع حرف و گفتگو ناشی می شد از مطالعات تاریخی بسیارگسترده و عمیق که فکر می کنم کمتری کسی به پایه این مرد بزرگ می رسید. اکبرخان نلگیزدرطی دو وسه ساعت فوق العاده زیبا صحبت کرد ازتاریخ افغانستان ازتیره های قومی وتباری پشتونها از رگ و ریشه هزاره ها واز تبارهای ازبک ایماق بلوچ و خلاصه اینکه اکبرخان نلگیز یک دایره المعارف زنده بود و این همه اطلاعات برای من حیرت انگیزبود درباره اوضاع فعلی و کودتا صحبت کرد و بسیار زیبا جریان تاسیس دو حزب خلق و پرچم را ازمان تاسیسش سالهای 1965 به بعد صحبت کرد ازدوره وکالتش درپارلمان افغانستان ازملاقاتهایش با شاه و ازکوچیها و بیدادگری آنها درهزرجات صحبت کرد. صحبت اکبرخان نلگیزیکی از جذاب ترین رویداد این سفربود. با گذشت سه و چهارساعت نه ما خسته شدیم و نه وکیل صاحب خسته شد واقعا یک فضای دوستانه بود وفکرمی کنم برای وکیل صاحب هم نو وهم  فوق العاده بود که رهبران سازمان این گونه به سخنان وی گوش دهند و این گونه احترام به دانش وی داشته باشند. استاد مزاری هم با سوالاتش و کیل را بخوبی سرسخن می آورد و اکبرخان نلگیز درهمان مجلس وقتی صحبت ازخوانین هزارجات شد با یک احترام زیادی ازکلبیر زا بیگ و خوانین لعل سرجنگل یاد کرد وی نظرش درباره بچه ملنگ مثبت نبود می گفت یک بی سواد اما چوتار به تمام معنا ولی با احترام زیادی از خوانین سرجنگل نام گرفت به گونه ای از دانش و معلومات تاریخی و اجتماعی آنها صحبت کرد که گویا دانش آنها به مراتب ازوی بلندترباشد و گفت آنها واقعا دانشمند هستند و ازکتابهای عجیب غریب تاریخی نام گرفت که کلبی رضابیگ داشت البته این نشانه ادب و تواضع و کیل صاحب بود که خودرا نسبت به آنها کوچک نشان می داد. جلسه بی نهایت خوبی با وکیل اکبرخان نلگیزداشتیم و بعد قرارشد که ایشان هرازچند گاهی فرصت پیدا کند  به پنجاب بیاید و جلسات و بحثهای بشتری داشته باشیم وکیل اکبرخان نلگیززیاد اصرارداشت که ما را درخانه شان مهمان نماید و می گفت این نمی شود باید یک روزی مهمان من باشید و اززمینهای یخ زده من هم دیدن نمایید. این رفتار مزاری و رهبران سازمان نصر با یک خان هزاره بود و بعد جاوید درکتابش می نویسد که نصریها و مزاری دشمن خوانین بود نه جانم به قول بچه های شاه عبد العظیم ما اینیم دیگه دادش. اما می دانید که چه رویدادهای پیش آمد که دیگرهرگز نتوانستیم چنین نشست خوبی داشته باشیم ....

پ.ن. اکبرخان نلگیز یکی مشهورترین و باسواد ترین خوانین هزاره ازولسوالی پنجا بود و چند دوره وکالت داشت و فرزند شان کتابی درباره پدرش نوشته است که باید بسیارجذاب و خواندنی باشد وکیل اکبرخان درسال 1379 درگذشت و من ایشان را بسیاردوست داشتم و وبلاگم را به همین دلیل " نرگس" گذاشته ام. آیه الله بهشتی تحصیل کرده عراق و رهبرپرنفوذ ترین تشکیلات بنام شورای اتفاق و بعدا عضوشورای عالی نظارت حزب وحدت شد. متولد 1308 و درسال 1375 وفات و درزادگاهش درورس بخاک سپرده شد..


ملاقات سرنوشت ساز اما بی نهایت خطرناک -32-


حالا ماموریت افتاده به دوش استاد اکبری و استاد عرفانی که زمینه گفتگو میان مزاری و صادقی را فراهم نمایند این کار چند هفته طول کشید. کاری خاصی درپایگاه نداشتیم من مثل همیشه اخبارهای دنیا را گوش می دادم درراه ازکاکری تا هزارجات را گفتم که حیوانکی مرا درشنیدن بهترو شفافتر خبرها کمک می کرد تکنیک من این بود که سیم آنتن را درگوش حیوانکی همان نرخرم می بستم و بعد شفافیت خبرها چند برابر می شد و بدون پارازیت خبرها را می شنیدم و اما حالا درپایگاه نیزخبرها را می شنیدم ولی با کمی پارازیت خوب یادم هست که یک روز بی بی سی خبرو کشتاروسیع ترین راه پیمایی میدان "تیانمین چین" را با چنان شدت و حدت پخش می کرد که بکلی بهت زده شدم موضوع را با استاد مزاری درمیان گذاشتم که  استاد درچین رویدادهای عجیبی روی داده است. استاد مزاری برخلاف دیگر دوستان که گاهی مرا مسخره هم می کرد که رادیو درگوشش خبرهارا به زبان انگلیسی گوش می دهد اما استاد مزاری همیشه می پرسید که حاجی آقا خبرهای دنیا را برای ما نقل کن ما فقط تنها فارسی بی بی سی را درشب می شنویم. خبرمیدان" تیانمین" چین را برای استاد شرح دادم که تظاهرات علیه حکومت چین بسیار گسترده و قتل عام مردم و متظاهرین نیز بزرگ است استاد مزاری گفت این کار غرب و آمریکا هست و  چین را آرام نمی گذارند مگر اینکه رهبران چین تدابیربگیرند و مانع شوند. درشب هم یک قومندان داشتیم بنام "مسلمی" ازدره ترکمن که نماز جماعت گذاشته بود و بعد ازنماز به صورت اجباری یک حدیث را سر همه می خواند گاهی تعجب می کردم که یک قومندان این قدربه امورمذهبی متعهد و متعبد وی واقعا افراط می کرد و برخوردش با اموردینی خیلی افراط گرایانه بود خوب این یک بخش ازوجود آدمی هست و ما هم مجبوربودیم روزانه یک حدیث حفظ می کردم که شب بعد ازنماز امتحان "قومندان مسلمی" را بدهیم مگر می شد مخالفت کرد که نه خوب نیست قدرت مذهب و آیین بود و قومندان مسلمی مجری آن البته خودش خوب یاد گرفته بود و واقعا روی احادیث کارمی کرد و همین طورنیروهای تحت الامرش همه حدیث خوان شده بودند یک روز درمورد ایشان بحث کردیم نمی دانم کی بود گفت این بچه هروقت باشد کاردست می دهد زیرا بسیارافراطی شده گو اینکه یک خوارج باشد. و بعد ها شنیدم که وی درانشعاب واختلاف حزب وحدت درکابل درسال 1373 طرف دار اکبری شد و بشدت مذهبی که مخالفانش را ثواب گفته می کشت و بعد شنیدم خودش نیزدرجنگهای کابل کشته شد. یک روز خبررسید که آقای اکبری واستاد عرفانی موفق شده که استاد صادقی نیلی را حاضرنمایند برای گفتگو. خیلی خوشحال شدیم استاد مزاری هم خوشحال بود ولی نه چندان خوشبین. استاد عرفانی که ده روز گم بود و همراه استاد اکبری درمناطق مختلف برای آوردن صادقی نیلی کارمی کرد آمد و خیلی خوشحال شدیم ایشان هم گفت که آقای صادقی حاضرشده است که با شما درخارقول گفتگو داشته باشد و زمان گفتگورا هم مشخص کرد روزی که طرف خارقول حرکت کردیم روزی خوبی برای همه بود. آیه الله پروانی نیزهمراه ما شد فکرمی کنم استاد شفق دراین سفر همراه ما نبود ولی رفتیم طرف "خارقول" ازپنجاب تا "خارقول" با موتراحتمالا چهارو یا پنج ساعت می شد. درفرازگردنه کوتل اخضرات و خرقول حوالی ساعت پنج عصربود که دیدم استاد مزاری و استاد عرفانی ازموترپایین شده و به صورت بسیارغیرمتعارف با هم حرف می زنند آیه الله پروانی فکرمی کنم جلورفته بود و من پس مانده بودم 

استاد مزاری وحاجی آقای عرفانی در وسط بود و تعداد ازمجاهدین تا به دندان مسلح را نیزهمراه مان داشتیم. استاد اکبری ازقبل به "خارقول" رفته بود که تا زمینه را برای یک نشست خوب و موفق فراهم نماید. من به آقایان عرفانی و استاد مزاری رسیدم که صدای شان خیلی بلند و بسیار متشنج حرف می زنند از موترپایین شدم ورفتم که به پرسم که چه شده است؟ پرسیدم. استاد مزاری گفت: اینه حاجی آقا هرکس که گوه را می خورد باید چمچه اش درکمربزند و بعد گفت حاجی آقا شما خو می دانید سازمان نصر را کی درست کرد و گروه نصر را کی درست کرد؟ خود آقایان ، خوب اگر نصر بد است خوب تان درست کردید و حالا آمده می گویید که مشکل مزاری هست. به هرصورت بازبه اصل دعوا دو طرف نرسیدم که  برسرچی بود؟ و فرصت اینکه بنشینیم و با هم حرف بزنیم هم نبود چون هوا تاریک می شد و ما باید به جلسه "خارقول" می رسیدیم و بعد کمی جملات استاد مزاری را سرهم کردم به این نتجه رسیدم که استادعرفانی به نقل از پاسداران گفته بود که آنها به استاد عرفانی گفته بودند که ما با شما اصلا مشکل نداریم مشکل فقط مزاری است. این حرف واقعا مزاری را آتش زده بود. درداخل موتربسیارپریشان بودم که استادمزاری با این روحیه اگر وارد جلسه شود چه خواهد شد؟ بهرتقدیروارد "خارقول" شدیم همه ازموترها پیاده شدند و همه باید خلع سلاح می شدند و هیچ کس حق نداشت اسلحه با خود درداخل منبر ببرد واقعا همه خلع سلاح بودند و فکرمی کردم که مزاری هم تفنگچه اش را داده است. یکی ازبچه ها درگوشم گفت استاد با اسلحه رفت و هیچ کسی نمی دانیست که مزاری اسلحه دارد و حتا همان محافظین دمی درهم نتوانیست اسلحه شان را بگیرند تحت تاثیرقرارگرفته بودند. جلسه تکمیل شده بود شاید ازدو طرف 20 نفر درجلسه بودیم. قرآن خوانده شد بعد آیه الله پروانی صحبت کرد وبعدش استاد اکبری صحبت کرد و هردو بسیارخوب صحبت کردند و بعد تعارف شد که استاد مزاری صحبت کند استاد مزار با یک لحن غیرمتعارف و تند گفت: نه من صحبت ندارم آقایان صحبت کنند که جنگ و آدم کشی راه انداخته اند. سیما و صدای استاد مزاری بی نهایت غیرمتعارف بود من پهلویش نشسته بودم و یگان وقت بغلش را هم خارش می کرد. آقای صادقی نیلی شروع کرد به حرف زدن ازجهاد و ازکارهای که خودش که کرده بود گپ زد و بعد ازدو گروه نصرو سپاه صحبت کرد و گفت: هردو گروه به من ربطی ندارد من اصلا پاسدار نستم و رهبرپاسداران اینه آقای اکبری هست که ازایران پاسدار آورده است خدا می داند که من طرفدار صلح درمنطقه هستم برادران نصرو سپاه باهم جنگ دارند و ناقی پای مرا دخیل کرده است و حالا هم من طرفدار قطع جنگ وخونریزی هستم استاد مزاری و شما اهل مجلس هرفیصله ای داشته باشید من قبول دارم. آقای صادقی نیلی به همین مضمون صحبت کرد وبسیاربا یک لحن خوب و بدورازهرگونه احساسات و تشنج. بعد که صحبتهای ایشان تمام شد استاد مزاری صحبت کرد لحن سخنان تند اما نه به آن تندی که من تصورمی کردم. فکرکنم فضای جلسه تاثیرگذاشت استاد مزاری گفت: ما برای این سرزمین جهاد کردیم این سرزمین متعلق به همه مردم افغانستان و همه حق دارند مبارزه کنند حزب داشته باشند افغانستان خانه مشترک شان هست آقایان نمی دانم ازکجا این حرف را پیدا کرده که ارزگان را ملک خود شان می دانند و به کسی دیگراجازه فعالیت نمی دهند و بعد به آقای صادقی نیلی گفت نه این طوری نیست که بی غرض باشید من درارزگان بودم همه شکایت های مردم و بچه های نصرازشما بود و این درست و حقیقت دارد که شما درارزگان همه کاره هستید و کسی بدون اجازه شما آب هم خورده نمی تواند که این راست هم هست. منم طرفدار جنگ نستم اما به کسی اجازه نمی دهم که مانع کارهای حزبی ما شود من طرفدار احترام متقابل و برخورد متقابل هستم اگر زن گفتید زن می گویم اگرمادرگفتید مادر می گویم و اگر به خوبی و برادری رفتارکردید منم به خوبی وبرادری رفتار می کنم بله اینها است. این مضمون سخنان استاد مزاری بود که بی طرفی و بی غرضی و بی گناهی صادقی را درجنگهای ارزگان رد کرد. استاد مزاری وقتیکه خطاب به آقای صادقی این جملات را آدا می کرد من به صادقی نگاه کردم دیدم بجای واکنش به سخنان مزاری آهسته آهسته به بالیشتی که درپشتش بود تکیه داد بدون اینکه واکنش نشان دهد. بعد آقای اکبری گفت تشکرازهمه دوستان وبرادران و تشکرازاستاد مزاری و تشکرازاستاد صادقی ما باید کاری کنیم که به خیرو صلاح این مردم باشد و بعد جلسه بعدی کی برگزارشود. آقای صادقی گفت جلسه بعدی را هروقت بگذارکنید خوب است منتها من یک سفردرلعل دارم وقتی که برگشتم جلسه برگزارشود محل جلسه دردهن گودرپنجاب تعیین شد به این ترتیب نشست سرنوشت ساز و بی نهایت خطرناکی را گذاراندیم و بعدا از استاد مزاری ماجرای جنگ با استاد عرفانی و اینکه چرا چطور و چرا؟ با خود اسلحه را درداخل مسجد برده بود را پرسیدم و.....

-------------------------------------------------------------------

پ.ن خارقول بازارمعروفی است درسرحدات اشترلی و کرمان و متعلق به ولسوالی پنجاب. محافظین دمی دروازه ازترس اسلحه کمری مزاری را نتوانیست بگیرند."ده هن گودر" نزدیک پنجاب و نزدیک خانه اکبری درپتو جوی ورس است. مسلمی قومندان ازدره ترکمن و ازقومای آیه الله صادقی پروانی.



ملاقات درگودر با چرخش 180 درجه – 33-

اسلحه را که محافظان دمی در ، هنگام ورود مزاری نتوانیست بگیرند تنها دلیلش هراس ازمزاری بود و من این مساله را ازایشان پرسیدم : استاد چرا با خود اسلحه بردید؟ گفت: حاجی آقا نسبت به آقای صادقی بسیارشک داشتم و گفتم قطعا با هم روی موضوعات بسیار حاد منطقه و جنگ درگیرمی شویم و ممکن وی خودش هم اسلحه داشته باشد و نمی خواستم که در درگیری خلع سلاح باشم. دیگراینکه گفتم : جنگ تان با استادعرفانی بالای "کوتل اخضرات" بخاطرچی وبرسرچی بود؟ استاد گفت: حاجی آقا عرفانی حرفی زد که واقعا برایم سخت تمام شد و گفتم کاری را خود تان کرده اید چطور مسوول و گناه اش به من مربوط می شود نصررا که من جورنکرده ام که حالا بخاطرآن ملامت می شوم نصررا همه تان درست کرده اید و حالا همه تان مسوولیت را قبول کنید.حاجی آقا مثل اینکه با پاسداران گفته بود که سازمان نصر را استاد مزاری درست کرده است و ازهمه بد تراینکه پاسداران به حاجی آقا گفته بودند که پاسداران با هیچ کدام تان مشکل ندارد تنها با من مشکل دارد و همین حرفها سبب دعوای من با حاجی آقای عرفانی شد. بعد استاد مزاری گفت خدا را شکر که بخیرگذشت دیگر بعد ازاین من به آقای صادقی هیچ مشکلی ندارم و با هم حرف می زنیم و دیگرآن دیوار برداشته شد. پس ازجلسه "خارقول" و آن رویداد خطرناک و برخورد تند مزاری با صادقی نیلی فکرمی کنم صادقی نیلی با اکبری و یا کسی دیگری گفته بود که تا آن زمان فکرمی کردم مثل من کسی غلدر نیست ولی مزاری در" خارقول" ثابت کرد که ازمن کرده غلدرتراست . ما درپنجاب برگشتیم و حاجی آقای صادقی نیلی لعل رفت و یک هفته بعد قرارشد که در" دهن گودر" جلسه گرفته شود. ما رفتیم در منطقه ای " دهن گودر" و حاجی آقای صادقی هم آمد. وجمع زیادی ازمسوولین نصر و سپاه دراین جلسه شرکت داشتند و تقریبا بالای پنجاه نفربودیم. استاد اکبری همه را درخانه شان در"پتوجوی ورس" و متصل به "دهن گودر"مهمان کرد. استاد اکبری ترتیبات دریک منبرگرفته بود و مهمانی با کش فشی نبود و این طبیعت استاد اکبری هست زندگی اش محقرانه و درویشانه است نمی دانم ندارد و یا اینکه واقعا چنین است. یک وقت درخانه استاد اکبری رفته بودم چند بالشت را درپشت ما گذاشت من تکیه دادم دیدم که وسط بالشت خالی و تمام مواد درهردوسربالشت جمع و کولوله شده است.
استاد اکبری درخلق کلید واژه ها یگانه است. رقبای سیاسی خودرا نامهای می گذارد که نپرس درنزاعهای کابل می گفت جناح مومنین حزب وحدت یعنی جناح خودش و جناح منافقین حزب وحدت یعنی جناح استاد مزاری. با استاد خلیلی هم هیچ گاهی رابطه خوب برقرارنتوانیست و می گفت معاون لمبر2 نزدیک بود که مرا درانتخابات بامیان ازلب "جر" بپراند. استاد اکبری با مزاری رابطه خوبی برقرارکرده بود و استاد مزاری به استاد اکبری احترامی زیادی داشت و نظرات وی را قبول داشت و ازاینکه استاد اکبری توانسته بود آقای صادقی نیلی را درجلسه حاضرکند ازتهی دل از اکبری راضی بود و ستایش می کرد و می گفت غیرازاکبری هیچ کسی دیگری این کار را نمی توانیست. جلسه بسیارمهمی را دریک سماور و یا هتل در" دهن گودر" برگزارکردیم. مردم ازاین نشست بی نهایت خوشحال بود و همه می گفتند دیگر جنگ درارزگان تمام شد دیگر بین نصر و سپاه جنگی روی نمی دهد. بحث عمدتا روی رعایت آتش بس و احترام به هم دیگر و عدم تعرض به مناطق و پایگاه هم دیگر بود و بعد این بحث هم شد که اگرشود درباره وحدت هم صحبت کنیم این دیدگاه را افرادی درجلسه طرح کردند که درآن زمان خیلی زود و آرمان گرایانه بود تازه طرفها ازسنگروازکوه پایین شده بودند و اینکه وحدت کنند خیلی زود بود. استاد مزاری با استاد صادقی خیلی مودبانه و با احترام حرف می زد و گاهی با هم دو تایی راه می رفت نمی دانم چه می گفتند؟ و رابطه دراین حد صمیمی دیده می شد. توافقات کتبی نبود اما شفاها همان موضوعات مورد تفاهم قرارگرفت هرکس درمراکز خود باشد درمناطقی دیگری اقدام به تاسیس پایگاه نظامی نداشته باشد رفت آمدهای مردم آزاد باشد فعالیتهای غیرنظامی نداشته باشد آتش بس به صورت جدی و قاطع رعایت شود و جلسات و رفت آمدها درمناطق جریان داشته باشد خوب این موفقیت بزگی بزرگی بود ازآن مرحله به این مرحله یک تحول بود اما متزلزل زیرا مسایلی زیادی روی داده بود که به ساده گی قابل حل نبود. 
یک بخشی ازوقت جلسات را شوخی و خنده می گرفت شوخ ترین فرد ما آقای حسین صابری بود که خیلی لوخت و بی پرده شوخی می کرد. آقای صادقی از دو نفرخوشش نمی آمد یکی شیوا و دیگری صابری و می گفت نصریها یک شیوه ویک سربله را برای ما گذاشته است. منظورشان از " شیوه " شیوا و ازسربله " صابری" بود. صابری قد کوتاهی داشت آقای صادقی نیلی گاهی دردنیای شوخی به قد قواره آدمها هم می چسپید یک مورد ش با من درکوتل "چبه لگ " شهرستان بود که گفت: نصریها مقبولترازتورا نداشت که تورا برای صلح فرستاده و یا اینکه یک بغل عینک را روی صورتت گذاشته ای و آمده ای که صلح کنی. درهمین جلسه صابری ازجایش بلند شد که خودش را مرتب کند و بعد نشست و بعد صادقی گفت این آقای صابری رقم موترجیف واری کولوله و بوغوند است. بدون اینکه ادامه صحبتهایش را داشته باشد صابری گفت بله حاجی آقا من مثل جیف هستم و ازهرکوه و کوتل بالا می شوم اما شما مثل موترلاری هستید که ازهرکوه و کوتل بالا شده نمی توانی و یک کلینرلازم است که یک دند پندرا درپشت سرشما بند کند تا نغلطید و ازاین گونه قصه ها و خنده ها. خلاصه ساعاتی خوبی برما گذاشت و جلسه به این ترتیب خاتمه یافت و بعد استاد اکبری وظیفه گرفت که زمینه نشستهای بعدی را هروقت لازم شد فراهم نماید. مردم درسراسرولایات خوشحال و خرسند بودند که دیگر جنگ بین نصر و سپاه صورت نمی گیرد و قضایا و مشکلات حل شد و این چرخش 180 درجه ای بود و اما این هم یک سرابی بیش برای مردم نبود بعد جنگهای دیگری بین نصر و سپاه و......
----------------------------------------------------------- 
پ. ن. حسین صابری ازلعل و عضوگروه " مستضعفین" و بعد عضو سازمان نصر و مسوول درجه اول سازمان نصر درلعل. دهن گودر" منطقه ای مربوط به ولسوالی پنجاب واقع درغرب ولسوالی. پتوجوی ورس محل اقامت و خانه آقای اکبری.



 

یکاولنگ و مستعمرات -34-

 

ولسوالیهای  لعل و سرجنگل، ولسوالی پنجاب و و لسوالی ورس و یکاولنگ از امن ترین ولسوالیهای هزارجات بود. جنگ و منازعه دردو ولسوالی شهرستان و دایکندی صورت گرفته بود و حالا با نشست تاریخی و مهم " دهن گودر" و توافقات شفاهی که جنگ نداشته باشیم و آتش بس اعلام شود و تعرضی درمناطق صورت نگیرد و جلسات ادامه داشته باشد و رفت آمد ها آزاد باشد، گامی بنیادی و سرنوشت سازی برداشته شده است. هوا درهزارجات بسوی  سردی می رفت کارخاصی نداشتیم و منتظرنتایج عملی نشست " دهن گودر"  استاد مزاری پیشنهاد کرد که هوا سرد می شود و اوضاع مناطق دایکندی وشهرستان بهبود پیدا کرده است، برویم یک سفرطرف یکاولنگ و بعد یک سفرکوتاهی داشته باشیم به شمال کشور. این پیشنهاد مورد قبول و تایید همه ما قرارگرفت و تصمیم گرفته شد که به طرف یکاولنگ برویم دراین سفراستاد شفق و استاد عرفانی و من و استاد مزاری همراه شدیم. فاصله پنجاب و یکاولنگ را پیاده رفتیم موتردرآن زمان خیلی کم و به ندرت درمناطق رفت آمد داشت. گفته می شد درکل هزارجات تنها چند دانه "موترکماز" رفت آمد دارد البته می شد موترهای باربری و مسافرکشی مردم را گرفت چنانچه این کار درمناطق مجاهدین رواج داشت و موترهای مردم را بیگاری می گرفتند و ما این کاررا نکردیم و نمی کردیم ما خود را انقلابی و خدمت گار مردم می دانستیم و با استثمار و بهره کشی مخالف بودیم گاهی به همین دلایل به ما می گفتند که چپ و کمونیست شده ایم و شیخ محمد علی شورا می گفت که  طرفدار" مارکیس" هستیم مارکس را "مارکیس" می گفت. و به این ترتیب وارد یکاولنگ شدیم. استاد عرفانی مسوول عمومی چهارولسوالی ازسوی سازمان نصر تعیین شده بود. " ولسوالی پنجاب، یکاولنگ ، لعل سرجنگل و ولسوالی ورس"  نوید یکی از قومندانهای بهسود درمرز روی کالاهای چهارولسوالی نوشته بود" یکاولنگ و مستعمرات" و حالا دریکاولنگ و درپایگاه سازمان نصروارد شدیم یکاولنگ به صورت سنتی قلمرو نصربود و بگفته استاد اکبری که هیچ گروهی ازجمله پاسداران دریکاولنگ سبز نکردند. یگاولنگ یکی از امن ترین ولسوالیهای هزارجات شمرده می شد و فکرنمی کنم درطی ده سال کدام منازعه و جنگی روی داده باشد. تنها شنیده می شد یک کسی بنام شیخ صفدر صادقی گاهگاهی درمناطق پیدا می شود و تخ توخ راه می انداخت و بعد گم می شد و شناخته نمی شد که وی ازکی و ازکجا امکانات می گرفت؟ برخی می گفت ازحکومت کمونیستها اسلحه گرفته بود و برخی هم می گفت حرکت اسلامی وی را مسلح کرده است اما معلوم نبود. دریکاولنگ درپنجاب واقعا احساس آرامش داشتیم و هیچ نگرانی ازجنگ ودرگیری وجود نداشت این آرامش دریکاولنگ مضاعف بود زیرا که اصلا هیچ گروهی غیرازسازمان نصر درولسوالی حضورنداشت. مسولین سطح اول سازمان نصردریکاولنگ آقایان محمدی ، علی یار، آقای تقدسی و سعیدی و سید علا رحمتی بودند و بعد جناب احمدی رهبر را دیدیم که به استقبال ما آمده بود. سید علا رحمتی بشترین صحبتها و گزارشها را برای ما می آورد و همیشه ملازم ما بود. چیزی درحدود یک هفته دریکاولنگ ماندیم. و عروسی آقای علارحمتی را گذراندیم. ایشان ازخانواده مرحوم آیه الله رییس یکاولنگی زن می گرفت. یک روز همه مارا دردشت" زارین" یکاولنگ به مراسم بزکشی برد و مراسم خیلی خوبی برگزارشد. بزکشی و اسب دوانی صورت گرفت برای من همه این سرگرمیهای ملی  مخصوصا بزکشی جذاب ودلنشین بود اما ازراز رمز و قواعد آن سردرنمی آوردم. بزکشی تمام شد هنگام برگشت طرف پایگاه بچه های شمال می خندید پرسیدم برای چه می خندید گفتند یکاولنگیها با ما دیان بزکشی داشتند. گفتم چطورمگر بد است گفت این خلاق قایده و قانون بزکشی هست دربزکشی باید اسبهای نربه میدان بیاید. وقتی که اسب ماده درمیدان دیده شود دیگر اسب نرچپه اندازی نمی کند و سست می شود و برد با مادیان می شود بعد گفتند دیدی استاد که همه بازیها را اسپان ماده و مادیان برد و بعد همان خنده ها و مسخرگیها که با خود داشتند.

واقعا لحظه های شیرینی بود و به این ترتیب مراسم عروسی سید علا رحمتی گذشت و بعد تصمیم گرفتیم که عازم شمال کشورشویم. برنامه ریزی کردیم و قرارشد که برای هرکدام ما یک راس اسب و مرکب تهیه نماید که همین طورشد فکرمی کنم تنها استاد شفق بود که اسب داشت و مابقی الاغ داشتیم و سهم من هم یک زبان بسته ای گوش بریده شد. ما می خواستیم بشتر دریکاولنگ بمانیم واستراحتی داشته باشیم و خستگیهای بی پایان ماه های گذشته را بیرون کنیم و یکاولنگ جایش بود و هیچ نگرانی ازجنگ و جود نداشت و همه یک دست و یک پارچه دراختیار سازمان نصربود. مسوولین یکاولنگ ولسوالی شان را خوب اداره می کردند گرچه شنیده می شد که اختلافات میان مسوولین سازمان و جود داشت و این طبیعی بود و درحدی نبود که مشکل ساز باشد. روزی که بسوی شمال حرکت کردیم روزی بسیار زیبایی بود مسوولین یکاولنگ خیلی ازراه را با ما بودند و همراهی کردند و قرارشد ازراه" پودینه تو" وارد دره صوف شویم. راه بسیار سخت و صعب العبوربود و یکی از عجایب طبیعت این بود که درفاصله هر یک ساعت، ناگهان با یک حوضچه آبی برمی خوردیم شفاف زلال و خیلی هم عمیق و خطرناک اگردرشب می بود و می غلطیدیم دیگر حساب با کرام الکاتبین بود. "بند امیر"که حالا پارک ملی اعلام شده است و پنج بند نمونه وبی نظیرو حیرت انگیزدارد نیزمرتبط به این زیبایی هست . درسفرسال 2002 همراه با سفیرژاپن وی ازدیدن "بند امیر" به حیرت افتاد آقای کمانو می گفت اگراین بند با تکنولوژی ژاپن مدیریت شود یکی ازبهترین منبع ماهی گیری و برق و آب آشامیدنی می شود. درمسیرراه به سوی دره صوف با چنین حوضچه های طبیعی سروکارداشتیم این مناطق گواینکه روی اقیانوس ازآبهای زیرزمین کوه بابا نشسته باشد و....

پ . ن. بند امیر نمونه فوق العاده زیبا و دیده نی است و یکی ازمراکز توریستهای دنیا درگذشته. ولسوالی یکاولنگ یکی ازچهارولسوالی بامیان با جمعیت حدودا حالا  چهارصد هزار جمعیت و یا هم بشتر. بزکشی رایج ترین ورزش سنتی درافغانستان که شهره خاص دار و ضرب المثل هرگونه منازعه شدید. 



 

ما هم بوعلی سینا می شدیم – 36-

 

درسال 1359 درمشهد درساختمان 333 واقع درخیابان خسروی دفترسازمان نصر افتتاح شد. من مسوول فرهنگی سازمان نصرو مسوول مجله " پیام مستضعفین" بودم و رییس دفترآقای حسین زاده ولی اموردفترعملا دردست من قرارداشت. یک روز روحانی بنام  شیخ مفید آمد نام وی را شنیده بودم واما ندیده بودم. آقای مفید شروع به صحبت کرد موضوع صحبتش سازمان نصراستاد محقق و قتل کاکایش بنام ارباب سروربود وی چنان اعتراضات شدید داشت که نپرس من حرفی نمی زدم به دو دلیل یکی اینکه اطلاعی ازاوضاع منطقه نداشتم و دیگراینکه ارباب سرورچه کرده است؟ که استاد محقق وی را اعدام کرده است. بحث اعدام ارباب سرور را وی بیان داشت. من آن روزسرپاگوش می دادم و چیزی نگفتم آقای مفید روز دوم و روز سوم آمد و با شدت وحدت تمام روی قضایای داخل ورفتارسازمان نصرو رفتاراستاد محقق صحبت کرد و بعد چند روزبعدش آمد گفتم این بار با این شیخ حرف می زنم و جوابش را می دهم این که نمی شود وی یک جانبه بتازد واقعا تصمیم گرفته بودم که اگربحث چند روزپیش را داشته باشد و استاد محقق را مورد حمله قراردهد. جوابش را خواهیم داد و دیگر نمی گذارم که چنین کاری نماید.  شیخ مفید آمد برخلاف روزهای قبل شروع کرد به معذرت خواهی ازمن که  چند روز آمده ام و علیه سازمان نصر وعلیه محقق صحبت کردم و شما تماما حرفهای مرا گوش کردید و هیچ واکنشی نداشتید. همین مساله مرا وادارکرد که امروز بیایم ازشما عذرخواهی کنم . منم ازایشان تشکرکردم و گفتم قضیه را خود شما حل کردید اگرنه من واقعا می خواستم با شما حرف بزنم.آقای مفید درطی چند روزگذشته به گونه حرف می زد که ارباب سرورهم چندان بی گناه نبوده است این را ازضمن سوالات که داشتم بدست آوردم البته بنا به درخواست آقای مفید صحبتهای ما دو بردو بود.

 درباره استاد محقق اولین صحبت همین صحبت آقای مفید بود. گزارشی دیگری که خوانده بودم یک نشریه ای را حرکت اسلامی درقم پخش می کرد که مخصوص شمال کشوربود وازموضع یک دشمن با سازمان نصرو با استاد محقق برخورد داشت. اینها موضوعاتی بود که  ازمخالفان شینده بودم ازسوی هم می دانستم که امید و مراد استاد مزاری درشمال کشورحاجی محمد محقق است واعتماد فوق العاده نسبت به ایشان داشت وحالا درمرکز دره صوف هستیم  و با چنین ذهنیتی با استاد محقق رو برو می شویم من تا آن زمان عکس و تصویرشفافی ازایشان نداشتم و عکسهای که حرکت اسلامی درنشریه بخش شما لش پخش کرده بود، به گفته جاوید که مزاری دشمن ما بود و این عکسها هم  چنین وضعیتی داشت آدم با عکس دشمنش هم کاردارد و با عکس هم دشمنی می کند. حوالی ساعت ده صبح بود که به ما خبرداد که حاجی محمد محقق وارد دره صوف شده است همه به استقبال ایشان رفتیم.  حاجی محقق بایک لنگوته مرتب و چپن خوب و زیبا وریش بلندی بوعلی سینایی و چهره زیبا و لاغراندام سوار بریک اسب و یاقاطر، وارد دره صوف شد. سیمای ایشان هرگز به یک قومندان و فرمانده نظامی نمی خورد و بشتریک چهره روحانی و علمی را نشان می داد که من درخلال فرصتهای که پیش می آمد گاهگاهی با ایشان صحبت می کردم درحدی یک سوال و نشد که قصه های شیخ مفید را برای شان نمایم و نشد که اخبار حرکت اسلامی را برای شان صحبت نمایم. فرصت خیلی کم بود و ایشان پس ازاحوال پرسی با همه گفت کارخیلی زیاد داشتم اما شما پیغام فرستادید و آمدم ولی باید زود برگردم و همین شد که یک روزبعد برگشت. استاد محقق دریک و دو جلسه که داشتیم و دربحث اختلافات قرین و جعفری بود وهیچ اظهار نظری نداشت و تنها گوش می کرد با اینکه محقق یکی از رهبرانی هست که بشترین حرف را درجلسات می زند درکنگره بامیان آیه الله بهشتی بشوخی می گفت: شصت درصد درجلسه آقای محقق حرف می زند بقیه اش مربوط ما هست. دلیل اینکه استاد محقق کم حرف می زد و یا هیچی درباره اختلافات قرین و جعفری نمی گفت من نمی دانم اما حالا حدس می زنم یکی حضور استاد مزاری درجلسات بود چون شده است که با حضور یک مقام و یک رهبر کسیکه درسطح دو قرارداشته باشد به احترام شان حرف نمی زند و گوش می دهد و این هم می تواند دلیل منطقی باشد و دیگراینکه موضوع اختلافات درونی برادران سازمان نصر بود استاد محقق نمی خواست دراین موضوع حرف بزند که حمل برجانب داری شود و شاید هم دلایل دیگری که من نمی دانم .

 واقعا اختلافات آقای استاد جعفری و قرین جدی بود و دلیل اختلافات را نمی دانستیم. استاد جعفری قطعا حاضرنشد که درخانه آقای قرین بیاید و ما ناگزیرشدیم که جلسات را درمدرسه آقای احمدی بگیریم صحبتها که خیلی زیاد شد ولی فکرمی کنم چندان تاثیری روی هیچ کدام نداشت و هرکس کارخود را بدون هماهنگی و همکاری می کرد و این برای  سازمان خوب نبود و دربلند ملت و دریک شرایط سخت و جنگی عدم هماهنگی مشکل و ممکن فاجعه خلق می کرد این جلسات دایرشد دریکی دو جلسه استاد محقق هم شرکت داشت و گفتم که ایشان دردره صوف زیاد نماند و برگشت و درهمان بدو ورود یک گزارشی خیلی خوب برای ما داد که حاکی بود ازموفقیت خوب سازمان درمناطق تحت سیطره و کنترل سازمان نصر. درهمین سفر من این پرسش را ایشان کردم و فکر می کنم دو بدو بودیم و گفتم حاجی آقا برخلاف آن تصوری که من ازشما داشتم سیما و چهره تان شباهت به بوعلی سینا دارد تا یک قومندان جنگی خیلی راحت گفت : اگرروزگار می گذاشت خوب منم بوعلی سینا می شدم و بعد شنیدم و ازاستاد مزاری پرسیدم ایشان گفت: حاجی، طلبه بسیارفاضل ودرسهایش را درپیش آقای بحرو دیگراساتید خوانده و ایشان سطح تمام است . نمی دانم چند روز دره صوف ماندیم و لی مصمم بودیم که برویم" پشت بند و پیش بند و جنگ گغلی"  جای شیخ دولت رفیعی که گپ و سخن زیادی درآن سامان و درآن ساحت پیش آمده بود....

پ. ن.  استاد شیخ کاظم جعفری متولد 1330 تحصیل کرده نجف و آشنایی کامل به زبان عربی وازمسوولین سازمان نصرو حزب وحدت درشمال کشور.  استاد حاجی محمد محقق تحصیل کرده داخل کشورو سطح تمام مسوول عمومی شمال سازمان نصرو حالا رهبرحزب وحدت اسلامی مردم افغانستان و معاون ریاست اجراییه حکومت وحدت ملی



 

درپشت بند چه می گذشت؟ - 37-

 

ما بشدت نگران اوضاع هزارجات بودیم و اینکه پس ازنشست تاریخی و خطرناک "خارقول" و نشست امید " دهن گودر" و ایجاد رابطه خوب و دوستانه بین استادمزاری و استاد صادقی نیلی، کدام چالش دیگری پیش نیاید زیرا عواملی دردایکندی وشهرستان وجود داشت که طرفدارصلح وثبات نبود آنها منافع شان را درجنگ می دیدند. استاد مزاری می گفت ما بخاطریک سفربسیارکوتاه به شمال آمده ایم و ماباید برگردیم که تلاشها به هدر نرود به همین ترتیب صحبتها در دره صوف با مسوولین سازمان نصر و حل اختلافات قرین و استاد جعفری صورت گرفت گرچه به نتیجه مطلوب و دل بخواه دراین مورد نرسیدیم ولی بازهم مذاکرات درون تشکیلاتی ما بد نبود وحالا عزم سفر به ولایت بغلان را داشتیم. دره صوف مرتبط است به ولایت سمنگان و ولایت بغلان هم جوارسمنگان است و سازمان نصر درهمه این ولایات حضورفعال سیاسی و نظامی داشت. باقرمعین سردبیربخش فارسی بی بی سی درسال 1366 دریک مصاحبه همراه من  گفت : سازمان نصریکی ازسازمانهای فراگیرو توانای جامعه هزاره و شیعه افغانستان هست که حضور دراغلب ولایات افغانستان دارد. این راست بود سازمان نصردرشمال درجنوب درمرکز و درغرب افغانستان حضورچشم گیری داشت. دربادغیس درهرات ، درغور پایگاه های مهم نظامی داشت و حالا بسوی ولایت بغلان بخاطربازدید ازمراکز و پایگاه های سازمان نصر درحرکت هستیم. سازمان نصردراین ولایت حضورفعال و چشم گیری داشت. شیخ دولت رفیعی مشهورترین مسوول سازمان نصر دربغلان و مناطق پشت بند و پیش بند بود.

 ما دریک روز سرد وغبارآلود ازدره صوف بسوی بغلان حرکت کردیم. همه ما به همت مسوولین دره صوف سازمان نصر اسب داشتیم و این اولین باربود که من نیزیک اسب بدست آوردم اما بهترین اسب از جناب استاد شفق بود استاد مزاری که درفکراین چیزها نبود و تاحدی ملاحظه استاد عرفانی شده بود و یک اسب خوب دراختیارایشان هم گذاشته بود. یک روز تا شب راه رفتیم اما به مقصد که پشت بند باشد نرسیدیم و شب دریک سماورماندیم و صبح حوالی ساعت ده صبح به منطقه رسیدیم مورد استقبال با شکوهی ازسوی مردم و مسوولین سازمان نصرقرارگرفتیم. مردم تماما یک دست و یک پارچه نصری بود یعنی اینکه شیخ دولت رفیعی به کسانی دیگری اجازه نداده بود که دراین مناطق پایگاه داشته باشد ازقومندانهای معروف من تنها یک قومندان را می شناختم که نامش ذبیح بود و خیلی ازمعلومات را ازوی می گرفتم. شیخ دولت رفیعی در"جنگغ لی" اگراشتباه نکنم حضورداشت که پایگاه مرکزی شان بود. درمنطقه پشت بند و پیش بند شکایتهای را می شنیدیم و درعمق شکایتها استاد مزاری قرارداشت  شکایت این بود که شیخ بسیار ظالم و بیرحمانه رفتاردارد و مخالفانش را چه ازاحزاب و چه درداخل سازمان نصرکشته است دریک مورد گفته شد که شیخ دولت هفتاد نفرراکشته است. یک شب درپشت بند و در منطقه قینرماندیم وبعد رفتیم بسوی پایگاه اصلی سازمان نصرجای شیخ دولت رفیعی یک کوتل عجیب وحشتناک بین پشت بند و پیش بند و جود دارد. هوا بسیارسرد و برف تمامی مناطق را گرفته بود درراه بلند شدن به کوتل حیرت انگیز، قافله های نظامی را دیدیم که به مقصد نامعلومی می رفتند و پرسیدیم که اینها چه می کنند؟ و گفتند که جنگ شدید و ویران گربین حرکت انقلاب اسلامی مولوی نبی و حزب اسلامی روی داده و حزب اسلامی شکست شان داده و اینها درحال فرارمی باشند. قافله خوبی نبود نمی دانم بچه ها راست می گفتند ویا غلطی می کردند ومی گفتند که قومندان صاحب موفق شده بچه بی ریش خود را با خود ببرد بچه آرایش زنانه داشت و سواربریک اسب. ما ازگردنه پایین شدیم هوا درپایین دره کمی ملایم تر می شد اسبها کمی می دوید. من خوب سوارکاری اسب را یاد نداشتم واما ازمن بدتروضع استاد عرفانی بود که اسبش خیزبرداشته بود و استاد عرفانی مرتب می گفت:  یا ابوالفضل یا ابوالفضل. به این ترتیب بجای شیخ مان رسیدیم در راه می پرسیدم که دراین مناطق پیروان سید کیان زیاد است و دولتی شده اند گفتند بله اما شیخ به حساب همه شان رسیده است و ازترس شیخ نفس کشیده نمی تواند. شیخ دولت رفیعی شباهت زیادی به حاجی آقای صادقی داشت و گو اینکه ازیک جنس و ازیک قماش و دردو حزب و سازمان باشند. شیخ واقعا به گرمی ازما استقبال کرد و نشان داد که یک ابرقدرت دراین منطقه است. جلسات ما شروع می شد قبل ازشروع جلسه من ازشیخ پرسیدم که شما درعراق بودید گفت بله و بعد پرسیدم شما با آیه الله ناصری کرمانی پیوند خویشاوندی دارید گفت بله و بعد گفتم که منم درعراق درس خواندم شیخ دولت رفیعی واقعا درسهایش را درعراق خوب خوانده بود و خیلی باسواد بود. استاد مزاری درجلسات رسمی اما درپشت درهای بسته سرمشکلات منطقه را بازکرد و گزارشهای که داشت همه به صورت مفصل به شیخ طرح کرد و ازایشان خواست که این گونه رفتارنداشته باشد این ظلم است و بعد اشاره به همان گزارشی داشت که دریک مورد هفتاد نفررا کشته است.

شیخ دولت رفیعی به دقت گوش می داد اما واضح بود که جانش بخارگرفته است و ناراحت و عصبانی است. ما فقط گوش بودیم که چه می گذرد؟. شیخ ضمن خوش آمدید گویی، بدون تعارف و مقدمه گفت: من خود تحصیل کرده نجفم و عالم به امورحلال و حرام و من ازچند مجتهد حکم قضایی دارم که یکی دو مورد را خود شما به من فرستاده اید بنابراین تمامی کارهای من مطابق حکم خدا بوده است. دیگراینکه گفته اید که من هفتاد نفررا کشته ام هفتاد که نه بلکه کمتراست اما کشته ام چون آنها قصد کودتا داشتند و خیانت می کردند و منافق بودند و می خواستند فتنه و نفاق درداخل سازمان نصربه وجود آورند و می خواستند مردم را به جان هم بیاندازند و آنها ازدشمنان مردم ازکمونیستها ازبچه سید کیان و.. اسلحه گرفته بودند و من آنها را مطابق احکام شریعت گرفتار و به سزای اعمال شان رساندم و بعد هم اگرچنین  کارهای نمایند بازسزای شان خواهیم داد. صحبتهای شیخ قاطع وصریح بدون هیچ گونه ابهامی بیان شد. ما همه گوش می دادیم اما شیخ دولت رفیعی این اطمینان را داد که برخلاف حکم شریعت رفتار نمی کند ولی کسی هم را نمی گذارد که نفاق و تفرقه و به نفع دشمنان و کمو نیستها کار نماید. دیگر صحبتهای دراین گونه موارد با شیخ نداشتیم. شیخ سوالات را این گونه پاسخ داد اما ازوضع شیخ معلوم بود که خود تبدیل به ابرقدرت منطقه شده است سه روز بشتردرجای شیخ دولت رفیعی نماندیم هوا بسیارخراب می شد و به سوی قعرزمستان می رفتیم به همین خاطربه سرعت ازجای شیخ به طرف دره صوف برگشتیم.....

شیخ دولت رفیعی تحصیل کرده عراق و مسوول تام الاختیارسازمان نصردرولایت بغلان بود که دریک ساحنه رانندگی درسال 2005 به رحمت خدا رفت. دو منطقه ای پشت بند و پیش بند درقلمرو شیخ رفیعی مربوط به سازمان نصر. پیروان سید کیان همان فرقه اسماعیلیه افغانستان هستند. 



اگر گرفته شدم  مسوولیتش را قبول کنید – 38-

 

ازپشت بند با همان اسبهای تیزرفتارهم نمی شد که دریک روز فاصله دره صوف و پشت بند را طی کرد. شب درراه ماندیم وصبح زود به دره صوف رسیدیم وحالا قرارشد که با همه خدا حافظی و طرف هزارجات برگردیم هنوز نیمه ماه عقرب است اما سردی به تمام معنا فشارش را برمردم وارد می کرد ازدره صوف تا جای حاجی سناتوراسب داشتیم اما فکرمی کنم دیگر مردم اسب شان را برای سفرهزارجات برای ما نمی داد و خیلی سخت هم بود که اسب با خود طرف هزارجات با آن برفهای سنگین داشته باشیم. شب درجای حاجی رازمحمد خان مورد پذیرایی گرمی قرارگرفتیم و سناتوریکی ازمخلصین سازمان نصرو حالا هم مخلص حزب وحدت مردم است. "چهارده" یکی ازقریه های خوب دره صوف بالا و نزدیک به هزارجات و هم مرزیکاولنگ است.درچهارده این گونه فیصله کردیم که برویم طرف لعل و بعد برگردیم به پنجاب بامیان و همین شد که ازچهارده به سوی لعل  حرکت کردیم و درراه نمی دانم سید بحرازکجا پیدا شد که درسفر همراه ما شد. بحرسید جوان "که حالا وکیل مردم درپارلمان هست" سید روشنفکر و کاملا با ادبیات و زبان نصریها گپ می زد اما سپاهی شده بود و وابسته به استاد اکبری. تمام روز را بسوی لعل درحرکت بودیم و نزدیکیهای شام بود که ازسرما می لرزیدیم و دریک قریه ای وارد شدیم و ازهرکس می پرسدیم که منبرکجا است و ما مسافریم و مارا جای دهید این درخواست ما با مهربانی ازمردم قریه بود ولی کسی جواب نمی داد. سرما درموقع راه رفتن کم تراحساس می شود اما حالا که چند دقیقه استاده ایم ازشدت سرما می لرزیم دراین لحظه بود که استاد شفق یک نفرازاهل قریه را به دام انداخت و گفت: او خربی شرف منبرکجا است و با چوبی که دردست داشت چندین ضربه را حواله کمر و کن مرد و بعد با همان فحشها جلو انداخت و گفت بی شرف هله منبررا بازکن. مرد قریه حالا چنان به طرف منبرمی دوید که نپرس درحالیکه چوبهای استاد شفق حواله کونش می شد مرد قریه  مرتب می گفت : صاحب اینه منبررسیدیم اینه صاحب منبررا بازمی کنم اینه صاحب منبررا گرم می کنم اینه صاحب چای و نان برای شما می آورم صاحب ازاول می گفتید و به همین ترترتیب من صحنه را می دیدم و خیلی خنده ام گرفته بود ولی بسیارفشارآوردم که خنده نکنم. منبرباز و با سرعت آتش دربخاری روشن و به سرعت منبرگرم و همه راحت شدیم و بعد سفارش چای و نان شب را کردیم که همه حاضرشد و حالا چندین نفرسر پا مشغول خدمت گزاری ما هستند. روان شناسی جامعه مظلوم همین است که تنها بازور سرسازش دارد و منطق زورراعملی می کند زیرا درجامعه استبداد وجنگ عاطفه و انسانیت مرده است. آن شب بخوبی گذشت و همه ازاستاد شفق تشکرکردیم که چه ابتکاری خوبی به خرج داد. استاد مزاری چیزی نمی گفت فقط می خندید استاد عرفانی هم به دلیل و فلسفه آن بی مهری اول و این پرمهری دوم مردم قریه  صحبت می کرد. منم طبق عادت به صدای رادیوی خود گوش می دادم.

 آقای صفرزاده درخاطراتش به این مساله اشاره کرده است که من ازصبح تا بشب رادیوگوش می دادم و هیچ گپ نمی زدم این حرف درست است اما اینکه ازصبح تا به شب گوش می دادم و هیچ گپ نمی زدم، مبالغه است نه من درموقعش حرف می زدم و خوب هم حرف می زدم من "حیوان ناطقم ونه حیوان سامت." صبح بدون اینکه چای بخوریم به طرف لعل حرکت کردیم اتفاق خاصی درراه نداشتیم و شب حوالی ساعت 9 شب درلعل رسیدیم پایگاه سازمان نصر هوا شناسی بود و مقرپاسدران را نمی دانستیم که کجا بود اما می دانستیم که نصرو سپاه درمرکزلعل پایگاه نظامی دارد. آقای صابری مسوول عمومی سازمان نصردرپایگاه نبود و همراه مجاهدین سازمان نصردرجای رفته بود و حوالی ساعت 10 شب برگشت و چه قدرخوشحال خندان. ما منتظربودیم که بیاید و با هم غذا بخوریم. غذا را باهم خوردیم برنج بود و با یک خورش معمولی و بعد آقای صابری گفت: گرچه شما خسته اید ولی من امشب باشما حرفی مهمی دارم. استاد مزاری گفت حاجی آقا حرف مهم را بگذاربرای فردا قبول نکرد و گفت من امشب می گویم وشما امشب درباره حرف من فکرکنید و بعد تصمیم تان را اعلا نمایید. همه متحیرماندیم که حرف مهم صابری چه باشد من که روحیه وی را می دانستم با خودگفتم که نه صابری می خواهد "له وندی" کند و سربسرما بگذارد کدام حرف جدی ندارد گرچه شب بود ازچهره اش نمی شد حرفش را خواند اما ازلحنش پیدا بود که می خواهد سربسرما بگذارد. استاد عرفانی پرسید که اول یک گزارش ازوضعیت منطقه داشته باش و بعد  استاد مزاری و استاد شفق گفتند ازشهرستان چه خبرداری؟ و ازدایکندی چه خبراست؟ آقای صادقی نیلی بعد ازنشست " دهن گودر" چه کرد؟. آقای صابری گفت: حرفهای "دهن گودر" را گرگ خورد و رفت و اوضاع درشهرستان صد درصد به نفع سپاه است افکاری به همه ولسوالی مسلط شده و نصردرشهرستان شکست خورده است اما دردایکندی حاجی آقا صادقی چهارطرف لشکرکشی دارد و ازشهرستان هم نیرو به کمکش آمده و خدا کند جنگ به این طرفها کشیده نشود. گرچه تاهنوز مناطق سنگ تخت، مناطق دره خودی و کیان دراختیاربچه های نصراست کدام پیشروی صورت نگرفته است درخدیرمرکز ولسوالی جنگ است و چند مرتبه ولسوالی دست بدست شده است درلعل هم برادران هم خط ما کم کم آماده می شوند ولی ما همه تلاش داریم که جنگ درلعل صورت نگیرد حال ببینیم که چه می شود و بعد گفت حالا اجازه است که خبرمهمی خودم را عرض کنم. من گفتم آقای صابری حالا وقتش هست خبرمهمت را بگو ما همه گوش می دهیم. آقای صابری گفت که می دانید که نزدیک چهارسال می شود که ازخانه خود دورهستم و برای خدمت سازمان نصرشما درلعل بودم ازخانه و زندگی خود خبرندارم. خوب منم جوانم زن می خواهم. حالا شما بین سه امر مخیرهستید اول اجازه دهید که من به خانه ام برگردم و آقای سجادی را می فرستم و اگراین کاررا نمی کنید برای من پول بدهید که من زن بگیرم و اگراین کاررا هم نمی کنید و می گویید که سازمان نصرپول ندارد و اگرفردا بازنی گرفته شدم آن وقت مسوولیتش را به دوش بگیرید و بگویید که سازمان نصرمسوولیتش را قبول می کند. صحبت صابری آن قدرمارا خندان و بعد گفت من می روم شما امشب فکر کنید و فردا جواب مرا بدهید.....

پ .ن. سجادی سید عبدالحمید سجادی است که به صورت نوبتی درلعل وظیفه انجام می داد و سجادی هم قریب چهارسال درلعل ماند و زمینه های کنگره لعل و پنجاب برای حزب وحدت را با دیگر مسوولین احزاب فراهم کرد درهنگام بازگشت به ایران درپاکستان دریک حادثه رانندگی داعی حق را لیبک گفت. لعل یکی ازولسوالیهای پرنفوس ولایت غوراست. حسین صابری ازمسوولین سطح اول سازما نصردرلعل و حالا درمشهد زندگی می کند. 




تفاهمات" گودر و خارقول" را گرگ خورد- 39-

پس از سه پیشنهاد آقای صابری تا پاس از شب را خندیدیم. استاد مزاری نظرش این بود که اوضاع منطقه خوب نیست وجود صابری لازم است که در منطقه حضور داشته باشد. نظر من و استاد شفق این بود که اجازه دهیم برود خانه شان چهارسال زمان زیادی است که آدم از خانه و کاشانه خود بیرون باشد و کسی دیگری از دوستان مسوولیت را قبول نماید نظر استاد عرفانی این بود یا پول به ایشان بدهیم که زن بگیرد و یا عقد موقت بر پا کند و باز می گفتیم و می خندیدیم. پشنهادات آقای صابری ما را بیخواب کرده بود و خستگیهای سفررا برطرف. صبح اول وقت چای حاضر شد و یک چای جوش کلان چای با چندین پیاله پر از بوره و نان گندم تازه پخت و گرم داغ حاضر شد. صابری هم خودش آمد و خندان، شاداب و بعد گفت خوب خواب رفتید در باره پشنهادات من فکر کردید؟ و همه ما خندیدیم و گفتیم بله فکر کردیم و بعد صابری گفت: استادان بزرگوار من شوخی کردم هیچ اقدامی نکنید و خود تان را به زحمت نیاندازید من زمستان را هستم اوضاع خوب شود و بعد بهار می روم خانه. استاد مزاری گفت: حاجی آقا به این پشنهادات ما را ازخواب بی خواب کردی. در لعل زیاد نماندیم گزارش اوضاع منطقه و دایکندی را شب گرفته بودیم دیگر مطلب بشتر از آن را نداشتیم. توصیه ما به صابری این بود که با سپاه رفتار خوب داشته باشد آقای بحر آدمی خوبی هست و سعی کنید که در منطقه امن شما در گیری نشود. و به این ترتیب برگشتیم به یکاولنگ و شب در کنار مسوولین سطح اول یکاولنگ ماندیم و اول صبح طرف پنجاب حرکت کردیم در حل منازعات نصر و سپاه پنجاب برای ما مهم بود زیرا استاد اکبری در آنجا حضور داشت. ازکوتل " شاتو" طرف پنجاب حرکت کردیم برف بسیار سنگینی در کوتل و پشته "غرغوری" افتاده بود اتفاق خاصی نداشتیم تنها من با چند گرگ که اطرافم را گرفته بود، برخوردم. دلیلش این بود که کمی حدودا ده دقیقه عقب مانده بودم و دوستان ما جلو . گرگها دورم را گرفت به یاد گرگ دیوانه "تلخک " افتادم که در شب مردم را دندان گرفته بود. دیدم می چرخند و قصد خوردن و پاره کردنم را دارد و منم تفنگ را در جان شان کشیدم و با چندین فیر گرگهارا از خود دور کردم. صدای فیررا دوستان شنیدند و متوقف و منتظر من استاد و بخوبی صداهای شان را می شنیدم که چه شده است؟ و چرا فیر کردی؟ و به این ترتیب از میان انبوه برف بیرون و خود را به دوستان رساندم و گفتم که گرگها مرا محاصره کرده بود و به این ترتیب از میان برفها به طرف پنجاب راه می رفتیم. فکر کنم در همین لحظه ها بود که رادیو اعلام کرد که سید مهدی هاشمی بجرم خیانت به انقلاب اسلامی ایران باز داشت شد. استاد مزاری گفت: حاجی آقا دیدی که سید مهدی به ایران هم خیانت کرد و من او را می شناختم که چه بر نامه های خطرناکی برای ایجاد فتنه، جنگ و انشعاب دربین احزاب ما داشت و بعد استاد مزاری به رمز تلفنی که من با ایشان در مشهد داشتم پرداخت و گفت: آن تلفن از عوامل سید مهدی هاشمی بود وی قصد داشت جنایت مرگ عاقلی را به گردن من بیاندازد و دوسیه حقوقی درست کند. رمز تلفن این بود که در ماه ثور1356 درست در لحظه های که بسوی مرز کاکری می رفتیم یک تلفن در دفتر مشهد را دشتم. من گوشی را بر داشتم پرسیدم بفرمایید و شما کی هستید؟ وی با لهجه ایرانی گفت: من عزراییلم گفتم شوخی نکن چه می خواهی؟ گفت جان تان را می خواهم آماده باشید و بعد تلفن را قطع کرد. استاد مزاری سعی می کرد همه تلفنهای که در این لحظات می یامد را بداند و گفت حاجی آقا کی بود؟ که زنگ زد و من گفتم یک ایرانی چنین حرفی را در پشت خط به من گفت. استاد مزاری لا و نعم نگفت و حالا که خبر دست گیری سید مهدی به اتهام خیانت اعلام شد استاد مزاری آن تلفن را این گونه رمز کشایی کرد که سید مهدی می خواست دوسیه قتل و جنایت خودش را به گردن ما بیاندازد و دوسیه درست کند. حوالی نزدیکهای غروب به پنجاب رسیدیم و شب در باره اوضاع صحبت کردیم و به این نتیجه رسیدیم که همه قرار مدارها و تفاهمات را گرگ خورد و تمام شد شیوا گزارشی دقیق و آهسته هسته ولی خسته کن را داد. سبک گزارش صابری در لعل کجا و سبک گزارش سنگین و متین و خسته کن شیوا کجا؟ من صحبتهای صابری را دوست داشتم چون به مطلب می رسیدیم احتیاج به شرح بسط فلسفی نداشت. قرارشد اولین کار ما پیداکردن استاد اکبری و بحث روی جنگهای باشد که تا مرزهای بامیان رسیده است. گزارش از در گیری نیروهای" امینی اشترلی" با نیروهای سازمان نصر در " بغل کندو" را دشتیم که متصل به ولسوالی پنجاب و مسقط الراس من" دامرده اخضرات" بود. و گزارشی از لشکر کشیها در خدیر، کیان، چهارقول، و شیخ میران و...را داشتیم و خلاصه اینکه اوضاع دایکندی خیلی خراب و بد بود و دل مان می سوخت که چرا چنین شد؟ با اینکه پیشرفتهای عمده ای در ماه های گذشته داشتیم و مذاکرات خطرناک "خارقول" اما سازنده و تفاهمات پنجاب "دهن گودر" را داشتیم ولی حالا وضعیت 180 درجه تغییر کرده است و بقول صابری همه چیز را گرگ خورده است. فردا با استاد اکبری صحبت مفصلی صورت گرفت و نتیجه صحبت این شد که یک هیات برای صلح برای آتش بس به دایکندی برود و با مسوولین نصر و سپاه صحبت کند و حاجی آقای صادقی نیلی را ببیند و حالا درترکیب هیات نام مرا گرفته است در جلسه من نبودم استاد مزاری گفت: حاجی آقا شما از خاطر ارزگان خیلی اذیت هم شده اید و لی نا گزیر شما و قهرمان کربلایی و شیخ حیدر محقق که از طرف استاد اکبری معرفی شده باز بروید به دایکندی.....
------------------------------

پ. ن. قهرمان کربلایی همان پهلوان ابراهیم ، قهرمان افغانستان در کشتی هست. امینی اشترلی عنصر کلیدی و تاثیر گزار سپاه که برخی وی را مغز متفکر سپاه پاسداران جهاد انقلاب اسلامی افغانستان می دانیست. سید مهدی هاشمی مسوول قتل آیه الله شمس آبادی در اصفهان در زمان شاه و حالا به جرم خیانت به انقلاب اسلامی ایران دستگیر شده است. سیدمهدی عامل اصلی جنگ در هزارجات و عامل اصلی انشعاب در شورای اتفاق انقلاب اسلامی افغانستان و دشمن سرسخت مزاری بود.




صلح موهوم -40-

صلح خیالی و صلح موهوم نصیب من شده بود. در ماه سرطان برای صلح درشهرستان رفتم و حالا فیصله رهبران دو سازمان نصر و سپاه این شده است که باردیگر برای صلح در دایکندی بروم. وقتی استادمزاری این فیصله را به من درمیان گذاشت. گفتم اشکالی ندارد من برای صلح درهرجای که لازم باشد می روم ولی وقتی مذاکرات "خارقول" و تفاهمات پنجاب " دهن گودر" با شکست مواجه شده است فکرنمی کنم به این زودیها در دایکندی و شهرستان شاهد برقراری صلح باشیم. دلایلی مرموزی درپشت جنگها و جود نداشت بشتر برمی گشت به همان قدرت طلبی و توسعه قلمرو حزبی و سازمانی و اما برخی هم قضایا را پیچیده می کرد و می گفتند دستهای مرموزی خارجی و داخلی درکار است که صلح در مناطق دایکندی و شهرستان برقرار نباشد و ممکن است درجاهای دیگر نیز جنگها شعله ور شود این برداشت هم می توانیست واقعیت داشته باشد. زیرا مساله افغانستان بی نهایت پیچیده بوده و خواهد بود. من زیاد طرفدار تیوری توطیه نبودم ولی دلایلی زیادی داشتم که صلح در برقرار نمی شود ما به دنبال یک صلح موهو و خیالی روان هستیم. دلیل مساله هم این بود که سپاه باور داشت که می تواند نیرهای سازمان نصر را درهم بشکند و برتمامی منطقه مسلط شود. شیخ حیدر محقق را می شناختم. شیخ جوان و فعال و خوش باور و درسینه زده بود و گفته بود من می روم مساله را حل می کنم. قهرمان کربلایی به امید آمدن صلح و دراوج صداقت و پاکی و خلوص نیت و بدون استدلال همراه ما شد و منم هم تنها با توکل بخدا گفتم می روم و گفتم دیگر دلیل موجه برای آمدن صلح را نداشتم و اصلا سفرشهرستان مرا مایوس ساخته بود. 
برف بسیارسنگینی همه جارا گرفته بود همراه من مثل سفرشهرستان چهارمجاهد بودند. یکی از آنها باقرجعفری پسرعمویم بود من از راه دامرده اخضرات طرف اشترلی حرکت کردم و فرصتی شد که برای اولین بار پس ازسال 1357 دامرده اخضرات مسقط الراس خود را ببینم و برسرقبرعمویم فاتحه بخوانم که درست دو ماه پیش خبر و فاتش را برایم شنواند. قرار مان این شد که همه در اشترلی جای شیخ امینی جمع شویم و من از آقای امینی بسیارمی ترسیدم گرچه رفیق من بود و درعراق مثل افکاری وی را می شناختم اما تحولات افغانستان و تقابل احزاب به گونه ای شده بود که هیچ کس به کسی اعتماد نداشت. رفتار آقای افکاری درشهرستان با من اصلا و ابدا دوستانه نبود و حتا همرانم گفتند که می خواست مرا غرق دریای هلمند نماید . امینی به مراتب سختگیر تر و متعصب تر نسبت به افکاری دیده می شد و هنگام بازگشت برایم معلوم شد که حدس من بسیار دقیق بوده است. تنها شیخ حیدر محقق ضامن و گرانتی بود که بتوانم ازمنطقه امینی اشترلی بگذریم و به چهارقول جای سازمان نصر برسیم و از انجا بغل کندو و شخمیران و سیاه دره را زیرنظر داشته باشیم که. محل درگیری همین جاها بود. درچهارقول که رسیدیم گزارشهای بسیار بدی را دریافت کردیم که جنگ درنواحی و لسوالی خدیربین نصر و سپاه جریان دارد و امکان اینکه من بروم نیست قرار هیات این شد که قهرمان کربلایی و شیخ حیدر محقق بروند طرف نیلی جای حاجی آقای صادقی و من درچهارقول باشم یک هفته ازحضورما درچهارقول و درجای حسین داد بیگ گذشت اما خبرهای جنگ و لشکرکشی مرتب بما می رسید و نشانه ازصلح را نداشتیم. من دربغل کندو رفتم با مسولان سازمان نصرآقای مهاجر و آقای اخلاقی صحبت کردم آنها هم می گفتند که امکان صلح نیست و نیروهای زیادی از شهرستان طرف دایکندی آمده اند. مسوولین سازمان نصر به این باور بودند که آقایان امینی اشترلی و آقای افکاری مصمم هستند که نیروهای سازمان نصر ازمنطقه بیرون کنند و این تصمیم استراتژیک شان هستند آقای حسین داد بیگ هم همین اعتقاد را داشت. در بغل کندو دو نفراز بهترین دوستان من یکی خلیلی که درعراق می شناختم و دیگری آقای رضایی که درقم با هم دوست بودیم رضایی همسرایرانی داشت اما با این همه بخاطر خدمت به مردم به منطقه رفته بود و هردوی شان را ترورکردند و به من گفتند که آقای امینی اشترلی مسوول ترورها هست. تقریبا دو هفته و یا بیست روز درچهارقول ماندم بجای اینکه جنگ خاتمه پیدا کند، جبهات جنگ به طرف شخمران، به طرف چهارقول و به طرف سیاه دره پیش می آمد. 
یک روز گفتم که این شیخ حیدر محقق بجای اینکه جنگ را درنواحی خدیر و نیلی و کیان متوقف کند حالا نیروهای جنگی طرف ما می یاید. وضعیت ما اصلا خوب نبود یک روز بچه هارا برای نان خشک درقریه ای فرستادم گرسنه مانده بودیم باقرجعفری با مبارز برگشتند نان آورده بودند ولی سرهای شان پرازخاک. گفتم او بچه ها خاکبازی داشتید چهارقول برخلاف اشترلی و پنجاب گرم و برف نداشت. باقرجعفری که شرم شد چیزی نگفت اما مبارز گفت: استاد درقریه رفتیم پنج تا زن و دختر پشت بام نشسته بودند و پشم می بافتند و شعرمی خواندند ما رفتیم نان طلب کنیم گفتند صبرکنید و بعد ما را زیر کلوخ گرفتند هم می زدند و هم می خندیدند و خلاصه کلوخهای شان تمام شد و ما می خواستیم بگریزیم که ما را از نان شان تیر که بدنام مان نکنند و نکشند و بعد صدا کردند او مجاهد ها شما خو نامرد هستید جنگ می کنید بیایید ما نا مرد نستیم و برای تان می دهیم و رفتیم یک بغل نان برای ما دادند. مشوره همه مسولان سازمان نصراین شد که نشستن ما بی فایده است. صلح نمی شود قهرمان کربلایی و شیخ حیدر هم گم شدند و بهتراست که برگردید. فکر کردم که راست می گویند همه شان گرفتارسنگر و جبهه و ما هم این وضع را داشتیم نان گیرما نمی آمد و اکثر روزها گرسنه بودیم. تصمیم برای برگشت طرف پنجاب داشتیم و لی همه به ما گفتند که ازراه اشترلی امکان ندارد امینی همه تان را دستگیر می کند و می کشد و قرار شد ازفرازکوهای اشترلی ازمیان عظیم ترین برفها بسوی پنجاب برگردیم خدا نشان تان ندهد که چه کشیدیم اگر چهار مجاهد همراه من نبودند من در میان برفها مرده بودم. از اول صبح تا نه شب از فرازکوهای اشترلی راه رفتیم و خود را رساندیم بجای ارباب نسواری که از آشنایان پسرعمویم بود. شب بسار مارا عزت و احترام کرد می خواست کدام مرغ برای ما سرببرد اما نگذاشتم حلوای سفیدک کرد و از شدت گرسنگی تا جای که توانستیم خور دیم. در منبر بستره خواب را پهن کردند و غرق درخواب بودم که یکی ازمجاهدین به گوشم زمزمه می کند بلند شو استاد خطر بلند شو استاد خطر بلند شو استاد برویم که نیروهای امینی ما را دستگیر می کنند.....
----------------------------------------------------------------
پ . ن . حسین داد بیگ، خان منطقه بود و مسوول سازمان نصر درچهارقول. مهاجر و اخلاقی نیز ازمسوولین سازمان نصردر "بغل کندو" امینی اشترلی برجسته ترین مسوول سپاه در اشترلی برخی می گفت از قو مای استاد سرور دانش. ابراهیم کربلایی ازدره ترکمن و قهرمان افغانستان در رشته ورزشی کشتی. چهار قول ، بغل کندو ، اشترلی ، شخمیران مناطقی مربوط به دایکندی و هم مرز "سگ دیز" و اخضرات" مسقط الراس من.



در زمستان 1356 چه کردیم؟ - 41-

غرق درخاب بودم آن قدرخستگی برمن فشار وارد می کرد که حاضر بودم برای خواب بمیرم و اما ازجایم تکان نخورم ولی قومندان مبارز گفت: استاد بلند شو نمی گذارم بخوابی خطر ما را تهدید می کند. ناگزیربلند شدم ساعت حوالی یک بعد ازنصف شب را نشان می داد. گفتم بگو قضیه چیست ؟ وی گفت من بخاطر و ضو گرفتن بیرون شدم و درپشت منبر صدای ارباب نسواری را شنیدم گوش کردم که با آقای امینی اشترضحبت می کرد. صحبت شان این بود یک نیرو به طرف ما بفرستید. ارباب نسواری به امینی می گفت: من برای شان نان درست کردم گرسنه بود و خوردند و حالا خوابیده ند شما همین الان حرکت کنید تا سه ساعت می رسید ناطقی و همراهانش درخواب هستند و دست گیرشان می کنید. صدای امینی نیز شنیده شد که بسیارخوب مواظب شان باشید ما طرف شما حرکت کردیم. قضیه را به باقر جغفری گفتم : او بچه این ارباب نسواری قوما و دوست تو خاین برامد. باقر گفت و الله نمی دانم دراین دوره زمانه به هیچ کس اعتماد نیست پس باید حرکت کنیم قضیه خطرناک هست همین شد که درساعت یک بعد ازنصف شب طرف سگ دیزحرکت کردیم شب چنان سرد و تاریک است که الله اکبر. ارباب نسواری را بعنوان خاین با خود گرفتیم بعض ازبچه ها گفت یک مرمی را نوش جانش می کنیم خاین بی شرف و من گفتم با خود می بریم و باید رنج بی خوابی و سرما را باهم بکشیم. مبارز گفت استاد ارباب نسواری دوست پسرعموی شما هست و فردا صد گپ دیگه می خیزد و حالا کی ثابت می کند که ارباب نسواری جاسوس و خاین بوده است. پس از یک شور و مشوره گفتم بلا ده پسش رها کنید که برود وی مثل خر واری درشب تاریک ازترس هنگ می زد و از ترس شاید خودش را مردار هم کرده بود. شب تا صبح راه رفتیم حوالی نماز صبح در منبر "سگ دیز" جای حاجی ابراهیم خود را رساندیم خیلی سرما گرفته بود وارد منبرشدیم و نمازخواندیم و بعد خوابیدیم تعداد زیادی از مردم نیزخوابیده بودند حوالی ساعت ده صبح و یا یازده ازخواب بیدارشدیم چای و نان خواستیم و خوردیم و بعد به طرف پنجاب حرکت کردیم و شب درمیان خود را به پنجاب رساندیم برف تمام جارا گرفته بود و هرچند روز یک بار برف سنگین می یامد. درپنجاب کسی ازبازگشت ما خبر نشد و مستقیما رفتیم درپایگاه دوستان همه جمع بودند و با دیدن ما همه خوشحال شدند و گفتند که قهرمان کربلایی کجا شد؟ و شیخ حیدرچه شد؟. من همان گونه که چای می خوردم تمامی جزییات بیست روز سفر به دایکندی را برای شان شرح دادم استاد مزاری به دقت گوش می داد و گاهی می پرسید به این ترتیب از یک صلح موهوم و ناکام برگشتیم اما ازسرنوشت قهرمان کربلایی هیچ خبری نشد تا اینکه ایشان بعد ازگذشت دو هفت برگشتند. من شیخ حیدر محقق زیاد اذیت کردم استاد مزاری هم می گفت : برای صلح رفته بودی و یا برای لشکر کشی. تو مگر نمی گفتی که من قضیه را حل می کنم. شیخ حیدر محقق می گفت: مردم ارزگان حرف سرشان نمی شود من و قهرمان کربلایی زیاد زحمت کشیدیم و استاد صادقی نیلی را دیدیم آنها به حرف ما گوش نمی دادند و کار خود را می کردند. قهرمان کربلایی می گفت آنها برای جنگ به سنگرها می رفتند با ما حرف نمی زدند و ما هم مجبور همراه شان می رفتیم که تا شاید حرف بزنیم و جنگ تمام شود اما هرگز موفق به یک صحبت خوب با آنها نشدیم و این شد که برگشتیم.
هوا این گونه نشان می داد که بسوی قعر زمستان می رویم دیگر جنگها بخاطربرف و سرما هم شاید ختم شود گرچه دایکندی برف گیر نبود و درشهرستان کار تقریبا یک طرفه شده بود. مردم به علت سرما به سوی خواب زمستانی می رفتند و ماهم برنامه برای خود درست می کردیم که در زمستان چه کنیم. دو نوع برنامه روی دست گرفتیم. یک روز استاد مزاری گفت ما تا ابد جنگ نداریم و حالا هم غیرازدو ولسوالی دایکندی و شهرستان درهیچ جای هزارجات جنگ نیست قضیه دو ولسوالی هم باید حل شود بنا براین برنامه برای یک وحدت سراسری داشته باشیم. درکابل نجیب الله رییس جمهور افغانستان برنامه گسترده ای آشتی ملی را اعلام کرده بود سازمان ملل هم تلاشهای گسترده ای برای صلح افغانستان راه انداخته بود صحبت ازصلح ژنیف یک و دو می شد. در روسیه هم تغییرات عمده درحال شکل گیری بود. سیاستهای نو در مورد افغانستان طرح می شد. در پاکستان احزاب هفت گانه روی به یک اتحادیه آورده بود به صورت هر سه ماه رهبری موقت تعیین می کرد خبرهای داشتیم که در ایران احزاب هشتگانه تشکیلاتی را بنام "شورای ایتلاف" راه انداخته است. در چنین شرایطی یک بخش ازکار ما تحلیل روی اوضاع بود و من البته کما کان روی موضوعات بین المللی کار می کردم و اخباردنیا را می گرفتم و برای جلسه مطرح می کردم همه دوستان علاقمند شنیدن خبرهای من بود ولی استاد مزاری مثل یک معتاد به خبرهای منطقه و جهان گوش می داد و خیلی مرا تشویق می کرد که حاجی آقا خوب کاری کردی که زبان را یاد گرفته ای و خبرهارا می شنوی. یک روز استادمزاری گفت: بهار که بیکار نمی نشینیم پس بهتر است یک برنامه و طرح برا ی گفتن تهیه نماییم چند روز بحث کردیم و بعد به این نتیجه رسیدیم که یک اساسنامه برای وحدت سراسری تهیه نماییم و این وظیفه را به من واگذار کرد من واقعا درسازمان حالا تبدیل به آچارفرانسه شده بودم که به درد هرکاری می خوردم. استاد مزاری گفت حاجی آقا شما تیوریسین سازمان ما هستید و از این کارها زیاد کردید. درگذشته هم اساسنامه سازمان نصر را خود شما تهیه کردید و بعد برادران روی آن کار کردند و نظردادند و حالا هم غیر از شما کسی دیگه این کار را نمی تواند و شما یک اساسنامه برای وحد سراسری تهیه نمایید. من گفتم درست است اما اسناد مدارک ندارم. شیوا گفت من اسناد دارم و برای شما می دهم درکمال ناباوری شیوا یک خریطه پراز اسناد را برای من آورد بازکردم که تمامی اسنامه های احزاب اسلامی افغانستان و سازمان چپ و راست ایران را درخریطه جمع کرده است واقعا شگفت زده شدم . گفتم شیوا واقعا لیاقت رهبر چهارگانه را دارد این حرف را درجلو استاد عرفانی که نگفتم ولی با خودش گفتم شیوا در آن زمان نقش بارزی داشت نمی دانم درمرور زمان رشد نکرد و متوقف ماند من با استناد به فیلم سلطان و شبان می گفتم: این شیوا ، شیوای ما نیست. من تقریبا یک ماه روی اساسنامه وحدت سراسری کارکردم و هرروز یک ساعت کاری که می کردم را برای دوستان می خواندم دوستان گوش می دادند اما خیلی علاقمند به اظهار نظر نبودند یعنی اینکه باور نداشتند که وحدت سراسری می شود. اما استاد مزاری بلا استثنا گوش می داد و نظر می داد پس ازیک ماه کار من تمام شد و مورد تایید همه اعضای مرکزی سامان نصر درپنجاب قرارگرفت و این کاربزرگی بود که صورت گرفت. درکنار این مسایل مهمانی می رفتیم و یک روز خبر رسید که استاد مزاری قوم پیدا کرده و قومای شان در ورس و درپنجاب شناسایی شده است. ورس را که نفهمیدم اما درپنجاب قومای استادمزاری پیدا و شناسایی شد. ارباب جمشید زرد سنگ قومای آستاد مزاری برآمد و این برای من بسیار جالب بود که آقای مزاری اصل و نسبش به پنجاب می رسد و ارباب جمشید هم دلیلش. ضابط فرزند ارباب جمشید همه را دعوت کرد. و یک روز ازمیان برفهای بسیار سنگین طرف زرد سنگ خانه ارباب جمشید قومای پدری استاد رفتیم .....
---------------------------------------------------------
پ.ن. ارباب جمشید قومای پدری استاد مزاری در زرد سنگ پنجاب. و بعد معلوم شد که تعداد زیادی ازقومای ایشان در ورس شناسایی شده است. ارباب نسواری قومای مادری پسرعمویم و جاسوس امینی اشترلی. در زمستان 1356 اساسنامه وحدت سراسری را من به کمک استاد مزاری و آقای شیوا تهیه کردم. سگ دیز منطقه نزدیک به دامرده احضرات و مسقط الراس من. ابراهیم کربلایی قهرمان افغانستان دررشته کشتی. شیخ حیدر محقق روحانی از ورس.



 

 

گنگو چه صیغه بود؟ -42 –

 

ارباب جمشید قومای استاد مزاری با خرسندی زیادی ازما استقبال کرد و خیلی خوشحال بود که مزاری قومای پدری خود را بعد ازسالها پیدا کرده است. شب درخانه ارباب صحبت ازگذشته های تاریخی شد. و اینکه ارباب جمشید و دیگرقومای استادمزاری از بقیه السیف 62 درصد قتل عام مردم هزاره است. واقعا صحبتها ارباب به نقل ازگذشته گان موی دراندام آدم راست می کرد که در یک سرزمین چنین قتل عام هو انگیزی صورت بگیرد و بالای پنجاه درصد اتباع یک کشور قتل عام شود. ارامنه درجنگ جهانی اول درترکیه قتل عام شد و هرسال صدای اعتراض شان بلند است. در افغانستان چنین قتل عامی به نقل از تاریخ شفاهی و شاید هم کتبی صورت گرفته است. ارباب جمشید همراه ما در این شب زمستانی ازچنین گذشته ترسناک صحبت کرد. اوقاتم بیخی تلخ شد ما آمده بودیم که درخانه ارباب کمی خوشحال باشیم و لی رفتیم به گذشته غم انگیز قتل عامهای مردم و ارباب در واقع یک کتاب تاریخ و یک سراج التواریخ همراه فرزندانش بود. ضابط فرزند ارباب هم عین پدر بود و اطلا عات زیادی ازتاریخ داشت. من بسیار غم گین شدم و امکان اینکه به رادیو و خبرهایش پناه ببرم هم نبود. تا پاس ازشب به این صورت گذشت و شب خوابیدم فکر می کنم آن شب همه اش کابوس قتل عامها را می دیدم و اسارت زنان و اطفال. صبح چای خوردیم از ارباب اجازه گرفتیم که برگردیم و برگشتیم. سفر در میان برفهای زمستانی چه قدرسخت و دشوار ا ست و ما با این دشواریها عادت کرده بودیم. در پایگاه پنجاب من یک پشنهاد کردم و گفتم بیایید کمی شوخی و فکاهی هم داشته باشیم این سیاست که همه ما را ازپای درآورد. این پیشنهاد مورد قبول واقع شد آیه الله که خود پرچم دار شوخی و مزاح بود و هیچ کدام به پایه آیه الله نمی رسیدیم و همه احتیاط می کردیم که در دم آیه الله برابرنشویم مزاری در شوخی مبتکر نبود اما درپاتک و ضد حمله بی نظیر بود و مهاجم را ویران می کرد. استاد شفق که اصلا سلیقه شوخی را نداشت و همه ما  سعی می کردیم که شوخیهای ما به استاد شفق برنخورد زیرا که ملاحظه استاد شفق برما واجب بود. استاد عرفانی بد نبود کدام تکه های نابی را می پراند و منم بد نبودم نمره داشتم اما نه مثل حالا که " گروه بخمل " را درست کرده ام و دست همه را درشوخی بسته ام. سه چهار موضوع برای شوخی درنظرگرفتیم یکی " تخلیه علمی " حسین زاده را. قصه ازاین قراربود که درمسافرت از کاکری تا هزارجات هنگام عبور از کوه ها حسین زاده پس می ماند نیم ساعت و گاهی بشتر منتظر ایشان می نشستیم یک روز استاد مزار گفت: او تبنگ خدا دراین شرایط خطر این طوری نمی شود که ازهمه دیرتر بیایی. کمی تند راه بگرد همان چاقی هم آب شود تو خو می گفتی من کوه نوردی کرده ام. من گفتم آقای حسین زاده کوه نوردی کرده اما با دخترها. آقای حسین زاده گفت کوه نوردی ازخود قاعده و اصول علمی دارد آقای ناطقی راست می گوید من درمشهد برنامه کوه نوردی داشتم. دراصول علمی کوه نوردی گفته شده است که رو به با لا چه رقم باید گام برداشت و رو به پایین چه گونه باید  راه رفت؟ استاد مزاری گفت:  خیر تو به ما کوه نوردی علمی یاد می دهی. دیوانگی نکن بعد از ازین زود و تند حرکت کن شرایط منطقه خوب نیست. این کوه نوردی علمی در دهان مجاهدین افتاد. آنها هم ازخود عالمی داشتند و با هم شوخیهای "گریس بندی" داشتند. کم کم با هم می گفتند چای خوردن علمی ، نان خوردن علمی و راه رفتن علمی خلاصه اینکه، علمی حسین زاده غلطید در بین مجاهدین. یک روز در پایگاه پنجاب آقای حسین زاده وارد و بسیار ناراحت سر استادمزاری که مرا رسوا و مسخره عام خاص کرده اید. استادمزاری که حسین زاده دوست هم داشت گفت: او سید خدا چه شده؟ چطور رسوای خاص عام شده ای. اول خو نمی خواست بگوید ما فشار آوردیم که بگو قضیه ازچه قرار است . آقای حسین زاده گفت: ازتشناب بیرون شدم، مجاهدین راه مرا گرفته می پرسند: حاجی آقا " تخلیه علمی " چه گونه است؟. حالا آن قدرخندیدیم  و من که بعد از  آن همه رنجهای کمین آبشاره ، غلطیدن ازکوه گرسنگی و تشنگی و کمینهای مکرر و جنگهای شهرستان ، دهانم برای خنده باز نمی شد اما با " تخلیه علمی" آن قدرخندیدم که نزدیک بود کرده کفک شوم. آیه الله پروانی گفت: خوب می گفتی که تخلیه علمی یعنی طهارت و استنجا به این صورت سه کش از پایین به بالا و بعد خودش و بعد هم سه فشار سرحشفه. حسین زاده خودش کوه از صبر حوصله و بی تفاوتی این قدرخندیدیم اما خم به ابرو نیاورد. موضوع دیگر شوخی هم این بود که یک روز همه روی این مساله بحث کردیم که عاقبت جنگها و عاقبت افغانستان چه می شود؟ و ما به کجا می رویم؟ استاد مزاری گفت: بله درست است ما نه روسها گذاشتیم که افغانستان را آباد کند اگر می گذاشتیم آنها این کشور را آباد می کرد حد اقل مثل کشورهای آسیای میانه درست می کرد اما نگذاشتیم و حالا خود ما هم این طوری به گند کشاندیم و نمی توانیم کاری انجام دهیم. استاد عرفانی گفت: بله درست حالا خود را ازدست این مردم خلاص نمی توانیم. آیه الله پروانی گفت: یک راه خلاصی از دست مردم داریم که به مردم ثابت کنیم که ما دیوانه شده ایم آن وقت مردم دست ازسر ما برمی دارد. استا مزاری گفت: حاجی آقا چطو به مردم دیوانگی خودرا ثابت کنیم. آیه الله پروانی کمی خندید و گفت همه جراات کنیم و لوخت مادر زاد در بین مردم بیرون شویم آن وقت مردم دست ازسرما برمی دارند. استاد شفق گفت: خیرحاجی آقا خودت جلو ما ازدنبال تان حرکت می کنیم. از این گو نه مسخرگیها و شوخیها داشتیم و می خندیدیم اما قصه دوامدار " گنگو"  بسیارجالب است که برای تان توضیح می دهم  که گنگاو چه صیغه است؟......

پ . ن. گنگو از نظر سید غلام حسین موسوی که بنیان گزارش هست به گروهای اجتماعی گفته می شود که نه عاقل و نه دیوانه اند. 62 درصد قتل عام اتباع یک کشور در تاریخ کم سابقه است. ارباب جمشید پنجاب خود یک کتاب سراج التواریخ بود و واقعا خوانین هزارجات عموما اهل مطالعه بودند." تخلیه علمی " همان طهارت و استنجا" در فقه و رساله های عملیه است.